کلبه رمان سرا
Відкрити в Telegram
سلام به چینل خود تان خوش آمدید شما میتوانید در این چینل کتاب های داستانی و رمان های افغانی دانلود و مطالعه خواهد کرد،شما نیز اگر از چینل خوش تان آمد دوست های تان ره دعوت کنید
Показати більше1 582
Підписники
-224 години
-47 днів
+730 день
Триває завантаження даних...
Схожі канали
Хмара тегів
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
липень '26
липень '26
+36
в 1 каналах
червень '26
+95
в 1 каналах
Get PRO
травень '26
+51
в 0 каналах
Get PRO
квітень '26
+47
в 0 каналах
Get PRO
березень '26
+57
в 1 каналах
Get PRO
лютий '26
+49
в 1 каналах
Get PRO
січень '26
+69
в 1 каналах
Get PRO
грудень '25
+73
в 0 каналах
Get PRO
листопад '25
+61
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '25
+101
в 0 каналах
Get PRO
вересень '25
+80
в 0 каналах
Get PRO
серпень '25
+67
в 1 каналах
Get PRO
липень '25
+68
в 0 каналах
Get PRO
червень '25
+46
в 0 каналах
Get PRO
травень '25
+67
в 0 каналах
Get PRO
квітень '25
+67
в 0 каналах
Get PRO
березень '25
+109
в 0 каналах
Get PRO
лютий '25
+110
в 0 каналах
Get PRO
січень '25
+97
в 0 каналах
Get PRO
грудень '24
+123
в 0 каналах
Get PRO
листопад '24
+93
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '24
+155
в 0 каналах
Get PRO
вересень '24
+125
в 0 каналах
Get PRO
серпень '24
+142
в 0 каналах
Get PRO
липень '24
+176
в 0 каналах
Get PRO
червень '24
+111
в 0 каналах
Get PRO
травень '24
+159
в 0 каналах
Get PRO
квітень '24
+83
в 0 каналах
Get PRO
березень '24
+105
в 0 каналах
Get PRO
лютий '24
+108
в 0 каналах
Get PRO
січень '24
+100
в 13 каналах
Get PRO
грудень '23
+89
в 36 каналах
Get PRO
листопад '23
+132
в 39 каналах
Get PRO
жовтень '23
+63
в 1 каналах
Get PRO
вересень '23
+89
в 0 каналах
Get PRO
серпень '23
+92
в 0 каналах
Get PRO
липень '23
+101
в 0 каналах
Get PRO
червень '23
+76
в 0 каналах
Get PRO
травень '23
+92
в 0 каналах
Get PRO
квітень '23
+89
в 0 каналах
Get PRO
березень '23
+82
в 0 каналах
Get PRO
лютий '23
+77
в 0 каналах
Get PRO
січень '23
+158
в 0 каналах
Get PRO
грудень '22
+96
в 0 каналах
Get PRO
листопад '22
+60
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '22
+124
в 0 каналах
Get PRO
вересень '22
+45
в 0 каналах
Get PRO
серпень '22
+22
в 0 каналах
Get PRO
липень '22
+49
в 0 каналах
Get PRO
червень '22
+36
в 0 каналах
Get PRO
травень '22
+24
в 0 каналах
Get PRO
квітень '22
+54
в 0 каналах
Get PRO
березень '22
+48
в 0 каналах
Get PRO
лютий '22
+66
в 0 каналах
Get PRO
січень '22
+100
в 0 каналах
Get PRO
грудень '21
+345
в 0 каналах
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 14 липня | +2 | |||
| 13 липня | +1 | |||
| 12 липня | 0 | |||
| 11 липня | +4 | |||
| 10 липня | +1 | |||
| 09 липня | +1 | |||
| 08 липня | +3 | |||
| 07 липня | +4 | |||
| 06 липня | +1 | |||
| 05 липня | +4 | |||
| 04 липня | +5 | |||
| 03 липня | +3 | |||
| 02 липня | +1 | |||
| 01 липня | +6 |
Дописи каналу
فهمیدم که عشق گاهی صبر میطلبه، گاهی گذشت…
و مهمتر از همه، اینکه باید قدر کسانی که واقعاً دوستمان دارند، بدانیم.
چون زندگی کوتاهتر از اونه که با دلخوری و غرور، فرصت دوست داشتن از خودما بگیریم.
و عشق، اگه واقعی باشه، حتی اگه دیر… شود
میرسه.
و پایان. لطفا در مورد این رمان نظریات تان را شریک سازید
| 2 | رمان :دنیایی در دستان پدر
نو یسنده : مهناز امیری
قسمت بیست دوم.
قسمت : آخر
مادرم: تو چقه بزرگ شدی عروس شدی چقه مقبول👌👌 استی به کی رفتی تو
الیا. :به قول مامایم به شهزاده زندگیم پدرم😊
روحام آمد دست ما درمامه بوسید
الیا :مادر طفل داری
مادرم :ها یک پسر دارم ای است یک بچه پنج ساله با چهره معصوم بوسیدمش
مادرم : نام عثمان است
الیا :هههه روحام ببی مه بیادر دارم
که کمرمه بسته کنه😉
روحام: همچنان ایور داری که بازش کنه
خندیدم و کم کم جشن شروع شد عه اول نکاح هههه
مراسم حنا بندان و تمام رسم های به خوبی پیش رفت
همه رقصیدن خوش بودند
خصو صا النا و رضوان یکبار دیگه صدای رضوانه شیندم
تبریک باشه لالا و الیا
او تازه به گپ آماده بود سی گپ زده نمی توانست
به لتنت حرف میزد
ومه او شب خوش بخت ترین عروس دنیا بودم رقص دیگران تمام شد
نوبت مه و روحام شد چراغ ها خاموش فقط یک چراغ روشن بود اونم ماره نشان کرده بود
روحام آرام دست خوده به کمر م ماند
مام سر شانه اش و دیگه دستم به دست اش
آرام آرام می رقصیدم در میان رقص روحام گفت الیا
الیا :چییی
روحام :مرررگ چی، بگو جان😂
الیا: هههه خوب جان بگو☺️
میدانی اگه اشک جز آرایش شما دخترا به حساب میامد چی میشد
الیا: نییی
تو زیبا ترین عروس دنیا میشدی
الیا :به خاطری که زیاد گریان میکنم
روحام: نخیر به خاطری اشک چشمای ته مقبول تر میکنه مثل شبنم به روی گل
الیا :، شنیدیم که میگن کسی که درد کشیده هم خنده اش زیباست هم گریه اش چون هر دو از ته دل می باشه
روحام لبخند زد :
منم خندیدم… از ته دل،
و همزمان اشک تازهای از گوشه چشمم چکید.
گفتم:
«ای اشک از غم بود، …
از خوشی بود، از دلی که بعد سالها، دوباره آرام گرفت.»
او پیشانیام را بوسید و گفت:
«بیا… حالا دیگه فقط بخند… تا آخر عمر بخند… چون قرار نیست دیگه هیچوقت تنها باشی.»
و من…
در آغوش عشقم، با صدای آرام موسیقی و نوری که تنها ما را میدید،
برای اولین بار به آینده لبخند زدم…
آیندهای که "ما" داشت، نه فقط من.
باز
کمی به فکر فرو رفته بودم که صدای روحام مثل همیشه از دنیای ذهنیام بیرونم کشید:
— «آی باز چی چرت میزنی؟»
لبخند تلخی زدم و گفتم:
— «روحام، پدرم… النا… بعد مه چی میشه؟ کی به پدرم غذا آماده کنه ؟ النا چی قسم مکتب بره؟ کی ازش مراقبت کنه؟»
روحام مثل همیشه با صبر و اطمینان نگاهم کرد:
— «هی هی هی ، حسنِ غمکش مه
! تشویش نکو… مه پیش از تو به همهاش فکر کدم
. یک خانه نزدیک خانه ما به پدرت میگیریم، هر روز میتانی بری ببینیشان. به پدرت رسیدگی میکنی
، النا هم مکتب میره و خودم سپورت اش میکنیم از هر لحاظ .»
لبخندی روی لبم نشست. آرام گرفتم. چون در چشمهای روحام امنیتی بود که سالها دنبالش بودم…
و دانستم وقتی مردی، به جای وعدههای عاشقانه، به نگرانیهایت فکر میکند، یعنی واقعاً دوستت دارد.
که چراغها یکییکی روشن شد و ما آنقدر غرق در حرف زدن بودیم که اصلاً نفهمیدیم آهنگ کی تمام شد. صدای کف زدن مهمانها، ما را از دنیای دونفرهمان بیرون آورد.
النا کنار مادرم ایستاده بود، چشمانش برق میزد. پدرم هم کنار "بیادرم" ایستاده بود؛ سخت است بگویم بیادرم… چون او پسر پدرم نبود، اما از مادرم بود. با اینهم، تکهای از وجود مادرم بود، و حالا تکهای از خانواده م.
بعد از پایان محفل، روحام به سمت استیج رفت، مایک را گرفت. همه ساکت شدند.
با صدای گرم و پر از حس گفت:
«مه همیشه حرف با آهنگ. دلم ره توی آهنگا زدم. کسی که فهمید یعنی مره فهمید…
اما امشب، اولین بار با صدای خودم، ای آهنگ ره تقدیم میکنم به عشقِ زندگیم.»
و با همون صدای گرم و پر از لرزش عاشقانه، شروع کرد به زمزمه کردن:
**دنیا م عوض شده برام از اون شبی که دیدمت
بی خستهگی عمر که دارم با عشق ادامه میدمت
تنها برای تو بسم، با عشق شدی همهکسم
خوبم با تو خوبم، به خندههای تو قسم…**
**مال هم شدیم، دنیا چکاره باشه که دلش نخواد؟
خدا کنه تا جون دارم، اون روزی که تو نیستی، نیاد…
چه حالی خوبیه حال هردومون، فقط تا آخرش همی جوری بمون
چه حال خوبیه، وقتی کنار می، دار ندارم تم
دار و ندارمی…**
اشک در چشمانم حلقه زد…
آهنگ از دلش بود… برای دلم…
و آن لحظه فهمیدم خوشبختی همیشه پر زرق و برق نیست؛ گاهی صدای ساده و صادق کسیست که از عمق جانش تو را صدا میزند…
روحام استعداد خوبی داشت صدایش هم خوب و احساس از نظر مه سلطان احساس بود 👌
اگه به ستاره افغان میرفت حتما ستاره میشد 😉
اما امشب فقط فقط ستاره مه شده بود
وبه مه می درخشید😊
فقط به مه چشمک زد 😜
و داستان من…
با همون آهنگی که از دلش برای دلم خواند، پایان گرفت.
پایانی که نه غم داشت، نه پشیمانی… فقط فهمیدن بود. | 65 |
| 3 | با بغض گفتم:
«پدر، دیگه هیچوقت مره با نبودنت امتحان نکن…
کجا بودی؟!»
لبخند زد و آرام گفت:
«گفته بودی دلت برای مادرت تنگ شده…
رفتم مادرته آوردم .»
وقعا ای پدری که مه داشتم از مادرم مهربان تر بود
و ناگهان…
مادرم از در وارد شد.
همینکه دیدمش، زمان ایستاد...
نه صدایی میآمد، نه تصویری جز او...
فقط یک کلمه از لبهایم گذشت، با اشکی که دیگه پنهانکردنی نبود:
«مادرررر...»
مادرم آرام آرام به سمتم آمد…
همان نگاه مهربان، همان چشمانی که سالها دلتنگشان بودم.
چیزی درونم فرو ریخت… نه از غصه، از سبک شدنِ یک دلتنگی کهنه.
پیشش رفتم… دستهایش را گرفتم…
مثل کودکی گمشده، خودم را در آغوشش انداختم و گفتم:
«مادر، چرا رفتی ؟ چرا به دیدن ما نامدی؟»
او موهایم را نوازش کرد و آهسته گفت:
«نرفتم عزیز دلم، همیشه با تو بودم… تو در قلبم بودی، فقط منتظر زمان بودم که برگردم .»
در همی لحضه یک آهنگ پخش شد
میشه در باغ دو چشمانت بشینم
میشه از چشم تو دنیا ره ببینم
میشه از زلف عروسانه يي تو.
دانه دانه گل بارانه بچینم.
میشه گل های زمستان زده را
نفس گرمی. کسی وا بکنه
میشه یک روز از پنجره روز
تو را من خوب تما شا بکنم
ایام شهکار های روحام بود فضا. کاملا احساسی شده بود او سلطان حساس بود
اشکهایم بند نمیآمد…
حالا همه چیز کامل شده بود…
پدرم، مادرم، روحام… النا و رضوان
همه کنارم بودن، لبخند میزدن، خوشحال بودن…
و من بعد از سالها…
برای اولینبار
واقعاً آرام بودم.
