کلبه رمان سرا
Відкрити в Telegram
سلام به چینل خود تان خوش آمدید شما میتوانید در این چینل کتاب های داستانی و رمان های افغانی دانلود و مطالعه خواهد کرد،شما نیز اگر از چینل خوش تان آمد دوست های تان ره دعوت کنید
Показати більше1 581
Підписники
-424 години
-67 днів
+1030 день
Триває завантаження даних...
Схожі канали
Хмара тегів
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
липень '26
липень '26
+34
в 1 каналах
червень '26
+95
в 1 каналах
Get PRO
травень '26
+51
в 0 каналах
Get PRO
квітень '26
+47
в 0 каналах
Get PRO
березень '26
+57
в 1 каналах
Get PRO
лютий '26
+49
в 1 каналах
Get PRO
січень '26
+69
в 1 каналах
Get PRO
грудень '25
+73
в 0 каналах
Get PRO
листопад '25
+61
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '25
+101
в 0 каналах
Get PRO
вересень '25
+80
в 0 каналах
Get PRO
серпень '25
+67
в 1 каналах
Get PRO
липень '25
+68
в 0 каналах
Get PRO
червень '25
+46
в 0 каналах
Get PRO
травень '25
+67
в 0 каналах
Get PRO
квітень '25
+67
в 0 каналах
Get PRO
березень '25
+109
в 0 каналах
Get PRO
лютий '25
+110
в 0 каналах
Get PRO
січень '25
+97
в 0 каналах
Get PRO
грудень '24
+123
в 0 каналах
Get PRO
листопад '24
+93
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '24
+155
в 0 каналах
Get PRO
вересень '24
+125
в 0 каналах
Get PRO
серпень '24
+142
в 0 каналах
Get PRO
липень '24
+176
в 0 каналах
Get PRO
червень '24
+111
в 0 каналах
Get PRO
травень '24
+159
в 0 каналах
Get PRO
квітень '24
+83
в 0 каналах
Get PRO
березень '24
+105
в 0 каналах
Get PRO
лютий '24
+108
в 0 каналах
Get PRO
січень '24
+100
в 13 каналах
Get PRO
грудень '23
+89
в 36 каналах
Get PRO
листопад '23
+132
в 39 каналах
Get PRO
жовтень '23
+63
в 1 каналах
Get PRO
вересень '23
+89
в 0 каналах
Get PRO
серпень '23
+92
в 0 каналах
Get PRO
липень '23
+101
в 0 каналах
Get PRO
червень '23
+76
в 0 каналах
Get PRO
травень '23
+92
в 0 каналах
Get PRO
квітень '23
+89
в 0 каналах
Get PRO
березень '23
+82
в 0 каналах
Get PRO
лютий '23
+77
в 0 каналах
Get PRO
січень '23
+158
в 0 каналах
Get PRO
грудень '22
+96
в 0 каналах
Get PRO
листопад '22
+60
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '22
+124
в 0 каналах
Get PRO
вересень '22
+45
в 0 каналах
Get PRO
серпень '22
+22
в 0 каналах
Get PRO
липень '22
+49
в 0 каналах
Get PRO
червень '22
+36
в 0 каналах
Get PRO
травень '22
+24
в 0 каналах
Get PRO
квітень '22
+54
в 0 каналах
Get PRO
березень '22
+48
в 0 каналах
Get PRO
лютий '22
+66
в 0 каналах
Get PRO
січень '22
+100
в 0 каналах
Get PRO
грудень '21
+345
в 0 каналах
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 13 липня | +1 | |||
| 12 липня | 0 | |||
| 11 липня | +4 | |||
| 10 липня | +1 | |||
| 09 липня | +1 | |||
| 08 липня | +3 | |||
| 07 липня | +4 | |||
| 06 липня | +1 | |||
| 05 липня | +4 | |||
| 04 липня | +5 | |||
| 03 липня | +3 | |||
| 02 липня | +1 | |||
| 01 липня | +6 |
Дописи каналу
برگشتم، خوده جمع و جور کردم، لبخند زورکی زدم و دوباره وارد سالون شدم. رئیس به چشمام نگاه کرد، شاید فهمید… ولی چیزی نگفت. فقط گفت:
«همه چیز خوب است؟»
گفتم: «بله... همه چیز عالیه.»
اما در درونم غوغا بود.
با خود گفتم:
«دنیا عجیبه... من حتی تاریخ تولد خودمه نمیفامم، اصلاً نمیدانم دقیق چند ساله شدم، اما حالی... تولد رضوانه مثل تولد دوبارهی خودم حس میکنم.»
باز رقص پای کوبی شروع شده رئیس کنارم آمد
گفت ممنونم ازت
الیا :بخاطر چی
بخاطر امشب ماندی بخاطر آوردن النا رضوان زیاد خوش شد 😊
میدانی داکتر گفته اگه خوش باشه روحیه بگیره امکان داره دوباره حرف بزنه راه بره
الیا: چی یعنی رضوان قبلا راه رفته می توانست که ريس زود موضوع ره عوض کردو رفت
یک معمای دیگه
همه چی مثل پازل بود
نمیه شب شد جشن تمام شد تا جم جور کردن خانه الناره خواب برد می خواستم بیدارش کنم اما رئیس نماند گفت باش مه می رسانتم تان
خانه الناره بغل کرد برد به موتر و مه هم رفتم رسیدم خانه
غرق در افکار بودم در زدم با اولین تک تک پدرم دره باز کرد
الیا : پدر خوابت نبرده نخیر منتظر شما بودم ساعت 12 بجه شب است چرا دیر کردی
الیا پدر تولد بود دیگه دیر شد می بخشی
پدرم با لبخند نیمهخسته گفت: «خوب است دخترم، فقط آخرین بار باشه... شب دیر میایی،
سرم پایین انداختم، گفتم: «چشم پدر.»
رفتم به اتاقم، لباس سادهام را پوشیدم، چادرمو از سرم گرفتم، موهایمو شانه کردم، اما دلم شانه نمیشد...
به آینه نگاه کردم، همون دختری بودم که یک ماه پیش پر از ترس و تردید وارد زندگی جدید شده بود…
حالا پر از سوال، پر از احساساتی که خودم هم ازش خبر نداشتم.
به خودم گفتم:
«رضوان… رئیس … چرا ایقدر زود برم مهم شدن؟ چرا احساس میکنم وابستهشان شدم؟ اگه فردا رئیس بگه برو، چي کنم چی قسم برم ؟»
روی بستر دراز کشیدم، صدای خندهی رضوان و النا هنوز تو گوشم بود…
چشمهام بسته شد اما فکرهام بیدار ماند…
---
به همی فکرها شبم صبح شد.
نماز خواندم و بعدش برای چند لحظه خوابیدم.
آماده شدم برای رفتن به کارم،
اما هنوز ذهنم درگیر حس مبهمی بود.
رسیدم خانه رئیس ، دیدم در حولی ایستاده و گلها را آب میته.
الیا :
ـ سلام، صبح بخیر
ـ رئیس :صبح شما هم بخیر
رئیس گفت: «اول صبحانه آماده کن، چون من میرم دفتر.»
صبحانه را برای رضوان دادم.
بعد خواستم صبحانه را به رئیس ببرم که گفت:
«نخیر، امروز صبحانه را با هم میخوریم.»
کمی حیران شدم... اما گفتم: «درست است، میخوریم.»
رفتم آماده کردم، او هم آمد.
اولین باری بود که با هم، در خانه، صبحانه میخوردیم.
با خودم فکر کردم:
«ای رئیس ...
اگه هیچ چیز در این خانه ماندگار نیست،
پس چرا ایقدر محبت میکنی؟
چرا گاهی اینقدر خوب میشی؟
چرا با منِ محبت ندیده اینقدر مهربانی؟
چرا؟»:
وقتی مشغول خوردن صبحانه بودیم، رئیس در مورد شب تولد حرف زد:
رئیس : «دیشب خیلی خوب شد... اینکه النا را آوردی واقعاً تاثیر داشت. چون رضوان هیچ دوستی نداره، اما با آمدن النا خوشحالتر از همیشه بود.»
الیا: «بله رئیس ، ولی اگه شما اجازه نمیدادین، این اتفاق نمیافتاد. برای خود النا هم خوب شد، خیلی وقت بود که جایی نرفته بود.»
بعد رئیس گفت:
«یگان وقت با خودت بیارش، برای هر دوشان خوب میشه.»
با خودم گفتم:
«بیارم که چی ؟ وقتی که هیچ چیز در این خانه ماندگار نیست؟»
واقعاً ذهنم روی همان یک جمله قفل کرده بود...
"هیچ چیز در این خانه ماندگار نیست."
اما چطور باورش نکنم وقتی قلبم آرام گرفته؟
گفتم:
«الیا :درست هست ، میارمش. اما النا زود دلبسته میشه... اگه دل بست، سخت دل میکنه.»
رئیس لحظهای سکوت کرد، بعد با صدایی آرام و کمی سوالبرانگیز گفت:
«مگر قرار است جایی بری؟»
یکجوری پرسید...
انگار خودش هم از فکر رفتن مه میترسید.
انگار این بار، فقط من نبودم که وابسته شده بودم.
وقتی پرسید: "مگر قرار است جایی بروی؟"
آهسته گفتم: «حالا نه… اما یک روز ی حتما خواهم رفت.»
رئیس اخم کرد.
گفت: «خیر، ایطور است.»
از سر میز بلند شد و گفت: «نوش جانت. من میرم دفتر… اما اگر رفتی، بیخداحافظی نری.»
نمیدانم چرا، اما حرفهایش همیشه پر از رمز و راز بود…
ای کاش میگفت چه در دل دارد،
اما انگار درست حرف زدن را یاد نداشت… یا شاید نمیخواست یاد بگیره:
او رفت و من مشغول کارهای خانه شدم، اما تمام روز ذهنم درگیر یک جملهاش بود:
«بی خداحافظی نری... »
یعنی چی؟
یعنی بروم؟ یا نروم؟
اووف... چی میشه جناب خاکسار یک بار حرفهات واضح باشه، که آدم بفامه منظورت چیه؟
ذهنم قفل کرده بود سر ای جمله یعنی رفتنم برش مهم نیست یا مهم است
| 2 | رمان :دنیایی در دستان پدر
نویسنده : مهناز امیری
قسمت :نهم
بعد رفتم لباسی که رئیس برم خریده بود پوشیدم. به آینه نگاه کردم، خیلی زیبا شده بودم. باورم نمیشد لباس چقدر برم میزبید. چشم نخورم! 🥰
برای اولین بار، "فیشن" کردم. هیچ وقت مثل او شب به چهره خود دقت نکرده بودم. چشمهای عسلی و کلانم، مژههای سیاه و پرپشت، بینی بلند، پوست سفید..کمر باریک . با خود گفتم: «وای! مه واقعاً زیبا بودم، خودم خبر نداشتم!» هههه.😍
مویهام خرمایی خوب دارز بود، چون بعد از مادرم کسی نبود که کوتاهش کنه. معمولاً گیسو می کردم و زیر چادرم پنهانش میکردم
. اما او شب بسته بودمش بالا و فقط چادرم ره امانت انداختم .
یهو دلم لرزید: وای وای، حالی رئیس چشمی نکنه 😉
پایین رفتم. همی که به سالون رسیدم، چشم رئیس به مه افتاد، دهنش باز ماند😲.
آرام کنارش ایستاد شدم، گفتم:
الیا: چرا دهنت باز مانده؟ نیکه روح دیدی؟
خندید و گفت:
رئیس : نخیر... اما چقدر مقبول شدی.
البته، آرایشهایت اصل است!ههههه
الیا: نخیر مه همیشه مقبول بودم، فقط حالا خودمم متوجه شدم🤭
رئیس خندید :
*رئیس :* هااا، حتماً همی قسم است.
بعد یک موزیک شاد بلند شد. خودش هم کنار رضوان و النا رفت و شروع کرد به رقصیدن.
باورم نمیشد *رئیس * پیش چشم مه برقصد! اونم با او همه غرور، النا ره نگاه میکردم، چقدر زود با او صمیمی شده بود.
من فقط دست میزدم و تماشا میکردم
. النا با رئیس دور رضوان میچرخید، و رضوان از ته دل میخندید. آهنگ این بود:
*دونه دونه دونه یه ستاره تو آسمونه*
*یه جوری میزون میکنه که باز ما رو بهم برسونه*
*دل گرفتاره، عاشق یاره*
*من مستم اون هوشیار...*
حالی جدیدی بین مونه
یه چیزای تو چشاته که دلمو می لرزونه
آدم عاشقو تنهایی بد جوری میرسونه
با شنیدن آهنگ، غرق افکار شدم. شادی، خندههای النا، رضوان، رئیس ...
