es
Feedback
اعتِرافِ آخَر

اعتِرافِ آخَر

Ir al canal en Telegram

زندگي زيباست اي زيبا پسند زنده انديشان به زيبايي رسند ♡♡♡ آن قدر زيباست اين بي بازگشت كز برايش ميتوان از جان گذشت

Mostrar más
3 818
Suscriptores
Sin datos24 horas
-137 días
-3730 días

Carga de datos en curso...

Nube de Etiquetas
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
oct '26
octubre '26
+7
en 0 canales
septiembre '26
+117
en 1 canales
Get PRO
agosto '26
+122
en 1 canales
Get PRO
julio '26
+132
en 1 canales
Get PRO
junio '26
+141
en 1 canales
Get PRO
mayo '26
+134
en 2 canales
Get PRO
abril '26
+112
en 4 canales
Get PRO
marzo '26
+81
en 4 canales
Get PRO
febrero '26
+149
en 1 canales
Get PRO
enero '26
+143
en 3 canales
Get PRO
diciembre '25
+172
en 1 canales
Get PRO
noviembre '25
+132
en 6 canales
Get PRO
octubre '25
+129
en 2 canales
Get PRO
septiembre '25
+206
en 4 canales
Get PRO
agosto '25
+149
en 7 canales
Get PRO
julio '25
+124
en 3 canales
Get PRO
junio '25
+118
en 0 canales
Get PRO
mayo '25
+118
en 2 canales
Get PRO
abril '25
+133
en 2 canales
Get PRO
marzo '25
+129
en 3 canales
Get PRO
febrero '25
+113
en 4 canales
Get PRO
enero '25
+132
en 1 canales
Get PRO
diciembre '24
+130
en 1 canales
Get PRO
noviembre '24
+110
en 0 canales
Get PRO
octubre '24
+171
en 2 canales
Get PRO
septiembre '24
+190
en 1 canales
Get PRO
agosto '24
+193
en 1 canales
Get PRO
julio '24
+215
en 1 canales
Get PRO
junio '24
+179
en 0 canales
Get PRO
mayo '24
+187
en 1 canales
Get PRO
abril '24
+158
en 2 canales
Get PRO
marzo '24
+206
en 2 canales
Get PRO
febrero '24
+208
en 3 canales
Get PRO
enero '24
+263
en 3 canales
Get PRO
diciembre '23
+229
en 5 canales
Get PRO
noviembre '23
+158
en 27 canales
Get PRO
octubre '23
+152
en 23 canales
Get PRO
septiembre '23
+178
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+249
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+205
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+170
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+242
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+144
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+211
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+254
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+257
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+237
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+189
en 0 canales
Get PRO
octubre '22
+252
en 0 canales
Get PRO
septiembre '22
+141
en 0 canales
Get PRO
agosto '22
+182
en 0 canales
Get PRO
julio '22
+312
en 0 canales
Get PRO
junio '22
+191
en 0 canales
Get PRO
mayo '22
+2 176
en 0 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
02 octubre+2
01 octubre+5
Publicaciones del Canal
الیاس دفتر را بست. ـ پس این آخرین کار ماست. جمال پرسید: ـ چه کار؟ الیاس به برادرانش نگاه کرد. ـ تمامش می‌کنیم. و برای نخستین‌
الیاس دفتر را بست. ـ پس این آخرین کار ماست. جمال پرسید: ـ چه کار؟ الیاس به برادرانش نگاه کرد. ـ تمامش می‌کنیم. و برای نخستین‌بار، هر هشت فرزند مجددی در یک طرف ایستادند. ادامه دارد...

