es
Feedback
اعتِرافِ آخَر

اعتِرافِ آخَر

Ir al canal en Telegram

زندگي زيباست اي زيبا پسند زنده انديشان به زيبايي رسند ♡♡♡ آن قدر زيباست اين بي بازگشت كز برايش ميتوان از جان گذشت

Mostrar más
3 951
Suscriptores
-324 horas
-97 días
-730 días
Atraer Suscriptores
junio '26
junio '26
+56
en 1 canales
mayo '26
+134
en 2 canales
Get PRO
abril '26
+112
en 4 canales
Get PRO
marzo '26
+81
en 4 canales
Get PRO
febrero '26
+149
en 1 canales
Get PRO
enero '26
+143
en 3 canales
Get PRO
diciembre '25
+172
en 1 canales
Get PRO
noviembre '25
+132
en 5 canales
Get PRO
octubre '25
+129
en 2 canales
Get PRO
septiembre '25
+206
en 4 canales
Get PRO
agosto '25
+149
en 7 canales
Get PRO
julio '25
+124
en 3 canales
Get PRO
junio '25
+118
en 0 canales
Get PRO
mayo '25
+118
en 2 canales
Get PRO
abril '25
+133
en 2 canales
Get PRO
marzo '25
+129
en 3 canales
Get PRO
febrero '25
+113
en 4 canales
Get PRO
enero '25
+132
en 1 canales
Get PRO
diciembre '24
+130
en 1 canales
Get PRO
noviembre '24
+110
en 0 canales
Get PRO
octubre '24
+171
en 2 canales
Get PRO
septiembre '24
+190
en 1 canales
Get PRO
agosto '24
+193
en 1 canales
Get PRO
julio '24
+215
en 1 canales
Get PRO
junio '24
+179
en 0 canales
Get PRO
mayo '24
+187
en 1 canales
Get PRO
abril '24
+158
en 2 canales
Get PRO
marzo '24
+206
en 2 canales
Get PRO
febrero '24
+208
en 3 canales
Get PRO
enero '24
+263
en 3 canales
Get PRO
diciembre '23
+229
en 5 canales
Get PRO
noviembre '23
+158
en 27 canales
Get PRO
octubre '23
+152
en 23 canales
Get PRO
septiembre '23
+178
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+249
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+205
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+170
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+242
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+144
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+211
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+254
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+257
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+237
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+189
en 0 canales
Get PRO
octubre '22
+252
en 0 canales
Get PRO
septiembre '22
+141
en 0 canales
Get PRO
agosto '22
+182
en 0 canales
Get PRO
julio '22
+312
en 0 canales
Get PRO
junio '22
+191
en 0 canales
Get PRO
mayo '22
+2 176
en 0 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
14 junio0
13 junio+3
12 junio+4
11 junio+1
10 junio+2
09 junio+9
08 junio+2
07 junio+9
06 junio+4
05 junio+3
04 junio+5
03 junio+8
02 junio+2
01 junio+4
Publicaciones del Canal
خیلی گفتم: ـ مواظب باش. دستم هنوز دور مچش بود،اما او دستش را پس کشید. گفت: ـ تشکر. فقط همین. تشکر. قبلاً اگر دستش را می‌گرفتم
خیلی گفتم: ـ مواظب باش. دستم هنوز دور مچش بود،اما او دستش را پس کشید. گفت: ـ تشکر. فقط همین. تشکر. قبلاً اگر دستش را می‌گرفتم، تا یک هفته خجالت می‌کشید. اما حالا،فقط تشکر. آن شب وقتی به خانه برگشتیم، همه خسته بودند. بعد از صرف غذا، مادرم و هوسی زود خوابیدند. من اما خواب نداشتم،از اتاق بیرون شدم. چراغ آشپزخانه روشن بود،یگانه آنجا نشسته بود. مقابلش نشستم. برای چند لحظه هیچ‌کدام حرفی نزدیم. بعد گفتم: ـ یگانه. سرش را بلند کرد. ـ بلی؟ خیلی چیزها می‌خواستم بگویم. معذرت‌خواهی کنم،از تمام شب‌هایی که منتظر مانده بود،از تمام اشک‌هایی که ندیده بودم. از تمام حرف‌هایی که نباید می‌زدم. اما غرور لعنتی هنوز در گوشه‌ای از وجودم زنده بود. بیشتر فکرهایی که یگانه از آنها فرار می‌کند، من هستم. و برای اولین بار در زندگی آرزو کردم کاش می‌توانستم زمان را به عقب برگردانم،به همان روزهای اول، پیش از آنکه بشکند،که حالا تمام آرامش دنیا در آن زندگی می‌کرد... ادامه دارد…

2
گفتم: ـ نخوابیدی؟ بدون اینکه طرفم نگاه کند گفت: ـ خوابم نمی‌آمد. ـ چرا؟ لبخند تلخی زد، ـ به بی خوابی و انتظار عادت کرده ام، خوب می‌دانستم چه کسی باعث آن بی‌خوابی‌ها شده است. ـ یگانه، اگر زمان به عقب برمی‌گشت، فکر می‌کنی باز هم با من ازدواج می‌کردی؟ برای اولین بار طرفم نگاه کرد،اما در چشمانش آن برق سابق نبود. ـ نمیدانم. و همین “نمیدانم” بدتر از هر جواب دیگری بود. قبلاً مطمئن بودم،اگر همین سوال را یک سال پیش می‌پرسیدم، بدون فکر می‌گفت: بلی اما حالا،حتی مطمئن نبود. گفتم: ـ من آدم خوبی نبودم. لبخند محوی زد. ـ این را خودت گفتی. برای اولین بار خنده‌ام گرفت. ـ راست است. چند ثانیه بعد ادامه دادم: ـ اما تو چرا ماندی؟ این بار نگاهش طرف پنجره برگشت. ـ بعضی آدم‌ها می‌مانند چون امید دارند. بعد از مدتی می‌مانند چون عادت کرده‌اند. و بعد،فقط می‌مانند. قلبم فشرده شد. چون حس کردم خودش هم نمی‌داند چرا هنوز کنارم است. آن شب تا مدت‌ها خوابم نبرد. به حرف‌هایش فکر می‌کردم،به روزهایی که برایش سخت گرفتم،به شب‌هایی که منتظرم ماند،به اشک‌هایی که ندیدم. و عجیب بود،منی که زمانی تمام فکرم زرلشت بود، حالا چند شب بود که حتی یک بار هم به او فکر نکرده بودم. اما هر لحظه به یگانه فکر می‌کردم،به صدایش،به نگاهش،به سکوتش. بعضی آدم‌ها وقتی کنار تو هستند، دیده نمی‌شوند،اما وقتی دلشان از تو دور شود، تمام دنیایت را پُر می‌کنند، صبح روز بعد هنگام صرف صبحانه، هوسی طبق عادت شروع به شوخی کرد. ـ لالا زریاب، اگر باز قهر کنی و شب ناوقت بیایی، این بار خودم تو را با جارو می‌زنم. پدرم خندید،سامیع هم خندید. اما یگانه فقط چای می‌ریخت. نگاهم طرفش رفت. هوسی متوجه شد. شیطنت وار لبخند زد و گفت: ـ لالا، به چای نگاه می‌کنی یا به چای‌ریز؟ همه خندیدند،حتی مادرم،اما من برای اولین بار جواب نداشتم. فقط سرم را پایین انداختم،و برای اولین بار در زندگی فهمیدم، آدم وقتی عاشق می‌شود، زبانش از همه وقت بسته‌تر می‌شود. و بدبختی من این بود که درست زمانی عاشق شده بودم،که یگانه دیگر خسته شده بود از دوست داشتن من، می‌گویند بعضی مجازات‌ها را خدا در همین دنیا می‌دهد. قبلاً فکر می‌کردم این حرف فقط یک جمله است. اما حالا می‌فهمیدم که حقیقت دارد. مجازات من نه گلوله بود،نه زخمی که هنوز هنگام حرکت درد می‌کرد،نه شب‌هایی که از درد بیدار می‌شدم، مجازات من یگانه بود،یگانه‌ای که هنوز کنارم زندگی می‌کرد، اما دیگر مثل گذشته به من نگاه نمی‌کرد. چند روز از مرخص شدنم گذشته بود. مادرم هنوز در کابل مانده بود. پدرم هم به بهانه‌ی کارهای امنیتی رفت‌وآمد داشت،هوسی طبق معمول روح خانه بود. اگر او نمی‌بود، شاید این خانه زیر سنگینی سکوت دفن می‌شد،آن روز هوا برفی بود. اولین برف درستِ زمستان. هوسی از خوشحالی جیغ کشید: ـ برف! برف! و مثل طفل‌ها طرف بالکن دوید. مادرم خندید. ـ خدا خیرت بدهد دختر، بیست ساله شدی یا هشت ساله؟ هوسی با افتخار گفت: ـ هشت ساله. همه خندیدند،حتی من. اما نگاهم ناخودآگاه طرف یگانه رفت. کنار پنجره ایستاده بود،برف را تماشا می‌کرد. قبلاً اگر برف می‌آمد، هزار حرف داشت. هزار خاطره تعریف می‌کرد. اما حالا،ساکت بود،خیلی ساکت. نمی‌دانم چرا،اما این سکوت بیشتر از هر چیز دیگری می‌ترساندم. بعد از چاشت مادرم گفت: ـ یگانه جان، بیا با ما برویم خرید. یگانه لبخند کوچکی زد. ـ ضرورتی نیست مادرجان. ـ چرا نیست؟ از وقتی آمدیم کابل فقط خانه و شفاخانه دیدیم بیا کمی بیرون شویم، بلاخره قبول کرد،هوسی هم آماده شد. وقتی خواستند بروند، گفتم: ـ من هم می‌آیم. همه متعجب نگاهم کردند،هوسی خندید. ـ اوهو،آفتاب از کدام طرف برآمد؟ اخم کردم. ـ زیاد حرف نزن،اما در حقیقت خودم هم نمی‌دانستم چرا می‌خواهم بروم. فقط دلم نمی‌خواست یگانه از دیدم دور باشد. و همین موضوع مرا بیشتر از همه می‌ترساند. در مرکز خرید، مادرم و هوسی از این دکان به آن دکان می‌رفتند،اما یگانه فقط همراهشان راه می‌رفت. چیزی نمی‌خرید،هوسی یک لباس برداشت و گفت: ـ یگانه، این را ببین چقدر قشنگ است. ـ خوب است. ـ پس بگیرش. ـ ضرورتی نیست. باز همان جمله. ضرورتی نیست. انگار تمام آرزوهایش را در همین دو کلمه دفن کرده بود،ساعتی بعد فروشگاه بیرون آمدیم. هوا سردتر شده بود،برف می‌بارید. یگانه کمی عقب‌تر از ما راه می‌رفت،ناگهان پایش روی یخ لغزید. بدون فکر دستش را گرفتم. برای لحظه‌ای تعادلش را از دست داد و به طرفم آمد،قلبم عجیب کوبید،چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم. برف روی چادرش نشسته بود،روی مژه‌هایش. و برای اولین بار بعد از مدت‌ها آنقدر نزدیک بود که توانستم خستگی را در چشمانش ببینم.