همه چیز کامل بود
آرایشگر دوباره آمد از سر فیشنم کرد
چون زیاد گریه کردم فیشنم پاک شده بود 😂
نسرین آمد کت روحام کمی جنگ کرد
نسرین : خیر ببینی ایقه خواهر خواهر میگفتی باز خواهرته حتی به خواستگاری روان نکردی
روحام : ببخشی جان بیادر کل چیز یک دفه يي شد نسرین قهر کرد کت روحام
حتی برش تبریکی نگفت
اما مره بغل کرد گفت
نسرین :تبریک باشه عروس خانم خوب بیادرم گپ دادی
مره خنده گرفت با خود گفتم اوام چی گپ دادنی
الیا : تشکر جانم
--- | 47 |
| 4 | رمان : دنیایی در دستان پدر
نویسنده :مهناز امیری
قسمت :بیست یکم
رفتیم به موتر گل پوش البته موتر خودش کم شیک نبود ساده اما زیبا تزئین کرده بود
رسیدیم به تالار
رفتم به *اتاق عروس*، پر از نور و شادی، اما دلم آرام نبود...
چند دقیقه بعد *روحام* وارد شد، با لبخند گفت:
ــ «بیا، وقت نکاح است.»
با لبخندش لبخند زدم، اما ناگهان پرسیدم:
ــ «پدرم کجاست؟»
نگاهش کمی جا خورد.
ــ «همی جا باید باشه… صبر کو، مه میرم میارمش.»
رفت… چند دقیقه گذشت…
با چشمانی نگران برگشت.
ــ «نیست... نیافتم.»
حس کردم *زمین زیر پایم خالی شد.*
ــ «یعنی چی نیست؟»
زود *گوشیمو گرفتم، زنگش زدم*…
جواب نداد.
*دلواپسی* تمام وجودم را گرفت.
در همون لحظه، *النا* وارد شد.
چشماش نگران بود.
ــ «النا… پدرم هنوز نامده…»
دستم سرد شد…
لبم لرزید…
یه لحظه حس کردم *همه چیز دوباره داره از هم میپاشه...*
اشک توی چشم هایم حلقه زده بود، صدام میلرزید، به سختی زیر لب گفتم:
ــ «پدر... کجاستی؟ به همچین روزی...»
*روحام* سریع خوده پیش کشید، با دوتا دست صورت مه گرفت، نگاهش جدی اما پر از مهر بود.
ــ «نترس… چیزی نشده. مه میرم، چند نفره هم میفرستم دنبالش.»
*لبم لرزید، قلبم تند تپید.*
ــ «روحام، میترسم… از چی نمیفامم… اما پدرم همیشه بود، همیشه… هیچ وقت نمیرفت، مخصوصاً همچین روزی…»
صدایم شکست، بغض گلویم را میفشرد.
ــ «اگه کدام گپ شده باشه چی؟»
*روحام* آرام، ولی محکم، دستش را گذاشت روی لبهایم.
ــ «هیس… هیس… نگو… فقط آرام باش الیا… پیداش میکنیم، بهخدا پیداش میکنیم…»
و من فقط چشامو بستم و توی دل خود با بغض گفتم:
*«خدایا، امروز روز کم شدن نیس… روز کامل شدنه… نزار چیزی کم شه، نزار...»*
روحام رفت چند دقه بعد آمد
روحام: جانم بیا حداقل پیش مهمان ها بریم تا پدرت نامده نکاح نمی کنیم
با علامه سر قبول کردم و رفتیم به سالون آهنگ پخش شد
آهسته برو دختر نازدانه من
آهسته برو روشنی خانه من
آهسته برو ماه من آهسته برو
با شیندن ای آهنگ قلبم هزار تکه شد دستم به دست عشقم بود اما چشمای دنبال پدرم میگشت
از زینه ها پایین میشدم و هر زینه یک سوال بود
پدرم کجاستی؟
هر طرف نگاه میکردم نبود روحام آهسته به گوشم گفت خوبی
الیا: روحام پدرم کل چیزم است زندگی است مه حز او کسی ره ندارم مه چی کنم
اشکم ریخت همه فکر میکردند چون عروس استم گریه میکنم
روحام: می فامم جانم
دیگه چی میگفت
از زینه ها پایین میشدم و باهر قدم لرزش پاهایم بیشتر میشد
دستم در دست *روحام* بود، آهنگ فضا را پر کرده بود، صدایش با هر کلمه روی قلبم تیغ میکشید:
*«آهسته برو دختر نازدانه من… آهسته برو روشنی خانه من…»*
اما من... *نه ناز داشتم، نه روشنی*. من فقط پدری را میخواستم که حالا جایش خالی بود.
نگاهم به هر گوشه تالار میچرخید، صدای خندهها، نور چراغها، چشمهایی که نگاهم میکردند… ولی *هیچکدام پدرم نبودند.*
*روحام* آرام خم شد، به گوشم گفت:
ــ «حد اقل یک لبخند بزن جانم ؟»
»لبخندی سردی زدم
اشکم ریخت. مهمانها لبخند میزدند، بعضیها اشک میریختند، فکر میکردند از *خوشی عروس گریه داره*…
اما من… *از نبودن، از دلتنگی، از ترس گریه داشتم.*
*روحام دستم را محکمتر گرفت.*
همه با لبخند، با تبریک، با آرزو خوشبختی آمدند سمتم…
دستهایمه میگرفتن، میگفتن:
ــ «مبارک باشه عروس خانم، همیشه خوشبخت باشی.»
ولی من *نگاه میکردم. خاموش. بیلبخند.*
نه میتوانستم زبان بجنبانم، نه لب بجنبانم…
فقط زیر لب، بیصدا، پر از درد زمزمه میکردم:
*«خدایا… مه ره با نبود پدرم امتحان نکو…»*
*روحام* خودش تشکری میکرد، لبخند میزد، سنگینیِ نگاه مردم را به دوش میکشید،
اما مه…
مه فقط دنبال *نگاه آشنایی* میگشتم که با افتخار نگاهم کنه، با چشمهای پر از اشک شادی، با لبهایی که بگن:
*«دخترم، مبارت باشه…»*
آخر مه جز پدرم کي ره داشتم همه بیگانه بودند
.
و نبودنش مثل داغی تازه رو سینهام سنگینی میکرد.
*خدایا، نزار دلم تو ای روز بسوزه…*
موزیکی آرامی پخش شد دلم گرفته بود و باخود میگفتم
خوشی های مه هیچ. وقت کامل نبوده
اگه پدرم بود مادرم نبود
اگه هر دویش بود آرامش نبود
حالی عشقم است پدرم نیست چراااا؟
چرا همیشه باید یک چیزی کم باشه؟»
غرق این فکرها بودم که ناگهان مردی با دریشی سیاه و چهرهای نورانی از میان جمعیت به سمتم آمد...
قدمهایش مطمئن، نگاهش آرام…
وقتی نزدیکتر شد، باورم نمیشد...
پدرم بود!
همان پدری که سالها تکیهگاهم بود، حالا با چهرهای متفاوت، قویتر، باشکوهتر.
هیچوقت او را اینقدر خوشتیپ ندیده بودم.
دویدم سمتش، خودم را در آغوشش انداختم:
«پدرررر...»
اشک و لبخند با هم روی صورتم جاری شدند.
پدر آرام در گوشم گفت:
«اووووش… الیا، نباید گریه کنی دخترم...» | 46 |
| 5 | پیشش رفتم… دستهایش را گرفتم…
مثل کودکی گمشده، خودم را در آغوشش انداختم و گفتم:
«مادر، چرا رفتی ؟ چرا به دیدن ما نامدی؟»
او موهایم را نوازش کرد و آهسته گفت:
«نرفتم عزیز دلم، همیشه با تو بودم… تو در قلبم بودی، فقط منتظر زمان بودم که برگردم .»
در همی لحضه یک آهنگ پخش شد
میشه در باغ دو چشمانت بشینم
میشه از چشم تو دنیا ره ببینم
میشه از زلف عروسانه يي تو.
دانه دانه گل بارانه بچینم.
میشه گل های زمستان زده را
نفس گرمی. کسی وا بکنه
میشه یک روز از پنجره روز
تو را من خوب تما شا بکنم
ایام شهکار های روحام بود فضا. کاملا احساسی شده بود او سلطان حساس بود
اشکهایم بند نمیآمد…
حالا همه چیز کامل شده بود…
پدرم، مادرم، روحام… النا و رضوان
همه کنارم بودن، لبخند میزدن، خوشحال بودن…
و من بعد از سالها…
برای اولینبار
واقعاً آرام بودم.
همه چیز کامل بود
آرایشگر دوباره آمد از سر فیشنم کرد
چون زیاد گریه کردم فیشنم پاک شده بود 😂
نسرین آمد کت روحام کمی جنگ کرد
نسرین : خیر ببینی ایقه خواهر خواهر میگفتی باز خواهرته حتی به خواستگاری روان نکردی
روحام : ببخشی جان بیادر کل چیز یک دفه يي شد نسرین قهر کرد کت روحام
حتی برش تبریکی نگفت
اما مره بغل کرد گفت
نسرین :تبریک باشه عروس خانم خوب بیادرم گپ دادی
مره خنده گرفت با خود گفتم اوام چی گپ دادنی
الیا : تشکر جانم
--- | 70 |
| 6 | *دلواپسی* تمام وجودم را گرفت.
در همون لحظه، *النا* وارد شد.
چشماش نگران بود.
ــ «النا… پدرم هنوز نامده…»
دستم سرد شد…
لبم لرزید…
یه لحظه حس کردم *همه چیز دوباره داره از هم میپاشه...*
اشک توی چشم هایم حلقه زده بود، صدام میلرزید، به سختی زیر لب گفتم:
ــ «پدر... کجاستی؟ به همچین روزی...»
*روحام* سریع خوده پیش کشید، با دوتا دست صورت مه گرفت، نگاهش جدی اما پر از مهر بود.
ــ «نترس… چیزی نشده. مه میرم، چند نفره هم میفرستم دنبالش.»
*لبم لرزید، قلبم تند تپید.*
ــ «روحام، میترسم… از چی نمیفامم… اما پدرم همیشه بود، همیشه… هیچ وقت نمیرفت، مخصوصاً همچین روزی…»
صدایم شکست، بغض گلویم را میفشرد.
ــ «اگه کدام گپ شده باشه چی؟»
*روحام* آرام، ولی محکم، دستش را گذاشت روی لبهایم.
ــ «هیس… هیس… نگو… فقط آرام باش الیا… پیداش میکنیم، بهخدا پیداش میکنیم…»
و من فقط چشامو بستم و توی دل خود با بغض گفتم:
*«خدایا، امروز روز کم شدن نیس… روز کامل شدنه… نزار چیزی کم شه، نزار...»*
روحام رفت چند دقه بعد آمد
روحام: جانم بیا حداقل پیش مهمان ها بریم تا پدرت نامده نکاح نمی کنیم
با علامه سر قبول کردم و رفتیم به سالون آهنگ پخش شد
آهسته برو دختر نازدانه من
آهسته برو روشنی خانه من
آهسته برو ماه من آهسته برو
با شیندن ای آهنگ قلبم هزار تکه شد دستم به دست عشقم بود اما چشمای دنبال پدرم میگشت
از زینه ها پایین میشدم و هر زینه یک سوال بود
پدرم کجاستی؟
هر طرف نگاه میکردم نبود روحام آهسته به گوشم گفت خوبی
الیا: روحام پدرم کل چیزم است زندگی است مه حز او کسی ره ندارم مه چی کنم
اشکم ریخت همه فکر میکردند چون عروس استم گریه میکنم
روحام: می فامم جانم
دیگه چی میگفت
از زینه ها پایین میشدم و باهر قدم لرزش پاهایم بیشتر میشد
دستم در دست *روحام* بود، آهنگ فضا را پر کرده بود، صدایش با هر کلمه روی قلبم تیغ میکشید:
*«آهسته برو دختر نازدانه من… آهسته برو روشنی خانه من…»*
اما من... *نه ناز داشتم، نه روشنی*. من فقط پدری را میخواستم که حالا جایش خالی بود.
