کلبه رمان سرا
Ir al canal en Telegram
سلام به چینل خود تان خوش آمدید شما میتوانید در این چینل کتاب های داستانی و رمان های افغانی دانلود و مطالعه خواهد کرد،شما نیز اگر از چینل خوش تان آمد دوست های تان ره دعوت کنید
Mostrar más1 584
Suscriptores
+324 horas
-47 días
+1630 días
Carga de datos en curso...
Canales Similares
Nube de Etiquetas
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
julio '26
julio '26
+33
en 1 canales
junio '26
+95
en 1 canales
Get PRO
mayo '26
+51
en 0 canales
Get PRO
abril '26
+47
en 0 canales
Get PRO
marzo '26
+57
en 1 canales
Get PRO
febrero '26
+49
en 1 canales
Get PRO
enero '26
+69
en 1 canales
Get PRO
diciembre '25
+73
en 0 canales
Get PRO
noviembre '25
+61
en 0 canales
Get PRO
octubre '25
+101
en 0 canales
Get PRO
septiembre '25
+80
en 0 canales
Get PRO
agosto '25
+67
en 1 canales
Get PRO
julio '25
+68
en 0 canales
Get PRO
junio '25
+46
en 0 canales
Get PRO
mayo '25
+67
en 0 canales
Get PRO
abril '25
+67
en 0 canales
Get PRO
marzo '25
+109
en 0 canales
Get PRO
febrero '25
+110
en 0 canales
Get PRO
enero '25
+97
en 0 canales
Get PRO
diciembre '24
+123
en 0 canales
Get PRO
noviembre '24
+93
en 0 canales
Get PRO
octubre '24
+155
en 0 canales
Get PRO
septiembre '24
+125
en 0 canales
Get PRO
agosto '24
+142
en 0 canales
Get PRO
julio '24
+176
en 0 canales
Get PRO
junio '24
+111
en 0 canales
Get PRO
mayo '24
+159
en 0 canales
Get PRO
abril '24
+83
en 0 canales
Get PRO
marzo '24
+105
en 0 canales
Get PRO
febrero '24
+108
en 0 canales
Get PRO
enero '24
+100
en 13 canales
Get PRO
diciembre '23
+89
en 36 canales
Get PRO
noviembre '23
+132
en 39 canales
Get PRO
octubre '23
+63
en 1 canales
Get PRO
septiembre '23
+89
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+92
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+101
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+76
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+92
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+89
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+82
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+77
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+158
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+96
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+60
en 0 canales
Get PRO
octubre '22
+124
en 0 canales
Get PRO
septiembre '22
+45
en 0 canales
Get PRO
agosto '22
+22
en 0 canales
Get PRO
julio '22
+49
en 0 canales
Get PRO
junio '22
+36
en 0 canales
Get PRO
mayo '22
+24
en 0 canales
Get PRO
abril '22
+54
en 0 canales
Get PRO
marzo '22
+48
en 0 canales
Get PRO
febrero '22
+66
en 0 canales
Get PRO
enero '22
+100
en 0 canales
Get PRO
diciembre '21
+345
en 0 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 12 julio | 0 | |||
| 11 julio | +4 | |||
| 10 julio | +1 | |||
| 09 julio | +1 | |||
| 08 julio | +3 | |||
| 07 julio | +4 | |||
| 06 julio | +1 | |||
| 05 julio | +4 | |||
| 04 julio | +5 | |||
| 03 julio | +3 | |||
| 02 julio | +1 | |||
| 01 julio | +6 |
Publicaciones del Canal
در ذهنم غوغا بود... نمیدانستم باید خوشحال باشم یا نگران. اما یک چیز واضح بود:
دو صد هزار افغانی، فقط با دعا جمع نمیشد.
الیا:
«در یک شرط... فقط احترام متقابل باشه. من به کار نیاز دارم، اما عزت نفس هم دارم.»
رئیس برای اولین بار لبخند زد:
«احترام، اساس کار ماست.»
قبول کردم، اما با دلی پر از احتیاط... نمیدانستم این راه به کجا میرسد، اما باید شروع میکردم.
| 2 | بعد اوروز در بدر سر گردان دنبال کا ردفتر به دفتر شرکت به شرکت به شفاخانه ها ره گشتم به عنوان صفا کار اما نشد 😭 به مکاتب خصوصی رفتم قبول نکردند
کم کم داشتم نامید میشدم
خیلی راه هاره پیاده میرفتم پاهایم تول میزد کرايي پوره کرده نمی توانستم
بلاخره به یک شرکت کوچک رسیدم اما اونا گفتن ما به کارمند ضرورت نداریم
اما یک شرکت کلان است به کارمند ضرورت دارن برو میشه او جه به کار بگیرنت
زیاد خوش بودم هیچ متوجه درد پاهام نبود عرق از سر صورتم می ریخت خیلی دور بود اما برم مهم نبود چون ای بار باید برای خودم می جنگیدم
.همه چی دست به دست هم داده بود تا تسلیم شوم… اما آن روز، دلم محکمتر از هر وقت شده بود. با آنهمه خستگی، کرمچ های کهنه و چادر سادهام، رفتم… رفتم تا خودم را پیدا کنم.
وقتی رسیدم شرکت بزرگ، نفسنفس میزدم. دلم هری ریخت، ساختمانی مجلل، کارمندهایی مرتب و لباسپوشیده…
خودم را کوچک حس کردم.
رفتم به میز منشی، با صدای آرام گفتم:
«خواهر جان، میخواهم اینجا کار کنم. هر کاری باشه، صفا کاری، منشیگری، کمک کار…»
زن نگاهی به صورتم کرد، بعد با مهربانی گفت:
«کارت همرات داری؟»
«نه، مه… تجربه ندارم. اما دوازده پاس استم، زود یاد میگیرم، خیلی هم ضرورت دارم.»
زن برای لحظهای مکث کرد، بعد گفت:
«منتظر باش، با رئیس صحبت میکنم.»
دل تو دلم نبود. دعا میکردم، اشک تو چشمام جمع شده بود.
«خدایا، فقط یک فرصت…»
به رئیس زنگ زد
رئیس مره داخل دفترش خواست
منشی گفت برو به اتاق رئیس صائب
رفتم در زدم صدا آمد که بیا داخل رفتم
دیدم یک پسر جوان قد بلند جذاب اما اخمو با انگشت اش به میز میزد ده دقیق حرف نزد
دل به دلم نبود
بعد پرسید چطو آمدی
گفتم
الیا :به کار ضرورت دارم هر چی که باشه
رئیس انگلسی ات چطور است
راست گفتم کم یاد دارم
رئیس : کار با کمپیوتر چطو
یاد ندارم
رئیس :اسناد تحصلي
الیا اسناد تحصلي ندارم
فارغ دوازه هستم
رئیس ماره مسخره میکنی خیر بی چی تو کار بتیم
گریه گرفت نامید بودم خسته بودم تازه درد پاهایم احساس میکرد
شروع کردم به گریه اما رئیس که به ظاهر مغرور و خود خواه معلوم میشد گفت برو بیرون عذر کردم لطفا پای زندگیم در میان است😭
به منشی زنگ گفت ایره بیرون کنین
ایکه چقدر قلبم به درد آمده بود گفته نمی توانم
از شرکت بیرون شدم با چشم های مملو از اشک اما دیگه تاب نیاورم بیرون شرکت راه زینه بود اموجه شیشتم دیگه پایم یا ری ام نمیکرد نای راه رفتن نبود سر خوده روی پا های ماندم گریه کردم همونجا روی زینهها، زیر آفتاب داغ، نشستم…، اشکهایم خاموش میریختن. نه از تحقیر رئیس ، نه از بیکاری… از بیکسی، از بیپناهی، از بغضی که سالها جمع شده بود.
با خودم گفتم: «مگه من چی کم دارم؟ چرا هیچ کسی ما ره جدی نمیگیره؟ چرا زندگی اینقدر سخت اس؟»
اون لحظه فقط یک چیز میخواستم:
یکی بیایه بگه ""..تو می توانی.
در همین حال، صدای پایی نزدیک شد. آرام و سنگین. سرم را بلند نکردم، فکر کردم منشی آمده که بگه برو
اما صدایی آشنا گفت:
«بلند شو، دختر. زینه جای گریه نیست.»
با ناباوری سرم را بالا کردم. همان رئیس بود، اخمش هنوز بود، اما صداش نرمتر از قبل.
آن لحظه قلبم از جا کنده شد. امید... آن واژهای که فراموشش کرده بودم، دوباره زنده شد.
رئیس :گفت بیا به اتاقم حرف بزنیم اشک هایمه پاک کردم او پیش مه از دنبالش به اتاق کارش رفتم
رئیس : به پیسه نیاز داری یا کار
از سوال پرسیدنش خندیم گرفت😁
به جوابش گفتم
الیا : معمولا آدم به پول نیاز میداشته باشه که دنبال کار میگرده
رئیس :چقه قرض دار استی
تعجب کردم چطو فهمید که مه قرض دار استم😮
الیا : کي گفته مه قرض دار استم
رئیس : نگاهت اشک هایت معمولا انسان ها از گرسنه گی گریه نمیکنه بلکه از دست قرض دار بد گریه میکنه
مام رک و راست برش گفتم
الیا: دو صد هزار افغانی
یک اشپلاق زد گفت چی چقه کم
مام از گرم گرفتن خوشم نمیآمد
گفتم حالی از ای گپ بزن برم کار میتی یا نی
او هم گفت
به شرکت نی چون اسناد تحصلي نداری اما برای خودم برت کار دارم حرفش گنگ بود
دلم لرزید... حس خوبی نداشتم. .
