کلبه رمان سرا
Ir al canal en Telegram
سلام به چینل خود تان خوش آمدید شما میتوانید در این چینل کتاب های داستانی و رمان های افغانی دانلود و مطالعه خواهد کرد،شما نیز اگر از چینل خوش تان آمد دوست های تان ره دعوت کنید
Mostrar más1 589
Suscriptores
-124 horas
-37 días
+1930 días
Carga de datos en curso...
Canales Similares
Nube de Etiquetas
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
junio '26
junio '26
+95
en 1 canales
mayo '26
+51
en 0 canales
Get PRO
abril '26
+47
en 0 canales
Get PRO
marzo '26
+57
en 1 canales
Get PRO
febrero '26
+49
en 1 canales
Get PRO
enero '26
+69
en 1 canales
Get PRO
diciembre '25
+73
en 0 canales
Get PRO
noviembre '25
+61
en 0 canales
Get PRO
octubre '25
+101
en 0 canales
Get PRO
septiembre '25
+80
en 0 canales
Get PRO
agosto '25
+67
en 1 canales
Get PRO
julio '25
+68
en 0 canales
Get PRO
junio '25
+46
en 0 canales
Get PRO
mayo '25
+67
en 0 canales
Get PRO
abril '25
+67
en 0 canales
Get PRO
marzo '25
+109
en 0 canales
Get PRO
febrero '25
+110
en 0 canales
Get PRO
enero '25
+97
en 0 canales
Get PRO
diciembre '24
+123
en 0 canales
Get PRO
noviembre '24
+93
en 0 canales
Get PRO
octubre '24
+155
en 0 canales
Get PRO
septiembre '24
+125
en 0 canales
Get PRO
agosto '24
+142
en 0 canales
Get PRO
julio '24
+176
en 0 canales
Get PRO
junio '24
+111
en 0 canales
Get PRO
mayo '24
+159
en 0 canales
Get PRO
abril '24
+83
en 0 canales
Get PRO
marzo '24
+105
en 0 canales
Get PRO
febrero '24
+108
en 0 canales
Get PRO
enero '24
+100
en 13 canales
Get PRO
diciembre '23
+89
en 36 canales
Get PRO
noviembre '23
+132
en 39 canales
Get PRO
octubre '23
+63
en 1 canales
Get PRO
septiembre '23
+89
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+92
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+101
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+76
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+92
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+89
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+82
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+77
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+158
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+96
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+60
en 0 canales
Get PRO
octubre '22
+124
en 0 canales
Get PRO
septiembre '22
+45
en 0 canales
Get PRO
agosto '22
+22
en 0 canales
Get PRO
julio '22
+49
en 0 canales
Get PRO
junio '22
+36
en 0 canales
Get PRO
mayo '22
+24
en 0 canales
Get PRO
abril '22
+54
en 0 canales
Get PRO
marzo '22
+48
en 0 canales
Get PRO
febrero '22
+66
en 0 canales
Get PRO
enero '22
+100
en 0 canales
Get PRO
diciembre '21
+345
en 0 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 30 junio | +6 | |||
| 29 junio | +3 | |||
| 28 junio | +5 | |||
| 27 junio | +2 | |||
| 26 junio | +2 | |||
| 25 junio | +2 | |||
| 24 junio | +4 | |||
| 23 junio | +3 | |||
| 22 junio | +4 | |||
| 21 junio | +5 | |||
| 20 junio | +2 | |||
| 19 junio | +3 | |||
| 18 junio | +9 | |||
| 17 junio | 0 | |||
| 16 junio | +1 | |||
| 15 junio | +6 | |||
| 14 junio | +3 | |||
| 13 junio | +4 | |||
| 12 junio | +4 | |||
| 11 junio | +4 | |||
| 10 junio | +1 | |||
| 09 junio | +4 | |||
| 08 junio | +2 | |||
| 07 junio | +3 | |||
| 06 junio | +6 | |||
| 05 junio | +1 | |||
| 04 junio | +1 | |||
| 03 junio | +1 | |||
| 02 junio | +3 | |||
| 01 junio | +1 |
Publicaciones del Canal
در گوشهای نشسته بود.
همه غرقِ محفل، خنده و شور بودند، اما یگانه انگار در دنیای دیگری سیر میکرد.
سرش را بلند کرد و نگاهش با نگاهِ من گره خورد
اما من فوراً نگاهم را دزدیدم.
میترسیدم،
میترسیدم دوباره در موجِ نگاههایش خودم را گم کنم.
من یکبار پا در این راه گذاشته بودم و نتیجهاش فقط ویرانی بود،
دیگر اجازه نمیدادم کسی چنین قدرتی بر من داشته باشد.
زرلشت هم آنجا حضور داشت.
لباسِ بازِ پوشیده بود و با میوند، پسرِ کاکایم، صحبت میکرد و میخندید.
نمیدانستم چه شده بود،
زرلشتی که من میشناختم، در گذشته حتی از میوند خوشش نمیآمد، اما حالا چنان صمیمی رفتار میکرد که انگار سالهاست با هم دوستاند.
بالاخره محفل هم تمام شد و همه به خانه برگشتیم.
یگانه بهمحضِ اینکه رسیدیم، حمام کرد و زود خوابید.
نمیدانم چرا، اما حس میکردم از چیزی دلخور است،
و این فکر ذهنم را درگیر کرده بود؛
مرا چه شده بود؟
چرا دلخوریِ او برایم مهم شده بود؟
من هم سرم را روی بالشت گذاشتم و خوابیدم.
صبح، با صدای اذان بیدار شدم.
یگانه را هم بیدار کردم و هر دو نماز خواندیم.
بعد رو به طرفش کردم و گفتم:
ـ حتماً باید به آرایشگاه بروی؟
خودت هم میتوانی آماده شوی.
بههرحال فرقِ خاصی نمیکند،در هر دو حالت یکسان هستی.
نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:
ـ تشکر،اما همانطور که شما غیرت دارید، من هم غرور دارم.تازهعروس هستم، باید بروم و میروم.
بعد ادامه داد:
ـ در ضمن، قومهایتان هم ماشاالله خیلی گپدان هستند؛
بیدلیل حرف میزنند و قضاوت میکنند،
پس میروم.
نفسِ کوتاهی کشیدم و گفتم:
ـ درست است، خود دانی،
فقط لباسهایت خیلی باز نباشد، بهتر است. اینجا رسم نیست.
فوراً جواب داد:
ـ اگر تو هم نگویی، باز من لباسِ باز دوست ندارم.
راحت نیستم،برای همین نمیپوشم.
خانمها را به آرایشگاه رساندم و خودم هم به طرفِ بازار رفتم؛ شاید چیزی بخرم.
بازارکهای ارغنداب را دوست دارم.
حالوهوای سنتیِ خاصی دارند.
در حال گشتوگذار بودم که آیینهای توجهم را جلب کرد.
قدیمی به نظر میرسید؛ کوچک و چهارگوش، با نقشونگارِ ظریفی دورِ قابش.
نمیدانم چرا، اما خریدمش.
بعد کمی به سر و وضعِ خودم رسیدم و دوباره رفتم دنبالِ دخترها تا با هم به محفل برویم.
محفل باز هم در خانهٔ عروس برگزار میشد.
اول هوسی و هیله بیرون آمدند،
و بعد یگانه،
او همیشه زیبا بود، انصافاً…
و این بار هم زیباتر از همیشه به نظر میرسید.
وقتی رسیدیم، همهجا شلوغ و پر ازدحام بود.
عروسی هم در خانه برگزار میشد و همین رفتوآمد را سختتر کرده بود.
کوچهها باریک و کمعرض بودند،
برای همین هم زود رسیدن تقریباً ناممکن بود.
راوی یگانه
من شخصاً تنهایی را دوست دارم.
به همین دلیل هم از جاهای شلوغ و پرسروصدا گریزانم.
ایکاش این محفل زودتر تمام میشد.
از لباسهای مجلسی هم خوشم نمیآید،
طبیعتِ من با خیلیها فرق دارد.
انسانِ گوشهنشینی نیستم،
اما سخت با آدمها خو میگیرم.
وقتی داخلِ محفل شدیم، همه لباسهای پرزرقوبرق و جواهراتِ گرانقیمت پوشیده بودند.
اما من برعکس، هیچ طلایی نداشتم.
همین باعث شد مادرِ زریاب کمی عصبی شود.
با نگرانی گفت:
ـ تو شاید دوست نداشته باشی، اما حالا تمامِ قوم میگویند تازهعروس را ببین، نه طلا به گوشش است و نه به گردنش.
چرا اینطور کردی دخترم؟
گفتم:
ـ ببخشید مادر جان،متوجه نبودم.
ـ خیر باشد دخترم،
بعد چوریهای خودش را از دستش بیرون کرد و در دستهای من انداخت.
ـ فعلاً با همین یک چاره میشود.
بعد آهی کشید و رفت.
سارا، برخلافِ شبنم، دخترِ مهربانی بود.
کنارم نشست و آرام گفت:
ـ مادر جان زنِ خوشقلبیست، مبادا حرفهایش را به دل بگیری.
لبخند کمرنگی زدم.
ـ میدانم عزیزم.نخیر، راست هم میگویند.
متأسفانه در قومِ ما هم چنین حرفهایی زیاد است.
سارا لبخند زد و گفت:
ـ ها دختر یگانه، تو خوشقلب هستی، میدانم.
باز هم گفتم که ناراحت نشوی.
دستش را آرام فشردم.
ـ میدانم عزیزم،تو خیلی مهربانی.
ادامه دارد…
| 2 | #نه_دنیا_هست_نه_من_هستم
• نویسنده: #آواز_نی
• قسمت: دهم
صبح وقتی بیدار شدم، وقتِ نماز گذشته بود.
ساعت هشت صبح بود، اما از زریاب خبری نبود.
مادرش داخلِ اتاق آمد و گفت:
ـ دخترم، لباسهایت را آماده کن تا به آرایشگاه بروید. چون تازهعروس هستی، ضروری است.
ـ ضرورت نیست، واقعاً خودم آماده میشوم مادر جان.
فوراً گفت:
ـ نخیر دخترم، این چه حرفیست؟
هنوز یک هفته هم از عروسیات نگذشته، باز عروسِ نو هستی.
نمیشود، زود باش خودت را آماده کن، منتظرت هستم.
چارهای نداشتم.
ـ درست است مادر جان.
لباسهایم را گرفتم و همراهِ آنها به طرفِ آرایشگاه راهی شدیم.
من و شبنم رفتیم، اما سارا بهخاطرِ تکلیفش نتوانست بیاید.
آرایشِ سادهای را انتخاب کردم، چون رنگمالی زیاد را دوست ندارم.
بعد از تمام شدنِ کار، همراهِ شبنم دوباره به طرفِ خانه راه افتادیم.
در تمامِ راه، شبنم کنایه میزد،
از زرلشت میگفت، از زریاب میگفت، از نامزدیشان و تمامِ اتفاقاتی که میانشان گذشته بود.
اما او نمیدانست که گذشتهٔ زریاب برایم مهم نیست،
چون من با آگاهی پا به زندگیاش گذاشته بودم.
وقتی به اتاق رفتم، زریاب آنجا بود.
شکرِ خدا خوابیده بود.
آرام کنارش نشستم.
چند تارِ مویش روی پیشانیاش ریخته بود.
با نوکِ انگشتانم آهسته کنار زدم و بوسهای بر جبینش گذاشتم.
گفتم:
ـ میدانی عزیزکم؟
آه،نه نمیدانی،
من هزاران واژه هم شوم، باز نمیخوانی…
با اینکه نزدیکم بود،
باز هم دلتنگش بودم،
من به جای تمامِ کلماتی که نتوانستم با تو بگویم، گریه کردم،
دلم عجیب بغض داشت،
میخواست فرو بریزد، اما نگذاشتم.