چطور *وابسته نشم؟*
وقتی مه دختری استم که جز پدرم هیچ مردی دوستم نداشت...
وقتی جز پدرم دست محبت هیچ کس به سرم نکشیده بود
وقتی شبهام با ترس میخوابیدم از خندههای مست مردها...
وقتی مردی که در بدل قرض، خواستگارم شد...
وقتی مامایی که هیچ وقت دوستم نداشت، چون میگفت: "مثل پدرت استی"...
وقتی کاکاهایی که فقط سر میراث، از پدرم بریدن و دیگر نگفتن "برادرزاده داریم یا نه"...
چطور وابسته نشم، وقتی یکی داره دلیل حال خوبم میشه؟
وقتی النا ـ پاره تنم ـ فقط با بودن با این آدم، اونقدر قشنگ میخنده...
چطو وابسته نشوم وقتی ای مرد تقریبا دو ماه در یک خانه باهاش بود حتی یکبار برم
او قسم نگاه نکرد که بترسم
وقتی کنار ای آدم احساس امنیت میکنم
---
صدای خندههای رضوان توی گوشم میپیچید، لبخنداش مثل نورِ چراغی توی دل تاریکیهای زندگی من میتابید. النا هنوز دورش میچرخید، صدای جیغهای خنده های کودکانهاش با آهنگ قاطی شده بود. رئیس خم شد، رضوان را بغل کرد، برد بالا... چرخاندش، صدای خندهی رضوان بلند شد. همون خندهای که هر روز برایش هزار بار آرزو میکرد.
من کنار ایستاده بودم، بیحرکت... اما درونم پر از تپش، پر از سوال.
با خودم میگفتم:
«اگه هیچ چیز در این خانه ماندنی نیست... چرا این لحظهها اینقدر واقعیاست؟ چرا این لبخندها، این گرمیِ بودن با هم، این حس ... اینقدر عمیق و پررنگه؟»
صدای رئیس آمد:
*رئیس :* الیا؟ کجا رفتی ؟ بیا کیک بیاریم، رضوان والنا منتظر است.
خندیدم.
*الیا:* سیس، میارم.
رفتم آشپزخانه، کیک تولد روی میز بود. ساده، اما قشنگ. همونطور که دوست داشتم. با دقت برداشتمش.
به یاد تولدهای خودم افتید ... هیچ وقت کسی برام کیک نخریده بود، یا تولدم را تبریکی نگفته بود.
همیشه میگذشت، مثل یک روز معمولی، حتی شاید سختتراز آن 😥
کیک را آوردم، شمعها روشن شد. رئیس دست رضوان را گرفت، النا دست دیگهاش را.
*رئیس با لبخند گفت:*
رضوان، آرزو کو!
رضوان چشمهای آبی درشتش را بست، لبخند زد، سرش را کمی بالا گرفت... و شمعها را فوت کرد.
صدای کف زدن همه بلند شد. مه، النا، و رئیس .
رئیس کیک برید اول به رضوان بعد به النا و در اخیر یک بشقاب به مه آورد
النا کیک با لذت می خورد
چطو عاشق ای مرد نشم
وقتی فرشته نجاتم شده برم یک برادر مثل رضوان داده
چطو خدایا! ،با دلم چی کردی
یک لحضه او صدا باز پخش شد
به هیچی ای خانه وابسته نشي هیچی در ای خانه دائمی نیست
چشمم بستم قلبم فشرده شد و بغض راه گلویم را بست بخاطری که کسی متوجه نشه زود دستشو رفتم کمی آرام شدم نفس عمیق کشیدم کمی مکث کردم، به آینه نگاه کردم، گفتم:
«بازچی شده الیا؟ تو که قرار نبود وابسته شوی…»
اما چه کنم وقتی هر نگاهش مره از خودم میبره؟ وقتی لبخند رضوان برم آرامش دنیا ره میته؟ وقتی النا خوشترین لحظههای کودکی نداشتهش ره کنار او تجربه میکنه؟ | 44 |
| 3 | و مه یک گوشه مسجد دور از صف مردها اقتدا کردم
نماز تمام شد
که مولوي مسجد نزد مه آمد گفت
مولوي صائب : دخترم تو چطو به مسجد بدون محرم آمدی زن ها بدون محرم به خانه خدا رفته نمی توانن شروع کرد به مسله گفتن
دنبال جواب بودم که رئیس کنار ایستاد گفت مولوي صائب اینا بدون محرم نیستن
ای بانو همسر مه است
دهنم باز ماند😮
چرا ایتو گفت می توانست بگه خواهرم است🤔
اما نگفت مولوي یک معذرت خواهی کرد و رفت مام رفتم سمت موتر
الیا: ببخشین رئیس اما چرا ایتو گفتین
رئیس :اینا که آستن افراطی هستن بین زن مرد فرق می مانن
اگه کت شان بحث کنی توره به چهار کتاب کا فر میکشن
مام مثل خود شان جواب دادم بس
😮 حیرت زده عجب هوش داره
بازام برم قناعت بخش نبود
باز با خود گفتم. گمش کو دیوانه بکار خود هوشیار است 😂
. ذهنم پر از سؤال بود، اما قلبم یک چیز میگفت:
*ای مرد فقط رئیس نیست، یک دیوار است...
وقتی در موتر شیشتیم، حرفی نزدیم. بیرون نگاه کردم، به تاریکی شب، به چراغهای کمرنگ خانهها، و فکر کردم:
*چرا گفت "همسرم"؟ چرا قلبم از شنیدن او جمله یک لحظه آرام گرفت؟*
رئیس سکوت کرده بود، اما نگاهش آرامش داشت.
به فکر غرق بودم که باز یادم آمد
خندیم گرفت مه و رئیس زن و شوهر او کجا مه کجا
نا خود آگاه نگاهم سمت او چرخید و از او به سمت مه چشم به چشم شدیم هر دو خندیدم اوره نمی فامم به چی خندید
اما خودم معلوم بود
زود نگاهم ازش گرفتم بیرونه نگاه کردم و قلب شروع کرد به تپیدن دستم روی قلبم گذاشتم صدایش خودم هم می شیندم
اما یک لحضه یادم آمد که گفته
بود
به هیچ چیز در ای خانه وابسته نشو، هیچی درای خانه دائمی نیست زود به خود آمد
همی لحظهای که نگاه ما بههم گره خورد، جهان انگار برای چند ثانیه مکث کرد. نه صدای موتر بود، نه شلوغی کوچهها، فقط خندهیی که نیمهراه ماند و قلبی که از کنترول برآمد.
اما هااا، همو حرف رئیس مثل یک دیوار خورد به احساساتم:
*"به هیچ چیز این خانه وابسته نشو..."*
انگار یک سطل آب یخ بود روی دلم.
زود از رویا برگشتم، سرمه به شیشه چسپاندم و با خود گفتم
*«نه الیا، او رئیس است، تو یک خدمه ساده. بینتان فاصله اس، خیالی نشو!»*
ولی قلب... قلب چه میفامه فاصله چیست؟
از افکار دور شدم رو به رئیس کردم
الیا :رئیس به تولد کسی دیگه هم دعوت کردی
رئیس :نخیر فقط مه تو رضوان از ایکه مره با خودشان جم میکردند خوش میشدم
که متوجه شدم از کنار سرک خانه ما داریم میگذریم
الیا:، رئیس یک خواهش دارم
رئیس :بفرما
میشه برم خانه خواهرمه با خود ببرم به تولد رضوان
رئیس :
سیس اما خانه تان کجاست
الیا : به همی سرک که داخل شویم خانه ماست
رئیس: سیس برو اما زود بیا رضوان منتظر است با خوشی رفتم خانه
پدرم دیدم تعجب کرد آمدی دخترم
الیا هااا پدرم آمدم
اما میرم آمدیم النا ره باخود ببرم اگه اجازه بتی
پدرم :دخترم تنها ستي تنها میری
الیا نی پدر رئیس ما کت ما است
حالی بگو اجازه میتی یا نی پدرم بری
چقه خوشحال شدم
زود خواهرم آماده کردم رفتم ای جشن برم دو چند خوشایند شد چون النا گکم هم کتم بود.
رفتم به موتر
النا:اسلام
رئیس : سلام قندولک خوب استی
النا: تشکر
رئیس : نامت چیست
النا : نامم النا نام خودت چیست
رئیس که خودش از گرفتن نامش هیبت داره چی برسه به دیگا یک دقه سکوت کرد
مه گفتم
خواهر کم : ای رئیس مه است صاحب کارم
همه برش رئیس میگن
النا:خووو رئیس تو است رئیس مه خو نیست
مه باید چی صدایش کنم
مه و رئیس هر دو ماره خنده گرفت 🤭
امان از سوال های ای طفل ها هیچ جوابی نداره
که رئیس گفت
تو میتانی مره لالا صدا کنی
النا : درست است لالا رابطه اش کت طفل ها مثل خود طفل ها می بود
زبان طفل هاره خوب می فهمیدم بر عکس زبان مه
رسیدیم خانه
رئیس : مه میرم رضوان ره آماده کنم، تو بیا برو سالون آماده کو .
الیا: سیس.
النا همهی پوقانهها ره باد کرده
و منم شروع به تزئین خانه کردم. وقتی کار تمام شد، فضا خیلی مقبول شده بود، رنگارنگ و پر از حس شادی. | 39 |
| 4 | رمان :دنیایی در دستان پدر
نویسنده :مهناز امیری
قسمت :هشتم
یک روز رئیس گفت
رئیس: «یک خواهش دارم ازت.»
الیا: «بفرمایید.»
رئیس: «امشب میتانی بمانی؟»
الیا: «چییی؟»😳 (یکدفعه جا خوردم.)
رئیس : «غلط درک نکو... تولد رضوان است. میخواهم برش جشن بگیرم. اگه تو باشی، خوب میشه.»
دلم برای رضوان میسوخت، با تمام وجود میخواستم برایش بمانم، اما باید از پدر اجازه میگرفتم.
الیا: «نمیدانم.. باید از پدرم اجازه بگیرم، ببینم چی میگه.»
رئیس : «سیس، اجازه بگیر. مه به اتاقم استم، خبرم بده.»
زنگ زدم به پدرم. گوشی را برداشت.
الیا: «سلام پدر جان، خوب هستی؟»
پدرم: «شکر دخترم، تو خوب هستی؟ خیرت خو است که زنگ زدی؟ کدام مشکلی خو نداری؟»
الیا: «نخیر پدر جان، خیریت است. فقط امشب تولد یکی از همکارانم است، میشه برم؟»
پدرم کمی سکوت کرد، بعد با مهربانی گفت:
«درست است دخترم، برو. فقط شب تا دیر نمانی باید خانه بیایی. دلم آرام نمیگیره.»
الیا: «چشم پدر جان، ممنون.»
با خوشحالی رفتم و این خبر را به رئیس *خاک به سر * دادم،
«رئیس خاکسار .. باز اشتباه شد 😉:
رئیس : «موافق استی، بریم خرید، یگان چیز برای رضوان بخریم، وسایل تزئینی و اینا.»
باورم نمیشد. گاهی رفتارش طوری میشد که فکر میکردم شاید واقعاً براش مهم استم... شاید!
مه هم قبول کردم.
رئیس : «خیر، ما میرم. اول رضوانه حمام میتم. تو هم یک سوپ برش آماده کو، تا که ما بریم.»
سری تکان دادم و رفتم سمت آشپزخانه. دلم گرم بود... برای تولد رضوان که شده بود برادر نداشتهام
، و شاید برای نگاهی که گاهی از طرف "رئیس خاکسار" حس میکردم اما نمیفهمیدم چی بود...
نه دوستی، نه دشمنی... چیزی بینشان
او رفت و رضوان را حمام داد. من هم سوپ آماده کردم. رضوان با لذت خورد و بعد از آن خوابید.
رئیس گفت: «آماده شو که بریم.»
با خوشحالی رفتم آماده شدم. مه چیزی برای آماده شدن نداشتم... همان چپن سادهام، همان چادر سادهام. نه آرایشی، نه هیچ زرق و برقی.
فقط دستکول کوچکم را گرفتم و گفتم:
«رئیس ، مه آماده استم.»
رئیس : «خیر، بریم.»
حرکت کردیم.
نمیدانم از خوبیهایش بگویم یا بدیهایش... اما چیزی که همیشه برم خوشایند بود، این بود که هیچوقت از من خجالت نمیکشید.
نه از لباسهام، نه از سادگیام.