با احتیاط گفتم:
«کار شخصی یعنی چی دقیق؟»
رئیس :نگاهی کرد، گفت:
«نگران نباش، چیزی نیست که بیاحترامی شوه. فقط به کسی ضرورت دارم که قابل اعتماد باشه... و از نگاه من، او شخص تو هستی.»
.پرسیدم چی رقم کار است
رئیس :
«در خانه یک برادر دارم، فلج است. نیاز به مراقبت داره. کسی باید باشه که وقتی مه سر کار استم، از او پرستاری کنه. البته کارهای خانه هم شامل میشه.»
الیا: با اطمینان گفتم بله می توانم
اما تجربه پرستاری ندارم
رئیس
«من ازت توقع دلسوزی دارم، نه تخصص
. برادرم خیلی آرام است، فقط گاهی کمک نیاز داره. اگر قبول کنی، ماهانه معاش خوب میتم، غذا و رفتوآمد هم به عهده من.» | 56 |
| 3 | ؟یک بار خان به نان چاشت خانه ما آمد عموما خان که تنها می آمد به یک صفره می نشستم نان می خوردیم مه تا آماده شدن نان چای بردم
به طرف نگاه عجیبی کرد و بعد رو به پدرم کرد گفت
خان : دخترت جوان شده به مرد پولدار بتش هم خودت آرام میش هم ای
دل جم هر جای رفته میتانی دختر داشتن مشکل است و سرپرستی آن مشکل تر
به طرفش نگاه کردم می خواستم به صورت اش تف بندازم
اما به احترام پدرم سکوت کردم
تحمل او و حرف هایش زیاد سخت بود اما پدرم مثل سپر بالا پیش رویم بود
پدرم : مه حالی هم هر جای رفته میتانم چون دخترم هم سر است هم سر پرست
هر چیز به وقت اش خان صایب
خان اخم هایش در هم رفت دل مه یخ کرد
تا یادش باشه به زندگی ما مداخله نکنه
با جواب های پدرم هر روز عاشق پدرم میشدم
درست پدرم پول نداشت اما غیرتی داشت که خرج هر کس نمیکرد
خان رفت یک دو روز ازش بی غم بودم اما.....
یک روز آمد خانه ما اخم هایش در هم بود مام طبق معمول چای برد برش نخورد
پدرم با اشاره چشم برم گفت برو بیرون
مام رفتم
، اما پشت در ایستادم؛ دلم طاقت نداد، گوشم را به در چسپاندم.
خان گفت:
«چند ساله برت خرج میکنم، فدای سرت. اما امو دو لک افغانی که دادم، خیرات نبود… قرض بود!»
دلم لرزید. همان ترسی که همیشه ازش میهراسیدم، حالا داشت به واقعیت بدل میشد.
پدرم آرام گفت:
«خان صائب، شرمندهتان استم، البته که میتم، اما فعلاً ندارم. خودت خو وضعیت ره میبینی.»
خان خندید و گفت:
«تو سرمایه داری که هیچکس نداره.»
پدرم :
«چی سرمایه؟ نی خان صائب، مه سرمایه از کجا کدم؟»
خان با لحنی زننده گفت:
«دخترت! به او زیبایی، خودش میلیونها میارزه. بدهاش به من، تمام عمر بیغم باش، بخور و بخواب.»
دنیا دور سرم چرخید. نفسم بند آمد. دستم لرزید. پدرم چی میگه؟ قبول میکنه؟ نمیکنه؟ اشک در چشمهام حلقه زد...
پدرم سکوت کرد. لحظهای طولانی گذشت و بعد، صدایش آمد:
«خان صائب، دخترم همسن دختر تو است. چطور ای گپ ره میزنی؟ ای زیبندهی شخصیت تو نیس.»
خان شش دختر داشت و هیچ پسری نداشت
خان با خندهای تمسخرآمیز گفت:
«سنوسال یک عدد است، خوشبختی، پول داشتن است.» که تو نداری .
رمان :دنیایی در دستان پدر
نویسنده : مهناز امیری
قسمت چهارم
پدرم نی گفت
پشنهاد دیگه داد برای تو هم زن میگیرم که بی غم شوي
پدرم گفت:
«نی خان صائب، ای گپ ره نزن. مه هیچوقت دختر خوده نمیفروشم. مه از زندار شدن چی دیدم که باز زن بگیرم؟ تمام خوشی زندگیم، همی دو دخترم است.»
خان خندید، اما پشت خندهاش تهدید پنهان بود:
«خیر، مه اصرار نمیکنم. فقط یک ماه وقت داری... یا پول مه میتی، یا دخترت ره. دیگر راهی نی.»
صدای نفسکشیدنم بند آمد. ترس تمام وجودم را گرفت. زود از پشت در دور شدم، رفتم یک گوشه پنهان شدم تا خان از خانه بره.
همیشه میترسیدم یک روز این قرض لعنتی، آیندهام را گرو بگیره…
حالا آن روز نزدیکتر از همیشه بود.
خان رفت... اما سایهاش روی دیوارهای خانه ما مانده بود. ترس در دلم ریشه زده بود. وقتی از اتاق بیرون آمدم، پدرم تنها نشسته بود، سرش پایین، انگار تمام دنیا روی شانههایش افتیده باشد.
نزدیکش شدم، آهسته گفتم:
«پدر، شنیدم... چی میخوایی کنی؟»
پدرم با صدایی که انگار از ته چاه میآمد، گفت:
«الیا جان، شرمندهام. مه پدری نکردم برات. این قرض، مثل زنجیر بسته به پایمه.»
نفس عمیق کشیدم. بغضم گلوم ره فشار میداد اما نگذاشتم بشکنه. دست پدرمه گرفتم:
«پدر، ما سه نفر یکدیگره داریم، نان خشک میخوریم اما. من هیچ وقت خان ره قبول نمیکنم.»
پدرم :نترس دخترم مه بیازو توره به خان صائب نمیتم
خوده گرو میکنم اما نمی مانم زندگی تو. خراب شوه
اون شب، پدرم اولین بار از ته دل مرا بغل گرفت و گفت:
«تو دختر نیستی، تو غیرت زندگی مه استی.»
پدرم دنبال کار گشت اما کو کار آنهم برای مرد بی سواد آمد خسته و ذله نگاهی برم کرد و گفت
نمی توانم الیا جان نمی توانم مه نی پدر خوبی بودم نی مرد خوبی حالی زندگی تو هم بدست مه خاد خراب شد
الیا : نی پدر نی تسیلم نشو تو پدر خوبی بودی با وجود همه چی بودی ماندی ترک ما نکردی
پدرم :گریه کرد خیر چی کنم دخترم خاک به سرم کت پدر شدنم
الیا:پدر فقط اجازه بته مه کار کنم
پدرم چی قسم تو هم دوازه پاس استی بتو کجا کار میتن
الیا پدر لطفا فقط برم اعتماد کو
پدرم : دخترم اما دوصد هزار افغانی است وفقط یک ماه وقت داریم
الیا:پدر فقط حمایتم کو نامید نشو تا مه هم نامید نشم
پدرم درست است خیر عجله کو ماه پوره شوه بی چاره میشیم | 31 |
| 4 | رمان : دنیایی در دستان پدر
نویسنده :مهناز امیری
قسمت :سوم
عصر بود که پدرم آم
الیا سلام پدر
پدرم سلام دخترم چطور اس النا
الیا خوب است چی کدی زمینه فروختی
پدرم:، بله چقدر شد مهریه پوره شده پدرم دو لک کم بود از خان صائب گرفتم
الیا :خان کي است پدر
خان قریه ماست و ملک قریه است
الیا:دولک قرض زیاد نیست چی قسم پرداخت میکنی؟
پدرم: خان پول دار است قرض را به ای زودی نمی خواهد نترس دخترم مه قرض شه جور میکنم
مهریه مادرم داده شد
نمی دانم خنده دار است یا گریه دار مه مکتب میرفتم پدرم مادری میکرد
غذا می پخت خوش مزه یا بد مزه تلاش خوده میکرد اما مه به پدر بشتر نیاز داشتم تا به مادر باید
پدرم کار میکرد قرض خوده پرداخت میکرد
نه آشپزی بخاطر همی مکتب رها کردم که مادری کنم برای خواهرم تا پدرم با خیال راحت کار کنه
پدرم سواد نداشت. وظیفهی رسمی گرفته نمیتونست و سرمایهای هم نداشت تا کاری راه بندازه. روزها میرفت دنبال کارگری—گاهی کار بود، گاهی نبود. اما من قانع بودم، چون بودنش را حس میکردم. بودنش برام کافی بود
شش ماه به روال گذشت
تا اینکه یک خبر مثل خنجر به دلم خورد: *مادرم دوباره عروسی میکنه.*
با شنیدن این خبر قلبم هزار تکه شد. از مادرم متنفر شدم، .
تا اینکه یک روز آمد دم در خانه. پدرم خانه نبود. در را باز نکردم، اما صدایش را شنیدم:
مادر: الیا جان، در باز کن. میخواهم ببینمت.
الیا: اما مه نمیخواهم.
مادر: دخترم،جان مادر ای قسم نکو.
بیا حرف بزنیم.
الیا: چی حرفی مادر؟ شنیدم دوباره عروسی میکنی… تو دوباره اولاد دار میشی، دوباره "الیا" و "النا" به دنیا میاری… اما ما هیچ وقت دوباره مادر دار نمیشیم.
وقتی برت گفتم النا ره با خودت ببر، نخواستی. حالی آمدی چی تغییر میکنه؟ تو از ما دست کشیدی، حالا هم برو…
مادر (با صدای آرام): حق داری… بان النا ره ببینم.
الیا: نی مادر، او تازه به نبودت عادت کرده. بانش آرام باشه… برو. *مادر، لطفا برو…
و هیچ وقت بر نگرد
مادرم رفت… و من پشت در، با تمام وجود گریه کردم.