40
3
انگار قلبم دیگر توان احساس کردن نداشت،صبح‌ها زودتر از همه بیدار می‌شدم. داروهای زریاب را آماده می‌کردم،وقت پانسمانش را یادآوری میکردم، غذاهایی را که داکتر گفته بود برایش مفید است آماده می‌ساختم،همه فکر می‌کردند چون او را دوست دارم این کارها را می‌کنم. اما حقیقت چیز دیگری بود،من عاشقش بودم،هنوز هم بودم،اما دیگر امیدی نداشتم. فرق بزرگی میان عشق و امید وجود دارد. گاهی عشق می‌ماند،اما امید می‌میرد. آن روز عصر همه در صالون نشسته بودند. هوسی و سامیع باز سر چیزی بحث می‌کردند. هیواد هم طبق معمول هوسی را مسخره می‌کرد. مادرجان و پدرجان مشغول صحبت بودند. من جعبه‌ی پانسمان را برداشتم و به اتاق خودم و زریاب رفتم. وقت تعویض پانسمانش رسیده بود. داخل شدم،روی تخت نشسته بود. کتابی در دست داشت در حال مطالعه بود، همین که مرا دید کتاب را کنار گذاشت. گفتم: ـ وقت پانسمان است. فقط سرش را تکان داد. چوکی را نزدیک آوردم و نشستم،جای زخم هنوز سرخ بود. هر بار که نگاهش می‌کردم، قلبم درد می‌گرفت. با خود می‌گفتم: اگر آن شب،اگر فقط چند سانتی‌متر فرق می‌کرد، شاید حالا او اینجا نمی‌بود،مشغول پاک کردن زخم شدم. ناگهان زریاب گفت: ـ خسته نمی‌شوی؟ دستم برای لحظه‌ای ایستاد. ـ از چی؟ ـ از مراقبت کردن من. لبخند کم‌رنگی روی لبم نشست،لبخندی که بیشتر غم داشت تا خوشی. ـ عادت کرده‌ام. این جواب را که دادم، خودم هم دلم گرفت. چون واقعاً عادت کرده بودم،عادت کرده بودم دوستش داشته باشم و چیزی نصیبم نشود. عادت کرده بودم منتظرش بمانم،عادت کرده بودم دلم بشکند. چند لحظه چیزی نگفت. بعد پرسید: ـ از من قهر هستی؟ این بار خنده‌ام گرفت،اما خنده‌ای تلخ. ـ اگر قهر می‌بودم اینجا نمی‌نشستم. سرش را پایین انداخت. برای اولین بار دیدم که جوابی ندارد،قبلاً همیشه جوابی داشت،برای هر چیزی،اما حالا نه. به پانسمان ادامه دادم. بعد از چند لحظه گفت: ـ یگانه، ـ بلی؟ ـ آن شب،وقتی در شفاخانه بودم،تو خیلی ترسیده بودی دستم باز ایستاد. آهسته خندیدم. ـ چی فکر می‌کنی؟ چشمانم به زخمش بود اما در ذهنم دوباره همان شب زنده شد. آن تماس،آن راه،آن دویدن‌ها،آن ترس لعنتی. ـ فکر کردم دیگر هیچ وقت چشمانت را باز نمی‌کنی. برای لحظه‌ای سکوت کرد. ـ و گریه کردی؟ این بار نگاهش کردم،مستقیم. ـ خیلی. برای اولین بار نگاهش لرزید. نگاهش را از من دزدیدنمیدانم چرا،اما حس کردم شنیدن این حرف برایش آسان نبود. پانسمان را تمام کردم. خواستم بلند شوم که ناگهان صدایش آمد. ـ یگانه، ـ بلی؟ چند ثانیه به من نگاه کرد. انگار دنبال جمله‌ای می‌گشت که هیچ‌وقت یاد نگرفته بود بگوید. ـ تشکر. باز همان تشکر. اما این بار فرق داشت،این بار در صدایش غرور نبود،لجاجت نبود،فاصله نبود،فقط صداقت بود. لبخند کوچکی زدم. ـ خوب شو، همین کافی است. و از اتاق بیرون شدم. اما وقتی در را بستم، برای اولین بار بعد از مدت‌ها چیزی را در نگاه زریاب دیدم که قبلاً هرگز ندیده بودم،حسرت. حسرتِ مردی که تازه فهمیده بود بعضی آدم‌ها را باید زمانی دوست داشت که هنوز کنار تو هستند، نه زمانی که از دست رفتن‌شان را نزدیک ببینی. و من،هنوز کنارش بودم. اما دیگر آن یگانه‌ی سابق نبودم،آن دختری که با یک لبخند زنده می‌شد، و با یک کلمه خوشحال می‌شد. راوی: زریاب بعضی اشتباه‌ها صدای شکستن ندارند، خاموشانه رخ می‌دهند،بی‌صدا. اما وقتی به خودت می‌آیی، می‌بینی ویرانه‌ای از یک دل پیش رویت مانده است. و من این روزها هر روز این ویرانه را می‌دیدم، در چشمان یگانه. قبلاً هر وقت به خانه می‌آمدم، صدای قدم‌هایم را می‌شناخت. هر جا که بود، سرش را بلند می‌کرد،گاهی لبخند می‌زد،گاهی چای می‌آورد،گاهی هزار سوال می‌پرسید،اما حالا،نه سوالی بود،نه لبخندی،نه گله‌ای. و عجیب این بود که همین سکوت از هر دعوایی دردناک‌تر بود. انسان تا وقتی کسی را دارد، قدرش را نمی‌داند. اما کافیست آن آدم همانجا باشد و دلش دیگر با تو نباشد،آن وقت می‌فهمی چه چیزی را از دست داده‌ای. آن شب همه خوابیده بودند. مادرم و پدرم چند روز دیگر هم قرار بود در کابل بمانند. خانه ساکت بود،از اتاق بیرون شدم تا آب بخورم. اما وقتی به آشپزخانه رسیدم، یگانه را دیدم. کنار پنجره ایستاده بود. یک گیلاس چای در دست داشت،و بیرون را نگاه می‌کرد. نورهای پراکنده‌ای که در تاریکی می‌درخشیدند. اما صورت یگانه،از تمام آن چراغ‌ها غمگین‌تر بود. چند لحظه فقط نگاهش کردم. نمیدانم چرا،اما برای اولین بار ترسیدم. نه از دشمن،نه از مرگ،نه از گلوله. از این که شاید یک روز دیگر در نگاهش جایی نداشته باشم.
