کلبه رمان سرا
الذهاب إلى القناة على Telegram
سلام به چینل خود تان خوش آمدید شما میتوانید در این چینل کتاب های داستانی و رمان های افغانی دانلود و مطالعه خواهد کرد،شما نیز اگر از چینل خوش تان آمد دوست های تان ره دعوت کنید
إظهار المزيد1 585
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
+1030 أيام
جاري تحميل البيانات...
القنوات المماثلة
سحابة العلامات
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
يونيو '26
يونيو '26
+80
في 1 قنوات
مايو '26
+51
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+47
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+57
في 1 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+49
في 1 قنوات
Get PRO
يناير '26
+69
في 1 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+73
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+61
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+101
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+80
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+67
في 1 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+68
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+46
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '25
+67
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+67
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '25
+109
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+110
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '25
+97
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+123
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+93
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+155
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+125
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+142
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+176
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+111
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '24
+159
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+83
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '24
+105
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+108
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '24
+100
في 13 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+89
في 36 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+132
في 39 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+63
في 1 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+89
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+92
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+101
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+76
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+92
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+89
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+82
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '23
+77
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '23
+158
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '22
+96
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+60
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+124
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+45
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '22
+22
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+49
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '22
+36
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '22
+24
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '22
+54
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '22
+48
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '22
+66
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '22
+100
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '21
+345
في 0 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 27 يونيو | +1 | |||
| 26 يونيو | +2 | |||
| 25 يونيو | +2 | |||
| 24 يونيو | +4 | |||
| 23 يونيو | +3 | |||
| 22 يونيو | +4 | |||
| 21 يونيو | +5 | |||
| 20 يونيو | +2 | |||
| 19 يونيو | +3 | |||
| 18 يونيو | +9 | |||
| 17 يونيو | 0 | |||
| 16 يونيو | +1 | |||
| 15 يونيو | +6 | |||
| 14 يونيو | +3 | |||
| 13 يونيو | +4 | |||
| 12 يونيو | +4 | |||
| 11 يونيو | +4 | |||
| 10 يونيو | +1 | |||
| 09 يونيو | +4 | |||
| 08 يونيو | +2 | |||
| 07 يونيو | +3 | |||
| 06 يونيو | +6 | |||
| 05 يونيو | +1 | |||
| 04 يونيو | +1 | |||
| 03 يونيو | +1 | |||
| 02 يونيو | +3 | |||
| 01 يونيو | +1 |
منشورات القناة
رمان: آخرین اشتباه
قسمت پنجم
✍🏻 نویسنده: سودابه محمودی
🤍 ادامه… 🤍
قشنگترین نصیحتی که در زندگیام شنیدهام،
نصیحت اروین یالوم به دخترش بود:
«تو فقط یک بار زندگی میکنی…
از تمام ذرات این پدیدهی شگفتانگیز که به آن هوشیاری میگویند لذت ببر…
خودت را در حسرت و پشیمانیِ چیزهایی که قبلاً داشتی غرق نکن…»
چقدر قشنگ گفته بود…
آن روز،
صبح با یک حس متفاوت بیدار شدم…
نمیدانم این حس از کجا آمده بود،
اما با تمام روزهای قبل فرق داشت.
چپن قهوهایام را پوشیدم،
چادری همرنگ دستکول سیاهام سر کردم…
امروز دلم خواسته بود به خودم برسم.
خودم را مرتب کردم،
ساعتم را برداشتم و از خانه بیرون شدم…
رفتیم کورس…
وارد صنف شدم…
چند قدم که برداشتم،
یکی به شانهام زد.
برگشتم…
اسماء بود؛
همصنفی مکتبم.
با هم احوالپرسی کردیم.
خندید و گفت:
ـ او دختر، امروز چقدر مقبول شدی!
با شوخی گفتم:
ـ از اول هم بودم!
با خنده گفت:
ـ اووووه! اینه اعتماد به نفس! 😄
استاد هنوز نیامده بود.
با شاگردان دیگر آشنا شدیم.
اسماء هم کنارم نشسته بود و آرام با هم قصه میکردیم…
ناگهان دروازه باز شد…
یک مرد حدود ۲۸ ساله وارد صنف شد…
پتلون مرتب سیاه،
و یخنقاق سفید بر تن داشت…
قد بلند، صدای محکم و نگاه آرام…
شروع به معرفی خود کرد:
ـ سلام به همهی شاگردان عزیز…
امیدوارم دارای صحت کامل باشید.
اسم من محمد ادیب حکیمی است،
استاد انگلیسی شما.
امیدوارم بتوانیم در یک فضای خوب درسی، با هم پیش برویم…
کمی از تحصیلات و مسیر زندگیاش گفت…
استاد خوشاخلاق و باوقار معلوم میشد.
بعد گفت:
ـ خوب شاگردان گرامی،
از ردیف اول شروع میکنیم،
همه خودتان را معرفی کنید تا با هم آشنا شویم…
آرام در گوش عطیه گفتم:
ـ عطو، خودت را معرفی کن،
ـ مه نمیکنم معرفی خود ره ! 😜
با نگرانی گفت:
ـ خیلی گی نکن! خودت را معرفی میکنی، تمام! 😟
ـ شوخی کردم! 🤗
ـ بسیار احمق هستی! ترساندی مرا!
بعد نوبت معرفی رسید:
ـ یارا: احمدی هستم، از ولایت پنجشیر.
ـ عطیه: رحمانی هستم، از ولایت کابل.
ـ بهار: میرزاد هستم، از ولایت بدخشان.
بعد از ما، به تعقیب ما شاگردان هم خودشان را معرفی کردند.
استاد گفت:
ـ به امید اینکه روش درس خواندن ما به دلتان باشد…
بعد کتابها را معرفی کرد،
تقسیم اوقات را داد
و با لبخند گفت:
ـ خدا نگهدارتان…
خسته و مانده از کورس برگشتم خانه…
ـ سلام اهلبیت! کجا هستین؟
مادرم گفت:
ـ علیکمالسلام دخترم، بخیر آمدی؟
ـ بلی مادر جان…
رفتم اتاق،
لباسهایم را تبدیل کردم…
روزها گذشت…
کمکم به رفتن کورس و حضور استاد عادت کردم…
اما عطیه کمکم غیرفعال شد…
بیشتر غیرحاضری میکرد…
احساس میکردم دیگر دلش به کورس نیست…
خوب عادت داشت…
همیشه کورسها را نیمهکاره رها میکرد…
اما من اینبار تصمیم داشتم رها نکنم.
با اسماء میرفتم و میآمدم…
در دلم همیشه این جمله تکرار میشد:
«وقتی احساس من شبیه احساس هیچکس نیست،
مطلقاً هیچکس نمیتواند بفهمد درونم چه میگذرد…
این یعنی تنهایی…»
— پائولو کوئیلو
در یکی از روزها،
درس که تمام شد،
ساعت آخر بود…
یکی از شاگردان پرسید:
ـ استاد، شما مجرد هستید؟
استاد خندید و گفت:
ـ به نظر شما مجرد هستم یا متاهل هستم؟
شاگردان با یکصدا
گفتند:
ـ مجرد هستید!
استاد لبخند زد:
ـ اشتباه کردید…
من متأهل هستم،
و صاحب چهار فرزند!
شاگردان فکر کردند شوخی میکند…
اما گفت:
ـ به خدا راست میگویم…
همه تعجب کردند…
خودم هم مات ماندم…
اصلاً به متأهل بودنش نمیخورد… 🫤
و همانجا بود که حس عجیبی تهِ دلم نشست…
حسی که هنوز نامی برایش نداشتم…
| 2 | رمان: آخرین اشتباه
قسمت چهارم
✍🏻 نویسنده: سودابه محمودی
🤍 ادامه… 🤍
آدم تا داستان نخوانَد،
معنی واقعی زندگی را نمیفهمد…
بالاخره با عطیه رفتیم کورس و ثبتنام کردیم.
از ثبتنام گرفته تا فیس، کتابها و برنامهی درسی، همهچیز را صحبت کردیم.
مدیر کورس مرد خوشبرخوردی بود،
عطیه را هم از قبل میشناخت.
بعد رفتیم صنف را دیدیم…
جالب اینجا بود که یک همصنفی مکتبم هم آنجا بود!
عطیه خیلی حسودیاش شد 🤭
قرار شد از صنف ابتدایی شروع کنیم.
استاد جدید گرفته بودند، اما هنوز نیامده بود.
وقتی از کورس بیرون شدیم،
هوا کاملاً بهاری بود…
ابرهای سیاه آرامآرام اشک میریختند…
باران، خرامان و رقصیدهرقصیده، به سمت زمین میآمد…
هر قطرهای که روی صورتم مینشست،
تا عمق جانم نفوذ میکرد…
انگار دلم را میشست…
در راه به عطیه گفتم:
ـ عطیه… دیشب “ملت عشق” را خواندم…
میدانی؟ شمس آخر داستان میمیرد…
مولانا در سکوت فرو میرود…
و دردِ نبودِ شمس، برایش غیرقابل تحمل میشود…
به شوخی گفتم : داشتم فکر میکردم…
اگر من بمیرم، تو چی میکنی؟
با صدایی آرام گفت:
ـ نمیدانم…
بعد خودش گفت:
ـ من کتاب “پیش از تو” را خواندم…
ـ چطور بود؟
ـ خوب بود…
فقط آخرش خیلی غمانگیز بود…
خودش خودکشی کرد…
خواست خودش را از غم رها کند،
اما به عشقش غمِ ابدی داد…
نمیدانم فرهاد حالا در چه حالیست…
بیاختیار گفتم:
ـ به نظرم تو هم خودکشی کن!
با تعجب نگاهم کرد:
ـ چرا؟ مگر من چی گناهی داشتم؟
گفتم:
ـ تو همیشه به فکر فرهاد بودی…
راست بگو، فرهاد هم حتی یک بار به فکر تو بود؟
سکوت کرد…
نگاهش پر از درد شد… 😞
گفتم:
ـ ناراحت نشو…
من فقط حقیقت را میگویم…
من خوشبختی تو را میخواهم…
عطیه آهی کشید و گفت:
ـ بعضی وقتها بعد از تمام شدن یک رابطه،
آدم فقط یک چیز میخواهد بداند…
اینکه:
واقعا همانقدر که من داغون شدم،
او هم داغون شده؟
دیدم حرف زدن دربارهی فرهاد فایده ندارد…
با عطیه خداحافظی کردم.
فرهاد، بچهعمهی عطیه است…
در مکتب با هم آشنا شده بودند…
بعد وارد رابطه شدند…
حالا مدتیست از هم جدا شدهاند…
وقتی به خانه رسیدم،
جلوی دروازه بوتهای زیادی بود…
فهمیدم مهمان داریم.
داخل شدم…
خالهام با دخترهایش آمده بودند.
پرسانی کردم،
خاله لبخند زد و گفت:
ـ بهار جان، ماشاالله جوان شدی…
آمادهگی بگیر،
انشاءالله بهزودی عروست میکنیم!
