کلبه رمان سرا
Відкрити в Telegram
سلام به چینل خود تان خوش آمدید شما میتوانید در این چینل کتاب های داستانی و رمان های افغانی دانلود و مطالعه خواهد کرد،شما نیز اگر از چینل خوش تان آمد دوست های تان ره دعوت کنید
Показати більше1 587
Підписники
Немає даних24 години
-67 днів
+2130 день
Триває завантаження даних...
Схожі канали
Хмара тегів
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
липень '26
липень '26
+28
в 1 каналах
червень '26
+95
в 1 каналах
Get PRO
травень '26
+51
в 0 каналах
Get PRO
квітень '26
+47
в 0 каналах
Get PRO
березень '26
+57
в 1 каналах
Get PRO
лютий '26
+49
в 1 каналах
Get PRO
січень '26
+69
в 1 каналах
Get PRO
грудень '25
+73
в 0 каналах
Get PRO
листопад '25
+61
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '25
+101
в 0 каналах
Get PRO
вересень '25
+80
в 0 каналах
Get PRO
серпень '25
+67
в 1 каналах
Get PRO
липень '25
+68
в 0 каналах
Get PRO
червень '25
+46
в 0 каналах
Get PRO
травень '25
+67
в 0 каналах
Get PRO
квітень '25
+67
в 0 каналах
Get PRO
березень '25
+109
в 0 каналах
Get PRO
лютий '25
+110
в 0 каналах
Get PRO
січень '25
+97
в 0 каналах
Get PRO
грудень '24
+123
в 0 каналах
Get PRO
листопад '24
+93
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '24
+155
в 0 каналах
Get PRO
вересень '24
+125
в 0 каналах
Get PRO
серпень '24
+142
в 0 каналах
Get PRO
липень '24
+176
в 0 каналах
Get PRO
червень '24
+111
в 0 каналах
Get PRO
травень '24
+159
в 0 каналах
Get PRO
квітень '24
+83
в 0 каналах
Get PRO
березень '24
+105
в 0 каналах
Get PRO
лютий '24
+108
в 0 каналах
Get PRO
січень '24
+100
в 13 каналах
Get PRO
грудень '23
+89
в 36 каналах
Get PRO
листопад '23
+132
в 39 каналах
Get PRO
жовтень '23
+63
в 1 каналах
Get PRO
вересень '23
+89
в 0 каналах
Get PRO
серпень '23
+92
в 0 каналах
Get PRO
липень '23
+101
в 0 каналах
Get PRO
червень '23
+76
в 0 каналах
Get PRO
травень '23
+92
в 0 каналах
Get PRO
квітень '23
+89
в 0 каналах
Get PRO
березень '23
+82
в 0 каналах
Get PRO
лютий '23
+77
в 0 каналах
Get PRO
січень '23
+158
в 0 каналах
Get PRO
грудень '22
+96
в 0 каналах
Get PRO
листопад '22
+60
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '22
+124
в 0 каналах
Get PRO
вересень '22
+45
в 0 каналах
Get PRO
серпень '22
+22
в 0 каналах
Get PRO
липень '22
+49
в 0 каналах
Get PRO
червень '22
+36
в 0 каналах
Get PRO
травень '22
+24
в 0 каналах
Get PRO
квітень '22
+54
в 0 каналах
Get PRO
березень '22
+48
в 0 каналах
Get PRO
лютий '22
+66
в 0 каналах
Get PRO
січень '22
+100
в 0 каналах
Get PRO
грудень '21
+345
в 0 каналах
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 09 липня | +1 | |||
| 08 липня | +3 | |||
| 07 липня | +4 | |||
| 06 липня | +1 | |||
| 05 липня | +4 | |||
| 04 липня | +5 | |||
| 03 липня | +3 | |||
| 02 липня | +1 | |||
| 01 липня | +6 |
Дописи каналу
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت پنجاه:
بالاخره از جایش بلند شد بی حوصله لباس پوشید.
در حالی که مقابل آینه موهایش را مرتب می کرد، فقط یک سؤال در ذهنش می چرخید: اگر امروز هم صدف روی حرفش بایستد، آن وقت چه؟
حدود نیم ساعت بعد، مسیح همراه مادرش از خانه بیرون شد.
در تمام مسیر، فضای سنگینی میان آن دو حاکم بود.
وقتی به نزدیکی خانه صدف رسیدند، مادرش گفت صبر کن، اول برای صدف تماس می گیرم و خبر می دهم که می آییم. تو هم وقتی آنجا رفتی طوری رفتار کن که من از ماجرای دیروز خبر ندارم.
مسیح بی حوصله سر تکان داد و گفت چشم.
مادرش شماره صدف را گرفت چند لحظه منتظر ماند اما ناگهان اخم هایش در هم رفت.
دوباره شماره را گرفت و باز هم همان نتیجه با تعجب گفت یعنی چی؟
مسیح پرسید چی شد؟
مادرش با ناباوری گفت شماره مرا هم مسدود کرده است.
لحظه ای سکوت برقرار شد صورت مسیح فوراً از خشم سرخ شد رگ های گردنش برجسته شدند اما مادرش که حال او را فهمیده بود، سریع گفت مهم نیست. شاید اشتباهی شده باشد. بیا برویم.
چند دقیقه بعد مقابل خانه صدف ایستادند.
مادرش زنگ دروازه را فشار داد بعد از چند لحظه دروازه باز شد مادر صدف پشت در ایستاده بود اما برخلاف همیشه، نه لبخندی بر لب داشت و نه گرمی گذشته در نگاهش دیده می شد.
با دیدن آن دو پرسید برای چی آمدید؟
مادر مسیح با تعجب گفت این چه طرز پذیرایی از مهمان است خواهر جان؟
سپس لبخند کوتاهی زد و ادامه داد دنبال عروس خود آمده ایم. قرار بود امروز برای خریداری برویم.
اما مادر صدف بدون کوچک ترین تغییری در چهره اش گفت کدام عروس؟
چند ثانیه سکوت حکمفرما شد بعد با لحنی سرد ادامه داد مگر نامزدی فسخ نشده است؟
مسیح و مادرش با ناباوری به یکدیگر نگاه کردند.
مادر مسیح خواست چیزی بگوید اما مسیح دیگر تحمل نداشت.
یک قدم جلو آمد و با صدایی آمیخته به خشم گفت مادر جان، لطفاً دیگر صبر مرا امتحان نکنید.
و قبل از آنکه کسی مانعش شود، از کنار مادر صدف گذشت و داخل حویلی شد.
مادر صدف با عصبانیت فریاد زد کجا میروی؟ مگر من اجازه دادم داخل خانه من شوید؟
اما مسیح دیگر چیزی نمی شنید تمام وجودش پر از خشم و سؤال بود با صدای بلند فریاد زد صدف!
صدایش در حویلی پیچید.
مادر صدف خواست به دنبالش برود اما مادر مسیح دست او را گرفت و گفت خواهر جان، آرام باشید.
مادر صدف با ناراحتی گفت چه آرام باشم؟ پسرتان بدون اجازه داخل خانه من شده است.
مادر مسیح آهی کشید و گفت شما هم مادر هستید. من هم مادر هستم....
| 2 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت چهل و نه:
با دیدن مسیح که هنوز روی تخت نشسته بود، با تعجب گفت تو هنوز آماده نشدی؟ ببین ساعت از ده گذشته. زود باش آماده شو که به خریداری میرویم.
مسیح خسته به مادرش نگاه کرد و گفت فکر کنم دیگر لازم نیست خریداری کنیم.
مادرش اخم کرد و پرسید یعنی چی؟
مسیح نفس عمیقی کشید و تمام ماجرای دیروز را برای مادرش تعریف کرد.
هر چه بیشتر حرف میزد، چهره مادرش بیشتر در هم می رفت.
وقتی حرف هایش تمام شد، مادرش با عصبانیت گفت یعنی چی؟ صدف طفل است که اینگونه رفتار می کند؟
چند قدم در اتاق راه رفت و ادامه داد این دختر را آنقدر ناز دادی که بالای جان خودت شده است. چقدر برایت گفتم در هر خواسته اش اینقدر از خودگذری نکن.
مسیح چیزی نگفت.
مادرش دوباره گفت از روز اول هر چه خواست برایش گرفتی، هر چه گفت انجام دادی. حالا نتیجه اش را ببین.
مسیح آهسته گفت شاید عصبانی بوده باشد…
مادرش پوزخند تلخی زد و گفت عصبانی؟ بخاطر سوغاتی؟ بخاطر اینکه خواهرهایش هدیه گران تر نگرفته ای؟
بعد ناگهان مکث کرد و با نگرانی گفت اگر پدرت بفهمد قیامت می شود.