روزها و ماهها گذشت و زندگی فقیرانه ما ادامه داشت.
یک سال مکتب نرفتم. نمیتوانستم هم کار خانه را پیش ببرم و هم درس بخوانم.
اما بهار سال جدید، به اصرار پدرم، دوباره به مکتب برگشتم
. با استادها در مورد وضعیت خود صحبت کردم. خیر ببینن، شرایط مرا درک کردند و در مورد حاضری همکاری کردند. هفتهای سه روز مکتب میرفتم.
همان سال شنیدم خان، همان رفیق پدرم، در کابل خانه خریده. پدرم از این خبر خوشحال بود.
میگفت: «خان بیایه، کارم جور میشه… او هرجا واسطه داره، برم کار پیدا میکنه.»
خان شروع کرد به رفتوآمد به خانه ما. اما از همان اول ازش خوشم نیامد.
ریشهای رنگشدهاش، خندههای شیطانیاش…
او نه تنها برای پدرم کاری پیدا نکرد، بلکه شبها چند مرد دیگر مثل خودش را میآورد خانه ما.
تا صبح مینشستند، میخندیدند، سیگار، چلم، قمار، همه چیز…
خانهی ما شده بود میخانهی خان.
پدرم اما خوش بود، چون فکر میکرد زندگی یعنی همین رفاقتها. خرج خانه را خان میداد، برای پدرم پول می داد… ولی هدفش؟ خدا میداند چی بود…
تنها صدای خندهای که میان آن همه خندههای دروغین دلم را گرم میکرد، خنده پدرم بود…
تنها چیزی در ای نشست های شبانه مره راضی نگه میداشت این بود
که پدرم شریک قمار وجرس جلم های آنها نمیشد
اما خیلی خسته میشدم از چای دم کردن غذا پختن از جم جارو کردن از همه
شب ها راحت خوابم نمیبرد همیشه با ترس می خوابیدم میان آن همه مرد های مست
تنها پدرم دل پرم بود بس
اما به نظر خودم آنقدر بزرگ شده بودم که تحمل میکرد
خان گاهی حرف های زن ستیز زانه میزد که ازش بیشتر متنفر میشدم یک بار وقتی خانه ما آمد اشاره به مه به پدرم گفت
خان :اگه به جای دختر بچه میداشتی نانت به روغن بود
با شنیدن ای حرفش اخم کردم که پدرم به جوابش گفت
پدرم : من که مرد بودم چی کردم که دخترم بچه می بودم
دخترم برم هم بچه است هم دختر
اما یک بچه نمی تانه مثل دختر دلسوز باشه
اما دختر با وجود دختر بودنش میتانه مرد باشه
که خان از حرف پدرم اخم کرد و موضوع ره عوض کرد مه خوش شدم لبخندی زدم از اتاق خارج شدم و به خودم افتخار کردم و به پدرم بیشتر
خلاصه، من با همه سختیها، مکتبم را تمام کردم؛ اما دانشگاه... نه، نشد. 😔
فارغ شدم، و روزهایم همه در کار خانه میگذشت. گاهی به درسهای النا کمک میکردم.
گاهی با خودم میگفتم:
*"من توانستم برای النا مادر شوم."*
و واقعاً هم همین بود...
اگر گرسنه میشد، نمیخوردم تا او بخورد.
اگر سردش میشد، لباس خودم را بر او میپوشاندم.
شبها کنارم میخوابید؛ هر طرفی که پهلو میزد، بیدار میشدم.
هر نفساش را، با دل حساب میکردم...
النا فقط خواهرم نبود، تکهای از جانم بود.
شاید تنها کسی که بخاطرش رو پا ماندم بود | 45 |
| 5 | در آن لحظه، احساس کردم دنیا چقدر میتونه بیرحم باشه برای دختری که هنوز خودش هم کودک است،
اما باید هم خواهر باشد، هم دختر، هم مادر، و گاهی حتی بزرگتر از پدرش…
پدرم نشست، دست النا را گرفت و آهسته گفت:
ـ ببخش دخترم، بخاطر همه چی... بخاطر اینکه تو باید زود بزرگ شوی.
من همانجا ایستاده بودم، اشکهایم بیصدا سرازیر بود، نه بهخاطر سختی زندگی،
بلکه برای پدری که تازه داشت بیدار میشد… خیلی دیر، اما هنوز هم پدر بود
آن شب را در شفاخانه گذراندیم. دلشوره، بیخوابی و نگرانی... همه در کنار بوی تیز دوا و صدای گاهگاهی دستگاهها.
با طلوع آفتاب، النا کمی بهتر شده بود، داکترها گفتند مرخص است.
آمدیم خانه، پدرم خسته و بیصدا لباسهایش را تبدیل کرد.
پدر بخیر
پدرم :ـ میرم قریه.
با تعجب گفتم:
ـ چی میکنی به قریه؟
، گفت:
ـ یک تکه زمین دارم، میفروشمش... باید مهریه مادرت را بتم، وعده سپردهام.
دلم فشرده شد. گفتم:
ـ سیس پدر، اما زود بیا... ما تنها استیم، من و النا.
پدر نزدیک آمد، سرم را بوسید و آرام گفت:
ـ درست است، دخترم. تو برو خانه، مکتب هم بری، مراقب خواهرت باشی.
دروازه ره به هیچکس باز نکنی... خدا نگهدارت.
نگاهش پر از غم بود، اما ته آن، تصمیمی محکم میدرخشید.
برای اولینبار، حس کردم پدرم مرد خانه شده — هرچند دیر، اما هنوز امید بود.
---.پدرم رفت، و من ماندم با سکوت خانهای که دیگر بوی مادر نمیداد. کنار بستر النا نشستم، دست کوچکش را گرفتم، گرمای تب هنوز در تنش بود. آهسته کنارش دراز کشیدم… خسته بودم، خیلی خسته.
گویا تمام دنیا روی شانههایم سنگینی میکرد، نه فقط خستگی جسم، بلکه خستگی دل، خستگی از کودک بودن در دنیایی که از من یک بزرگسال ساخته بود. چشمهایم را بستم… و اشک بیصدا از گوشهشان سرازیر شد. | 59 |
| 6 | رمان: دنیایی در دستان پدر
نویسنده : مهناز امیری
قسمت دوم.
*بلاخره روز دادگاه فرا رسید.*
پدرم آماده میشد تا به محاکمه برود، اما چهرهاش آشفته و نگران بود.
با تردید گفتم:
*الیا: پدر جان، منم باهات میام دادگاه.
*پدرم: نه دخترم، اونجا جای شما نیست.
*الیا:* اما پدر،خیر اس... بذار کنارت باشم.
*پدرم (نگران):* پس النا چی؟
*الیا:* میسپارمش به همسایه. اونجا طفلهای دیگه هم هست، وقتش زود میگذره.
پدرم کمی فکر کرد، بعد گفت:
*پدرم: درست است، بیا.
با عجله آماده شدم. تمام وجودم پر از امید بود، امیدی که شاید پدر یا مادرم، یکیشان، از تصمیمشان منصرف شوند... شاید هنوز میشد این زندگی از هم نپاشد.
اما * او قسم که میخواستم نشد*😔…
هیچکدام منصرف نشدند.
هر دو با قاطعیت ایستاده بودند؛
و قاضی…
نه تنها *حکم طلاق* را صادر کرد،
بلکه *حکم تنهایی من* را،
*حکم بیکسی النا* را،
و *حکم بیمادری خانهمان* را هم جاری کرد…
پرونده هنوز بسته نشده بود.
قاضی گفت:
*قاضی:* خانم آمنه، مهریهتان را میگیرید؟ یا میبخشید؟ یا چیزی در برابرش میخواهید؟
*آمنه:* مهریهام را میخواهم.
همان لحظه *دلم شکست*…
امید داشتم در عوض مهریه، *خواهرم را انتخاب کند*
تا او بیسرنوشت نماند،
تا برایش مادری بماند،
اما…
قطرههای اشکم بیوقفه سرازیر شد.
در دل گفتم:
*من چی؟ النا چی؟*
با نگاهِ پر از دلسردی به چهرهاش نگاه کردم.
ازش *دلخور شدم*.
ما دو تا،
در این ماجرا،
*بیگناهترینِ قربانیان بودیم...*
دادگاه حکم صادر کرد که تا هفته آینده مهریه خانم آمنه پرداخت شوه
پدرم قبول کرد و داد گاه ختم شد
دختر بودن یعنی همین تمام فکر ای شد پدر ایقدر پیسه ره از کجا بیاره او هم به یک هفته
دست پدرم به دستم از داد گاه بیرون شدیم* 😭
به طرف مادرم نرفتم خواستم بفهمه ازش دلخور استم*
از پدرم ایقدر دلخور نشده بودم چون یک مرد بود*
اما مادر از جنس خودم از جنس دختر بودن توقع داشتم درکم کنه *
وقتی برش گفته بودم خواهر انتخاب کو باید درکم میکرد باید می فهمیدم چقه ترسیدیم *
ما رسیدم خانه مه هم رفتم خانه همسایه بخاطر آوردن النا
بمیرم همی که مره دید گفت مادرم آمد چی میگفتم نمی دانم فقط گفتم نی
النا : پدرم گفت میرم مادرته بیارم
حیران شدم چرا پدرم چنین وعده يي داد
خواهرم خسته بود زود خوابید مام رفتم پیش پدرم
دلیل حرفش پرسیدم پدرم گفت
صدای پدرم بغض داشت.
مثل کوهی که آرامآرام فرو میریزه.
گفت نمی خواستم طلاقش بتم اما نشد
الیا:
اما مادرم نماند، تو هم نتوانستی نگهش داری، ما به کی تکیه کنیم؟
چشماش پر اشک شد، ولی فقط گفت:
ـ حق با توست دخترم… اما گاهی آدم فقط تماشاگر ویرانی میشه، نه نجاتدهندهاش.
چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد:
ـ الیا جان، من تلاش خود را میکنم. باید راهی پیدا کنم تا مهریه مادرت را بپردازم.
رفتم به اتاقم. کنار تخت النا نشستم.
دست کوچکش را گرفتم و پیشانیاش را بوسیدم.
اون بیخبر از دنیا، آرام خوابیده بود…
و من؟
من هزار فکر تو سرم بود.
چطور میشه در سن 15 سالگی هم دختر باشی، هم مادر، هم خواهر، هم غمخوار یک پدرِ تنها…؟
آن شب، هوا سرد و خاموش بود.
خانه در سکوت فرو رفته بود، فقط صدای نفسهای آرام النا کنارم میآمد.
اما ناگهان صدای گریهای آرام، خفه، از گلو بیرون میآمد...
چشمهایم را باز کردم، دیدم النا در خواب گریه میکند، تب دارد، بدنش داغِ داغ است.
دستش را گرفتم، خیس عرق بود، صورت کوچکش سرخ و خسته.
با ترس، بیدرنگ به اتاق پدر رفتم.
ـ پدر... پدر، بلند شو، النا تب داره!
پدر بدون لحظهای درنگ بلند شد، حتی بوت هایش را درست نپوشیده بود.
النا را به آغوش گرفت، صورتش از نگرانی سفید شده بود.
ـ زود، آماده شو دخترم، میبریمش شفاخانه.
باهم به شفاخانه رسیدیم.
داکترها او را فوراً به اتاق عاجل بردند.
من پشت در، پدرم کنارم ایستاده بود، اما برای اولین بار دیدم...
دیدم که اشک در چشمانش حلقه زده، بیقرار است، دستانش میلرزند، زیر لب دعا میخواند.
دیگر آن پدر بیمسؤولیت نبود...
او یک پدرِ واقعی شده بود، پدری که حالا میترسید فرزندانش را از دست بدهد.
وقتی داکتر از اتاق بیرون آمد، لبخند نیمبندی زد و گفت:
ـ حالش بهتر میشه، ولی باید مراقبت باشید
بعد نگاهی به ما انداخت و پرسید:
ـ مادرش کجاست؟ باید یکی باشه که همراهش بمانه.
چشمهایم پر از اشک شد، نگاهم به پدرم افتاد...
پدرم سرش را پایین انداخته بود، هیچ نمیگفت.
با صدای گرفته گفتم:
ـ مادرم... از پدرم جدا شده.
داکتر لحظهای سکوت کرد، فقط گفت:
ـ هرچی که به خیرتان است. مراقبش باشین.
و آرام دور شد... | 51 |
| 7 | پدرم دیگر مثل قبل نبود.
از خورد و نوش هم مانده بود.
انگار در همین یک هفته، صد سال پیر شده بود.
قبلاً فقط یکی دو نخ سیگار در روز میکشید،
اما حالا دود سیگارش فضای خانه را پر میکرد،
نفسگیر و سنگین.
با اینهمه چیزی نمیگفتم.
میترسیدم...
نکند پدرم هم برود و من بمانم و خواهر کوچکم... تنها، بیپشت، بیپناه.
:
یک روز تصمیم گرفتم دیگر طاقت نکنم و بروم دنبال مادرم.
راه خانه مامایم را پیش گرفتم، با دلی پر.
در زدم. مامایم در را باز کرد. با اخمی که همیشه در صورتش بود، گفت:
«چی میگی؟ پدر مانند!»
میدانستم از من خوشش نمیآید، اما بیتفاوت گفتم:
«آمدهام مادرم را ببینم.»
اخمهایش را عمیقتر کرد، گفت:
«بیا داخل.»
وارد خانه شدم. همینکه چشمم به مادرم افتاد، بغضم شکست.
بیصدا گریه کردم و به آغوشش رفتم.
مادرم صورت و سرم را بوسید و گفت:
«چی شده دخترم؟ نیکه پدرت تو را هم لت کرده؟»
با هقهق گفتم:
«نی مادر... فقط بیا خانه. ما را تنها نگذار...»
مادرم سکوت کرد. بعد آرام گفت:
«نمیشه دخترم. نه شریعت اجازه میده که برگردم، نه غرورم.»
اشکم بند نمیشد. گفتم:
«خواهرت هر شب گریه میکنه...»
مادرم آه کشید و گفت:
«عادت میکنه...
---
«پدرت مره طلاق داد… همه پلهای برگشت رو خراب کرد. من زیاد تحمل کردم، خیلی… اما دیگه نتوانستم، نشد.»
نگاهش کردم و با گریه گفتم:
«مادر، بهجای مهریهات… خواهرم را بگیر. او بدون تو نمیتانه ، هنوز خورد است، محتاج آغوش توست.»
مادرم لحظهای سکوت کرد، فقط نگاهم کرد… بعد آهی کشید و گفت:
«بلند شو دخترم… برو خانه. باید برای خواهرت غذا آماده کنی…»
از جایم بلند شدم. با دلی شکستهتر و بغضی سنگینتر از قبل از خانه مامایم بیرون شدم.
اما هنوز امید را از دست نداده بودم…
منتظر ماندم، تا روزی که نوبت *محاکمهی رسمی طلاق* پدر و مادرم برسد.
--- | 89 |
| 8 | رمان :دنیایی در دستان پدر
---نویسنده : مهناز امیری
قسمت : اول
*دختری در شهر پر هیاهوی کابل ..
داستان از جایی شروع شد که پانزدهساله بودم و یک خواهر کوچک هشتساله داشتم.
نام خودم الیا و خواهرم النا
پدرم مردی بیکار بود که تمام روز فقط میخورد و میخوابید، حتی پول سگرتهایش را هم مادرم میداد.
مادرم چرخ خیاط بود با همان چرخ خیاطی زندگی ما هم می چرخید ... اما باز هم کافی نبود.
هر روز خدا، صدای دعوای مادرم و پدرم فضای خانه را پر میکرد؛ بخاطر کار نکردن پدرم، بیمسئولیتیاش، بیخیالیاش...
خواهرم هنوز کوچک بود، چیزی نمیفهمید. اما من...
من هر چیز را میدیدم، میشنیدم، حس میکردم.
گاهی گوشه اتاقم مینشستم، گوشهایم را محکم میگرفتم و زیر لب زمزمه میکردم:
*"بس کنین... بس است... خسته شدیم..."
او حرفهایی که مادرم به پدرم میگفت، هیچ مردی تحمل کرده نمیتوانست. شاید بگین دختر همیشه طرف پدرش است...
اما در مورد من، اینطور نبود.
پدرم برایم قهرمان نبود، تکیهگاه بود... .
وقتی دعواها بالا میگرفت، دلم برای مادرم میسوخت. زن ضعیفی نبود، اما دیگر طاقت نداشت.
من بین این دو آتش گیر مانده بودم…
آن روز، پدرم از کنترول بیرون شد. برای اولینبار... نه، شاید هم چندمینبار... اما اینبار فرق میکرد.
دست بلند کرد روی مادرم.
مادرم دیگر سکوت نکرد. تا بینهایت ناسزا گفت.
هفت پشت پدرم را نفرین کرد، خودش را نفرین کرد، گفت:
«خدا پدرم را نبخشه که مرا به تو داد…»
پدر، در حالی که از شدت عصبانیت لبهایش میلرزید، برگشت گفت:
«تو بعد از زن من نیستی…
تو طلاق استی… طلاق، طلاق، طلاق!»
با گوشهای خودم شنیدم. گوشهایم سو کشید.
احساس کردم زمین زیر پایم خالی شد.
گریه کردم، دویدم به طرف مادرم:
«مادر! تو چی میگی؟ پدر چی کردی؟»
مادرم چادریاش را از کوک بند گرفت و رفت.
دنبالش دویدم، چادریاش را محکم گرفتم:
«مادر نرو… لطفاً نرو…»
مادرم گفت:
«میرم… مه دیگه جایی در این خانه ندارم.
اگه میخواهی، تو هم بیا.»
پدرم آمد، دستم را کشید:
«اولاد حق پدر است!
من نمیمانم کسی حقم را بگیره!»
مادرم، بیتفاوت، با صدایی آرام ولی شکسته گفت:
«خاک به سرت… کت اولادت .»
قلبم شکست.
دیگه هیچ نگفتم… نه گریه، نه التماس… 😢
فقط در سکوت، به درِ بسته نگاه کردم
آمدم خانه... خانهاى بههمریخته، ساکت و سنگین.
حیران مانده بودم که چی قسم جمعش کنم.
با خود فکر میکردم:
«اگه دو نفر کنار هم زندگی کردن بلد نیستن، چرا اولاد دار میشن؟
چرا ما ره میکشن وسط درد و غمهای خودشان؟»
آن روز مثل قیامت گذشت، ...
خواهرم از مکتب آمد، بیخبر از دنیا، بیخبر از طوفان.
گفت:
«مادر... مادر...»
اما مادری نبود که جوابش را بدهد.
او را به آغوش گرفتم.
با لبخندی که درد را پنهان میکرد، گفتم:
«خواهری... مادر رفته مهمانی، زود میایه.
حالا بیا نان بخوریم.»
پدر بیرون بود.
نان به خواهرم دادم، اما لقمهای از گلویم پایین نرفت.
نگاهش میکردم، دلم آتش میگرفت...
با خودم میگفتم:
«یعنی واقعاً دیگه مادر نمیایه؟
پس ما چی میشیم؟»
پدرم آمد خانه...
خسته، شکسته، ذله.
غم از چهرهاش داد میزد، اما دیگر راهی برای برگشت نمانده بود.
مثل آدمی که خودش هم نمید دانه چی کرده و کجا ایستاده.