خودم را کنترل کردم.
بعد رفتم و لباسهای زریاب را آماده کردم، اتو کشیدم و مرتب کنار گذاشتم.
چند دقیقه بعد بیدار شد.
وقتی چشمهایش را باز کرد، چیزی نگفت،
فقط برای چند لحظه نگاهم کرد،
و بعدبه طرفِ حمام رفت.
راوی زریاب
امروز حالِ دلم خراب بود،
ویرانتر از همیشه.
شهرِ ویران شده را طاقتِ لرزیدن نیست،از حقیقتی آگاه شدم که ایکاش هیچوقت نمیشدم.
اما شاید حق داشتم بدانم،
فقط نمیفهمم چرا همان روزهایی که فکر میکردیم خوشبختیم، این حرفها را نزد؟
واقعاً چرا؟
از صبحِ زود در باغ بودم؛
غرقِ فکرهای خودم، غرقِ گذشتهای که دست از سرم برنمیداشت.
وقتی به خانه برگشتم، یگانه در اتاق نبود،و شاید این بهتر بود.
خوابیدم.
نمیدانم چند ساعت گذشته بود که بیدار شدم.
وقتی چشم باز کردم، یگانه را دیدم.
مثلِ شبِ حنا لباسِ افغانی بر تن داشت.
آنقدر زیبا شده بود که سخت میشد نگاه را از او دزدید.
موهای بلندش را باز گذاشته بود و آرایشِ ملایمی داشت،
همانقدر ساده، همانقدر آرام،
لباسهایم آماده کنار گذاشته شده بود.
بدونِ کدام حرف به طرفِ حمام رفتم و بعد لباسهایم را پوشیدم.
با اینکه فصلِ خزان بود، باز هم هوای کندهار گرمای تابستان را داشت،
اما گاهی باران هم میبارید،
هنگامی که میخواستیم از خانه بیرون شویم، ناخودآگاه نگاهم روی یگانه ماند.
لباسش بلند و پوشیده بود، اما چادرِ نازکی روی موهایش انداخته بود و چند تارِ گیسویش نمایان بود.
نزدیکش شدم و آرام گفتم:
ـ مگر نگفته بودم چادرِ ضخیم بپوش؟ این چیست؟ تمامِ موهایت معلوم است.
فوراً رو به طرفم کرد و گفت:
ـ چی شده؟ خیلی هم درست است.
چادرهای هیله، هوسی و حتی شبنم را ببین، از چادرِ من هم نازکتر است.
نفسِ عمیقی کشیدم.
ـ به آنها فکر نکن. آنها زنِ من نیستند،تو هستی.
نمیخواهم کسی غیرتم را زیر سوال ببرد.
نگاهش ناگهان تغییر کرد.
ـ غیرت فقط چیزی نیست که تو فکر میکنی.
غیرتِ تو آن زمان زیر سوال نمیرود که من خوشحال باشم؟
وقتی مرا خوشحال نگه داری؟
چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد:
ـ اما تو چه کردی؟
دلم را مثلِ شیشه شکستی،چیزی نگفتم.
او چادرش را مرتب کرد و گفت:
ـ به هر حال، جنابِ غیرت،خودم هم متوجه شده بودم.
میروم چادرِ بزرگم را سر میکنم.
و دور شد،حق با او بود.
اما نمیدانستم چرا نمیتوانستم خلافِ چیزی که حس میکردم رفتار کنم.
بالاخره به خانهٔ عروس هم رسیدیم.
زنها به حویلیِ جدا رفتند و مردها هم به حویلیِ دیگر.
بعد از صرفِ طعام، برای مبارکی و حناگذاشتن، همه به همان حویلیای رفتند که محفلِ زنانه در آن برگزار شده بود.
من هیچوقت اینگونه محفلها را دوست نداشتم.
بودن در جمعِ زنها معذبم میکرد، اما با اسرار و جبر مرا هم با خود بردند.
هر زن یا مردی که نگاهم میکرد، عروسیام را تبریک میگفت،
و من هم فقط در مقابل تشکری کوتاه میکردم.
وقتی داخل شدم، ناخودآگاه نگاهم میانِ جمعیت به جستوجو افتاد،و بالاخره یگانه را دیدم.یک گوشه نشسته بود.
نمیدانم چرا، اما انگار چشمهایم فقط او را میخواستند پیدا کنند،
و موفق هم شدند. | 39 |
| 3 | فقط با نگاه کردن میشد فهمید چقدر لذیذ اند…
چلو با کوفته، چپلیکباب، منتو، داشی و خیلی چیزهای دیگر،
تمامِ خانواده، مرد و زن، طفل و جوان، دورِ سفره نشسته بودند.
زرلشت هم آنجا بود.
حتی یک نگاه هم به زریاب نمیکرد،شاید میترسید دوباره اسیرِ او شود،
اما زریاب،هر بار که فرصتی پیدا میشد، نگاهش به سمتِ زرلشت کشیده میشد.
من کنارِ او نشسته بودم،
اما میانِ ما فاصلهای به اندازهٔ دو جهان وجود داشت.
بعد از غذا، چای و کلچه هم آوردند.
قصه، خنده و شوخی همهجا را پر کرده بود و هرکس در دنیای خودش غرق بود.
تا اینکه زرلشت از جایش برخاست و به طرفِ داخل خانه رفت.
چند لحظه بعد، زریاب هم از عقبِ او رفت.
نمیدانم چرا،اما چند دقیقه بعد من هم از پیِ آنها رفتم.و ایکاش نمیرفتم،
صدای بحثشان از داخلِ یکی از اتاقها میآمد.
زریاب با صدایی گرفته گفت:
ـ فکر میکنی فراموش کردنِ تو اینقدر آسان است؟
نخیر،نه فراموشت کردهام و نه میتوانم بکنم.
زرلشت با سردی جواب داد:
ـ حرفهای بیربط نزن.از اول هم این راه اشتباه بود. برو به فکرِ خودت و زنت باش.
چند لحظه سکوت کرد، بعد ادامه داد:
ـ فکر کردی من دوستت داشتم؟ هیچوقت.
فقط بهخاطرِ اسرارِ مادرم با تو نامزد شدم.
راستش،وقتی از هم جدا شدیم، خوشحال شدم. شاید بهترین لحظهٔ زندگیام همان بود.
زرلشت بیرحمانه ادامه داد:
ـ من هیچوقت نمیخواستم با آدمی مثل تو ازدواج کنم.
میگویند بعد از نکاح، مهرِ آدم در دل مینشیند،
اما مهرِ تو حتی در آن چهار ماهی که در عقد بودیم هم در دلم جا نگرفت.
هر کلمهاش مثل تیغ میبرید.
ـ تو همیشه لجباز بودی،و هنوز هم هستی.
هیچوقت دوستت نداشتم.
حتی شنیدنِ این حرفها برای من سنگین بود؛ چه برسد به زریاب.
او با ناباوری گفت:
ـ یعنی تمام این مدت فریبم دادی؟
اگر عروسی میکردیم چی؟
زرلشت تلخ خندید.
ـ مطمئن بودم هیچوقت عروسی نمیکنیم.
برای همین نمیخواستم دلت را بیشتر بشکنم.
اما حالا برو به فکرِ خانمت باش،
بیچاره، نمیداند گرفتارِ چه بلایی شده. دلم واقعاً برایش میسوزد.
زریاب فوراً گفت:
ـ لازم نکرده دلِ تو برای کسی بسوزد.
و مطمئن باش،با هرکسی هم که باشی، خوشبخت نمیشوی.
بعد با عصبانیت به طرفِ در آمد.
من هم فوراً از در فاصله گرفتم.
تمامِ حرفهای آن دو در ذهنم میچرخید،
اما هرچه تلاش میکردم آنها را هضم کنم، انگار ممکن نبود.
به اتاق رفتم و پشتِ در نشستم.
گریه کردم،زیاد.
اما چند دقیقه بعد، گریههایم به هقهق تبدیل شد.
زندگی چقدر عجیب است،
من چشمانتظارِ دستِ تو،
و تو چشمانتظارِ دستِ دیگری…
روی تخت دراز کشیدم، اما مگر خواب به چشمانم میآمد؟
زریاب هم در اتاق نبود، اما چند دقیقه بعد برگشت.
عصبی بود،خیلی عصبی.
به طرفم نگاه کرد و گفت:
ـ بزرگترین بدبختیِ زندگیِ من تو هستی،
نه هیچکسِ دیگر، فقط تو.
یا باید تو در این دنیا نمیبودی، یا من.
برو،خواهش میکنم برو.
دلم باز هم شکست،
نمیدانم دل است یا شیشه؛
هر بار میشکند.چیزی نگفتم.
میدانستم اگر من هم حرفی بزنم، همهچیز به یک دعوای بزرگ تبدیل میشود.
پس فقط چشمهایم را بستم.
هر حرفی که گفت، شنیدم،
اما خودم را به نشنیدن زدم.شاید همین، بهترین راه بود. | 39 |
| 4 | #نه_دنیا_هست_نه_من_هستم
• نویسنده: #آواز_نی
• قسمت: نهم
من برای اولینبار بود که آنجا را میدیدم.
بعد از مدتی، اسپوژمی و هوسی مشغول جمعکردن ترکاری شدند و من سرگرم قدمزدن شدم.
شاید کمی از آنها دور شده بودم که ناگهان صدای پارسِ سگی از عقبم بلند شد.
از سگها بهشدت میترسیدم،آنقدر که حتی جرئت نداشتم به عقب نگاه کنم.
اما حس میکردم خیلی نزدیکم است.
با هزار ترس برگشتم،
و متأسفانه، بله؛ سگِ بزرگی بود. به نظرم سگِ نگهبانِ باغ بود که زنجیرش باز شده بود.
لحظهای فقط به هم زل زدیم،
من با فکرِ اینکه حالا شکار میشوم،
و او شاید با فکرِ سیر کردنِ شکمِ گرسنهاش.
وقتی به خودم آمدم، در حال دویدن بودم و او هم با سرعت از پشتم میآمد.
با صدای بلند اسمِ اسپوژمی و هوسی را صدا میزدم، اما به نظر میرسید آنها هم فرار کردهاند.
باغبان هم نبود،
با تمام توان به طرفِ دروازهٔ باغ میدویدم.
نمیدانم در آن لحظه چه شده بود؛ انگار به چیتا تبدیل شده بودم.
تا اینکه ناگهان، مقابلِ درِ باغ، زریاب را دیدم.
نمیدانم از کجا پیدا شد، اما درست مثلِ فرشتهٔ نجات به دادم رسید.
فوراً پشتِ او پناه گرفتم. نفسم بند آمده بود. با لکنت گفتم:
ـ او او از زنجیرش خطا شده خیلی ترسیدم،
زریاب انگار کاملاً با سگ آشنا بود.
آرام نزدیکش رفت، با نوک انگشتانش سرِ سگ را نوازش کرد، زنجیرش را گرفت و او را داخل قفسِ بزرگی برد و در را بست.
بعد به طرفِ من آمد.
مرا کنارِ جوی آب برد، کمی آب به صورتم پاشید و گفت:
ـ خوب هستی؟نترس، تمام شد.
خوب شد بهموقع رسیدم، وگرنه چیزی از تو باقی نمیماند.
اصلاً اینجا تنها چه میکردی؟ باغبان هم که نیست.
نمیدانی هر باغ یک محافظ به نام سگ دارد؟
هنوز نفسنفس میزدم.
ـ با هوسی و اسپوژمی آمده بودم،شاید آنها هم همین نزدیکی باشند.
ـ آنها بلد هستند، تو نه.