مسیح سرش را بلند کرد و پرسید مگر چی می شود؟
مادرش جواب داد پدرت از اول هم دل خوشی از این خانواده نداشت. اگر بفهمد صدف بخاطر چنین موضوعی نامزدی را به هم زده، خودش همه چیز را تمام می کند.
مسیح فوراً گفت این چه حرفی است مادر جان؟ من چرا بخواهم از کسی که دوستش دارم جدا شوم؟
صدایش آرام تر شد و لب زد من هنوز صدف را دوست دارم…
مادرش حرف او را قطع کرد و گفت صدف هم شاید از روی عصبانیت حرف زده باشد.
بعد به طرف الماری رفت و گفت بلند شو آماده شو. با هم به خانه شان میرویم.
مسیح با تعجب گفت برای چی؟
مادرش جواب داد برای اینکه دو آدم عاقل بنشینند و این سوءتفاهم را حل کنند.
مسیح خواست مخالفت کند اما مادرش اجازه نداد و گفت بس است دیگر. زندگی شوخی نیست که هر وقت قهر شدند بگویند همه چیز تمام شد.
بعد با لحنی جدی تر گفت زود باش. تا ده دقیقه دیگر آماده شو.
نگاهش را به طرف دروازه برد و آهسته ادامه داد و مهم تر از همه، نباید پدرت چیزی بفهمد. اگر او خبردار شود، قبل از اینکه خودت کاری کنی، این نامزدی را تمام می کند.
مادرش از اتاق بیرون رفت مسیح چند لحظه همان طور بی حرکت نشست دلش پر از آشفتگی بود از یک طرف از رفتار دیشب صدف ناراحت بود.
از طرف دیگر هنوز نمی توانست باور کند دختری که بخاطرش یک سال تمام زحمت کشیده بود، واقعاً بخواهد او را ترک کند. | 26 |
| 3 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت چهل و هشت:
مسیح با ناباوری گفت صدف، من اصلاً از احسان حرف نزدم…
اما صدف اجازه نداد حرفش را تمام کند و گفت و بعد هم، مگر اگر به میدان هوایی نیامدم قیامت شد؟ گفتم حالم خوب نبود.
مسیح اخم کرد و گفت من که امروز دیدمت. کاملاً سرحال بودی. چرا دروغ می گویی؟
صدف ناگهان صدایش را بلند کرد و گفت حالا دروغگو هم شدم؟
چند لحظه سکوت میان شان حاکم شد.
مسیح احساس می کرد دختری که پشت خط است، همان صدفی نیست که یک سال تمام برایش شب و روز زحمت کشیده بود.
صدف با لحنی آمیخته به تحقیر گفت اصلاً میدانی چیست، مسیح؟ تو به درد زندگی نمی خوری.
این جمله مثل خنجری در قلب مسیح فرو رفت.
صدف ادامه داد حیف من که با تو نامزد شدم.
مسیح مات و مبهوت فقط به صدای او گوش می داد.
صدف دوباره گفت فکر می کردم مردی هستی که بتواند آرزوهای مرا برآورده کند، اما اشتباه کردم.
نفس عمیقی کشید و با سردی گفت حالا هم همه چیز تمام شد. راه تو جدا، راه من جدا.
مسیح با عجله گفت صدف، صبر کن… بخاطر یک بحث کوچک می خواهی همه چیز را خراب کنی؟
اما دیگر دیر شده بود صدف بدون آن که حتی خداحافظی کند تماس را قطع کرد.
صدای بوق ممتد تماس قطع شده در اتاق پیچید.
مسیح چند ثانیه همان طور خشک و بی حرکت نشست.
گویی هنوز باور نکرده بود چه اتفاقی افتاده است.
بعد آهسته موبایل را از کنار گوشش پایین آورد و به صفحه آن خیره شد.
همین؟
همه چیز قرار بود به همین سادگی تمام شود؟
با عجله دوباره شماره صدف را گرفت تماس برقرار نشد دوباره امتحان کرد باز هم نشد.
بار سوم که تماس گرفت، متوجه شد شماره اش مسدود شده است.
برای لحظه ای خون در رگ هایش یخ زد.
با ناباوری به صفحه موبایل خیره ماند.
تعجب و خشم در وجودش به هم آمیخته بود.
آن روز گذشت، اما مسیح هیچ تلاشی برای تماس گرفتن با صدف نکرد.
با خودش می گفت حتماً آرام که شود خودش تماس میگیرد.
در تمام آن روز هر چند دقیقه یکبار موبایلش را نگاه می کرد.
اما هیچ تماسی نیامد.
شب با همین فکرها خوابید و صبح نیز با همان انتظار از خواب بیدار شد اما باز هم خبری از صدف نبود.
حدود ساعت ده صبح بود که دروازه اتاقش باز شد و مادرش داخل آمد...
تا شب باید ۱۰۰ لایک شود
شیر هم کنین در گروه ها | 18 |
| 4 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت چهل و هفت:
چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد ما هر چه در توان داشتیم برای این خانواده انجام دادیم. همیشه احترام گذاشتیم. اما نمی دانم چرا هر بار احساس می کنم فقط ما در حال تلاش کردن هستیم.
مسیح به بیرون از شیشه موتر خیره شد برای اولین بار نتوانست از صدف دفاع کند.
چون بخشی از حرف های پدر و مادرش را خودش هم احساس کرده بود اما باز هم چیزی نگفت و تمام راه را در سکوت گذراند.
وقتی به خانه رسیدند، مادرش آهسته گفت برو پسرم. چند ساعت استراحت کن. معلوم است خیلی خسته هستی.
مسیح فقط سرش را تکان داد و به اتاقش رفت دروازه را بست روی تخت نشست و موبایلش را روشن کرد و وای فای خانه را وصل نمود.
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که تلفنش شروع به لرزیدن کرد.
یک پیام…
دو پیام…
ده پیام…
همه از طرف صدف بودند مسیح با تعجب اولین پیام را باز کرد.
اما هر چه بیشتر می خواند، اخمش بیشتر در هم می رفت.
«مسیح این چه هدایای است که برای خانواده من آوردی؟»
«من به کدام روی این ها را به خانواده ام نشان بدهم؟»
«برای مادرم فقط یک دستکول و لباس آوردی.»
«برای خواهرهایم هم فقط عطر و دستکول.»
«واقعاً این اندازه برایت اهمیت دارند؟»
«اصلاً احساس می کنم من و خانواده ام برای تو ارزشی نداریم.»
چشمان مسیح از عصبانیت تیره شد بعد از تمام هزینه هایی که در این دو سال کرده بود…
بعد از تمام اضافهکاری ها…
بعد از تمام شب هایی که خسته روی تخت افتاده بود تا خواسته های صدف را برآورده کند…
اولین حرفی که از او شنیده بود، شکایت از هدیه ها بود.
با عصبانیت شماره صدف را گرفت تماس خیلی زود وصل شد صدای صدف از پشت خط آمد که گفت الو…
اما مسیح فرصت نداد حرفش را کامل کند و گفت تو چی میگویی صدف؟
صدایش برای اولین بار رنگ خشم داشت بعد ادامه داد هنوز هم مثل همیشه شکایت می کنی؟
لحظه ای سکوت میانشان حاکم شد.
مسیح ادامه داد میدانی همین چیزهایی که گرفته ام چقدر برایم هزینه داشته؟
میدانی برای خرید شان چقدر زحمت کشیده ام؟
بعد با ناراحتی بیشتری گفت اصلاً متوجه هستی امروز چقدر مرا ناراحت کردی؟
یک سال تمام منتظر دیدنت بودم.
اما نه به میدان هوایی آمدی…
نه خواهرهایت خانه بودند…
نه حتی وقتی مرا دیدی آن شوقی را داشتی که من انتظارش را داشتم.
صدف… برای اولین بار احساس کردم شاید هیچکدام از کارهایی که برایت کرده ام دیده نشده است.
صدف با عصبانیت گفت مگر بالایم احسان کردی که برایم مصرف کردی؟ وظیفه ات بود. وقتی می خواستی زن بگیری باید به این چیزها هم فکر می کردی....
لایک و اشتراک گذاری یادتان نرود | 16 |
| 5 | مسیح خواست چیزی بگوید، اما این بار پدرش حرف را گرفت و گفت راستش مسیح جان، من تا امروز هر چه دیدم چیزی نگفتم.
صدایش آرام بود، اما ناراحتی در آن موج میزد بعد افزود همیشه گفتم شاید ما اشتباه می کنیم. شاید حساس شده ایم. اما امروز واقعاً احساس کردم برای ما ارزشی قائل نیستند.. | 21 |
| 6 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت چهل و پنج:
این هم ۲ قسمت دگه برتان نشر کردم
شما هم لطف کنین در گروه ها شیر کنین تا فالوور زیاد شود ازتان چیزی کم نمیشه
یک سال تمام انتظار این روز را کشیده بود.