32
4
#نه_دنیا_هست_نه_من_هستم • نویسنده: #آواز_نی • قسمت: سی‌ و یکم بالاخره روزِ مرخصی زریاب هم رسید. هفته‌ی عجیبی بود، فهمیدم بعضی ترس‌ها آنقدر بزرگ‌اند که بعد از آن دیگر هیچ چیز مثل سابق نمی‌شود،از صبح همه در تکاپو بودند. مادرجان چند بار با داکتر صحبت کردپدرجان کارهای رخصتی را انجام داد. سامیع و هیواد هم وسایل را جمع می‌کردند. زریاب روی تخت نشسته بود،رنگش نسبت به روزهای اول بهتر شده بود اما هنوز ضعیف معلوم می‌شد. آن زریاب مغرور و سرکش، حالا زود خسته می‌شد،زود نفسش بند می‌آمد. و این برای کسی مثل او آسان نبود،من هم مصروف جمع کردن وسایلش بودم. داروها،نسخه‌ها،نتایج معاینات، تمامشان را در یک دوسیه گذاشتم. گاهی احساس می‌کردم نگاهش طرف من است. اما خودم را مصروف نشان می‌دادم. نمی‌خواستم دوباره قلبم به چیزی امیدوار شود. امید، بعضی وقت‌ها خطرناک‌تر از ناامیدی است. نزدیک ظهر از شفاخانه بیرون شدیم،محافظین هم همراه ما بودند. پدرجان بعد از آن اتفاق اجازه نمی‌داد زریاب حتی یک لحظه تنها باشد. هوای کابل سرد بود. ابرهای خاکستری تمام آسمان را گرفته بودند. باد سردی می‌وزید،درست مثل یک سال قبل از امروز، همین که از دروازه‌ی شفاخانه بیرون شدیم، زریاب برای چند لحظه ایستاد. انگار دوباره دیدن آسمان برایش عجیب بود. مادرجان  گفت: ـ پسرم زیاد ایستاد نشو، هنوز ضعیف هستی. هیواد خندید. ـ همین که دو روز دیگر تیر شد باز مثل اسپِ وحشی می‌شود. برای اولین بار لبخند کوچکی روی لب‌های زریاب نشست. بالاخره سوار موتر شدیم،و به طرف آپارتمان حرکت کردیم. وقتی رسیدیم،واقعاً انتظار چنین چیزی را نداشتم،دروازه که باز شد، صدای هوسی بلند شد: ـ خیر مقدم به مریض صاحب! تمام خانه با بادکنک و گل تزئین شده بود. هوسی وسط سالن ایستاده بود،دستانش را به کمر گرفته بود،مثل یک فرمانده که از عملیات موفق برگشته باشد. سامیع خندید: ـ تو خانه را صالون عروسی درست کردی؟ هوسی فوراً جواب داد: ـ چپ باش لالا، نزدیک بود برادرم از دست برود، حالا هم می‌خواهم خوشحال شود. مادرجان اشک‌هایش را پاک کرد،پدرجان فقط لبخند زد، حتی رُها و کوشان هم آمده بودند،مادرم هم آنجا بود،همه جمع بودند. برای اولین بار بعد از مدت‌ها خانه زنده معلوم می‌شد. اما در میان آن همه خنده و خوشحالی،من باز هم غمگین بودم،نمیدانم چرا. شاید چون بعضی زخم‌ها با یک معجزه خوب نمی‌شوند. زریاب روی مُبل نشست،همه دورش جمع شدند،هر کس چیزی می‌گفت. هر کس از نگرانی خودش حرف می‌زد،اما در میان آن جمعیت چشم‌های زریاب گاهی طرف من می‌آمد،من اما مصروف پذیرایی بودم. برای مهمان‌ها چای آوردم،میوه آوردم،شیرینی آوردم. درست همان کاری که همیشه می‌کردم،شبنم هم آنجا بود،مثل همیشه. چند لحظه به زریاب نگاه کرد. بعد رو به همه گفت: ـ الحمدلله به خیر گذشت، وگرنه بعضی‌ها بیوه می‌شدند. هوسی فوراً اخم کرد. ـ ینگه، بعضی وقت‌ها اگر حرف نزنی ثواب می‌گیری. هیواد خنده‌اش گرفت،سامیع هم سرش را پایین انداخت،نمیدانم چرا اینقدر در مقابلِ همسرش عاجز بود، اما این بار زریاب بود که نگاهش را به شبنم دوخت،نگاهی سرد و جدی. ـ این شوخی‌ها مناسب نیست. شبنم برای لحظه‌ای خاموش شد،همه تعجب کردند. چون زریاب قبلاً هیچ‌وقت در برابر چنین حرف‌هایی چیزی نمی‌گفت،اما حالا می‌گفت شاید انسان وقتی تا لب مرگ می‌رود، بعضی چیزها را بهتر می‌فهمد. آن شب خانه پر از آدم بود،پر از صدا بود،پر از خنده بود. اما من وقتی برای آوردن چای به آشپزخانه رفتم، کنار پنجره ایستادم. آسمان تاریک بود،چراغ‌های کابل از دور می‌درخشیدند، و من با خودم فکر کردم: بعضی آدم‌ها بعد از نزدیک شدن به مرگ تغییر می‌کنند، اما آیا این تغییر برای ماندن است؟یا فقط یک ترسِ موقتی؟ پشت سرم صدای قدمی آمد،برنگشتم، فکر کردم هوسی است. اما صدای زریاب آمد: ـ یگانه… برای چند لحظه سکوت کردم. ـ بلی؟ ـ خانه بدون تو خیلی خالی بود. برای لحظه‌ای قلبم لرزید،چون من همان روز تازه از خانه ی مادرم آمده بودم و زریاب مرا ندیده بود، بعد گفتم: ـ استراحت کن زریاب، داکتر گفته زیاد ایستاد نشوی. و بدون اینکه منتظر جوابش بمانم،از آشپزخانه بیرون شدم، بعضی وقت‌ها آدم آن‌قدر خسته می‌شود که دیگر حتی برای خوشحال شدن هم توان ندارد. من این روزها همین‌گونه بودم،زریاب زنده بود،خوب بود،به خانه برگشته بود، چیزی که چند روز پیش حاضر بودم تمام عمرم را بدهم تا اتفاق بیفتد. اما حالا که اتفاق افتاده بود، در دلم آن خوشحالی بزرگی که باید می‌بود، نبود. انگار غم‌های یک سال گذشته روی قلبم لایه‌لایه نشسته بودند.
44
5
ادامه فردا
ادامه فردا
137
6
خود را به خانه رساند و همان‌جا، میان حویلی، به پای مادرش افتاد. چنان افتاد که زن هراسان خم شد. — مادر... صدایش شکسته بود. — مادر جان... کمکش کن... و بعد گریه بود..گریه‌ای که از عمق جان می‌آمد. نه برای خودش، نه برای سرنوشتش برای پسری که آرام‌آرام داشت از دست می‌رفت. — مادر... مادر جان... گریه امانش نمی‌داد. — نجاتش بده... بخدا می‌میرد... مادر بخدا می‌میرد... مادرش ابتدا روی برگرداند، دلش هنوز از او پر بود. هنوز زخمِ نافرمانی دخترش تازه بود اما مگر مادری می‌تواند اشکِ فرزندش را نادیده بگیرد؟ سهیلا دامنِ مادر را رها نمی‌کرد.. گریه می‌کرد، التماس می‌کرد، دستانِ زن را می‌بوسید و هر بار تنها یک جمله می‌گفت: — نگذار بمیرد... سرانجام دلِ زن شکست. آهی کشید و چادرش را برداشت. آن روز، برای نخستین بار، مادر سهیلا فهمید که دخترش دیگر فقط عاشق نشده است او زندگی‌اش را در وجودِ آن پسر گره زده بود. و گاهی، آدم برای نجات جان دیگری، تمام غرور و ترس و آبرویش را زیر پا می‌گذارد. ساعتی بعد، هر دو به خانهٔ بی‌بی‌گل طبیب رفتند. پیرزن پس از شنیدن نشانه‌ها، لحظه‌ای خاموش ماند. بعد با نگرانی گفت: — این محرقه است... اگر زود علاج نشود، جانش را می‌گیرد. و شروع کرد به آماده کردن دوا. غروب همان روز، سهیلا و مادرش به خانهٔ احد رسیدند. امینه دروازه را باز کرد، چشم‌هایش از گریه سرخ شده بودند.. وقتی خانم فرزانه پاکتِ دوا را نشلنی زن داد، نگاهِ مادرِ احد آرام گرفت اما یک چشمش به کوچه بود، یک چشمش به پسر نیمه‌جانش و هزار نگاهش به ترس.. ترس از آمدن عتیق‌الله، ترس از یک  رسوایی دیگر، ترس از مرگِ پسرش اما وقتی سهیلا را دید، چیزی در دلش لرزید. کنار رفت و آهسته گفت: — بیایید.. دخترک وارد شد، پاهایش می‌لرزیدند.. اشک بی‌صدا بر گونه‌هایش می‌غلتید. وقتی به بسترِ احد رسید، نتوانست نگاهش کند. دلش طاقت نیاورد. تنها دوا را با دست‌های لرزان به سوی امینه دراز کرد و زمزمه نمود: — بخیر خوب شود..بخیر شود... امینه دوا را گرفت و هر دو زن، در سکوتی سنگین، به چهرهٔ جوانی خیره شدند که میانِ مرگ و زندگی آویزان مانده بود. در آن اتاقِ گِلی، هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت تنها صدای نفس‌های سنگینِ احد شنیده می‌شد و صدای دعای مادرانی که می‌خواستند مرگ را از دروازهٔ خانه‌شان دور کنند. گاهی عشق، دستِ معشوق را نمی‌گیرد؛ تنها کنارِ بسترِ مرگش می‌نشیند و برای زنده ماندنش دعا می‌کند و شاید دردناک‌ترین نوعِ عشق، همان عشقی باشد که جز دعا، هیچ سلاحی برای جنگیدن ندارد! #پ.ن_مادرجان! برایت گفته بودم، تو دلیل و باعثِ لبخندهایم هستی؟ برایت گفته بودم، جهان با نگاهِ تو روشن‌تر است؟ تو خانه‌ای امنِ من، در این جهانِ ناامن هستی.. روزت مبارک، روشنیِ جهان! ادامه دارد.. ..