خندیدم و رفتم وسایل شب را آماده کردم.
کمی بعد صدف آمد:
ـ شاهدخت بهار!
چطوری؟ احوالت نیست!
ـ خوبم صدف…
هستم دیگه… 🙁
ـ از رشاد احوال داری؟
یکدفعه دست و پایم لرزید…
با عصبانیت گفتم:
ـ صدف، من چرا باید از رشاد احوال داشته باشم؟
به من چی؟
صدف ترسید و گفت:
ـ بهار چرا قهر شدی؟
من فقط شوخی کردم!
سیس… دیگر نامش را هم نمیگیرم،
درست است خواهرم؟ 😑
نفسم را بیرون دادم:
ـ صدف ببخش…
من یکدفعه احساساتی شدم…
واقعا معذرت میخواهم…
ـ نه جان، تقصیر از من است…
تو مرا ببخش…
ـ سیس… دوستت دارم 🤍
صدف دختر خوبیست…
دلش پاک است…
میدانم قصد بد نداشت…
اما من…
نمیخواهم دیگر نام آن احمق، رشاد، را بشنوم…
مدتی برایم پیام میداد…
آزارم میداد…
اذیتم میکرد…
از اسمش بدم میآید…
نمیدانم چرا…
ولی از شنیدنش قلبم میلرزد…
امشب،
شب خوبی بود…
با دخترها خندیدیم…
واقعاً پشت این روزها دق شده بودم خدایی… 🥹 | 80 |
| 3 | رمان: آخرین اشتباه
قسمت سوم
✍🏻 نویسنده: سودابه محمودی
🤍 ادامه… 🤍
در خانه بیکار نشسته بودم. فقط مادرم حضور داشت.
حوصلهام سر رفته بود…
موبایلم را برداشتم و آهسته، بیصدا از خانه بیرون شدم.
رفتم طرف منزل آخر؛ خانهی عطیه.
هنوز داخل خانه نشده بودم که دیدم همه جمعاند!
عمر، طنین، مادراشان… خلاصه همه بودند.
سلام دادم.
عمر با شیطنت گفت:
ـ بهار مه سیطانی را یاد ندارم اما عطیه و طنین غیبت تو را داشتن! 😜
من هم با غرور جواب دادم:
ـ برو بچیش! ماف هستی! 🥴
مادر عطیه قصه داشت، مجلس گرم بود.
هرکس از هر طرف صحبت میکرد…
من هنوز درست ننشسته بودم که زنگ موبایلم خورد… 😱
نگاه کردم… مادرم بود!
ـ یا خدا جان… چی کنم؟! 😳
هراسان رفتم به دهلیز و با ترس جواب دادم:
ـ بله ملکهام؟
ـ کجا هستی؟ تمام خانه را گشتم، نیستی!
اولاد بیسر! کجا رفتی؟ مثل بچهها کوچهگرد شدی؟
با لحن مظلوم گفتم:
ـ مادر جان ببخش! امی عطیه لوده زنگ زد، یادم رفت برت بگم! 😉
ـ سیس! زود بیا خانه!
باز مه همرایت کار دارم!
تو بسیار هوایی شدی!
ـ چشم مادر جان، آمدم!
بعداً گپ میزنیم… بای!
تماس را قطع کردم…
نگاه کردم، مصرف موبایلم شدم 😩
ساعت را دیدم، وقت رفتن شده بود.
خواستم بلند شوم که عطیه گفت:
ـ کجا؟ 🤨
ـ خانه میروم…
ننهام یک دقیقه نبود پشتم دق شد! 😁
ـ دروغ هایت!
بسوزه! فردا کورس میرویم، یادت نره!
من هم خندان گفتم:
ـ اوکی!
و بیرون آمدم…
دربارهی کورس…
ما در سال آخر مکتب هستیم.
برای اینکه بیکار نباشیم و خودمان را برای کانکور آماده کنیم، تصمیم گرفتیم کورس برویم.
من این موضوع را به عطیه گفتم،
او هم گفت یک کورس خوب سراغ دارد، خودش قبلاً میرفته و عمر هم همانجا درس میخوانَد.
من هم قبول کردم؛
قرار شد انگلیسی بخوانیم.
از خانهی عطیه برآمدم.
رفتم سوپرمارکت،
چند چیز کوچک خریدم:
برای خودم…
برای مادرم…
یک رقم رشوت واری خریدم 😁
خانه که رسیدم، خریدها را به مادرم دادم،
چند تا غیبتِ بیآزار هم کردم!
شب، در آماده کردن غذا به مادرم کمک کردم.
بعد رفتم به اتاق خودم…
خوشحال بودم که اتاق جدا دارم.
خودم را روی تخت انداختم،
چشمانم کمکم بسته شد…
و وارد دنیای خیالم شدم… 😴
صبح، با صدای پدرجانم بیدار شدم.
نماز خواندم،
بعد دوباره کمی خوابیدم.
صبحانه را با اشتها خوردم و مصروف کارهای خانه شدم.
وقتی همه کارها تمام شد،
خودم را برای رفتن به کورس آماده کردم.
راستش این اولین بار بود که اشتیاق کورس رفتن را داشتم؛
تا حالا هیچوقت کورس نرفته بودم…
آماده شدم و رفتم خانهی عطیه.
دروازه را طنین باز کرد.
با هم پرسانی کردیم؛
من با طنین هم صمیمی هستم.
ـ طنطن! کجا هستی؟
ـ هستم بها! تو گم هستی!
راستی، این سال آخر مکتبتان هم هست؟
ـ ها… ولی امتحانات خیلی سخت شده.
ـ خیر، میگذره…
راستی، عطیه گفت کورس میروید.
خدا کنه بازیگوشی نکنید، درست درس بخوانید.
ـ نه طنین جان! ایندفعه مطمئن باش درس میخوانیم! 😁
ـ معلوم میشه!
از مکتب آنهمه شکایت میآمد، حالا از کورس شکایتی نیاد! 😏
ـ دلجمع باش! 😁
ای خواهر، خودت چرا اینقدر فسفیسی هستی؟ چی وقت آماده میشه ؟ 😠
در همان لحظه عطیه آمد:
ـ آمدم بهار! تو زیاد گپ میزنی!
ـ برو! مه از تو نمیترسم!
طنین جان، خدا حافظ! 😘
طنین خندید:
ـ بای، احوال بده!
تو هم زنگ بزن کارت دارم!
گفتم :
ـ فقط که اروپا میرویم
عطیه آه کشید و گفت:
ـ کاش میرفتم… 😢
من و عطیه،
هر دو عاشق خارج از کشور هستیم…
جایی دور،
جایی که شاید سرنوشتِ ما جورِ دیگری رقم بخورد… | 54 |
| 4 | #رمان: آخرین اشتباه
#قسمت: دوم
#نویسنده: سودابه محمودی
آهسته در گوشش گفتم:
ـ عطیه جان… بعضی وقتها ما برای از دست دادن یک نفر آنقدر ناراحت میشویم که فراموش میکنیم هر چیزی که در زندگی ما اتفاق میافتد، جزئی از تقدیر ماست…
قسمتی که خدا برای ما نوشته، همیشه از انتخابهای خود ما بهتر است؛
حتی اگر در لحظه، دردناکترین باشد…
عطیه ساکت شد…
در آغوشم آرام گرفته بود، بیصدا، فقط با بغضی که هنوز در گلویش گیر کرده بود.
چند دقیقه بعد، تلفن مادرش زنگ زد.
با بیمیلی از من جدا شد، نگاه آخرش پر از دلتنگی بود…
بعد هم رفت.
چشمانم را به آسمان دوختم…
بهار : یا الله… تو خیر و شر را بهتر از هرکسی میدانی…
عطیه را کمک کن…
دلش را آرام کن…
در راه درست قدم بگذارد…
حرفهایش هنوز در سرم تکرار میشد…
واقعاً دلم را لرزانده بود…
چرا خوشبخت بودن اینقدر مشکل است؟
شاید چون از رها کردن چیزهایی که ما را غمگین میکند، میترسیم…
چون کلید خوشبختیمان را در جیب دیگران میگذاریم…
و بعد با تمام وجود باور میکنیم که خوشبختی ما در دستان خودمان نیست…
در حالی که حقیقت این است:
کلید خوشبختی، درک یک واقعیت ساده است…
اینکه آنچه برای ما اتفاق میافتد مهم نیست،
بلکه چگونگی واکنش ما به آن اتفاق مهم است…
در حقیقت، خوشبخت کسی نیست که هیچ مشکلی ندارد،
بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد…
نیمههای شب بود…
از تشنگی بیدار شدم.
آهسته از اتاق بیرون رفتم تا به آشپزخانه بروم و کمی آب بخورم.
ناگهان صدای تَق… تَق… ظرفها آمد…
قلبم فرو ریخت…
برق هم نبود…
دهلیز تاریکِ تاریک…
ـ یا خدااااا… 😱
یک چوب از گوشه دیوار برداشتم.
آهسته…
بیصدا…
قدم به قدم جلو رفتم…
نفس در سینهام حبس شده بود…
درست وقتی خواستم با تمام زورم چوب را روی “سایه” بکوبم،
یکدفعه صدای جیغی بلند شد:
ـ ااااااااااااا بهــاااار!
نزدیک بود سکته کنم 😵
دستش را محکم گرفتم و روی دهنش گذاشتم:
ـ سسسس! آهسته! مه هستم، رضوان!
چیغ نزن، بخدا مادرم بیدار شوه، هر دوی ما ره لت میکنه! 🤫
با چشمهای گرد شده نگاهم کرد:
رضوان: اولاد آدم! تو چی هستی، جن هستی یا خر؟
چرا وقتی داخل میشی سرفه نمیکنی؟
بهار: بسیار بیادب هستی!
مه از تو چند سال کلان هستم!
ـ برو بابا…!
در این نیمهشب حوصله ندارم که جواب بدم چرا تو در آشپزخانه هستی ☹️
ـ به تو چی؟
همینطور هم از دستت ولله گپ زده نمیشه! 😠
با قهر برگشتم طرف اتاقم…
دیگر آب هم نخوردم…
همان یک لیوان آب را هم زهر مرگ کرد…
اما بعدش…
در دل سکوت شب، دلم شکست…
بلند شدم، وضو گرفتم…
روی سجاده نشستم…
چقدر زیباست که با تمام خستگیها،
با تمام ناتوانیها،
به پروردگارت پناه ببری…
و با دلی سبک و چشمی آرام
از جای نماز بلند شوی…
و چه زیباتر از این که
سرت به زمین باشد،
و دلت به عرش آسمان وصل…
#ادامه_دارد...
اگر پسندیدید، لایک کنید و دیدگاهتان را با ما شریک بسازید!❤️ | 53 |
| 5 | رمان: آخرین اشتباه
قسمت : اول
نویسنده: سودابه محمودی
🤍 به نام خداوند مهربان 🤍
روانشناسان میگویند:
اگر بخواهی کسی را بکشی، باید یکی از این دو کار را انجام بدهی؛
یا اعتمادش را به دست بیاوری و فریبش بدهی،
یا عاشقش کنی و بعد رهایش کنی.