نگاهم به هر گوشه تالار میچرخید، صدای خندهها، نور چراغها، چشمهایی که نگاهم میکردند… ولی *هیچکدام پدرم نبودند.*
*روحام* آرام خم شد، به گوشم گفت:
ــ «حد اقل یک لبخند بزن جانم ؟»
»لبخندی سردی زدم
اشکم ریخت. مهمانها لبخند میزدند، بعضیها اشک میریختند، فکر میکردند از *خوشی عروس گریه داره*…
اما من… *از نبودن، از دلتنگی، از ترس گریه داشتم.*
*روحام دستم را محکمتر گرفت.*
همه با لبخند، با تبریک، با آرزو خوشبختی آمدند سمتم…
دستهایمه میگرفتن، میگفتن:
ــ «مبارک باشه عروس خانم، همیشه خوشبخت باشی.»
ولی من *نگاه میکردم. خاموش. بیلبخند.*
نه میتوانستم زبان بجنبانم، نه لب بجنبانم…
فقط زیر لب، بیصدا، پر از درد زمزمه میکردم:
*«خدایا… مه ره با نبود پدرم امتحان نکو…»*
*روحام* خودش تشکری میکرد، لبخند میزد، سنگینیِ نگاه مردم را به دوش میکشید،
اما مه…
مه فقط دنبال *نگاه آشنایی* میگشتم که با افتخار نگاهم کنه، با چشمهای پر از اشک شادی، با لبهایی که بگن:
*«دخترم، مبارت باشه…»*
آخر مه جز پدرم کي ره داشتم همه بیگانه بودند
.
و نبودنش مثل داغی تازه رو سینهام سنگینی میکرد.
*خدایا، نزار دلم تو ای روز بسوزه…*
موزیکی آرامی پخش شد دلم گرفته بود و باخود میگفتم
خوشی های مه هیچ. وقت کامل نبوده
اگه پدرم بود مادرم نبود
اگه هر دویش بود آرامش نبود
حالی عشقم است پدرم نیست چراااا؟
چرا همیشه باید یک چیزی کم باشه؟»
غرق این فکرها بودم که ناگهان مردی با دریشی سیاه و چهرهای نورانی از میان جمعیت به سمتم آمد...
قدمهایش مطمئن، نگاهش آرام…
وقتی نزدیکتر شد، باورم نمیشد...
پدرم بود!
همان پدری که سالها تکیهگاهم بود، حالا با چهرهای متفاوت، قویتر، باشکوهتر.
هیچوقت او را اینقدر خوشتیپ ندیده بودم.
دویدم سمتش، خودم را در آغوشش انداختم:
«پدرررر...»
اشک و لبخند با هم روی صورتم جاری شدند.
پدر آرام در گوشم گفت:
«اووووش… الیا، نباید گریه کنی دخترم...»
با بغض گفتم:
«پدر، دیگه هیچوقت مره با نبودنت امتحان نکن…
کجا بودی؟!»
لبخند زد و آرام گفت:
«گفته بودی دلت برای مادرت تنگ شده…
رفتم مادرته آوردم .»
وقعا ای پدری که مه داشتم از مادرم مهربان تر بود
و ناگهان…
مادرم از در وارد شد.
همینکه دیدمش، زمان ایستاد...
نه صدایی میآمد، نه تصویری جز او...
فقط یک کلمه از لبهایم گذشت، با اشکی که دیگه پنهانکردنی نبود:
«مادرررر...»
مادرم آرام آرام به سمتم آمد…
همان نگاه مهربان، همان چشمانی که سالها دلتنگشان بودم.
چیزی درونم فرو ریخت… نه از غصه، از سبک شدنِ یک دلتنگی کهنه. | 53 |
| 7 | رمان : دنیایی در دستان پدر
نویسنده : مهناز امیری
قسمت : بیستم
در همان لحظه صدای *چَکچَک*ی پیچید. بعد
صدای خندهای آشنا، صدایی که بارها دلم برایش تنگ شده بود.
*چی شده؟ چرا کف میزنن؟*
گیج و لرزان، آرام دور خود را چرخاندم...
و آنجا، درست همانجا، دیدمش...
*روحام* زانو زده بود، با یک لبخند شیطنتآمیز، در دستش *انگشتری* برق میزد. اطراف پر از دکتر و پرستارهایی بود که حالا نقش تماشاچی را بازی میکردند.
نفسنفس میزدم. قلبم بین خشم، عشق، ناباوری و ذوق گیر مانده بود.
او آرام گفت:
*"الیا خانم... با من ازدواج میکنی؟"*
دست روی سینهام گذاشتم، باورم نمیشد... بغضم شکست، ولی اینبار از خوشی...
و فقط یک جمله توی ذهنم میچرخید:
*لعنتی تو ... دیوانه تر از مه بودی
حیران مانده بودم… نه اشک میآمد، نه لبخند، فقط نگاه. نگاهم به پدرم افتاد، آرام سرش را تکان داد، با چشم گفت: *قبول کو*.
روحام همونطور زانو زده بود، دستش هنوز دراز، انگشتر منتظر انگشت من بود…
آرام دستم را جلو بردم، و انگشتر را به انگشتم انداخت … هنوز هیچ نگفته بودم، نه "بله"، نه "نه"، فقط نگاه.
چند لحظه سکوت…
بعد یهو از جاش بلند شد، خندید، و بعد...
*شروع کرد به چک چک!*
مام که ترسیده بودم و هم قهر بودم شروع کردم به زدنش
ــ "لعنتی! مره ترساندی! نابودم کردی! فکر کدی ای قسم گپ حل میشه؟"
مشتم به سینۀاش میخورد، اما نه از نفرت، از ترسی که تازه داشت تخلیه میشد.
ــ "روحام! دیگه راهی برم نماندی! چرا آخه؟ تا کی میخواستی با دلم بازی کنی؟"
رئیس روحام :یک روز تام همی کاره کرده بودی
چطور است ترس از دست دادن
:
الیا…
همون لحظه، زیر لب فقط گفتم:
ــ "احمق..."
ولی اینبار با صدای قلبم گفتم: *احمقِ دوستداشتنیِ من.**
داکتر ها یکی یکی تبریکی گفتن
و گفتن شیرینی باید به عروسی دعوت ما کنی
روحام : صد فی صد دعوتان میکنیم
یکی از دخترای زیاد مقبول، شیک و پر انرژی، کنار روحام آمد، با لبخندی پر معنی گفت:
ــ «تبریک باشه روحام! بالاخره موفق شدی!» :
ــ «فکر کنم کل برنامه او تو چیده بود، ؟»
مام کنار پدرم ایستاد بودم و می خندیدم پدرم دست به سرم میکشید
آری دنیای من به دست پدرم ساخته شده
دنیا يي دخترانه کوچک اما پر از عشق
پدرم با دست هایش خودش عشقه به مه هدیه داد
چیزی که شاید هر پدر ی داده نمیتانه
دنیایی که در آن دو مرد واقعی بود
پدرم و روحام
همونجا فهمیدم که همهی اون شوکها، ترسها، و حتی صحنهی تصادف… همش نقشه بوده.
نقشهای برای گرفتن دلم.
که شد...
*من و روحام، بهطور رسمی نامزاد شدیم.*
در شفاخانه پیش چشم داکتر ها مریض ها و مریض دار ها
بعد از اون، روزهای ما رنگ دیگری گرفت.
با هم برای خرید رفتیم، چکر زدیم، بازارها رو گشتیم.
از انتخاب لباس گرفته تا گلدستهی روی میز، همهچیز رو با هم ساختیم.
و من...
منی که فکر میکردم هیچوقت لحظههام با روحام کامل نمیشه، حالا داشتم یکی یکی اون لحظهها ره زندگی میکردم.
لحظههایی که یه روز فقط رویا بودن… حالا داشتند *واقعی* میشدن.
نمی دانم چی وقت من دعا کردم
اما یکی بود که آمین گفت و خدا ای روزه نسیب مه کرد
همه خریدها انجام شده بود، فقط یک چیز مانده بود: *لباس سفید عروسی.*
هیچ لباسی به دلم نمینشست، هرچی میپوشیدم، میگفتم: نی خوبش نیست
ــ «روحام خسته شدم… این مقبوله؟»
میخندید میگفتم:
ــ «رئیس ، تو چقه بد ذوق استی!»
با اخم نگاهش میکردم:
خودت بد ذوق استی
ــ «روحام، اگه مه بد ذوق میبودم، تو ره انتخاب نمیکدم!»
ــ «ههه… ای ره راست گفتی!» 😍
و بالاخره…
*اون لباس سفید رو پیدا کردم.* لباسی که انگار از دلم دوخته بودن… همان که وقتی تنم بود، حس میکردم *واقعاً عروسم.*
دنباله دار شیک و بلا تنه اش هم جالی اما استین دار
عروسی در یک *تالار بزرگ و شیک* برگزار شد.
چراغها، موزیک، مهمانها، همهچیز عالی بود.
من در آرایشگاه آماده میشدم که روحام آمد دنبالم…
دریشی سیاه یخن قاق سفیدنکتایی جیگری برش زیاد می زبید
تیپ مثل همیشه اما جذاب تر
فکر کنم آرایش هم کرده بود هههه😂
رمان : دنیایی در دستان پدر
نویسنده :مهناز امیری
قسمت :بیست یکم
رفتیم به موتر گل پوش البته موتر خودش کم شیک نبود ساده اما زیبا تزئین کرده بود
رسیدیم به تالار
رفتم به *اتاق عروس*، پر از نور و شادی، اما دلم آرام نبود...
چند دقیقه بعد *روحام* وارد شد، با لبخند گفت:
ــ «بیا، وقت نکاح است.»
با لبخندش لبخند زدم، اما ناگهان پرسیدم:
ــ «پدرم کجاست؟»
نگاهش کمی جا خورد.
ــ «همی جا باید باشه… صبر کو، مه میرم میارمش.»
رفت… چند دقیقه گذشت…
با چشمانی نگران برگشت.
ــ «نیست... نیافتم.»
حس کردم *زمین زیر پایم خالی شد.*
ــ «یعنی چی نیست؟»
زود *گوشیمو گرفتم، زنگش زدم*…
جواب نداد. | 44 |
| 8 | رمان : دنیایی در دستان پدر
نویسنده : مهناز امیری
قسمت :نوزدهم
یک روز
زنگ زد باهاش قرار گذاشتم
به یک رستورانت
آمد شکسته تر از قبل سلام داد و نشست
نمی فهمیدم چی بگم
اما او گفت
رئیس : الیا مره ببخش تو درست میگفتی رضوان حرف میزنه توره یاد میکنه یکبار بیا به دیدنش
اعصابم خراب شد
الیا :باز میگه رضوان قلبی که شکسته تو شکستی نه رضوان
از خودت بگو
الیا: درست است یک روز که خانه نبودی خبر بته میرم دیدنش
از جایم بلند شدم که برم
که دستمه گرفت الیا نرو
الیا : یک دلیل بگو که باشم
رئیس : رضوان دلتنگ تو است
مام گفتم به رضوان حاضر استم جانمه بتم اما مه دلیل به زندگی می خواهم
رئیس : بخاطری مه نرو
الیا دوستت دارم
نیشخندی خندی زدم گفتم
الیا : ایتو نمیشه زانو بزن جلو همه بلند بگو اول حیران حیران سیل کرد😳
مام پشت خوده دور دادم که برم
که بلند گفت
رئیس : الیا نرو لطفا مره ترک نکو
سیل کردم که زانو زده و مثل طفل ها گریه میکنه😭 بعضی ها فیلم میگیره بعضی ها منتظر جواب مه استن
یکی صدا کرد جواب بته حیف ای جوان نیست تازه داشت دلم یخ میکرد
قسمم هم درست شد به پایم هم افتاد
اما مه دیگه نمی خواستمش
بر گشتم به گوشش گفتم
الیا. :نمی بخشم ولی از جایت بلند شو مثلا رئیس استی ههههه رفتم امتو ماند حقش بود
از رستوارنت بیرون زدم و بدون توجه به صدایش
، قدمهام را تندتر کردم. فکر میکردم اگر برگردم، نمی توانم دل بکنم
همه چیز دوباره دردناکتر میشود
. اما هنوز چند قدمی نرفته بودم که صدایش از پشت سرم پیچید: «الیا، صبر کن!»
من بیتفاوت رد شدم و قلبم سنگینی کرد
، اما وقتی از سرک گذشتم، صدای برک موتر با صدای خرد شدن قلبم در هم آمیخت
. ناگهان صدای روحام به گوشم رسید و دنیا روی سرم خراب شد.
چشمهایم را محکم بستم و گوشهایم را گرفتم تا آن صداها را نشنوم،
اما وقتی باز کردم، روحام را روی زمین دیدم، بیجان و سرد. دیگر طاقت نداشتم و با صدای بلند فریاد زدم، سپس همه چیز تار و سیاه شد و بیهوش شدم.