133
7
#داستان_احد #قسمت_هشتادم #نویسنده_مرجان_امین فصلِ بیستم: اندوهِ بی‌پایان دو هفته گذشت. دو هفته‌ای که برای سهیلا نه روز داشت و نه شب. او را در خانه نگه داشته بودند.. چون خطاکار‌تر از سهیلا در دنیا هیچ آدمی نبود.. نه که او قتل کرده بود نه، بلکه چون دلش را جایی جا گذاشته بود که پدرش، خانواده و مردم آن را عیب می‌دانستند و این را نمی‌خواستند.. در این دو هفته، کمتر کسی صدای او را شنید. دختری که روزی سراسر خانه را باخنده‌هایش پر می‌کرد، حالا چون سایه‌ای خاموش از اتاقی به اتاق دیگر می‌رفت. غذا نمی‌خورد، حرف نمی‌زد.. فقط گاهی شب‌ها، وقتی همه خواب بودند، صورتش را در بالشت پنهان می‌کرد و آرام گریه می‌کرد؛ آن‌قدر آرام که حتی صدای شکستن دلش هم کسی را بیدار نکند. جای کبودی‌ها هنوز بر چهره و بازوانش مانده بود اما زخم‌های تن زودتر از زخم‌های دل خوب می‌شوند. آن روز نزدیکِ چاشت بود. آفتاب روی دیوارهای گِلی نشسته بود و مادر سهیلا در تنورخانه مصروف پختن نان بود که اقلیما آهسته وارد حویلی شد.. در آن‌روزها زیاد آنجا رفت و آمد می‌کرد که دلیلِ بزرگش، سهیلا بود اقلیما  مانند قبل که در غم‌ها حتی لبخند می‌زد نبود.. او باخبر از یک نرسیدن و بیماری بود که خودش آن را با پوست و استخوان حس کرده بود. چشمانش سرخ بود گویا چند شب را بی‌خواب گذرانده یا چند ساعت گریه کرده باشد سهیلا در همان گرمی سوزان، بی‌توجه به گرمی پشتِ پنجره‌ای ایستاده بود که آفتاب مستقیم تابش می‌کرد وقتی اقلیما واردِ اتاق شد، لحظه‌ای سکوت کرد. گوییا نمی‌دانست چگونه آن خبر را بر زبان بیاورد. سهیلا رو گرداند و مانند روزهای قبل، بی‌قرار پرسید: — چه شده؟ از احد خبر داری؟ خواهرش سرش را پایین انداخت و همان یک جمله را گفت: — سهیلا... احد دارد از بین می‌رود. گویا زمان ایستاد، صدای تنور خاموش شد، صدای مرغ‌ها دور شد.. حتی نفس‌های خودش را هم نمی‌شنید.. فقط به لب‌های اقلیما خیره مانده بود. — چی گفتی؟ — از روزی که آوردنش.. نه درست غذا خورده می‌تواند، نه از جایش بلند شده. تب دارد. تمام بدنش زخمی است. خانم امینه شب و روز بالای سرش گریه می‌کند.. اشک در چشمان اقلیما جمع شد. — بخدا اگر همین‌طور بماند، می‌ترسم دیر شود..و تو یک اقلیمای دیگر شوی! سهیلا دیگر چیزی نشنید.. گویا کسی دست برده و قلبش را از سینه‌اش بیرون کشیده باشد. تمام آن روز را در آشوب گذراند، شب را تا صبح بیدار ماند. صبح فردا خواست بیرون شود، نگذاشتند. روز بعد نیز و روز بعد نیز.. اما بعضی دردها آن‌قدر بزرگ‌اند که ترس را می‌بلعند. سرانجام در یکی از عصرها، وقتی مردان خانه برای کاری بیرون رفته بودند و حویلی برای لحظه‌ای خلوت شده بود، سهیلا چادرش را برداشت. دلش چنان می‌تپید که گمان می‌کرد صدایش از بیرون شنیده می‌شود. آهسته از دروازه گذشت، بعد تندتر و بعد دوید. کوچه‌های ده زیر پایش جا می‌ماندند، باد چادرش را می‌کشید اما او نمی‌ایستاد. تنها یک فکر در سرش بود. احد.. وقتی به نزدیکی خانهٔ آن‌ها رسید، جرأت نکرد داخل شود. تازه آن زمان فکر کرد، اگر کسی می‌دید؟ اگر عتیق‌الله آنجا می‌بود؟ اگر... اما دلِ عاشق با «اگر» آرام نمی‌شود. کنار دیوار ایستاد همان دیوارِ مشترک میانِ خانه‌ای آنها و اقلیما.. دست‌های لرزانش را بر لبهٔ دیوار گذاشت و آرام سر بلند کرد و همان لحظه، دنیا در نظرش تیره شد. احد در گوشهٔ حویلی افتاده بود روی همان چارپایی کهنه‌ای که روزی عصرها روی آن می‌نشست اما حالا دیگر آن احد نبود. از همان فاصله هم معلوم می‌شد که‌؛ صورتش زرد و تکیده شده بود، گونه‌هایش فرو رفته بودند، لب‌هایش خشک بودند و چشمانش بسته. آن جوانِ نیرومندی که روزی شانه‌هایش از همهٔ هم‌سن‌وسالانش پهن‌تر بود، حالا چون بیماری سالخورده و خسته به نظر می‌رسید. حتی برای بلند شدن نیز توانی در بدنش نمانده بود. در کنارش کاسه‌ای از شوربا مانده بود که دست نخورده سرد شده بود. چند مرغ در حویلی می‌گشتند، باد آرام شاخه‌های درخت را تکان می‌داد و زندگی در ده جریان داشت اما برای سهیلا، جهان همان‌جا متوقف شد. اشک بی‌اختیار بر گونه‌هایش جاری شد دستش را روی دهانش گذاشت تا صدای گریه‌اش بلند نشود اما درد راه خود را پیدا می‌کند. آنچه می‌دید از مرگ کمتر نبود. دلش می‌خواست بدود، دلش می‌خواست کنارش بنشیند.. سرش را روی سینهٔ او بگذارد و بگوید: بیدار شو! اما میان آن دو، دیواری از رسم و غیرت و ترس کشیده بودند.. دیواری که بلندتر از هر دیوار گِلی ده بود. سهیلا از دیوار پایین آمد، چشمانش دیگر چیزی نمی‌دید، کوچه را دوید..
133
8
مادرم، ای روشنای جان و جانانِ دلم تار و پودِ هستی و آرامِ پنهانِ دلم از وجودت ذره‌ذره در وجودم ریشه زد مهر و عشق و زندگی، باغِ گلستانِ دلم زیستن را از نگاهِ مهربانت آموختم شد دعایت مرهمِ هر درد و درمانِ دلم مهر پاکت در رگ و در تار و پودم جوانه زد تا شکوفا شد ز نامت باغِ ایمانِ دلم ای عزیزِ بی‌بدیل و بهترین دارایی‌ام تو گران‌بهاترینی در همه دورانِ دلم از خدا خواهم که عمری جاودان یارت شود بخت و اقبال تو باشد هم‌قدم، جانِ دلم تا نفس دارم بمانی سایه‌ات بر سر مرا ای تو محبوب‌ترین سرمایه و جانِ دلم روز ات خجسته باد ای ارزشمند ترین گوهر هستی ام تو زیبا ترین دارایی و عزیز ترین بهانهِّ لبخند های من هستی شکر که دارومت 💝 روز مادر به تمام مادرهای رنج دیده و غیرور سرزمینم خجسته باد دل نوشته بنده      💎 M 💎seddiqi ۱۴۰۵/۳/۲۴
184
9
Sin texto...