آهسته رفتم کنارش...
با بغضی که گلویم را میفشرد، گفتم:
«پدر، نان برات بیارم؟»
پدرم فقط نگاهم کرد و گفت:
«نی دخترم...»
بعد رفت و دراز کشید. نه برای خواب...
دستش را روی پیشانیاش گذاشته بود،
اما قطرههای اشک مردانهاش آرام و بیصدا میریخت.
برای اولین بار، دلم واقعاً برای پدرم سوخت.
نه بهخاطر خودش، بهخاطر شکستنهایش...
بهخاطر ناتوانیاش... بهخاطر همه آنچه که نمیتوانست درست کند.
آن شب، برای من پایان کودکی بود.
زندگی ما از هم پاشیده بود...:
گاهی با خودم میگفتم:
«ای کاش خواهری بزرگتر میداشتم تا این بار سنگین را کمی از دوشم بردارد...
یا ای کاش برادری میداشتم که غمم را شریک میشد...»
اما نه، هیچکدام نبود.
تمام بار سنگین زندگی، روی شانههای من افتاده بود.
من، دختری که مجبور شده بود زودتر از سنش بزرگ شود...
برای خواهر کوچکم مادر شده بودم،
و برای پدرم یک همدم.
اما برای خودم... هیچکس.
یک هفته از رفتن مادرم گذشته بود.
خواهرم هنوز هر شب بهانهاش را میگرفت و گریه میکرد:
الیا : «مادر چرا از ما خبری نمیگیری؟ حداقل یک زنگ بزن... من چی کنم بدون تو؟»
دل کوچک آن طفل هر شب تکهتکه میشد،
و من هیچ جوابی نداشتم.
گاهی دفتر خاطراتم تنها پناهگاهم بود،
مینوشتم:
«مادر... چرا دلت سنگ شده؟ دلت برای ما تنگ نمیشه؟
میدانم خیلی دلت شکسته...
اما ای کاش برگردی...» | 89 |
| 9 | بلاخره این رمان هم تمام شد. نظرتان را در مورد رمان شریک سازید. سپاس از همراهی تان | 114 |
| 10 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت آخر:
مسیح همراه ژینوس از افغانستان بیرون شد زندگی، با تمام تلخی هایش، ادامه پیدا کرد.
روزها به ماه تبدیل شدند…
ماه ها به سال…
و سال ها یکی پس از دیگری گذشتند.
اما گذشت زمان نتوانست چیزی را از قلب مسیح پاک کند.
حالا هشت سال از آن روزها گذشته بود.
هشت سال از جدایی صدف…
هشت سال از روزی که فهمید سارا دیگر در این دنیا نیست…
اما هنوز هم هر شب، پیش از آنکه چشمانش را ببندد، ترسی عجیب وجودش را فرا می گرفت.
زیرا میدانست اگر بخوابد، دوباره همان کابوس ها به سراغش خواهند آمد.
گاهی سارا را می دید که با همان لبخند همیشگی به او نگاه می کند.
گاهی صدایش را می شنید که آرام می گفت مسیح… اگر تو نباشی، من میمیرم…
و هر بار، وحشت زده از خواب بیدار می شد.
صورتش پر از اشک بود و قلبش آنقدر محکم می تپید که گویی می خواست از سینه بیرون بزند.
او دیگر آن مسیح سابق نبود لبخند هایش مصنوعی شده بودند.
حرف هایش کوتاه.
نگاهش همیشه غمگین.
مردی شده بود که تنها به یک دلیل نفس می کشید…
ژینوس.
اگر دخترش نبود، شاید دیگر انگیزه ای برای ادامه زندگی هم نداشت.
سال ها با همین حال گذشت تا اینکه شبی، هنگام گشتن در فضای مجازی، به صفحه فاطمه سون ارا رسید.
بی اختیار شروع به خواندن نوشته هایش کرد.
یکی…
دو تا…
سه تا…
هر چه بیشتر می خواند، بیشتر احساس می کرد این قلم، درد آدم ها را می فهمد.
برای اولین بار بعد از سال ها، با خودش گفت شاید وقتش رسیده حقیقت را بگویم…
چندین بار صفحه گفتگو را باز کرد چند خط نوشت دوباره همه را پاک کرد.
باز نوشت باز هم پاک کرد.
صدها بار میان نوشتن و منصرف شدن مردد ماند.
از قضاوت شدن می ترسید.
از اینکه دوباره همه او را محکوم کنند.
اما در نهایت، دل به دریا زد.
تمام داستان زندگی اش را نوشت و پیام را فرستاد.
بعد موبایل را کنار گذاشت و با خودش گفت بعید است اصلاً پیامم دیده شود…
چند روز گذشت تا اینکه یک شب، صدای اعلان موبایل بلند شد.
مسیح با بی حوصلگی صفحه را باز کرد اما وقتی نام فاطمه سون ارا را دید، برای چند لحظه خشکش زد.
با دستانی لرزان پیام را باز کرد تنها یک جمله نوشته شده بود مطمئن هستی که می خواهی روی داستان زندگی ات کار کنم و آن را نشر کنم؟
مسیح چند دقیقه فقط به همان جمله خیره ماند.
بعد آهسته لبخند تلخی زد از همان روزی که تصمیم گرفته بود حقیقت را بنویسد، میدانست قرار است قضاوت شود.
میدانست عده ای او را سرزنش خواهند کرد…
عده ای از او متنفر خواهند شد و شاید عده ای هم هرگز نبخشندش اما این بار، دیگر از قضاوت شدن نمی ترسید.
با خودش گفت اگر حتی یک پسر، بعد از خواندن این داستان، قدر دختری را که دوستش دارد بداند…
اگر حتی یک نفر، اشتباهی را که من مرتکب شدم تکرار نکند…
شاید این عذاب وجدانی که سال هاست با من زندگی می کند، بیهوده نبوده باشد.
دستانش را روی صفحه تلفن گذاشت و تنها یک کلمه نوشت مطمئنم.
و شاید همین یک کلمه، آغاز روایت داستانی شد که اکنون به پایانش رسیده اید.
پایان… | 112 |
| 11 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت هشتاد و هفت:
باد آرام از میان سنگ قبرها میگذشت مسیح از جایش بلند شد و با صدای کمی بلندتر گفت سارا اگر صدایم را می شنوی…
بدان تا آخرین نفس، بار این پشیمانی را با خودم حمل خواهم کرد.
آخرین نگاهش را به قبرستان انداخت آهی کشید و آرام از میان ردیف قبرها بیرون شد.
سنگینی آن روز تا چندین روز از شانه هایش برداشته نشد.
دیگر نه حوصله گشتن در شهر را داشت و نه توان دیدن کسی را.
بیشتر وقتش را کنار ژینوس می گذراند؛ دختر کوچکش که بی خبر از تمام آنچه بر پدرش گذشته بود، با خنده های کودکانه اش گاهی برای چند لحظه دردهای او را فراموشش می کرد.
چند روز بعد، تصمیم گرفت دوباره همراه ژینوس به اروپا برگردد.
صبح روز رفتن، همه اعضای خانواده برای بدرقه اش آمده بودند.
مادرش چندین بار ژینوس را در آغوش گرفت و با چشمانی اشک آلود صورتش را بوسید.
خواهر و برادرش نیز یکی یکی با او خداحافظی کردند.
اما آسیه میان آن جمع نبود.
مسیح نگاه کوتاهی به اطراف انداخت.
بعد بی آنکه چیزی بگوید، به طرف اتاق آسیه رفت.
آرام در زد ولی جوابی نیامد دستگیره را پایین داد و داخل شد.
آسیه کنار پنجره ایستاده بود با شنیدن صدای در، برگشت.
وقتی چشمش به مسیح افتاد، دوباره رویش را برگرداند و چیزی نگفت.
سکوت سنگینی میان آن دو حاکم شد مسیح چند قدم جلو رفت.
نگاهش را به خواهرش دوخت و با صدایی گرفته گفت میدانی آسیه…
من دیگر نمی توانم تا آخر عمر راحت زندگی کنم.
هر روزی که از خواب بیدار شوم، اولین چیزی که یادم می آید، سارا است.
هر شبی هم که چشم هایم را ببندم، آخرین کسی که می بینم، باز هم سارا است.
مکثی کرد و ادامه داد تو آن روز هر چه به من گفتی، حق داشتی.
حتی اگر از این هم بیشتر سرزنشم می کردی، باز حق با تو بود.
من اشتباه بزرگی کردم…
اشتباهی که دیگر هیچوقت جبران نمی شود.
میدانم هیچ عذرخواهی ای نمی تواند گذشته را تغییر دهد.
می دانم هیچ اشکی، هیچ حسرتی و هیچ پشیمانی ای سارا را بر نمی گرداند.
اما باور کن…
من هر روز تاوان همان اشتباه را می دهم.
آسیه همچنان سکوت کرده بود تنها اشک هایش آرام روی صورتش می لغزید.
مسیح آهی کشید و گفت نمی خواهم مرا ببخشی…
حتی انتظار ندارم دوباره مثل گذشته نگاهم کنی.
فقط خواستم بدانی…
برادری که می شناختی، همان روزی که حقیقت را فهمید، مُرد.
کسی که امروز رو به روی تو ایستاده، فقط مردی است که با بار سنگین پشیمانی زندگی می کند.
حرفش که تمام شد، چند لحظه به آسیه نگاه کرد.
بعد آرام برگشت و از اتاق بیرون رفت… | 78 |
| 12 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت هشتاد و شش:
مرد دستش را روی شانه او گذاشت و گفت پسرم، گذشته هرگز بر نمی گردد. نه اشک، نه حسرت و نه پشیمانی، هیچکدام کسی را از زیر خاک بیرون نمی آورد.