حداقل انتظار داشت در میدان هوایی منتظرش باشد.
حداقل انتظار داشت اولین کسی باشد که بعد از خانواده اش او را می بیند اما هر چه بیشتر فکر می کرد، جواب قانع کننده ای پیدا نمی کرد.
وقتی به خانه رسید اولین کاری که کرد گرفتن موبایل خواهرش بود چون شماره افغانستان خودش هنوز فعال نشده بود بدون معطلی شماره صدف را گرفت چند بار زنگ خورد قلبش تندتر میزد بالاخره تماس وصل شد.
صدای صدف از پشت خط آمد الو؟
لبخندی روی لبان مسیح نشست لبخندی که از ساعت ها قبل منتظرش بود و گفت سلام عزیزم من رسیدم.
چند لحظه سکوت آن سوی خط حاکم شد.
سپس صدف با لحنی آرام گفت سلام… بخیر رسیدی؟
مسیح لحظه ای اخم کرد در صدای صدف خبری از آن شوق و هیجانی که انتظارش را داشت نبود.
حدود یک ساعت بعد، وقتی خستگی راه کمی از تن مسیح بیرون شد و سوغاتی هایی را که از اروپا آورده بود داخل بکس بود، همراه مادر و پدرش به سوی خانه صدف حرکت کردند.
وقتی مقابل خانه رسیدند، مسیح با تعجب به ساختمان جدید نگاه کرد خانه از قبل بسیار بزرگ تر و مجلل تر به نظر می رسید اما فرصت فکر کردن پیدا نکرد.
چند قدم جلو رفت و زنگ دروازه را فشار داد چند لحظه بعد دروازه باز شد صدف پشت در ایستاده بود.
با دیدن مسیح لبخندی زد و گفت سلام مسیح جان… خوش آمدی.
مسیح برای لحظه ای فقط به او خیره ماند بعد از یک سال دوری، دیدن صدف برایش شبیه یک رؤیا بود.
صدف دستش را به سوی او دراز کرد مسیح دستش را گرفت و ناخودآگاه خواست او را در آغوش بکشد.
اما صدف فوراً یک قدم عقب رفت و با خنده ای کوتاه گفت بد است عزیزم، همه اینجا هستند.
لبخندی روی لبان مسیح نشست و خجالت زده گفت درست است…
اما در همان لحظه چیزی در دلش فرو ریخت او انتظار این برخورد را نداشت انتظار داشت حداقل صدف هم به اندازه او مشتاق باشد اما خیلی زود آن فکر را کنار زد شاید واقعاً خجالت می کشید.
همراه خانواده داخل خانه شدند مادر صدف با رویی باز به استقبالشان آمد و بعد از خوش آمدگویی همه را به سالن راهنمایی کرد.
چند دقیقه بعد صدف برای مهمان ها چای آورد.
پیاله ها را یکی یکی مقابل همه گذاشت و در آخر کنار مسیح نشست.
هنوز چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که با هیجان پرسید خوب… برایم چی آوردی؟
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت چهل و شش:
مادر مسیح خنده ای کرد و گفت دخترم، اجازه بده پسرم اول بنشیند، نفس بکشد، بعد از سوغاتی بپرس.
لبخند صدف کمرنگ شد ولی گفت خوب خاله جان، هیجان دارم دیگر. دوست دارم ببینم همسرم برایم چی آورده است.
مسیح برای اینکه فضا سنگین نشود به بکس سفری اش اشاره کرد و گفت همه سوغاتی هایت داخل آن است.
چشمان صدف برق زد فوراً از جایش بلند شد و به سوی بکس رفت.
یکی یکی بسته ها را بیرون می آورد و با شوق باز می کرد.
در همین میان، مادر مسیح رو به مادر صدف کرد و پرسید کسی دیگر خانه نیست؟
مادر صدف جواب داد نخیر خواهر جان. دخترهایم کمی خرید داشتند، رفتند به کارهای خود برسند. عروسی خواهرشان است، باید آمادگی بگیرند.
مادر مسیح ابروهایش را درهم کشید و گفت خوب می توانستند امروز نروند. آخر پسرم بعد از یک سال به کابل آمده است.
مادر صدف لبخند مصنوعی ای زد و گفت جوان هستند دیگر خواهر جان، مصروفیت زیاد دارند.
قبل از آن که مادر مسیح چیزی بگوید، صدف لبخندی زد و گفت مادر جان، مسیح جان که برای یک روز نیامده است. قرار است یک ماه اینجا باشد. خواهرهایم روزهای دیگر هم می توانند او را ببینند.
مادر مسیح خواست چیزی بگوید، اما پدر مسیح آهسته دستش را فشار داد تا سکوت کند.
صدف دوباره مشغول جمع کردن هدیه هایش شد و با بی خیالی گفت بعداً همه را با حوصله می بینم.
سپس بکس را بست و دوباره کنار مسیح نشست.
حدود یک ساعت دیگر نیز آنجا ماندند در مورد مراسم عروسی، مهمان ها و خریدهای باقی مانده صحبت کردند و در نهایت قرار شد از فردا همراه هم برای خرید وسایل عروسی بروند.
وقتی مسیح و خانواده اش از خانه بیرون شدند و داخل موتر نشستند، سکوت عجیبی فضا را پر کرده بود.
اما این سکوت زیاد دوام نیاورد همین که موتر حرکت کرد، مادر مسیح با ناراحتی گفت دیگر بس است. این خانواده خیلی به ما و پسرم بی احترامی می کنند.
هیچکس چیزی نگفت.
او ادامه داد خوب می دانستند امروز پسرم بعد از یک سال به افغانستان می آید. نه به میدان هوایی آمدند، نه خواهرهایش خانه بودند، نه کسی ذوق و شوقی نشان داد. | 22 |
| 7 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت چهل و چهار:
پارت هدیه:
مسیح موبایل را روی میز گذاشت و به پشتی چوکی تکیه داد.
در ذهنش فقط خوشحالی صدف را تصور می کرد وقتی انگشتر را در دستش می بیند.
روزها، هفتهها و ماه ها پشت سر هم گذشتند.
توقعات صدف هر روز بیشتر از قبل می شد و مسیح نیز بدون کوچک ترین اعتراضی تلاش می کرد همه خواسته های او را برآورده سازد.
اگر صدف چیزی می خواست، مسیح اضافه کاری می کرد.
اگر آرزویی داشت، مسیح برای رسیدن به آن بیشتر تلاش می کرد.
او این کارها را نشانه عشق میدانست و باور داشت که خوشبختی صدف، خوشبختی خودش است.
بالاخره یک سال گذشت.
روزی که مدت ها انتظارش را می کشید فرا رسید.
مسیح برای برگزاری مراسم ازدواجش به افغانستان برگشت.
وقتی طیاره در میدان هوایی کابل نشست، قلبش از هیجان به شدت می تپید.
تمام مسیر را به این فکر کرده بود که بعد از یک سال دوری، صدف را خواهد دید.
دختری که بخاطرش کشورش را ترک کرده بود.
بخاطرش شب و روز کار کرده بود و بخاطرش هزاران کیلومتر دور از خانه زندگی کرده بود.
وقتی از دروازه میدان هوایی بیرون شد، خانواده اش را دید که برای استقبالش آمده بودند.
لبخند بزرگی روی لبانش نشست.
به طرفشان رفت و یک یک آن ها را در آغوش گرفت.
مادرش اشک می ریخت.
خواهرهایش با خوشحالی دورش جمع شده بودند.
پدرش با افتخار به او نگاه می کرد.
اما خیلی زود لبخند روی صورت مسیح کمرنگ شد نگاهش میان جمعیت می گشت اما کسی را که دنبالش بود ندید.
با تعجب پرسید صدف نیامده؟
خواهرش جواب داد برایش تماس گرفتم. گفت کمی حالش خوب نیست، برای همین نتوانست بیاید.
مادرش پوزخند کوتاهی زد و گفت دیروز که برای گرفتن پول آمده بود کاملاً صحتمند بود. به یکباره چی شده خدا می داند.
مسیح که از حرف مادرش خوشش نیامده بود، سریع گفت آها… یادم آمد. خودش هم برایم گفته بود کمی مریض است.
مادرش نگاهی معنی دار به او انداخت و گفت تو گفتی، من هم باور کردم.
مسیح خواست چیزی بگوید اما پدرش دخالت کرد و گفت بس است دیگر. این حرف ها برای بعد.