در حالی که خودش همیشه تیپ میزد، پولدار بود، همه میشناختنش...
اما من، یک دختر ساده با لباسهای ساده، شانهبهشانهاش فروشگاه به فروشگاه قدم میزدم، بی هیچ شرمی از نگاه دیگران.:
هر چیزی که برای رضوان انتخاب میکرد، نظر مرا میپرسید.
منم با هر بار پرسیدن او، یگان فکرهای عجیب به سرم میزد.🙄
ولی زود به خودم میگفتم:
«نی نی، توبه توبه ! نباید از گلیم خودت پا درازتر کنی.»
کنارش که قدم میزدم، از یک طرف حس افتخار داشتم، از طرف دیگه خودم را کوچک وحقیر میدیدم.
خریدهای رضوان که خلاص شد، لباس گرفتیم، پوقانه، شمع، تحفه تولدش...
اما من هیچ تحفهای نگرفته بودم. دلم میخواست، خیلی هم دلم میخواست...
اما پیسه... 😔
ریس گفت: «تو چیزی نمیخری؟»
منم مثل همیشه رک راست گفتم: «پیسه ندارم.»
رئیس گفت: «مه میخرم، باز از معاشت کم میکنم.»
قبول کردم. خوش شدم.
یک لباس شیک، به ذوق خودم خریدم به رضوان
امتو که در بین فروشگاهها قدم میزدم، چشمم افتاد به یک لباس پنجابی دخترانه ساده اما خیلی زیبا، رنگ نقرهای.
قصد خریدنش نداشتم، فقط خوشم آمده بود، محو تماشایش بودم که رئیس برگشت و گفت:
«کجا ماندی تو؟»
دید به لباس نگاه میکنم، گفت: «خوشت آمده؟»
گفتم: «نی، امتو نگاه کدم.»
اما زیاد اصرار کرد که بخرمش.
مه نی میگفتم
که کمی صدایش را بالا برد و گفت:
«مه رئیست استم، وقتی میگم میخرم، بگو چشم رئیس .»
ای دفعه از صدایش قهر نشدم، برعکس خندهام گرفت و گفتم: هههه
«قبول است، دختر استم دیگه 😉»
یگان آرایش و مارایش هم خریدیم، پیسهاش را آقای خاکسار داد
به مه چی خودش خواست دیگه
...خرید ما تمام شد و حرکت کردیم سمت موتر کل پاکت های سودا کلش به دست مه بود دستم بیخی کرخت شده بود😢
ظالم یکتا رام نگرفت😡
چی کنم رئیس است دیگه
سودا ره به موتر ماندم خودم هم بالا شدم و راه افتادیم هوا کم کم تاریک شد
نماز شامه به موتر بودیم که اذان گفتن رئیس موتره کنار یک مسجد ایستاده کرد
گفت
رئیس :مه میرم به نماز تو باش به موتر
مه هم گفتم
الیا :مام میرم به نماز شکر مسلمان استم
خندید گفت
هااا یکی یادم رفته بود درست است بیا
او پیش مه از دنبالش داخل شدیم نصف مسجد پر بود او هم رفت کنار دیگه نماز گزارا ایستاد شد | 51 |
| 5 | خیلی خسته بودم. وقتی رسیدم خانه، پدرم گفت:
ـ آمدی دخترم، مانده نباشی.
الیا: سلامت باشی پدر.
پدرم با لبخند گفت: برات ماکارونی پختم.
زیر لب خندیدم، چون تمام روز، ماکارونی کابوسم شده بود!
اما با احترام گفتم:
ـ پدر جان، خفه نشی، اما خیلی خستهام. فقط میخوابم، نان هم نمیخورم. شما بخورین، نوش جانتان.
پدرم نگران پرسید:
ـ کارت سخت است؟
الیا: نخیر پدر، فقط روز اول بود... دیگه عادی میشه.
---
یک ماه به همین روال گذشت، با اخمهای همیشگی رئیس... سخت گیری هایش
هر جایه چک. میکرد دو دفه يي سرم پاک میکرد
روی هر چیز دست میکشید ایراد میگرفت خصوصا سر اتو کردن لباس هایش
اما مه، از رضوان خوشم آمده بود. عین برادری که هیچوقت نداشتم، شده بود برام.
کل روز با او تنها میبودم. شاید خدا او را آنقدر زیبا آفریده بود که در دلها جا بگیره، تا احساس تنهایی نکنه.
براش غذا میدادم، موهایش را شانه میزدم، گاهی با ویلچرش به حویلی قدم میزدیم.
دستهای ظریفش را میگرفتم... حسی خوب داشت، آرام میشدم.
او ناتوان بود، اما بر من توانایی میداد.
باعث میشد تمام خستگیها را فراموش کنم.
و از همه مهم تر با او می توانستم رئیس روحام خاک به سره تحمل کنم ! 😁😁
وی اشتباه شد رئیس روحام خاکسار
تور وله ای تخلص سیل کو آدم اشتباه میکنه دیگه 🤭
بعد از آن روز، غذاها را طبق مینو آماده میکردم. خوبیاش این بود که روی طعم غذا چیزی نمیگفت
، فقط تنوع غذا برایش مهم بود. یا شاید هم بخاطر من، کوتاه میآمد...
گاهی در اتاقش صدای موزیک غمگین را بلند میکرد، گاهی هم در سکوت مطلق فرو میرفت. یک روز مهربان بود، روز دیگر مثل زهر تلخ.
یک بار پرسیدم: *«مادرت کجاست؟»*
با اخم گفت: *«به تو چه؟ تو یک خدمه استی، نه مشاور. حد خودت رو بدان. اینکه برروت خندیدم دلیل نمیشه بشینم برات درد دل کنم!»*
هر روز بعد از شرکت، مستقیم میامد اتاق برادرش، صورتش را میبوسید، بعد میرفت اتاق خودش.
من در آن خانهی بزرگ، بین سکوت و نگاههای نصفهنیمه، دق میکردم…
از ساعت شش صبح تا پنج عصر، تنها بودم.
گاهی کنار تخت رضوان مینشستم، با او درد دل میکردم.
چون فقط او بود که نه داد میزد، نه اخم میکرد، نه قضاوت.
فقط گوش میداد…
به اتاق رضوان یک تلویزیون LCD بود. منم کنار رضوان نشستم، باهم کارتون میدیدیم.
او گاهی میخندید... همون خندههای کوچکش برم دنیا بود.
که ناگهان رئیس وارد شد.
من زود از اتاق بیرون شدم؛ چیزی که همیشه باعث احترام و حتی نوعی وابستگی من به رئیس میشد، محبت بیاندازهاش به رضوان بود.
از دور تماشایش میکردم.
میدیدم چطور با رضوان حرف میزد، انگار واقعاً جواب میشنید.
غرق دیدن آن محبت شده بودم...
که صدایش آمد:
رئیس : «ای کجا غرق استی؟»
الیا: «هاا... رئیس ببخشین.»
ریس: «ببین، یک گپ برت میگم، خفه نشی...
به هیچچیز این خانه وابسته نشو.
هیچچیز اینجا دائمی نیست… همهچیز موقتیه.
بس.»
:
---
حرف رئیس برام مثل یک معما بود.
یعنی چی؟ به چی وابسته نشم؟
به خودش؟ به رضوان؟ به این خانه؟
دلم گرفت… یه حس غریبی اومد سراغم.
نمیدونم چرا… اما اشکم بیصدا ریخت.
بیآنکه چیزی بگم، برگشتم به آشپزخانه.
نه پرسیدم چرا این گپه زد،
نه او گفت چرا گفت.
بین ما سکوتی افتاد،
سکوتی که هزار سوال توش بود…
شاید فکر میکرد مه از او دخترای استم که دنبال مال و منال است
-شاید | 57 |
| 6 | دنیایی در دستان پدر
نویسنده :مهناز امیری
قسمت : هفتم
پاک کاری تمام شد زیاد خسته شده بودم
بعد رفتم یک غذا آماده کردم
مینو غذا از یادم رفته بود
مام یک غذا آسان پخته کردم مکروني پختم
وقتی به رئیس بردم به غذا نگاه کرد
گفت کی گفته ای غذاره آماده کنی
اصلا ای غذا به مینو است دیدیش
جیگرم خون شد خسته هم بود یک معذرت خواهی کردم وبس
رئیس :دفتا 360درجه تغییر کرد سرم داد زد زود برو از پیش روی چشمم.
الیا : رئیس صائب اگه نمی خورین از روی مینو دیگه غذا آماده میکنم
رئیس : لازم نیست رفت به اتاقش اصلا نفامیدم چی شد
.وقتی از اتاق برآمدم، احساس خفگی داشتم. تمام خستگی روز، توهین ناگهانی رئیس ، و تحقیر ناآگاهانهاش، بغض را گره زده بود به گلویم. من با تمام وجودم آمده بودم… نه برای منت، نه برای لطف، فقط برای کار
اما او، با یک جمله، همهاش را زیر سوال برد
حتی اگر اشتباه کرده بودم، میشد گفت مهربانتر. مگر من ادعا کرده بودم که سرآشپز هستم؟
با آن حال، باز به خاطر برادرش از خود گذشتم. با دستهای خسته غذا را دهنش دادم.
و در سکوت، اشکهای نخوردهام را قورت دادم.
.بعد صدا کرد برم قهوه بیار فکرته بگی چای نگفتیم قهوه سیس شد
با او لحن حرف زدنش دلم میگرفت با خود میگفت زیاد سخت گیر است خدا میدانه بتوانم پیش ببرم
رفتم آشپزخانه، قهوه درست کنم، اما دستانم میلرزید… نه از ترس، از بغض. صدای تندش هنوز توی گوشم بود. گفتم شاید اینم آزمون است، شاید باید صبر کنم.
قهوه را بردم. توی اتاقش رفتم، آرام گفتم:
الیا: رئیس صائب قهوهتان.
سرش را بلند نکرد، فقط گفت: بگذار آنجا.
بیصدا فنجان را گذاشتم و خواستم بروم.
قبل از اینکه از اتاق بیرون شوم، گفت:
رئیس : ببی.. سختگیر استم، چون هر کسی وارد این خانه نمیکنم. اشتباه نکن، اگر تو امروز خسته بودی، من خستهترم… پس فکرته بگی .
یک لحظه ایستادم. او نگاهم نمیکرد، اما حرفهایش برای اولینبار رنگ انسانیت داشت.
فهمیدم شاید پشت آن صدای خشن، یک دل زخمی خوابیده
روز اول کاریم خوب پیش نرفت هم خسته شدم هم خوب بگذریم
5 عصر شد وقتی رفتن مه به خانه بود رفتم اجازه بگیرم و برم
دراتاق اش زدم جواب نداد خودم در باز کردم دیدم نماز می خوانه صبر کردم تا نمازش تمام شوه امتو ایستاد ماندم نمازش تمام شد یک ساعت دعایش طول کشید گویا گفت گو او با خدا زیاد بود
.همونجا ایستاده بودم و نگاش میکردم. با اون همه غرور و سختگیری، حالا آرام و خاضع سر به سجده داشت. باورم نمیشد همون مردیست که چند ساعت پیش سرم داد زد، حالا مثل یک کودک، با دل شکسته با خدای خودش راز و نیاز میکنه.
وقتی دعاهایش تموم شد و برگشت، منو دید که دم در ایستادم.
لبخند خیلی کمرنگی زد:
رئیس : چرا چیزی نگفتی؟
الیا: نمیخواستم مزاحم خلوتت شوم، فقط آمده بودم بگویم ساعت پنج شده، باید برم خانه.
رئیس چند لحظه سکوت کرد، بعد گفت:
رئیس : اگر ناراحت شدی از رفتارم، ببخش… گاهی یادم میره با اطرافیانم چطور باید رفتار کنم.
سرم را پایین انداختم و فقط گفتم:
الیا: من آمدهام برای کار، نه محبت. توقعی ندارم.
حرفم برای خودم تلخ بود… چون ته دلم دلم میخواست یکی در این دنیا حتی وقتی بهخاطر پیسه کار میکنم، باز هم انسان بودنم را ببینه. ولی خب، اینم زندگیه
جمع کردم و راه افتادم سمت خانه، با یک خستگی عمیق… اما یک حس عجیب، شبیه احترام، برام نسبت به رئیس پیدا شده بود. شاید یه روز دردهاشو بفهمم.میفهمیدم پشت آن چهرهی مغرور، یک درد پنهان شده. گاهی از لحن صدایش، گاهی از عمق نگاهش، حتی از دعای طولانیاش…
چیزی بود که فریاد نمیزد، اما حس میشد. گاهی آنقدر مهربان میشد که فکر میکردی دلش از شیشه نازکتر است، گاهی آنقدر سرد و تند، که انگار هیچکس نباید نزدیکش شود.