2
ارث‌پدری هشت‌مرد خشمگین فصل اول: دفاع از ارث پدری داستان نویس: حیدر بخشی قسمت بیستم: حقیقت کمال‌الدین سکوت سنگینی خانه را فرا گرفته بود. همه به عکسی که روی میز افتاده بود نگاه می‌کردند. عکس مرد جوانی که پشت آن نوشته شده بود: «او نمی‌داند که فرزند من است؛ اما روزی وارث همه‌چیز خواهد شد.» الیاس عکس را از روی میز برداشت. چند لحظه به چهرهٔ مرد داخل عکس خیره ماند. سپس با صدایی آرام گفت: ـ این کمال‌الدین امیری است. تبسم که در گوشهٔ اتاق ایستاده بود، ناگهان جلو آمد. ـ پدر من؟ همه به طرف او برگشتند. تبسم عکس را از دست الیاس گرفت. چهره‌اش تغییر کرد. ـ امکان ندارد... ماریه با نگرانی پرسید: ـ چه شده؟ تبسم گفت: ـ این عکس پدر من است. اما... صدایش لرزید. ـ پدر من همیشه گفته که هیچ برادری ندارد. رحمان آهسته گفت: ـ چون قرار نبود کسی بداند. تبسم به طرف او برگشت. ـ تو چه می‌گویی؟ رحمان جواب داد: ـ کمال‌الدین امیری نامی است که سال‌ها بعد برای خودش انتخاب کرد. نام اصلی او چیز دیگری بود. الیاس با تعجب پرسید: ـ نام اصلی‌اش چیست؟ رحمان چند لحظه سکوت کرد. سپس گفت: ـ کمال، پسر مجددی. جمال که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان گفت: ـ پس آن نوشته... رحمان حرفش را قطع کرد: ـ بلی. مجددی از وجود پسر نهمش خبر داشت، اما او را از خانواده دور نگه داشت. ماریه با ناباوری گفت: ـ اما من هیچ‌وقت نمی‌دانستم. رحمان به او نگاه کرد. ـ چون مجددی نمی‌خواست بدانی. ماریه سرش را پایین انداخت. ـ چرا؟ رحمان جواب داد: ـ چون مادر کمال زنی بود که مجددی در جوانی با او آشنا شده بود. آن زن بعداً از کابل رفت و کمال را با خود برد. سال‌ها بعد، مجددی دوباره او را پیدا کرد. الیاس پرسید: ـ پس چرا کمال را برنگرداند؟ رحمان گفت: ـ چون مجددی می‌ترسید ورود او به خانواده، همه‌چیز را خراب کند. پدرام که تا آن لحظه ساکت مانده بود، گفت: ـ و من این را می‌دانستم. شاکر به طرفش برگشت. ـ از کِی؟ پدرام جواب نداد. صادق جلو رفت. ـ از کِی می‌دانستی؟ پدرام با عصبانیت گفت: ـ از چند سال پیش! سکوت دوباره حاکم شد. الیاس به او نزدیک شد. ـ پس تمام این مدت، تو می‌دانستی پدر یک فرزند دیگر دارد؟ پدرام گفت: ـ بلی. ـ و به ما نگفتی؟ ـ چون پدر خودش نمی‌خواست کسی بفهمد! الیاس گفت: ـ پس چرا دنبال اسناد بودی؟ پدرام سکوت کرد. شاکر گفت: ـ جواب بده! پدرام سرش را پایین انداخت. ـ چون فکر می‌کردم اگر آن اسناد به دست من برسد، می‌توانم ثابت کنم که کمال وارث اصلی است. الیاس با تعجب پرسید: ـ چرا؟ پدرام به او نگاه کرد. ـ چون پدر قبل از مرگش فهمیده بود که بیشتر اموالش باید به کمال برسد. همه شوکه شدند. ماریه گفت: ـ یعنی ما هیچ حقی نداریم؟ رحمان فوراً گفت: ـ نه. همه به او نگاه کردند. رحمان ادامه داد: ـ آن جمله به معنای محروم‌شدن هشت فرزند دیگر نیست. الیاس گفت: ـ پس «وارث واقعی» یعنی چه؟ رحمان پاسخ داد: ـ مجددی می‌خواست کمال را به خانواده برگرداند؛ نه این‌که خانواده را از هم بپاشد. جمال دفتر سیاه را باز کرد. چند صفحه را ورق زد. سپس گفت: ـ این‌جا چیزی نوشته شده. الیاس دفتر را گرفت. در صفحهٔ آخر نوشته شده بود: «من نمی‌خواهم فرزندانم برای پول یکدیگر را نابود کنند. تمام دارایی من باید میان فرزندانم تقسیم شود؛ اما مدیریت شرکت تا زمانی که کوچک‌ترین فرزندم به سن قانونی برسد، به دست کسی باشد که بتواند از همه محافظت کند.» الیاس آهسته گفت: ـ پس این همه درگیری... جمال گفت: ـ به خاطر چیزی بود که هیچ‌کدام از شما درست نمی‌دانستید. پدرام روی صندلی نشست. برای اولین‌بار، دیگر چیزی برای دفاع از خودش نداشت. اما ناگهان صدای دروازه بلند شد. همه به طرف پنجره برگشتند. چند مرد بیرون ایستاده بودند. صادق گفت: ـ باز هم همان‌ها هستند؟ جمال از پنجره نگاه کرد. ـ نه. مردی از موتر پیاده شد. الیاس چهره‌اش را دید. چند لحظه بعد گفت: ـ خودش است. تبسم پرسید: ـ چه کسی؟ الیاس جواب داد: ـ کمال‌الدین امیری. دروازه باز شد. کمال وارد حویلی شد. تبسم با دیدن پدرش جلو رفت. ـ پدر، این‌جا چه خبر است؟ کمال به عکس داخل دست الیاس نگاه کرد. رنگ چهره‌اش پرید. سپس به رحمان خیره شد. رحمان گفت: ـ دیگر وقتش رسیده است. کمال چیزی نگفت. الیاس قدمی جلو رفت. ـ پدرم تو را فرزند خودش می‌دانست. کمال با صدای آهسته گفت: ـ می‌دانم. ماریه پرسید: ـ پس چرا هیچ‌وقت به ما نگفتی؟ کمال به او نگاه کرد. ـ چون من هم نمی‌دانستم که باید برگردم یا نه. سپس رو به الیاس کرد و گفت: ـ اما حالا آمده‌ام. الیاس پرسید: ـ برای ارث؟ کمال سرش را تکان داد. ـ نه. چند لحظه سکوت کرد. ـ برای حقیقت. در همین لحظه، صدای شلیک از بیرون شنیده شد. همه به سمت دروازه برگشتند. جمال اسلحه‌اش را بیرون کشید. کمال گفت: ـ آن‌ها هنوز تمام نشده‌اند. الیاس پرسید: ـ چه کسانی؟ کمال به دفتر سیاه نگاه کرد. ـ کسانی که پدرت سال‌ها پیش علیه‌شان ایستاد.