بعد دستی روی شانه پسرش گذاشت و گفت بیا پسرم. راه درازی آمده ای. اول برویم خانه کمی استراحت کن. بعد هم باید به خانه نامزدت برویم.
مسیح سرش را تکان داد همه سوار موتر شدند و به سوی خانه حرکت کردند اما تمام مسیر ذهن او جای دیگری بود به پنجره خیره شده بود و به نیامدن صدف فکر می کرد....
زود زود لایک کنین که دگه قسمت نشر کنم | 21 |
| 8 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت چهل و سه:
این قسمت باید ۱۰۰ لایک شود باز قسمت بعدی نشر شود
این بار مسیح ساکت شد برای اولین بار این سؤال مادرش او را وادار به فکر کردن کرد.
مادرش که سکوت او را حس کرده بود، آرام تر ادامه داد پسرم، من دشمن خوشبختی تو نیستم.
من فقط می ترسم روزی برسد که بفهمی میان دوست داشتن یک نفر و خرج کردن برای یک نفر فرق زیادی وجود دارد.
مسیح اخم کرد و گفت مادر شما صدف را نمی شناسید.
مادرش گفت شاید نشناسم اما چیزی را که می بینم می شناسم.
و چیزی که می بینم این است که هر چه تو بیشتر می دهی، خواسته های او هم بیشتر می شود.
مسیح با بی حوصلگی دستی به پیشانی اش کشید و گفت مادر جان، صدف همسر آینده من است. من اگر برای او این کارها نکنم، پس برای کی کنم؟
مادرش خواست چیزی بگوید اما مسیح ادامه داد باز هم هر قدر تا حال مصرف شده، از جیب خودم بوده است. این اولین بار است که از شما پول می خواهم. آن هم نه برای همیشه، قرض می خواهم. همین که معاشم را گرفتم، یک افغانی اش هم نزد من نمی ماند و همه را پس می دهم.
مادرش آه عمیقی کشید و گفت پسرم، من بخاطر پول نمی گویم. اگر موضوع پول باشد، جانم را هم برایت می دهم. اما این دختر از تو سوءاستفاده می کند، چرا نمی فهمی؟
مسیح اخم کرد و گفت باز شروع کردید؟
مادرش جواب داد بلی، شروع می کنم. چون مادر تو هستم. چون نمی توانم ببینم پسرم شب و روز زحمت بکشد و هرچه به دست می آورد خرج خواهش های بی پایان یک نفر شود.
مسیح با لحنی خشک گفت مادر جان، لطفاً در زندگی من و صدف مداخله نکنید.
چند لحظه سکوت میانشان حاکم شد.
سپس ادامه داد اگر پول می دهید، بدهید. اگر نمی دهید، از کسی دیگر قرض می گیرم.
مادرش چشمانش را بست صدایش این بار خسته تر از همیشه شد و گفت می بینی پسرم؟ من از روز اول از همین می ترسیدم. حالا به جایی رسیده ای که بخاطر یک دختر با مادرت اینگونه حرف میزنی.
مسیح چیزی نگفت.
مادرش آهسته ادامه داد بسیار خوب. پول را میدهم.
مسیح نفس راحتی کشید.
اما قبل از آنکه چیزی بگوید، مادرش دوباره حرف زد ولی این را به یاد داشته باش… یک روز بخاطر همین کارها پشیمان می شوی.
یک روز می فهمی که هر کسی که میگوید دوستت دارد لزوماً دوستت ندارد و آن روز حرف های امروز مرا به یاد خواهی آورد.
مسیح با بی حوصلگی گفت درست است مادر جان.
مادرش از لحن او فهمید که هیچ یک از حرف هایش وارد قلب پسرش نشده است برای همین دیگر چیزی نگفت.
مسیح هم فقط گفت فردا پول را برایش بدهید. من بزودی همه را پس میدهم.
مادرش گفت هرطور که خودت صلاح میدانی.
تماس قطع شد. | 23 |
| 9 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت چهل و دو:
صدف گفت می دانستم. می دانستم که نه نمی گویی.
بعد با ذوق شروع کرد از انگشتر تعریف کردن؛ از مدلش و از اینکه چقدر در دستش زیبا به نظر می رسید.
و مسیح فقط گوش میداد در حالی که لبخند میزد.
وقتی تماس صدف قطع شد، مسیح چند لحظه به صفحه موبایلش خیره ماند.
بعد آهی کشید و شماره مادرش را گرفت چند بار زنگ خورد تا بالاخره مادرش جواب داد و گفت سلام پسرم، خوب هستی؟
مسیح گفت سلام مادر جان، خوب هستم. شما چطور هستید؟
چند دقیقه ای از حال هم پرسیدند و درباره کار و زندگی صحبت کردند.
بالاخره مسیح کمی مردد گفت مادر جان… راستش میخواستم یک مقدار پول از شما بخواهم.
مادرش با تعجب پرسید خیریت باشد پسرم؟ برای چی پول میخواهی؟
مسیح گلویش را صاف کرد و گفت صدف جان یک انگشتر خوشش آمده. می خواهم برایش بگیرم. اگر امکان داشته باشد فردا یک لک و هفت هزار برایش بدهید، وقتی معاشم را گرفتم پولتان را پس می دهم.
چند ثانیه سکوت آن سوی خط حاکم شد سپس صدای بلند مادرش بلند شد که گفت چی گفتی؟
مسیح آرام تر تکرار کرد یک انگشتر…
اما مادرش حرفش را برید و گفت یک لک و هفت هزار افغانی برای یک انگشتر؟ دیوانه شدی مسیح؟
مسیح خواست چیزی بگوید اما مادرش اجازه نداد و دوباره گفت این دختر می خواهد ما را پوست کند؟
از روزی که نامزد شدی می دانی تا حال چقدر مصرف کرده ای؟
صدایش هر لحظه خشمگین تر می شد و با همان خشم ادامه داد روز نامزدی ات شش دانه چوری طلا با دو انگشتر برایش گرفتیم.
بعد در اولین عیدی دوباره برایش طلا خریدی.
هر ماه برایش پول می فرستی.
هرچه بخواهد برایش آماده می کنی.
همین چند روز پیش مگر برایش دست بند طلا نگرفتی؟
پس این یکی دیگر چیست؟
مسیح آهسته گفت مادر جان، او چیزی زیادی نمی خواهد…
مادرش گفت زیادی نمی خواهد؟
صدای مادرش پر از ناباوری شد و افزود پسرم، بعضی دخترها یک عمر زندگی می کنند و نصف این چیزها را نمی بینند.
اما نامزد تو هر هفته یک خواسته تازه دارد.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد من زن هستم. دخترها را بهتر از تو می شناسم.
این دختر هر روز خواهش هایش بیشتر می شود.
امروز انگشتر.
فردا خانه.
پس فردا موتر و تو هم هر بار با خوشحالی برایش فراهم می کنی.
مسیح با بی حوصلگی گفت مادر جان، لطفاً در موردش اینگونه حرف نزنید من او را دوست دارم.
مادرش خندید اما خنده اش تلخ بود بعد گفت دوستش داری؟ خیلی خوب. اما آیا او هم تو را دوست دارد؟
یا فقط چیزهایی را که برایش میخری دوست دارد؟ | 24 |
| 10 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت چهل و یک:
هنوز اولین جرعه را ننوشیده بود که موبایلش زنگ خورد.
صدف بود لبخند روی لبانش نشست و فوراً تماس را جواب داد و گفت سلام جان دلم.
بعد از چند دقیقه احوال پرسی و صحبت در مورد کارهای روزمره، صدف با لحنی شیرین گفت مسیح جان… می توانم از تو چیزی بخواهم؟
لبخندی روی لبان مسیح نشست و گفت این چه حرفی است، عزیز دلم؟ جانم را بخواهی برایت می دهم.
صدف خندید و گفت جانت را نمی خواهم.
بعد چند لحظه مکث کرد و ادامه داد راستش امروز با خواهرم به بازار رفته بودم. یک انگشتر دیدم که خیلی خوشم آمد.
مسیح پیاله ای قهوه را روی میز گذاشت و گفت خوب؟
صدف گفت اگر امکان دارد فردا برایم پول بفرستی. میخواهم آن را بخرم.
لبخند مسیح کمرنگ شد ناخواسته به حساب بانکی اش فکر کرد.
همین یک هفته قبل پولی هنگفتی برای صدف فرستاده بود تا دست بند طلایی که دوست داشت بخرد.
قبل از آن هم یک موبایل نو.
قبل ترش هم لباس، دستکول و چند چیز دیگر.
خواست چیزی بگوید، اما حرفش را فرو خورد.
