ar
Feedback
کلبه رمان سرا

کلبه رمان سرا

الذهاب إلى القناة على Telegram

سلام به چینل خود تان خوش آمدید شما میتوانید در این چینل کتاب های داستانی و رمان های افغانی دانلود و مطالعه خواهد کرد،شما نیز اگر از چینل خوش تان آمد دوست های تان ره دعوت کنید

إظهار المزيد
1 585
المشتركون
+224 ساعات
+27 أيام
+1830 أيام

جاري تحميل البيانات...

جذب المشتركين
يونيو '26
يونيو '26
+86
في 1 قنوات
مايو '26
+51
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+47
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+57
في 1 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+49
في 1 قنوات
Get PRO
يناير '26
+69
في 1 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+73
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+61
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+101
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+80
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+67
في 1 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+68
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+46
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '25
+67
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+67
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '25
+109
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+110
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '25
+97
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+123
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+93
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+155
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+125
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+142
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+176
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+111
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '24
+159
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+83
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '24
+105
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+108
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '24
+100
في 13 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+89
في 36 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+132
في 39 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+63
في 1 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+89
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+92
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+101
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+76
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+92
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+89
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+82
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '23
+77
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '23
+158
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '22
+96
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+60
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+124
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+45
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '22
+22
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+49
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '22
+36
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '22
+24
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '22
+54
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '22
+48
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '22
+66
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '22
+100
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '21
+345
في 0 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
29 يونيو0
28 يونيو+5
27 يونيو+2
26 يونيو+2
25 يونيو+2
24 يونيو+4
23 يونيو+3
22 يونيو+4
21 يونيو+5
20 يونيو+2
19 يونيو+3
18 يونيو+9
17 يونيو0
16 يونيو+1
15 يونيو+6
14 يونيو+3
13 يونيو+4
12 يونيو+4
11 يونيو+4
10 يونيو+1
09 يونيو+4
08 يونيو+2
07 يونيو+3
06 يونيو+6
05 يونيو+1
04 يونيو+1
03 يونيو+1
02 يونيو+3
01 يونيو+1
منشورات القناة
درود عزیزان، این هم از ختم این رمان. نظریات تان را با ما شریک سازید و منتظر رمان جدید باشید. رمانِ پیشرو که قرار است نشر شود یکی از بهترین رمان هاییست که خودم مطالعه کردیم، البته رمان حقیقیست. منتظرش باشید

2
این دیدگاه‌ها وارد جامعه می‌شوند. عواقب انتخاب‌ها را ما زمانی درک می‌کنیم که دیگر برای ما مفید و کارآمد نباشد، و دیگر نمی‌توان برق آن را احساس کرد. اگر بهار داستان خود را به کسی می‌گفت، یا نصیحت می‌شد، یا قضاوت… اکنون دوستان، دیدگاه خود را درباره‌ی این رمان با ما شریک سازید. «این داستان با هدف آگاهی‌بخشی نوشته شده و بازتاب واقعیت‌های تلخ اجتماعی است.» دوستان عزیز رمان زیبای "آخرین اشتباه" با همه‌ی فراز و فرودهایش به پایان رسید. دوستان عزیز، از صمیم قلب سپاسگزارم که تا پایان با ما همراه بودید. این داستان برگرفته از واقعیت‌های زندگی است و امیدوارم از خواندنش لذت برده باشید. این اولین رمان من بود و خوشحالم اگر توانسته باشد لحظاتی شیرین و تأمل‌برانگیز برایتان بسازد. تشکری ویژه از الناز جان که این رمان را در کانال خود به اشتراک گذاشت و با مهربانی از من حمایت کرد؛ سپاس بی‌کران! 🤍🫶 و از مصور جان که در تمام مسیر کنارم بود و با محبت و کمک‌هایش مرا همراهی کرد، قلباً سپاسگزارم ❤‍🩹 و از شما دوستان گرامی، تک‌تک، که با همراهی و دلگرمی خود، انگیزه و روح رمان را زنده نگه داشتید، بی‌نهایت سپاس! دوستان عزیز! لطفاً نظرات، احساسات و برداشت‌های خود را درباره‌ی رمان با ما شریک سازید. صدای شما، چراغ امید و دلگرمی برای ما نویسندگان است. لایک و حمایت‌تان را فراموش نکنید و با ما همراه باشید برای رمان بعدی. ♡ سودابه محمودی. پیام نویسنده: عزیزان، با قلبی پر از احساسات، این رمان را برای شما به رشته تحریر درآوردم. این داستان از زندگی واقعی، انتخاب‌ها، اشتباهات و مسیری سخت روایت می‌کند که شاید هر یک از ما در زندگی‌مان آن را تجربه کرده‌ایم یا خواهیم کرد. به امید اینکه این داستان به شما کمک کند تا درباره خودتان، اطرافیانتان و دنیای پر از پیچیدگی‌ها بیشتر فکر کنید. ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که انتخاب‌هایمان می‌توانند سرنوشت‌ساز باشند. گاهی اوقات، کوچک‌ترین تصمیمات می‌توانند بزرگ‌ترین تغییرات را در زندگی‌مان ایجاد کنند. این رمان به یادآوری این نکته می‌پردازد که باید هوشیار و آگاه باشیم و از فرصت‌ها به درستی استفاده کنیم. امیدوارم از خواندن این داستان لذت برده باشید و نکات ارزشمندی از آن گرفته باشید. با تشکر از شما که با من در این مسیر همراه بودید و با بازخوردهای شما می‌توانم به نوشتن ادامه دهم. هر رمانی بخشی از زندگی نویسنده است، و این رمان یک گوشه از دنیای من است که با شما به اشتراک گذاشتم. منتظر باشید برای رمان‌های بعدی که در راه است. با احترام و عشق، سودابه محمودی #پایان اگر پسندیدید، لایک کنید و دیدگاه‌تان را با ما شریک بسازید!❤️
93
3
شب جمعه. بهار جسور را در آغوش گرفت، خوب بوییدش، بارها بوسیدش، انگار می‌خواست عطرش را تا ابد در دل نگه دارد. بعد وضو گرفت و به نماز ایستاد. در سجده رفت… سجده‌ای طولانی… آن‌قدر طولانی که دیگر سر از سجده برنداشت. همه فکر می‌کردند هنوز در نماز است… ساعت‌ها گذشت. عمر با نگرانی نزدیک شد، دست بر شانه‌ی بهار گذاشت… بهار افتاد. دست‌ها و پاهایش سرد شده بود، چشمانش بسته بود. جسور در آغوش مادرش گریه می‌کرد… رنگ از چهره‌ی عمر پرید. همان اتفاقی افتاده بود که همیشه از آن می‌ترسید. به‌سرعت او را به شفاخانه رساندند، اما داکتران گفتند: «مدت‌هاست قلب خانم بهار ایستاده… زندگی سرتان باشد.» 😭 بعد از این حادثه، ایمان به خدا در دل‌ها عمیق‌تر شد. خداوند واقعاً بهترین نویسنده‌ی تقدیر است؛ او آگاه بود که سرنوشت بهار اندکی پیچیده است… بهار همان‌گونه که آرزو داشت، با شهادت از دنیا رفت. بیست‌ونه ساله بود؛ جوان، با قلبی پاک. خدا زود او را نزد خود خواست… وقتی جسور دید همه گریه می‌کنند، آن‌قدر گریه کرد که اشک‌هایش سنگ را آب می‌کرد. عمر بی‌صدا اشک می‌ریخت، چون بهار را با تمام وجود دوست داشت. رضوان، عطیه، طنین، مادر و پدر عمر و بهار… شفاخانه پر از ناله و فریاد شده بود. عمر: با شنیدن حرف داکتر، تمام شفاخانه صدای فریادم را شنید… اما بهار دیگر میان ما نبود. وقتی او را با کفن از شفاخانه بیرون آوردند و داخل تابوت گذاشتند، دلم می‌خواست از میان آن تابوت بیرونش بکشم… اما دست‌هایم قفل شده بود، هیچ کاری از من ساخته نبود. بهار رفت… گریه می‌کردم و می‌گفتم: بهار جوان بود، آرزو داشت، قوی بود… تو بی‌وفایی کردی… تو گفتی فراموشم نکن… تو گفتی تنهایم نمی‌گذاری… اما چشمانش بسته بود… مراسم جنازه‌ی بهار وقتی بهار را داخل قبر گذاشتند و خاک بر رویش ریختند، بعضی‌ها می‌گفتند: «خوش‌به‌حال‌اش که در ماه مبارک رفت و شهادت نصیبش شد…» اما همان‌ها اشک می‌ریختند. کسی جرأت نداشت روی قبرش گل بگذارد. عجب حکایتی‌ست… گل برای زنده‌هاست، اما ما آن را برای مرده‌ها می‌بریم. فاتحه برای مرده‌هاست، اما ما فاتحه‌ی زنده‌ها را زود می‌خوانیم… «چه سنگین می‌رود این جنازه از بس که آرزو دارد…» وقتی خاک می‌ریختند، عمر خودش را سه‌تکه کرد و فریاد زد: — عشقم، سردت می‌شود… این خاک سرد است… چنان ناله می‌زد که عالم با فریادش می‌گریست. عمر بعد از بهار دیگر زندگی نکرد؛ فقط نفس می‌کشید… چند روز گذشت، اما برای عمر سال‌ها بود. هر روز دلتنگ‌تر می‌شد… جسور هم دلتنگ مادرش بود، بی‌خبر از این‌که دیگر مادری ندارد… عمر