به نظر من، اگر کسی یک نفر را بکشد، گویی تمام مردم زمین را کشته است؛
و اگر کسی یک نفر را نجات بدهد، مثل این است که همه مردم را نجات داده باشد.
اما کسی از دردِ آنها که زنده میمانند چیزی نمیگوید…
آنهایی که با یک «دوستت دارم» زندگی میگیرند
و با یک «خداحافظ» میشکنند…
آنقدر غرق خواندن کتاب شده بودم که صدای مادرم مرا از دنیای خیالاتم بیرون کشید:
ـ بهار… بهار…
ـ بله مادر جان؟
ـ آن بالا چی میکنی؟
ـ کتاب میخوانم، ملکهام!
ـ دخترم، عطیه آمده، از وقتی صدایت میزنم!
ـ میآیم مادر جان!
کتاب را بستم، نفسی عمیق کشیدم و با عجله پایین رفتم.
همین که چشمم به عطیه افتاد، لبخند روی لبهایم نشست.
محکم در آغوشش گرفتم…
بوی عطر همیشگیاش، بوی آرامش میداد.
سلام، من بهار تنها هستم؛
دختری با قد رسا، موهای بلند، چشمان عسلی و چهرهای که خیلیها میگویند شبیه اسمم است؛
اما حقیقت این است که من بیشتر از اسمم، معنی «تنهایی» را با خودم حمل میکنم…
تکدختر خانوادهام. یک برادر بزرگتر دارم به نام رضوان.
ما یک خانواده چهار نفره هستیم؛
خانوادهای معمولی، اما پر از رویاهای بزرگ.
من عاشق خواندن و نوشتن هستم،
قلم برایم حکم نفس کشیدن را دارد،
و رؤیای بزرگم داکتر شدن است…
هر شب قبل از خواب خودم را با روپوش سفید تصور میکنم.
عطیه، طنین و عمر دوستان صمیمی من هستند.
ما فقط دوست نیستیم،
ما خانواده دوم همدیگر هستیم.
در یک آپارتمان زندگی میکنیم؛
ما در منزل اول، آنها در منزل آخر.
از کودکی با هم بزرگ شدهایم،
با هم گریه کردهایم،
با هم خندیدهایم،
و رازهایی داریم که فقط خودمان از آن خبر داریم…
طنین خواهر بزرگ عطیه است؛
دختری عاقل و آرام،
فارغالتحصیل رشته اقتصاد.
عمر برادر طنین و عطیه است؛
پسری مهربان، کمی جدی،
و فارغالتحصیل رشته طب.
برادرم رضوان هم داکتر است و در یکی از شفاخانهها کار میکند.
گاهی که از شفاخانه میآید، خستگی در نگاهش موج میزند
و همان وقت بیشتر مطمئن میشوم راهی که انتخاب کردهام، آسان نیست…
من و عطیه، هر دو کوچکترین دختران خانواده هستیم
و هر دو، رویای داکتر شدن را در دل داریم.
وارد اتاق شدم…
ـ سلام سلام به نازنینها 😊
ـ علیکمالسلام، چرا گرفته به نظر میرسی؟
ـ نه، چیزی نیست…
کمی مکث کردم، بعد گفتم:
ـ آمده بودم بگویم فردا کورس میرویم. عمر گفته باید اول از کورس شروع کنیم، باید انگلیسیمان خوب شود.
ـ خوب، درست است.
لبخند کمرنگی زد.
ـ میرویم… فقط بگذار با پدر هم صحبت کنم ببینم چی میگوید.
دلم شور افتاد…
نگاهش کردم؛ صورتش آرام بود، اما چشمهایش طوفان داشت.
آرام پرسیدم:
ـ عطیه، چرا ناراحت معلوم میشوی؟
چیزی شده؟
لبهایش لرزید…
چشمانش پر از اشک شد…
نگاهش را از من دزدید، اما دیگر دیر شده بود.
ناگهان گریهاش گرفت،
خودش را در آغوشم انداخت و با صدای شکسته گفت:
ـ دیگر نمیتوانم دوری فرهاد را تحمل کنم… 😭
نام فرهاد مثل یک ضربه به قلبم خورد…
احساس کردم این گریه، آغاز یک توفان است | 70 |
| 6 | درود عزیزان. امیدوارم که از این رمان هم خوشتان آمده باشد و لذت برده باشید. شب منتظر رمان جدید از بانوی خوشخط و توانا سودابه جانِ محمودی به اسم آخرین اشتباه نشر میشود. از شما تقاضامندم تا ایشان را با نظریات نیکتان تشویق و حمایت بکنید تا باشد که قلم شان همیشه در گردش باشد و برای ما رمان های بیشترِ را به رشتهی طحریر در بیاورند. البته ناگفته نمانَد که این اولین رمان دستنویس این بانوی عزیز است. | 96 |
| 7 | رمان #اشناییتومنم
نویسنده #بیپژواک
قسمت پنجا و پنجم و پایانی✍️.
سه سال گذشت در این سه سال طعم واقعی خوشبختی را چشیدم حالا ما چهار نفر بودیم
جهان با دعا و زید مصروف بود
دعا دخترم و زید پسرم اسم زید را لالا زین گذاشت و دعا را من با انتخاب جهان
_جهان اینقدر نخندانینش مریض میشن
_خب چیکار کنم خیلی شیرینن بیبین دخترم چقدر شبیه تو است عمرم
_و زید هم شبیه تو خیلی یک ترکیب زیبا
_حیات جهان چقدر این راه سخت بود اما می ارزد چقدر وجود شما برایم ارامش است
منم پهلوی جهان نشستم جهان مرا به اغوشش گرفت و گفت میدانی هر روز بیشتر از قبل عاشقت میشم حیات جهان خیلی دوستت دارم و جبینم را بوسید
صنمم خیلی ممنون بابت عشقت بابت این هدیه های زیبایت
همه نشستیم در صالون زید و دعا نزد زلیخا مادر بودن خیلی یک خانواده خوشبخت بودیم کاش کاکا اجمل و پدرم هم بودن ان وقت بهشت میشد
چند روز بعد از اینکه از ان بیشرف اکبر فرار کردم اکبر دستگیر شد و به حبس شد دیگر خبری از هیچکدامشان نشد
و قصهٔ ما…
نه با «پایان» بلکه با «ماندن» تمام شد
ماندنِ دو قلبی
که بعد از هزار زخم،بالاخره آرامشِ هم شدند
سالها بعد…
شاید کسی قصهٔ ما را نخواند شاید هیچکس نفهمد پشتِ آن لبخندهای آرام،
چند شبِ پر از اشک پنهان بود اما مهم نبود چون ما،
میانِ این جهانِ شلوغ و بیرحم همدیگر را پیدا کرده بودیم
او همان آرامشی شد که بعد از تمامِ جنگهای درونم دنبالش میگشتم
و من خانهای شدم برای قلبِ خستهٔ او شاید عشق،
همیشه با فریاد شروع نشود گاهی آرام میآید در میانِ مراقبتهای کوچک، نگاههای یواشکی. دعواهای کودکانه،
و دعاهایی که نیمهشب روی سجاده شکسته میشوند…
و یکروز،
ناگهان میفهمی کسی را داری که دیگر نمیتوانی زندگی را بدونِ او تصور کنی
اینگونه بود
که قصهٔ ما تمام نشد بلکه تازه آغاز شد
پایان.
لینک کانال با دوستان خود شریک کنین | 91 |
| 8 | رمان #اشناییتومنم
نویسنده #بیپژواک
قسمت پنجا و چهارم
این قسپت تحفه سالگرد یکی از فالوور های نازنین ما ❤️
_بله عزیزم
جعبه را به دستش دادم و گفتم برای ما است بگیر
جهان دستم را گرفت و بوسه ای پشت دستم کاشت
_عزیزم از ان روز چقدر وقت شد چرا قبلا ندادی
_نمیدانم شاید خاست خدایم امروز بود باز کن
جعبه را باز کرد با دیدن دستبند ها حکاکی اسم هایما گفت صنم این برای ما است چقدر زیباست بیا به دستت ببندمش
دستم را نزدیکش کردم دستبند که اسم جهان بود را در دستم بست
و منم دستبند که اسم من در ان بود را بستم
جهان جقدر زیباست میبینی
_جهان مرا به اغوش گرفت و گفت چون صنمم زیباست خیلی زیباست عمر من
_جهان میخایم یک چیز دیگر هم بگویم
جهان کنجکاو نگاهم کرد که دستش را گرفتم و به شکمم گذاشتم
جهان قرار است پدر شوی
جهان متعجب گفت صنم تو تو مطمین استی یعنی قرار است صاحب فرزند شوم
سرم را تکان دادم که از جاش بلند شد و مرا به اغوش گرفت و دور اتاق چرخید وای خدایا یعنی قرار است پدر شوم
با ترس گفتم جهان پایین بگذاریم
جهان زود مرا گذاشت و کفت صنم ببخشید خوب استی ندانستم از دست خوشی چیکار میکردم
دستش را گرفتم
_خوبم چیزی نیست
_حیاتم تو از کجا فهمیدی
_همان روزیکه با اسما رفتم بیرون بعدش حالم بد شد رفتیم بیمارستان انجا فهیمدم که حال چند روزم بخاطر این بود
_اما اسما که چیزی نگفت
_اونم خبر ندارد میخاستم خودم به همه بگویم اما اون اتفاق افتاد
جهان جگرخون گفت من ان احمق را میکشم
_جهان لطفا نکن دستت را با خون یک کثیف الوده نکن میخاهی فرزندانت بدون پدر بزرگ شون
_جهان متحیر گفت فرزندانم
_بله چون دوگانگی است
جهان خیلی خوشحال شد اصلا از خوشی نمیدانست چیکار کند شب وقتی بیهوش شدم زخم های صورتم را پانسمان کرده بود
پایین رفتیم همه خیلی از دیدنم تعجب کردن خیلی خوشحال بودن وقتی فهمیدم قرار است صاحب فرزند شویم خاله زیبا هم امد به دیدنم. و کفت حتما بروم پیش مروه چون خیلی نگرانم است
دو هفته گذشت
بلاخره روز عروسی فرا رسید
صبح با صدای اذان صبح بیدار شدم وضو گرفتم و برای خالقم سجده شکر ادا کردم
به اریشگاه رفتیم
تقریبا چهار ساعت دربر گرفت
من مروه و اسما تمام شدیم چقدر زیبا شده بودن واقعا با ان لباس افغانی محشر کرده بود
مروه و اسما خیلی گفتن وای صنم چقدر زیبا شدی امروز حتما لالایم با دیدنت سکته میکد
در دلم گفتم خدانکند خیلی ارایش ساده در حین حال چشمگیر در صورتم پیاده کرده بود راضی بودم
قرار شد اول مروه برود بعدش من
اسما با مروه رفت
منم منتظر مرد خود بودم
اسما دوباره امد و مرا با خود برد
جهان دروازه را باز کرد در سیت جلو نشستم مروه با لالا یاسر میرفت
بعد از طی کردن فاصله محدود رسیدم به هوتل
جهان دستم را گرفت و پایین شدیم از موتر
خاله زیبا و زلیخا مادر امدند خیلی قربان صدقه ما رفتن
دست در دست جهان رفتیم عروس خانه
جهان شالم را دور کرد هردو متحیر به یکدیگر نگاه میکردیم بازم جهان افتاب مجلس شده بود با این لنگی و لباس افغانی چقدر زیبا شده بود
_ای ماشالله دلبرم تسکین نیابد جان من، صدبار اگر بینم تورا.