وقتی چشمهایم را باز کردم، خودم را در شفاخانه یافتم. سقف سفید و نور سرد چراغها سردی خاصی داشت که قلبم را به تپش انداخت. صدای بینظم و پراکنده دستگاهها و همهمه مردم، فضا را پر کرده بود و ترسی عمیق در وجودم شعلهور شد
؛ گویی دنیای امنم ناگهان فرو ریخت
. دوباره آن صدا، آن فریاد در گلو مانده، در گوشم پیچید... صدای "الیا صبر کو" که مثل تیری از میان قلبم گذشت. با هراسی در جانم، یادم آمد... حادثهای افتاده، چیزی شده... و فقط یک نام توی ذهنم میچرخید: *روحام.*
از تخت پایین آمدم، سِیرم را از دستم کشیدم. پاهایم سست بود، اما دلم میخواست بدوم. از کلکین شفاخانه، پدرم را دیدم که آشفته این طرف و آن طرف میرفت. به دهلیز دویدم، با صدایی لرزان فریاد زدم:
*"پدر، چی شده؟"*
پدرم مکث کرد، چشمانش پر از اندوه و واژههای گیر کرده در گلویش بود. فقط گفت:
*"دخترم... متأسفم."*
همین دو کلمه کافی بود که دنیا روی سرم خراب شود.
اشکم بند نمیآمد. صدایم میلرزید:
*"پدر، بگو چی شده؟!"*
ولی جواب نمیداد. سکوتش از هر فریادی دردناکتر بود.
در همان لحظه داکتر آمد، در دستانش وسایلی بود...
*موبایل روحام، بکسک پولش، ساعتش...*
همه چیزش، جز خودش...
و ناگهان، تذکره يي آمد. در او جسدی بود که رویش را با پارچه سفید پوشانده بودند
. پرستار به آرامی پرسید:
*"میخواهی ببینی؟"*
سرم را آهسته به علامه بله تکان دادم. قدمهایم سنگین بود، نفس در سینهام حبس، ولی رفتم جلو. دستم میلرزید، دلم فریاد میزد
*نه، این اون نیست!*
اما...
از گوشه پارچه، پتلون کوباییاش را دیدم... همانی که امروز به تن داشت.
نتوانستم... نه، نتوانستم پارچه را کنار بزنم.
دلم تکهتکه میشد، دستهایم یخ کرده بود، نفس بالا نمیآمد. به پرستار تکیه دادم،
گفت:
*"بگذار کمکت کنم."*
دستش را دراز کرد که پارچه را کنار بزند، اما من، من دیگر طاقت نداشتم...
پشتم را دور دادم، اشکم راه چشمهایم را بسته بود. داشتم از دردی که هنوز کامل نفهمیده بودمش، میمردم. .. چهره به جانش زیر نظرم آمد بدون ایکه ببینمش درد عجیبی در قلبم احساس میکردم
دردی که با هاش غریبه بودم
دردی که تا حال نچشیده بودمش
...
.. این پارت را لایک باران کنید | 43 |
| 9 | بی تفاوتی مه بی کاری مه بی مسولیتی مه فقد دلیل اش سردی مادرت بود
ملامت اش نمیکنم اما حقیقت همی است دخترم
دخترم
ایره نگفتم که از مادرت دلخور شوي فقط قدر کسای که دوست ما دارد باید بدانیم قبل از ایکه دیر شوه
ازعشقت نگذر اگه می خواهی مجازات اش کو ولی
رهایش نکو ایره یک پدر نی یک مرد برت میگه
چون گذشتن تاوان داره
بعد او روز بازهم زنگ میزد مسج میکرد
عذر کرد که گپ بزنیم
مام قبول کردم
اما هیچ دلم نمی شد ببخشم چون غرورمه خیلی شکستانده بود حتی بیشتر از دلم | 41 |
| 10 | رمان : دنیایی در دستان پدر
نویسنده : مهناز امیری
قسمت : هشدهم
*همین امروز، بعد از اینهمه سال، تازه فهمیدم مادر چی کشید…
وقتی پدرم گفت "برو" و او *رفت… بیهیچ برگشتی.*
نه اینکه دوستما نداشت…
نه اینکه دلش تنگ نمیشد…
*فقط غرورش جایی بود که دیگه صدایی از دلش بیرون نمیآمد.*
مه تازه درک کردم
*غرور یک زن، اونجاست که دیگه منتظر نمیشه…*
اونجاست که وقتی رفت، یعنی دیگه تمام شده…
نه احساسش،
نه دلتنگیاش،
فقط *امیدش تمام شده .
پدرم جان پاک آورد سرمه خشک کرد
حله زود لباس هایته تبدیل کو مریض میشی
رفتم لباسم تبدیل کردم در اتاقم باز گریه کردم
یک روز بخاطر پولی که برم داده بود زیر آب خوشی کردم
و حال بخاطر او از غم زیر آب گریه میکنم
ای روز هم گذشت ازش متنفر شده بودم
هر لحضه یادم میآمد دلم برای خودم می سوخت مني که رفتن مادرم ایقدر از پا در نیاورده بودمه داشتم از پا میفتادم
چند بار زنگ زد چندین مسج داد
زنگشه جواب ندادم پیام هایش ناخوانده می . پاک کردم چرا زنگ میزد نمی دانم اما دیگه برم فرقی نداشت برم مهم نبود
بلاک نمی کردم چون فکر نکنه مهم است
دو ماه گذشت و یک روز هم بدون زنگ و پیام او نگذشت
و مه جواب ندادم که یک روز دم در خانه ما آمد
در زد دره پدرم باز کرد
صدایش آمد که گفت مه از همکارای سابق الیا استم پدرم دعوت اش کرد به خانه مره صدا کرد بیا مهمان داری گفتم
الیا : بگو نیستم
پدرم با صداقت گفت:
«الیا، همکارت آمده، شاید دوباره میخواد دعوت کنه سر کار...»
و مه با یه خندهی تلخ گفتم:
*«ههه... به نوکری؟ باش، میام!»*
رفتم بدون سلام و احوال پرسی گفتم
الیا: چی می خواهی عه
آرام گفت
رئیس : اگه بشینی گپ میزنیم
نشستم گفتم زود باش کار دارم
مستقیم از پدرم خواستگاریم کرد
رئیس :
کاکا مه الیا ره از شما خواستگاری میکنم آیا مره لایق دختر تان میبینین
مه کسی ره ندارم برم خواستگاری کنه جز یک بیادر که الیا از وضیعت اش خبر است
پدرم :معلوم است آدم خوبی استی
اما خود دخترم باید تصمیم بگیره هر چی بگه مه قبول میکنم در غیر او صورت نی
پدرم همیشه جواب خواستگار هایمه بدست خودم می ماند
مه با بغضی در گلویم فقط گفتم نی ورفتم به اتاقم
.اتاق ساکت بود. فقط صدای عقربههای ساعت میامد..
او هم رفت
پدرم کنار آمد گفت
پدرم : به نظرم پسری خوبی است کمی فکر کو می خواهی جواب رد بتی
اشک جاری شد گفتم
الیا: ها پدر بخاطر النا، خوده پشت النا پنهان کردم
او خورد است هنوز به مراقبت نیاز داره
پدرم: دوست اش داری؟
الیا: نی پدر ای گپ از کجا شد
پدرم : دخترم اگه مه از چشمای دختر خود نفامم چی حسی داره یعنی پدر نبودیم
تو او ره دوست داری مه ایره ده چشمایت دیدم
خجالت کشیدم دیگه به طرفش دیده نتوانستم چشم های خوده ازش دزدیدم
پدرم. :اگه بخاطر مه یا خواهرت از عشقت میگذری مه نمی بخشمت
مره بیشتر از ای زیر دین خود نمان ایقه از خود گذری نکو
ای پدرم بود یا مادرم که مره ایقه خوب فهمید
وقعا پدر مه خیلی مادر بود
بغضم شکست گفتم
الیا : پدر دلم خیلی شکستاندن، دوست اش دارم اما نمی خواهمش
پدرت نفس عمیقی کشید…
آرام دستمه گرفت و گفت:
پدرم *«دخترم، اگه دوستش داری، چرا نمیخواهیش؟»*
او تا ایجه آمد با عزت توره ازمه خواستگار کرد
پس چرا چی شده؟
چشم هایمه بستم… اشکهات بیاجازه ریخت…
زمزمه کردم:
*«چون وقتی خواستمش، مره پس زد… چون غرورش، درد مره ندید… چون زخمی که زد، هنوز تازهست…»*
پدر چپ شد…
بعد از چند لحظه گفت:
*«عشق فقط خواستن نیست… مراقب بودن، شنیدن،بخشیدن ماندن هم هست…
قلب معشوق برای ببخشیدن عشق اش بزرگ می باشه
اگه هنوزم دوستش داری، یه روزی باید با خودت کنار بیای… یا ببخشیش، یا فراموشش…کو
اما این بلاتکلیفی، تو ره از بین می بره .»*
مه خیلی وقت اس متوجه استم تو مثل سابق نمی خندی
سرمه روی شانه هایش گذاشتم…
پدرم محکمتر بغلم کرد…
و من در حصار آغوش پدرم گریه کردم
آن بازوی های که امن ترین نقطه دنیای دخترانه من بود
آغوشی که بیشتر بوی مادر میداد تا پدر
وقتی به سرم دست میکشید و موی هایم را نوازش میکرد قلبم آرام میگرفت
گویا مرحم میگذاشت به تمام درد های ناگفته ام
پدرم
زمزمه کرد:
*«من پشتت هستم دخترم… هر تصمیمی بگیری… ولی با دلت رو راست باش… نه با غرورت…»
و مه با پدرم درد دلی مادرانه کردم
و تازه فهمیدم که مادر و پدرم هیچ وقت عاشق هم نبودن فقط به خواست خانواده ازدواج کرده بودند ایره پدرم گفت
مه و مادرت همدیگه ره دوست نداشتم 17سال زندگی کردیم اما آخرش به طلاق ختم شد
ما فقط همدیگه ره تحمل میکردیم. مه دوست اش داشتم فقط به عنوان مادر شما
اما مادرت همین قدر هم تلاش نکرد ورفت
او هر بار برم میگفت دوستت ندارم
همیشه سرد بود و تمام مشکل زندگی ما ای بود | 41 |
| 11 | و عکس روی صفحه
النا و رضوان
یعنی تمام دنیایی که ازش مانده بود.
اون لحظه فهمیدم…
که نه مه تنها بودم، نه اون بیاحساس…
فقط، هر دو ما زخمیتر از چیزی بودیم که بتوانیم بهم بگیم"دوستت دارم، نرو…"
و حالا مه مانده بودم ، با گوشی توی دستم،
و قلبی که بیشتر از همیشه فشرده میشد…
چون حالا می فامیدم :
او هیچوقت فراموشم نکرده
فقط بلد نبود، چطوری نگهم داره…
که صدا باز شدن در شد زود اشک هایمه پاک کردم رفتم به اتاق رضوان مه خواستم برم
النا جان بس است بریم خانه دیر میشه او هیچ نمی گفت
حتی نگاهم نمی کرد
ولی مه خوب نگاهش کردم از دل نگاهش کردم چون زیاد دلتنگش بود
پشت او اخم هایش امتو نگاه کردم
با خود گفتم
یکبار نگاهم کن که چشمای ته ببینم لعنتی
اما نکرد منم از زینه ها پایین شدم النا از مه پیش ساعت تیری کده رفت
او تا دم در مره همراهی کرد وقتی خواستم برم آرام گفت الیا نرو
چشم هایمه بستم ای جمله چند بار به گوشم تکرار شد نفس عمیق کشیدم بخود گفتم بلاخره گفتی یک لبخندی نیم جان به لبم آمد بالا سیل کردم
که نیش خندی زد گفت دیدی تو منتظر یک جمله استی که یکی برت بگه نرو
ابرو هایم درهم شد چیییی؟
رئیس : به تو فرق نمیکنه کي برت بگه نرو مه یا رضوان تو فقط می خواهی به ای خانه باشی حتی فرق نمیکنه به عنوان چی باشی نوکر یا مهمان
با حرف هایش برم توهین کرد
حداقل مه اتو برداشت کردم
اعصبانی شدم تله اش کردم گفتم منظورت چیست عه؟
دیگه چقه می خواهی عذابم بتی لعنتی غرورم شکست دلم شکست
بس نیست
یکبار حال روز خوده ببی باز به مه کیانه بزن بد بخت
میفامی مه دختری زنی استم که وقتی پدرم به مادر گفت برو
مادرم حتی بخاطر دختر هایش بر نگشت چون غرور داشت
و مه دختری که دلتنگ مادرش بود ولی چون مادرش ترک کرد یکبار هم به دیدن او مادر نرفت
با تو کی استی عه
که بخواهی ای قسم توهین کنی
مه دختر استم که شب ها به ترس می خوابیدم روز ها قوی تر از قبل می بودم
ترسیدم لرزیدم اما نباختم
مه بخاطر محتاج نباشم نوکري هم میکنم
اما محتاج هیچ کس خوده نمی کنم
دیگام بگویم، بگویم با موشت به تخته سینه اش زدم
او هیچ نمی گفت مات مانده بود
تو کی استی بخواهی برم زخم بزنی وقتی مه زخمی روزگار استم
فکر میکنی فراموشت کده نمی تانم
باورکو ایتو فراموشت کنم که به هزار زبان خوده معرفی کنی یادم نیایی
در حالی که قلبم هزار تکه شد
با ش از خودت بگویم
تو یک مرد بز دل استی که از احساست فرار میکنی
تا کسی تا دم مرگ نرسه حس انسانیت نمی کنی
مغرور استی چون برت رئیس میگن از نظرم مه ای کلمه رئیس توره بزرگ کرده
بدون ای کلمه هیچی نیستی
هااا وقعا مه منتظر ای جمله بودم ولی از آدم درست ونه آدمی که فقط حرفش از روی آهنگ میزنه
تنهایی حق تو است لیاقت همی است
النا امتو سیل داشت ترسیده بود خودش مقصر میدانست فکر میکرد بخاطری او جنگ میکنیم
ازش رفتم قلبم چنان درد میکرد گویا چاقو خورده باشه
…*بریم خواهر، دیگه نمیتوانم…*
رفتم، اما دلم جا ماند…
تو پشت اتاق، پشت اون اخمها، لابلای حرفهای نگفته.