تصمیم گرفت برای همیشه از کشور برود. کارهای پدر و مادرش را سامان داد و پدر و مادر بهار را هم با خود برد. هر بار که بر سر قبر بهار می‌رفت، خمیده‌تر بازمی‌گشت… هیچ‌کس بدون هیچ‌کس نمی‌میرد، اما خیلی‌ها بدون خیلی‌ها دیگر زندگی نمی‌کنند… مثل عمر. عمر: روی سنگ کوچکی نشستم و چشمم را به نام «بهار» دوختم… چهل روز است که نیست، اما هنوز باور نکرده‌ام. قبول کردنش برایم سخت است. به نبودنش عادت نکردم و هرگز هم نخواهم کرد. این چهل روز را با خیال بودنش کنارم زندگی کردم. سکوت قبرستان را دوست دارم… اینجا همه با عزیزِ رفته‌شان درد دل می‌کنند، برای سبک شدن دل‌شان… برای تحمل ادامه‌ی زندگی… صدای گریه‌ام بلند شد: — سلام بهار… 😭 باز هم آمدم، مثل روزهای قبل، تا با تو حرف بزنم… می‌دانی؟ جسور دلتنگت است… با مادرت حرف می‌زند، صدایت می‌زند… خیلی سخت است دل کندن از تو… ببین، باز هم اینجا هستم… تو که رفتی، راحت شدی، اما نفهمیدی با روح و روان ما چه کردی… ندیدی من در چه وضعیتم… چهل روز گذشت، اما انگار همین دیروز بود که رفتی. هر روز می‌پرسم: چرا رفتی؟ می‌دانم جواب نمی‌دهی، اما باز هم می‌پرسم… دلت برای ما تنگ نشد؟ برای من؟ برای جسور؟ برای رضوان، عطیه، رها؟ برای پدر و مادرت؟ یعنی آن‌قدر آن‌جا آرام است که ما را تنها گذاشتی و رفتی؟ می‌دانی بهار… عشق و رفتن، هر دو سه حرف‌اند، اما دردشان از هزار دنیا بزرگ‌تر است. امروز روز آخر است… به قولی که به تو داده بودم عمل می‌کنم. برای جسور… او را از این‌جا می‌برم، تمام فامیل را… اما دلم برایت برای همیشه تنگ می‌ماند… خداحافظ، عشق من… 💔😭❤️‍🔥 [۶/۲۵, ۲۱:۲۶] 💐: نکته: گاهی می‌توان از رخ دادن یک اتفاق جلوگیری کرد، اما گاهی خودمان با یک حرکت اشتباه تمام پل‌هایی را که با هزار زحمت ساخته‌ایم، ویران می‌کنیم. با انتخاب‌ها، اعتمادها و نادیده گرفتن‌ها… اکثر افراد ممکن است دچار انتخاب اشتباهی شوند، و این امری طبیعی است، چرا که هر کس زاویه دید و دیدگاه شخصی خود را دارد و
61
4
اما پذیرفته بود… خدا هم دعایش را مستجاب کرد، یا شاید صدای دل شکسته‌اش را شنید، یا گناهانش بخشیده شد… شب بیست‌وهفتم ماه مبارک رمضان بود، شب جمعه. بهار جسور را در آغوش گرفت، خوب بوییدش، بارها بوسیدش، انگار می‌خواست عطرش را تا ابد در دل نگه دارد. بعد وضو گرفت و به نماز ایستاد. در سجده رفت… سجده‌ای طولانی… آن‌قدر طولانی که دیگر سر از سجده برنداشت. همه فکر می‌کردند هنوز در نماز است… ساعت‌ها گذشت. عمر با نگرانی نزدیک شد، دست بر شانه‌ی بهار گذاشت… بهار افتاد. دست‌ها و پاهایش سرد شده بود، چشمانش بسته بود. جسور در آغوش مادرش گریه می‌کرد… رنگ از چهره‌ی عمر پرید. همان اتفاقی افتاده بود که همیشه از آن می‌ترسید. به‌سرعت او را به شفاخانه رساندند، اما داکتران گفتند: «مدت‌هاست قلب خانم بهار ایستاده… زندگی سرتان باشد.» 😭 بعد از این حادثه، ایمان به خدا در دل‌ها عمیق‌تر شد. خداوند واقعاً بهترین نویسنده‌ی تقدیر است؛ او آگاه بود که سرنوشت بهار اندکی پیچیده است… بهار همان‌گونه که آرزو داشت، با شهادت از دنیا رفت. بیست‌ونه ساله بود؛ جوان، با قلبی پاک. خدا زود او را نزد خود خواست… وقتی جسور دید همه گریه می‌کنند، آن‌قدر گریه کرد که اشک‌هایش سنگ را آب می‌کرد. عمر بی‌صدا اشک می‌ریخت، چون بهار را با تمام وجود دوست داشت. رضوان، عطیه، طنین، مادر و پدر عمر و بهار… شفاخانه