پس جایی را که بلد نیستی، تنها نرو.
و دفعهٔ بعد چادرِ بزرگتر بپوش،این چیست؟ نصفِ موهایت معلوم است.
هاجوواج نگاهش میکردم.
حداقل فهمیدم که شاید ذرهای هم برایش ارزش داشته باشم،نگرانم بود.
بالاخره آن دو ترسو هم پیدا شدند.
زریاب با اخم پرسید:
ـ شما دو نفر کجا بودید؟
هوسی خندید و گفت:
ـ لالا جان، همین که فهمیدیم سگ ایلا شده، رفتیم بالای درخت پناه گرفتیم! وگرنه ما هم همراهِ ینگه شهید میشدیم!هههه
اما زریاب جدی گفت:
ـ وقتی باغبان نیست، دیگر اینجا نیایید.
یا حداقل با کسی بیایید که بلد باشد.
میدانید که آن سگ را بهجز باغبان، من و پدرم هیچکس کنترل کرده نمیتواند؟
هوسی شانه بالا انداخت و گفت:
ـ های لالا، درست است،شکر خدا زنت که زنده است، نگران نباش.
با هم به طرفِ خانه راه افتادیم.
زریاب پیشتر از همه قدم میزد و ما مثل نگهبانها از عقبش روان بودیم.
کوچهها چقدر زیبا بودند،
مخصوصاً کوچههای قریه و دهات که زیباییِ دیگری دارند.
نمِ خاک پاهایت را نوازش میکند،
و دماغت بیاجازه رایحهٔ خوشِ طبیعت را میدزدد.
تا جایی که آدم مستِ آن هوا و آرامش میشود.
در چنین جاهایی، زمان کند گذر میکند.
انگار دنیا برای چند لحظه دست از عجله برمیدارد.
مستقیم به طرفِ اتاقی رفتم که برای ما آماده کرده بودند.
دست و صورتم را شستم، اما آثارِ ترس هنوز هم در چهرهام پیدا بود.
لباسهایم خاکی شده بود، به همین دلیل آنها را تبدیل کردم.
کمی بعد، هوسی و هیله آمدند و برای شبِ حنا که قرار بود فردا برگزار شود، کمی آمادگی گرفتیم.
قرار شد همه لباسهای افغانی بپوشیم.
رنگِ لباسِ من سبز بود،
لباسِ هوسی سرخ،
و لباسِ هیله سیاه.
مادرِ زریاب خندید و گفت:
ـ شما که بیرقِ افغانستان جور میشوید.
همه خندیدند،
اما فکرِ من جای دیگری بود.
زریاب و زرلشت، هر دو در یک حویلی بودند،
و من حس میکردم باید حواسم به همهچیز باشد.
اما زریاب که همراهِ ما آمده بود،
حالا کجا بود؟
دستِ هوسی هم درد نکند؛ داستانِ باغ را برای همه تعریف کرد و باز هم همه میخندیدند،
و من فقط نگاهشان میکردم.
چند دقیقه بعد، همهجا خلوت شد و من تنها ماندم.
در همین هنگام، زریاب داخل اتاق شد و گفت:
ـ بهتر شدی؟
از سوالش حیرتزده شدم.
ـ بلی،چرا؟
ـ خوب، چون ترسیده بودی،ترس بوی استقبالِ مرگ میدهد، برای همین پرسیدم.
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
ـ نخیر،خوشحال نشو.به این زودیها بیخیال نمیشوم.
نگاهی کوتاه به من انداخت و گفت:
ـ من و اینقدر طالع؟ محال است.
چقدر خوشیهای من کوتاهاند،
حتی یک دقیقه که هیچ، گاهی یک ثانیه را هم در بر نمیگیرند.
برای غذای شب، صحنِ حویلی را آماده کرده بودند.
گلیمهای وطنی را پهن کرده و سفرههای زیبایی چیده بودند.چه غذاهایی، | 46 |
| 5 | ـ واقعاً فردا میرویم؟
ـ های ینگه، البته که واقعاً میرویم! برویم لباس آماده کنیم.
بعد رو به طرف زریاب کرد و با خنده گفت:
ـ لالا جان، این کتاب را بگذار،نمیدانم چند بار است که میخوانی،آدم روزِ اولِ عروسی کتاب میخواند؟
زریاب بدون اینکه حتی نگاهش کند گفت:
ـ هوسی، آرام باش،تمرکز نمیتوانم،برو به کارت برس.
لباسهای خودم و زریاب را جابهجا کردم، چون قرار بود یک هفته بمانیم.
لباس زیاد برنداشته بودم، اما باید لباسهایی انتخاب میکردم که درخورِ یک تازهعروس باشد.
هوسی گفته بود:
ـ قوم ما خیلی گپدان هستند، باید از همه سر باشیم.
بعد هم اضافه کرده بود که این بار پدرم هم با ما میآید، چون عروسیِ برادرزادهاش است.
با خنده گفت:
ـ وای که یک عمهٔ شیشک هم داریم، او هم میآید!
فکر کردم منظورش مادرِ زرلشت است.
اما همین حرف را که زریاب شنید، رو به هوسی کرد و گفت:
ـ آفرین، آفرین ادبَت را نشان بده، شیشک خانم! تو هم به طرفِ عمهجانت رفتی.
هوسی فوراً دستش را تکان داد و گفت:
ـ لالا، دروغ میگویم؟ طرفداری نکن! بیایید، ناوقت شده، غذای شب را بخوریم، زیاد حرف نزنید.
غذا با کمال آرامش میل شد، اما انگار پدرِ زریاب با او قهر بود و با عصبانیت به او نگاه میکرد.
هنگام رفتن به اتاق، پدرش او را صدا زد تا با او صحبت کند.
من هم به طرفِ اتاق رفتم و لباس راحتی بر تن کردم.
چند دقیقه بعد، زریاب آمد؛ اما هیچ واکنشی نشان نداد.
رو به من کرد و گفت:
ـ من روی تخت میخوابم، تو کجا میخوابی؟
ـ نمیدانم،اما من هم روی تخت میخوابم. تو کجا میخوابی؟
ـ اهم،یعنی چی؟ از اتاقِ خودم مرا بیرون میکنی؟
ـ نخیر، استغفرالله نترس، آسیبی به تو نمیرسانم. میتوانی همینجا بخوابی، چون مبل هم کوچک است. | 102 |
| 6 | #نه_دنیا_هست_نه_من_هستم
• نویسنده: #آواز_نی
• قسمت: هفتم
هیچوقت،هیچوقت.
زریاب این را گفت و به طرف اتاق قدم برداشت.
من هم فوراً از در فاصله گرفتم، اما فهمید که همه چیز را شنیدهام،
یا شاید خودش هم میخواست که بشنوم.
ـ صبح بخیر، زریاب،کجا بودی؟
ـ صبح بخیر، خانمِ زیبایم، یگانه جان. کمی کار داشتم، بیرون رفته بودم. میبینی که حالا آمدیم.
ـ تمسخر نکن. کجا بودی، هان؟
ـ تمسخر نمیکنم. یک بار دیگر به خودت جرئت نده از من سوال بپرسی؛ برایت گران تمام میشود.
اما جواب این سوالت را میدهم،
از دستِ انسانی فرار کرده بودم که خودش را به من آویزان کرده است. فهمیدی؟
حرفهایش مثل خنجر در دلم نشست.
چرا همیشه دلم را میشکند؟ مگر من چه گفته بودم؟
شاید زندگی همیشه همینگونه است،زندگیِ همه یکسان نیست.
شاید مردمِ بیرون ما را خوشبختترین زوج دنیا بدانند، اما از دردها و رنجهایی که میانِ این دیوارها پنهان شده، هیچ کسی خبر ندارد…
ـ باشد،ادامه نمیدهم. خودت میدانی.
لبخندِ تمسخرآمیزی زد و گفت:
ـ ممنونتان، محترمه. واقعاً لطف میکنید.
گلویم پر از بغض شد.
دلم میخواست آنقدر گریه کنم تا دیگر هیچ اشکی در وجودم نماند،اما نه، همهچیز درست میشود؛ من هنوز ایمان دارم.
زریاب به سمتِ الماریِ کتابهایش رفت و یکی از کتابها را برداشت.
نمیدانم چرا، اما تا آن لحظه اصلاً متوجه نشده بودم که در این اتاق یک الماریِ پر از کتاب هم وجود دارد.
رو به طرفم کرد و گفت:
ـ به این کتابها دست نمیزنی، فهمیدی؟ بعداً نگویی نگفته بودم.
حوصلهٔ بحث نداشتم.
من هم کتابهای زیادی داشتم؛ حتی بسیاری از آنها را با خودم آورده بودم.
آرام گفتم:
ـ تشویش نکن، من خودم کتاب دارم؛ از بهترینها. هیچوقت به کتابهایت دست نمیزنم.
اما بدان،من دربارهٔ کتابهایم، حسودترین آدمِ این جهانم.
نگاهی سرد به من انداخت و بیتفاوت گفت:
ـ به من مربوط نمیشود. فقط همان کاری را که گفتم انجام بده.
باید پایین میرفتم، چون رُها، کوشان و شوهرش راهیِ کابل میشدند.
خیلی اصرار کردم که بمانند، اما همه مصروف بودند و مجبور بودند بروند.
پاییز بود و رُها در یکی از مکاتب معلمی میکرد؛ امتحانات شاگردانش نزدیک بود.
کوشان و عمر هم وظیفه داشتند. کوشان دو سال از من بزرگتر است و تازه داکتر شده بود، و عمر هم در یکی از دفاتر خارجی کار میکرد.
از سختیهای زندگیمان نمیخواهم زیاد بگویم،
ما در زمانِ خودش خیلی سختی کشیدیم.
تمامِ بارِ خانواده روی دوشِ پدرم بود. او معلم بود و تنها کسی که در خانه کار میکرد، اما درآمدش کافی نبود.
شاید باور نکنید، اما روزهایی بود که دو یا حتی سه شبِ پشتِ سر هم چیزی برای خوردن نداشتیم؛ حتی همان نانِ خشک را هم نه،
اما پدرم هیچوقت در موردِ درس و تحصیلِ ما کوتاهی نکرد.
همیشه تشویقمان میکرد که بخوانیم، تلاش کنیم و تسلیم نشویم.
تا اینکه،قبل از راه یافتنِ من به دانشگاه، جان به حق سپرد.
من هم در رشتهای درس خواندم که آرزوی پدرم بود،اقتصاد.
درسهایم را به پایان رساندم،
کاش میبود و میدید،
ثمرهٔ تمامِ زحمتها، بیخوابیها و صبرِ بیپایانش را.
اما دنیا بیرحمتر از آن چیزیست که ما فکر میکنیم.
آنها هم بعد از صرفِ غذای چاشت راهی شدند و من تنها ماندم.
نمیدانم،حسِ عجیبی داشتم. با همه بیگانه بودم.
تمامِ زنهای این خانه با من مهربان بودند، اما نمیدانم چرا احساس میکردم دو نفرشان بر ضدِ مناند. از رفتارهایشان، از نگاههایشان، میتوانستم این را درک کنم.زن های ایورم.
شبنم، همسرِ سامیع، یک پسر داشت و سارا، همسرِ هیواد، باردار بود.
هیله و هوسی، خواهرانِ زریاب، دخترانِ خوبی بودند؛ اما هوسی با من صمیمیتر بود.
کنارِ او کمتر احساسِ تنهایی میکردم.
در اتاق که رفتم، زریاب روی مبل دراز کشیده بود و مشغول مطالعه بود.
کمی دقیقتر نگاه کردم، اسم کتاب ملتِ عشق بود؛ کتابی که خودم هم دوستش داشتم.