در عوض آرام پرسید قیمتش چقدر است؟
صدف با هیجان گفت راستش کمی قیمت است…
مسیح پرسید چقدر؟
صدف جواب داد یک لک و هفت هزار.
دستان مسیح برای لحظه ای روی پیاله ثابت ماند.
صدف بی خبر از حال او ادامه داد خواهرم می گفت مسیح برایت نمی خرد. می گفت هیچ پسری این همه پول برای انگشتر نمی دهد.
بعد با خنده ای پر از غرور گفت اما من به او گفتم تو مسیح را نمی شناسی. مسیح مرا دوست دارد. نمی گذارد آرزوی چیزی در دلم بماند.
سکوتی کوتاه میانشان افتاد صدف منتظر جواب بود.
اما مسیح به صفحه تاریک پنجره رو به رو خیره شده بود.
بیرون، باران آرامی می بارید.
تمام روز را در محل کار اضافه کاری کرده بود تا بتواند بخشی از هزینه های نامزدی را جمع کند.
کرایه خانه، مخارج زندگی، پولی که هر ماه برای صدف می فرستاد و حالا هزینه های پی در پی صدف بدون پول ماهانه اش…
گاهی احساس می کرد هر چه بیشتر تلاش می کند، باز هم کافی نیست.
اما وقتی صدای شاد صدف را می شنید، تمام خستگی هایش را فراموش می کرد.
صدف دوباره پرسید مسیح جان؟ چرا ساکت شدی؟
مسیح لبخند کمرنگی زد و گفت هیچ عزیزم… فقط حساب می کردم.
صدف پرسید یعنی برایم می فرستی؟
در صدای صدف شوق کودکانه ای موج میزد.
مسیح لحظه ای چشم هایش را بست بعد گفت اگر تو را خوشحال می کند، بلی. فردا یک کاری میکنم.
صدف از خوشحالی جیغ کوتاهی کشید و گفت واقعاً؟
مسیح کوتاه جواب داد بلی. | 32 |
| 11 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت چهل:
سارا هق هق کنان گفت نی نی مسیح لطفاً قطع نکن فقط چند دقیقه دیگر حرف بزن بگذار صدایت را بشنوم.
بعد هر چه خواستی بگو خواهش می کنم…
مسیح سکوت کرد.
سارا میان گریه گفت تو نمی فهمی…
تو همه زندگی من هستی من سال هاست با امید رسیدن به تو نفس می کشم تو بروی دیگر چیزی برایم باقی نمی ماند.
مسیح خواهش می کنم نرو…
برای اولین بار در عمرم از کسی خواهش می کنم.
مسیح خواهش می کنم…
اگر بروی خودم را از بین میبرم قسم به الله خودکشی میکنم.
صدای گریه سارا قلب هر انسانی را می شکست اما نه قلب مسیح را.
او فقط پوزخند کوتاهی زد و گفت این حرف های فیلم ها را برایم نزن.
سارا ساکت شد.
مسیح با همان بی رحمی ادامه داد دنیا با رفتن یک آدم تمام نمی شود.
بزرگ شو و زندگی ات را بکن.
بعد بدون آنکه منتظر جواب بماند، تماس را قطع کرد.
سارا با وحشت دوباره تماس گرفت.
یک بار…
دو بار…
سه بار…
دستانش می لرزید اشک هایش بی وقفه روی صورتش می ریخت با آخرین امید دوباره تماس گرفت.
اما این بار فهمید حقیقت از چیزی که تصور می کرد تلخ تر است.
مسیح نه تنها رفته بود…
بلکه شماره اش را نیز مسدود کرده بود.
سارا به صفحه خاموش موبایل خیره ماند.
موبایل آرام از میان انگشتانش رها شد و روی زمین افتاد.
روزها پشت سر هم می گذشت در آغاز، بعضی شب ها نام سارا ناگهان از گوشه ای از ذهن مسیح عبور می کرد. گاهی هنگام برگشتن از کار، گاهی وقتی در اتاق کوچک خود روی تخت دراز می کشید و به سقف خیره می شد.
اما انسان به همه چیز عادت می کند.
حتی به عذاب وجدان.
حتی به شکستن قلب کسی که روزی تمام دنیایش بوده است.
کم کم سارا در میان شلوغی روزهای مسیح گم شد.
کار، اضافه کاری و برنامه های آینده تمام فکر و ذهن او را پر کرده بود و در میان همه آن ها، صدف مهم ترین بخش زندگی اش شده بود.
هر روز ساعت ها با او صحبت می کرد.
اگر صدف از چیزی خوشش می آمد، مسیح برای به دست آوردنش تلاش می کرد.
اگر آرزویی داشت، مسیح آن را هدف بعدی زندگی خود قرار می داد او می خواست ثابت کند مردی است که می تواند تمام خواسته های نامزدش را برآورده سازد.
ماه ها گذشت کار سیاه را ترک کرد و موفق شد شغلی قانونی پیدا کند معاش اش بهتر شد خانه بهتری کرایه کرد.
و برای اولین بار احساس کرد زندگی دقیقاً همان مسیری را میرود که همیشه آرزویش را داشته است.
آن شب بعد از پایان کار، خسته اما خوشحال وارد آپارتمانش شد کورتی اش را روی چوکی انداخت و برای خود قهوه آماده کرد....
لایک تان کم است نفس هایم. ادامهش را نشر کنم یا نه؟ | 61 |
| 12 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت سی و نه:
مسیح هیچ جوابی نداشت سارا دوباره خندید این بار صدایش بیشتر شبیه گریه بود بعد لب زد چقدر عجیب است…
من اینجا هر شب دعا می کردم خدا نگهدارت باشد و تو آنجا برای نامزدی ات شیرینی تقسیم می کردی.
مسیح بعد از چند لحظه سکوت، با صدایی سرد و بی احساس گفت سارا… من حقیقت را به تو گفتم، چون نمی خواستم بیشتر از این منتظر بمانی.
پوزخند تلخی روی لب های سارا نشست.
پوزخندی که بیشتر به گریه شباهت داشت بعد گفت منتظر نمانم؟
بعد از این همه سال تازه یادت افتاده که نباید منتظر بمانم؟
مسیح نفس عمیقی کشید و گفت بعد از این هم نمی خواهم با هم در تماس باشیم.
سارا احساس کرد قلبش از تپش ایستاد.
مسیح بی تفاوت ادامه داد نمی خواهم به نامزدم خیانت کنم. او دختر خوبی است. درست است که دوستش ندارم، اما نامزد من است. من نمی توانم وقتی نامزد دارم با دختر دیگری صحبت کنم.
اشک از چشمان سارا جاری شد و زمزمه کرد دختر دیگر؟
مسیح سکوت کرد.
سارا با صدایی شکسته گفت من دختر دیگری شدم؟
بعد از تمام آن سال ها؟
بعد از تمام وعدههایت؟
بعد از تمام شب هایی که تا صبح با رؤیای تو خوابیدم؟
بعد از تمام اشک هایی که بخاطر تو ریختم؟
مسیح چشمانش را بست اما جوابی نداشت.
سارا با گریه ادامه داد مسیح… من بخاطر تو با خانواده ام جنگیدم.
بخاطر تو لت و کوب شدم.
بخاطر تو زندانی شدم.
بخاطر تو همه خواستگارهایم را رد کردم.
تو چطور اینقدر راحت مرا از زندگی ات حذف می کنی؟
مسیح آهسته گفت من هنوز برایت احترام دارم… من تو را دوست داشتم، اما…
سارا با فریادی آمیخته به گریه حرفش را قطع کرد و گفت
لطفاً آن کلمه را نگو اگر دوستم داشتی این کار را نمی کردی.
اگر دوستم داشتی نمی گذاشتی سال های عمرم را پای انتظارت بگذارم.
اگر دوستم داشتی امروز به من نمی گفتی برو با مرد دیگری خوشبخت شو.
سکوت سنگینی میانشان حاکم شد.
صدای گریه سارا در آن سکوت می پیچید.
بعد با صدایی که از شدت درد می لرزید گفت بگو شوخی می کنی…
خواهش می کنم بگو همه این ها دروغ است…
بگو فردا از خواب بیدار می شوم و می فهمم این فقط یک کابوس بوده.
مسیح چشم هایش را بست اما این بار حتی ذره ای نرم نشد بعد گفت سارا، حرف های کودکانه نزن.
سارا گریه کرد و گفت کودکانه؟
من تمام جوانی ام را پای تو گذاشتم.
تمام آرزوهایم را به نام تو نوشتم.
حالا می گویی کودکانه؟
مسیح با بی حوصلگی گفت لطفاً بعد از این به من تماس نگیر برایت آرزوی خوشبختی می کنم خداحافظ سارا مواظب خودت باش. | 43 |
| 13 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت سی و هشت:
سارا خندید خنده ای که بیشتر به گریه شباهت داشت.