143
3
+2
#اعتراف_اخر #درخواستی @Eterafaakharr
140
4
کتاب: نظام سیاسی اسلام نویسنده: پوهنتون کابل #اعتراف_اخر #درخواستی @Eterafaakharr
148
5
کتاب: نظام سیاسی اسلام نویسنده: عبدالمجسد صمیم #اعتراف_اخر #درخواستی @Eterafaakharr
152
6
کتاب : نظام سیاسی اسلام نویسنده : عبدالقدوس راجی مترجم : تالیف #اعتراف_اخر #درخواستی @Eterafaakharr
150
7
اگر درود فرستادی، یک 🤍 در کامنت بگذار تا برای هم دعا کنیم اللهم صلِّ على محمدٍ وعلى آلِ محمدٍ، كما صلَّيتَ على إبراهيمَ وعلى
اگر درود فرستادی، یک 🤍 در کامنت بگذار تا برای هم دعا کنیم اللهم صلِّ على محمدٍ وعلى آلِ محمدٍ، كما صلَّيتَ على إبراهيمَ وعلى آلِ إبراهيمَ، إنَّكَ حميدٌ مجيدٌ. اللهم بارِكْ على محمدٍ وعلى آلِ محمدٍ، كما باركتَ على إبراهيمَ وعلى آلِ إبراهيمَ، إنَّكَ حميدٌ مجيدٌ
229
8
الیاس دفتر را بست. ـ پس این آخرین کار ماست. جمال پرسید: ـ چه کار؟ الیاس به برادرانش نگاه کرد. ـ تمامش می‌کنیم. و برای نخستین‌
الیاس دفتر را بست. ـ پس این آخرین کار ماست. جمال پرسید: ـ چه کار؟ الیاس به برادرانش نگاه کرد. ـ تمامش می‌کنیم. و برای نخستین‌بار، هر هشت فرزند مجددی در یک طرف ایستادند. ادامه دارد...
211
9
الیاس دفتر را بست. ـ پس این آخرین کار ماست. جمال پرسید: ـ چه کار؟ الیاس به برادرانش نگاه کرد. ـ تمامش می‌کنیم. و برای نخستین‌بار، هر هشت فرزند مجددی در یک طرف ایستادند. ادامه دارد...
1
10
ارث‌پدری هشت‌مرد خشمگین فصل اول: دفاع از ارث پدری داستان نویس: حیدر بخشی قسمت بیستم: حقیقت کمال‌الدین سکوت سنگینی خانه را فرا گرفته بود. همه به عکسی که روی میز افتاده بود نگاه می‌کردند. عکس مرد جوانی که پشت آن نوشته شده بود: «او نمی‌داند که فرزند من است؛ اما روزی وارث همه‌چیز خواهد شد.» الیاس عکس را از روی میز برداشت. چند لحظه به چهرهٔ مرد داخل عکس خیره ماند. سپس با صدایی آرام گفت: ـ این کمال‌الدین امیری است. تبسم که در گوشهٔ اتاق ایستاده بود، ناگهان جلو آمد. ـ پدر من؟ همه به طرف او برگشتند. تبسم عکس را از دست الیاس گرفت. چهره‌اش تغییر کرد. ـ امکان ندارد... ماریه با نگرانی پرسید: ـ چه شده؟ تبسم گفت: ـ این عکس پدر من است. اما... صدایش لرزید. ـ پدر من همیشه گفته که هیچ برادری ندارد. رحمان آهسته گفت: ـ چون قرار نبود کسی بداند. تبسم به طرف او برگشت. ـ تو چه می‌گویی؟ رحمان جواب داد: ـ کمال‌الدین امیری نامی است که سال‌ها بعد برای خودش انتخاب کرد. نام اصلی او چیز دیگری بود. الیاس با تعجب پرسید: ـ نام اصلی‌اش چیست؟ رحمان چند لحظه سکوت کرد. سپس گفت: ـ کمال، پسر مجددی. جمال که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان گفت: ـ پس آن نوشته... رحمان حرفش را قطع کرد: ـ بلی. مجددی از وجود پسر نهمش خبر داشت، اما او را از خانواده دور نگه داشت. ماریه با ناباوری گفت: ـ اما من هیچ‌وقت نمی‌دانستم. رحمان به او نگاه کرد. ـ چون مجددی نمی‌خواست بدانی. ماریه سرش را پایین انداخت. ـ چرا؟ رحمان جواب داد: ـ چون مادر کمال زنی بود که مجددی در جوانی با او آشنا شده بود. آن زن بعداً از کابل رفت و کمال را با خود برد. سال‌ها بعد، مجددی دوباره او را پیدا کرد. الیاس پرسید: ـ پس چرا کمال را برنگرداند؟ رحمان گفت: ـ چون مجددی می‌ترسید ورود او به خانواده، همه‌چیز را خراب کند. پدرام که تا آن لحظه ساکت مانده بود، گفت: ـ و من این را می‌دانستم. شاکر به طرفش برگشت. ـ از کِی؟ پدرام جواب نداد. صادق جلو رفت. ـ از کِی می‌دانستی؟ پدرام با عصبانیت گفت: ـ از چند سال پیش! سکوت دوباره حاکم شد. الیاس به او نزدیک شد. ـ پس تمام این مدت، تو می‌دانستی پدر یک فرزند دیگر دارد؟ پدرام گفت: ـ بلی. ـ و به ما نگفتی؟ ـ چون پدر خودش نمی‌خواست کسی بفهمد! الیاس گفت: ـ پس چرا دنبال اسناد بودی؟ پدرام سکوت کرد. شاکر گفت: ـ جواب بده! پدرام سرش را پایین انداخت. ـ چون فکر می‌کردم اگر آن اسناد به دست من برسد، می‌توانم ثابت کنم که کمال وارث اصلی است. الیاس با تعجب پرسید: ـ چرا؟ پدرام به او نگاه کرد. ـ چون پدر قبل از مرگش فهمیده بود که بیشتر اموالش باید به کمال برسد. همه شوکه شدند. ماریه گفت: ـ یعنی ما هیچ حقی نداریم؟ رحمان فوراً گفت: ـ نه. همه به او نگاه کردند. رحمان ادامه داد: ـ آن جمله به معنای محروم‌شدن هشت فرزند دیگر نیست. الیاس گفت: ـ پس «وارث واقعی» یعنی چه؟ رحمان پاسخ داد: ـ مجددی می‌خواست کمال را به خانواده برگرداند؛ نه این‌که خانواده را از هم بپاشد. جمال دفتر سیاه را باز کرد. چند صفحه را ورق زد. سپس گفت: ـ این‌جا چیزی نوشته شده. الیاس دفتر را گرفت. در صفحهٔ آخر نوشته شده بود: «من نمی‌خواهم فرزندانم برای پول یکدیگر را نابود کنند. تمام دارایی من باید میان فرزندانم تقسیم شود؛ اما مدیریت شرکت تا زمانی که کوچک‌ترین فرزندم به سن قانونی برسد، به دست کسی باشد که بتواند از همه محافظت کند.» الیاس آهسته گفت: ـ پس این همه درگیری... جمال گفت: ـ به خاطر چیزی بود که هیچ‌کدام از شما درست نمی‌دانستید. پدرام روی صندلی نشست. برای اولین‌بار، دیگر چیزی برای دفاع از خودش نداشت. اما ناگهان صدای دروازه بلند شد. همه به طرف پنجره برگشتند. چند مرد بیرون ایستاده بودند. صادق گفت: ـ باز هم همان‌ها هستند؟ جمال از پنجره نگاه کرد. ـ نه. مردی از موتر پیاده شد. الیاس چهره‌اش را دید. چند لحظه بعد گفت: ـ خودش است. تبسم پرسید: ـ چه کسی؟ الیاس جواب داد: ـ کمال‌الدین امیری. دروازه باز شد. کمال وارد حویلی شد. تبسم با دیدن پدرش جلو رفت. ـ پدر، این‌جا چه خبر است؟ کمال به عکس داخل دست الیاس نگاه کرد. رنگ چهره‌اش پرید. سپس به رحمان خیره شد. رحمان گفت: ـ دیگر وقتش رسیده است. کمال چیزی نگفت. الیاس قدمی جلو رفت. ـ پدرم تو را فرزند خودش می‌دانست. کمال با صدای آهسته گفت: ـ می‌دانم. ماریه پرسید: ـ پس چرا هیچ‌وقت به ما نگفتی؟ کمال به او نگاه کرد. ـ چون من هم نمی‌دانستم که باید برگردم یا نه. سپس رو به الیاس کرد و گفت: ـ اما حالا آمده‌ام. الیاس پرسید: ـ برای ارث؟ کمال سرش را تکان داد. ـ نه. چند لحظه سکوت کرد. ـ برای حقیقت. در همین لحظه، صدای شلیک از بیرون شنیده شد. همه به سمت دروازه برگشتند. جمال اسلحه‌اش را بیرون کشید. کمال گفت: ـ آن‌ها هنوز تمام نشده‌اند. الیاس پرسید: ـ چه کسانی؟ کمال به دفتر سیاه نگاه کرد. ـ کسانی که پدرت سال‌ها پیش علیه‌شان ایستاد.