اما چی؟
چی شده بود که به این شکل زندگی میکرد؟
چرا با آنهمه ثروت، تنها بود؟
چرا خانهاش قصر بود ولی ساکنانش فقط دو نفر؟
و چرا نمیخواست کسی دربارهی برادرش بپرسه؟
من کارگرش بودم، شاید هیچوقت هم قرار نبود بیشتر از همین باشم
اما، دلم با درد غریبه نبود…
حس میکردم. بیآنکه چیزی بگه، بیآنکه حتی نگاه کنه، دردش برام آشنا بود.
شاید چون خودم با درد بزرگ شده بودم… با نداری، با نبودن مادر، با بار مسئولیت روی شانه هام، با خوابیدن کنار خواهری که هر شب میترسید، با پدری که شکسته بود اما نمیخواست بشکنه.
برای همین وقتی به چهرهاش نگاه میکردم، میفهمیدم…
پشت اون سکوت، پشت اون غرور، یه زخمه…
زخمی که یانه فراموش شده، یا هنوز تازه است
--- | 59 |
| 7 | تا برگشت او خوب شکم سیر صبحانه خوردم بعد رفتم دست شو امو گار سونه دیدم گفتم ببخشین یک سوال دارم
گارسون :شما مهمان رئیس استین روی چشمای ما جا دارین بفرمایین
آی رئیس میگن کي است قابل اعتماد است یانی اصلا چرا همه اوره رئیس میگن
گارسون :او خیلی آدم خوبی است گفتی قابل اعتماد شاید تنها کسی که باید برش اعتماد.
اگه به هر گوشه دنیا اگه یکی ازای آدم ها باشه دنیا دیگه جایی بدی گفته نمیشه
او به هر نیاز مند به طریق نیازش کارمیته
مثل خودم بیکار در به در خاک به سر بودم او برم پشنهاد دادکه رستورانت باز کنم
گفت سر مایه از مه کار از تو
و خدا ره شکر حالی مشکلات حل شده و یک زندگی آرام دارم
ایجه بود که فامید رئیس تنها به مه لطف نکده بلکه به همه همی نظره داره
دلم جم شد فامیدم جای اشتباهی نامدیم
بعد آبی به دست صورتم زدم برگشتم دیدم که ريس منتظرم است
رئیس :کجا بودی
الیا: رفته بودم دستشو
خو خیر بریم
رئیسی : خواست تا حساب کنه اما گارسون پیسه نگرفت
رئیس صائب ماره شرمنده نکو
حداقل پیش مهمانت امروز مهمان ما باشین
رئیس هم زیاد اسرار نکرد
آمدیم به موتر شیشتم ای دفه حس خاص تری داشتم نه ترس بود ونه شک
**«وقتی رسیدیم، خانهای بزرگ و مجلل مقابلم بود. آنقدر زیبا که چشمانم خیره ماند و دهانم ناخودآگاه باز ماند. ریس در را باز کرد و داخل شد، اما من همان دمِ در ایستاده بودم و تماشا میکردم او قسم خانه ره به خواب هم ندیده بودم .
اما هوایی در آن خانه پیچیده بود… هوایی آشنا. شاید بوی تنهایی بود، یا بیکسی. نمیدانم. در همان لحظه رئیس صدایم زد:
– منتظر استقبالی؟ بیا داخل.»*
---
وارد خانه که شدیم، باید میدیدی… انگار قصر بود، با دکوراسیونی شیک و مجلل. رئیس بدون مکث به طبقه دوم رفت و من دنبالش. وارد یک اتاق شد و گفت:
«این برادرم است.»
یک پسر ۱۳ یا شاید ۱۴ ساله… با چشمهایی درشت و آبی، مژههای بلند، پوست سفید، موهای سیاه… خلاصه، زیباییاش کمنظیر بود. اما وقتی به چهره معصوم و زیبایش نگاه میکردم و بعد به حالتی که مثل یک تکه گوشت بیجان افتاده بود، قلبم تیر کشید. دلم برایش سوخت.
رئیس جلو رفت، آرام گفت: «سلام جان لالا.» پیشانیاش را بوسید و موهایش را با محبت نوازش کرد. بعد به طرفم برگشت و گفت:
«این برادرم است. نامش رضوان است، جانم است. همه چیزم است. باید از او مثل چشمهایت مراقبت کنی.»
فقط گفتم: «چشم.»
میخواستم بپرسم چرا اینطور شده؟ مریضیاش چیست؟ اما قبل از اینکه حرفی بزنم، رئیس گفت:
«در مورد برادرم چیزی نپرس. فقط وظیفهاته درست انجام بده. من در موردش حساسام و به هر کسی اعتماد نمیکنم. پس نذار پشیمان شوم.»
من هم فقط سکوت کردم
---
بعد گفت:
«کارته شروع کن. یک دستی به سر و روی این خانه بکش، چون یک هفتهست کسی دست برس نزده. اول از اتاق و من شروع کو، من پیش برادرم میمانم.»
من هم سرم را تکان دادم و شروع کردم به کار.
رفتم داخل اتاقش. یک اتاق مرتب، خاص و پُر از حس. روی دیوارها تحسیننامههای خارجی نصب شده بود. مدرکها، عکسهایی از دانشگاهها، شرکتهای بینالمللی… خیلی چیزها بود که من ازش سر در نمیآوردم. اما یک چیز را خوب فهمیدم:
رئیس در خارج درس خوانده، و احتمالاً آدم سادهای نیست
.نام اش را هم فهمیدم (مهندس روحام خاکسار)
خانه بزرگ و باشکوهی بود، اما فقط دو نفر در آن زندگی میکردند. برایم عجیب بود...
چطور ممکنه در خانهای به این بزرگی، صدای مادری نیاید، رفتوآمد خواهری نباشد، یا پدری دیده نشود؟
همهچیز زیبا بود، اما چیزی در ان گم شده بود. --
.خانهای با آنهمه بزرگی و شکوه، اما در سکوتی غریب غرق بود.
نه صدای خندهای، نه بوی غذای خانگی، نه ردپای کسی جز این دو برادر…
برایم سوال شده بود:
مادرشان کجاست؟
پدرشان چه شده؟
خواهر یا کسی از خانوادهشان نیست؟
چرا این خانه، با آنهمه اتاق روشن، اینقدر تنهاست؟
سه اتاق قفل بود که رييس حتی برای پاک کاری اجازه
باز کردنش را نداد
چیزی در این نبودنها پنهان بود…
یک راز، یک سکوت تلخ، یک گذشتهی ناگفته که از دیوارهای خانه هم حس میشد.
من آمده بودم فقط برای کار…
اما حالا انگار پا گذاشته بودم در دل یک قصهی گرهخورده. | 68 |
| 8 | دنیایی در دستان پدر
نویسنده : مهناز امیری
قسمت :ششم
با دعای پدرم حرکت کردم سمت شرکت. صبح زود بود، هوا هنوز کمی تاریک و سرد بود حس عجیبی داشتم؛ هم دلهره، هم شوق. یک تکسی گرفتم رفتم شرکت
رسیدم، دیدم دروازه شرکت هنوز باز نشده. ایستادم همانجا کنار دیوار. چشمم به آسمان بود. آرام آرام روشنی صبح پخش میشد. منتظر ماندم، دلخوش به اولین روز کار و به قولهایی که خودم به خودم داده بودم..
.راست اش گشنه هم شده بود انتظار سخت بود
باز روی زینه هاشیشتم بقراری
که رئیس آمد با موتر مودل بالا رنگش نقره دریشی سیاه یخن قاق سفید عینک به چشمایش پیاده شد
رئیس : سلام صبحت بخیر
الیا : سلام صبح شما هم بخیر
رئیس : آماده استی که بریم
الیا: بله
رئیس : پس بسم الله رفت به موتر شیشت مام رفتم که به عقب موتر بشینم که گفت
رئیس :چی میکنی مه راننده شخصی تو نیستم بیا به سيت پیش بشی رفتم شیشتم
بازام دل شوره داشتم ازش نمی ترسیدم اما اولین بار بود با یک مرد در موتر شیشته بود او هم تنها
یک آهنگ آرام مانده
مه از شیشه بیرون موتره تماشامیکردم غرق افکار بودم با خود گفتم مه در برابر ای دو صدهزار افغانی چند سال کار خاد کدم
اگه نتوانم با زام قرض دار میمانم
با خود گفتم
باش پرسان کنم به طرفش سیل کردم با گوشه چشم به طرف سیل کرد
نتوانستم دو باره بیرونه نگاه کردم که او گفت
رئیس : بپرس
الیا : چییی
رئیس : سوالی که به دلت است بپرس
الیا : از کجا فامید می خواهم سوال بپرسم نکنه ای فکر آدمه می خوانه
مام گپ مه گفتم
ببخشین مه در بدل دو صد هزار افغانی باید تا چه مدتی کار کنم اگه کارم خوب پیش نره چی میشه
رئیس : کار خانه ما مشکل است شاید به تو هم سخت تر باشه چون جوان وکم تجربه استی
به پرستار سابقم ما پانزده هزار افغانی میدادم به تو هم همین مقدار میتم
فقط تا پوره شدن دو صد هزار افغانی برت پنج هزار میتم که دست ات خالی نباشه
الیا : شما گفتین پرستار دارین او بایه چی
رئیس : فعلا در مورد او چیزی گفته نمی تانم اگه بایه او
بسیار قابل اعتماد است شاید تو بیکار شوي
الیا : به دلم. گفتم خدا نباریش😂
جوابش هم انسانی بود، هم حرفهای. با اینکه میتوانست از نیازم سوءاستفاده کنه، اما نکرد. برعکس، هم شرایطت رو فهمید، هم با انصاف گفت که ماهانه پنجهزار افغانی هم برایت میتم.
یعنی هم قرضم صاف میشه، هم دست خالی نمیمانم، این یعنی با آدم با انصاف سر خوردیم
گشنه شده بودم در خود می پچیدم
رئیس
صبحانه خوردی
الیا: راستش نی
رئیس : مام نخوردیم نظرت چیست که بریم رستورانت یک صبحانه بخوریم بعد بریم
الیا : هر قسم که میل شماست
کنار یک رستورانت ایستاد شد رفتیم داخل
به یک میز شیشتم
رئیس چی صبحانه می خوری مه کگ کی به رستورانت صبحانه خوردیم که بفامم سفارش بتم
فقط گفتم یم گیلاس چای سبز بوره اش هم زیاد باشه رئیس خندید، نه از روی تمسخر، بلکه از سادگیم و صداقت خوشش آمد .
رئیس : "چای با بوره زیاد؟ باشه، اما باید نان هم بخوری، گشنه کار کرده تانی.".
الیا با خود فکر کرد: "چقدر فرق میکنه رفتار این آدم با ظاهر خشک و مغرورش. فکر نمیکردم کسی که اینقدر جدی و سرد به نظر میرسه، اینقدر متوجه جزئیات باشه."
گارسون با یک احترام یک قدری به سمت ما آمد با کلمه رئیس چطو که سمت ما آمدی بخدا که از خوشی فکر میکنم به هوا استم چی خدمت کنم
رئیس گفت :هیچ جان بیادر مهمان دارم یک صبحانه دنج آماده کو که آبرویم نره
گارسون به طرف سیل کرد
فکر کنم چهره ام به مهمان نمی ماند
گفت چشم رئیس
هیچ کس به نام یادش نمی
همه بهش "رئیس " میگفتن؛ نه اسم، نه لقب، فقط یک واژه پر از احترام و شاید هم ترس.
به این فکر بودم که چطور ممکنه یک نفر اینقدر هیبت داشته باشه که حتی گارسون هم با کلمهای مثل "رئیس " باهاش حرف بزنه.
گارسون با لبخند رفت.
لحظهای بعد، صبحانه رسید. چای با بوره زیاد، تخممرغ، نان داغ. پنیر قیماق وعسل
مام بدون هیچ توجه هی شروع کردم دو دستی به خوردن چای خوده خوب شیرین کردم
یک وقت متوجه شدم رئیس محو تما شای صبحانه خوردنم است
زود خوده جم جور کردم
آی وای حالی فکر میکنه مه چقه نادیده هستم در صورتی که مه از طرف صبح خوش اشتها می باشم زود کارمه توضح دادم :
*"میبخشی من از طرف صبحا خوشاشتها استم، پرخوری میکنم"*
ایقه شرمیدم که نگو😔
رئیس نوش جانت بعد از جایش بلند گفت مه میرم تا جایی کار دارم تو صبحانه ته بخو زود برمیگردم اما فکر کنم بخاطری که راحت صبحانه بخورم رفت
مام به خوردن ادامه دادم
وقعا از شخصیت او خوشم آمده بود خیلی متفاوت بود | 55 |
| 9 | با این فکرا خوابم برد… خوابی سبک، پر از خیال، پر از امید.