پر از ناله و فریاد شده بود. عمر: با شنیدن حرف داکتر، تمام شفاخانه صدای فریادم را شنید… اما بهار دیگر میان ما نبود. وقتی او را با کفن از شفاخانه بیرون آوردند و داخل تابوت گذاشتند، دلم می‌خواست از میان آن تابوت بیرونش بکشم… اما دست‌هایم قفل شده بود، هیچ کاری از من ساخته نبود. بهار رفت… گریه می‌کردم و می‌گفتم: بهار جوان بود، آرزو داشت، قوی بود… تو بی‌وفایی کردی… تو گفتی فراموشم نکن… تو گفتی تنهایم نمی‌گذاری… اما چشمانش بسته بود… مراسم جنازه‌ی بهار وقتی بهار را داخل قبر گذاشتند و خاک بر رویش ریختند، بعضی‌ها می‌گفتند: «خوش‌به‌حال‌اش که در ماه مبارک رفت و شهادت نصیبش شد…» اما همان‌ها اشک می‌ریختند. کسی جرأت نداشت روی قبرش گل بگذارد. عجب حکایتی‌ست… گل برای زنده‌هاست، اما ما آن را برای مرده‌ها می‌بریم. فاتحه برای مرده‌هاست، اما ما فاتحه‌ی زنده‌ها را زود می‌خوانیم… «چه سنگین می‌رود این جنازه از بس که آرزو دارد…» وقتی خاک می‌ریختند، عمر خودش را سه‌تکه کرد و فریاد زد: — عشقم، سردت می‌شود… این خاک سرد است… چنان ناله می‌زد که عالم با فریادش می‌گریست. عمر بعد از بهار دیگر زندگی نکرد؛ فقط نفس می‌کشید… چند روز گذشت، اما برای عمر سال‌ها بود. هر روز دلتنگ‌تر می‌شد… جسور هم دلتنگ مادرش بود، بی‌خبر از این‌که دیگر مادری ندارد… عمر تصمیم گرفت برای همیشه از کشور برود. کارهای پدر و مادرش را سامان داد و پدر و مادر بهار را هم با خود برد. هر بار که بر سر قبر بهار می‌رفت، خمیده‌تر بازمی‌گشت… هیچ‌کس بدون هیچ‌کس نمی‌میرد، اما خیلی‌ها بدون خیلی‌ها دیگر زندگی نمی‌کنند… مثل عمر. عمر: روی سنگ کوچکی نشستم و چشمم را به نام «بهار» دوختم… چهل روز است که نیست، اما هنوز باور نکرده‌ام. قبول کردنش برایم سخت است. به نبودنش عادت نکردم و هرگز هم نخواهم کرد. این چهل روز را با خیال بودنش کنارم زندگی کردم. سکوت قبرستان را دوست دارم… اینجا همه با عزیزِ رفته‌شان درد دل می‌کنند، برای سبک شدن دل‌شان… برای تحمل ادامه‌ی زندگی… صدای گریه‌ام بلند شد: — سلام بهار… 😭 باز هم آمدم، مثل روزهای قبل، تا با تو حرف بزنم… می‌دانی؟ جسور دلتنگت است… با مادرت حرف می‌زند، صدایت می‌زند… خیلی سخت است دل کندن از تو… ببین، باز هم اینجا هستم… تو که رفتی، راحت شدی، اما نفهمیدی با روح و روان ما چه کردی… ندیدی من در چه وضعیتم… چهل روز گذشت، اما انگار همین دیروز بود که رفتی. هر روز می‌پرسم: چرا رفتی؟ می‌دانم جواب نمی‌دهی، اما باز هم می‌پرسم… دلت برای ما تنگ نشد؟ برای من؟ برای جسور؟ برای رضوان، عطیه، رها؟ برای پدر و مادرت؟ یعنی آن‌قدر آن‌جا آرام است که ما را تنها گذاشتی و رفتی؟ می‌دانی بهار… عشق و رفتن، هر دو سه حرف‌اند، اما دردشان از هزار دنیا بزرگ‌تر است. امروز روز آخر است… به قولی که به تو داده بودم عمل می‌کنم. برای جسور… او را از این‌جا می‌برم، تمام فامیل را… اما دلم برایت برای همیشه تنگ می‌ماند… خداحافظ، عشق من… 💔😭❤️‍🔥دل کندن از جسور برای بهار کار آسانی نبود، اما پذیرفته بود… خدا هم دعایش را مستجاب کرد، یا شاید صدای دل شکسته‌اش را شنید، یا گناهانش بخشیده شد… شب بیست‌وهفتم ماه مبارک رمضان بود،
48
5