خجالت میکشم و سرم را پایین میکنم که جهان با دستش سرم را بلندمیکند
عریزم این همه شرم بهر چی نورچشمم
در گوشه لالا زین و مروه نشسته بودن
لالا زین امد نزدیک ما اول جهان را به اغوش گرفت و بهد رو به من مرد تبریک باشه خواهرم ان شالله به پای هم جوان بمانین
_تشکر لالا تو هم با مروه خوشبخت شوین
محفل عروسی تمام شد و نکاح به بار دوم بسته شد
جهان خیلی متوجه ام بود خیلی گفت نباید اینقدر لباس بزرگ میپوشیدی تا اخر محفل همین حرفش بود
خیلی خوشحال بودم من عروس جهانم شده بودم خیلی خوشبخت بودم
مروه و لالازین انقدر زیبا در کنار هم معلوم میشدن
بلاخره محفل عروسی تمام شد
و همه به سوی عمارت حرکت کردیم جای کاکا اجمل خیلی خالی بود برایم مثل پدر بود
هردویما داخل اتاق میشویم اتاق خیلی زیبا تزیین شده بود
جهان چشمانم را بوسید و گفت دوباره یک زندگی بدون درد و رنج اغاز میکنیم قول میدهم دیگر خم به ابرویت نیاید... | 68 |
| 9 | نزدیک الماری رفتم دستبند که با مروه گرفته بودم را گرفتم فراموش شده بود که بدهمش به جهانم امروز با خبر خوش برایش میدهم
_جهان با چشمانش مرا میپاید
رو برویش نشستم و گفتم جهانم یادت است برایت گفته بودم تحفه دیگر هم برایت دارم....
لایک و نظر یادتان نرود | 48 |
| 10 | رمان #اشناییتومنم
نویسنده #بیپژواک
قسمت پنجا و سوم
اه مرد من وجودم چقدر صدایش شکسته شده چی بر سر جهانم امده سیگار را از دستش گرفتم و به زمین پرتابش کردم
به اغوش گرفتمش امن ترین جای دنیا جهان بی حرکت ایستاده بود و نفس های عمیق میگرفت شاید باورش نمیشد منم گریه هایم شدت گرفت
جهانم سکوت کرده بود و چی ازار دهنده بود این سکوتش
بلند گفت خدایا دوباره خیالش را میبینم اینبار واقعا دیوانه شدیم
_ارام جانم منم خیال نیس صنمت استم
با صدای دو رگه گفت
_ص صنم
بعدش محکم کرا به اغوشش فشرد و سرش را در موهایم فرو برد نفس های عمیق میکشد سیب گلویش بالا و پایین میشد و روی موهایم بوسه های مکرر میکاشت
صدایش میلرزید و درست حرف زده نمیتانست
_صنمم نورچشمم نکن گریه نگن دیگر توانش را ندارم نابود میشود قسم است شکستم جان من نکن گریه
دستش طرف چشمانم امد و اشک هایم را پاک کرد و گفت ظالم چرا مرا تنها ماندی مگر نمیدانی این مرد بدونت نابود میشود میمیرد به ولا میمیرد
دیگر پاهایم توان وزنم را نداشت سرم گیچ رفت و جهان در اغوش گرمش فشارم داد صنمم چشمانت را نبد چیشده
صدایش دیگر محو شد و همه جا تاریک
با سوزش دستم چشمانم را باز کردم دیدم تار بود بعد از چند لحظه واضح شد
در اتاق خودما بودم خدایا شکر خواب نیست متوجه دستم شدم سیروم بود در دستم جهان کجاست چهار اطراف را دیدم که گوشه تخت در حال بنده گی به الله بود
اه جهانم چقدر دلتنگت شده بود چقدر زیبا بنده گی میکند
جهانم چقدر شکسته شده بود در این چند روز چی بلای سرش امده یاد حرف اکبر افتاد جهان را کی با چاقو زخمی کرد
حرفش مول چکش روی روحم تاثیر کرد زود بلند شدم که دستم سوزش گرفت _جهان با عجله طرفم امد و گفت خواب شو چی میکنی صنمم
با بغض گفتم اسمش را گرفتم
_حیات جهان جان من خوب استی درد نداری
_خوبم وقتی تو پیشم باشی مگر میشه خوب نباشم
جهان غرق صورتم شد عصبانی بود و نگران بود
خاستم فضا را تغییر بدهم خوشتیپ خیلی دلتنگت شده بودم
_عزیز جهان مرا ببخش نتوانستم ازت محافظت کنم تورا میان ان گرگ ها رها کردم
دستش را نوازش وار در صورتم گذاشت و گفت جذای تک تک این زخم هارا پس میدهد او به گلم ضرر رسانده نابودش میکنم مرد نباشم اگر نابودش نکنم
دستش را گرفتم و بوسه ای کاشتم چقدر دلتنگ این مرد غضب شده بودم چقدر دلتنگ حرفایش شده بودم
جهانم من خوبم بیبین در کنارت استم فراموش کن همه چیز را
جهان امد پهلویم نشست و مرا به اغوشش گرفت عمر جهان وجودم چقدر دلتنگ این مهربانیت شده بودم میدانی این چند شب را با دیدن عکسات سپری کردم
چقدر دنبالت گشتم اما نبودی گل من رفته بود و جهانش شکست
میدانی مرگ را تجربه کردم صنمم نبودت مرا شکست دیگر چیزی از جهان باقی نمانده
_جهانم خدانکند اینگونه نگو تو همان جهانم هستی مرد قوی من
جهان خیلی میترسیدم دیگر نبینمت فکر این که دیگر نمیتوانم صدایت را بشنوم دیوانه ام میکرد بخاطر تو تحمل کردم میدانستم روزی دوباره میبینمت
جهان مرا از این دنیا و ادمایش دور کن من میترسم میفهمی در اتاق تاریک حبسم کرده بود من من خیلی میترسیدم
به جهان نگاه کردم که اشک از چشمانش جاری شد نه نباید مرد من گریه کند
جهانم لطفا بیشتر از این ناتوانم نکن من جهان خودم را میخاهم مگر مرد گریه میکند با دستم اشک هایش را پاک کردم جهان جبینم را بوسید و حلقه دستش را تنگ تر کرد
_تک تک جزای کار هایش را میرسم نابودش میکنم او چشم به جان من دوخته به ولا میکشمش
_جهان لطفا
_وجود جهان ارام باش بیبین خوب نیستی
_بیبین مه بدرنگ شدیم نه اما تو مجبور به تحملم استی
جهان بلند خندید اه صنمم هنوزم همان صنم شیرین خودم استی مجبور نی با جان دلم و ها دیگر حق نداری به حیاتم بدرنگ بگوی
_جهاان این سیروم را بکش دلم را تنگ کرد
_نه بگذار تمام شود حالت خوب نیس
خیلی به سختی راضی اش کردم که سیرو را بکشد
_جهان مرا ببخش من خیلی بدم
_جهان مرا به اغوشش فشرد و گفت صنم من خیلی خوب است دیگر از این حرفا مزن اشک هایم دوباره جاری شد وقتی جهانم در بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم میکرد
_بخاطر من زخمی شدی کاش من هرگز نبودم تا تو اذیت نشی
جخان عصبی و با غضب گفت صنم بار اخرت باشه اینگونه حرف بزنی هیچ ربطی بتو ندارد موهایم را نوازش میکرد و گاهی بوسه مکرر میکاشت
تا خود صبح جهان یک لحظه هم نگذاشت از اغوشش بیرون شوم خدایا دوباره این ارامش را برایم برگرداندی خیلی خیل ممنونم
تا صبح هردو حرف زدیم
از جام بلند شدم اول جهان ممانعت کرد مه خوب نیستی اما بسیار به مشکل راضی اش کردم مه خوبم اتاق خیلی بهم ریخته بود مطمینم جهان کسی را داخل نگذاشته | 54 |
| 11 | رمان #اشناییتومنم
نویسنده #بیپژواک
قسمت پنجا و دوم
خیلی حالم بد بود نگران خودم نبودم اما فرزندانم اصلا باورم نمیشه قرار است صاحب دو فرزند شوم باید بخاطر اینها قوی باشم باید بخاطر جهان مرد من باید قوی باشم
نمیدانم حالا در چی حال است هیولای من میدانم همه از عصبانیتش ترس دارد حتی کسی نمیتواند حرف بزند همراهش خوشتیپم
مرد من این روز ها فقط به امید یکبار دیدنت طاقت اوردیم بخاطری فرزندانمان کاش میگفتم برایت که قرار است پدر شوی ان هم چی پدری میدانم میتوانی بهترین پدر دنیا باشی با ان قلب زیبایت
سه روز گذشت در این سه روز هرکاری کردن تا اذیتم کند اما من صنم استم قرار نیست تسلیم شوم همه بدنم درد میکرد اگر جهانم من را اینگونه بیبیند میشکند گیسو میخاست مجبورم کند از جهان جدا شوم باید خود را نجات بدهم در این سه روز بدون جهان برایم خیلی سخت بود دلتنگ توجه محبت رفتارش حتی عصبانیتش شده بودم جهان قول است دیگر اذیتت نمیکنم مرد من هرچی تو بگوی با دا جان قبول میکنم
باید راه حل پیدا کنم خیلی فکر کردم اها فهمیدم
با داد باز کنید این در را
اکبر با عصبانیت گفت چیس اینقدر صدایت را بلند کردی چی میخاهی
_میخواهم دستشویی بروم
_درست است بیا دستانم را باز کرد
من داخل دستشویی شدم در را قفل کردم اینجا یک پنجره بود اهسته بسیار به مشکل بازش کردم
که اکبر صدا کرد بیا دیگه بیرون
_یک لحظه میخواهم وضو بگیرم
_درست است عجله کن من باید برم
اوه چگونه پایین برم دستم را به شکمم گذاشتم نباید به شما ضرری برسد کمک کنید بریم پیش جهانم
خیلی به اهسته گی پایین شدم خدایا شکرت خیلی یک جای دور افتاده و قدیمی بود باید معطل نکنم با خیلی سختی دویدم باید خود را به جهان برسانم خدایا کاش گوشی ام را می اوردم مطمینم تا حالا متوجه غیبتم شده
خدایا کمکم کن باید یک راه پیدا کنم
نمیدانم چقدر رفتم که به جاده رسیدم به چند موتر دست تکان دادم اما انها بیتفاوت رفتن شاید با این وضیعتم فکر میکردن دزدم
نباید پیدایم کنن بلاخره یک موتر ایستاد کرد یک مرد مسن بود با یک خانم مسن
خانم مسن گفت
_چیشده دخترم در این وقت شب در این جاده خطرناک چیکار میکنی ان هم تنهایی
_لطفا مرا تا جایی ببرید میخواهن مرا بکشن لطفا
همان مرد مسن گفت بیا بالا شو دخترم
با خوشحالی در موتر نشستم انها حرکت کردن
متوجه پشت سرم شدم مه همان لحظه اکبر در جاده رسید خدا ره شکر مرا ندید
_دخترم بگو چیشده این چی وضع است باید به پلیس میگفتی
_خاله جان مرا ببرید پیش شوهرم اینها میخواهند مرا بکشن اینها مرا دزدیدن
_ارام باش دخترم نفس عمیق بکش ادرس بده ما میبریمت
ادرس را دادم گفتن تا یک ساعت دیگر میرسیم
خدایا شکرت مرا به جهانم برسان خیلی دلم برایش تنگ شده
_دخترم چیشده اگر میخاهی بگو خودت را خالی کن
همه را از اول تا اخر گفتم متحیر نگاهم میکردن
دخترم تو بارداری خدا نترس ها چی بلای سرت اوردن باید بریم بیمارستان