صبح وقت با صدای اذان بیدار شدم. ساعت تقریباً پانزده کم پنج بود . نماز صبح را ادا کردم و دوباره کمی خوابیدم تا حدود شش
. هنوز خوب بیدار نشده بودم که گوشی زنگ خورد. از خواب پریدم، ساعت شش شده بود.
بلند شدم، دست و صورتم را شستم و آماده شدم. یک لباس ساده و مناسب پوشیدم، گرچه کمی کهنه بود
.مه از وقتی مادرم رفته بود همون 15 سالگی، به آینه نگاه نکرده بودم؛ دغدغهها زیاد بود. اما آن روز جلو آینه ایستادم. چشمهایم عسلیرنگم از خوشی و برق میزد. لبخندی از ته دل زدم.
الیا: پدر جان، مه باید برم سر کار.
پدر: چای خو بخور.
الیا: نخیر پدر، دیر میشه. بیرون یگان چیز میخورم.
پدر: پیسه داری؟
الیا (با خجالت): نخیر...
پدر: پیاده میری؟
الیا: ها، زیاد دور نیست.
در حالیکه واقعا دور بود.
پدرم از همان پیسه خان ، یک پنجصدی جدا کرد که بمن بده. اما نماندم.
الیا: نی پدر، یک افغانی هم از او پیسه نمیگیرم.
در همین وقت، النا دوید و گفت: خواهر، یک دقه صبر کو!
رفت و برگشت، یک مرتبان شیشهای آورد که پر از سکههای پنجافغانی بود.
النا: ای ره ببر، کرایه شوه.
الیا (با لبخند و تعجب): تو ای ره از کجا کردی؟
النا: وقت مکتب میرفتم، تو برم ده افغانی میدادی. مه پنج رپه اش مصرف میکردم، پنج دیگه ره نگه می
داشتم
الیا:وای وای تو جیگر کی بودی باش خیر دارای هایته حساب کنیم کلش 225 افغانی شده بود 200 افغاني اش گرفتم
پدرم :مام امروز میرم پیسه خانه ببرم
الیا : درست است پدر موفق باشی النا تام متوجه خود باش خدا حافظ | 64 |
| 10 | رمان :دنیایی در دستان پدر
نویسنده : مهناز امیری
قسمت : پنجم
پرسیدم به خانه کسی دیگه هم است
رئیس : نخیر فقط مه و برادرم البته یک پرستار داشتیم اما حالی رفته البته برای چند ماه تا برگشتن او شما کار میکنین
از دو پسر باید ترسید منم جوان اما باید چکار میکردم
الیا :یک شرط دارم
رئیس : خندید تا حالی پشت کار گریه می کردی حالی شرط می مانی
راست اش خنده اش خیلی جذاب بود سرمه پایین انداختم حیا حفظ شوه😔
رئیس :خوب شرطت بگو
الیا : از طرف شب بوده نمی توانم چون مه هم یک خواهر دارم ویک پدر دارم باید به اونا برسم
رئیس :
قبول اما 6 صبح قبل از رفتن مه به شرکت میایی و پنج عصر میری
به توافق رسیدم
اما بازام از ش می ترسیدم از جایش بلند شد
گفت همراه مه بیا
رفتم به دنبالش به یک اتاق دیگه رفت و از سیف دو صد هزار افغانی کشید برم داد
مه حیرت زده گفتم 😮
مه هنوز کارمه شروع نکردیم باز ایقدر پیسه چرا؟
رئیس : چرا ایقدر سوال می پرسی
الیا: اگه پیسه ات گرفته برم و دیگه نیایم چی
باز خندید 😊
رئیس : آدمش نیستی مه آدم هاره از نگاهش می شناسم برم جالب بود ای اعتماد از کجا شد
نگاهش پر از اطمینان بود، اما من هنوز مردد بودم. پول را گرفتم، دستهایم میلرزید... نه از شوق، از ترس. این پول نجات ما بود، اما مسیرش هنوز تاریک بود.
الیا:
«مه نمیدانم اعتماد کردی یا دلسوز شدی»
اما بازام تشکر
رئیس :جدی شد گفت .
«قول میتم. از این لحظه به بعد، تو نه محتاجی، نه قرض دار.. تو فقط کارمندی، و من کارفرما.»
رئیس :البته مه به کارم سخت گیر استم از روی مینو غذا باید آماده کنی
آی وای مه جز برنج گوشت او هم از برکت خان شیطان بامیه کچالو بانجان لوبیا دیگه غذا پختن بلد نیستم
باز از مینو چی قسم خاد باشه
اما به رویم نیاوردم قبول کردم
بعد گفت
رئیس : فردا بیا شرکت باهم میریم خانه ره نشانت میتم
الیا : سیس رئیس صائب خدا حافظ
زیاد خوش بودم باورم نمیشد دو صد هزار افغانی به پیشم بود در هوا بودم نه در زمین از شر ااو خان هوس باز هم راحت میشدم
وقتی از شرکت بیرون شدم، آفتاب مستقیم به صورتم میتابید، اما برم داغ نبود، روشن بود… مثل دلم. دوصد هزار افغانی دستم بود، اما انگار صدبار بیشتر ارزش داشت، چون با عزت بود، با تلاش بود، نه با ذلت.
راه خانه ره پیاده رفتم، اما هیچ احساس خستگی نمیکردم. با خودم میگفتم:
«الیا، بالاخره یک راه پیدا کردی… نه فقط برای خودت، برای پدرت، برای النا…»
از دور خانهام نمایان شد، حیاط کوچکم با همان در زنگزدهاش برایم قصر به نظر میرسید.
رفتم داخل، پدر با چهره خسته به حولی نشسته بود، النا مشغول نقاشی کشیدن با قلمهای رنگورو رفتهاش بود. دوید م سمتشان و گفتم:
«پدر! مه کار پیدا کدم!»
اشک در چشمان پدر حلقه زد، لبخند زد و گفت:
«قربان غیرتت دخترم…»
اما حقیقت ره نگفتم که به یک خانه که فقط دو پسر زندگی میکنند کار میکنم
فقط گفتم کار پیدا کردم پدرم خوشحال شد
گفت خیر بیا جشن بگیریم
الیا : چی قسم جشن بگیرم
پدرم :ای قسم پیپ آب باز کرد و شرع کرد به آب پاشی
همهچیز همان لحظه برایم توقف کرد… آب سرد روی صورتم میریخت، اما دلم گرم بود، گرم از لبخند پدر، از خندههای کودکانه النا، از حس افتخار و شادی که سالها منتظرش بودم.
خیس شده بودم، اما مهم نبود…
النا جیغ میزد و میخندید:
«آب بازیه، آب بازیه!»
پدرم میخندید، مثل وقتی که هنوز مادر نرفته بود، مثل وقتی که غم دنیا هنوز اینقدر سنگین نشده بود.
برای چند دقیقه، غمها نبودن، خان نبود، بدهی نبود، درد نبود…
فقط ما بودیم، یک خانوادهی کوچک، که یاد گرفته بود با هیچ، جشن بگیره…
پدرم وقتی پیسه ره گرفت، دستهایش لرزید... نگاهش پر از باور و ناباوری بود. گفت:
«دخترم، مه میفهمم چقدر سختی کشیدی، اما فقط یک سوال دارم... این پیسه حلال است؟»
با بغض گفتم:
پدر چی فکر کدی مگر تو برای ما حرام دادی که مه حرام بخورم
حلال است در بدلش کار میکنم
پدرم هیچ نگفت، فقط آمد و سرم را بوسید، آهسته گفت:
«آفرین دخترم، ناحق نمیگم... تو هم برم دختر استی، هم بچه. خوشی از مه بیشتر به چشمهام دیده میشد.»
همان گوشی نوکیا قدیمی سنگ پای، تنها چیزی بود که از مادرم برم مانده بود... هر وقت دلم براش تنگ میشد، میگرفتمش دستم، دکمههایش را لمس میکردم، کیم مارک میزدم، مثل این بود که حرف میزنم با خودش.
آن شب گوشی را کوک کردم، زنگ برای شش صبح. اما آن شب هیچ نمیگذشت. هی به ساعت نگاه میکردم. دلهراسی عجیب با دلخوشی عجیب قاتی شده بود.
خوشحال بودم، چون بالاخره کاری یافته بودم، راهی برای نجات… دلجمع بودم، چون النا کلان شده بود، متوجه خودش می توانست باشه، و پدرم هم حالا آدمی شده بود که میتوانستی روش حساب کنی. | 70 |
| 11 | در ذهنم غوغا بود... نمیدانستم باید خوشحال باشم یا نگران. اما یک چیز واضح بود:
دو صد هزار افغانی، فقط با دعا جمع نمیشد.
الیا:
«در یک شرط... فقط احترام متقابل باشه. من به کار نیاز دارم، اما عزت نفس هم دارم.»
رئیس برای اولین بار لبخند زد:
«احترام، اساس کار ماست.»
قبول کردم، اما با دلی پر از احتیاط... نمیدانستم این راه به کجا میرسد، اما باید شروع میکردم. | 93 |
| 12 | بعد اوروز در بدر سر گردان دنبال کا ردفتر به دفتر شرکت به شرکت به شفاخانه ها ره گشتم به عنوان صفا کار اما نشد 😭 به مکاتب خصوصی رفتم قبول نکردند
کم کم داشتم نامید میشدم
خیلی راه هاره پیاده میرفتم پاهایم تول میزد کرايي پوره کرده نمی توانستم
بلاخره به یک شرکت کوچک رسیدم اما اونا گفتن ما به کارمند ضرورت نداریم
اما یک شرکت کلان است به کارمند ضرورت دارن برو میشه او جه به کار بگیرنت
زیاد خوش بودم هیچ متوجه درد پاهام نبود عرق از سر صورتم می ریخت خیلی دور بود اما برم مهم نبود چون ای بار باید برای خودم می جنگیدم
.همه چی دست به دست هم داده بود تا تسلیم شوم… اما آن روز، دلم محکمتر از هر وقت شده بود. با آنهمه خستگی، کرمچ های کهنه و چادر سادهام، رفتم… رفتم تا خودم را پیدا کنم.
وقتی رسیدم شرکت بزرگ، نفسنفس میزدم. دلم هری ریخت، ساختمانی مجلل، کارمندهایی مرتب و لباسپوشیده…
خودم را کوچک حس کردم.
رفتم به میز منشی، با صدای آرام گفتم:
«خواهر جان، میخواهم اینجا کار کنم. هر کاری باشه، صفا کاری، منشیگری، کمک کار…»
زن نگاهی به صورتم کرد، بعد با مهربانی گفت:
«کارت همرات داری؟»
«نه، مه… تجربه ندارم. اما دوازده پاس استم، زود یاد میگیرم، خیلی هم ضرورت دارم.»
زن برای لحظهای مکث کرد، بعد گفت:
«منتظر باش، با رئیس صحبت میکنم.»
دل تو دلم نبود. دعا میکردم، اشک تو چشمام جمع شده بود.
«خدایا، فقط یک فرصت…»
به رئیس زنگ زد
رئیس مره داخل دفترش خواست
منشی گفت برو به اتاق رئیس صائب
رفتم در زدم صدا آمد که بیا داخل رفتم
دیدم یک پسر جوان قد بلند جذاب اما اخمو با انگشت اش به میز میزد ده دقیق حرف نزد
دل به دلم نبود
بعد پرسید چطو آمدی
گفتم
الیا :به کار ضرورت دارم هر چی که باشه
رئیس انگلسی ات چطور است
راست گفتم کم یاد دارم
رئیس : کار با کمپیوتر چطو
یاد ندارم
رئیس :اسناد تحصلي
الیا اسناد تحصلي ندارم
فارغ دوازه هستم
رئیس ماره مسخره میکنی خیر بی چی تو کار بتیم
گریه گرفت نامید بودم خسته بودم تازه درد پاهایم احساس میکرد
شروع کردم به گریه اما رئیس که به ظاهر مغرور و خود خواه معلوم میشد گفت برو بیرون عذر کردم لطفا پای زندگیم در میان است😭
به منشی زنگ گفت ایره بیرون کنین
ایکه چقدر قلبم به درد آمده بود گفته نمی توانم
از شرکت بیرون شدم با چشم های مملو از اشک اما دیگه تاب نیاورم بیرون شرکت راه زینه بود اموجه شیشتم دیگه پایم یا ری ام نمیکرد نای راه رفتن نبود سر خوده روی پا های ماندم گریه کردم همونجا روی زینهها، زیر آفتاب داغ، نشستم…، اشکهایم خاموش میریختن. نه از تحقیر رئیس ، نه از بیکاری… از بیکسی، از بیپناهی، از بغضی که سالها جمع شده بود.