هوا سرد بود… فصل خزان، درختها برگ ریخته بودن
اما مه؟
*مه توی آتشی میسوختم که فقط خودم میفهمیدمش.*
النا فقط قدم میزد،
آرام، بیصدا…
انگار درد مه، به دل کوچکش هم رسیده بود.
خانه رسیدیم،
اما خانه دیگه برم "خانه" نبود
چهار دیواری بود با هزار خاطرهی شعلهور.
نفسم سنگین شده بود،
سرم داغ… دلم داغتر
آب گرفتم به سرم،
شاید خاموش شم…
شاید فراموش کنم…
شاید آتش دورنم خاموش شوه
النا بغلم کرد،
با چشمای پر اشک گفت:
*چی شده؟ برم خواهر، بگو…*
و مه…
مه فقط گریستم،
آرزو کردم کاش هیچوقت *دوست داشتن* یاد نمیگرفتم…
کاش دل به دلش نمیدادم…
کاش…
کاش هیچوقت نمیرفتم…
پدرت آمد، دستپاچه…
آب را بست، شانه ام را گرفت، با نگرانی گفت:
*"چی میکنی دخترم؟ به ای هوای سرد مریض میشی) *
اما پدر نمیدانست
*مه مدتهاست مریضي استم … از درون…*
بغضم شکست، مثل شیشهی بخار گرفتهی
با صدای لرزان گفتم:
*"پدرم… دلم برای مادرم تنگ شده…"*
و واقعاً… تنگ شده بود.
نه فقط برای مادر…
برای آغوشی که بیقضاوت بغل بگیره
برای دستی که روی سرت بکشه و بگه:
*"گریه نکو، من هستم!"*
پدرم کنارم بود
اما نمیشد…
نمیشد دردی که زنانهست،
دردی که با مادر باید درمان شه،
به پدر گفت…
و مه…
با تمام قوی بودنم *یک دختر ی بودم که فقط به یک آغوش گرم مادر نیاز داشتم
بعد از شش سال اولین بار بود ایقدر دلم برای مادرم تنگ شده
یا شاید اولین بار بود که مادرمه درک کرده بودم | 42 |
| 12 | رمان : دنیایی در دستان پدر
نویسنده : مهناز امیری
قسمت :هفدهم
گاهی با خود میگفتم
ای رئیس …
نمیدانی یک زنگت، یک پیام خالیات
چه میتانه کنه میتانه دل یخ زده مره گرم کنه
رئیس ، بگو چرا
چرا تو بیخیال شدی
چرا یکبار نشد بگی دلت تنگه
چرا نگفتی برگرد، یا حتی نپرسیدی که کجایی؟
مه حتی یکبار نتانستم بگم "روحام "
همیشه فقط "رئیس "
چرا؟ چون غرور داشتی که مه نداشتم؟
ای فاصله لعنتی
نه از دل بود، نه از دوست نداشتن
فقط از نگفتن بود…
خدایا…..!
سرد ای پایین
خیلی سرداست…
از آدمایی که نمیگویند
اما دلی آدم ره میسوزانند
.سه ماه دیگه به ای تنهایی ها افزوده شد
دورغ نمیگم دلم برای رضوان هم تنگ شده بود
آیا کي ازش مراقبت می کرد
حالش چطو بود اصلا میخنده یا نی
چرا در زندگیم همیشه رفتن است
چرا یکی نیست که بمانه چرا؟
که النا آمد
النا : خواهر مه دق شدیم
الیا: پشت کي دق شدی
النا: پشت لالایم مره ببره پیش لالایم
الیا. :نمیشه جانم حالی او دیگه رئیس مه نیست اجازه ندارم برم
اما لالای مه است خیر اس خواهر دق شدیم🥺
لطفا فقط یک دقه کگ بریم ببینمش
به زیر لب گفتم دل مه هم تنگ شده اما...... 😔
زیاد اسرار کرد قبول کردم
اما رئیس چی قبول میکرد یا نی
آه الیا…
همهی این سه ماه، دل تو صبر کرد…
صبر برای یه پیام، یه تماس، یه "برگرد"...
و حالا النا، با همان سادگی کودکانهاش،
با یه جمله کل زخمای دلمه تازه کرد:
"دلم تنگ شده برای لالایم"
چطور بگم نه؟
وقتی خودم بیشتر از او، دلتنگش بودم
وقتی با هر نفس، خاطرات رضوان و رئیس با دلات بازی میکنن
وقتی دلت تنگ شده برای اخمهاش، برای صدایش، برای قهوه گفتن هایش
زیر لب گفتم:
"دل مه هم تنگ شده... اما..."
و چقه معنا تو ای "اما" نهفته بود
اما غرور، اما درد، اما خاطره، اما ترس، اما رئیس ...
قبول کردم
با هزار لرزش دل
با هزار فکر که آیا میپذیره یا نه
آیا وقتی ببینه، در دلش چیزی میلرزه
یا باز هم امو دیوار سکوت و غرور است؟
رفتن برای یک لحظه دیدار
.. 💔
رفتم در زدم صدایش به گوشم آمد کیستی با صدای لرزان گفتم مه
رئیس : چرا آمدی
النا صدا کرد لالا مه دق شده بودم
که رئیس دیگه معطل نکرد دره باز کرد
همیکه دیدمش دلم لرزید چقه تغییر کرده بود ریش گذاشته بی نظم شده بود او تیپ استایل نمانده بود
یک سلام دادم بس
بعد رفتم پیش رضوان
سلام بیادرم خوب استی بغضی در گلویم بود که اگه می شکست شاید طوفان میکردم
او رفت با النا و مه کنار رضوان ماندم کمی حرف زدم شکایت نکردم
فقط گفتم دل تنگه حالم خوب نیست رضوان
چقه خوب که استی گوش میکنی ولی جواب نمیدی اشکهایم سرا زیر شد رضوان
کی از تو مراقبت میکنه
هیچ نگفت دیگه طاقت نداشتم از جایم بلند شدم که برم که رضوان صدایش برآمد
فقط یک کلمه گفت باورم نمیشد
رضوان کسی که سالهاست سکوت کرده حرف زد گفت الیا نرو
اشک
هایمه پاک کردم بلند صدا کردم رئیس رئیس رئیس بیا رئیس آمد چی شده
الیا : رضوان حرف زد رئیس چی میگی خیالی شدی
الیا: بخدا حرف زد گفت نرو باور نکرد
عذر کردم به رضوان دوباره بگو لطفا دوباره بگو نگفت.
اشکهات بیاجازه سرازیر شدن : *
ولی اون سکوت کرد، دوباره همون رضوان همیشگی، همون آرام، همون ساکت...
رئیس : اشتباه شنیدی ،
تو دلت تنگه و چیزهایی میشنوی که واقعیت نداره
ولی مه شنیدم، قلبم شنید
همون صدای شکستهی رضوان که بعد سالها برای اولین بار فقط گفت:
*"الیا نرو..."*
باز اخم کرد گفت
تو هنوز منتظری استی بگویم نرو
چطو بگویم که رضوا ن گفت نرو
...چند دقه بعد گفت
مه همراه النا میرم بیرون پیش رضوان میباشی
با علامه سر گفتم بله
او رفت منم دلتنگ ای خانه بودم
امو فضای آرام
رفتم خانه ره گشتم به اتاق رئیس داخل شدم
بهم ریخته بود
انگار سالهاست کسی جمش نکرده بود
همه اتاقه نگاه کردم بغضی عمیقی در گلویم نشست
ایجا فقط مه نبودم که شکسته بود م
موبایلش به روی تخت اش بود گرفتمش چکش کنم رمزهم نداشت
همونجا خشکم زد…
گوشی هنوز توی دستم بود، اما دیگه نمیدیدی… اشکهات نمیذاشتن.
چندین پیام، چندین تماس…
نه یکی، نه دوتا…
تمام اون روزایی که فکر میکردم فراموشم کرده،
تمام اون شبایی که با گریه خوابیدم و گفتم "حتی یک بار هم نپرسید حالم چطوره"
همهش بیجواب نبوده.
تماس گرفته…
پیام داده…
اما مه هیچکدام رو ندیدم… چون او *بایگانیشان * کرده بود.
شاید از ترس، شاید از غرور، یا شاید چون نتوانست کتم روبهرو شوه
آخرین پیامش ای شعر بود که دقیق دو روز قبل بایگانی اش کرده بود
آی معنای انتظار یک لحضه بایست
دیوانه شدن بخاطر ت کافی نیست
یک لحضه بایست یک جمله بگو
تکلیف دلی که عاشقت کردی چیست؟ | 51 |
| 13 | هر لحظه خاطرهای توی ذهنت زنده میشد...
لبخندهای کوتاهش،
اخمهای همیشگیاش،
همان لحظهای که گفت: «دوستت دارم لعنتی»
و همان لحظهای که گفت: «برو، دیگه نیا...»
رفتم، چون غرور او اجازه نداد بمانم...
و حالا، فقط اشک مانده و یک قلب شکسته که با خودش زمزمه میکنه:
«من که فقط دوستش داشتم...»
آره... روزهای خوب کوتاهن،
ولی دلتنگی برای همان روزها
*یک عمر، با آدم میمانه...*
دلم گریه میکرد شب روز
کم کم برم خواستگار پیدا شد
یک بچه همسایه ما که می فامیدم پسری خوبی است خانواده خوبی هم داره سطح اقتصادش هم برابر است
برم خواستگار شد پدرم راضی بود مام برای فراموش کردن او راضی بودم
فقط وقت به فکر کردن گرفتم همی
ولی النا گوشه گیر شده بود گپ نمی زد پت پت گریه میکرد
یک شب به گریه گیرش کردم اتاق مه والنا همیشه یکی بود
رفتم النا جان خواهر چرا گریه میکنی ازم رو گرداند
چی شده خواهرم
با گریه گفت
النا:. تو عروسی میکنی
مه لبخند زهر اگینی زدم گفتم خوب هر دختر ی یک روز عروسی میکنه
تو هم بزرگ شویی عروسی میکنی
النا : یعنی میری مره تنها می مانی
الیا: نخیر توره تنها نمی مانم تو خواهرکم استی
النا :چی میشه عروسی نکنی
مادرم عروسی کرد دیگه نامد
تو بری دیگه نمیایی به چشمایش نگاه کردم امو ترسی که وقت رفتن مادرم داشتم
به چشمایش دیده میشد امو التماس
به مادرم گفتم نرو در وجودش دیده میشد
تمام ا.و روز هامثل فلیم زیر نظرم آمد چی قسم چادر مادر خوده گرفتم نره
دادگاه طلاق روز های بعد او
خان رئیس ای مه در زندگی چی کشیدیم
شب های که می ترسیدم بخوابم
نمی خواستم او همه النا تجربه کنه او ترس هاره او تنهایی هاره بی مادری، مادری کردن چشمای پر از اشک النا قلبم را شکست…
انگار سالها عقب برگشتم، به همان روز، به همان فریادهای خاموش کودکیم:
«مادر نرو…»
دوباره همون چادر، همون دستان کوچکم که دامن کسی رو گرفته بود،
که نره…
اما رفت.