مسیح چند لحظه سکوت کرد صدای نفس های لرزان سارا از آن سوی خط شنیده می شد.
احساس می کرد دیگر راهی برای فرار نمانده است.
بالاخره آهی کشید و گفت سارا… در این دو ماهی که تو نبودی، همه چیز تغییر کرد.
سارا چیزی نگفت.
مسیح ادامه داد مادرم بدون اینکه من خبر داشته باشم، به خواستگاری دختری که خود شان انتخاب کرده بودند رفت و آمد می کرد. من اصلاً از جریان خبر نداشتم.
چند لحظه مکث کرد و بعد گفت یک روز تماس گرفت و گفت شیرینی گرفته اند.
سارا هنوز خاموش بود آنقدر خاموش که مسیح لحظه ای شک کرد تماس قطع شده باشد اما صدای نفس هایش هنوز شنیده می شد.
مسیح به دروغ هایش ادامه داد خیلی با مادرم صحبت کردم. خیلی گفتم که نمی خواهم. گفتم دختری را دوست دارم و نمی توانم با کس دیگری ازدواج کنم.
صدایش را غمگین تر کرد و افزود اما مادرم گفت اگر قبول نکنم، هم آبروی خانواده از بین میرود و هم دیگر پسرشان نیستم.
سارا آرام چشم هایش را بست اشک بی صدا از گوشه چشمانش سرازیر میشد.
مسیح گفت تو هم نبودی، سارا…
بارها به شماره ات تماس گرفتم، اما همه خاموش بودند. هیچ راهی برای پیدا کردنت نداشتم.
دستان سارا می لرزید اما هنوز حرفی نمیزد.
مسیح ادامه داد کم کم فکر کردم شاید دیگر نمی خواهی با من باشی شاید خسته شده ای شاید تصمیم گرفته ای زندگی خودت را ادامه بدهی برای همین…
مکث کرد سخت ترین جمله را به زبان آورد و گفت برای همین مجبور شدم حرف مادرم را قبول کنم.
سارا لب هایش را روی هم فشرد احساس می کرد چیزی در درونش آرام آرام فرو میریزد.
تمام آن امیدها…
تمام آن انتظارها…
تمام آن سال ها…
مسیح نفس عمیقی کشید و گفت سارا…
برای اولین بار صدای او شنیده شد صدایی ضعیف و شکسته که گفت بلی…
مسیح چشمانش را بست و گفت من دو ماه می شود که نامزد شده ام.
سکوت.
سکوتی طولانی و سنگین.
چنان سنگین که مسیح آرزو کرد کاش سارا فریاد میزد.
کاش او را سرزنش میکرد.
کاش گریه میکرد.
اما هیچ کدام اتفاق نیفتاد.
فقط سکوت بود.
چند ثانیه بعد صدای نفس عمیقی از آن سوی خط شنیده شد.
بعد سارا آرام پرسید یک ماه؟
مسیح با صدایی گرفته گفت بلی…
سارا خنده کوتاهی کرد خنده ای تلخ و دردناک بعد گفت یعنی وقتی من در آن اتاق زندانی بودم…
وقتی هر روز بخاطر تو لت و کوب می شدم…
وقتی برای شنیدن صدایت گریه می کردم…
تو نامزد می شدی؟ | 32 |
| 14 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت سی و هفت:
سارا خنده تلخی کرد خنده ای که بیشتر شبیه گریه بود بعد جواب داد چون می ترسند باعث بی آبروی شان شوم.
چون می خواهند هر چه زودتر از شر من خلاص شوند.
مسیح چیزی نگفت برای اولین بار در تمام آن مکالمه، هیچ جوابی نداشت.
سارا ادامه داد مسیح… لطفاً دیگر این انتظار را تمام کن.
التماس در صدایش موج میزد بعد ادامه داد خانواده ات را به خواستگاری بفرست. میترسم دیر شود. میترسم روزی برسد که دیگر هیچ کاری از دست هیچ کدام ما ساخته نباشد من نمیتوانم آینده ام را جز تو با کسی ببینم اگر اینگونه شود به الله قسم خودم را از بین میبرم.
مسیح دستش را میان موهایش کشید قلبش به شدت می تپید.
لحظه ای چشم هایش را بست و بعد با صدایی گرفته گفت ببین سارا… من نمی توانم با تو نامزد شوم.
سارا احساس کرد زمان از حرکت ایستاد.
چند ثانیه هیچ صدایی شنیده نشد حتی نفس کشیدن را هم فراموش کرده بود.
بالاخره با صدایی که به سختی شنیده می شد پرسید چی گفتی؟
مسیح نگاهش را به زمین دوخت و گفت من نمی توانم با تو نامزد شوم.
سارا هنوز در شوک بود.
و مسیح بی رحمانه ادامه داد برای همین… تو می توانی هر تصمیمی که می خواهی بگیری. حتی می توانی با همان مردی که خانواده ات انتخاب کرده اند نامزد شوی.
صدای نفس های سارا لرزید.
مسیح گفت چه میدانی… شاید با او خوشبخت شوی. سن فقط یک عدد است.
مسیح چشم هایش را بست بعد آهسته گفت سارا…
سارا گفت حرف نزن. فقط بگو چیزی که شنیدم درست بود؟
مسیح جوابی نداد.
و همین سکوت، بدترین جواب ممکن بود.
سارا خنده کوتاه و تلخی کرد و گفت باورم نمی شود…
لحظه ای مکث کرد بعد دوباره گفت واقعاً باورم نمی شود.
مسیح گفت سارا، سعی کن منطقی باشی…
اما سارا با صدایی بلندتر حرفش را قطع کرد و گفت منطقی؟
برای اولین بار در تمام سال هایی که می شناختش، خشم را در صدای او شنید سارا با عصبانیت گفت تو از من میخواهی منطقی باشم؟
دختری که چند سال از عمرش را پای وعده های تو گذاشت؟
دختری که بخاطر تو با خانواده اش جنگید؟
دختری که بخاطر تو لت و کوب شد؟
دختری که دو ماه در اتاق زندانی بود؟
اشک دوباره به صدایش برگشت و با گریه گفت و حالا تو به من می گویی با یک مرد دیگر ازدواج کنم چون شاید خوشبخت شوم؟
مسیح چیزی برای گفتن نداشت.
سارا با صدایی شکسته ادامه داد پس تمام آن حرف ها چی بود؟ تمام آن وعده ها چی بود؟ آن روزی که گفتی مرا برای تمام عمرت می خواهی چی؟ آن روزی که گفتی فقط کمی دیگر صبر کن چی؟
مسیح آرام گفت شرایط تغییر کرده… | 30 |
| 15 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت سی و شش:
سارا هر وقت فرصتی پیدا می کرد، از موبایل مادرش به مسیح زنگ میزد.
گاهی نیمه های شب.
گاهی وقتی همه خواب بودند و گاهی در چند دقیقه کوتاهی که کسی حواسش به او نبود اما دیگر هیچ چیز مثل گذشته نبود.
مسیح هر بار که نام سارا روی صفحه تلفنش ظاهر می شد، احساس سنگینی می کرد.
بعضی وقت ها تماسش را جواب می داد.
بعضی وقت ها به بهانه مشغول بودن، خستگی یا کار، تماس را رد می کرد.
اما حقیقت چیز دیگری بود او از سارا فرار می کرد.
از صدای دختری که هنوز با تمام وجود به او اعتماد داشت.
از وعده هایی که خودش داده بود و از حقیقتی که جرئت گفتنش را نداشت.
بارها تصمیم گرفت همه چیز را بگوید.
بارها خواست اعتراف کند که مدت هاست نامزد شده است.
اما هر بار، وقتی صدای سارا را می شنید، تمام حرف هایش در گلویش گیر می کرد تا اینکه یک شب، همه چیز تغییر کرد.
آن شب سارا بعد از چند دقیقه صحبت، ناگهان گفت مسیح… دیگر نمی خواهم منتظر بمانم.
مسیح که روی تخت دراز کشیده بود، ابروهایش را در هم کشید و پرسید منظورت چیست؟
سارا گفت می خواهم خانواده ات را به خواستگاری بفرستی.
قلب مسیح فرو ریخت اما خودش را آرام نشان داد و پرسید عزیزم چرا ناگهان این حرف را میزنی؟
صدای سارا لرزید و گفت چون دیگر وقت ندارم.
مسیح پرسید چی شده؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
سپس سارا آهسته گفت پدرم می خواهد مرا شوهر بدهد.
مسیح بی اختیار از جایش نشست و پرسید شوهر بدهد؟
سارا کوتاه جواب داد بله.