با خودم گفتم: «مگه من چی کم دارم؟ چرا هیچ کسی ما ره جدی نمیگیره؟ چرا زندگی اینقدر سخت اس؟»
اون لحظه فقط یک چیز میخواستم:
یکی بیایه بگه ""..تو می توانی.
در همین حال، صدای پایی نزدیک شد. آرام و سنگین. سرم را بلند نکردم، فکر کردم منشی آمده که بگه برو
اما صدایی آشنا گفت:
«بلند شو، دختر. زینه جای گریه نیست.»
با ناباوری سرم را بالا کردم. همان رئیس بود، اخمش هنوز بود، اما صداش نرمتر از قبل.
آن لحظه قلبم از جا کنده شد. امید... آن واژهای که فراموشش کرده بودم، دوباره زنده شد.
رئیس :گفت بیا به اتاقم حرف بزنیم اشک هایمه پاک کردم او پیش مه از دنبالش به اتاق کارش رفتم
رئیس : به پیسه نیاز داری یا کار
از سوال پرسیدنش خندیم گرفت😁
به جوابش گفتم
الیا : معمولا آدم به پول نیاز میداشته باشه که دنبال کار میگرده
رئیس :چقه قرض دار استی
تعجب کردم چطو فهمید که مه قرض دار استم😮
الیا : کي گفته مه قرض دار استم
رئیس : نگاهت اشک هایت معمولا انسان ها از گرسنه گی گریه نمیکنه بلکه از دست قرض دار بد گریه میکنه
مام رک و راست برش گفتم
الیا: دو صد هزار افغانی
یک اشپلاق زد گفت چی چقه کم
مام از گرم گرفتن خوشم نمیآمد
گفتم حالی از ای گپ بزن برم کار میتی یا نی
او هم گفت
به شرکت نی چون اسناد تحصلي نداری اما برای خودم برت کار دارم حرفش گنگ بود
دلم لرزید... حس خوبی نداشتم. .
با احتیاط گفتم:
«کار شخصی یعنی چی دقیق؟»
رئیس :نگاهی کرد، گفت:
«نگران نباش، چیزی نیست که بیاحترامی شوه. فقط به کسی ضرورت دارم که قابل اعتماد باشه... و از نگاه من، او شخص تو هستی.»
.پرسیدم چی رقم کار است
رئیس :
«در خانه یک برادر دارم، فلج است. نیاز به مراقبت داره. کسی باید باشه که وقتی مه سر کار استم، از او پرستاری کنه. البته کارهای خانه هم شامل میشه.»
الیا: با اطمینان گفتم بله می توانم
اما تجربه پرستاری ندارم
رئیس
«من ازت توقع دلسوزی دارم، نه تخصص
. برادرم خیلی آرام است، فقط گاهی کمک نیاز داره. اگر قبول کنی، ماهانه معاش خوب میتم، غذا و رفتوآمد هم به عهده من.» | 87 |
| 13 | ؟یک بار خان به نان چاشت خانه ما آمد عموما خان که تنها می آمد به یک صفره می نشستم نان می خوردیم مه تا آماده شدن نان چای بردم
به طرف نگاه عجیبی کرد و بعد رو به پدرم کرد گفت
خان : دخترت جوان شده به مرد پولدار بتش هم خودت آرام میش هم ای
دل جم هر جای رفته میتانی دختر داشتن مشکل است و سرپرستی آن مشکل تر
به طرفش نگاه کردم می خواستم به صورت اش تف بندازم
اما به احترام پدرم سکوت کردم
تحمل او و حرف هایش زیاد سخت بود اما پدرم مثل سپر بالا پیش رویم بود
پدرم : مه حالی هم هر جای رفته میتانم چون دخترم هم سر است هم سر پرست
هر چیز به وقت اش خان صایب
خان اخم هایش در هم رفت دل مه یخ کرد
تا یادش باشه به زندگی ما مداخله نکنه
با جواب های پدرم هر روز عاشق پدرم میشدم
درست پدرم پول نداشت اما غیرتی داشت که خرج هر کس نمیکرد
خان رفت یک دو روز ازش بی غم بودم اما.....
یک روز آمد خانه ما اخم هایش در هم بود مام طبق معمول چای برد برش نخورد
پدرم با اشاره چشم برم گفت برو بیرون
مام رفتم
، اما پشت در ایستادم؛ دلم طاقت نداد، گوشم را به در چسپاندم.
خان گفت:
«چند ساله برت خرج میکنم، فدای سرت. اما امو دو لک افغانی که دادم، خیرات نبود… قرض بود!»
دلم لرزید. همان ترسی که همیشه ازش میهراسیدم، حالا داشت به واقعیت بدل میشد.
پدرم آرام گفت:
«خان صائب، شرمندهتان استم، البته که میتم، اما فعلاً ندارم. خودت خو وضعیت ره میبینی.»
خان خندید و گفت:
«تو سرمایه داری که هیچکس نداره.»
پدرم :
«چی سرمایه؟ نی خان صائب، مه سرمایه از کجا کدم؟»
خان با لحنی زننده گفت:
«دخترت! به او زیبایی، خودش میلیونها میارزه. بدهاش به من، تمام عمر بیغم باش، بخور و بخواب.»
دنیا دور سرم چرخید. نفسم بند آمد. دستم لرزید. پدرم چی میگه؟ قبول میکنه؟ نمیکنه؟ اشک در چشمهام حلقه زد...
پدرم سکوت کرد. لحظهای طولانی گذشت و بعد، صدایش آمد:
«خان صائب، دخترم همسن دختر تو است. چطور ای گپ ره میزنی؟ ای زیبندهی شخصیت تو نیس.»
خان شش دختر داشت و هیچ پسری نداشت
خان با خندهای تمسخرآمیز گفت:
«سنوسال یک عدد است، خوشبختی، پول داشتن است.» که تو نداری .
رمان :دنیایی در دستان پدر
نویسنده : مهناز امیری
قسمت چهارم
پدرم نی گفت
پشنهاد دیگه داد برای تو هم زن میگیرم که بی غم شوي
پدرم گفت:
«نی خان صائب، ای گپ ره نزن. مه هیچوقت دختر خوده نمیفروشم. مه از زندار شدن چی دیدم که باز زن بگیرم؟ تمام خوشی زندگیم، همی دو دخترم است.»
خان خندید، اما پشت خندهاش تهدید پنهان بود:
«خیر، مه اصرار نمیکنم. فقط یک ماه وقت داری... یا پول مه میتی، یا دخترت ره. دیگر راهی نی.»
صدای نفسکشیدنم بند آمد. ترس تمام وجودم را گرفت. زود از پشت در دور شدم، رفتم یک گوشه پنهان شدم تا خان از خانه بره.
همیشه میترسیدم یک روز این قرض لعنتی، آیندهام را گرو بگیره…
حالا آن روز نزدیکتر از همیشه بود.
خان رفت... اما سایهاش روی دیوارهای خانه ما مانده بود. ترس در دلم ریشه زده بود. وقتی از اتاق بیرون آمدم، پدرم تنها نشسته بود، سرش پایین، انگار تمام دنیا روی شانههایش افتیده باشد.
نزدیکش شدم، آهسته گفتم:
«پدر، شنیدم... چی میخوایی کنی؟»
پدرم با صدایی که انگار از ته چاه میآمد، گفت:
«الیا جان، شرمندهام. مه پدری نکردم برات. این قرض، مثل زنجیر بسته به پایمه.»
نفس عمیق کشیدم. بغضم گلوم ره فشار میداد اما نگذاشتم بشکنه. دست پدرمه گرفتم:
«پدر، ما سه نفر یکدیگره داریم، نان خشک میخوریم اما. من هیچ وقت خان ره قبول نمیکنم.»
پدرم :نترس دخترم مه بیازو توره به خان صائب نمیتم
خوده گرو میکنم اما نمی مانم زندگی تو. خراب شوه
اون شب، پدرم اولین بار از ته دل مرا بغل گرفت و گفت:
«تو دختر نیستی، تو غیرت زندگی مه استی.»
پدرم دنبال کار گشت اما کو کار آنهم برای مرد بی سواد آمد خسته و ذله نگاهی برم کرد و گفت
نمی توانم الیا جان نمی توانم مه نی پدر خوبی بودم نی مرد خوبی حالی زندگی تو هم بدست مه خاد خراب شد
الیا : نی پدر نی تسیلم نشو تو پدر خوبی بودی با وجود همه چی بودی ماندی ترک ما نکردی
پدرم :گریه کرد خیر چی کنم دخترم خاک به سرم کت پدر شدنم
الیا:پدر فقط اجازه بته مه کار کنم
پدرم چی قسم تو هم دوازه پاس استی بتو کجا کار میتن
الیا پدر لطفا فقط برم اعتماد کو
پدرم : دخترم اما دوصد هزار افغانی است وفقط یک ماه وقت داریم
الیا:پدر فقط حمایتم کو نامید نشو تا مه هم نامید نشم
پدرم درست است خیر عجله کو ماه پوره شوه بی چاره میشیم | 54 |
| 14 | رمان : دنیایی در دستان پدر
نویسنده :مهناز امیری
قسمت :سوم
عصر بود که پدرم آم
الیا سلام پدر
پدرم سلام دخترم چطور اس النا
الیا خوب است چی کدی زمینه فروختی
پدرم:، بله چقدر شد مهریه پوره شده پدرم دو لک کم بود از خان صائب گرفتم
الیا :خان کي است پدر
خان قریه ماست و ملک قریه است
الیا:دولک قرض زیاد نیست چی قسم پرداخت میکنی؟
پدرم: خان پول دار است قرض را به ای زودی نمی خواهد نترس دخترم مه قرض شه جور میکنم
مهریه مادرم داده شد
نمی دانم خنده دار است یا گریه دار مه مکتب میرفتم پدرم مادری میکرد
غذا می پخت خوش مزه یا بد مزه تلاش خوده میکرد اما مه به پدر بشتر نیاز داشتم تا به مادر باید
پدرم کار میکرد قرض خوده پرداخت میکرد
نه آشپزی بخاطر همی مکتب رها کردم که مادری کنم برای خواهرم تا پدرم با خیال راحت کار کنه
پدرم سواد نداشت. وظیفهی رسمی گرفته نمیتونست و سرمایهای هم نداشت تا کاری راه بندازه. روزها میرفت دنبال کارگری—گاهی کار بود، گاهی نبود. اما من قانع بودم، چون بودنش را حس میکردم. بودنش برام کافی بود
شش ماه به روال گذشت
تا اینکه یک خبر مثل خنجر به دلم خورد: *مادرم دوباره عروسی میکنه.*
با شنیدن این خبر قلبم هزار تکه شد. از مادرم متنفر شدم، .
تا اینکه یک روز آمد دم در خانه. پدرم خانه نبود. در را باز نکردم، اما صدایش را شنیدم:
مادر: الیا جان، در باز کن. میخواهم ببینمت.
الیا: اما مه نمیخواهم.
مادر: دخترم،جان مادر ای قسم نکو.
بیا حرف بزنیم.
الیا: چی حرفی مادر؟ شنیدم دوباره عروسی میکنی… تو دوباره اولاد دار میشی، دوباره "الیا" و "النا" به دنیا میاری… اما ما هیچ وقت دوباره مادر دار نمیشیم.
وقتی برت گفتم النا ره با خودت ببر، نخواستی. حالی آمدی چی تغییر میکنه؟ تو از ما دست کشیدی، حالا هم برو…
مادر (با صدای آرام): حق داری… بان النا ره ببینم.
الیا: نی مادر، او تازه به نبودت عادت کرده. بانش آرام باشه… برو. *مادر، لطفا برو…
و هیچ وقت بر نگرد
مادرم رفت… و من پشت در، با تمام وجود گریه کردم.
روزها و ماهها گذشت و زندگی فقیرانه ما ادامه داشت.
یک سال مکتب نرفتم. نمیتوانستم هم کار خانه را پیش ببرم و هم درس بخوانم.