از او پرسیدم:
ـ ملتِ عشق است؟
فقط کوتاه جواب داد:
ـ اهم.
ـ خوب از این کتاب چه برداشت کردهای؟
سرش را بلند کرد، نگاهم کرد و گفت:
ـ سوال نکن.
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:
ـ خوب، برداشت خودت را بگو. چنین کتابی میخوانی، اما باز هم دلِ کسی را میآزاری.
اگر بارِ دوم یا سوم است که این کتاب را میخوانی، بدان که هنوز آن را درک نکردهای.
لحظهای سکوت کرد. نگاهش سرد شد
ـ باشد، هرچه تو میگویی.
حالا حرف نزن، خاموش
خاموش شدم.
در همین لحظه در زده شد و هوسی داخل آمد، با همان انرژی همیشگیاش گفت:
ـ سلام سلام، ینگه جان! به نظرم خبر نداری، فردا بخیر به ارغنداب میرویم، عروسی است.عروسی پسرِ کاکایم. باید لباس و چند چیز دیگر را آماده کنیم، عجله کن. | 79 |
| 7 | -زرلشت تر دی ښه وو،زریاب هم هغه خوښوله دا کابلی نجلی یی راوستی،اوس به وګورو چی څه کوی.
سرم را پایین انداختم.
عجیب است،بعضی آدمها اگر فرصتی پیدا کنند، زهرِ دلشان را یا با زبانشان میریزند یا با نگاهشان.
زندگیِ مشترکِ دو نفر چه ربطی به دیگران دارد؟
چرا بعضیها از خوشبختیِ کسی میترسند، حتی وقتی هنوز خوشبختیای وجود ندارد.
غذا خورده شد، دختران رقص و بازی کردند، اما در تمام این مدت من فقط به یک چیز فکر میکردم؛ اینکه آیا زریاب میآید یا نه؟
ساعت از یازده شب هم گذشت، اما خبری نشد.
من هم خستهتر از هر چیز و هر کس، سرم را روی بالشت گذاشتم و بیاختیار خوابم برد،
صبح با صدای بحث و دعوا بیدار شدم.
به نظر میرسید زریاب با مادرش در حال بحث است. آرام به سمت در رفتم، چون در این طبقه کسی دیگر نبود. شاید آنها با هم دعوا داشتند.
گوشم را به در نزدیک کردم تا بهتر بشنوم. صدا میآمد:
ـ پسرم، کجا بودی؟ عقلت را از دست دادی؟ میدانی چقدر نگران شدم؟ کسی شب عروسیاش هم اینطور ناپدید میشود؟
ـ مادر جان، حوصله ندارم. من از اول همینطور بودم، اگر دوست دارید یا ندارید، به من مربوط نیست.
من قبل از این ازدواج همه چیز را گفته بودم. بس است،تحمل ندارم شب و روز او را ببینم، بس است.
ـ پسرم چی میگویی؟ او دختر بیچاره چه گناه دارد؟ او همسر توست. لطفاً این کار را نکن، پشیمان میشوی. | 103 |
| 8 | #نه_دنیا_هست_نه_من_هستم
• نویسنده: #آواز_نی
• قسمت: ششم
راوی غزل «مادر زریاب»
نمیدانم از دست این پسر چه کنم؛ سر به هوا است. عشق، عشق گفته جان داد، اما نمیدانست چه ماری را دوست دارد. خوب شد درگیری پیش آمد، وگرنه باید تا آخر عمر آن مار دو رو را تحمل میکردم.
زریاب هم پسر ضدی است، میدانم آنقدر هم دوستش نداشت، فقط لج کرده و بس. از کودکی همین قسم بود؛ اگر سر چیزی لج میکرد، باید حتماً آن را به دست میآورد. اما این بار فرق میکرد؛ این مار زهر داشت. اگر بیش از حد برایش نزدیک میشد، زهر خود را در زندگی پسرم میپاشید. چه خوب شد که دور شد، خداوند همراهمان بود.
اما یگانه را چه کنم؟ دختر خوبی است؛ احترام و اخلاق که از همه مهمتر است را دارد. زیباییاش را که نگویم، همیشه میخواستم یک عروس به دل خودم داشته باشم که زیبا باشد، چون دو عروس دیگرم زیبا هستند، اما نه آنچنان که من میخواستم. یگانه دقیقاً همان عروسی است که من انتظارش را داشتم.
به ساعت نگاه کردم؛ شش عصر بود. باید تدارک میدیدم برای غذای شب. اما قبل از آن به اتاق یگانه و زریاب رفتم. در زدم که یگانه جواب داد: بیایین داخل.
پا گذاشتم داخل اتاق یگانه بالای تخت نشسته بود، اما زریاب نبود. از چهرهاش معلوم بود نه خوابیده، نه غذا خورده و گریه هم کرده است.
الهی بمیرم برایت، دختر نازم،
رفتم کنارش نشستم و گفتم:
– دخترم، زریاب کجاست؟
– بیرون رفته، شاید بیاید.
میدانستم دروغ میگوید، چون زریاب اگر بیرون برود به او اطلاع نمیدهد.
گفتم:
– دخترم، یک لباس سبکتر بپوش. میتوانی یکی از پنجابیهایی را که در الماری گذاشتیم بپوشی.
خوشحال شد و گفت:
– تشکر، خودم هم به همین فکر بودم.
آخ دخترک بیچارهام،من خودم رابطه شما را درست میکنم، خودم.
یگانه را تنها گذاشتم و رفتم برای تدارک شب، چون مهمان خیلی زیاد بود. اما رُها، خواهر یگانه، دقیق مقابلم قرار گرفت و گفت:
– سلام، خاله جان خسته نباشید.
فهمیدم میخواهد چیزی بپرسد، که حق هم داشت. یگانه تحمل میکرد، اما خواهرش که خیلی تندخو بود را کی تحمل کند؟
گفتم:
– همچنان دخترم، تو که خستهتر از من هستی. چطور بود، راحت بودید؟
– بلی، تشکر خاله جان. راستی زریاب کجاست؟
تیرم به هدف خورد. گفتم:
– جایی رفته، شاید شب دیرتر بیاید، چون یک مهمانی بزرگ بین دوستهایش است.
به نظر عصبی شد، اما چیزی نگفت. فقط گفت باشد و طرف اتاق یگانه رفت.
پسرم، از دست تو یک روز سکته خواهم کرد.
راوی یگانه
نمیدانم،شاید در فامیل زریاب عادی باشد که داماد از صبحِ روزِ اولِ عروسی خانه نباشد؛ چون رفتارِ مادرش کاملاً عادی بهنظر میرسید.
بعد از رفتنِ او،رُها داخل اتاق آمد.
وای خدا،چگونه توضیح بدهم؟
ـ یگانه، شوهرت کجاست؟
ـ خوب چند دقیقه پیش بیرون رفت. چرا؟
یکدفعه اخمهایش درهم شد.چند قدم نزدیکتر آمد و آهسته گفت:
ـ میدانی چیست؟ یک چیزی مشکوک بهنظر میرسد. تو هم میدانی، اما خودت را به نادانی زدی.
بعد دستانم را میان دستانش گرفت و ادامه داد:
ـ من فقط یک خواهر دارم و دوست ندارم کسی اذیتش کند؛ حتی اگر آن شخص، کسی باشد که بیشتر از هر آدمِ دیگری در زندگی دوستش داشته باشد.سکوت کردم.
ـ عشقِ تو به زریاب را میشود از چشمهایت خواند، یگانه،اگر کسی عشقِ معشوقش را در نگاهِ عاشق نبیند، کور است،نابیناست.
ـ آه، رُها،تو نمیدانی. نمیدانی که این من بودم که با دوستداشتنِ او کور و نابینا شدم.
این را فقط در دل گفتم؛برای خودم،
ـ یگانه، میشنوی؟
ـ اها جان بلی.
ـ لباست را تبدیل کن، بعد پایین بیا برای مهمانها. فردا ما هم حرکت میکنیم. انشاءالله که استراحت کرده باشی.
خواب بر چشمهایم سنگینی میکرد. نهتنها نخوابیده بودم، بلکه گرسنه هم بودم؛ اما هیچ میلی به غذا نداشتم. نمیدانم چرا،شاید دلِ آدم وقتی زیادی درد بگیرد، حتی گرسنگی را هم فراموش میکند.
ـ بلی، خوابیدم،میآیم.
رُها رفت و من هم آماده شدم.
موهایم را مرتب کردم و لباسِ پنجابیِ آبیرنگی، به رنگِ آسمانِ ، بر تن کردم.
وقتی پایین رفتم، خانه پر از مهمان بود. هرکس گوشهای نشسته بود و صدای خنده و صحبت در هوا میپیچید.
مادرِ زریاب نزدیکم آمد، دستم را گرفت و مرا روی یکی از مبلها نشاند.
تمامِ زنها با نگاههای کنجکاو مرا زیر نظر داشتند؛ اما چیزی که بیشتر از همه بیشتر برای شان جالب بود، نبودنِ زریاب بود.
آخر، داماد باید آنجا میبود،
مادرِ زریاب هم بعد از چند دقیقه مرا تنها گذاشت، چون سرگرم پذیرایی از مهمانها شد.
در همان لحظه، یکی از زنها با لبخندی ساختگی پرسید:
ـ دخترم، پشتو بلدی؟
لهجهٔ دریاش شیرین بود.
گفتم:
ـ نه خالهجان،متأسفانه هیچ بویی نمیبرم.اما خیلی خوب هم بلد بودم.
زن فوراً رو به زنِ کناریاش کرد و به پشتو چیزی گفت:وګوره دی ساده ته،پښتو هم نپوهیږی،میره یی هم د واده له لومری ورځ نه ورک دی او تښتیدلی دی،بعد خندید اما زنِ دیگر ادامه داد. | 85 |
| 9 | قدِ بلندش چنان بود که من، با همهی بلندیام در میان دختران، در کنار او کوتاه مینمودم.
پیشِ آینه ایستاد؛ موهای خیسش را بی رحمانه شانه میزد گویی با آنها در جنگ بود،و قطرههای آب، بیشتاب از میان تارهایش فرو میچکیدند.تا سرانجام دل به دریا زدم و لب به سخن گشودم.
-زریاب
پاسخی نداد؛ گویی نامش را هرگز نشنیده بود.
قدم پیش گذاشتم، روبهرویش ایستادم و بار دیگر صدایش زدم:
— زریاب،نگاهت را از من نگیر،من تشنهی نیمنگاهت هستم.
بیآنکه در چشمانم ببیند، سرد و بیاعتنا گفت:
— من نگاهم را ارزانی هر کس و ناکس نمیکنم،خوشحال شدی؟ حالا مرا تحمل کن.
آفرین، یگانه،موفق شدی.
با صدایی لرزان گفتم:
— زریاب، این جنگ و مسابقه نیست،و هرگز هم نخواهد بود. این، زندگیِ مشترکِ ماست،به بازیاش نگیر که پشیمان میشوی. مگر من چه کم دارم، هان؟ مرا وادار نکن به کسی حسادت کنم که حتی تا هنوز ندیدمش،زرلشت کیست؟ او هیچ است،من همسرِ تو هستم،نامش را خاطرت پاک کن،بس است،بس است! این سه ماهِ نامزدی، مثل سایه میان ما بود،چرا؟
لبخند تلخی زد و بیرحمانه پاسخ داد:
— هر کاری هم که بکنی، به او نمیرسی.هیچوقت. اینقدر خودت را حقیر نکن،محبت، گدایی نیست اما تو بیشرمانه گدایی میکنی.