_نخیر نخیر اول مرا ببرید پیش همسرم
_درست است ارام باش ضرر دارد به طفل هایت
_میشهذاز خود بگوید
_من با شوهر در همانجا که تورا اوردیم زندگی میکنیم انجا خیلی ادمای بد دارن یک دختر دارم ازدواج کرده امده بودیم خانه دخترم شوهرم تکسی ران است با همی زندگی خود را پیش میبریم شوهرم هم پیر شده خیلی سخت شده کار کردن برایش ولی به هر حال خداره شمر میگذارنیم اگر جای برای ماندن نداری بیا با ما زندگی کن
_چقدر مهربان و خوب استین خداوند عمر طولانی با صحت نصیب تان بکند نخیر دارم من یک خانواده دارم که خیلی دوستم دارند میدانم حالا منتظرم هستن
بعد از یک ساعت بلاخره رسیدیم
_خیلی خیلی تشکر خاله جان نمیدانم چطور لطفا تان را جبران کنم لطفا بیاید با من در این شب دوباره برنگردین
_نخیر دخترم ما باید بریم مزاحم شما نمیشم این شماره من است اگر مشکلی بود زنگ بزن
شماره را گرفتم و خداحافظی کرده با هردویشان خیلی ادمای خوب بود
چند بار به در زدم که نگهبان باز کرد با تعجب نگاهم کرد خانم شما متوجه وضیعتم شد زود کنار رفت و راه را برایم باز کرد
خوب استین خانم صنم
_ممنونم خوبم جهان خانه است
_بله در حیات پشتی است
با تشکر اکتفا کردم و رفتم به حیات پشت
نگاهم به جهانم افتاد نور مهتاب به صورتش بود و سرش را طرف اسمان کرفته بود و در دستش سیگار بود
مرد من نمردم و دوباره زیارتش کردم با چشمان اشکی خیره بودم به مردم خوشتیپ من
مرد من چقدر شکسته شده به سختی تقریبا سمتش میدوم
مه جهان با فریاد گفت مکر نگفتم نمیایم.... | 42 |
| 12 | رمان #اشناییتومنم
نویسنده #بیپژواک
قسمت پنجا و یکم
…روای
رمان گفته میرین اما لایک هیچ درک نداره
وقتی اسما دوباره برگشت با دیدن تحت خالی نگران شد از چند نفر پرسید ولی هیچ کسی ندیده بود با خود گفت خدایا کجا شد صنم چند بار زنگ زد ولی چپشی اش در اتاق بیمارستان بود
همه جا را گشت ولی دریغ از اثر صنم
به گوشیش زنگ امد متوجه شد برادرش تماس گرفته او این یک ترس چگونه جواب برادرش را بدهد
خودش را مقصر میدانست با خیلی سختی جواب داد
_سلام لالا
_اسما خواهری خوب استی چرا صدایت اینگونه است صنم کجاست
با گریه گفت لالا
جهان فهمید چیزی شده این صدا گواهی خوب نمیداد
_اسما جان لالا بگو چیشده صنم کجاست جرا گوشی اش را جواب نمیدهد چرا چرا گریه میکنی اصلا کجا استین بیایم دنبال تان
اسما نمیتوانست چیزی بگوید فقط لوکیشن فرستاد
و اینجا جهان بود که ترس داشت قلبش گرفت حس خوب نداشت
با عجله از بیمارستان بیرون شد و به طرف لوکیشن رفت
لوکیشن بیمارستان را نشان میداد میترسید دلبرکش را چیزی شده باشد با بسیار سرعت موتر میراند
وقتی رسید با عجله پیاده شد اسما را دید که در صحن حیات بیمارستان نشسته و گریه میکند
جهان به عجله سمتش رفت اسما خواهرم چیشده خوب استی صنم کجاست
اسما نمیدانست چی بگوید میدانست برادرش توان شنیدن ندارد اخر میدانست نفسش وصله به صنم
_لالا ما رفته بودیم رستورانت حال صنم بد شد خیلی سرگیچه داشت و معده درد اودمش بیمارستان
جهان مضطرب نگاهش میکرد قلبش بدرد امد دستش سکت قلبش رفت نفس های کند شد
اسما پس بیا بریم پیش صنم
اینجا گریه اسما شدت گرفت و گفت لالا داکتر ازمایش انجام داد من رقتم تا دارو هایش را بگیرم وقتی امدم صنم نبود همه جا را دنبالش گشتم اما نبود
جهان متحیر نگاهش میکرد و اهسته گفت اسما عزیز برادر یعنی چی که نیس
_لالا ببخش تقصیر من است من نباید به صنم میگفتم بیاید همراهم
جهان اسما را به اغوش گرقت و گفت ارام باش من پیدایش میکنم
گوشی اش را از جیبش گرفت و به صنم زنگ زد متوجه شد گوشی صنم پیش اسماست
مطمین شد چیزی شده نمیتانست فکر کند دوباره همه بیمارستان را گشت اما نبود دلبرش را ندید درد قلبش غیر قابل تحمل شده بود با عجله رفتن خانه اما نبود انجا هم نبود
مادرش نزدش امد پسرم یعنی چی صنم نیست یکبار برایش زنگ بزن
_گوشی اش در بیمارستان بود حتما بلایی سرش امده با استرس و عصبانیت داد زد میکشمت اکبر اینبار میدانم کار خودش است
به سمت موترش رفت باید میرفت دنبال دلبرش
اسما هم با عجله به برادرانش تماس گرفت تا جهان بلای سر خود نیاورد
جهان اول رفت خانه عمه صنم شاید انجا باشد امید داشت دلبرکش را انجا دریابد
باز کنید این در لعنتی را همه همسایه ها با ترس نگاهش میکرد جهان با نبود دلبرش دیوانه شده بود وحشی شده بود جهان در حالِ نبود که همراهش حرف زده شود
از خط سرخش رد شده بودم به جنون رسیده بود جهان
یکی از همسایه گفت اینجا کسی زنده گی نمیکند لطفا مزاحم ما نشوید وگرنه به پلیس تماس میگیریم
در همین حال زین و یاسر امدند با دیدن جهان خیلی غمگین شدن جهان را هیچ وقت اینگونه ندیده بود
زین و یاسر با سختی جهان را بردن به موتر
ارام باش جهان پیدایش میکنیم اگر تو اینگونه عصبی شوی نمیتانیم پیدا کنیم
جهان با داد گفت کار خودش است کار خودش میبینی حالا رفتن از این خانه تا نتوانم پیدایش کنم اگر ضرری برایش برسانند
زین گفت ارام باش چهان باید بریم پیش پلیس
هرسه برادر رفتن و شکایت کردن
که یکی از پلیس ها گفت تا 24 ساعت نگذره نمیتوانیم دنبالش بگردیم
جهان با عصبانیت گفت منتظر باشم تا همسرم با بکشن بعدش شما دنبالش میرین
یاسر گفت لالا ارام باش پیدایش میکنیم خیلی به سختی امر حوزه را راضی کردن که دنبال صنم بگردن
جهان همه روز را با دو برادرش دنبال صنم بودن همه جا را گشتن ولی نبود
شب برادرانش به خیلی سختی اوردنش خانه
جهان دور بودنش از صنم برایش خیلی سخت تمام میشد هیچکسی را به اتاقش اجازه نمیداد حتی برای پاکاری
تمام شبش را در اتاقش به یاد همسرش سپری کرد
مثل دیوانه ها با خودش حرف میزد
تا صبح سیگار کشید همه اتاقش را دود گرفته بود
میدانست اگر حالا صنمش بود هیچ وقت نمیگذاشت که اینگونه سیگار بر دست بگیرد ولی نبود صنمش تا مانع اش شود
دلبرم چی کردی با من مغرور؟
دو روز گذشت اما خبری از دلبرش نبود
دو روز برایش مثل هزار سال بود هرکی جهان را میدید تعجب میکرد ان جهان مغرور کجا و این کجا
مادرش یکجا با پسرش میسوخت خواهرش که فکر میکرد تقصیر خودش است و برادرانش که با جهان یکجا نابود میشدن برای انها هم خیلی صنم مهم شده بود شیرین زبانی اش اخلاقش قلبش که چقدر زیبا بود
امروزم گذشت همه جا را دنبالش گشت اما گویی زمین چاک شدم و رفتن داخلش
امشبم مثل شب های دیگر و به یاد دلبر غرق بود قلبش درد گرفته بود
در حیات نشسته بود و سیگار در دست داشت... | 71 |
| 13 | رمان #اشناییتومنم
نویسنده #بیپژواک
قسمت پنجا
نزدیک شد و با یک حرکت ناگهانی دستمال ره به بینی ام گرفت چشمانم بسته شد و دیگر چیزی نفهمیدم
با سوزش دستم چشمانم را باز کردم در یک جای تاریک بودم آخرین بار با اسما در بیمارستان بودم
چشمانم کم کم دیدم واضع شد خیلی اینجا تاریک بود کجا استم من ضربان قلبم بالا رفت چند بار اسم جهان را صدا کردم اما هیچ کسی نیامد دستانم بسته بود با خود گفتم اینبار نابود شدم حرف جهان واقعیت شد و من چقدر احمقم حرفش را قبول نکردم
کوشش کردم کلید گروپ را پیدا کنم اما نبود با دستم محکم به در میزدم باز کن این در را
صذای قفل در نشان از امدن شخص میداد
در را باز کرد و از بازویم محکم گرفت و بیرون از اتاق بریدم همه جا گروپ داشت جز همان اتاق که من بودم با شدت به اتاق دیگر مرا پرتاب کرد دستک را حایل شکمم کردم
اکبر بود با گیسو
خدایا بس است دیگر تحمل نمیتانم
اکبر با صدای نحس خود گفت
_خب خب بلاخره در چنگم امدی مقبولم میبینم خیلی خوشحالی با او جذابک
_ازمن چی میخاهی رهایم کن جهان اگر پیدایت کند میکشیت
_اوه اوه او جذابک اگر کاری میکرد تا حالا انجام داده بود
گیسو نزدیکم شد و سیلی بر رویم زد و گفت خیلی خوش میگذره برایت ها او نباید قبول میکردی که با جهان ازدواج کنی دختره احمق تو لیاقت اورا نداری و به جانم افتاد نباید میگذاشتم ضرری به طفل هایم برسد انها هنوز خیلی کوچکن کاش جهان میدانست و جقدر خوشحال میشد
وقتی خسته شد رفت بیرون اکبر با خشم گفت اگر مرا قبول میکردی این حالت نبود
و دوباره مرا به همان اتاق برگرداندن در دهنم مزه خون حس میکردم خدایا بخاطری این طفل های بی گناه بخاطر جهانم نجاتم بده از اینجا
تصویر جهانم در مقابلم مجسم شد
در چی حال است؟ نکند باز به خود اسیب برساند کنترولش را از دست بدهد میدانم حالش بهتر از من نیس جهانم طاقت دوری من را ندارد
کاش حرفش را قبول میکردم و نمیرفتم بازم بلند میگریم به اندازه تمام درد هایم گریستم به اندازه عشق جهانم گریستم مرد من مرا ببخش
تمام شب را چنین سپری کردم... | 88 |
| 14 | رمان #اشناییتومنم
نویسنده #بیپژواک
قسمت چهل و نهم
_صنمم من باید برم مریض دارم مرا بی خبر نگذاری درست است وجود جهان
_درست است خوشتیپ
با جهان خداحافظی کردم و خودم را اماده کردم فقط یکم کریم ضد افتاب زدم و رفتم به اتاق اسما میدانستم میرود حال