اما بهار سال جدید، به اصرار پدرم، دوباره به مکتب برگشتم
. با استادها در مورد وضعیت خود صحبت کردم. خیر ببینن، شرایط مرا درک کردند و در مورد حاضری همکاری کردند. هفتهای سه روز مکتب میرفتم.
همان سال شنیدم خان، همان رفیق پدرم، در کابل خانه خریده. پدرم از این خبر خوشحال بود.
میگفت: «خان بیایه، کارم جور میشه… او هرجا واسطه داره، برم کار پیدا میکنه.»
خان شروع کرد به رفتوآمد به خانه ما. اما از همان اول ازش خوشم نیامد.
ریشهای رنگشدهاش، خندههای شیطانیاش…
او نه تنها برای پدرم کاری پیدا نکرد، بلکه شبها چند مرد دیگر مثل خودش را میآورد خانه ما.
تا صبح مینشستند، میخندیدند، سیگار، چلم، قمار، همه چیز…
خانهی ما شده بود میخانهی خان.
پدرم اما خوش بود، چون فکر میکرد زندگی یعنی همین رفاقتها. خرج خانه را خان میداد، برای پدرم پول می داد… ولی هدفش؟ خدا میداند چی بود…
تنها صدای خندهای که میان آن همه خندههای دروغین دلم را گرم میکرد، خنده پدرم بود…
تنها چیزی در ای نشست های شبانه مره راضی نگه میداشت این بود
که پدرم شریک قمار وجرس جلم های آنها نمیشد
اما خیلی خسته میشدم از چای دم کردن غذا پختن از جم جارو کردن از همه
شب ها راحت خوابم نمیبرد همیشه با ترس می خوابیدم میان آن همه مرد های مست
تنها پدرم دل پرم بود بس
اما به نظر خودم آنقدر بزرگ شده بودم که تحمل میکرد
خان گاهی حرف های زن ستیز زانه میزد که ازش بیشتر متنفر میشدم یک بار وقتی خانه ما آمد اشاره به مه به پدرم گفت
خان :اگه به جای دختر بچه میداشتی نانت به روغن بود
با شنیدن ای حرفش اخم کردم که پدرم به جوابش گفت
پدرم : من که مرد بودم چی کردم که دخترم بچه می بودم
دخترم برم هم بچه است هم دختر
اما یک بچه نمی تانه مثل دختر دلسوز باشه
اما دختر با وجود دختر بودنش میتانه مرد باشه
که خان از حرف پدرم اخم کرد و موضوع ره عوض کرد مه خوش شدم لبخندی زدم از اتاق خارج شدم و به خودم افتخار کردم و به پدرم بیشتر
خلاصه، من با همه سختیها، مکتبم را تمام کردم؛ اما دانشگاه... نه، نشد. 😔
فارغ شدم، و روزهایم همه در کار خانه میگذشت. گاهی به درسهای النا کمک میکردم.
گاهی با خودم میگفتم:
*"من توانستم برای النا مادر شوم."*
و واقعاً هم همین بود...
اگر گرسنه میشد، نمیخوردم تا او بخورد.
اگر سردش میشد، لباس خودم را بر او میپوشاندم.
شبها کنارم میخوابید؛ هر طرفی که پهلو میزد، بیدار میشدم.
هر نفساش را، با دل حساب میکردم...
النا فقط خواهرم نبود، تکهای از جانم بود.
شاید تنها کسی که بخاطرش رو پا ماندم بود | 64 |
| 15 | در آن لحظه، احساس کردم دنیا چقدر میتونه بیرحم باشه برای دختری که هنوز خودش هم کودک است،
اما باید هم خواهر باشد، هم دختر، هم مادر، و گاهی حتی بزرگتر از پدرش…
پدرم نشست، دست النا را گرفت و آهسته گفت:
ـ ببخش دخترم، بخاطر همه چی... بخاطر اینکه تو باید زود بزرگ شوی.
من همانجا ایستاده بودم، اشکهایم بیصدا سرازیر بود، نه بهخاطر سختی زندگی،
بلکه برای پدری که تازه داشت بیدار میشد… خیلی دیر، اما هنوز هم پدر بود
آن شب را در شفاخانه گذراندیم. دلشوره، بیخوابی و نگرانی... همه در کنار بوی تیز دوا و صدای گاهگاهی دستگاهها.
با طلوع آفتاب، النا کمی بهتر شده بود، داکترها گفتند مرخص است.
آمدیم خانه، پدرم خسته و بیصدا لباسهایش را تبدیل کرد.
پدر بخیر
پدرم :ـ میرم قریه.
با تعجب گفتم:
ـ چی میکنی به قریه؟
، گفت:
ـ یک تکه زمین دارم، میفروشمش... باید مهریه مادرت را بتم، وعده سپردهام.
دلم فشرده شد. گفتم:
ـ سیس پدر، اما زود بیا... ما تنها استیم، من و النا.
پدر نزدیک آمد، سرم را بوسید و آرام گفت:
ـ درست است، دخترم. تو برو خانه، مکتب هم بری، مراقب خواهرت باشی.
دروازه ره به هیچکس باز نکنی... خدا نگهدارت.
نگاهش پر از غم بود، اما ته آن، تصمیمی محکم میدرخشید.
برای اولینبار، حس کردم پدرم مرد خانه شده — هرچند دیر، اما هنوز امید بود.
---.پدرم رفت، و من ماندم با سکوت خانهای که دیگر بوی مادر نمیداد. کنار بستر النا نشستم، دست کوچکش را گرفتم، گرمای تب هنوز در تنش بود. آهسته کنارش دراز کشیدم… خسته بودم، خیلی خسته.
گویا تمام دنیا روی شانههایم سنگینی میکرد، نه فقط خستگی جسم، بلکه خستگی دل، خستگی از کودک بودن در دنیایی که از من یک بزرگسال ساخته بود. چشمهایم را بستم… و اشک بیصدا از گوشهشان سرازیر شد. | 74 |
| 16 | رمان: دنیایی در دستان پدر
نویسنده : مهناز امیری
قسمت دوم.
*بلاخره روز دادگاه فرا رسید.*
پدرم آماده میشد تا به محاکمه برود، اما چهرهاش آشفته و نگران بود.
با تردید گفتم:
*الیا: پدر جان، منم باهات میام دادگاه.
*پدرم: نه دخترم، اونجا جای شما نیست.
*الیا:* اما پدر،خیر اس... بذار کنارت باشم.
*پدرم (نگران):* پس النا چی؟
*الیا:* میسپارمش به همسایه. اونجا طفلهای دیگه هم هست، وقتش زود میگذره.
پدرم کمی فکر کرد، بعد گفت:
*پدرم: درست است، بیا.
با عجله آماده شدم. تمام وجودم پر از امید بود، امیدی که شاید پدر یا مادرم، یکیشان، از تصمیمشان منصرف شوند... شاید هنوز میشد این زندگی از هم نپاشد.
اما * او قسم که میخواستم نشد*😔…
هیچکدام منصرف نشدند.
هر دو با قاطعیت ایستاده بودند؛
و قاضی…
نه تنها *حکم طلاق* را صادر کرد،
بلکه *حکم تنهایی من* را،
*حکم بیکسی النا* را،
و *حکم بیمادری خانهمان* را هم جاری کرد…
پرونده هنوز بسته نشده بود.
قاضی گفت:
*قاضی:* خانم آمنه، مهریهتان را میگیرید؟ یا میبخشید؟ یا چیزی در برابرش میخواهید؟
*آمنه:* مهریهام را میخواهم.
همان لحظه *دلم شکست*…
امید داشتم در عوض مهریه، *خواهرم را انتخاب کند*
تا او بیسرنوشت نماند،
تا برایش مادری بماند،
اما…
قطرههای اشکم بیوقفه سرازیر شد.
در دل گفتم:
*من چی؟ النا چی؟*
با نگاهِ پر از دلسردی به چهرهاش نگاه کردم.
ازش *دلخور شدم*.
ما دو تا،
در این ماجرا،
*بیگناهترینِ قربانیان بودیم...*
دادگاه حکم صادر کرد که تا هفته آینده مهریه خانم آمنه پرداخت شوه
پدرم قبول کرد و داد گاه ختم شد
دختر بودن یعنی همین تمام فکر ای شد پدر ایقدر پیسه ره از کجا بیاره او هم به یک هفته
دست پدرم به دستم از داد گاه بیرون شدیم* 😭
به طرف مادرم نرفتم خواستم بفهمه ازش دلخور استم*
از پدرم ایقدر دلخور نشده بودم چون یک مرد بود*
اما مادر از جنس خودم از جنس دختر بودن توقع داشتم درکم کنه *
وقتی برش گفته بودم خواهر انتخاب کو باید درکم میکرد باید می فهمیدم چقه ترسیدیم *
ما رسیدم خانه مه هم رفتم خانه همسایه بخاطر آوردن النا
بمیرم همی که مره دید گفت مادرم آمد چی میگفتم نمی دانم فقط گفتم نی
النا : پدرم گفت میرم مادرته بیارم
حیران شدم چرا پدرم چنین وعده يي داد
خواهرم خسته بود زود خوابید مام رفتم پیش پدرم
دلیل حرفش پرسیدم پدرم گفت
صدای پدرم بغض داشت.
مثل کوهی که آرامآرام فرو میریزه.
گفت نمی خواستم طلاقش بتم اما نشد
الیا:
اما مادرم نماند، تو هم نتوانستی نگهش داری، ما به کی تکیه کنیم؟
چشماش پر اشک شد، ولی فقط گفت:
ـ حق با توست دخترم… اما گاهی آدم فقط تماشاگر ویرانی میشه، نه نجاتدهندهاش.
چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد:
ـ الیا جان، من تلاش خود را میکنم. باید راهی پیدا کنم تا مهریه مادرت را بپردازم.
رفتم به اتاقم. کنار تخت النا نشستم.
دست کوچکش را گرفتم و پیشانیاش را بوسیدم.
اون بیخبر از دنیا، آرام خوابیده بود…
و من؟
من هزار فکر تو سرم بود.
چطور میشه در سن 15 سالگی هم دختر باشی، هم مادر، هم خواهر، هم غمخوار یک پدرِ تنها…؟
آن شب، هوا سرد و خاموش بود.
خانه در سکوت فرو رفته بود، فقط صدای نفسهای آرام النا کنارم میآمد.
اما ناگهان صدای گریهای آرام، خفه، از گلو بیرون میآمد...
چشمهایم را باز کردم، دیدم النا در خواب گریه میکند، تب دارد، بدنش داغِ داغ است.
دستش را گرفتم، خیس عرق بود، صورت کوچکش سرخ و خسته.
با ترس، بیدرنگ به اتاق پدر رفتم.
ـ پدر... پدر، بلند شو، النا تب داره!
پدر بدون لحظهای درنگ بلند شد، حتی بوت هایش را درست نپوشیده بود.
النا را به آغوش گرفت، صورتش از نگرانی سفید شده بود.
ـ زود، آماده شو دخترم، میبریمش شفاخانه.
باهم به شفاخانه رسیدیم.
داکترها او را فوراً به اتاق عاجل بردند.
من پشت در، پدرم کنارم ایستاده بود، اما برای اولین بار دیدم...
دیدم که اشک در چشمانش حلقه زده، بیقرار است، دستانش میلرزند، زیر لب دعا میخواند.
دیگر آن پدر بیمسؤولیت نبود...
او یک پدرِ واقعی شده بود، پدری که حالا میترسید فرزندانش را از دست بدهد.
وقتی داکتر از اتاق بیرون آمد، لبخند نیمبندی زد و گفت:
ـ حالش بهتر میشه، ولی باید مراقبت باشید
بعد نگاهی به ما انداخت و پرسید:
ـ مادرش کجاست؟ باید یکی باشه که همراهش بمانه.
چشمهایم پر از اشک شد، نگاهم به پدرم افتاد...
پدرم سرش را پایین انداخته بود، هیچ نمیگفت.
با صدای گرفته گفتم:
ـ مادرم... از پدرم جدا شده.
داکتر لحظهای سکوت کرد، فقط گفت:
ـ هرچی که به خیرتان است. مراقبش باشین.
و آرام دور شد... | 82 |
| 17 | پدرم دیگر مثل قبل نبود.
از خورد و نوش هم مانده بود.
انگار در همین یک هفته، صد سال پیر شده بود.
قبلاً فقط یکی دو نخ سیگار در روز میکشید،
اما حالا دود سیگارش فضای خانه را پر میکرد،
نفسگیر و سنگین.
با اینهمه چیزی نمیگفتم.
میترسیدم...
نکند پدرم هم برود و من بمانم و خواهر کوچکم... تنها، بیپشت، بیپناه.