مسیح با چشمانی اشک آلود گفت میدانم…
اما اگر تمام عمرم هم گریه کنم، باز هم احساس می کنم کم گریه کرده ام…
چون این اشک ها برای کسی است که وقتی زنده بود، حتی یک قطره اشکم را برایش ندید.
مرد پیر آهی عمیق کشید نگاهش را برای چند لحظه میان قبرها چرخاند و بعد با صدایی آرام گفت پسرم… ما انسان ها همین هستیم.
تا وقتی کسی کنارمان نفس می کشد، قدرش را نمی دانیم.
وقتی میرود و زیر خاک می خوابد، تازه یادمان می آید که چه کسی را از دست داده ایم.
چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد قدیمیها بی حکمت نمی گفتند: زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید؛ ورنه بر مزارش آب پاشیدن چی سود؟
مسیح سرش را پایین انداخت.
هر کلمه مرد، مانند خنجری در قلبش فرو میرفت.
مرد دوباره گفت اگر کسی را دوست داری، وقتی زنده است دوستش داشته باش.
اگر می خواهی عذرخواهی کنی، وقتی صدایت را می شنود عذرخواهی کن.
اگر می خواهی دستش را بگیری، وقتی هنوز دستش گرم است بگیر.
بعد از آنکه زیر این خاک خوابید، دیگر نه صدای پشیمانی ما را می شنود و نه اشک های ما دردی از او دوا می کند.
اشک دوباره از چشمان مسیح جاری شد.
با صدایی لرزان گفت کاش… فقط یک روز دیگر فرصت داشتم.
مرد پیر لبخند تلخی زد و گفت همه ما یک کاش در زندگی داریم، پسرم.
فرق بعضی کاش ها فقط این است که تا آخر عمر روی شانه آدم سنگینی می کنند.
بعد آرام از جایش بلند شد.
دستش را روی زانویش کشید و گفت به هر صورت، الله برایت صبر بدهد.
سپس با دست به سمت غرفه کوچک کنار دروازه قبرستان اشاره کرد و گفت من باید بروم. دکانم را باز گذاشته ام.
چند ساعت بود که می دیدم همین جا نشسته ای. دلم آرام نگرفت، گفتم یک بار بیایم کنارت.
چند قدم دور شد، اما دوباره ایستاد.
برگشت و گفت پسرم… اگر واقعاً از گذشته ات پشیمانی، باقی عمرت را طوری زندگی کن که دیگر هیچ انسانی بخاطر تو اشک نریزد.
این، بهترین فاتحه ای است که می توانی برای آن دختر بخوانی.
مسیح سرش را بلند کرد خواست چیزی بگوید، خواست از آن مرد تشکر کند اما کلمات در گلویش گیر کرده بودند.
فقط آرام سرش را به نشانه تشکر تکان داد.
مرد نیز لبخند کوتاهی زد و آهسته از میان قبرها دور شد.
مسیح دوباره به قبرهای رو به رویش خیره ماند. | 61 |
| 13 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت هشتاد و پنج:
آرام داخل شد ردیف های طولانی قبرها را یکی یکی نگاه می کرد.
روی هر سنگ قبر خم می شد ولی روی قبرهای کمی اسم نوشته بود باقی قبر ها فقط سنگی روی شان گذاشته شده بود و اسمی روی شان نوشته نبود.
ساعت ها میان قبرها قدم زد از این طرف به آن طرف رفت.
اما احساس میکرد از سارا حتی نشانی ای هم برای او باقی نگذاشته بود.
خسته و درمانده، در گوشه ای از قبرستان روی زمین نشست.
سرش را میان دستانش گرفت اشک هایش بی صدا روی خاک می چکید.
با صدایی شکسته زمزمه کرد سارا ببخش مرا… حتی نمی توانم قبرت را پیدا کنم.
نگاهش را میان قبرهای بی شمار چرخاند.
بعد با گریه گفت نمی دانم کدام قبر، قبر توست…
آمده ام فقط یک بار بگویم که دیر فهمیدم…
آمده ام بگویم ببخش…
اما حتی نمی توانم روی قبرت فاتحه بخوانم…
مسیح ساعت ها همان جا، در گوشه ای از قبرستان نشست.
دیگر برایش مهم نبود خورشید کجای آسمان است و زمان چگونه می گذرد.
هر از گاهی به قبرهای رو به رویش نگاه می کرد و دوباره آرام زیر لب حرف می زد.
دستش را روی زمین گذاشت و با صدایی لرزان گفت نمی دانم زیر کدام خاک خوابیده ای…
اما هر قبری که اینجاست، برای من قبر توست…
من حتی لیاقت این را هم نداشتم که آخرین نشانی ات را پیدا کنم…
باد آرام میان درختان قبرستان میوزید.
سکوت سنگینی همه جا را فرا گرفته بود.
چند ساعت به همان حال گذشت.
تا اینکه صدای عصایی سکوت قبرستان را شکست.
مردی سالخورده، با ریش سفید و چهره ای آرام، آهسته نزدیک او شد.
چند لحظه کنار مسیح ایستاد بعد با مهربانی پرسید پسر کی را از دست داده ای که اینگونه در فراقش اشک میریزی؟
مسیح آهی کشید خواست چیزی بگوید لب هایش تکان خورد اما هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد.
مرد پیر کنارش نشست.
نگاهی به چهره پر از اشک مسیح انداخت و گفت بلند شو، پسرم…
با اینگونه اشک ریختن، رفتگان ما بر نمی گردند.
مسیح با صدایی شکسته گفت میدانم… اما من فقط عزادار یک مرده نیستم…
مرد با تعجب به او نگاه کرد مسیح اشک هایش را پاک کرد و ادامه داد من عزادار وجدان خودم هستم…
من سال ها پیش، یک دختر را با دست های خودم شکستم…
وقتی بیش از همه به من نیاز داشت، رهایش کردم…
او می گفت بدون من می میرد من باور نکردم…
مرد پیر چند لحظه سکوت کرد بعد آهسته گفت پس این قبرستان، فقط جای دفن او نیست… جای دفن آرامش تو هم هست.
مسیح سرش را پایین انداخت و گفت درست می گویید… | 62 |
| 14 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت هشتاد و چهار:
بعد با صدایی شکسته گفت مسیح… من یک بار از کسی شنیده بودم که بعضی وقت ها انسان نتیجه اعمالش را در زندگی عزیزترین آدم های زندگی اش می بیند…
نگاهش از ژینوس جدا نمی شد بعد زمزمه کرد از همین حالا از آینده این دختر می ترسم…
می ترسم روزی بخاطر آن همه اشکی که آن دختر بیچاره ریخت…
بخاطر آن قلبی که شکسته شد…
بخاطر آن ظلمی که در حقش شد…
خدا جزایش را به دخترت…
نتوانست جمله اش را تمام کند صدایش میان گریه گم شد.
چند لحظه بعد با چشمانی پر از اشک از اتاق بیرون رفت.
و در اتاق، سکوتی مرگبار باقی ماند.
مادرش با نگرانی چند قدم به طرف مسیح برداشت و گفت پسرم… چی شده؟ آسیه چی می گوید؟ تو چیزی بگو.
مسیح سرش را پایین انداخت.
اشک هایش را با پشت دست پاک کرد و با صدایی خسته گفت مادر جان… لطفاً… از من چیزی نپرسید.
مادر کنار او نشست و دستش را روی شانه اش گذاشت و گفت پسرم، دلم آتش گرفته. بگو چی شده؟
مسیح آرام سرش را تکان داد و گفت نمی خواهم… نمی توانم در این مورد حرف بزنم.
بعد از جایش بلند شد، ژینوس را در آغوش گرفت و بدون آنکه به کسی نگاه کند گفت میخواهم با دخترم تنها باشم.
آن شب…
شب برای مسیح تمام نمی شد.
هر بار که چشمانش را می بست، چهره سارا را می دید.
دختری که با لبخند به او نگاه می کرد…
بعد همان لبخند، جای خودش را به اشک می داد.
صدایش در گوشش می پیچید.
مسیح… اگر تو نباشی، من میمیرم…
مسیح وحشت زده چشمانش را باز می کرد نفس هایش سنگین شده بود بعد دوباره چشمانش را می بست…
باز همان صدا…
همان نگاه…
همان جمله…
تا سپیده دم حتی یک لحظه هم خواب به چشمانش نیامد.
صبح زود، پیش از آنکه کسی از خواب بیدار شود، از خانه بیرون شد.
یکراست به همان خانه رفت دروازه را زد همان زن دروازه را باز کرد وقتی او را دید، دروازه را باز کرد و گفت سلام پسرم… باز هم آمدی؟
مسیح با صدایی گرفته گفت ببخشید… می توانم یک سؤال دیگر بپرسم؟
زن با مهربانی گفت بپرس.
مسیح چند لحظه سکوت کرد.
گفتن آن سؤال برایش از هر چیزی سخت تر بود.
سرانجام با صدایی لرزان گفت سارا… در کدام قبرستان دفن شده است؟
زن چند لحظه به او دید خواست سوالی بپرسد ولی منصرف شد آهی کشید و آدرس قبرستان را برایش توضیح داد و گفت قبرش آنجاست… خدا همه رفتگان را بیامرزد.
مسیح تشکر کرد و بی درنگ راه افتاد.
نیم ساعت بعد مقابل قبرستان ایستاده بود. | 52 |
| 15 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت هشتاد و سه:
یک مردی کنین تا شب امی قسمت را خو ۱۰۰ لایک زیاد کنین
مسیح گفت آسیه، چی می گویی؟
این بار آسیه با خشم فریاد زد می پرسی چی می گویم؟ تو چطور توانستی با زندگی یک دختر معصوم بازی کنی؟
مسیح با چشمانی اشک آلود به او خیره شد.