مسیح نفس عمیقی کشید و گفت سارا، ببین… من فعلاً نمی توانم اقدامی کنم. باید کمی دیگر صبر…
سارا با صدایی آمیخته به درماندگی حرفش را قطع کرد و گفت دیگر چقدر صبر کنم، مسیح؟
چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد میدانی چند سال است که صبر میکنم؟ چند سال است به امید روزی زندگی می کنم که بیایی و به وعده هایت عمل کنی؟
و از همه بدتر این که این بار همه چیز فرق می کند. خانواده ام دیگر نظر مرا نمی پرسند. تصمیم شان را گرفته اند.
مسیح با نگرانی پرسید چه تصمیمی؟
سارا آهی کشید آهی که پر از خستگی بود بعد گفت مردی برایم پیدا کرده اند.
مردی که هجده سال از من بزرگ تر است… و همسر اولش چند سال پیش فوت کرده.
برای چند لحظه سکوت سنگینی میانشان حاکم شد.
سپس مسیح با ناباوری گفت خانواده ات چطور می توانند چنین تصمیمی بگیرند؟ چطور می خواهند تو را به یک مرد زن مرده بدهند؟ | 28 |
| 16 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت سی و پنج:
سارا ادامه داد هر شب فکر می کردم حالا تو چه حالی داری. فکر می کردم شاید خیال کرده باشی فراموشت کرده ام یا دیگر نمی خواهم با تو حرف بزنم.
صدایش آرام تر شد و افزود فقط همین ناراحتم می کرد که هیچ راهی نداشتم به تو خبر بدهم که هنوز همان سارا هستم…
همان سارا که هنوز به وعده هایت باور دارد.
مسیح در سکوت به حرف های سارا گوش می داد.
هر جمله ای که از دهان او بیرون می آمد، احساس سنگینی بیشتری روی قلبش می گذاشت.
او در این دو ماه و نیم، در کنار صدف روزهای خوشی را سپری کرده بود.
خندیده بود برای آینده برنامه ریخته بود و کم کم سارا را به گوشه ای از خاطراتش رانده بود.
اما حالا صدای لرزان سارا همه آن خاطرات را زنده کرده بود.
سارا با گریه ادامه داد میدانی سخت ترین قسمت چی بود؟
مسیح آرام گفت چی بود؟
سارا جواب داد اینکه هیچ راهی برای رساندن خبر به تو نداشتم.
هر شب فکر می کردم تو چقدر نگرانم هستی. فکر می کردم شاید خیال کرده باشی خودم دیگر نمی خواهم با تو حرف بزنم.
بارها خواستم از مادرم بخواهم موبایلش را بدهد تا برایت پیام بگذارم، اما جرئت نمی کردم. اگر می فهمیدند، نمی دانم این بار چه بلایی سرم می آوردند.
مسیح چشم هایش را بست احساس می کرد گلویش خشک شده است.
سارا آهسته گفت فقط همین امید را داشتم که یک روز دوباره صدایت را بشنوم.
چند لحظه سکوت میانشان حاکم شد.
سپس سارا با صدایی آرام تر پرسید تو خوب هستی؟
مسیح کوتاه جواب داد بله…
سارا دوباره پرسید هنوز سر کار میروی؟
مسیح گفت بله.
سارا لبخند کمرنگی زد حتی از پشت تلفن هم می شد آن را حس کرد.
بعد گفت خدا را شکر.
دوباره سکوت سنگینی میان شان حاکم شد بعد از چند لحظه سارا گفت مسیح…
مسیح جواب داد جانم؟
سارا گفت این دو ماه هر شب به وعده هایت فکر می کردم.
قلب مسیح فشرده شد.
سارا افزود به روزی که گفتی خانواده ات را برای خواستگاری میفرستی به روزی که گفتی فقط کمی دیگر صبر کن.
صدایش پر از امید بود امیدی که مسیح را بیشتر از هر چیزی آزار میداد زیرا او حقیقت را میدانست حقیقتی که سارا هنوز از آن بی خبر بود.
دستش را روی پیشانی اش گذاشت نمیدانست چگونه باید این همه امید را با چند جمله نابود کند.
سارا ادامه داد حالا که دوباره توانستم با تو حرف بزنم، حس می کنم همه آن سختی ها ارزشش را داشت.
از آن روز، سارا و مسیح دوباره با هم در تماس شدند. | 29 |
| 17 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت سی و چهار:
با دیدن نام سارا، قلبش ناگهان لرزید چند ثانیه به صفحه موبایل خیره ماند.
در همین لحظه صدف با خستگی گفت عزیزم، خیلی خسته ام. اگر اجازه بدهی بخوابم.
مسیح نگاهش را از صفحه برنداشت و گفت البته عزیزم. استراحت کن. شب بخیر.
بعد از خداحافظی، چند دقیقه ای در سکوت نشست.
ذهنش آشفته شده بود در تمام این مدت هیچ خبری از سارا نداشت. نه تماس، نه پیام، نه هیچ نشانه ای.
در همین فکرها بود که دوباره همان شماره تماس گرفت.
این بار جواب داد و گفت سلام سارا… خوب هستی؟
هنوز جمله اش تمام نشده بود که صدای گریه سارا را شنید.
چند لحظه فقط صدای نفس های بریده و هق هق گریه به گوش می رسید.
سپس سارا با صدایی لرزان گفت چقدر دلم برایت تنگ شده بود…
مسیح ابروهایش را در هم کشید و پرسید کجا بودی؟ چرا هیچ خبری از تو نبود؟ همه چیز خوب است؟
سارا آهی کشید آهی که پر از درد بود و بعد گفت نمی دانی چی شد…
چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد آن شبی که با تو صحبت می کردم، برادرم مرا دید. موبایلم را گرفت و تمام پیام های ما را خواند.
صدایش شکست و با گریه گفت بعد همه چیز خراب شد.
اشک اجازه نداد بیشتر حرف بزند.
مسیح در سکوت منتظر ماند.
سارا پس از چند لحظه با گریه ادامه داد نمی دانی چقدر لت و کوب شدم… نمی دانی این دو ماه و نیم چقدر برایم سخت گذشت.
گریه امانش را بریده بود.
مسیح آرام پرسید چرا زودتر از موبایل مادرت برایم پیام نگذاشتی؟ من واقعاً نگران شده بودم.
سارا خنده تلخی میان گریه هایش کرد و گفت پیام بگذارم؟
بعد آهسته گفت دو ماه در اتاقم زندانی بودم، مسیح.
قلب مسیح فشرده شد.
سارا ادامه داد برادرم همه چیز را به پدرم گفت. هیچکس با من حرف نمیزد. فقط روزی یک بار غذا می آوردند و می رفتند.
صدایش آرام تر شد و زمزمه کرد طوری که فکر میکردم مجرم هستم…
اشک هایش دوباره سرازیر شد و با درد گفت همین حالا هم تمام بدنم پر از زخم و کبودی است.
مسیح بی اختیار چشم هایش را بست برای لحظه ای نتوانست چیزی بگوید.
بعد آهسته پرسید حالا چطور توانستی با من تماس بگیری؟
سارا جواب داد چند روز پیش، بعد از خواهش ها و گریه های زیاد مادرم، بالاخره اجازه دادند از اتاق بیرون شوم.
لحظه ای سکوت کرد بعد آهسته گفت امشب هم به زحمت توانستم موبایل مادرم را بگیرم و برایت پیام بگذارم.
بعد با صدایی که هنوز از گریه می لرزید گفت میدانم این مدت خیلی نگرانم بودی…
اشک از چشمانش جاری شد و ادامه داد اما باور کن، بیشتر از هر چیزی من نگران تو بودم.
مسیح چیزی نگفت.... | 29 |
| 18 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت سی و سه:
موبایل را روی میز گذاشت و هر دو دستش را روی صورتش کشید.
برای اولین بار بعد از مدت ها، احساس کرد شاید زندگی خودش مسیر دیگری پیدا کرده باشد، اما زندگی سارا هنوز در همان نقطه ای گیر مانده که سال ها پیش رهایش کرده بود.
یک ماه گذشت.
در تمام این مدت از سارا هیچ خبری نشد.
نه تماسی.
نه پیامی.
نه حتی یک نشانه کوچک.
در روزهای اول، مسیح چند بار به صفحه گفتگویشان سر زد، اما کم کم این کار هم از عادتش افتاد.
زندگی با سرعت زیادی پیش می رفت.
کار، درس زبان، رفت و آمد و مهم تر از همه، صدف.
هر روز بیشتر درگیر ساختن آینده ای می شد که برای خودش و صدف تصور کرده بود.
و به مرور، نام سارا کمتر از گذشته در ذهنش ظاهر می شد.