:
یک روز تصمیم گرفتم دیگر طاقت نکنم و بروم دنبال مادرم.
راه خانه مامایم را پیش گرفتم، با دلی پر.
در زدم. مامایم در را باز کرد. با اخمی که همیشه در صورتش بود، گفت:
«چی میگی؟ پدر مانند!»
میدانستم از من خوشش نمیآید، اما بیتفاوت گفتم:
«آمدهام مادرم را ببینم.»
اخمهایش را عمیقتر کرد، گفت:
«بیا داخل.»
وارد خانه شدم. همینکه چشمم به مادرم افتاد، بغضم شکست.
بیصدا گریه کردم و به آغوشش رفتم.
مادرم صورت و سرم را بوسید و گفت:
«چی شده دخترم؟ نیکه پدرت تو را هم لت کرده؟»
با هقهق گفتم:
«نی مادر... فقط بیا خانه. ما را تنها نگذار...»
مادرم سکوت کرد. بعد آرام گفت:
«نمیشه دخترم. نه شریعت اجازه میده که برگردم، نه غرورم.»
اشکم بند نمیشد. گفتم:
«خواهرت هر شب گریه میکنه...»
مادرم آه کشید و گفت:
«عادت میکنه...
---
«پدرت مره طلاق داد… همه پلهای برگشت رو خراب کرد. من زیاد تحمل کردم، خیلی… اما دیگه نتوانستم، نشد.»
نگاهش کردم و با گریه گفتم:
«مادر، بهجای مهریهات… خواهرم را بگیر. او بدون تو نمیتانه ، هنوز خورد است، محتاج آغوش توست.»
مادرم لحظهای سکوت کرد، فقط نگاهم کرد… بعد آهی کشید و گفت:
«بلند شو دخترم… برو خانه. باید برای خواهرت غذا آماده کنی…»
از جایم بلند شدم. با دلی شکستهتر و بغضی سنگینتر از قبل از خانه مامایم بیرون شدم.
اما هنوز امید را از دست نداده بودم…
منتظر ماندم، تا روزی که نوبت *محاکمهی رسمی طلاق* پدر و مادرم برسد.
--- | 105 |
| 18 | رمان :دنیایی در دستان پدر
---نویسنده : مهناز امیری
قسمت : اول
*دختری در شهر پر هیاهوی کابل ..
داستان از جایی شروع شد که پانزدهساله بودم و یک خواهر کوچک هشتساله داشتم.
نام خودم الیا و خواهرم النا
پدرم مردی بیکار بود که تمام روز فقط میخورد و میخوابید، حتی پول سگرتهایش را هم مادرم میداد.
مادرم چرخ خیاط بود با همان چرخ خیاطی زندگی ما هم می چرخید ... اما باز هم کافی نبود.
هر روز خدا، صدای دعوای مادرم و پدرم فضای خانه را پر میکرد؛ بخاطر کار نکردن پدرم، بیمسئولیتیاش، بیخیالیاش...
خواهرم هنوز کوچک بود، چیزی نمیفهمید. اما من...
من هر چیز را میدیدم، میشنیدم، حس میکردم.
گاهی گوشه اتاقم مینشستم، گوشهایم را محکم میگرفتم و زیر لب زمزمه میکردم:
*"بس کنین... بس است... خسته شدیم..."
او حرفهایی که مادرم به پدرم میگفت، هیچ مردی تحمل کرده نمیتوانست. شاید بگین دختر همیشه طرف پدرش است...
اما در مورد من، اینطور نبود.
پدرم برایم قهرمان نبود، تکیهگاه بود... .
وقتی دعواها بالا میگرفت، دلم برای مادرم میسوخت. زن ضعیفی نبود، اما دیگر طاقت نداشت.
من بین این دو آتش گیر مانده بودم…
آن روز، پدرم از کنترول بیرون شد. برای اولینبار... نه، شاید هم چندمینبار... اما اینبار فرق میکرد.
دست بلند کرد روی مادرم.
مادرم دیگر سکوت نکرد. تا بینهایت ناسزا گفت.
هفت پشت پدرم را نفرین کرد، خودش را نفرین کرد، گفت:
«خدا پدرم را نبخشه که مرا به تو داد…»
پدر، در حالی که از شدت عصبانیت لبهایش میلرزید، برگشت گفت:
«تو بعد از زن من نیستی…
تو طلاق استی… طلاق، طلاق، طلاق!»
با گوشهای خودم شنیدم. گوشهایم سو کشید.
احساس کردم زمین زیر پایم خالی شد.
گریه کردم، دویدم به طرف مادرم:
«مادر! تو چی میگی؟ پدر چی کردی؟»
مادرم چادریاش را از کوک بند گرفت و رفت.
دنبالش دویدم، چادریاش را محکم گرفتم:
«مادر نرو… لطفاً نرو…»
مادرم گفت:
«میرم… مه دیگه جایی در این خانه ندارم.
اگه میخواهی، تو هم بیا.»
پدرم آمد، دستم را کشید:
«اولاد حق پدر است!
من نمیمانم کسی حقم را بگیره!»
مادرم، بیتفاوت، با صدایی آرام ولی شکسته گفت:
«خاک به سرت… کت اولادت .»
قلبم شکست.
دیگه هیچ نگفتم… نه گریه، نه التماس… 😢
فقط در سکوت، به درِ بسته نگاه کردم
آمدم خانه... خانهاى بههمریخته، ساکت و سنگین.
حیران مانده بودم که چی قسم جمعش کنم.
با خود فکر میکردم:
«اگه دو نفر کنار هم زندگی کردن بلد نیستن، چرا اولاد دار میشن؟
چرا ما ره میکشن وسط درد و غمهای خودشان؟»
آن روز مثل قیامت گذشت، ...
خواهرم از مکتب آمد، بیخبر از دنیا، بیخبر از طوفان.
گفت:
«مادر... مادر...»
اما مادری نبود که جوابش را بدهد.
او را به آغوش گرفتم.
با لبخندی که درد را پنهان میکرد، گفتم:
«خواهری... مادر رفته مهمانی، زود میایه.
حالا بیا نان بخوریم.»
پدر بیرون بود.
نان به خواهرم دادم، اما لقمهای از گلویم پایین نرفت.
نگاهش میکردم، دلم آتش میگرفت...
با خودم میگفتم:
«یعنی واقعاً دیگه مادر نمیایه؟
پس ما چی میشیم؟»
پدرم آمد خانه...
خسته، شکسته، ذله.
غم از چهرهاش داد میزد، اما دیگر راهی برای برگشت نمانده بود.
مثل آدمی که خودش هم نمید دانه چی کرده و کجا ایستاده.
آهسته رفتم کنارش...
با بغضی که گلویم را میفشرد، گفتم:
«پدر، نان برات بیارم؟»
پدرم فقط نگاهم کرد و گفت:
«نی دخترم...»
بعد رفت و دراز کشید. نه برای خواب...
دستش را روی پیشانیاش گذاشته بود،
اما قطرههای اشک مردانهاش آرام و بیصدا میریخت.
برای اولین بار، دلم واقعاً برای پدرم سوخت.
نه بهخاطر خودش، بهخاطر شکستنهایش...
بهخاطر ناتوانیاش... بهخاطر همه آنچه که نمیتوانست درست کند.
آن شب، برای من پایان کودکی بود.
زندگی ما از هم پاشیده بود...:
گاهی با خودم میگفتم:
«ای کاش خواهری بزرگتر میداشتم تا این بار سنگین را کمی از دوشم بردارد...
یا ای کاش برادری میداشتم که غمم را شریک میشد...»
اما نه، هیچکدام نبود.
تمام بار سنگین زندگی، روی شانههای من افتاده بود.
من، دختری که مجبور شده بود زودتر از سنش بزرگ شود...
برای خواهر کوچکم مادر شده بودم،
و برای پدرم یک همدم.
اما برای خودم... هیچکس.
یک هفته از رفتن مادرم گذشته بود.
خواهرم هنوز هر شب بهانهاش را میگرفت و گریه میکرد:
الیا : «مادر چرا از ما خبری نمیگیری؟ حداقل یک زنگ بزن... من چی کنم بدون تو؟»
دل کوچک آن طفل هر شب تکهتکه میشد،
و من هیچ جوابی نداشتم.
گاهی دفتر خاطراتم تنها پناهگاهم بود،
مینوشتم:
«مادر... چرا دلت سنگ شده؟ دلت برای ما تنگ نمیشه؟
میدانم خیلی دلت شکسته...
اما ای کاش برگردی...» | 106 |
| 19 | بلاخره این رمان هم تمام شد. نظرتان را در مورد رمان شریک سازید. سپاس از همراهی تان | 127 |
| 20 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت آخر:
مسیح همراه ژینوس از افغانستان بیرون شد زندگی، با تمام تلخی هایش، ادامه پیدا کرد.
روزها به ماه تبدیل شدند…
ماه ها به سال…
و سال ها یکی پس از دیگری گذشتند.
اما گذشت زمان نتوانست چیزی را از قلب مسیح پاک کند.
حالا هشت سال از آن روزها گذشته بود.
هشت سال از جدایی صدف…
هشت سال از روزی که فهمید سارا دیگر در این دنیا نیست…
اما هنوز هم هر شب، پیش از آنکه چشمانش را ببندد، ترسی عجیب وجودش را فرا می گرفت.
زیرا میدانست اگر بخوابد، دوباره همان کابوس ها به سراغش خواهند آمد.
گاهی سارا را می دید که با همان لبخند همیشگی به او نگاه می کند.
گاهی صدایش را می شنید که آرام می گفت مسیح… اگر تو نباشی، من میمیرم…
و هر بار، وحشت زده از خواب بیدار می شد.
صورتش پر از اشک بود و قلبش آنقدر محکم می تپید که گویی می خواست از سینه بیرون بزند.
او دیگر آن مسیح سابق نبود لبخند هایش مصنوعی شده بودند.
حرف هایش کوتاه.
نگاهش همیشه غمگین.
مردی شده بود که تنها به یک دلیل نفس می کشید…
ژینوس.
اگر دخترش نبود، شاید دیگر انگیزه ای برای ادامه زندگی هم نداشت.
سال ها با همین حال گذشت تا اینکه شبی، هنگام گشتن در فضای مجازی، به صفحه فاطمه سون ارا رسید.
بی اختیار شروع به خواندن نوشته هایش کرد.
یکی…
دو تا…
سه تا…
هر چه بیشتر می خواند، بیشتر احساس می کرد این قلم، درد آدم ها را می فهمد.
برای اولین بار بعد از سال ها، با خودش گفت شاید وقتش رسیده حقیقت را بگویم…
چندین بار صفحه گفتگو را باز کرد چند خط نوشت دوباره همه را پاک کرد.
باز نوشت باز هم پاک کرد.
صدها بار میان نوشتن و منصرف شدن مردد ماند.
از قضاوت شدن می ترسید.
از اینکه دوباره همه او را محکوم کنند.
اما در نهایت، دل به دریا زد.
تمام داستان زندگی اش را نوشت و پیام را فرستاد.
بعد موبایل را کنار گذاشت و با خودش گفت بعید است اصلاً پیامم دیده شود…
چند روز گذشت تا اینکه یک شب، صدای اعلان موبایل بلند شد.
مسیح با بی حوصلگی صفحه را باز کرد اما وقتی نام فاطمه سون ارا را دید، برای چند لحظه خشکش زد.
با دستانی لرزان پیام را باز کرد تنها یک جمله نوشته شده بود مطمئن هستی که می خواهی روی داستان زندگی ات کار کنم و آن را نشر کنم؟
مسیح چند دقیقه فقط به همان جمله خیره ماند.
بعد آهسته لبخند تلخی زد از همان روزی که تصمیم گرفته بود حقیقت را بنویسد، میدانست قرار است قضاوت شود.
میدانست عده ای او را سرزنش خواهند کرد…
عده ای از او متنفر خواهند شد و شاید عده ای هم هرگز نبخشندش اما این بار، دیگر از قضاوت شدن نمی ترسید.
با خودش گفت اگر حتی یک پسر، بعد از خواندن این داستان، قدر دختری را که دوستش دارد بداند…
اگر حتی یک نفر، اشتباهی را که من مرتکب شدم تکرار نکند…
شاید این عذاب وجدانی که سال هاست با من زندگی می کند، بیهوده نبوده باشد.
دستانش را روی صفحه تلفن گذاشت و تنها یک کلمه نوشت مطمئنم.
و شاید همین یک کلمه، آغاز روایت داستانی شد که اکنون به پایانش رسیده اید.
پایان… | 127 |