بی هوا وارد شدم اسما با تعجب نگاهم میکرد و گفت صنم تو هم میری
_بله دگه بدون من که نمیشه
_ای جااان من کارم تمام است بریم
با زلیخا مادر هم خداحافظی کردیم و رفتیم به طرف کورس اسما ثبت نام کرد
بعد از این که از کورس بیرون شدیم اسما گفت خیلی گرسنه شدیم رفتم به یک رستوران نزدیک خیلی جای زیبا بود بعضی ها با همسر شان بعضی ها با فامیل و بعضی با دوست آمده بودن
من برای خود بریانی سفارش دادم خیلی گرسنه شده بودم اسما هم پیتزا سفارش داد با بعضی مخلفات
یکباره درد معده ام زیاد شد سرم گیچ رفت اسما با عجله طرفم امد
_ینگه چیشده خوب استی چیزی شده
_نمیدانم خیلی معده ام را درد گرفته سرم گیچ میره
_باید بریم بیمارستان با عجله رفت حساب کرد پول غذا را همینطور دست نخورده مانده بود از یک مرد کلاه پوش پرسید بیمارستان نزدیک اینجا کجاست بدون اینکه نگاه ما کند آدرس داد و اسما از دستم گرفت تاکسی گرفت و به بیمارستان رفتیم واقعا خیلی حالم بد بود
به بخش عاجل بردیم
اسما بیرون منتظر بود
داکتر یک خانم بود
_چی مشکل داری عزیزم
_این چند وقت میشه خیلی سرگیجه دارم و همچنان معده درد میشم
_قبلا هم کدام باری اینقسم شدی
_نخیر فقط بیشتز وقت فشارم پایین میبود اما معده درد هیچ وقت نمیشدم
_درست است گلم چند وقت میشه ازدواج کردی
_ چند ماهی میشه چرا
_من میرم داکتر دیگر می آید پیش تان درست است
بعد از چند دقیقه یک خانم میان سال امد خیلی خوش چهره بود
_دخترم باید ماینات خون انجام بدهیم تا مطمئن شویم
کنجکاو شدم ولی گفتم. درست است خون گرفت و گفت تا یک ساعت دیگه جواب آزمایش ها میرسد
اسما داخل شد و گفت جهان زنگ زده بگیر جواب بده
_اسما توکه به جهان چیزی نگفتی
_نخیر عزیزم خودت حرف بزن
خدا ره شکر نمیخایم ناحق نگران شود
_سلام خوشتیپ
_صنم کجا استی چرا جواب نمیدادی
_ببخشید متوجه نشدم با اسما رستورانت امدیم
_خوب استی چرا صدایت بی حال است
_نه نه خوب استم تو چیکار میکنی کجا استی
_بیمارستان یکم کار زیاده تا شام تمان میشه میایم دلبرم
_درست است ماهم تا یک ساعت دیگر میریم خانه
یک ساعت گذشت اسما رفت آبمیوه بگیرد
خانم داکتر امد و گفت جواب ازمایشت امد عزیزم تبریک باشد قرار است صاحب فرزند شوی
تعجب کردم یعنی چی قرار است مادر شوم چند حس برایم دست داد ترس خوشی اضطراب
مطمئنم جهان بشنود خیلی خوشحال میشه
_دخترم باید خیلی مراقب باشی چون دو جنین در حال رشد است
بازم شوک دیگر یعنی چی دوگانگی است
_بله دخترم باید خیلی مراقب باشی خیلی در پله ها بالا و پایین نرو
همینقسم خیلی توصیه ها کرد در آخر یک نسخه نوشت و گفت باید سر وقت بخورم دارو هارا
میخاستم همه را سورپرایز کنم پس به اسما هم نمیگم
داکتر صاحب میشه یک خواهش کنم
_بفرما عزیزم
_میشه به کسی فعلا نگویید اگر پرسیدن بگوید مشکلی نیس میخایم متعجب شان کنم
_باشه دخترم نمیگم ولی خیلی متوجه خود باش چون هنوز دو هفته است که بارداری
اسما امد با خیلی نگرانی گفت داکتر صاحب ینگه ام چی مشکلی داشت
_چیزی خاص نبود فقط یکم سرگیجه داشت برایش دارو نوشتم این را بخورد خوب میشه
هرموقع سیرومش تمام شد میتوانید بروید بلا بدور عزیزم
_منم بروم دارو هارا بگیرم عزیزم درست است
_درست اس ببخشید بخاطر امروز
_صنم یعنی چی مگر کاری کردی دیگه اینگونه نگو وگرنه قهر میشم
اسما هم رفت بخاطر گرفتن دوا
خیلی از بیمارستان بدم می آمد یک داکتر مرد امد و گفت که باید در اتاق دیگر ببریم تان خیلی مشکوک میزد
_بگذارید همراهم بیاید بعدش برویم | 66 |
| 15 | رمان #اشناییتومنم
نویسنده #بیپژواک
قسمت چهل و هشتم
جهان با لبخند گفت اوه اوه میبینم که خانمم حسودی کرده
_جهان من جدی استم اصلا حق نداری در مقابل دخترا بخندی یا حرف بزنی
_فدای جدی بودنت عمر جهان دوستت دارم اندازه تمام دنیایم سلول سلول بدنم مملو از توست مگر میشه در موجودیت تو حتی نگاهم به کسی بی افتد
_جهان من نمیتانم مثل تو شیرین حرف بزنم و عشقم را ابراز کنم ولی بدان چشمان سیاهت دو جهانم است لبخندت زندگیم است
گاهی حس میکنم دوست داشتنت شبیه نفس کشیدن شده
نه میشود پنهانش کرد، نه میشود بدونش زنده ماند.
من تو را فقط برای لحظههای خوب نمیخواهم؛
برای تمام روزهایی که خستهام، شکستهام، یا حتی ساکتم هم میخواهمت.
راستش را بگویم…
دوست داشتنت انتخاب من نبود، اتفاقی بود که آرامآرام شد تمام دنیایم.
و اگر یک روز از من بپرسند
بزرگترین حقیقت زندگیات چیست ؟ بدون فکر تورا میگویم
جهان با لبخند گفت اینقدر دلربا نباش قلبم توانش را ندارد چشمانش را بست و گفت حتی در خیالاتم هم نمیگنجید روزی صنمم اینگونه سخن بسراید خیالات ساخته ذهنی خودماست و هربار ترا در خیالاتم تصور میکردم که چگونه دوستم بداری مه کاش مثل من دوستم داشته باشی ولی حالا در واقعیت خدایا شکرت بخاطر نعمتت و رو به من کرد و گفت
گر شاخهها دارد تری ور سرو دارد سروری
ور گل کند صد دلبری ای جان تو چیزی دیگری
از گونه اش بوسیدم و زود چشمانم را بستم و لحاف را بر سرم کشیدم
خندید و گفت اه دلبرم ای همه خجالت بحر چی
چیزی نگفتم در این چند وقت خیلی همینقسم به خواب رفتیم اغوش جهان در این چند وقت ارامش شده بود برایم چقدر خدایم را سپاسگذارم
برای نماز صبح جهان بیدارم کرد هردو یکجا سجاده را هموار کردیم و نماز را ادا کردیم
واقعا جهان خیلی یک شخص با خدا بود هرچقدر مصروف میبود بازم نمازش را بجا میاورد
من دوباره در جایم نشستم جهان رفت لباسش را پوشید و اماده شد بخاطر رفتن به بیمارستان به من خیلی گفت امروز بریم بخاطری چکاپ اما اصلا حوصله نبود گفت پس فردا میبرمت قبول کردم امد پهلویم نشست دستش را نوازش وار به گونه ام گذاشت و گفت
_حیاتم چیزی لازم نداری معده ات خوب است سرگیچه نداری حالا
_نخیر جهانم خوبم میدانی هوا هم خیلی گرم شده تاثیر اون است
_جهان به فدایت عمر جهان درست است اما اگر معده درد شدی زنگ بزن
_خدانکنه خوشتیپ چشم خبر میدهم نگران من نباش متوجه خود باش
_جبینم را بوسید وفت چشم قلب جهان تو متوجه خود باش
_چشم
جهان را تا بیرون همرای کردم وقتی رفت من دوباره نشستم در تخت
اینقدر اتفاقات پیش امد که نتوانستم درباره ادامه درس هایم همراهش صحبت کنم بعد محفل عروسی برایش میگویم
اتاقم را تمیز کردم و لباسم را تبدیل نموده به صالون رفتم لالا زین و لالا یاسر طبق معمول به شرکت رفته بودن
فقط اسما و زلیخا مادر بود صبح بخیر مادرجان
_صبح توام بخیر دختر گلم
خیلی اسما این چند وقت گوشه گیر شده بود با همه کم حرف میزد
_اسمایم صبحت بخیر
_صبح بخیر ینگه
اسما رو به مادرش کرد و گفت مادر یکبار به ینگیم بگو شاید قبول کنه
کنجکاو نگاهش کردم چی را باید قبول کنم
_نمیشه دخترم هروقت یاسر امد با او برو
_نمیشه مادر او هیچ وقت بیمار نمیشه
چیشده اسما بگو بدانم
با لبخند رو به مه گفت صنم امروز در کورس انگلیسی ثبت نام میکنم میری
اسما در پوهنتون شخصی شروع به درس خواندن در رشته کامپیوتر ساینس کرده و میخاید کورس انگلیسی هم اغاز کند
_میدانی لالایت اجازه نمیدهد
_اها راست میگی خیر مشکلی نیس روز دیگه میرم ینگه مقبولم
از اخلاق برادرش اگاه بود
صبحانه میل کردین رفتم به طرف اتاقم به جهان باید تماس بگیرم
بعد از چند بوق جواب داد
_سلام خوشتیپ
_او دلبرم سلام بر نورچشمم اینقدر زود دلتنگم شدی خوب استی عزیزدلم
_دلتنگ که خیلی شدیم بله خوبم تو خوب استی
_ای جانم خانم مقبولم خوب استم
_جهان یک جیزی بگویم اما قول بده مخالفت نمیکنی
_نه دیگه قول داده نمیتانم بگو چی است بعدش تصمیم میگیرم
_جهااان اول باید قول بدهی
_نمیشه عزیز دلم اول باید بدانم
_اسما میخاهد در کورس ثبت نام کند میخایم همراهش بروم
_نمیشه صنم من نیستم نمیتانی بری
_جهان جرا نباید برم باورم نداری با خواهرت میرم
_وجود جهان از چشمانم بیشتر بالایت باور دارم اما درک کن
_جهان چی را درک کنم تو مرا در خانه زندانی میکنی ها
_صنم ارام باش حرفم را خوب گوش کن تو هرجا بخواهی میتوانی بروی ولی تا وقتی ان پسر عمه ات است میترسم
_جهان من دیگر خانم تو هستم هیچکاری نمیتواند انجام بدهد انقدر سخت نگیر
_اما این قلبم حالیش نمیشه درست است عمرم برو ولی زود برگردین متوجه خود و اسما باش
_ای جاان باشه متوجه ام عاشقتم خوشتیپم
_من به فدای دلبرم پس قبول کردی خوشتیپم
_چون عشق من استی خوشتیپ استی
بلند خندید و گفت ها دگه شک داری وجودم
از انطرف کدام صدا امد جهان گفت درست است می ایم... | 66 |
| 16 | خندید بلند و گفت تو که میگفتی خوشتیپ نیستم
مخو خنده های مردم شده ظالم جقدر خوش خنده است هرکی اینگونه نگاهش کند محال است عاشقش نشود
بی اختیار گفتم جهان میشه پیش دیگرا اینگونه نخندی ؟
جهان متعجب گفت
_چرا عمر جهان
_بخدا حسودیم میشه کسی نگاهت کند اصلا حق نداری بخندی.... | 56 |
| 17 | رمان #اشناییتومنم
نویسنده #بیپژواک
قسمت چهل و هفتم.