گاهی شب ها پیش از خواب خاطره ای از دانشگاه به یادش می آمد؛ دختری که همیشه آخر صنف می نشست، آرام حرف میزد و با چشمانش بیشتر از زبانش سخن می گفت.
اما آن خاطره ها هم دیگر مثل گذشته قلبش را به درد نمی آورد.
زمان، بی رحمانه همه چیز را کمرنگ می کرد.
تا اینکه یک روز تلفنش زنگ خورد.
مادرش بود مسیح لبخندی زد و تماس را جواب داد هنوز سلامش تمام نشده بود که مادرش گفت مبارک باشد پسرم!
مسیح با تعجب خندید و پرسید خیر باشد مادر جان، چی شده؟
مادرش بی احساس گفت امروز خانواده صدف جواب نهایی شان را دادند. شیرینی گرفته شد.
برای چند ثانیه مسیح چیزی نگفت مغزش فرصت درک این خبر را نداشت بعد ناگهان لبخند بزرگی روی صورتش نشست.
و گفت واقعاً؟
مادرش جواب داد بلی پسرم. مبارکت باشد.
مسیح از جایش بلند شد و بی اختیار چند قدم در اتاق راه رفت.
تمام خستگی ماه های گذشته از تنش بیرون رفت.
تمام تلاش ها، تمام سختی ها و تمام روزهایی که برای رسیدن به این لحظه جنگیده بود، ناگهان ارزش پیدا کردند.
مادرش با خنده گفت حالا دیگر رسماً داماد شدی.
مسیح خندید خنده ای از ته دل.
شاید برای اولین بار بعد از مدت ها، آن روز برای او زیباترین روز زندگی اش بود.
یک و نیم ماه از نامزدی مسیح و صدف می گذشت.
این مدت برای مسیح پر از آرامش و خوشی بود. هر روز بعد از برگشتن از کار، ساعت ها با صدف صحبت می کرد. از خانه ای که روزی خواهند داشت، از مراسم عروسی، از آینده و آرزوهایی که برای زندگی مشترکشان در سر می پروراندند.
آن شب نیز مثل همیشه با صدف مصروف صحبت بود که ناگهان موبایلش زنگ خورد.
شماره ناشناس بود بدون توجه تماس را رد کرد اما چند دقیقه بعد پیامی دریافت کرد.
«سلام مسیح جان، سارا هستم. این شماره مادرم است. لطفاً جواب بده.»..
تا ۹ شب باید ۴۰ لایک بگیرد که قسمت بعدی را نشر کنم | 29 |
| 19 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت سی و دو:
منتظرم…
این کلمه تا مدت ها بعد از پایان تماس در ذهن مسیح می پیچید.
منتظرم…
او هنوز منتظر بود.
در حالی که خودش مدت ها بود مسیر دیگری را انتخاب کرده بود.
آن شب تا دیروقت خوابش نبرد بارها به سقف اتاق خیره شد و برای اولین بار این سؤال به ذهنش آمد: آیا بدترین خیانت دروغ گفتن است…
یا امیدوار نگه داشتن کسی که دیگر قصد بازگشت به سویش را نداری؟
چند روز گذشت و موضوع نامزدی مسیح و صدف هر روز جدی تر می شد.
خانواده ها بیشتر از قبل با هم در رفت و آمد بودند و صحبت های اولیه کم کم رنگ واقعیت به خود می گرفت.
اما در میان تمام این اتفاقات، یک موضوع هنوز مانند سنگی روی سینه مسیح سنگینی می کرد.
سارا.
او دیگر نمی توانست بیشتر از این سکوت کند.
هر روز که می گذشت، احساس می کرد بیشتر در حق او ظلم می کند.
آن شب بعد از ساعت ها کلنجار رفتن با خودش، بالاخره تصمیم گرفت همه چیز را تمام کند.
شماره سارا را گرفت چند لحظه بعد صدای آشنایش در موبایل پیچید که گفت سلام عزیزم.
مسیح برای لحظه ای چشم هایش را بست.
نمی دانست چرا شنیدن همین یک کلمه، کار را برایش سخت تر می کرد.
بعد از چند دقیقه احوال پرسی، بالاخره گفت سارا جان… می خواهم در مورد یک موضوع با تو صحبت کنم.
سارا نرم و آرام گفت بگو عزیزم، گوش می کنم.
مسیح نفس عمیقی کشید و گفت راستش یک چیزی را باید برایت…
اما ناگهان صدای مردی از آن سوی خط بلند شد که گفت این وقت شب با کی صحبت می کنی؟
صدای سارا رنگ اضطراب گرفت و جواب داد دوستم است، لالا جان.
مرد با عصبانیت گفت زود باش موبایلت را بده!
چند لحظه همهمه شنیده شد سپس صدای خشمگین مرد دوباره بلند شد که داد زد دختر بی حیا!
قلب مسیح فرو ریخت بی اختیار تماس را قطع کرد چند ثانیه به صفحه تلفن خیره ماند ذهنش پر از آشفتگی شده بود.
سال ها گذشته بود و او هیچوقت واقعاً درک نکرده بود که سارا برای حفظ این رابطه چه خطرهایی را به جان خریده است.
چند لحظه بعد تلفنش دوباره زنگ خورد.
شماره سارا بود مسیح جواب داد اما این بار صدای سارا نبود صدای همان مرد بود صدایی پر از خشم.
با عصبانیت گفت او بی غیرت! تو کی هستی؟
و دوباره.
و دوباره.
اما مسیح دیگر جواب نداد. | 41 |
| 20 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت سی و یک:
این جمله را گفت، اما خودش هم می دانست گفتنش آسان تر از انجام دادنش است بعد قابلمه ای را از داخل الماری بیرون آورد و روی گاز گذاشت و شعله آبی زیر قابلمه روشن شد.
روزها پشت سر هم می گذشت.
اما مسیح هر بار که تصمیم می گرفت حقیقت را به سارا بگوید، منصرف می شد.
گاهی شماره اش را باز می کرد و تا مرز تماس پیش می رفت، اما در آخر موبایل را کنار می گذاشت.
گاهی ساعت ها به صفحه گفت و گویشان خیره می شد و می خواست همه چیز را در یک پیام بنویسد، اما هیچ جمله ای کافی به نظر نمی رسید.
چگونه می توانست به دختری که چند سال از عمرش را پای وعده های او گذاشته بود بگوید دیگر آینده ای برایشان نمی بیند؟
برای همین سکوت را انتخاب کرده بود.
سکوتی که هر روز سنگین تر می شد.
از آن طرف، سارا هنوز با همان امید گذشته زندگی می کرد.
هر بار که با مسیح صحبت می کرد، از آینده شان حرف میزد.
از روزی که خانواده هایشان با هم آشنا شوند.
از خانه ای که قرار بود بسازند.
از زندگی ای که سال ها برایش صبر کرده بود.
و هر بار، مسیح فقط گوش می داد کمتر از گذشته حرف میزد و کمتر از گذشته قول می داد.
اما سارا آنقدر به او اعتماد داشت که متوجه این تغییرات نمی شد.
یا شاید هم متوجه می شد و نمی خواست باورشان کند.
یک شب، سارا طبق عادت همیشگی تماس گرفت.
مسیح تازه از سر کار برگشته بود.
خسته روی چوکی نشسته بود و به دیوار رو به رو نگاه می کرد.
با دیدن نام سارا چند لحظه مردد ماند.
بعد تماس را جواب داد و گفت سلام.
صدای شاد سارا از پشت خط بلند شد که گفت سلام. خسته نباشی.
مسیح کوتاه جواب داد ممنون.
سارا چند لحظه سکوت کرد بعد گفت امروز مادرم دوباره در مورد خواستگارها صحبت می کرد.
قلب مسیح فشرده شد اما چیزی نگفت.
سارا ادامه داد می دانی؟ بعضی وقت ها خسته می شوم از بس باید جواب بدهم.
ولی وقتی به وعده ای که به من دادی فکر می کنم، دوباره امیدوار می شوم.
مسیح چشم هایش را بست.
هر کلمه ای که سارا می گفت، مثل باری روی شانه هایش می نشست.
آرام گفت سارا…
سارا با محبت جواب داد جانم؟
مسیح خواست حرف بزند خواست همه چیز را بگوید.
خواست این دروغ طولانی را تمام کند اما در آخر فقط گفت مراقب خودت باش.
سارا خندید و گفت این را هر بار می گویی.
بعد با مهربانی ادامه داد تو هم مواظب خودت باش. زیاد کار نکن. من منتظرم زودتر همه چیز درست شود...
تا قسمت بعدی باید ۵۰ لایک بگیرد ای قسمت | 48 |