-بلی،کنارِ تو به هر چیزی بدل میشوم؛ اگر لازم باشد، گدا هم میشوم،محبتت را گدایی میکنم. اما لطفاً با من بمان دور نشو. تو خودت دردِ عشق را چشیدهای اما به عشقِ دوم ایمان داشته باش ما میتوانیم خوشبخت بمانیم،
و اما زریاب گفت:
— بس است، یگانه لطفاً. حالا میروم جایی منتظرم نباش،هیچوقت. و دیگر از این حرفها نزن. تو خودت با دستانِ خودت این راهِ تاریک را انتخاب کردی،پس من بیتقصیر هستم.
ادامه دارد… | 78 |
| 10 | #نه_دنیا_هست_نه_من_هستم
• نویسنده: #آواز_نی
• قسمت: پنجم
کیک هم بریده شد
و رسمِ آیینهمصاف را بهجا آوردند…
اما زریاب حتی نیمنگاهی هم به من نکرد.
و من به اندازهی تمام دنیا نگاهش کردم.
هنگام بدرقه، برادرم سعید آمد…
پدر دومم.
مرا در آغوش گرفت،
و من، به اندازهی تمام دردهایم، در آغوشش گریستم…
کوشان، برادرم، برعکسِ سعید، بیشتر گریه میکرد.
حق هم داشت،
بعد از رفتن من، دیگر با چه کسی دعوا کند؟
از مادر و رُها چه بگویم؟
مادرم، «مهرو»، حتی نمیتوانست حرف بزند.
ساعت دو شب، محفل به پایان رسید.
با دعای خیرِ پدرِ زریاب و بزرگان قوم،
همه سوار موترها شدیم تا برویم…
همراه من، رُها و شوهرش «عمر» و برادرم کوشان بودند.
رُها با دختر کوچکش «رودابه» کنار من و زریاب در یک موتر نشست.
رُها،زریاب را زیر نظر داشت.
برخلاف من، او به این چیزها خیلی اهمیت میداد.
و عمر مثل همیشه در برابرش عاجز بود.
ساز بود، دُهل بود،
خوشی بود و سر و صدا بود…
تا رسیدن به کندهار، اصلاً نخوابیدم.
در عوض، تمام راه را به تماشای طبیعت گذراندم.
بالاخره اولین سفرم بود به جایی که قرار بود یک عمر در آن زندگی کنم.
ساعت هشت صبح به مقصد رسیدیم.
موتر مقابل یک درِ آهنیِ بزرگ و شیک متوقف شد.
از همان بیرون هم میشد حدس زد که خانهای زیباییست.
یا نه قصری برای خودش.
هنوز پایین نشده بودم که صدای شلیک و همهمهی شادی،همراه با موسیقی، همهجا را پر کرد.
در کابل هم این صداها را زیاد شنیده بودم.
میشود گفت با همین صداها زندگی کرده بودم.
با این حال، دلم لرزید.
ترسیدم مبادا آسیبی به کسی رسیده باشد.
در همین فکرها بودم که هوسی آمد،
درِ موتر را باز کرد و گفت:
ینگهجان، نترس. بالاخره عروسیِ پسرِ جنرال شاهین است.بدون فیر هوایی که نمیشود!
حالا صبح شده، وگرنه آتشبازی را هم میدیدی.
خیر باشد برای فردا شب.
تو فعلاً صبر کن، اسپند بیاورم، بعد داخل میروی، درست؟
فقط به حرکتِ سر اکتفا کردم و به رُها نگریستم.
دخترِ کوچکش هم گریه میکرد.
انگار بیقراریِ او از من هم بیشتر بود برای داخل شدن.بالاخره وارد شدیم.
اما قبل از آن، «قرآنِ شریف» را بالای سرِ من و زریاب گرفتند،شیرینی پاشیدند و گفتند باید با پای راست قدم به داخل بگذاریم.
ما هم همین کار را کردیم.
با این حال، هنوز یک رسم دیگر باقی مانده بود.
پتنوسِ را آوردند،درونش یک کاسه آب،
یک کاسه کشمش و نخود،و یک کاسه نقل.
باید با دستانم آنها را به پشت سرم پرت میکردم.یکییکی، با همان کاسهها.
در آخر، خودِ پتنوس را هم به عقب رها کردم.
صدای کف زدن و تشویق بلند شد،ما هم چنین رسمِ داشتیم.
ساعت تقریباً ده صبح شده بود،
و خستگی در تنِ همه خانه کرده بود
به داخلِ اتاقی که از این پس قرار بود به من و زریاب تعلق داشته باشد قدم گذاشتم.
چهقدر زیبا دکور شده بود.
رنگِ دیوارها ترکیبی از فیروزهای و سفید بود؛ آرام و دلنشین.
تختِ خوابِ بزرگی در وسط اتاق جا گرفته بود و در کنارش تنها یک میز و یک مبل ساده قرار داشت.
قالینهای دستبافِ وطنی با نقشونگارهای گرم، کفِ اتاق را آراسته بودند و الماریِ بزرگی در گوشهای ایستاده بود.
همهچیز کامل به نظر میرسید،بینقص.
نمیدانم سلیقهی چه کسی بود، اما عالی بود.
ای کاش سلیقهی زریاب میبود،
هرچند میدانم این فقط یک خیال است…
حمام کردم و لباسهایم را عوض کردم. از لباسهای سنگین و پرزرقوبرق بیزار بودم، اما باز هم رُها و مادرِ زریاب لباسی برایم آوردند که با مهرهدوزیهای درخشان، بیش از حد سنگین به نظر میرسید. چارهای نبود؛ پوشیدمش، هرچند وزنش روی تنم سنگینی میکرد.
صبحانه را نوش جان کردیم و بعد، یکییکی برای استراحت پراکنده شدند.
اما در تمام آن مدت، خبری از زریاب نبود،حتی نگاههای کوتاه مادرش هم بینگرانی نبود. رُها را با هزار بهانه فرستادم تا بخوابد؛ نمیخواستم کسی کنارم بماند و دلشوره ام را ببیند.
وقتی همه رفتند، من تنها ماندم،تا جایی که نفهمیدم چه وقت خوابم برد.
با صدای در از خواب پریدم. زریاب بود. حالش خوب به نظر نمیرسید؛ نه از بیخوابی، بلکه انگار از جگرخونی. کتِ سیاهِ دامادیاش را شل و آویزان روی شانههایش نگه داشته بود و چشمانش سرخ شده بودند.
بدون آنکه نگاهم کند، به سمت الماری رفت، پیراهنی سفید و اتوکشیده بیرون آورد و مستقیم به حمام رفت.
نه او چیزی گفت، نه من،تنها سکوت بود و سکوت…
سرانجام از حمام بیرون آمد. چه شگفت بود این آفرینشِ خداوند،گویی هر جامهای برای قامتِ او دوخته شده بود. چشمها و ابروهای سیاه و قیرگونش، همچون ژرفای شب، نگاه را در خود میبلعید. | 80 |
| 11 | اما با لبخندهای دروغین سعی میکرد همهچیز را عادی نشان دهد.
بالاخره در باز شد…
و زریاب وارد شد.
چشمهایش مثل جامِ شراب تیره و خیس بود—انگار گریه کرده بود.
بعید هم نبود.
گفت:
«مشکلی پیش آمده بود… پوزش مرا بپذیرید.»
با لباسهای سفید وارد تالار شدیم.
انگار همه بیقرار بودند برای دیدن عروس و داماد…
بعضیها در گوش هم پچپچ میکردند،
بعضیها شاید میگفتند: «بهبه، چه زوج زیبایی…»
بعضیها با حسادت نگاه میکردند،
و بعضیها… با بغض.
زریاب هیچ کششی به محفل نداشت.
جسمش اینجا بود، اما روحش جای دیگری سیر میکرد…
همه تحفههایشان را آوردند.
مادرِ زریاب گردنبند طلا، تاج طلا، دستبند، کمربند و خیلی چیزهای دیگر گرفته بود؛
به گفتهی خودش، عروسِ جنرال شاهین باید بیشتر از اینها داشته باشد.
آخرین عروسیِ پسرش بود…
مادرم هم برایم شش عدد چوری طلا و یک گردنبند خریده بود.
رُها و برادرانم هرکدام انگشترهای زیبا.
بیشتر هدیهها طلا بود…
اما شاید باور نکنید—هیچکدام به دلِ من نبود.
ای کاش هدیهای کوچک بود،
اما راهی به دلم پیدا میکرد…
آنها فقط به بزرگی و قیمتش فکر میکردند.
رُها هم طبق رسمِ کارد رقصید
و ده هزار از زریاب گرفت.
زریاب بیمیل بود؛
فقط پول میداد تا زودتر کارد برسد و محفل تمام شود.
بیقراری و ناخوشی در نگاهش موج میزد… | 93 |
| 12 | #نه_دنیا_هست_نه_من_هستم
• نویسنده: #آواز_نی
• قسمت: چهارم
بلاخره دود و دعا هم تمام شد.
چشمنظر هم در جیبهایم گذاشتند و قرار شد به نکاحخانه برویم.
این نکاحِ من، برای بارِ سوم بود،بارِ اول با کسی که دوستش داشتم،و تمامِ وجودم در لحظهی نکاح میخندید.
اما همان زندگی، زیاد دوام نیاورد.
روزی که سه بار طلاق گفتم،سه بار تا مرزِ سکته رفتم و برگشتم.
بارِ دوم هم با یگانه بود،و حالا بارِ سوم هم باز با یگانه.
با خود گفتم:
الهی دیگر نکاح در قسمت من نباشد،
به نکاحخانه رفتیم و نکاح برای بارِ دوم هم بسته شد.
اما چون یگانه پدر نداشت،برادرِ بزرگش و سرپرستشان، سعید، تمام اختیار را به دست داشت.
مهریهای جالبِ گذاشت،درخواستی از طرف یگانه بود،هزار شاخه گلِ سرخِ تازه.
با خود فکر کردم،
شاید میداند که هیچ وقت یک پشتون زنِ خود را ترک نمیکند یا طلاق نمیدهد،برای همین این شرط را گذاشته،خیلی زیرک است.
:ای کاش برای یکبار هم که شده، پیش از قضاوتِ نادرستِ کسی، او را از چشمهایش بخوانیم؛ شاید آنوقت همهچیز فرحبخشتر شود.
-پاهایم یارای قدمگذاشتن نداشتند. هرکس به صورتم نگاه میکرد، میفهمید که به جبر و اکراه مرا به اینجا آوردهاند.
اما برادرم، سامیع که بهترین دوستم هم بود کنارم ایستاد و گفت: درکت میکنم، آسان نیست. اما خوشحال باش؛ مبادا روزی از کردهات پشیمان شوی،آنوقت چه سود؟
فارغ از همهچیز، فقط گفتم: باشد، لالا جان، گپی نیست.
انگار همه امشب مستِ لبخند بودند، اما تنها من مستِ خفا.
به یگانه که نگاه میکردی، انگار چشمانش فریاد میزدند که برای امروز چقدر بیقرار بوده است.
عکاس گفت: نزدیک شوید و دستهای همدیگر را بگیرید.
آن لحظه باید تمام حرکاتم تحتِ سلطهٔ مادر و برادرم، سامیع، میبود؛ انگار بدنم را به گرو گذاشته بودم.
برای بار دوم، دستهای یگانه را در دستانم قفل کردم. دستانش داغ بود، همچون کوغِ آتشِ در زمستان.
آهنگی از جاوید شریف، «هدیه»، پخش شد. هر بار که به آن بخش میرسید«تو هستی هدیهٔ از خدا»در دلم پوزخند میزدم. بلی، هدیه است؛ آن هم چه هدیهای.