ایره بخاطر عید برتان نشر کردم
پس لایک یادتان نرود
لالازین به مروه زیورالات انتخاب میکرد
منم همراهش کمک میکردم خیلی سرگیچه داشتم کاش زود تمام شوه که متوجه صدای جهان شدم متعجب برگشتم با صاحب دوکان قول داد و امد به طرفم با لبخند دید که حالت چهریش تغییر کد
زلیخا مادر گفت پسرم مگر بیمارستان نبودی
همیقسم که به طرفم میدید جواب مادرش را داد نمیتانستم این روز را مصروف کارم باشم
زلیخا مادر با لبخند اکتفا کرد و گفت پس با خانمت در انتخاب کمک کن و رفت به طرف مروه شان
جهان با غضب گفت این چی سرو وضع است
خود را به نفهمی زدم و گفتم تشکر تو خوب استی
_صنم اعصابمه خراب نکو
_جهان چیزی نیس فقط یکم بسیار کم فیشن کردیم
_صنم نمیخایم امو کم را هم نمیخایم در بیرون استفاده کنی به اندازه کافی در چشم استی مقبول استی بیشتر خودت را مقبول نکن
_جهان خب چیزی نیس
_صنم با اعصابم بازی نکو همین حالا پاکش کن هله
_جهان من یک ساعت زحمت کشیدیم نمیشه پاکش نکنم
_پس خودم زحمتش را میکشم
و دستمال را از جیبش کشید اول رژ لبم را پاک کرد بعدش چشمانم را
و ادامه داد حیات جهان بیبین اینگونه خیلی زیبایی
رفتم در اینه دوکان خود را نگریدم وضیعت رویم افتضاح شده بود هیولای وحشی مروه امد به طرفم و با دیدن قهقه زد وای صنم چی کردی با خود بازویش را گرفتم و گفتم نخند این شهکار ایورت است
دستمال تر را گرفت و رویم را پاک کرد و گفت صنم تو واقعا بدون ارایش هم خیلی زیبایی
جهان بطرفم امد و نگاه به چشمانم کرد و گفت
مختصّ منی چشم بپوش از همگان چون
در عشق کمی مستبد و سخت حسودم
در دلم عروسی برپا شد اما چیزی نگفتم جهان دستم را گرفت و گفت صنم خوب استی بازم سرگیچه داری
نخاستم نگران شود گفتم نخیر جهان خسته شدیم و معده ام یکم درد میکند اما مهم نیس زیاد خوب میشه دوباره
قانع نشد گفت صنم باید بریم بیمارستان یکبار شاید اچپیلوری پیدا کرده. باشی
_درست اما هروقت دوباره معده درد شدم میدانی اصلا دوست ندارم بیمارستان را
_بدون حرف قبول کن نورچشمم بیا بریم
چیزی نگفتم
دوباره رفتیم بطرف ویترین طلا ها با انتخاب جهان گرفتیم و مروه شان هم گرفتن پولش را بعدا گفت حساب میکنن و دوباره جهان دستم را گرفت و
رفتیم به طرف لباس های عروسی خیلی زیبا بودن ولی میخاستم یک چیزی خاصتر باشد
چند دوکان را دیدم مروه برای خود هرسه لباس هایش را گرفت افغانی سبز و سفید خیلی زیبا بودن
ازمن فقط لباس سفیدم باقی ماند چشمم به یک لباس خورد واقعا خیلی زیبا بود
لباس سفید با دامن خیلی بزرگ بزرگترین لباس شاید بوده
دامنش با کرستال های سفید کار شده بود استن هایش پوشیده بود
در حین ساده بودنش چشگیر و زیبا بود
البته خیلی بزرگ جهان نگاهم را تعقیب کرد و اهسته در گوشم گفت خیلی زیباست اگر این را بپوشی از دیدنت میترسم قلبم بی ایسته و رو به صاحب دوکان گفت همین را میگیریم جهان و لالا زین میخاستن بخرد ولی ما مانع شدیم چون فقط یکبار میپوشیم ولی لباس افغانی را خرید و دگرایش را کراه گرفت
شام شد رفتیم رستورانت غذا خوردیم خیلی خسته شدم بودن پاهایم را حس نمیکردم مروه ره به خانه شان رساندیم و ما برگشتم به خانه همه یک راست رفتن به اتاق هایشان
منم رفتم حجابم را کشیدم و نماز شام را خواندم جهان هم نمازش را خواند و بالای تخت خواب کرد وقتی دید نمازم تمام شد در پهلویش اشاره کرد که یعنی منم دراز بکشم
پهلویش خواب شد
_ای جهان خیلی خسته شدم فکر میکنم پاهایم از خودم نیس
_ها دگه فقط خرید لباس تان اینقدر وقت دربر گرفت دختر دیوانه
_خب دیدی هیچی زیبا پیدا نکردم
_در بین انقدر لباس هیچی زیبا نبود خیلی سخت پسندی نورچشمم
_ها دگه
_حیاتم چقدر با داشتنت خوشبختم وجودم تو فقط بخاه همه وقتم را در اختیارت میگذارم
_ای جااان میدانی امروز وقتی رفتی صبح وقت خیلی دلم گرفت فکر کردم نمیایی
اما امدی خیلی ممنون
مرا محکم در اغوش گرفت و موهایم را پشت گوشم نمود
_ای دیوانه گکم چرا نیایم صبح یک مریض عاجل داشتم باید میرفتم اما مگر میشه در بهترین روز های مان نباشم برای این لبخندت دنیایم را میدهم صنمم
و با صدای زیبایش ادامه داد
من تاريخ آشنالي باتوراجه بنامم؟
عيد بكويمت، يا آغاز بمار
شايدهم تولد ووباره، برازنده ات باشد
_خوشتیپم برای من وجودت مایه ارامش است برای منم تولد دوباره اگر هزار بار تولد شوم بازم اولین او اخرین عشقم تو هستی
با خود گفتیم در اظهار احساسات خود خیلی ضعیف استم کاش مرد من وجودم بفهمد انقدر در دلم رخنه کرده مه یک لحظه هم بدونش برایم زندان است | 65 |
| 18 | اینه مه بخاطر شما ۳ قسمت نشر کردم شما باید ۱۰۰ لایک پوره کنین هرقسم که میکنین هروقت ۱۰۰ لایک شد باز نشر میکنم | 55 |
| 19 | رمان #اشناییتومنم
نویسنده #بیپژواک
قسمت چهل و ششم
_بیدب پشک وحشی چیست میدانی جهانم دوست داشتن حس میشه و حس هیچ وقت دروغ نمیگه پس باور کن میدانی روزی که اکبر برم گفت دوستم دارد خیلی ازش متنفر شدم حالم ازش بهم خورد از حرفایش ولی وقتی تو میگفتی دوستم داری اصلا ازت متنفر نشدم برعکس قلبم به تپش میفتاد
_تو استی خانم مقبولم و چقدر خداوند را سپاسگذارم که قلبت را بر رویم باز کرد بار دیگر نام او احمق را برم نگی
_چشم ببخشید منم خدایم را سپاسگذار استم که مرد مثل ترا برایم عطا کرد بخاطر این چند وقت معذرت میخاییم خیلی اذیتت کردم حتی در موضوع صدف میدانستم تو بیگناه استی نمیدانم چگونه ان حرف هارا به زبان اوردم
_افرین چشم اهویم نچ مچ نشد خانم جهان از کسی عذر خواهی نمیکند حتی در مقابل من ان شب خیلی دلم گرفت وقتی باورم نکردی من جز تو کسی به چشمم نمیایه
مگر میشه جز صنمم نگاهم سمت کسی در بره
_ولی من خیلی ترا اذیت کردم تو باوجودی رفتار های سردم بازم عاشقانه دوستم داشتی باورت داشتم خیلی ولی ان لحظه خیلی دلم گرفت
جبینم را بوسید و دستانم را فشرد
_قلب جهان تو هرکاری کنی من هیچ وقت دست از دوست داشتنت نمیکشم مه امیدوار بودم که روزی قلبت هم مال من میشه میدانستم خداوندم جواب ان همه دعا هایم ره برایم میدهد
_ میدانی جهانم روزیکه ترا زخمی دیدم فکر کردم قلبم زخمی شد
فکر کردن به اینکه از دستت بدهم نابودم میشدم حتی با به یاد اوری ان روز ها ترس به جانم میندازد جهان من بدون تو یک دختر تنها استم بدون تو دیگر جهان برایم معنی ندارد
_عزیز دلم موروفینم من ترا هیچ وقت رها نمیکنم و تو هم حق این را نداری تو تا ابد از منی بدان اشنای تو منم
و مستانه شروع به خندیدن کرد اه حیات جهان این همه دلبری بلد بودی و مارا لایقش ندیدی یار ظالمم چطور این همه وقت من را زجر دادی و هیچی نگفتی
_گذشته را فراموش کن جهانم تو تا ابد در قلبم استی
_بله ده تو تا ابد مجبور به نگهداشتن من در قلب زیبایب استی عمر جهان
_خیلی خوشبختم با داشتنت اقا طبیب
_اقا طبیب به فدایت عمرم
_خدانکنه جهانم
جهان با حرفم مستانه میخندید و من را غرق ات زیبایی اش میکرد چقدر خوش خنده بود سرم را بالای سینه اش گذاشته بود و بوسه ای بالای موهایم کاشت عطر مپهایم را به ریه هایش فرستاد
صدای تپش قلبش بهترین ملودی جهان بود نظم اش را نزد من میباخت
با یاد اوری زلیخا مادر گفتم جهان لالا یاسر زنگ نزده برایت