و حالا، النا همان دختر کوچکی شده بود،
با همون ترس، با همون خواهش خاموش توی چشماش.
چقدر تلخ بود که ببینی گذشتهات، دوباره جلوی چشمت تکرار میشه
اینبار نه برای تو،
برای کسی که از جانت عزیزتره.
بغلش کردم،
آرام بوسیدمش روی موهاش، دست کشیدم
گفتم
«نه عزیزکم… مه ایتو نمیرم، تو ره تنها نمیمانم، مه همیشه مادرتم، هم خواهرت… هم سایهات. مه جای مادرم، با تو میمانم.»
اما تو خودم میفهمیدم که این دل،
دل مه نیست،
دل اون کسیه که هنوز منتظر یه پیام، یه صدای خشدار از ته اتاق اس…
تصمیم سختی بود، اما دلم روشن بود به انتخابم.
نه اینکه نمیخواستی خوشبخت شوم،
نه اینکه کسی بهتر از او پیدا نمیشد،
بلکه چون میدانستم النا اگر حتی ذرهای،
همون دردهای کودکی تو را بچشد،
خودم از پا میافتم.
مه به زندگی نه نگفتم،
به تکرار دردها نه گفتم.
به رها کردن خواهر کوچکم،
به ترسهای شبانهاش،
به بغض توی گلوی نازکش،
نه گفته نمی تانم
…چون
ومیدانستی که آرامش، با ازدواج نمیاد
تا وقتی زخمهایی که هنوز تازه است خوب نشوه، .
قول دادم با النا باشم،
قول دادم به خودم که تا وقتی دل و ذهن و قلبم،
آزاد و شفاف نشده،
دل به کسی نتم.
…
زن بودن یعنی همین…
گاهی باید دنیا را قربانی یک نفر کرد
و مه ای کاره کردم.
مه وقعا مسافر بودم همیشه باید میرفتم
فراموش میکردم میگذشتم ا ز خودم
به خواستگارم جواب رد دادم
النا نباید درد های که مه کشیدم تجربه می کرد چون خودم میفامیدم چی دردی داره دختر بودن
بعد چندین خواستگار دیگه آمد پول دار غریب خوب بد و اما با خود عهد کردم ازدواج نمیکنم
پدرم گاهی نصحت میکرد میگفت مه توره مجبور به ازدواج نمیکنم
اما خودت به اینده فکر کو یک تصمیم بگی | 64 |
| 14 | رمان : دنیایی در دستان پدر
نویسنده: مهناز امیری
قسمت: شانزدهم
مه با چشمای پر اشک و لب لرزان فقط سیلش
میکدم… نمیفامیدم گریه کنم، بخندم *ایقدر برم مهم شده بود* که آبرو و غرور و همهچیز ره فراموش کردم
الیا:
چون دوستت داشتم اینکاره کردم چون میفامیدم تام ای حسه داری
رئیس
« اما خوب نبود ، ای کار غلط بود، بسیار غلط…»
الیا با بغض گفتم
«درست است، غلط بود.. اما یک بار دروغ گفتم تا حقیقت دل تو ره بشنوم... مه هم دل دارم رئیس ، تو که گفتی دوستم داری، مه دنیا ره فراموش کدم…»
رئیس سکوت کرد، چند لحظه فقط سیل میکد، بعد نفس عمیق کشید، عصبانیتش کم شد
رئیس
«الیا، از وقتی تو آمدی زندگی مه دیگه مثل پیش نیست... گفتم نگمت چون میترسیدم... توره از دست بتم »
اما تو با مه واحساسات بازی کردی
و مه؟
فقط گریه میکدم… از خوشی، از رهایی دل، از ای که بلاخره خودخواه مغرور مه، *اعتراف کد
اما برعکس
اعتراف کرد اما همه چی بد تر شد
…رئیس *اما حالی ازت می خواهم از ای خانه بری
میدانی چرا
چون مه هرکسی ره دوست داشتم از دست دادیم
مه یک بد بخت استم😥
خوب بود به هوش بودی شنیدی مه دو خواهر داشتم یک بردار دیگه هم داشتم مادر
داشتم پدر داشتم اما همه بخاطر یک اشتباه مه از بین رفتن
به جلو موتر مه بودم بی اعتیادی مه باعث شد حادثه شوه ومه به ظرف یک روز خانواده خوده از دست دادم
حال روز رضوانه ببی بخاطر مه ایتو شده
تو کی میتانی مره درک کنی
تو کجا مه کجا خیر
برو الیا برو دیگه هم نیا هیچ وقت نیا
مه خیلی وقت است که از زندگی و دوست داشتن دست کشیدیم
دوستت دارم اما نمی تانم با تو باشم فامیدی
الیا: مام دوستت دارم مه بی تو چی کنم عه
کجا برم برم بگو نی
مه به رضوان وابسته شدم
عاشق تو احمق هم شدم حالی چی کنم
به بسیار اعصبانی گفت مه گفته بودم وابسته نشو
: رفتم نزدیک تر
الیا :ببی مه و تو درد ما یکست
تله ام کرد نخیر درد مه باتو یکی،نیست، تو بخاطری بلاهای که سرت آمده هیچ تقصری نداری
اما مه مقصر استم
تازه دلیل تنهایی هایشه فهمیده بودم
اما کاش میگذاشت همدردی کنم
فقط ایستاده بودم، بغض گلویم را گرفته بود، اشک توی چشمایش جمع شده بود، ولی نریخت… دلم فریاد میزد، اما لبهایم سکوت اختیار کرده بود .
الیا
«خوب کردی که گفتی وابسته نشوم… اما *تو دیر گفتی، خیلی دیر…* وقتی وابسته شدم، وقتی دیگه نمیتوانستم بدون صدایت، بدون اخمهات، بدون قهوه گفتنهات بدون آهنگ هایت باشم …»
ریس (با صدای بریده):
«برو… مه نمیتونم کسی ره دوباره دوست داشته باشم، مه خسته شدیم…»
الیا: یک قدم جلو رفتم دستمه را روی قلبم گذاشتم:
«ای قلب لعنتی بدون خواست مه عاشقت شد… … ولی میرم… چون تو خواستی… فقط یک چیز بفام…»
نفس عمیق کشیدم، اشکم بالاخره ریخت:
«تو نگفتی، اما من شنیدم... تو رد کردی، اما من ماندم... تو ترسیدی، اما من عاشق شدم...»
.*رفتم … اما
نه مثل کسی که میره،
بلکه مثل کسی که *تیکهای از وجودش را جا میگذاره*…
رئیس از پشت پنجره فقط نگاه می کرد…
حتی خدا حافظی هم نکرد ، نه صدایی…
نه حتی کلامی
شاید میخواست بگه نرو
اما غرورش، لعنت به غرورش، نگذاشت حتی یک قدم برداره…
و آسمان هم همراهم گریه کرد…
شاید چون فقط او میدانست که
*دو نفر، با دلهای شکسته، امروز از هم جدا شدن… بیهیچ وداعی… فقط با درد.*
تمام راهه گریه کردم چشمهایم از اشک می سوخت اما چاره نداشتم باید میرفتم
رسیدم خانه با پدرم هم حرف نزدم کت النا هم ننشستم فقط گفتم خسته استم می خواهم بخوابم رفتم به اتاقم گریه کردم
چقه روز های خوب کوتاه می باشن
یعنی دیگه اخم هایشه نمیبینم دیگه صدایش نمی شنوم خدایا! می چی کدم هم غرورم شکست هم دلم هم دل او کارم
اوووووووف
صبح که از خواب بیدار شدم چشم هایم.پوف کرده بود
پدرم :الیا سر کار نمیری
با بغضی که در گلویم هنوز بود گفتم نخیر
که اشکم ریخت
پدرم :جان پدر چی شده چرا گریه میکنی؟
الیا: پدر رئیس مره از کار اخراج کرد
آی کاش فقط اخراج کردن می بود
پدرم : خیر است جان پدر ایکه گریه نداره باز کار پیدا میکنی مه به تو باور دارم تو بچیم استی
سرم بوسید
پدرم برم زیاد محبت میکرد النا هم بود اما از وقتی مادرم رفته بود زیاد تر مره ناز میداد
شاید بخاطری که مه به النا محبت مادری میکردم
اما کسی برمه مادری نمیکرد
او هم مادر شده هم پدر
سه ماه گذشت و هنوز داغ دلم تازه بود
منتظرش بودم نه پیامی نه خبری ازش نامد
میخندیدم فقط بخاطر النا بخاطری پدرم اماته دلم
غو غا بود
تمام شب، صدای نفسهای شکستهام بود که اتاقت را پر کرده بود...
حس دلتنگی که هر روز خفه ام میکرد
نه صدای رئیس ، نه صدای رضوان... فقط *سکوت
وبا هقهق آرامی که به بالش پناه برده بود. | 60 |
| 15 | دلم لرزید… همی بود؟ اما ای جمله کافی بود که ثابت کنه اونم عاشقمه؟ ولی نی، مه دلم بیشتر از ای میخواست، میخواستم خودش بگه: «الیا، دوستت دارم» بی ترس، بی شک.
باز خوده نگه داشتم… چشم باز نکردم، گفتم شاید باز بگه… شاید این بار واضحتر بگه…
ولی خدایا، چرا بعضی حرفا اینقدر سخت از دهن بیرون میشن
، حتی وقتی دل فریاد میزنه؟
بغلم کرد برد به موتر که شفاخانه ببره
رئیس : نترس نمی مانم توره چیزی شوه اگه تو نباشی منم نیستم میشنوی لعنتی دوستت دارم
لعنتی منکه توره گفتم وابسته نشوم خودم وابسته شدم
دیگه از جانم چی میخایی چشمای ته باز کو نی
مه تازه داشتم از اظهار محبت او لذت میبردم سکوت کرده بودم وا وا بازام بگو😍
بیحرکت ماندم، نه بخاطر که نمیتوانستم حرکت کنم، بخاطر که نمیخواستم لحظهای از این حس دور شم.
صدایش ، در گوشم میپیچید:
ولی بازم سکوت کردم. شاید کمی خودخواهی بود، اما مه دلم میخواست تا وقتی به شفاخانه میرسیم، صد بار دیگه بگه، از ترس از دست دادن، از دلش، از همه چی…
ای خوشترین درد دنیا بود — شنیدن جملهای که مدت ها دلم میخواست از دهنش بشنوم
.مره زیاد درد داده بود، ای گریه ای ترس ها برش کم بود هههههه
کم مانده پیش جنازیم عذر کنه
مام کمی خود خواه شده بود دیگه😉
دلم می خواست بشتر عذر کنه مدام تکرار میکرد ترکم نکو الیا چی میشه رضوان چطو میشه او به تو عادت کرده
الیا، جانم نزار رنگ چشمکایت یادم بره
نزار باز مثل گذشته تنها بمانم خانوادیم بی وقت ترکم کردن مادر پدرم خواهر هایم
فقط برم رضوان مانده وبس و و توو ووو
دیگه چیزی به از دست دادن ندارم که شفاخانه رسیدیم فریاد زد مریض عاجل دارم تذکره بیارین آوردن مره بردن به اتاق عاجل حالی دیگه از شرم داکتر چشم باز نمی کنم که نفامه دروغ است 🤭🤭
داکتر فشارمه دید یک سیرم برم زد مام کم کم چشم هایمه باز کردم
داکتر رئیس ره برد بیرون، مه در دل خود خندهام گرفته بود... چقه خوده مظلوم ساخته بود، چقه بازیگر خوبی شده بود 😅
آخ که ای دلی عاشق چه کلکهایی که نمیسازه
تا فقط یک بار، فقط یک لحظه اون کلمهای که دلش میخواد بشنوه،
صدای رئیس آمد.
رئیس :آرام ولی پر از التماس میگفت:
«داکتر، لطفاً یک چیزی بگو… فقط بگو که خستهگی زیاد داره، که باید استراحت کنه، همین کافیست
. مه فقط میخواستم بفامه که چقه برم مهم است…»
نی نی
«مه بازی ندادم، مه دل دادم… او نمیفامه… شاید نمیفامه، اما مه بی او دیگه نمیتانم.»