232
10
ادامه فردا
ادامه فردا
303
11
-تو برگشتی؟واقعاً برگشتی؟ نمی‌دانم شنید یا نه،اما نگاهش کمی تغییر کرد، انگار دنبال صدا می‌گشت،دنبال من. همان لحظه فهمیدم، بعضی برگشتن‌ها فقط جسم نیست،روح هم برمی‌گردد. دستم را روی شیشه گذاشتم و گفتم: -من اینجا بودم زریاب،هر ثانیه،هر نفس،و بغضم شکست،فکر کردم از دستت می‌دهم، او هنوز ضعیف بود،اما زنده بود. و همین برای من کافی بود که بفهمم،تمام این شکستن‌ها،فقط برای رسیدن به همین لحظه بوده. زیر لب گفتم: -خدا،اگر این یک خواب است، بیدارم نکن، چون برای اولین بار بعد از مدت ها احساس کردم هنوز زندگی ارزش ماندن دارد، راوی: زریاب چشم‌هایم که کامل باز شد، دنیا هنوز کمی تار بود، اما یک چیز واضح‌تر از هر چیز دیگر بود،یگانه. انگار تمام دردهایم در همان لحظه آرام گرفتند، نه به خاطر دارو،نه به خاطر داکترها،فقط به خاطر نگاه او، پشت شیشه ایستاده بود،مثل کسی که تمام عمرش را برای همین لحظه صبر کرده باشد. چشم‌هایش پر از اشک بود،اما لبخند خیلی کوچکی هم در آن اشک‌ها پیدا می‌شد. همان لبخندی که آدم را از مرگ برمی‌گرداند. نمی‌دانم چرا،قلبم آرام‌تر از قبل می‌زد. انگار صدای نفسش را هم از پشت شیشه حس می‌کردم. لب‌هایم خشک بود،اما اسمش از دهانم بیرون آمد: -یگانه، فقط همین یک کلمه. اما انگار تمام عمرم در آن خلاصه شده بود. او دستش را روی شیشه گذاشت، انگار می‌خواست فاصله‌ای را که بین ما افتاده بود، با یک لمس ساده از بین ببرد. با صدایی که از گریه می‌لرزید گفت: -تو برگشتی،زریاب؟تو واقعاً برگشتی؟ چشم‌هایم را بستم، چون دیدنش از این نزدیک، از تحملم بیشتر بود. گفتم: -اگر قرار نبود برگردم،چرا تو هنوز اینجایی؟ سکوت شد. وقتی چشم باز کردم، دیدم اشک‌هایش کم تر شده، اما نگاهش هنوز همان نگاه بود،نگاهی که نه قهر داشت، نه فاصله،فقط دردِ دوست داشتن، با صدای خیلی آهسته گفت: -من جایی نرفتم زریاب،من فقط ماندم، این جمله‌اش،سینه‌ام را فشرد. برای اولین بار، چیزی در من نرم شد، نه غرور بود،نه لجاجت،یک حس عجیب، گرم و سنگین، شبیه اینکه کسی بعد از مدت‌ها یخِ درونت را آب کند،دستم را کمی بلند کردم،ضعیف، یگانه سریع به شیشه نزدیک‌تر شد،انگار فکر کرد می‌تواند دستم را بگیرد. لبخند کم‌رنگی زدم، و گفتم: -نترس، او گریه کرد،اما این بار از ترس نبود. گفتم: -وقتی چشمم را باز کردم،اولین چیزی که دیدم تو بودی،و راستش را بخواهی،همان لحظه فهمیدم هنوز زنده بودنم ارزش دارد. یگانه سرش را پایین انداخت،انگار تمام فشار دنیا یک‌لحظه از رویش برداشته شده باشد. گفت: -من فکر کردم از دستت دادم، چشم‌هایم را بستم و خیلی آهسته جواب دادم: -من هم، و همان یک جمله کافی بود،تا بین ما چیزی شکل بگیرد که نه شبیه قهر بود،نه شبیه آشتی… شبیه شروعِ دوباره. وقتی داکترها آمدند و گفتند باید استراحت کنم، برای اولین بار،نخواستم تنها بمانم،چشمم هنوز دنبال او بود،دنبال یگانه… راوی: یگانه سه روز از به هوش آمدن زریاب گذشته بود. و من دیگر هر لحظه از ترسِ از دست دادنش نمی‌مردم،پدرجان، مادرجان، سامیع و هیواد هم همینجا بودند،هوسی هر دقیقه تصویری تماس میگرفت و گریه می‌کرد، وقتی زریاب چشم باز کرد، برای اولین بار اشک را در چشمان پدرجان دیدم. مردی که همه او را به صلابت می‌شناختند، چند لحظه دست پسرش را گرفته بود و هیچ حرفی نمی‌زد،فقط نگاهش می‌کرد، مادرجان هم هر بار که داخل اتاق می‌شد، پیشانی زریاب را می‌بوسید و زیر لب شکر می‌گفت. انگار خدا دوباره فرزندش را به او بخشیده باشد. اما میان تمام آن خوشحالی‌ها،من ساکت شده بودم،خیلی ساکت. هنوز داروهایش را سر وقت می‌دادم.شب اگر درد داشت، تا صبح بیدار می‌ماندم،اما دیگر آن یگانه‌ی سابق نبودم. دیگر نمی‌پرسیدم: حالت چطور است؟ چیزی می‌خواهی؟ درد داری؟ فقط انجام وظیفه می‌کردم،همین. زریاب هم این تغییر را فهمیده بود،خیلی خوب. گاهی که وارد اتاق می‌شدم، نگاهش دنبالم می‌آمد،گاهی می‌خواست چیزی بگوید. اما من پیش از آنکه حرفی بزند، کارم را انجام می‌دادم و بیرون می‌شدم بعضی زخم‌ها خون نمی‌دهند،اما جان آدم را می‌خورند. آن روز نزدیک عصر بود،همه داخل اتاق بودند. سامیع با زریاب شوخی می‌کرد. هیواد از کارهای رستورانت حرف می‌زد. پدرجان مصروف تماس‌هایش بود،تا اینکه شبنم وارد شد. طبق معمول با همان لبخند مصنوعی. چند لحظه به زریاب نگاه کرد و گفت: ـ الحمدلله که خوب شدی، ما خو ترسیده بودیم. بعد نگاهش طرف من آمد. لبخندش کمی کج شد. ـ بعضی مردم هم شانس دارند، شوهر هر قدر هم بد باشد باز خدا حفظش می‌کند. من چیزی نگفتم،عادت کرده بودم. اما این بار، قبل از من، زریاب نگاهش را طرف شبنم برد، نگاهی که باعث شد لبخند شبنم کم‌رنگ شود. ادامه دارد…
280
12
#نه_دنیا_هست_نه_من_هستم • نویسنده: #آواز_نی • قسمت: سی‌ام . انتظار هم خیلی سخت است،خیلی سخت. سخت‌تر از هر دردی که تا حالا کشیده‌ام. اینجا نشسته‌ام، در انتظار کسی که نمی‌دانم اصلاً برایش چقدر ارزش دارم. شاید هیچ،شاید کمتر از هیچ. گاهی با خودم می‌گویم: یگانه،تو برای او حتی به اندازه‌ی یک خاطره هم نیستی. و این فکر، از هزار زخم هم دردناک‌تر است. من بیچاره شده‌ام،نه از فقر،نه از تنهایی،بلکه از دوست داشتنِ کسی که نمی‌داند چطور باید دوست بدارد. گاهی به خودم می‌گویم کاش دل نداشتم. دل چیز عجیبی است، حقیقت را می‌داند اما باز هم دروغ را باور می‌کند. آدم را به سمت کسی می‌کشاند که خودش بارها از او زخمی شده. حالا اینجا نشسته‌ام،پشت شیشه‌ی اتاق، و او آنجاست،روی تخت،بی‌حرکت،بی‌صدا. زریاب، همان مردی که روزی صدایم را نمی‌شنید، حالا حتی توان حرف زدن هم ندارد. صورتش سفید شده مانندِ گچ،زیر چشمانش گود افتاده، انگار تمام غرورش را گلوله از بدنش بیرون کشیده باشد،دستم را روی شیشه گذاشتم. سرد بود،مثل خودش،مثل رابطه‌ی ما، گفتم: -زریاب، نمیدانم صدایم را می‌شنود یا نه،اما من حرف زدم،چون آدم وقتی درد دارد، دیگر منتظر جواب نمی‌ماند،فقط حرف می‌زند،حتی اگر مخاطبش هیچ‌وقت نشنود. مادرجان هم حالش خراب شد،او را هم بستری کردند. خانه تبدیل شد به یک ویرانه،همه شکسته،همه بی‌جان، صبح شد،ساعت تقریباً یک بود،اما زریاب هنوز به هوش نیامده بود. لجباز بود، حتی در خواب هم انگار با دنیا قهر کرده باشد. دکترها اجازه‌ی ملاقات نمی‌دادند،اما من، من فقط از پشت شیشه نگاهش می‌کردم. هر بار که نفس می‌کشید،دلِ من میلرزید، هر بار که تکان می‌خورد،امید در من دوباره زنده می‌شد. سامیع آمد،هیواد آمد،رُها هم آمد،حتی شبنم هم آمد،اما من نگاهش کردم،کار هایش عادی نبود،بیشتر شبیه نمایش بود. انگار آمده بود فقط ببیند چه شده، نه اینکه درد بکشد،همه رفتند،فقط کوشان ماند با من از خانواده ی مان،من ماندم،و زریاب ساعت‌ها گذشت،نه، شاید سال‌ها،در آن اتاق زمان معنا نداشت،فقط انتظار بود،انتظار و سکوت… هر کسی می‌گفت: -باید به هوش بیاید. سه ساعت،پنج ساعت،ده ساعت، اما او نیامد. و من،هر لحظه بیشتر فرو می‌ریختم. زیر لب گفتم: -زریاب،تو می‌دانی من اینجا هستم؟ یا باز هم مثل همیشه،فقط خودت را می‌بینی؟ اشک از چشمم افتاد،این بار سنگین،دستم را روی سینه‌ام گذاشتم. انگار چیزی در من دارد آب می‌شود. نه قلب،نه روح،بلکه خودم. گفتم: -من دیگر چیزی ندارم زریاب، نه جان،نه صبر،نه حتی توانِ دوست داشتنِ درست. فقط یک چیز مانده،این انتظار لعنتی،و هنوز هم، کنار شیشه مانده‌ام،با قلبی که هر لحظه می‌شکند،و مردی که نمی‌داند، چقدر یک زن می‌تواند در سکوت نابود شود. نمی‌دانم چند ساعت گذشته بود، در شفاخانه، زمان مثل آدمی است که دل ندارد؛ می‌آید، می‌گذرد، اما هیچ رحم نمی‌کند. من هنوز همان‌جا ایستاده بودم،پشت همان شیشه‌ی سرد، و هر ثانیه، انگار یک تکه از جانم جدا می‌شد و می‌افتاد روی زمین. زریاب آن‌جا بود،بی‌حرکت،سفیدتر از همیشه، انگار زندگی از صورتش عقب نشسته باشد. من نگاهش می‌کردم و با خودم فکر می‌کردم: یگانه،اگر این چشم‌ها برای همیشه بسته بماند، تو با خودت چه می‌کنی؟” و جوابش را نمی‌دانستم،فقط دردش را حس می‌کردم. هر بار در اتاق عملیات باز می‌شد، قلبم هم همراهش می‌لرزید. هر بار که داکتر بیرون می‌آمد، نفسم در سینه‌ام حبث می‌شد،من دیگر منتظر خبر نبودم، من فقط منتظر یک معجزه بودم،دستانم سرد شده بود. لب‌هایم خشک. اما چشم‌هایم هنوز از او دست نکشیده بودند. انگار اگر یک لحظه پلک می‌زدم، همه چیز تمام می‌شد. یک چیز کوچک اتفاق افتاد،اول فکر کردم توهم است. چون آدمی که تا این حد شکسته باشد، حتی امید را هم اشتباه می‌بیند،اما نه،انگشتش تکان خورد. نفسم بند آمد،دستم را محکم به شیشه چسباندم. قلبم گفت: نه یگانه،این واقعی است، در یک لحظه همه چیز به هم ریخت،نرس‌ها دویدند داخل. در باز شد،صداها بلند شد،اما من هیچ چیز نمی‌شنیدم. فقط او را می‌دیدم،فقط او. داکتر آمد،چند ثانیه سکوت کرد،نگاه کرد، بعد سرش را تکان داد،و همان لحظه، زریاب چشم باز کرد،دنیایم ایستاد. نه صدا بود،نه هوا،نه فکر، فقط یک تصویر،چشم‌های او. چشم‌هایی که هنوز خسته بودند،هنوز زخمی، اما باز بودند،زنده بودند،برگشته بودند،لب‌هایم لرزید. گفتم: -زریاب،فقط همین یک کلمه،اما از تمام عمرم سنگین‌تر،او پلک زد، اما همان پلک، تمام وجودم را شکست و دوباره ساخت،اشک‌هایم ریختند،این بار گریه نبود،این بار نجات بود،نزدیک‌تر شدم،نه با پا،با دلم، انگار اگر دل نزدیک‌تر شود، فاصله‌ها کمتر می‌شوند. با صدایی که می‌لرزید گفتم:
225
13
ادامه فردا
ادامه فردا
239
14
#داستان_احد #قسمت_هفتادونهم #نویسنده_مرجان_امین بعد از رفتنِ احد، گویا جهان به یکباره غرقِ سکوت شد. خورشيد رفت، باران بارید، احد رفت..معشوقِ سهیلا رفت و او ماند در بیابانِ بی‌نام و نشانی عاشقی. هر لحظه یک‌بار چشم می‌بست و با خود تکرار می‌کرد که خواب است و این کابوسِ بیش نیست اما؛ چشم که باز می‌کرد، دستانِ زن در دستش بود و با نگرانی او را می‌گریست او هنوز در خانه‌ای امیرمحمد بود، جایی که نه آدم‌هایش را می‌شناخت و نه مکانش را.‌.و احد رفت بود.نه.. او را بُرده بودند، با زور و با حقارت و سهیلا همچون مترسکِ پشتِ پنجره ایستاده بود و کاری جز گریه در توانش نبود. بی‌بی‌ حُمراه با حرف‌ها و سرگذشتِ خود می‌خواست او را تسلایی بدهد، می‌خواست بارانِ چشمانش را بخشکاند و برای لحظه‌ای هم که شده، او را از آن غمِ عظیم دور کند اما.. مگر شیشه‌ای شکسته را می‌شود پیوند زد که دلِ او با تسلا آرام شود و قرار بگیرد؟ صدای همهمه‌ای از بیرون بلند شد که با ضربه‌ای که به دروازه خورد، قلبِ سهیلا همچون ماهی افتاده از آب، تپید و نتپید.. بی‌بی از جا جهید و وقتی مردانِ تنومند را با اسلحه‌های سرِ شانه دید، در دلِ به بختِ بدی دخترک خون گریست. پدر و برادرانِ سهیلا، مقابلِ همه سهیلا را با لت‌و کوبِ تحقیرآمیز به خانه بُردند احد در بی‌هوشی و سهیلاِ گریان اما غرقِ ناامیدی، یکبارِ دیگر بر بختِ بدی این عشق گریستند. دنیا هرگز آن‌قدر سخاوتمند نبود که خوشبختی را به این دو هدیه دهد. ** سال‌ها از آن روزها می‌گذشت.. آن‌قدر که دخترم حالا در کوچه‌های همان دهی می‌دود که روزی من در آن بزرگ شدم. آن‌قدر که پسرم تا شانه‌هایم رسیده و گاهی سکوتش مرا به سال‌های دور می‌برد. من بعد از گذشتِ سال‌ها دوری، امروز دوباره به ده برگشته‌ام.. هیچ‌گاهی فرزندِ خوبی نبودم.. من حتی به تشییعِ پدر و مادرم نیامدم و دیدارِ آخرِمان به قیامت، ماند.. نه این‌که نخواهم نه..بلکه قدم‌های دلِ آمدن را نداشت! خاک و هوای این کشور برای من، تداعی آرزو و عمرِ بر باد رفته‌ام است ولی حالا آن طلسم را شکستم و پاهایم روی همان خاکی قدم می‌گذارند که روزی با هزار امید و هزار ترس روی آن راه می‌رفتم.. اما عجب چیزی‌ست زمان.. همه‌چیز را تغییر می‌دهد و در عین حال، هیچ‌چیز را تغییر نمی‌دهد. دخترم جلوتر از من می‌دود.. از این سو به آن سو. سنگی را لگد می‌زند، شاخه‌ای را می‌شکند، می‌خندد و صدای خنده‌اش در کوچه می‌پیچد. من اما هر قدم که برمی‌دارم، گویا روی خاطره‌ای پا می‌گذارم. این پیچِ کوچه را می‌شناسم. همین‌جا بود که روزی از ترسِ پدرم سر به زیر انداخته بودم. دیگر آن دیوارِ کاهگلی نیست اما تصویرش در ذهنم است و او را هم می‌شناسم روزی از پشتِ آن، چشم به راهِ کسی بودم و آن درختِ توت... خدایا، هنوز ایستاده است. دستم را روی تنهٔ پیرش می‌گذارم و ناگهان دلم می‌خواهد گریه کنم. نه از غم، از هجومِ سال‌ها، از این‌که روزی خیال می‌کردم دنیا همین کوچه‌هاست.. همین خانه‌هاست، همین آدم‌هاست و جهان به همین خلاصه می‌شود ولی اینطور نبود.. و آن زمان نمی‌دانستم روزگار، آدم را از هرچه دوست دارد دور می‌کند و بعد سال‌ها بعد، دوباره او را به همان‌جا بازمی‌گرداند تا ببیند چه‌قدر تغییر کرده است. صدای دخترم مرا به خود می‌آورد. — مادر! نگاه کن! با برقی که در نگاهم افتیده، می‌خندم و سر تکان می‌دهم اما نگاهم ناخواسته به پسرم می‌افتد. کمی دورتر ایستاده است. آرام، خاموش با همان نگاهِ عمیقی که همیشه مرا متوقف می‌کند. بچه که بود، خیال می‌کردم بزرگ‌تر که شود، پرحرف خواهد شد اما هرچه بزرگ‌تر شد، سکوتش هم بزرگ‌تر شد. گاهی ساعت‌ها به جایی خیره می‌شود و چیزی نمی‌گوید. گاهی لبخند می‌زند، اما گویا نیمی از لبخندش را برای خودش نگه می‌دارد. و من هر بار که نگاهش می‌کنم، بی‌اختیار به یادِ آن غزیزِ بی‌وفا می‌افتم... کسی از سال‌های دور، کسی که زمان نتوانست او را از حافظه‌ام پاک کند. آهی می‌‌کشم و بغضی گلویم را قورت می‌دهم باد می‌وزد، خترم می‌دود، پسرم خاموش به دوردست‌ها نگاه می‌کند. و من میانِ این همه سال، میانِ این همه خاطره، ناگهان می‌فهمم که آدم‌ها از زندگی عبور نمی‌کنند. زندگی از میانِ آدم‌ها عبور می‌کند و ردِ خود را تا آخرِ عمر بر دلشان باقی می‌گذارد. من این را خوب می‌دانم. زیرا هنوز وقتی از این کوچه‌ها می‌گذرم، صدای قدم‌های کسانی را می‌شنوم که سال‌هاست رفته‌اند... و هنوز گاهی دلم برای دختری تنگ می‌شود که روزی در همین ده، ساده و خام، خیال می‌کرد عشق می‌تواند بر همه‌چیز پیروز شود. #پ.ن_در افغانستان، زن بودن این روزها نوعی مرگِ طولانی‌ست. ادامه دارد..