_چرا دوبار زنگ زد رسیدن و حالا شاید خواب باشن بعدا زنگ میزنم حرف بزنیم خیلی گفت مواظب صنم باش سلام هم رساند برایت خانمم
_خیلی دلتنگشان شدم واقعا خانه بدون شان خالی است
جهان حلقه دستانش را دور کمرم محکم تر کرد و من را تنگ در اغوش گرفت
از رفتن زلیخا مادر یک ماه میگذشت درباره مروه هم صحبت کردیم زلیخا مادر از طریق موبایل خواستگاری کرد و راضی شدن
از مروه نگویم که اینقدر بالایم قهر بود که چند روز اصلا حرف نزد ولی او هم بی حس نبود به لالازین
زلیخا مادر گفت من عزا نمیگرم چهار ماه گذشت از وفات کاکا اجمل و او هم خیلی دوست داشت زودتر عروسی بگیرد قرار شد 9 روز بعد برای مان عروسی بگیرم و جالبش اینجاست که عروسی هردو پسرش را یکجا میگیرد
چند روز قبل زلیخا مادر لالا یاسر و اسما برگشتن
جهان هم خیلی خوش حال بود از روزیکه از حسم برایش اعتراف کردیم خیلی خوشبخت بودم با داشتنش قسمی برایم توجه داشت تو گویی از یک طفل مواظبت میکند یک شخص وفادار هم به خدایم هم به من
کار هایش هم در بیمارستان خیلی زیاد شده
ما هم مصروف اماده گی عروسی امروز قرار شد به خرید برویم چون زلیخا مادر گفت وقتر همه خرید هارا تمام کنیم تا به عروسی خسته نباشیم
جهان صبح وقت رفت به بیمارستان خیلی دلم گرفت امروز بخاطر خرید لباس میرویم اما نیست لالا یاسر هم به شرکت رفت گفت که از خرید با زن ها خوشش نمی اید خیلی وقت در بر میگیرد نمیدانم چرا در این چند روز خیلی سرگیچه پیدا کردیم خیلی خواب الود شدیم هرچقدر بخوابم بازم فکر میکنم چند روز اصلا چشم نبستیم درد معده که امانم را بریده بود
حجاب سفید را به تن کردم چادر جگری با دستکول و بودت های جگری پوشیدم خیلی ست خاص شده بود
خیلی بی روح شده بودم جهان نیس که گیر بدهد پس با خیال راحت خیلی کم ارایش کردم رفتیم اول دنبال مروه رفتیم
با همه سلام علیکی کرد با خجالت که لالا زین هم بیشتر ازارش میداد
_ چطوری مروگکم
به اغوش گرفتمش
_خوبم صنمم تو خوب استی خیلی دلم برایت تنگ شده بود بی وفا
_منم ولی فراموش کردی هفته قبل امده بودیم خانه تان
لالازین گفت مروه دلتنگ همه میشی الا مه
مه تنهایشان ماندم تا راحت باشن و همه حرکت کردیم
به شار نو رفتیم یکم گشتیم چیزی خاصی پیدا نکردیم
زلیخا مادر رو به ما گفت
_بیاید پس اول زیورالات تان ره بگیریم بعدش لباس را
همه موافقت کردن و داخل دوکان شدیم فکر کنم اشنا بود چون همه میشناختنش.... | 70 |
| 20 | رمان #اشناییتومنم
نویسنده #بیپژواک
قسمت چهل و پنجم
_فردوس
جهان با غضب گفت صنم ضرورت نیس اصلا مه خودم میرم با خالیم حرف میزنم ولی فردوس نه
_فقط با فردوس میتوانم راحت حرف بزنم اگر تو چیزی بگوی میفهمی که مشکل پیش میایه لالازین تو یک چیزی بگو
_نخیر صنم جهان نمیخایه با فردوس حرف بزنی پس حرفی نمیمانه
_جهان بیبین فقط حرف میزنم چیزی نمیشه
با بسیار سختی راضی اش کردم گوشی ام را اوردم و زنگ زدم روی بلندگو گذاشتم
بعد از چند بوق جواب داد
_سلام فردوس
_اووو سلام بر بانوی زیبا چطو که یادی ازما کردی
متوجه جهان شدم دست هایش را مشت کرده بود
_خوب استی خانه همگی خوب استن
_خوب استن خودت خوب استی
_تشکر راستی فردوس میخایم یک موضوع ره برایت بگویم تا اخر گوش کن
_درست است بگو چیزی شده
_به مروه خاستگار امده و مروه به شما سپرده
_بله امتو است درباره اش تحقیق کردیم پسری خوبی است برادر یکی از دوست هایش است
لالازبن نگران در حین حالی عصبی بود به دست اشاره کردم ارام باشه
_فردوس بیبین خب تا اخر گوش کن و تا حرفم تمام نشده حرف مزن لالا زین خیلی وقت میشه از مروه خوشش میایه خب ولی میخایه از راه حلال پ نکاح پیش بره حتی به خود مروه نگفته چون نخاست در ذهن کسی بد جلوه شوه اینکه به مروه چشم داشته
ولی عشق است کار دل است دلیل و منطق نمیشناسد
میدانی که همه ما خیلی جگرخون استیم بدلیل فوت کاکا اجمل قبل از این میخاستم با زلیخا مادر صحبت کنیم ولی جهان زخمی شد بعدش این اتفاق افتاد میدانی که لالا زین چقدر مرد است میشناسی اش پس او فامیل ره جواب رد بدهید با پدر و مادرت حرف بزن
_یعنی چی که مروه را دوست. دارد او برای ما مثل برادر است چطو ای فکر ره کده
_فردوس چی برادری قهر نشو منطقی باش
_صنم بخاطر تو ارام استم وگرنه پشیمانش میکدم
_بخاطر مه قبول کن من میفامم خیلی دوستش دارد بیشتر از هرچیزی
_درست است صنم پس باید خاستگاری بیاید
_درست است اوره ما حل میکنیم
_اوکی صنم پس فعلا خداحافظ
منم خداحافظی کردم
خب اینم حل شد
_خیلی تشکر صنم حالا از لالایت هرچیزی میخاهی بخواه
_همیشه مروه ره خوشحال نگهدار دگه چیزی نمیخاییم
_اوره که صدفصد خیلی ممنونم
جهان هم برادرش را در اغوش گرفت هرسه مطبخ را تمیز کردیم و رفتیم با خاله زلیخا حرف زدیم و قرار بر این شد از طریق موبایل خاستگاری کند فقط به نام زین شود عروسی و شیرینی خوری ره چند وقت بعد برگزار میکن
خیلی لالا زین خوشحال شد تا شب همه نشسته بودیم و پلان ها میگرفتیم
وقت خواب شد همه به اتاق هایمان رفتیم جهان ازم دلخور بود چون درست حرف نمیزد فدای قلبت شوم وجودم
در بالکن ایستاد بود و در فکر فرو رفته بود
امشب دل ره به دریا میزنم روزی که کاکا اجمل فوت کرد جهان همه رفتار و حرف هایم را پای دلسوزی گذاشت اما نمیدامد خیلی وقت است که خون در رگ هایم شده
نزدیکش شدم و دستش را گرفتم
حتی نگاهمم نکرد
جهان نمیخایی با دلبرت حرف بزنی
بازم سکوت
ادامه دادم باید امشب میگفتم دیگر صبر ندارم اینکه جهانم فکر کند دوستش ندارم
میدانی من از گفتن این جمله خیلی وقتها فرار کردم
نه چون حسش را نداشتم چون زیادی داشتم ترسیدم اگر بگویم
همهچیز عوض شود
اما حالا دیگر نمیتوانم نگهش دارم هر بار که نگاهم میکنی دلم آرام میشود
هر بار که نیستی انگار چیزی در من گم میشود…
جهان با تعجب نگاهم میکرد و دستم را فشرد ادامه دادم
من با تو خودِ واقعیام را پیدا کردم
بیتظاهر
بیترس
و این ساده نیست تو برای من فقط یک حس گذرا نیستی
تو دلیل لبخندهای بیدلیل منی
دلیل شبهایی که بیصدا بیدار میمانم و به تو فکر میکنم…
دلیل اینکه قلبم اینطور بیاجازه میتپد
شاید بلد نباشم قشنگ حرف بزنم مثل تو جهانم
شاید کلماتم کم باشد اما یک چیز را مطمئنم
مناز تهِ دل بیهیچ تردیدی
دوستت دارم به وسعت قلبم میدانی خون در رگ هایم شدی قلب در بدنم
من برای وجودم به وجودت نیازمندم میدانم دیر کردم خیلی هم ولی میترسیدم از اینکه از دستت بدهم تو هم مثل پدرم رهایم کنی نمیدانم چی وقت اشک هایم جاری شد
جهان سرش را به اسمان گرفت و گفت خدایا خواب میبینم اگر خواب باشد دوست دارم تا ابد بیدار نشم
_جهانم خواب نیس مثل عشقت حقیقت است
با خوشحالی بلندم کرد و در همان بالکن چرخم داد وای خدایا خیلی ممنونم
_ایی جهان رهایم کن دیوانه
اهسته گذاشتم پایین و رو مبل با خود نشاندیم دست هایم را گرفت و ادامه داد
_ صنمم قلب جهان وجودم خیلی منتظر این لحظه بودن همیشه در رویا هایم این لحظه را تصور میکردم هیچ وقت رهایت نمیکنم صنمم نترس مریز این مروارید هارا میدانی که نابودم میکند
_ببخشید جهان من خیلی ترسو بودم
_دختر دیوانه اینگونه نگو من میدانستم یعنی حس کرده بودم اما نمیتانستم باور کنم که پشک وحشیم واقعا عاشقم شده... | 96 |
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