و من؟ هنوز همانطور در تخت دراز کشیده، لبخند خفیفی بر لب، قلبم پر از یک حس عجیب — انتقام شیرین، بازی ساده اما پر احساس، و یک جمله که ارزش همهش ره داشت:
*«دوستت دارم لعنتی…»*
مچم داکتر دیگه چی گفت
آقا آمد خیلی عصبانی به قهر گفت بخیز بریم خانه
الیا :هنوز سیرم تمام نشده
رئیس : سیرمه از دستم کشید تمام شد
رئیس :بخیز ديگه آماده شو
مام خوده جم. جور کدم رفتیم به موتر
در موتر هیچ نگفت خوب سی اعصبانی بود، هااا دیگه غرورش شکسته بود
رسیدیم خانه دستم گرفت از موتر پرتم کرد
الیا: وای چی میکنی دستم شکست بیا خانه گپ میزنیم مه چی بفامم که داکتر میفامه مه مریض نیستم😔
رفتیم خانه شروع کرد به سر صدا
رئیس : تو فامیدی چی کدی عه آبرویم مه بردی چی قسم دختر استی عه از کجا آمدی هیچ. خجالت نکشیدی
چرا دورغ گفتی ای مه دست تو چی کنم مه چقه ترسیدم حتی یکبار چشمت باز نکردی | 63 |
| 16 | رمان : دنیایی در دستان پدر
نویسنده : مهناز امیری
قسمت :پانزدهم
---
کنار تخت رضوان یک چوکی بود، همانجا نشستم. نمیدانم کی، اما چشمهایم سنگین شد و خوابم برد.
سرم روی تخت رضوان افتاده بود و بدنم هنوز روی چوکی بود.
صبح که بیدار شدم، دیدم یک ملافه روی انداخته شده...
یعنی تا اتاق آمده و من حتی نفهمیدم؟
کمی بعد خودش هم آمد. گرههای ابرویش بازتر از همیشه بود.
با لحن آرامی گفت:
— صبح بخیر الیا.
— صبح شما هم بخیر.
از جایم بلند شدم.
گفتم: فکر کنم نماز قضا شده... 😔
ببخشین، چرا بیدارم نکردی؟
لبخند تلخی زد و گفت:
— من منتظر بودم تو بیدارم کنی...
متعجب شدم: 🙄
— یعنی نماز تو هم رفت؟
— بله... از برکت تو.
— آی به من چی! من چرا باید بیدارت کنم؟
و باز، جنگ کوچکی میان ما شروع شد...
از همانهایی که بیشتر شبیه قهرهای عاشقانه است تا دعوای واقعی
. با اخمهایی در هم رفته،
مام رفتم آشپزخانه جای همیشه گی .
آمد ایستاد شد امتو پیشانی اش ترش
منم سرگرم آماده کردن صبحانه بودم و برای خودم زمه زمه میکردم:
«گره از ابروهایت باز نمیشه
نگاهت مهربان با ما نمیشه
بزن لبخند، تا استم کنارت
که ای فرصت دیگه پیدا نمیشه»
به ظاهر بیتفاوت بود، اما از گوشه چشمم دیدم که گوش میداد.
هیچ نگفت، اما اون سکوت...
انگار دلش شنیده بود، فقط زبانش هنوز بلد نبود بگه.
با خودم گفتم:
چی کنم... از راه خودش میرم دیگه، شاید یک روز بفهمه.
اوهم یک. آهنگ پلي کرد
وقتی آهنگ پخش شد، ایستادم.
نه بهخاطر آ، هنگ
بلکه بهخاطر اون جملههایی که مثل تیر خورد به دلم:
«کسی رو که دوستش داری، هرگز نگو دوستش داری...
میره و تنهات میذاره...
اگه باور نداری، بهش بگو دوستش داری...
میره، روی دلت پا میذاره، ...»
با خود گفتم یعنی خاک به سرت کت ای آهنگ هایت یک روز مره خاد کشتی احمق
دلم شکست...
یعنی نمیگه مام نگویم
سکوت بین ما.
اونم نمیگفت، منم قسم خورده بودم تا نگه، نگم...
ولی هردو، با صداهایی غیر از خود ما ، همو فریاد میزدیم.
اون با آهنگ، من با نگاه...
و فقط رضوان بود که هر دو فریاد را میشنید و لبخند میزد... شاید ته دلش میگفت:
اینا دیوانه آستن
»در حقیقت، بیشتر از خانهی خودم، وقتام اوجه میگذشت...
اما اگه رضوان نمیبود، بودن در اون خانه هم سخت میشد.
رضوان مثل یک پناه بود برم، مثل یک همراز بیزبان که فقط با نگاهش میفهمید حالم چطور است.
وقتی از اخمهای رئیس دلم میگرفت،
وقتی از نگفتنهایش بغض میکردم،
میرفتم کنار رضوان، دل میگشودم،
و او فقط میخندید،
همان خندهی آرام،
که دل آدم را گرم میکرد...
رضوان نمیدانست،
اما بودنش قوت قلبم بود
.امتو روز ها می گذشت نه او چیزی میگفت نه مه
مام دیگه توجه نکردم برش اصلا دیگه مهم نیست بلاخره مه از ایجه رفتنی استم اگه روزی رفتم واو حرفش برم نگفت دیگه بر نمی گردم
رضوان فقط با مهر بانی نگاهم می کرد ، اما توی اون نگاهش هزار تا حرف بود… فهمید، حس کرد، همونطوری که همیشه بیصدا همه چیزو میفهمید. گفتم:
«رضوان، مه ای گپ ره نگفتم که ازم بپرسی چرا... فقط خواستم یکی شاهد باشه که الیا روزی گفت دوستش داره… پیش از ایکه دیر شوه.»
آهی کشیدم، گفتم:
«نه بخاطر کارهایی که برم کرده، نه بخاطر نجاتم… مه عاشق سکوتهای پر از معنیاش شدم، عاشق نگاههایی که ازم فرار میکنه، و نمازی که بر وقت میخوانه…»
اما دلم، با همه این احساس، جرأت نداشت بیشتر از ای پیش بره… چون وقتی از سکوت بترسی، یعنی رد شدن
از گفتن دردناکتر است
…اما دلم می خواست بشنوم ازش اما چی قسم او نمیگه
خوب میفامم
یک فکر به سرم زد 😇
او دفه چون افتیدم برم گفت دوستت دارم اگه با ایتو یک گپ شوه باز خواهد گفت
چی کنم دیگه دل است نمیشد از کارش سر در آورد
ساعت نگاه کردم سه بعد ظهر بود
رفتم پیش رضوان گفتم تو نترسی می خواهم فقط بیادرت بترسه سیس هههه🤭
از کلکین دیدم که آمد مام خوده نقش بر زمین انداختم و چشم های خود بستم
یک قسم که معلوم نشه دورغ است
همه چیزه می دیدم
به به به چقه مزه میته ای ترس در چشمایش دیدن🤪 همیکه مره دید دوید سمت چیغ زد
رئیس : الیا چی شده : از زمین بلندم کرد زیاد ورخطا شده بود دستمه ماساژ میداد به صورتم آب پاشید هههه😁 مره سیل که امتو بی جان خود گرفته بودم
رئیس :قربانت شوم چشمای ته باز الیا لطفا جانم بیدار شو
آخر توره چی شده خدایا کمک کو چی کنم
وای که دلم میخواست همو لحظه بلند شم بگم:
"هیچ نشده فقط خواستم بشنوم که چقه دوستم داری..."
اما نه، هنوز وقتش نبود، هنوز باید بیشتر حس کنه، بیشتر بترسه که ممکنه دیگه نباشم…
همیکه دستم ره گرفت، ، و با صدای لرزان گفت:
«خدایا الیا ره از مه نگیر… الیا تو هیچ نمیفهمی چقدر برم عزیزی…» | 47 |
| 17 | دلم لرزید… همی بود؟ اما ای جمله کافی بود که ثابت کنه اونم عاشقمه؟ ولی نی، مه دلم بیشتر از ای میخواست، میخواستم خودش بگه: «الیا، دوستت دارم» بی ترس، بی شک.
باز خوده نگه داشتم… چشم باز نکردم، گفتم شاید باز بگه… شاید این بار واضحتر بگه…
ولی خدایا، چرا بعضی حرفا اینقدر سخت از دهن بیرون میشن
، حتی وقتی دل فریاد میزنه؟
بغلم کرد برد به موتر که شفاخانه ببره
رئیس : نترس نمی مانم توره چیزی شوه اگه تو نباشی منم نیستم میشنوی لعنتی دوستت دارم
لعنتی منکه توره گفتم وابسته نشوم خودم وابسته شدم
دیگه از جانم چی میخایی چشمای ته باز کو نی
مه تازه داشتم از اظهار محبت او لذت میبردم سکوت کرده بودم وا وا بازام بگو😍
بیحرکت ماندم، نه بخاطر که نمیتوانستم حرکت کنم، بخاطر که نمیخواستم لحظهای از این حس دور شم.
صدایش ، در گوشم میپیچید:
ولی بازم سکوت کردم. شاید کمی خودخواهی بود، اما مه دلم میخواست تا وقتی به شفاخانه میرسیم، صد بار دیگه بگه، از ترس از دست دادن، از دلش، از همه چی…
ای خوشترین درد دنیا بود — شنیدن جملهای که مدت ها دلم میخواست از دهنش بشنوم
.مره زیاد درد داده بود، ای گریه ای ترس ها برش کم بود هههههه
کم مانده پیش جنازیم عذر کنه
مام کمی خود خواه شده بود دیگه😉
دلم می خواست بشتر عذر کنه مدام تکرار میکرد ترکم نکو الیا چی میشه رضوان چطو میشه او به تو عادت کرده
الیا، جانم نزار رنگ چشمکایت یادم بره
نزار باز مثل گذشته تنها بمانم خانوادیم بی وقت ترکم کردن مادر پدرم خواهر هایم
فقط برم رضوان مانده وبس و و توو ووو
دیگه چیزی به از دست دادن ندارم که شفاخانه رسیدیم فریاد زد مریض عاجل دارم تذکره بیارین آوردن مره بردن به اتاق عاجل حالی دیگه از شرم داکتر چشم باز نمی کنم که نفامه دروغ است 🤭🤭
داکتر فشارمه دید یک سیرم برم زد مام کم کم چشم هایمه باز کردم
داکتر رئیس ره برد بیرون، مه در دل خود خندهام گرفته بود... چقه خوده مظلوم ساخته بود، چقه بازیگر خوبی شده بود 😅
آخ که ای دلی عاشق چه کلکهایی که نمیسازه
تا فقط یک بار، فقط یک لحظه اون کلمهای که دلش میخواد بشنوه،
صدای رئیس آمد.
رئیس :آرام ولی پر از التماس میگفت:
«داکتر، لطفاً یک چیزی بگو… فقط بگو که خستهگی زیاد داره، که باید استراحت کنه، همین کافیست
. مه فقط میخواستم بفامه که چقه برم مهم است…»
نی نی
«مه بازی ندادم، مه دل دادم… او نمیفامه… شاید نمیفامه، اما مه بی او دیگه نمیتانم.»
و من؟ هنوز همانطور در تخت دراز کشیده، لبخند خفیفی بر لب، قلبم پر از یک حس عجیب — انتقام شیرین، بازی ساده اما پر احساس، و یک جمله که ارزش همهش ره داشت:
*«دوستت دارم لعنتی…»*
مچم داکتر دیگه چی گفت
آقا آمد خیلی عصبانی به قهر گفت بخیز بریم خانه
الیا :هنوز سیرم تمام نشده
رئیس : سیرمه از دستم کشید تمام شد
رئیس :بخیز ديگه آماده شو
مام خوده جم. جور کدم رفتیم به موتر
در موتر هیچ نگفت خوب سی اعصبانی بود، هااا دیگه غرورش شکسته بود
رسیدیم خانه دستم گرفت از موتر پرتم کرد
الیا: وای چی میکنی دستم شکست بیا خانه گپ میزنیم مه چی بفامم که داکتر میفامه مه مریض نیستم😔
رفتیم خانه شروع کرد به سر صدا
رئیس : تو فامیدی چی کدی عه آبرویم مه بردی چی قسم دختر استی عه از کجا آمدی هیچ. خجالت نکشیدی
چرا دورغ گفتی ای مه دست تو چی کنم مه چقه ترسیدم حتی یکبار چشمت باز نکردی | 1 |
| 18 | رمان : دنیایی در دستان پدر
نویسنده : مهناز امیری
قسمت :پانزدهم
---
کنار تخت رضوان یک چوکی بود، همانجا نشستم. نمیدانم کی، اما چشمهایم سنگین شد و خوابم برد.
سرم روی تخت رضوان افتاده بود و بدنم هنوز روی چوکی بود.
صبح که بیدار شدم، دیدم یک ملافه روی انداخته شده...
یعنی تا اتاق آمده و من حتی نفهمیدم؟
کمی بعد خودش هم آمد. گرههای ابرویش بازتر از همیشه بود.