اما آسیه فرصت حرف زدن به او نداد و گفت همیشه با خودم می گفتم برادرم اینقدر انسان خوبی است، پس چرا صدف با او آنگونه رفتار کرد؟ چرا زندگی اش را خراب کرد؟ چرا دلش را شکست؟
صدایش شکست اشکش بیشتر شد اما باز هم ادامه داد ولی حالا می فهمم… حتی کاری که صدف در حق تو کرد، در برابر کاری که تو در حق آن دختر بیچاره کردی، کم بوده است.
مسیح با ناباوری گفت آسیه… تو خواهر من هستی… چطور می توانی روی زخم هایم…
آسیه با عصبانیت حرفش را برید و گفت زخم هایت؟
بعد با صدایی که تمام اتاق را پر کرد فریاد زد احمق! از کدام زخم حرف میزنی؟
تو باعث شدی یک دختر جانش را از دست بدهد!
تو قلب یک انسان را شکستی!
تو امیدش را گرفتی!
تو کسی را که حاضر بود برایت از همه دنیا بگذرد، با دست های خودت نابود کردی!
حالا از زخم هایت حرف میزنی؟
مسیح سرش را پایین انداخت.
اما آسیه آرام نمی شد دوباره با خشم گفت بگو ببینم… وقتی آن دختر گریه می کرد و می گفت بدون تو میمیرد، چه حسی داشتی؟
وقتی التماست می کرد ترکش نکنی، چه حسی داشتی؟
وقتی شماره اش را بلاک کردی و پشت سرت را هم نگاه نکردی، چه حسی داشتی؟
حالا همان درد را چشیدی و نمی توانی تحملش کنی؟
اشک از چشمان مسیح سرازیر شد.
اما آسیه با خشم ادامه داد تو باعث شدی یک دختر زیر خاک برود چطور هنوز میتوانی نفس بکشی؟ چطور هنوز می توانی هر صبح از خواب بیدار شوی؟ اگر من جای تو بودم هر روز از شرم میمردم.
در همین لحظه صدای فریادهای آسیه باعث شد اعضای خانواده با نگرانی داخل اتاق شوند.
مادرشان با تعجب به آن دو نگاه کرد و گفت چی شده؟ چرا داد و فریاد می کنید؟
بعد رو به آسیه کرد و ادامه داد تو چطور میتوانی با برادرت با صدای بلند حرف بزنی؟
آسیه با گریه به مادرش نگاه کرد و گفت این دیگر برادر من نیست.
مادر با شوک گفت آسیه!
اما او با صدای بلندتر ادامه داد من دیگر برادری به نام مسیح ندارم.
اگر بدانید این پسر چه کرده است، شاید شما هم دیگر نتوانید مثل قبل به او نگاه کنید.
مادر با نگرانی گفت کسی برایم توضیح می دهد چی شده؟
اما آسیه دیگر نمی توانست خودش را کنترل کند.
ناگهان نگاهش به ژینوس افتاد که با ترس کنار در ایستاده بود و به بزرگ ترها نگاه می کرد اشک های آسیه شدت گرفت.
دستش را روی دهانش گذاشت تا هق هق گریه اش بلند نشود. | 63 |
| 16 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت هشتاد و دو:
همان جا، پشت در، آرام روی زمین نشست چند لحظه فقط به نقطه ای خیره ماند.
بعد ناگهان تمام بغضی که سال ها در دلش جمع شده بود، شکست.
اشک بی امان از چشمانش جاری شد.
دو دستش را روی صورتش گذاشت و با صدایی که از میان گریه بیرون می آمد، زمزمه کرد مرا ببخش، سارا…
مرا ببخش…
من قاتل آرزوهایت شدم…
من همان کسی بودم که قول داده بودم کنارت بمانم، اما خودم رهایت کردم…
اگر هوشیار بودم و صدف را انتخاب نمی کردم شاید امروز زنده بودی…
صدایش میان هق هق گریه گم شد.
صدای مادرش را از پشت در شنید که با نگرانی صدایش میزد و میگفت پسرم… چی شده؟ چرا گریه می کنی؟ دروازه را باز کن.
اما مسیح هیچ جوابی نداد فقط اشک می ریخت.
اشک هایی که سال ها در گوشه ای از وجودش جمع شده بودند و حالا راه فرار پیدا کرده بودند.
ساعت ها گذشت.
هوا کم کم تاریک شد و سایه شب تمام خانه را در بر گرفت.
ناگهان دوباره صدای دروازه بلند شد این بار صدای خواهرش، آسیه، بود که گفت لالا جان… دروازه را باز کن. ژینوس در موردت می پرسد. از صبح چند بار سراغت را گرفته.
مسیح آهی سنگین کشید. احساس می کرد تمام استخوان های بدنش شکسته اند.
با زحمت از جایش بلند شد، چند قدم به سوی در رفت و قفل را باز کرد.
همین که در باز شد، آسیه با دیدن چهره برادرش شوکه شد.
چشمان مسیح از شدت گریه سرخ شده بود؛ آنقدر سرخ که احساس میشد خون در آن ها جمع شده باشد.
آسیه با نگرانی جلو آمد و گفت لالا… چرا گریه کردی؟ چشمانت مثل کاسه خون شده. بخاطر آن زن بی حیثیت گریه می کنی؟
مسیح آهسته روی تخت نشست و با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت نخیر آسیه… بخاطر او نیست.
آسیه کنار او نشست و پرسید پس بخاطر چی؟ چیزی شده؟
مسیح سرش را بلند کرد چشمانش پر از درد بود بعد همه چیز را برای خواهرش تعریف کرد.
از ملاقتش با سارا…
از وعده هایش به او…
از اینکه او را بخاطر صدف رها کرد…
از خودکشی سارا…
و از آن جمله ای که مثل خنجری در قلبش فرو رفته بود می گفتند دخترک کسی دیگر را دوست داشت…
وقتی حرف هایش تمام شد، سکوت سنگینی میان آن دو حاکم شد.
آسیه مات و مبهوت به زمین خیره شده بود اشک بی صدا از چشمانش سرازیر می شد.
مسیح خواست دست خواهرش را بگیرد اما آسیه دستش را با شدت عقب کشید.
از جایش بلند شد چند لحظه به برادرش خیره ماند.
بعد با صدایی لرزان گفت خدا از تو نگذرد…
مسیح با ناباوری سر بلند کرد و گفت آسیه…
اما آسیه ادامه داد خدا جزایت را بدهد. | 58 |
| 17 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت هشتاد و یک:
زن نتوانست ادامه بدهد. اشکش را پاک کرد و گفت یک شب، درست قبل از نامزدی اش با آن مرد… سارا دست به خودکشی زد. وقتی خواستند او را به شفاخانه برسانند، دیگر دیر شده بود… دخترک جان داده بود.
دنیا مقابل چشمان مسیح تیره شد.
احساس کرد زمین زیر پایش می لرزد.
لب هایش خشک شد و به سختی توانست زمزمه کند نه…
زن که هنوز از یادآوری آن حادثه متأثر بود، ادامه داد در جنازه اش مردم می گفتند آن دختر بیچاره دلش پیش کس دیگری بوده. می گفتند کسی را دوست داشته، اما خانواده اش مخالف بودند. خدا می داند حقیقت چه بود… فقط می دانم که خیلی مظلوم از دنیا رفت.
دیگر هیچ صدایی به گوش مسیح نمی رسید.
کلمات زن در ذهنش گم شده بودند.
فقط یک جمله، بارها و بارها در گوشش تکرار می شد…
مسیح… اگر تو نباشی، من میمیرم.
همان جمله ای که سال ها پیش با بی رحمی نادیده گرفته بود.
زن چند لحظه منتظر ماند. وقتی دید مسیح هیچ واکنشی نشان نمی دهد، آهی کشید و گفت خداحافظ، پسرم… خدا به همه ما رحم کند.
بعد آرام داخل خانه شد و دروازه را بست.
اما مسیح همچنان همان جا بی حرکت ایستاده بود؛ گویی با شنیدن آن خبر، تمام وجودش در همان کوچه برای همیشه فرو ریخته بود.
بعد از نزدیک به یک ساعت، مسیح آهسته از مقابل آن خانه حرکت کرد.
پاهایش دیگر توان راه رفتن نداشت؛ طوری که هر قدمی که بر می داشت، باری سنگین تر روی شانه هایش گذاشته می شد.
به سرک رسید.
چند لحظه بعد، اولین تاکسی مقابلش ایستاد.
بی آنکه حتی به چهره راننده نگاه کند، سوار شد و با صدایی گرفته، به سختی آدرس خانه را گفت.
بعد سرش را به شیشه تکیه داد و چشمانش را بست.
تمام مسیر، فقط یک جمله در ذهنش تکرار می شد…مسیح… اگر تو نباشی، من میمیرم…
و حالا او واقعاً مرده بود.
نه به خاطر خانواده اش بلکه به خاطر مردی که روزی با بی رحمی او را تنها گذاشته بود.
مسیح با هر بار تکرار آن جمله، بیشتر از قبل در خودش فرو می ریخت.
صدای راننده او را به خودش آورد که گفت آقا… رسیدیم. حالتان خوب است؟
مسیح آرام چشمانش را باز کرد.
برای چند لحظه به خانه خیره ماند بعد آهسته دست در جیبش برد، پول را بیرون آورد و به راننده داد.
بی آنکه چیزی بگوید، از تاکسی پیاده شد.
دروازه خانه را باز کرد و داخل حویلی شد.
مادرش با ژینوس سرگرم بازی بود.
با دیدن او لبخندی زد و گفت پسرم، آمدی؟
اما مسیح حتی سرش را هم بلند نکرد بی هیچ حرفی از کنارشان گذشت و داخل خانه شد.