278
15
کوه غرور.pdf
356
16
فتذکّروا الاحبابَ عند دعائکم.. فالحبُّ بین الصادقینَ دعاءُ..💙 اگر در دل‌هایتان جای برای محبت ما هست در دعاهایتان ما را فراموش نکنید..💚
365
17
ادامه فردا
ادامه فردا
361
18
-داکتر صاحب،پسرم؟ -فعلاً خطر رفع شده. همین،فقط همین سه کلمه. اما انگار تمام دنیا را دوباره به من برگرداندند. اشک‌هایم شدت گرفت،مادرجان زیر لب شکر خدا را می‌گفت. پدرجان چشمانش را بست،شاید برای اولین بار در زندگی‌اش از ته دل نفس راحت کشید. اما داکتر ادامه داد: -گلوله نزدیک کلیه اش اصابت کرده بود. اگر چند دقیقه دیرتر می‌رسید، احتمال نجاتش بسیار کم بود. فعلاً از خطر گذشته اما باید تحت مراقبت باشد. نزدیک کلیه،اگر چند دقیقه دیرتر، این جملات مانند خنجر در قلبم فرو رفت. به دیوار تکیه دادم،اشک‌هایم بند نمی‌شد. آن لحظه فهمیدم چقدر دوستش دارم. بیشتر از آنچه خودم تصور می‌کردم. بیشتر از غرورم،بیشتر از دردهایم. بیشتر از تمام زخم‌هایی که از او خورده بودم. آن شب پشت در اتاق عملیات، هزار بار با خدا معامله کردم. گفتم: خدایا،اگر لازم است تمام غم‌های دنیا سهم من شود، قبول. اگر لازم است تمام آرزوهایم را بگیری، قبول. اگر لازم است تا آخر عمرم در حسرت زندگی کنم، قبول. فقط،فقط زریاب را نگهدار. و او هیچ وقت نفهمید، هیچ وقت نفهمید زنی که بیشترین اشک‌ها را بخاطرش ریخته بود، همان شب حاضر بود جان خودش را بدهد تا او زنده بماند. هیچ وقت نفهمید که پشت آن درِ سردِ شفاخانه، قلبی برایش می‌تپید که مشغولِ شکستن آن بود،و با این حال هنوز  هم دوستش نداشت… ادامه دارد…
298
19
تماس قطع شد، اینجا تماسِ من به کلی با تمامِ دنیا قطع شده بود، دلم آرام و قرار نداشت خاله ماریه هر چیزیکه میگفت نمیشنیدم انگار که ناشنوا شده بودم،چند دقیقه بعد یک گیلاس آبِ سرد آورد و به رویم انداخت کمی به خود آمدم خود را در آغوشش مچاله کردم و هر چیزیکه پدرجان گفت برایش گفتم، او هم زریاب را خیلی دوست داشت،زریاب هم او را دلش خون شد اما مرا هم دلداری میداد،برایم کفت: -دخترم خداوند مهربان هست اینطور نکن،بیا بیا چادرت را بر سر کن برویم به شفاخانه خدای نکرده که چیزی نشده،زنده هست و این بزرگ‌ترین نعمت است برای تو برخیز، کمی استوار شدم آماده شدیم و به پایین آپارتمان رفتیم،راننده رسیده بود سوار شدیم،محافظینِ مسلحِ زیادی هم در عقبِ مان بود، نمیدانم چگونه به شفاخانه رسیدیم،نمیدانم چگونه از موتر پایین شدم.نمیدانم چگونه آن راهروهای دراز را دویدم. فقط میدانستم که باید زریاب را ببینم،باید ببینم،باید مطمئن شوم که زنده است. همین. دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود،نه غرورم،نه دل شکسته‌ام. نه تمام اشک‌هایی که بخاطرش ریخته بودم. نه تمام شب‌هایی که چشم انتظارش مانده بودم،هیچ… به بخش خدمات رسیدم،نفسم بند آمده بود. قلبم آنقدر محکم به سینه‌ام می‌کوبید که گوش‌هایم پر از صدای تپش‌هایش شده بود. دستانم میلرزید،لب‌هایم خشک شده بود. با هزار زحمت گفتم: -ز… زریاب اتل کجاست؟ خانمی که پشت میز نشسته بود نگاهی به صورتم انداخت،شاید از رنگ پریده بودنم ترسیده بود. شاید هم از اشک‌هایی که  روی صورتم بی وقفه می‌ریخت. چک کرده و گفت: -اتاق عملیات طبقه سوم. عملیات، همین یک کلمه کافی بود،انگار تمام دنیا روی سرم خراب شد. برای لحظه‌ای نفسم بند آمد،عملیات، یعنی وضعیتش خوب نبود،یعنی زخمش عمیق بود،یعنی ممکن بود. نه،نه. نمیخواستم ادامه‌ی آن فکر را تصور کنم. بدون اینکه چیزی بگویم به طرف زینه‌ها دویدم. لفت آنجا بود،اما حوصله‌ی انتظار نداشتم. پاهایم میلرزید،نفسم بریده بود،اما باز هم می‌دویدم. هر پله‌ای که بالا میرفتم انگار هزار کیلو وزن داشت،اما دردِ پاهایم را حس نمیکردم. وقتی آدم از ته دل بترسد، تمام دردهای دیگر فراموش می‌شوند. به طبقه سوم رسیدم،راهرو طولانی بود. چراغ‌های سفید رنگ بالای سرم روشن بودند. بوی دوا و مواد ضدعفونی کننده در هوا پیچیده بود،از این بو متنفر بودم. چون هیچ وقت خبر خوشی همراهش نبود. چشمم به درِ بزرگ اتاق عملیات افتاد،چراغ سرخش روشن بود. یعنی هنوز داخل بودند،یعنی هنوز،نمیدانستم. فقط نمیدانستم،به دیوار تکیه دادم. پاهایم دیگر توان ایستادن نداشت. روی چوکی کنار راهرو نشستم،و همان لحظه اشک‌هایم سرازیر شدند. بی‌صدا،اما بی‌وقفه. خدایا، این همان مردی نبود که هر شب دل مرا می‌شکست؟ همان مردی نبود که ساعت‌ها منتظرش می‌ماندم؟ همان مردی نبود که حتی یک بار هم نپرسید: یگانه، حالت خوب است؟ پس چرا اینقدر می‌ترسیدم؟ چرا اینقدر دلم درد می‌کرد؟ چرا احساس می‌کردم اگر اتفاقی برایش بیفتد، من هم خواهم مرد؟ شاید عشق همین باشد،شاید عشق گاهی بی‌رحم‌ترین بیماری دنیاست. کسی که دوستش داری زخمت میزند. اما باز هم برای سلامتی‌اش دعا می‌کنی. دلَت را می‌شکند. اما باز هم از خدا می‌خواهی مراقبش باشد. نمیدانم چند دقیقه گذشت،یا چند ساعت. زمان آن شب معنای خودش را از دست داده بود،هر ثانیه برایم یک عمر بود. هر بار که در اتاق عملیات تکان می‌خورد، از جا می‌پریدم. هر بار که داکتری از کنارم رد می‌شد، قلبم فرو می‌ریخت. بالاخره صدای قدم‌هایی را شنیدم،سر بلند کردم. پدرجان بود،مادرجان هم همراهش. اما انگار هر دو در همین چند ساعت ده سال پیرتر شده بودند. چشمان مادرجان از گریه سرخ شده بود. صورت پدرجان رنگ نداشت،برای اولین بار ترس را در چهره‌ی آن مرد می‌دیدم. مردی که همیشه برای همه تکیه‌گاه بود. مردی که هیچ‌کس او را لرزان ندیده بود. اما امشب،دستانش میلرزید. همین که مادرجان مرا دید، به طرفم آمد. من هم طاقت نیاوردم،خودم را در آغوشش انداختم. هر دو گریه می‌کردیم. نه او چیزی می‌گفت،نه من. بعضی دردها آنقدر بزرگ‌اند که کلمات توان بیانشان را ندارند. ساعت‌ها گذشت. انتظار، انتظار، و باز هم انتظار، انگار زندگی من از روزی که زریاب را شناختم، چیزی جز انتظار نبوده است. انتظار محبت،انتظار توجه،انتظار یک نگاه. و امشب، انتظار زنده ماندنش. بالاخره در اتاق عملیات باز شد،همه با یک‌باره از جا برخاستیم. قلبم چنان می‌تپید که احساس می‌کردم هر لحظه از سینه‌ام بیرون خواهد آمد. داکتر ماسکش را پایین کشید،خسته به نظر می‌رسید. پدرجان پیش رفت،صدایش می‌لرزید.