با لحن آرامی گفت:
— صبح بخیر الیا.
— صبح شما هم بخیر.
از جایم بلند شدم.
گفتم: فکر کنم نماز قضا شده... 😔
ببخشین، چرا بیدارم نکردی؟
لبخند تلخی زد و گفت:
— من منتظر بودم تو بیدارم کنی...
متعجب شدم: 🙄
— یعنی نماز تو هم رفت؟
— بله... از برکت تو.
— آی به من چی! من چرا باید بیدارت کنم؟
و باز، جنگ کوچکی میان ما شروع شد...
از همانهایی که بیشتر شبیه قهرهای عاشقانه است تا دعوای واقعی
. با اخمهایی در هم رفته،
مام رفتم آشپزخانه جای همیشه گی .
آمد ایستاد شد امتو پیشانی اش ترش
منم سرگرم آماده کردن صبحانه بودم و برای خودم زمه زمه میکردم:
«گره از ابروهایت باز نمیشه
نگاهت مهربان با ما نمیشه
بزن لبخند، تا استم کنارت
که ای فرصت دیگه پیدا نمیشه»
به ظاهر بیتفاوت بود، اما از گوشه چشمم دیدم که گوش میداد.
هیچ نگفت، اما اون سکوت...
انگار دلش شنیده بود، فقط زبانش هنوز بلد نبود بگه.
با خودم گفتم:
چی کنم... از راه خودش میرم دیگه، شاید یک روز بفهمه.
اوهم یک. آهنگ پلي کرد
وقتی آهنگ پخش شد، ایستادم.
نه بهخاطر آ، هنگ
بلکه بهخاطر اون جملههایی که مثل تیر خورد به دلم:
«کسی رو که دوستش داری، هرگز نگو دوستش داری...
میره و تنهات میذاره...
اگه باور نداری، بهش بگو دوستش داری...
میره، روی دلت پا میذاره، ...»
با خود گفتم یعنی خاک به سرت کت ای آهنگ هایت یک روز مره خاد کشتی احمق
دلم شکست...
یعنی نمیگه مام نگویم
سکوت بین ما.
اونم نمیگفت، منم قسم خورده بودم تا نگه، نگم...
ولی هردو، با صداهایی غیر از خود ما ، همو فریاد میزدیم.
اون با آهنگ، من با نگاه...
و فقط رضوان بود که هر دو فریاد را میشنید و لبخند میزد... شاید ته دلش میگفت:
اینا دیوانه آستن
»در حقیقت، بیشتر از خانهی خودم، وقتام اوجه میگذشت...
اما اگه رضوان نمیبود، بودن در اون خانه هم سخت میشد.
رضوان مثل یک پناه بود برم، مثل یک همراز بیزبان که فقط با نگاهش میفهمید حالم چطور است.
وقتی از اخمهای رئیس دلم میگرفت،
وقتی از نگفتنهایش بغض میکردم،
میرفتم کنار رضوان، دل میگشودم،
و او فقط میخندید،
همان خندهی آرام،
که دل آدم را گرم میکرد...
رضوان نمیدانست،
اما بودنش قوت قلبم بود
.امتو روز ها می گذشت نه او چیزی میگفت نه مه
مام دیگه توجه نکردم برش اصلا دیگه مهم نیست بلاخره مه از ایجه رفتنی استم اگه روزی رفتم واو حرفش برم نگفت دیگه بر نمی گردم
رضوان فقط با مهر بانی نگاهم می کرد ، اما توی اون نگاهش هزار تا حرف بود… فهمید، حس کرد، همونطوری که همیشه بیصدا همه چیزو میفهمید. گفتم:
«رضوان، مه ای گپ ره نگفتم که ازم بپرسی چرا... فقط خواستم یکی شاهد باشه که الیا روزی گفت دوستش داره… پیش از ایکه دیر شوه.»
آهی کشیدم، گفتم:
«نه بخاطر کارهایی که برم کرده، نه بخاطر نجاتم… مه عاشق سکوتهای پر از معنیاش شدم، عاشق نگاههایی که ازم فرار میکنه، و نمازی که بر وقت میخوانه…»
اما دلم، با همه این احساس، جرأت نداشت بیشتر از ای پیش بره… چون وقتی از سکوت بترسی، یعنی رد شدن
از گفتن دردناکتر است
…اما دلم می خواست بشنوم ازش اما چی قسم او نمیگه
خوب میفامم
یک فکر به سرم زد 😇
او دفه چون افتیدم برم گفت دوستت دارم اگه با ایتو یک گپ شوه باز خواهد گفت
چی کنم دیگه دل است نمیشد از کارش سر در آورد
ساعت نگاه کردم سه بعد ظهر بود
رفتم پیش رضوان گفتم تو نترسی می خواهم فقط بیادرت بترسه سیس هههه🤭
از کلکین دیدم که آمد مام خوده نقش بر زمین انداختم و چشم های خود بستم
یک قسم که معلوم نشه دورغ است
همه چیزه می دیدم
به به به چقه مزه میته ای ترس در چشمایش دیدن🤪 همیکه مره دید دوید سمت چیغ زد
رئیس : الیا چی شده : از زمین بلندم کرد زیاد ورخطا شده بود دستمه ماساژ میداد به صورتم آب پاشید هههه😁 مره سیل که امتو بی جان خود گرفته بودم
رئیس :قربانت شوم چشمای ته باز الیا لطفا جانم بیدار شو
آخر توره چی شده خدایا کمک کو چی کنم
وای که دلم میخواست همو لحظه بلند شم بگم:
"هیچ نشده فقط خواستم بشنوم که چقه دوستم داری..."
اما نه، هنوز وقتش نبود، هنوز باید بیشتر حس کنه، بیشتر بترسه که ممکنه دیگه نباشم…
همیکه دستم ره گرفت، ، و با صدای لرزان گفت:
«خدایا الیا ره از مه نگیر… الیا تو هیچ نمیفهمی چقدر برم عزیزی…» | 1 |
| 19 | رضوان باز هم خندید، فقط خندید...
و مه، دلم گرفته بود از کسی که توی چشماش عشق بود ولی توی زبانش سکوت...
اول فکر میکردم کاش بدانم دوستم داره یا نی
و حال احساس میکنم ای کاش نمی فهمید امو بی خبری بهتر بود
یک شعر هم نوشتم که دلم بیشتر گرفت
عاشقم گر نیستی لطف کن نفرت بورز
بی تفاوت بودنت هر لحضه آبم میکند😭 | 43 |
| 20 | گفت تمثیل نکو فامیدم که گوش میکردی 🤨
😏مام گفتم خو آدرس میدادی چی میشد
رئیس : چی میشد هیچ نا حق او بچه حیف میشد
الیا :وای مره چی شده
رئیس :تو خویشای ما نیستی یک نو کر استی
آبرویم میرفت سی شد
جوابت گرفتی بعد یک گیلاس آب نوشید و رفت
دلم شکست اعتراف خو نکرد توهین هم کرد
ایقه گریه کردم
راست اش از کلمه نوکر بدم میایه خدمه یا پرستار ایقه نفرت انگیز نیست اما نو کر 😬😬
الیا: اگه مه توره به پایم نداختم رئیس خودت ببی
کت رضوان هم قصه کردم گفتم مره نو کر گفت بسیار بد است خوب میفامم دوستم داره
خو نداشته باشه چرا تو هین میکنه
به کار ننگ نیست
خووو چی کنم ای هم عشق جفا کار مه
مام به طریقه خودش عمل کردم
گاهی مثل برج زهر مار میشد حرف هایش تلخ و نیش دار بود
یک روز نرفتم سر کار برش زنگ زدم گفتم
الیا : رئیس امروز آمده نمی تانم مهمان داریم
گفت سیس
ههههه فردایش هم زنگ زدم همی ره گفتم
گفت نمیشه حتما بیایی رفتم اوجه هم گفتم مه امروز زود تر میرم خانه خبر باشی
رئیس : چی گپ است اول نمیایی میایی حقه عجله میکنی
الیا :خوب رئیس مهمان میایه
رئیس : کي است ای مهمان که به وقت میایه 😡
یک چشمک زدم گفتم 😜
الیا: رئیس یکی از خویش های ما به خواستگار ی میایه اخم کرد
رئیس : نمیشه کارته تمام کو بعد برو اما رئیس
رئیس :اما رئیس نداره ایجه خانه خاله نیست هر وقت دلت خواست بری
الیا :درست است مه رفتم و پت سیل کردم که خود خوری میکنه حقت است
باید جواب کارته بتی
چند دقه بعد به دورغ به پدرم زنگ زدم گفت
پدر به مهمان ها بگو امروز نیاین مه کار دارم شب بیاین درست است خدا حافظ پدرجان
دیدم مکالمه مره گوش میکنه با خود خندیدم چطور است خودت عاشق ای نوکر شدی یا نی🤭
روز میگذشت اخم های رئیس کم نشد
وقت رفتم شد رفتم به اتاقش که اجازه بگیرم برم
آه آه چی دیدم رئیس خوده به مریضی زده یم رقم به زور سرفه میکنه ناله میزنه سرم درد میکنه حالم خوب نیست
ههههه مه خو فامیدم نزدیک رفتنم شده سنگ سر راهم می مانه
الیا : رئیس مه برم دیگه گفت حال روز مره نمیبینی میگی میرم
رئیس مه نوکر استم داکتر نیستم چی کده میتانم که باشم ، برو داکتر
همی که گفتم «مه داکتر نیستم»، گفت «نوکر استی، خیر برت امر میکنم، حق نداری بری»… وای خدا! از کجا پیدا شدی رئیس ؟ آدم که به زور کسیره نگا نمی کنه… مگر اینکه… دلبسته باشه.
رفتم طرف آشپزخانه، که تابلیت مسکن در دستم بود، دلم میخواست برم دوباره به اتاقش، ببینم واقعاً مریض است یا نقشه داره. ولی ته قلبم، خوش بودم… همین اداها، همین بهانهها یعنی نمیخواهد برم.
همی فکرها در سرم بود که خوده قانع ساختم، باش که بمانم… تا خوب شوی، تا دوباره اخم نکنی، تا شاید یک روز بگی "نرو". باش برای همیشه
برش تابلیت پرستامول بردم دادم
خواستم تب اش چک کنم نماند
رئیس :ای تو چی میکنی 😳
الیا : باش ببینم تب داری یا نی
رئیس : نخیر حق نداری برم دست بزنی
الیا :چرا؟
رئیس : چون نامحرم استی
الیا : هاااا او روز کنار او دختر شیشتی نیکه محرم بود نیک نامزاد آینده است چطو؟
رئیس : گپ ناحق نزن او فقط همکارم است
الیا : از چه وقت همکار محرم شده بد بد سیل کرد چپ شدم
چند دقیقه بالای سرش نشستم… نگاش میکردم، بیصدا، بیحرکت. چی کنم دیگه؟ مغرور لعنتی، یکبار بگو "دوستت دارم"، دنیا که به آخر نمی رسه . از نقش بازی کردنت سختتر نیست،
کمکم دیدم چشماش بسته میشه، نفساش آرومتر شده بود. آرام از اتاق بیرون شدم… که همی وقت صدای آهنگ از موبایلش بلند شد:
**بمون، دل من به بودنت خوشه
منو فکر رفتن تو میکشه...**
وای، همی آهنگ قلبم نوازش کرد … گرچه خودش هیچوقت نگفته، اما شاید… فقط شاید، ای حرف دل خودش بود.
دلم خواست بر گردم بگم نمی رم استم
اما قسم خورده بود که باید از زبان خودش بشنوم
او نمی گفت منم که دختر استم از خود غرور دارم
نمی توانستم پیش قدم شوم
که پدرم زنگ زد گفت نامدی نی پدر کارم زیاد است شاید امشب همیجه باشم پدرم درست است
بعد رفتم سری به رئیس بزنم که دیدم به گوشی اش مصروف است آرام دره بستم رفتم. پیش رضوان
رضوان
رضوان فقط خندید، همون لبخند همیشگی که انگار همه دردهای دلم رو میفهمه ولی هیچوقت چیزی نمیگه...
نشستم کنارش و گفتم:
«آی رضوان... بیادرت خدایی دیوانهس، روانیِ روانی! اصلاً بلد نیست حرف بزنه، آدمه میسوزانه اما خودش نمیفهمه...»
رضوان با همون خندهی نصفهاش نگاهم کرد، مثل همیشه...
گفتم:
«اگه واقعاً دوستم نداره چرا نمیذاره برم؟ چرا به هزار بهانه میگه نرو؟ چرا وقتی دور میشم آهنگ "میمانه میگه نرو ؟» | 44 |