سرم رو به پایین بود، انگار میخواست سقوط کند. از مهمانها شرم داشتم. میفهمیدم که فریب است، اما آنها چه؟ آیا آنها هم میدانستند؟
راوی: یگانه
نمیدانم چرا نگاهم نمیکند. آیا چهرهام دلفریب و برازنده نشده بود؟
خیر، میگذرد،باید از عروسیام لذت ببرم. مگر چند بار در تمام زندگیام این حس را تجربه میکنم؟
برای من، اول زریاب است و آخر هم زریاب. اغراق نمیکنم؛ چون دوست ندارم اغراق کنم. اما اگر او نباشد، دنیا هم برای من نیست…
تالار خیلی زیبا شده بود. دختران، همانند حورهای بهشتی، دور تا دور استیجِ رقص میرقصیدند و با ناز و عشوه با پسرانی که در تالار حضور داشتند، شوخی میکردند. بعضی از پسرها عرق میریختند و بعضی دیگر انگار قند در دلشان آب میشد.
زریاب بعد از ده دقیقه نشستن، تنهایم گذاشت و رفت. اما مادرش به اوضاع سر و سامان داد و گفت که نزد دوستانش رفته است.
من به نقطهای نامعلوم خیره شدم،تا اینکه دوباره خودم را در اتاق عروس یافتم. باید لباسهای سپیدم را بر تن میکردم.
مدل موهایم را دوباره درست کردند. به رنگش دست نزده بودم؛ رنگ طبیعیاش را دوست داشتم. رنگ لبم را به سرخی انار درآوردند و دستهگل عروس را در دستانم گذاشتند.
مادرم، با اشکی که در چشمانش حلقه زده بود، چند قدم به سویم آمد و مرا در آغوش گرفت. چقدر به بوی تنش و گرمای آغوشش نیاز داشتم…
آرام در گوشم گفت:
«همیشه دوستت دارم، دخترم؛ حتی در نبودت. اما تو باید برای شروع زندگیات بروی. از امروز، در اصل زندگی تو آغاز میشود. زندگیای که تا حال داشتی، کذب حسابش کن؛ چون دردی نداشت. بخواهی یا نخواهی، زندگی متأهلی و مشترک درد دارد، حتی اگر مردی خوب و شایسته کنارت باشد…»
چقدر حق میگفت، این فرشتهی زمینی…
دستانش را فشردم و در چشمانش نگاه کردم. فقط به یک کلمه اکتفا کردم:
«چشم، مادرِ خوشقلب من.»
چون اگر بیشتر میگفتم، میدانستم سیلاب اشک بر گونههایم میرقصد…
لبخندی زد و رو به مادر زریاب گفت:
«زریاب، پسرم کجاست؟ خوب نیست مهمانها منتظر بمانند.»
مادر زریاب، با اضطرابی که در چشمان خاکیاش موج میزد، پاسخ داد:
«میآید… همین حالا با او تماس گرفتم.
ساعت از دوازده شب گذشت و از زریاب هیچ خبری نشد؛ نه تماسی، نه پیامی، نه حضوری…
دو ساعت میگذشت. مادرم عصبی شده بود.
رُها کنار گوشم مدام نق میزد: «دختر، چی شد شوهرت؟»
و من میان این پرسشها و پاسخها گیر افتاده بودم…
در چهرهی مادرِ زریاب، سراسیمگی موج میزد؛ | 84 |
| 13 | اما فرقِ من با آنها این است که سامیع و هیواد با کسانی ازدواج کردند که خودشان انتخاب کرده بودند،کسانی که دوستشان داشتند.
اما من،من به جبر با کسی پیوند بسته ام.
که حتی نگاه کردن به او برایم دشوار است.
انتخابِ اولِ من، زرلشت بود دخترِ کاکایم.
ما حتی نکاح کرده بودیم،همهچیز خوب پیش میرفت،
تا اینکه درگیری میانِ خانوادهها آغاز شد.
و زرلشت،
همان زرلشتی که همسرِ نکاحشدهی من بود،خانوادهاش را انتخاب کرد نه مرا.
لبخند تلخی روی لبهایم نشست.اما اگر من در جای او میبودم،او را انتخاب میکردم.
چون عشق تنها یکبار درِ خانهی آدمی را میزند.
و اگر آن در بسته بماند دیگر هیچچیز، همانِ نمیشود که باید میشد.
با صدای مادرم از افکارم بیرون شدم.
گفت:
-پسرم چه زیبا شدی ماشاءالله،هیله دخترم، بیا اسپند را بگیر که لالا و ینگهات را اسپند کنم. حله زود شو، که چشم نخورند.
بعد هم زیر لب شروع کرد به دعا خواندن
با آن حرارتِ همیشگیاش، با آن اغراقِ شیرینِ مادرانه.
اما راستش را بخواهی،آنقدر هم همهچیز زیبا نبود.
مادرها همیشه اغراق میکنند،برایشان، حتی غم هم اگر کمی نور داشته باشد، میشود شادی. | 110 |
| 14 | #نه_دنیا_هست_نه_من_هستم
• نویسنده: #آواز_نی
• قسمت: سوم
به طرفِ حمام میرفتم که مادرم صدایم زد:
یگانه، دخترم،یک لحظه بیا.
برگشتم.
مادرم کنار در ایستاده بود و گفت:
شیر گرم کردیم،میگویند قبل از نکاح اگر با شیر غسل کنی، سپیدبخت میشوی.
خندهام گرفت، کمی هم تعجب کردم.
-مادر، اینها خرافات است.
مادرم نزدیکم آمد دستانم را در دست های زیبایش گرفت و گفت:
-دخترم، لطفاً. وقت داریم تا نماز. همین حالا غسل کن، بعد نمازت را ادا کن دلِ من هم آرام میشود.
چند لحظه فکر کردم،دلم نیامد مخالفت کنم.
شاید چون آخرین صبحی بود که در این خانه بودم،
و نمیخواستم با “نه” گفتن، چیزی را خراب کنم.
آهسته گفتم:
-باشد مادر.
خوشحال شد انگار که واقعاً خوشبختی من در همین غسل کردن خلاصه میشود.
ورفتم به طرفِ حمام.
وقتی همهچیز تمام شد، به اتاقکِ خودم برگشتم.
همان اتاقِ کوچکی که برایم یک دنیا بود.
چقدر دوستش داشتم.
در هر گوشهاش، در هر دیوارش،زندگی بیست و دو سالِ من بود.
چشم چرخاندم،
خواستم همهچیز را برای آخرین بار به خاطر بسپارم.
بعد، به طرفِ آیینهٔ قدنمای که کنارِ در نصب بود رفتم.
مقابلش ایستادم،دختری را نشان میداد مرتب، آراسته،شاید هم زیبا.
اما
این زیبایی به چه دردم میخورد وقتی همسرم آن را نمیبیند؟
نفس عمیقی کشیدم.
نه،خیر باشد.
محکم با خودم گفتم مثلِ تمرین یوگا:درست میشود.
به من یگانه میگویند.
انگار داشتم خودم را قانع میکردم.هیچ چیز ناممکن نیست.
و با همین فکر،
ایستادم میانِ خودم و آیندهای که هنوز نمیشناختمش
لحظهای به خودش خیره شد،
به دختری که در آیینه ایستاده بود.
زیبا نبود؟نه،دروغ چرا زیبا بود.
پوستی به سفیدیِ شیر،
چشمانی سیاه و سرکش،بینیِ قلمی،
لبانی گوشتی و خوشفرم،
هرکسی میدید، بیتردید میگفت: عروس، مثل ماه است.
اما چرا؟چرا برای زریاب، این همه زیبایی هیچ نبود؟
یک فکر سمج، در دلش پیچید:
شاید مشکل از من نیست.
اما سریع سرش را به دو طرف تکان داد.
مثل کسی که بخواهد فکر خطرناکی را از ذهنش بیرون کند.
نه.
نباید اینطور فکر میکرد.
نفس عمیقی کشید و لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست،خوشحال باش دختر هیچ روزی مثلِ امروز در زندگی ات تکرار نخواهد شد.
فقط یکبار،فقط یکبار کامل پا به زندگیاش بگذارم.همهچیز درست میشود.
خودم درستش میکنم.
راوی: زریاب
با برادرِ بزرگم، سامیع، به آرایشگاهِ مردانه آمدیم.
قرار بود سر و صورتِ داماد اصلاح شود.
اما دلِ داماد را چه کسی اصلاح میکند؟
از صبح که چشم باز کردم، باز هم همان تصویر به سراغم آمد.
عکسش هنوز در بکسِ پولم است،زرلشت..
با انگشت، گوشهی بکس را لمس کردم؛ انگار میتوانستم از میانِ آن کاغذ سرد، گرمای حضورش را حس کنم.اما عکس،فقط عکس است
ای کاش آدمهای داخلِ عکس، کنارِ آدم میماندند.
آنوقت شاید زندگی اینقدر سخت نمیشد،شاید فاصلهها اینقدر بیرحم نبودند.
صدای قیچی مرا به خود آورد.
مدتها بود به خودم نرسیده بودم.
وقتی کار اصلاح تمام شد و به آیینه نگاه کردم، برای لحظهای خودم را نشناختم.انگار چند سال جوانتر شده بودم،اما چه فایده؟
در این بیستوپنج سالگی،
دلِ من خیلی وقت است که از سی سال هم گذشته…
سامیع از گوشهی آیینه طرفم دید.
نگاهش تیز بود،قسمی که گویی چیزی را فهمیده باشد.
گفت:امروز باید خوشحالتر از این باشی.
لبخند کمرنگی زدم.و گفتم:هستم.
اما خودم هم فهمیدم که دروغ میگویم.
سامیع چیزی نگفت.
فقط چند لحظه به من دید، بعد آهسته نزدیکتر شد.
-زریاب
صدایش پایینتر شد،باز هم به او فکر میکنی؟
چیزی نگفتم.سکوتم، جوابش بود.
سامیع نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد.
امروز روزِ عروسیات است،این راهی که رفتی، برگشت ندارد.
نگاهم را از آیینه گرفتم.
برای لحظهای، همهچیز در نظرم تار شد.
آهسته گفتم:بعضی راهها،از همان اول هم اشتباه انتخاب میشوند.
سامیع اخم کرد.
-پس چرا ادامهاش دادی؟
سؤالش ساده بود،اما جوابش نه.
چشمهایم را بستم.
تصویرِ زرلشت، مثل همیشه، روشن در ذهنم آمد.
-چون بعضی وقتها،آدم مجبور میشود.
سامیع دیگر چیزی نگفت.
فقط دستش را آرام روی شانهام گذاشت.
نه دلداری داد، نه سرزنش کرد.
فقط گفت:امیدوارم آخرش پشیمان نشوی.
-
در مقابلم عروسی قرار داشت که خیلی خوشحال به نظر میرسید.
نمیدانم چرا؟
شاید به این خاطر که عروسِ یکی از جنرالهای پولدار و بانفوذِ حکومت شده بود.
بلی.پدرِ من یک جنرال نظامی است.
جنرال شاهین اتل.
او را دوست دارم خیلی همیشه رفتارش با من پر از مهر بوده.
نه تنها با من، بل با خواهرانم هوسی و هیله،
و برادرانم هیواد و سامیع. | 91 |
| 15 | نمیدانستم بارِ دیگر چه زمانی این خانه را خواهم دید،اما یک چیز را خوب میدانستم،
هیچ روزی در اینجا طعمِ غم را نچشیدم،
شاید پدرم نبود،با تمامِ وعده هایش مرا ترک کرده به خاک پناه برده بود،اما برادرانم،خواهرم و مادرم تمامِ من بودند،
این خانه برایم پر از خاطره بود،خاطرههای ساده، اما گرم و دل انگیز.
هر صبح، صدای خنده و دویدنِ برادرزادههای کوچکم یاس و هژیر تمامِ حویلی را پُر میکرد،
چقدر زود همهچیز پشتِ سر میماند.