درِ اتاق را بست و آن را از داخل قفل کرد. | 56 |
| 18 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت هشتاد:
مسیح چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید و گفت کوشش می کنم، مادر جان… باور کن همین حالا هم فقط بخاطر ژینوس زندگی می کنم. اگر او نبود… نمی دانم امروز چه حالی داشتم.
مادرش پیشانی او را بوسید و گفت انشاءالله خدا دوباره آرامش را به دلت بر می گرداند. فقط صبر داشته باش، پسرم… هیچ شبی تا ابد تاریک نمی ماند.
صبح روز بعد، مسیح بعد از خوردن صبحانه، آرام از خانه بیرون شد.
سوار موتر شد و بعد از نیم ساعت، خود را به همان کوچه ای رساند که سال ها پیش بارها به خاطر سارا به آنجا آمده بود.
همه چیز تغییر کرده بود، اما آن دروازه ای آبی رنگ هنوز سر جایش بود.
چند لحظه مقابل آن ایستاد.
قلبش تند می تپید نفس عمیقی کشید و زنگ دروازه را فشار داد.
چند دقیقه منتظر ماند، اما کسی در را باز نکرد.
دوباره زنگ زد.
باز هم سکوت…
در همین لحظه، دروازه خانه ای کناری باز شد و زنی میان سال بیرون آمد.
نگاهی به مسیح انداخت و پرسید با کی کار دارید، بچیم؟
مسیح از مقابل دروازه کنار رفت و گفت ببخشید، چرا کسی دروازه را باز نمی کند؟
زن آهی کشید و گفت این خانه چند سال است که خالی است.
مسیح با تعجب پرسید خالی است؟
زن سرش را تکان داد و گفت بلی. حاجی کریم چند سال پیش وفات کرد. خدا رحمتش کند. بعد از فوتش، خانواده اش هم از افغانستان رفتند و دیگر کسی به این خانه برنگشت.
مسیح برای لحظه ای خشک در جایش ماند.
نگاهش را به دروازه دوخت و زیر لب گفت خداوند رحمتش کند…
زن چند لحظه به چهره غمگین او نگاه کرد و بعد با کنجکاوی پرسید ببخشید… شما کی هستید؟
مسیح که تنها نام برادر سارا را به یاد داشت، با صدایی آرام گفت من… دوست شاداب هستم. آمده بودم احوالی از خانواده شان بگیرم.
زن با شنیدن نام شاداب، آهی کشید و گفت اوه… شاداب جان؟ او که قبل از فوت پدرش به خارج رفته بود. بعد از آن اتفاقی که برای خواهرش افتاد، دیگر برنگشت. حتی وقتی حاجی کریم هم فوت کرد، برای مراسم پدرش نیامد.
مسیح با تعجب پرسید خواهرش…؟ سارا؟
زن سرش را تکان داد و گفت بلی… سارای بیچاره.
قلب مسیح تندتر از همیشه شروع به تپیدن کرد.
با صدایی لرزان پرسید سارا را… چی شده بود؟ کدام اتفاق؟
چشمان زن پر از اشک شد. لحظهای سکوت کرد، بعد آهسته گفت پدرش و برادر بزرگش شایان می خواستند او را به یک مرد بسیار بزرگ تر از خودش شوهر بدهند. سارا هر چه گریه و زاری کرد، قبول نکرد. اما کسی به حرفش گوش نداد. آنقدر بالایش فشار آوردند که… | 52 |
| 19 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت هفتاد و نه:
خواهرش آهی کشید و گفت حق با شماست مادر جان… ولی هر بار به این طفل نگاه می کنم، دلم آتش می گیرد. هیچ کودکی سزاوار این نیست که بین پدر و مادرش قربانی شود.
مسیح که تا آن لحظه خاموش بود، قاشق را آرام روی بشقاب گذاشت و بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت لطفاً دیگر درباره صدف حرف نزنید… آمده ام چند روزی کنار شما آرام باشم.
همه ساکت شدند اما مادر مسیح خوب می دانست که پسرش با وجود این سکوت، هنوز زخم های عمیقی را در دلش حمل می کند؛ زخم هایی که با گذشت زمان نه تنها درمان نشده بودند، بلکه هر روز عمیق تر می شدند.
آن شب، وقتی همه خوابیدند، مادر مسیح آرام درِ اتاق را زد و داخل شد.
چراغ خواب، نور کمرنگی در اتاق پخش کرده بود.
مسیح روی تخت، کنار ژینوس که غرق خواب بود، دراز کشیده بود. با دیدن مادرش، آرام از جایش نشست و گفت بیا مادر جان.
مادرش کنار او نشست و با مهربانی گفت می دانستم هنوز بیدار هستی. گفتم بیایم، شاید دلت بخواهد با کسی حرف بزنی.
همین یک جمله کافی بود.
مسیح دیگر نتوانست خودش را نگه دارد. سرش را روی زانوی مادرش گذاشت و بی صدا گریه کرد.
با صدایی که از بغض می لرزید، گفت خیلی بالایم سخت می گذرد، مادر… من برای او چه کارها که نکردم. از همه چیزم گذشتم، هر چه خواست برایش فراهم کردم، هیچوقت نگذاشتم حسرت چیزی به دلش بماند… ولی آخرش با زندگی ام این کار را کرد.
مادرش دستش را آرام میان موهای او کشید و گفت میدانم، پسرم… میدانم که سخت است. تو او را با تمام وجود دوست داشتی، اما بعضی آدم ها لیاقت عشقی را که برایشان داریم، ندارند.
لحظه ای سکوت کرد و بعد ادامه داد راستش را بخواهی، من از همان روزهای اول حس خوبی نسبت به او و خانواده اش نداشتم. بارها خواستم چیزی بگویم، اما عشق، چشم های تو را بسته بود. تو نمی توانستی چیزهایی را ببینی که ما می دیدیم.
مسیح اشک هایش را پاک کرد و آهسته گفت کاش آن روز حرف هایتان را گوش می کردم.
مادرش لبخند تلخی زد و گفت گذشته دیگر بر نمی گردد، پسرم. اگر قرار باشد هر روز خودت را بابت اشتباهات گذشته سرزنش کنی، فقط خودت را از بین میبری. صدف رفت و انتخاب خودش را کرد، اما خدا هنوز نعمت بزرگی را برایت نگه داشته است.
بعد نگاهش را به ژینوس انداخت که آرام خوابیده بود و افزود ببین… دخترت هنوز کنارت است. او فقط تو را دارد. اگر تو بشکنی، ژینوس هم می شکند. بخاطر او دوباره روی پاهایت بایست و یاد بگیر با گذشته کنار بیایی. | 53 |
| 20 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت هفتاد و هشت:
اما خوب می دانست که دیگر نمی تواند با گذشته اش زندگی کند.
یک شب، بعد از اینکه ژینوس خوابید، ساعت ها رو به روی پنجره ایستاد و به بارانی که آرام روی شیشه می بارید خیره ماند.
با خودش زمزمه کرد شاید وقتش رسیده… حداقل بدانم چه بر سر سارا آمد.
او نمی دانست سارا زنده است یا نه، ازدواج کرده یا هنوز در همان خانه زندگی می کند. حتی نمی دانست اگر او را ببیند، سارا حاضر می شود یک لحظه هم به چهره اش نگاه کند یا نه.
اما یک چیز را میدانست؛ تا زمانی که حقیقت را نفهمد، این عذاب وجدان هرگز رهایش نخواهد کرد.
صبح روز بعد، هنگام صرف صبحانه، به ژینوس نگاه کرد و گفت دخترم، نظرت چیست چند روزی به افغانستان برویم؟
ژینوس با کنجکاوی پرسید همان کشوری که مادربزرگم زندگی میکند؟
مسیح لبخند کمرنگی زد و گفت بلی، همان جا.
ژینوس با ذوق گفت می خواهم مادربزرگم را از نزدیک ببینم. یعنی واقعاً میرویم؟
مسیح سرش را تکان داد و گفت ان شاءالله میرویم.
همان روز درخواست مرخصی داد، تکت های سفر را رزرو کرد و وسایل خود و ژینوس را آماده ساخت.
وقتی به افغانستان رسیدند، برخلاف همیشه کسی برای استقبالشان به میدان هوایی نیامده بود. مسیح این بار به هیچ یک از اعضای خانواده اش خبر نداده بود که به افغانستان می آید.
بعد از گرفتن وسایل، تاکسی گرفتند و به طرف خانه حرکت کردند.
وقتی زنگ دروازه را فشار داد، مادرش در را باز کرد. همین که چشمش به مسیح افتاد، اشک در چشمانش حلقه زد.
با گریه او را در آغوش گرفت و گفت پسرم… خوش آمدی… خدا را شکر که دوباره دیدمت.
چند لحظه بعد نگاهش به ژینوس افتاد که با لبخندی شیرین به او نگاه می کرد.
مادر مسیح خم شد، او را در آغوش گرفت و چند بار صورتش را بوسید و گفت نواسه گلکم… الحمدلله که بالاخره از نزدیک دیدمت.
ژینوس خندید و گفت سلام مادرکلان.
مادر مسیح دوباره او را بوسید و گفت قربان همین زبان شیرینت شوم.
آن شب، همه دور سفره شام نشسته بودند. فضای خانه، بعد از مدت ها، دوباره رنگ زندگی گرفته بود.
خواهر مسیح در حالی که لقمه ای برای ژینوس می گرفت، با حسرت به او نگاه کرد و گفت آدم نمی فهمد چطور یک مادر توانسته چنین دختر نازی را تنها بگذارد.
مادر مسیح فوراً نگاهی به دخترش انداخت و با لحن آرامی گفت این حرف ها را پیش روی طفل نزن. ژینوس هنوز کوچک است، لازم نیست چیزهایی را بشنود که دلش را خراب کند. | 55 |