211
11
📚خاطرات آدم و حوا ✍مارک تواین #خاطرات_آدم_و_حوا #مارک_تواین
228
12
ادامه فردا
ادامه فردا
272
13
ـ تو هم می‌خواهی چیزی را از من پنهان کنی؟ فریدون گفت: ـ اگر نام او را بگویی، جانش در خطر می‌افتد. الیاس گفت: ـ جان برادر من همین حالا هم در خطر است. فریدون چند لحظه سکوت کرد. سپس گفت: ـ او نمی‌داند که برادر شماست. شاکر پرسید: ـ یعنی خودش نمی‌داند؟ ـ نه. الیاس پرسید: ـ پس چگونه پیدایش کنیم؟ فریدون به پدرام نگاه کرد. ـ پدرام می‌داند. همه به پدرام برگشتند. پدرام چیزی نگفت. الیاس جلو رفت. ـ تو می‌دانی برادر نهم ما کیست؟ پدرام سرش را بلند کرد. ـ بلی. ـ اسمش چیست؟ پدرام جواب نداد. الیاس دوباره پرسید: ـ اسمش چیست؟ پدرام نفس عمیقی کشید. ـ اسمش... در همین لحظه، صدای شلیک از بیرون خانه بلند شد. شیشهٔ پنجره شکست. همه روی زمین افتادند. وقتی صدا قطع شد، پدرام دیگر در اتاق نبود. دروازهٔ خانه نیز باز مانده بود. او دوباره فرار کرده بود. اما این بار، یک چیز روی میز باقی مانده بود: یک عکس. الیاس عکس را برداشت. در تصویر، مرد جوانی کنار مجددی ایستاده بود. پشت عکس تنها یک جمله نوشته شده بود: «او نمی‌داند که فرزند من است؛ اما روزی وارث همه‌چیز خواهد شد.» الیاس به چهرهٔ مرد جوان خیره شد. چهره‌ای که برایش عجیب آشنا بود. و زیر عکس، نامی نوشته شده بود: «کمال‌الدین امیری»
230
14
ارث‌پدری هشت‌مرد خشمگین فصل اول: دفاع از ارث پدری داستان نویس: حیدر بخشی قسمت نوزدهم: فرزند نهم خانه در سکوت فرو رفته بود. همه به پدرام خیره شده بودند. ماریه با صدای لرزان گفت: ـ یعنی چه که پدرتان فقط هشت فرزند نداشت؟ پدرام جواب نداد. الیاس یک قدم به طرف او رفت. ـ واضح حرف بزن. پدرام به دفتر سیاه نگاه کرد. ـ پدر ما یک فرزند دیگر هم داشت. صادق با ناباوری خندید. ـ چی می‌گویی؟ پدرام گفت: ـ یک برادر نهم. شاکر گفت: ـ امکان ندارد. پدرام به ماریه نگاه کرد. ـ مادر، تو از همه بهتر می‌دانی که ممکن است. ماریه رنگش پرید. ـ پدرام... الیاس با تعجب به مادرش نگاه کرد. ـ مادر؟ ماریه چند لحظه سکوت کرد. سپس آهسته گفت: ـ من چیزی نمی‌دانم. پدرام گفت: ـ شاید واقعاً نمی‌دانی. مرد سالخورده‌ای که همراه پدرام آمده بود، جلو رفت. ـ اما من می‌دانم. الیاس به او نگاه کرد. ـ شما کی هستید؟ مرد گفت: ـ اسم من رحمان است. سال‌ها برای پدرتان کار می‌کردم. جمال که کنار فریدون ایستاده بود، با شنیدن نام او برگشت. ـ رحمان؟ مرد لبخند زد. ـ هنوز مرا می‌شناسی، جمال؟ جمال چیزی نگفت. فریدون که زخمی روی زمین افتاده بود، با دیدن رحمان تلاش کرد بلند شود. ـ تو... رحمان گفت: ـ آرام باش، فریدون. فریدون با تعجب گفت: ـ تو نباید این‌جا می‌بودی. رحمان جواب داد: ـ زمان پنهان‌کاری تمام شده است. الیاس گفت: ـ من فقط یک سؤال دارم. همه به او نگاه کردند. ـ برادر نهم ما کیست؟ رحمان به دفتر اشاره کرد. ـ نامش در همان دفتر است. الیاس دفتر را باز کرد. صفحه‌ای را که قبلاً دیده بود، دوباره پیدا کرد. هشت نام اول همان نام‌های فرزندان خانواده بود. اما در پایین صفحه، نام دیگری نوشته شده بود. الیاس با دقت نگاه کرد. نام پاک شده بود. فقط چند حرف از آن باقی مانده بود. ـ چرا نامش پاک شده؟ رحمان گفت: ـ چون مجددی نمی‌خواست کسی بفهمد او کیست. ماریه پرسید: ـ این فرزند کجاست؟ رحمان سکوت کرد. الیاس با صدای بلندتر پرسید: ـ کجاست؟ رحمان گفت: ـ مرده. همه شوکه شدند. سامان که تا آن لحظه چیزی نمی‌گفت، پرسید: ـ مثل پدر؟ رحمان آهسته گفت: ـ نه. ـ پس چگونه مرد؟ رحمان به پدرام نگاه کرد. ـ او هنوز زنده است. صادق با عصبانیت گفت: ـ همین حالا گفتی مرده! رحمان گفت: ـ منظورم این بود که برای خانوادهٔ مجددی مرده است. الیاس گفت: ـ یعنی زنده است؟ ـ بلی. ـ کجاست؟ رحمان جواب داد: ـ در همین شهر. در همین لحظه، صدای موتر پولیس از بیرون خانه شنیده شد. جمال به طرف پنجره رفت. ـ باید فریدون را به شفاخانه ببریم. الیاس گفت: ـ اول برادرم را پیدا می‌کنیم. رحمان گفت: ـ اگر می‌خواهی او را پیدا کنی، باید یک حقیقت دیگر را هم بدانی. الیاس به او نگاه کرد. ـ چه حقیقتی؟ رحمان گفت: ـ پدرام تنها کسی نیست که دربارهٔ او می‌دانست. ماریه پرسید: ـ چه کسی دیگر می‌دانست؟ رحمان جواب داد: ـ مجددی، من، جمال... مکث کرد. ـ و ماریه. همه به مادر نگاه کردند. ماریه با صدای لرزان گفت: ـ من واقعاً چیزی نمی‌دانم. رحمان گفت: ـ شاید حافظه‌ات چیزهایی را فراموش کرده باشد. ماریه با عصبانیت گفت: ـ من هیچ‌چیز را فراموش نکرده‌ام! رحمان آرام گفت: ـ پس چرا وقتی نام «فرزند نهم» را شنیدی، ترسیدی؟ ماریه چیزی نگفت. اشک در چشمانش جمع شد. ـ چون... صدایش لرزید. ـ چون یک بار او را دیده بودم. الیاس نزدیک مادرش رفت. ـ چه زمانی؟ ماریه جواب داد: ـ وقتی هنوز کودک بود. ـ کجا؟ ـ خانه‌ای که مجددی برایش ساخته بود. شاکر پرسید: ـ چرا ما هیچ‌وقت او را ندیدیم؟ ماریه گفت: ـ چون پدرتان نمی‌خواست. الیاس گفت: ـ دلیلش چه بود؟ ماریه سرش را پایین انداخت. ـ چون مادرش من نبودم. خانه دوباره در سکوت فرو رفت. صادق زیر لب گفت: ـ پس پدر ما... ماریه فوراً گفت: ـ دربارهٔ چیزی که نمی‌دانید قضاوت نکنید. الیاس گفت: ـ ما فقط می‌خواهیم حقیقت را بدانیم. ماریه به او نگاه کرد. ـ حقیقت این است که مجددی قبل از ازدواج با من، زندگی دیگری داشت. جمال آهسته گفت: ـ و آن زندگی هیچ‌گاه تمام نشد. در بیرون خانه، مردی داخل موتر نشسته بود و با دوربین کوچکی خانه را زیر نظر داشت. تلفنش زنگ خورد. ـ بلی؟ صدایی گفت: ـ دفتر پیدا شد؟ ـ بلی. ـ دست کی است؟ مرد جواب داد: ـ الیاس. صدای آن سوی خط چند لحظه سکوت کرد. ـ پس حالا مرحلهٔ دوم شروع می‌شود. ـ پدرام چی؟ ـ پدرام دیگر برای ما مهم نیست. ـ و فرزند نهم؟ صدای مرد تغییر کرد. ـ او مهم‌ترین نفر است. مرد پرسید: ـ دستور چیست؟ ـ پیدایش کنید. ـ اگر مقاومت کرد؟ چند ثانیه سکوت شد. ـ او را نکشید. ـ چرا؟ ـ چون اگر او بمیرد، حقیقتی که سال‌ها پنهان مانده، برای همیشه از بین می‌رود. در خانه، الیاس دفتر را بست. ـ مادر، باید نام او را بدانم. ماریه به رحمان نگاه کرد. رحمان گفت: ـ نامش... ناگهان صدای فریدون بلند شد: ـ نه! همه به طرف او برگشتند. فریدون با زحمت نشست. ـ هنوز وقتش نرسیده. الیاس گفت:
219
15
ادامه فردا
ادامه فردا
266
16