انگار میخواستم هر چیزی را با خودم ببرم.
اما نمیشد.باید میرفتم،
به سوی زندگیای که هنوز برایم ناآشنا بود،
به سوی مردی که هنوز در دلش جایی برای من باز نکرده بود،
اما با این همه، در دلِ خود یقین داشتم:
او هم روزی مرا دوست خواهد داشت.
شاید نه امروز،شاید نه فردا،اما محبت، اگر صادق باشد،راهش را پیدا میکند. | 79 |
| 16 | یا میدانست،و خود را به نادانی زده بود؟
همین که پایش را به اتاق گذاشت، نگاهش بیاختیار به او افتاد.
دختری با لباسهای افغانی به رنگِ انار،
چادری از جنسِ حریرِ نازک که بهطرزی ماهرانه بر سرش افتاده بود،و زیباییای که واقعاً هم زبانزدِ عام بود.
قدِ بلندش در میان جمع دختران بیشتر به چشم میآمد،موهای سیاهِ قیرگون،ابروهای کشیده،چشمهای نافذ،و لبانی به رنگِ انار.
شاید برای هر کسی، اینها کافی بود تا شیفتهاش شود.
شاید برای مادرِ زریاب هم، همین زیبایی دلیلِ همهچیز بود.
اما چرا زریاب، بر خلافِ میلِ دیگران،این همه زیبایی را دوست نداشت؟
در همان لحظه، بیاختیار به یادِ نامزدِ قبلیاش افتاد،«زرلشت»
دختری که، هرچند به زیباییِ همسرِ فعلیاش «یگانه» نبود،
اما زریاب عشق را در نگاهِ او خلاصه میکرد.
یا شاید،شاید آنچه میانشان بود، عشق نبودفقط شیفتگی بود و بس.
یا حسِ مالکیتی که در دلش ریشه دوانده بود.
شاید هم مانندِ طفلی بود که روی چیزی لج کرده باشد،چیزی که باید حتماً به دستش میآورد،حتی اگر نمیدانست چرا.
و حالا، میانِ این همه شایدخودش هم نمیدانست کدام حقیقت است و کدام توهم.
اما مگر ما میدانیم زندگی چه نقشههایی برایمان کشیده است؟
با صدای خواهرش «هوسی» از افکارش بیرون کشیده شد.
لالا، چی شد گلهایی که من سفارش داده بودم؟هوسی پرسید.
زریاب که انگار تازه به خودش آمده بود، لحظهای مکث کرد.
نگاهش روی جمعی که در اتاق بودند چرخید؛ «یگانه»، «هوسی»، و «رُها» که خواهر یگانه بود.
اول با ادب سلام و احوالپرسی کرد،بعد، گلها را به هوسی دادو گفت:
بگیر،فقط پنج دانه است.
هوسی گفت:
فرقی نمیکند لالا جان، برای دیکورِ ظرفِ حنا است. آهان، راستی عکاس هم باید بیاید و چند قطعه عکس بگیرد. آماده هستین؟
زریاب با عصبانیت که در صدایش بود پاسخ داد:
نخیر، هیچ ضرورتی به عکس گرفتن نیست.
او نمیدانست با همین چند کلمه، چقدر دلِ یگانه را میشکند،
اما یگانه خاموش ایستاده بود؛
نه اعتراضی، نه پرسشی، نه حتی نگاهی.
شاید حرفی برای گفتن نداشت،
یا شاید میدانست اگر هم چیزی بگوید، کسی آن را نخواهد شنید،
_
دستهایت را محکم بگیر، خواهر جان، نباید باز کند! رُها گفت.
اما هیچکس از حالِ این دو خبر نداشت،
یکی در دلش ناامیدی از همسرِ آیندهاش سنگینی میکرد،
و دیگری گمان میبرد به سوی بدبختی قدم میگذارد،فقط گمان.
با این حال، یگانه دستهایش را شلتر از آنچه انتظار میرفت، پشتِ سرش گرفته بود.
انگار نه مقاومت میکرد، نه تسلیم میشد.
و شاید زریاب هم تلاشی برای رها کردن آن نداشت.
در همین لحظه، مادرِ زریاب «غزلخانم» وارد صحنه شد.
با آرامشی حسابشده پیش آمد،دستهای عروس را گرفت و یک انگشتر طلایی به شکلِ گل در انگشتش گذاشت.
زنی بود که خوب میدانست چگونه اوضاع را به نفعِ خود و خانوادهاش پیش ببرد،اما به هر حال زنِ محترم و مهربانی بود.
راوی: یگانه
بالاخره حنابندان هم تمام شد.
هرچقدر میخواهم حرف بزنم، توانش را ندارم.
نه اینکه چیزی برای گفتن نباشد.نه
بلکه در برابر او، زبانم سنگین میشود.
یا شاید،شاید اصلاً نمیخواهم چیزی بگویم.
چرا نمیفهمد که چقدر دوستش دارم؟
برای یک زن، هیچ چیز بزرگتر و والاتر از عشقِ شوهرش نیست.
مگر گناه است،که زنی طالبِ عشق شوهرش باشد؟پس چرا او نمیفهمد؟
وقتی تازه نامزد کرده بودیم، به من گفت که کسی دیگر را دوست دارد.
گفت باید به خانوادهام بگویم که او را نمیخواهم و از این ازدواج جدا شویم.
اما،مگر میشود؟من یک دختر بودم.
اگر یک دختر چنین کاری کند، میگویند حتماً کسی را دوست دارد،یا بد است،یا راهش را بلد نیست.
اما هیچکس، هیچوقت، یک دختر را درک نمیکند،بهخصوص یک دخترِ افغان را.
با خودم فکر کردم بعد از عروسی همه چیز درست میشود.
برای همین گفتم: من راضی هستم برای ازدواج..!
گفتم بلاخره همه چیز تغییر خواهد کرد.
میدانستم که در دلش کسی دیگر هست،نامزادِ سابقش،و مهرش هنوز از دلش نرفته.
اما با خودم میگفتم:
شاید اگر من صبور باشم،شاید اگر محبت کنم،
شاید این دو نفرِ غریبه، کمکم “ما” شوند.
قبل از اینکه نکاحمان بسته شود، فقط همین را در ذهن داشتم:
شاید محبت من برای هر دوی ما کافی باشد،اما ای کاش اینطور بود،شاید محبت و عشق من حتی به خودم بسنده نباشد،چه برسد برای هر دویمان،صبح، با صدای اذانِ نمازِ فجر، چشم گشودم،هنوز هوا نیمهتاریک بود، اما خانه بوی زندگی میداد؛آهسته برخاستم.
پای برهنه، آهسته از یک اتاق به اتاقِ دیگر رفتم،همهجا را نگاه کردم،دیوارها را، پنجرهها را،
گوشههایی را که سالها با من نفس کشیده بودند. | 74 |
| 17 | #نه ـ دنیاـ هست ـ نه من ـ هستم
قسمت اول
راوی زریاب
پاییزِ سال ۱۳۹۸
کاکا جان،کاکا جان، خیر است؟ این گلهای مرا بخرین. دیر شده، میخواهم به خانه بروم. تنها پنج شاخه مانده؛ هر کدام ده افغانی میشود،پنجاه افغانی. لطفاً، کاکا جان.
اما او با بیحوصلگی دستش را تکان داد.
پس شو، دخترک! میخواهم حرکت کنم. تهمت ناق میمانین، بعد میگویین ما را زیر موتر خود کدن.
دخترک یک قدم نزدیکتر شد، صدایش نرمتر اما مصرتر:
لطفاً، کاکا،فقط همین پنج شاخه مانده.
با عصبانیت نگاهش کرد.
گفتم دور شو! حوصله ندارم. برای کی بخرم، هان؟ کی؟
برای مادری که به دلِ خودش راهِ زندگی و آیندهی مرا انتخاب میکند؟
یا برای کسی که مرا بهخاطر خانوادهاش ترک کرد؟
اها یا برای دختری که خوشحال است با یک آدم پولدار و غنی مثل مه ازدواج کند؟ هان؟و خوشی مه هم برایش ارزشِ ندارد؟
دخترک لحظهای به او نگاه کرد،و درک کرد، شایدکوچکتر از او بود اما گذرِ زندگی او را پخته تر از هر مردی کرده بود،لبخندِ کم رنگی بر روی او پاشید،
بعد گفت:
دردت چیز دیگریست، کاکا جان،ناحق بالای مه عصبی نشو.
اصلاً آدمی که هدفش را نمیداند، نباید پیش برود.و بعد رفت.
زریاب به عصبانیت به رفتنِ دخترک نگاه کرد،
چند لحظه همانطور خشک مانده بود، انگار چیزی در درونش گیر کرده باشد.
بعد ناگهان شیشهٔ موتر را بالا کشید و با مشت محکم به داشبورد کوبید.
دوباره و دوباره بیآنکه بداند دقیقاً چه میکند.
آنقدر عصبی بود که میخواست تمام شیشههای دنیا را بشکند، طوری که دیگر هیچ شیشهای باقی نماند.
او با شکستنِ شیشه ها، دردِ شکستنِ خودش را پنهان میکرد.
اما هیچ صدایی، هیچ ضربهای نمیتوانست آن شکستهگی را خاموش کند.
اسمِ مادرش روی صفحه ظاهر شد؛ «قلبم» با یک ایموجی قلبِ سرخ در کنارشخودنمایی میکرد،زریاب مکث کرد.
عصبی بود از همهکس و همهچیز. حتی از مادرش.
چون در نگاه خودش، شاید بیشترین تقصیر در این حال و روزِ او، از همان کسی بود که حالا پشت خط بود.
اما با این همه خشم، در برابر او عاجز بود.
-بلی
پسرم کجا هستی؟ زود بیا، حنابندان است. همه منتظر تو هستند. باید به دست عروس حنا بگذاری، بیا حله.
زریاب لحظهای نفس گرفت بعد گفت:
نمیشود، مه نمیآیم مادر همین که به عروسی هم بیایم، بسیار است.
صدای مادر تیزتر شد، انگار نگرانی و دستور در هم آمیخته باشد:
پسرم مرا عصبانی نساز! زود شو، کجا گم هستی؟ هم چند دسته گلِ سرخ تازه هم بگیر. برای اینکه هوسی خواست،زود باش.
و قبل از آنکه زریاب چیزی بگوید، تماس قطع شد.
با خود گفت:های یعنی به دخترک محتاج شدم؟
کاش کاش منی وجود نداشت،همهچیز سادهتر میبود.
ترافیک کابل هم که مثل همیش بود. نزدیک به نیم ساعت میشد که زریاب در ازدحام موترها گیر مانده بود.
با بیحوصلگی از موتر پیاده شد.
چشمش افتاد به دخترک که زیر باران، با همان دستهگلها ایستاده بود؛ در هوایی نسبتاً سرد، تاریک و سنگینِ شب.
صدایش زد:
هی دخترک، اینجا بیا!
دخترک بیدرنگ جواب داد:چرا؟
زریاب گفت:برای گلها!میخرم شان.
اما دخترک گفت:برای شما نیست.
زریاب با تعجب به او نگاه کرد:چرا؟
دخترک آرام و کوتاه گفت:
چون شما نمیدانید برای کی میخرید.برای همین.
زریاب با عصبانیت و بیحوصلگی گفت:
چه ربطی دارد؟ بیار گلهایت را. ناوقت شده، خوش ندارم که بخرم اما مجبورم چون دستور از بالا است.
دخترک که انگار دیگر حوصلهی بحث نداشت، و به پول هم احتیاج داشت فقط گفت:
پنجاه افغانی.