259
20
#نه_دنیا_هست_نه_من_هستم • نویسنده: #آواز_نی • قسمت: بیست نهم راوی: یگانه دیگر آن یگانه‌ی سابق نیستم، آن دختری که با یک لبخند خوشحال می‌شد، با یک امید روز را به شب می‌رساند و با یک نگاهِ مهربان تا روزها زنده می‌ماند، مدت‌ها پیش گم شده است. شاید هنوز نفس می‌کشم،شاید هنوز راه می‌روم، شاید هنوز لبخند می‌زنم، اما از درون؟ از درون مدت‌هاست شکسته‌ام. شکسته‌ای که صدایش را فقط خودم می‌شنوم. بعضی شب‌ها کنار پنجره می‌نشستم و به جاده خیره می‌شدم. ساعت از ده می‌گذشت،یازده،دوازده، و من هنوز منتظر بودم،منتظر صدای باز شدن در،منتظر صدای قدم‌هایش. منتظر اینکه شاید امشب فرق کند،اما هر بار همان قصه تکرار می‌شد. دیر می‌آمد،خسته می‌آمد. و گاهی بوی دود از لباس‌هایش بلند می‌شد. بویی که قلبم را می‌سوزاند. نه به خاطر خود دود،به خاطر این فکر که زریاب دارد خودش را از دست می‌دهد،و من فقط تماشاچی هستم. گاهی با خود می‌گفتم: شاید تمام این‌ها تقصیر من است،اگر من وارد زندگی او نمی‌شدم،اگر آن روز این ازدواج صورت نمی‌گرفت،شاید حالا خوشحال‌تر بود. شاید هنوز همان زریاب سابق می‌بود. شاید شب‌ها به خانه برمی‌گشت،شاید کسی را دوست می‌داشت. شاید، آه از این شایدها…! گاهی انسان خودش را با همین شایدها نابود می‌کند،بیشتر از هر چیزی یک موضوع قلبم را می‌شکست. زریاب برای همه خوب بود. برای مادرم،برای خواهرم،برای مردم. برای کارمندان رستورانت. حتی برای غریبه‌هایی که هیچ ارزشی در زندگی‌اش نداشتند. اما وقتی نوبت به من می‌رسید،انگار تمام مهربانی‌هایش تمام می‌شد. سهم من همیشه سکوت بود، سهم من همیشه سردی بود، سهم من همیشه فاصله بود، بارها دیده بودم. در خانه‌ی مادرم چطور می‌خندید. چطور با رُها شوخی می‌کرد. چطور با سعید با احترام حرف می‌زد. و من همان گوشه می‌نشستم و نگاهش می‌کردم،گاهی آرزو می‌کردم، فقط یک بار،فقط یک بار با من هم همان‌طور حرف بزند. نه از روی عشق، نه از روی علاقه، فقط از روی مهربانی…! اما بعضی آرزوها آن‌قدر کوچک‌اند که هرگز برآورده نمی‌شوند. یک سال گذشته بود،یک سال، گفتنش آسان است،فقط دو کلمه. اما زندگی کردنش؟ هر روزش عمری بود،هر شبش قصه‌ای داشت. هر اشکش دریا بود. بعضی روزها آن‌قدر خسته می‌شدم که حتی گریه هم نمی‌توانستم،و این بدترین مرحله‌ی درد است. زمانی که اشک‌هایت هم تو را ترک کنند. از پنجره به آسمان تاریک نگاه کردم. ابری بود،ابر ها حرکت می‌کردند،مثل آدم‌هایی که مقصد دارند. برخلاف من، که دیگر نمی‌دانستم مقصد این زندگی کجاست. تنها چیزی که می‌دانستم این بود، بعضی آدم‌ها با یک زخم می‌شکنند، اما بعضی دیگر هر روز می‌شکنند، فرو می‌ریزند، خاموش می‌شوند. تا روزی که دیگر چیزی از آن‌ها باقی نمی‌ماند جز لبخندی که فقط برای آرام کردن دیگران روی لب مانده است و من مدت ها بود که به همان لبخند پناه آورده بودم، امشب هم مانندِ شب های دیگر منتظر هستم، انتظار کارِ هر روزِ من شده،نمیدانم چرا از او دل کنده نمیتوانم بی خیال اش شده نمیتوانم، آه،من،من خودم را روزی نابود خواهم کرد،راست هست که میگویند بزرگ‌ترین دشمنِ انسان خودِ انسان هست،و من با خود در جنگ هستم… جنگِ که پایانش نامعلوم هست، ساعت یک شب شد اما خبرِ از زریاب نشد،چون من همیش تنها بودم،یک خدمتکار بیست و چهار ساعته گرفته بودند،تا با من باشد زنِ مهربانی بود،بد تر از من هیچ کس و کاری نداشت،شاید سن اش حدود چهل و پنج با چهل و شش باشد،اسمش هم ماریه خانم هست، میخواهم با او دردِ دل کنم از زریاب برایش بگویم اما میترسم غیرِ خود و خدایم کسی از درد هایم خبر ندارد، در همین افکار بودم که صدای زنگِ موبایل بلند شد به صفحه اش نگاه کردم پدرجان بود این وقت شب،خدا خیر کند یعنی چی گپ است؟ زریاب هم نیست، با هزار ترس و لرز جواب دادم دلِ من هم که چقدر این شب بی قرار بود دستانم میلرزید، -سلام پدر جان. صدایش لرزش داشت بدتر از صدای من انگار غمِ بزرگی را میخواست بیان کند، -ع سلام دخترم، مکث کرد، خوب هستی، -تشکر پدرجان،انشاءالله خیریت باشد در این وقتِ شب؟ انگار بغض اش شکست جواب داد با صدای خش دار، -دخترم خوب نیست،نیست،ما هم در راه هستیم به کابل میاییم،به زریاب شلیک کردند در شفاخانه هست،یک راننده مفرستم با ماریه خانم بروید،محافظ هم است،احتیاط کنید، نمیدانم چرا گوش هایم انگار دیگر صدایی نمیشیند پهلویم مبلِ قرار داشت بی اختیار نشستم بالای آن قلبم تند،تند میزد،سرم گیج میرفت،و قدرتِ حرف زدن از من صلب شده بود، -دخترم مشنوی به خودت بیا،ما هم جگرخون هستیم،اما نمیشه کاری کرد کاری هست که شده،من حالا تماس را قطع می‌کنم در اوضاعِ نیستم که تو را دلداری بدهم دخترم چون وضعِ خودم از تو بدتر هست،آماده باشید راننده و محافظین میایند،
285