پدرام آرام روی صندلی نشست. مرد گفت: ـ حالا می‌فهمی چرا باید برگردی؟ پدرام سرش را بلند کرد. ـ بلی. ـ کجا؟ پدرام گفت: ـ خانه. در خانهٔ مجددی، الیاس دفتر را روی میز گذاشت. ماریه، شاکر، صادق، مهسا، سامان و نعمان دور میز جمع شدند. جمال کنار پنجره ایستاده بود. فریدون هنوز روی زمین دراز کشیده بود و نفس‌هایش سنگین بود. الیاس دستش را روی جلد دفتر گذاشت. روی جلد تنها یک کلمه نوشته شده بود: «حقیقت» الیاس دفتر را باز کرد. صفحهٔ اول خالی بود. صفحهٔ دوم نیز. صفحهٔ سوم فقط یک تاریخ داشت: ۱۶ قوس الیاس به ماریه نگاه کرد. ـ روز مرگ پدر. او صفحه را ورق زد. در صفحهٔ بعد، هشت نام نوشته شده بود. الیاس شروع به خواندن کرد: ـ الیاس... مکث کرد. ـ پدرام... شاکر نفسش را حبس کرد. الیاس ادامه داد: ـ عزیز... ـ شاکر... ـ صادق... ـ نعمان... ـ سامان... و در آخر: ـ مهسا. هیچ‌کس حرف نزد. ماریه با تعجب گفت: ـ چرا نام بچه‌ها در این دفتر نوشته شده؟ الیاس صفحه را جلوتر برد. زیر هشت نام، تنها یک جمله نوشته شده بود: «هر هشت نفرشان در آینده صاحب چیزی خواهند شد که من نمی‌توانم به آن‌ها بسپارم.» شاکر پرسید: ـ یعنی چه؟ الیاس صفحهٔ بعد را ورق زد. چشمانش ناگهان باز ماند. در آن صفحه، نام یک نفر دیگر نوشته شده بود. «وارث واقعی.» و زیر آن... نامی که هیچ‌کدام از اعضای خانواده انتظار دیدنش را نداشتند. الیاس آهسته گفت: ـ این امکان ندارد... ماریه پرسید: ـ چه کسی است؟ الیاس دفتر را بست. ـ باید اول از پدرام بپرسیم. در همان لحظه، صدای بازشدن دروازهٔ خانه بلند شد. همه به طرف حیاط نگاه کردند. پدرام وارد شد. اما این بار تنها نبود. مرد سالخورده‌ای که او را همراهی می‌کرد، پشت سرش ایستاده بود. پدرام به الیاس نگاه کرد. ـ قبل از اینکه دفتر را باز کنی، باید یک چیز را بدانی. الیاس گفت: ـ چی؟ پدرام جواب داد: ـ پدر ما فقط هشت فرزند نداشت.
257
17
ارث‌پدری هشت‌مرد خشمگین فصل اول: دفاع از ارث پدری داستان نویس: حیدر بخشی قسمت هجدهم: دفتر سیاه گلوله با صدای بلندی شلیک شد. دفتر از دست شاکر افتاد و روی زمین لغزید. ماریه فریاد زد: ـ شاکر! شاکر خودش را پشت میز انداخت. گلولهٔ دوم به دیوار خورد. الیاس از پشت موتر فریاد زد: ـ همه روی زمین! جمال به فریدون اشاره کرد. ـ از سمت چپ می‌آیند! فریدون خودش را پشت دیوار پناه داد و به اطراف نگاه کرد. ـ آن‌ها فقط برای دفتر آمده‌اند. الیاس گفت: ـ پس دفتر را نباید از دست بدهیم. جمال به سمت خانه دوید. ـ من دفتر را پیدا می‌کنم. فریدون گفت: ـ نه! آن‌ها منتظر همین هستند. اما جمال وارد خانه شد. شاکر هنوز روی زمین افتاده بود و دفتر چند قدم دورتر از او قرار داشت. مرد ناشناس خواست خودش را به دفتر برساند. شاکر زودتر دستش را دراز کرد و دفتر را برداشت. مرد اسلحه‌اش را به طرف او گرفت. ـ دفتر را بده! شاکر گفت: ـ اول بگو داخلش چیست. ـ آن چیزی نیست که فکر می‌کنی. ـ پس چرا برایش آدم می‌کشی؟ مرد جواب نداد. در همین لحظه جمال از پشت سرش ظاهر شد و او را به زمین انداخت. اسلحه از دست مرد افتاد. شاکر دفتر را برداشت و به سمت جمال رفت. ـ بگیر! جمال دفتر را گرفت. الیاس از بیرون فریاد زد: ـ جمال! بیرون! جمال و شاکر از اتاق خارج شدند. اما در حیاط، فریدون مقابل یکی از مردان ایستاده بود. مرد گفت: ـ تو نباید زنده می‌بودی. فریدون جواب داد: ـ این جمله را قبلاً هم شنیده‌ام. مرد اسلحه‌اش را بالا آورد. فریدون دست او را گرفت و اسلحه را به زمین انداخت. چند لحظه بعد، صدای شلیک دیگری بلند شد. همه ساکت شدند. ماریه به طرف صدا نگاه کرد. فریدون روی زمین افتاده بود. الیاس فریاد زد: ـ فریدون! جمال دفتر را زیر لباسش پنهان کرد و به طرف او دوید. فریدون دستش را روی سینه‌اش گذاشته بود. الیاس زانو زد. ـ فریدون! فریدون به سختی چشم‌هایش را باز کرد. ـ دفتر... الیاس گفت: ـ دفتر پیش ماست. فریدون لبخند کم‌رنگی زد. ـ نگذارید... به دست آن‌ها بیفتد. ـ چه کسی به تو شلیک کرد؟ فریدون به خانه نگاه کرد. ـ کسی که... صدایش قطع شد. الیاس گفت: ـ کسی که چه؟ فریدون به سختی گفت: ـ در میان شماست. و بیهوش شد. چند دقیقه بعد، مردان ناشناس از حیاط عقب‌نشینی کردند. یکی از آن‌ها پیش از سوارشدن به موتر، تلفن را برداشت. ـ دفتر هنوز دست آن‌هاست. صدای آن سوی خط گفت: ـ پدرام کجاست؟ مرد جواب داد: ـ نمی‌دانیم. ـ پس پیدایش کنید. ـ اگر پدرام دفتر را نداشته باشد؟ صدای مرد پشت تلفن سرد شد. ـ پدرام تنها کسی نیست که جای دفتر را می‌داند. تماس قطع شد. داخل خانه، همه دور فریدون جمع شده بودند. ماریه گفت: ـ باید او را به شفاخانه ببریم. الیاس گفت: ـ بلی. جمال گفت: ـ اما اول باید از این‌جا برویم. شاکر گفت: ـ چرا؟ جمال به پنجره اشاره کرد. ـ چون اینجا دیگر امن نیست. الیاس دفتر را از زیر لباس جمال بیرون آورد. ـ بازش می‌کنیم. جمال گفت: ـ نه این‌جا. ـ چرا؟ ـ چون نمی‌دانیم چه کسی به خانهٔ ما نفوذ کرده. شاکر با عصبانیت گفت: ـ باز هم راز؟ جمال گفت: ـ این بار نه. فریدون که هنوز نیمه‌هوش بود، آهسته گفت: ـ دفتر... باید در حضور همه باز شود. الیاس نزدیک او رفت. ـ چرا؟ فریدون گفت: ـ چون این دفتر فقط دربارهٔ پول نیست. ـ پس دربارهٔ چیست؟ فریدون چشم‌هایش را بست. ـ دربارهٔ هشت نفر. همه ساکت شدند. الیاس پرسید: ـ هشت نفر چه کسانی؟ فریدون دیگر جواب نداد. در همان زمان، پدرام در خانهٔ مرد سالخورده نشسته بود. مرد یک چای مقابل او گذاشت. ـ حالا باید تصمیم بگیری. پدرام گفت: ـ چه تصمیمی؟ ـ برگردی پیش خانواده‌ات یا فرار کنی. پدرام خندید. ـ بعد از آنچه کردم، دیگر خانواده‌ای ندارم. مرد گفت: ـ اشتباه می‌کنی. پدرام به او نگاه کرد. ـ شاکر فهمیده. مادرم فهمیده. حتی الیاس اگر برگردد، مرا می‌کشد. مرد گفت: ـ الیاس تو را نمی‌کشد. ـ از کجا می‌دانی؟ ـ چون پدرت از او خواسته بود هیچ‌گاه برادرش را قربانی نکند. پدرام با تعجب پرسید: ـ تو نامه را دیده‌ای؟ مرد سکوت کرد. پدرام بلند شد. ـ تو کی هستی؟ مرد گفت: ـ کسی که پدرت قبل از مرگش برای مراقبت از تو انتخاب کرده بود. پدرام چند لحظه به او خیره ماند. ـ پس چرا تمام این مدت مرا به طرف آن‌ها فرستادی؟ مرد جواب داد: ـ چون باید می‌فهمیدی چه کسی واقعاً دشمن خانواده است. پدرام گفت: ـ یعنی تمام این اتفاقات... ـ بخشی از نقشهٔ مجددی بود. پدرام عقب رفت. ـ نه. ـ چرا؟ ـ چون پدرم مرده است. مرد گفت: ـ بله، مرده است. سپس پاکتی را روی میز گذاشت. ـ اما این نامه را سه روز پیش از مرگش به من داد. پدرام پاکت را برداشت. روی آن نوشته شده بود: «برای پدرام؛ تنها وقتی باز شود که او به همه شک کرده باشد.» دست‌های پدرام لرزید. پاکت را باز کرد. داخل آن یک جمله نوشته شده بود: «پسرم، بزرگ‌ترین اشتباه تو این خواهد بود که فکر کنی دشمن، بیرون از خانواده است.»
280
18
می‌ترسم روزی که زندگی تمامِ آنچه را از من گرفته، پس بدهد💔، و من دیگر همان آدمِ دیروز نباشم؛ شاید آن‌قدر در انتظارِ آرامش شکسته باشم که وقتی آمد، توانِ در آغوش گرفتنش را نداشته باشم. می‌ترسم زندگی زیبا شود، اما من فقط تماشایش کنم و مثل گذشته، بگذارم از کنارم 💔بگذرد۰۰۰۰۰۰ دل نوشته بنده💎 M💎 seddiqi
312
19
روزها خاطره شد، اعتمادها شک و انسان ها تجربه🖤🥀
روزها خاطره شد، اعتمادها شک و انسان ها تجربه🖤🥀
340
20
ادامه فردا
ادامه فردا
318