زریاب بدون تعلل دست در جیبهای پیراهن و تنبان سفید و اتوکشیدهاش برد.
صد افغانی بیرون کشید و به او داد.
پنجاه افغانی هم از طرف مه به تو…!
گلها را گرفت،و بدون اینکه عقبش را هم نگاه کند رفت…
#نه_دنیا_هست_نه_من_هستم
• نویسنده: #آواز_نی
• قسمت: دوم
موترش در مقابلِ درِ بزرگِ سیاه رنگ متوقف شد،
خانهٔ همسرِ آینده اش.
همسری که هیچ میلی به ازدواج با او نداشت،
چون در دلش باور داشت که هنوز عاشقِ کسِ دیگری است.
لحظهای به در خیره ماند، بعد دستش را دراز کرد و زنگ را فشرد.
چند ثانیه بعد، در باز شد.
خُسربرهاش کوشان با لبخندی رسمی دمِ در ایستاده بود.
خوش آمدی،زریاب جان.
زریاب بیآنکه لبخند بزند، گفت:
خوش باشی،کجا هستند؟
کمی کنار رفت و راه را باز کرد،
بیا داخل، همه مصروفِ صرفِ غذا هستند.
زریاب داخل آمد.بی میل و بی حرکت بر عکس دیگر داماد ها که در لباسِ خود نمیگنجند در شبِ حنای خود،او را به خانهای که عروس در آن بود، رهنمایی کردند.
زریاب با هزاران جبر و اکراه قدم به داخل گذاشت.
از چهرهاش بهوضوح پیدا بود که از این وصلت ناراضیست.اما آیا همسرِ آیندهاش این را نمیدانست؟ | 101 |
| 18 | درود عزیزان، این هم از ختم این رمان. نظریات تان را با ما شریک سازید و منتظر رمان جدید باشید. رمانِ پیشرو که قرار است نشر شود یکی از بهترین رمان هاییست که خودم مطالعه کردیم، البته رمان حقیقیست. منتظرش باشید | 147 |
| 19 | این دیدگاهها وارد جامعه میشوند.
عواقب انتخابها را ما زمانی درک میکنیم
که دیگر برای ما مفید و کارآمد نباشد،
و دیگر نمیتوان برق آن را احساس کرد.
اگر بهار داستان خود را به کسی میگفت،
یا نصیحت میشد، یا قضاوت…
اکنون دوستان، دیدگاه خود را
دربارهی این رمان با ما شریک سازید.
«این داستان با هدف آگاهیبخشی نوشته شده
و بازتاب واقعیتهای تلخ اجتماعی است.»
دوستان عزیز
رمان زیبای "آخرین اشتباه" با همهی فراز و فرودهایش به پایان رسید.
دوستان عزیز، از صمیم قلب سپاسگزارم که تا پایان با ما همراه بودید. این داستان برگرفته از واقعیتهای زندگی است و امیدوارم از خواندنش لذت برده باشید. این اولین رمان من بود و خوشحالم اگر توانسته باشد لحظاتی شیرین و تأملبرانگیز برایتان بسازد.
تشکری ویژه از الناز جان که این رمان را در کانال خود به اشتراک گذاشت و با مهربانی از من حمایت کرد؛ سپاس بیکران! 🤍🫶
و از مصور جان که در تمام مسیر کنارم بود و با محبت و کمکهایش مرا همراهی کرد، قلباً سپاسگزارم ❤🩹
و از شما دوستان گرامی، تکتک، که با همراهی و دلگرمی خود، انگیزه و روح رمان را زنده نگه داشتید، بینهایت سپاس!
دوستان عزیز!
لطفاً نظرات، احساسات و برداشتهای خود را دربارهی رمان با ما شریک سازید. صدای شما، چراغ امید و دلگرمی برای ما نویسندگان است.
لایک و حمایتتان را فراموش نکنید و با ما همراه باشید برای رمان بعدی.
♡ سودابه محمودی. پیام نویسنده:
عزیزان،
با قلبی پر از احساسات، این رمان را برای شما به رشته تحریر درآوردم. این داستان از زندگی واقعی، انتخابها، اشتباهات و مسیری سخت روایت میکند که شاید هر یک از ما در زندگیمان آن را تجربه کردهایم یا خواهیم کرد. به امید اینکه این داستان به شما کمک کند تا درباره خودتان، اطرافیانتان و دنیای پر از پیچیدگیها بیشتر فکر کنید.
ما در دنیایی زندگی میکنیم که انتخابهایمان میتوانند سرنوشتساز باشند. گاهی اوقات، کوچکترین تصمیمات میتوانند بزرگترین تغییرات را در زندگیمان ایجاد کنند. این رمان به یادآوری این نکته میپردازد که باید هوشیار و آگاه باشیم و از فرصتها به درستی استفاده کنیم.
امیدوارم از خواندن این داستان لذت برده باشید و نکات ارزشمندی از آن گرفته باشید. با تشکر از شما که با من در این مسیر همراه بودید و با بازخوردهای شما میتوانم به نوشتن ادامه دهم.
هر رمانی بخشی از زندگی نویسنده است، و این رمان یک گوشه از دنیای من است که با شما به اشتراک گذاشتم. منتظر باشید برای رمانهای بعدی که در راه است.
با احترام و عشق،
سودابه محمودی
#پایان
اگر پسندیدید، لایک کنید و دیدگاهتان را با ما شریک بسازید!❤️ | 153 |
| 20 | شب جمعه.
بهار جسور را در آغوش گرفت،
خوب بوییدش،
بارها بوسیدش،
انگار میخواست عطرش را تا ابد در دل نگه دارد.
بعد وضو گرفت
و به نماز ایستاد.
در سجده رفت…
سجدهای طولانی…
آنقدر طولانی
که دیگر سر از سجده برنداشت.
همه فکر میکردند هنوز در نماز است…
ساعتها گذشت.
عمر با نگرانی نزدیک شد،
دست بر شانهی بهار گذاشت…
بهار افتاد.
دستها و پاهایش سرد شده بود،
چشمانش بسته بود.
جسور در آغوش مادرش گریه میکرد…
رنگ از چهرهی عمر پرید.
همان اتفاقی افتاده بود که همیشه از آن میترسید.
بهسرعت او را به شفاخانه رساندند،
اما داکتران گفتند:
«مدتهاست قلب خانم بهار ایستاده…
زندگی سرتان باشد.» 😭
بعد از این حادثه،
ایمان به خدا در دلها عمیقتر شد.
خداوند واقعاً بهترین نویسندهی تقدیر است؛
او آگاه بود که سرنوشت بهار
اندکی پیچیده است…
بهار همانگونه که آرزو داشت،
با شهادت از دنیا رفت.
بیستونه ساله بود؛
جوان،
با قلبی پاک.
خدا زود او را نزد خود خواست…
وقتی جسور دید همه گریه میکنند،
آنقدر گریه کرد
که اشکهایش سنگ را آب میکرد.
عمر بیصدا اشک میریخت،
چون بهار را با تمام وجود دوست داشت.
رضوان، عطیه،
طنین،
مادر و پدر عمر و بهار…
شفاخانه پر از ناله و فریاد شده بود.
عمر:
با شنیدن حرف داکتر،
تمام شفاخانه صدای فریادم را شنید…
اما بهار دیگر میان ما نبود.
وقتی او را با کفن از شفاخانه بیرون آوردند
و داخل تابوت گذاشتند،
دلم میخواست از میان آن تابوت بیرونش بکشم…
اما دستهایم قفل شده بود،
هیچ کاری از من ساخته نبود.
بهار رفت…
گریه میکردم و میگفتم:
بهار جوان بود، آرزو داشت، قوی بود…
تو بیوفایی کردی…
تو گفتی فراموشم نکن…
تو گفتی تنهایم نمیگذاری…
اما چشمانش بسته بود…
مراسم جنازهی بهار
وقتی بهار را داخل قبر گذاشتند
و خاک بر رویش ریختند،
بعضیها میگفتند:
«خوشبهحالاش که در ماه مبارک رفت
و شهادت نصیبش شد…»
اما همانها اشک میریختند.
کسی جرأت نداشت
روی قبرش گل بگذارد.
عجب حکایتیست…
گل برای زندههاست،
اما ما آن را برای مردهها میبریم.
فاتحه برای مردههاست،
اما ما فاتحهی زندهها را زود میخوانیم…
«چه سنگین میرود این جنازه
از بس که آرزو دارد…»
وقتی خاک میریختند،
عمر خودش را سهتکه کرد و فریاد زد:
— عشقم، سردت میشود…
این خاک سرد است…
چنان ناله میزد
که عالم با فریادش میگریست.
عمر بعد از بهار دیگر زندگی نکرد؛
فقط نفس میکشید…
چند روز گذشت،
اما برای عمر سالها بود.
هر روز دلتنگتر میشد…
جسور هم دلتنگ مادرش بود،
بیخبر از اینکه
دیگر مادری ندارد…
عمر تصمیم گرفت برای همیشه از کشور برود.
کارهای پدر و مادرش را سامان داد
و پدر و مادر بهار را هم با خود برد.
هر بار که بر سر قبر بهار میرفت،
خمیدهتر بازمیگشت…
هیچکس بدون هیچکس نمیمیرد،
اما خیلیها بدون خیلیها
دیگر زندگی نمیکنند…
مثل عمر.
عمر:
روی سنگ کوچکی نشستم
و چشمم را به نام «بهار» دوختم…
چهل روز است که نیست،
اما هنوز باور نکردهام.
قبول کردنش برایم سخت است.
به نبودنش عادت نکردم
و هرگز هم نخواهم کرد.
این چهل روز را
با خیال بودنش کنارم زندگی کردم.
سکوت قبرستان را دوست دارم…
اینجا همه با عزیزِ رفتهشان درد دل میکنند،
برای سبک شدن دلشان…
برای تحمل ادامهی زندگی…
صدای گریهام بلند شد:
— سلام بهار… 😭
باز هم آمدم،
مثل روزهای قبل،
تا با تو حرف بزنم…
میدانی؟
جسور دلتنگت است…
با مادرت حرف میزند،
صدایت میزند…
خیلی سخت است دل کندن از تو…
ببین، باز هم اینجا هستم…
تو که رفتی، راحت شدی،
اما نفهمیدی با روح و روان ما چه کردی…
ندیدی من در چه وضعیتم…
چهل روز گذشت،
اما انگار همین دیروز بود که رفتی.
هر روز میپرسم:
چرا رفتی؟
میدانم جواب نمیدهی،
اما باز هم میپرسم…
دلت برای ما تنگ نشد؟
برای من؟
برای جسور؟
برای رضوان، عطیه، رها؟
برای پدر و مادرت؟
یعنی آنقدر آنجا آرام است
که ما را تنها گذاشتی و رفتی؟
میدانی بهار…
عشق و رفتن،
هر دو سه حرفاند،
اما دردشان
از هزار دنیا بزرگتر است.
امروز روز آخر است…
به قولی که به تو داده بودم عمل میکنم.
برای جسور…
او را از اینجا میبرم،
تمام فامیل را…
اما دلم برایت
برای همیشه تنگ میماند…
خداحافظ، عشق من…
💔😭❤️🔥
[۶/۲۵, ۲۱:۲۶] 💐: نکته: گاهی میتوان از رخ دادن یک اتفاق جلوگیری کرد،
اما گاهی خودمان با یک حرکت اشتباه
تمام پلهایی را که با هزار زحمت ساختهایم، ویران میکنیم.
با انتخابها، اعتمادها و نادیده گرفتنها…
اکثر افراد ممکن است دچار انتخاب اشتباهی شوند،
و این امری طبیعی است،
چرا که هر کس زاویه دید و دیدگاه شخصی خود را دارد و | 108 |
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