آخرین اشتباه #قسمت: بیست‌وپنجم (پایانی) #نویسنده: سودابه محمودی فامیل عمر به خواستگاری‌ام آمدند؛ یکی از بهترین لحظه‌های زندگی‌ام بود. محفل کوچکی، فقط بین خودمان گرفتیم. چند ماه بعد عروسی کردیم و محفل عروسی‌مان هم به خیر و خوشی گذشت. همه خوشحال بودند. پدرم بسیار خوشحال بود، چون دامادی مثل عمر نصیبش شده بود 😎 البته رضوان بعضی وقت‌ها حسودی می‌کرد، مثل اشتک‌ها 😂 و در پایان، یک عکس دسته‌جمعی گرفتیم؛ عکسی که لبخندهایش واقعی بود. بعد از تمام آن مشکلات و مصیبت‌ها، گاهی ته دلم می‌ترسیدم… می‌ترسیدم نکند عمر هم مثل ادیب فریب شیطان را بخورد. می‌ترسیدم دوباره اعتماد کنم و بشکنم. این دنیا خیلی‌ها را خراب کرده است… اما یاد گرفتم همه آدم‌ها شبیه هم نیستند. در یکی از بورسیه‌ها امتحان داده بودم؛ عمر هم داده بود. هر دو با هم کامیاب شدیم. خوشحال بودم که بالاخره به آرزوهایم نزدیک می‌شوم ☺️ هرگز تصور نمی‌کردم روزی برسد که کسی از من بخواهد وطنم، خانه‌ام، خانواده‌ام و همه زندگی‌ام را ترک کنم… اما آن روز رسید. یک عصر، وقتی در بالکن نشسته بودیم و نسیم خنک عصرگاهی صورتمان را نوازش می‌کرد، گفتم: — عمر، دیگر نمی‌خواهم از گذشته فرار کنم. می‌خواهم با تو باشم، با کسی که واقعاً قابل اعتماد است. عمر با لبخندی آرام اما جدی گفت: — بهار، من همیشه کنارت هستم. با هم به هر جایی که بخواهی می‌رویم؛ کنار هم، بدون ترس و بدون درد. تصمیم گرفتیم برای تحصیل و زندگی بهتر به خارج از کشور برویم. زندگی جدیدمان پر از آرامش و عشق شد و هر روز، اعتماد و احترام‌مان به هم بیشتر می‌شد. دو سال بعد… پس از تمام سختی‌ها و تجربه تلخ با استاد ادیب، فهمیدم اعتماد بی‌جا چقدر می‌تواند خطرناک باشد؛ اما همان تجربه به من قدرت تصمیم‌گیری و اعتماد به خودم را آموخت. من و عمر که همیشه پناه هم بودیم، در کنار هم زندگی تازه‌ای ساختیم. در کوچه‌های آرام و خاموش ترکیه، بی‌هدف قدم می‌زدیم. هوای سرد صورتم را می‌سوزاند، اما هیچ چیز سردتر از بغضی نبود که در گلویم گیر کرده بود. عمر دلتنگ خانواده‌اش بود و من دلتنگ رضوان و عطیه، دلتنگ شوخی‌های رضوان… درس‌هایمان هم رو به پایان بود و دوباره فکر بازگشت به افغانستان، جایی که به دنیا آمده بودیم و زندگی‌مان از آن‌جا شروع شده بود. از تمام نعمت‌ها سپاسگزارم؛ تمام خوشبختی‌ها، به‌خاطر دعاهایی بود که مستجاب شد. خداوند یک هدیه بزرگ به ما داد: یک فرزند دوست‌داشتنی. یک پسر کک مقبول نصیبم ما کرد دوست نداشتم دختر باشد، چون در افغانستان، دختران زیادی قربانی می‌شوند. نامش را جسور گذاشتم؛ تا در تمام سختی‌ها و اشتباهات زندگی، جسور باشد. از عمر قول گرفتم که اگر روزی من زنده نبودم، جسور در افغانستان نماند و تمام خانواده را با خودش از این کشور ببرد. عمر قبول کرد. او وفادارترین مرد دنیا بود. فهمیدم همه مردها مثل ادیب نیستند. در دنیا مردهای وفادار کم‌اند، اما آن‌ها که هستند، عشق را پاک نگه می‌دارند. اگر مردی عاشق تو باشد، حتی اگر بداند به تو نمی‌رسد، باز هم برای داشتنت می‌جنگد. برای او، جز عشق تو هیچ چیز مهم نیست. به امید خوشبختی تمام انسان‌های روی زمین… 🌸 بهار و عمر با جسور به افغانستان برگشتند. فامیل‌ها از آمدن‌شان بسیار خوشحال بودند و حضورشان همه‌چیز را تغییر داد. رضوان و عطیه زندگی مشترکشان را با عشق و احترام ادامه دادند و ثمره عشق‌شان دختری ناز به نام رها بود؛ دختری شیرین‌زبان که روشنی خانه شد. بعد از رفتن بهار، پدر و مادرش گوشه‌گیر شده بودند، اما با آمدن رها، زندگی دوباره در دل‌شان جان گرفت. رضوان تصمیم گرفت تمام عمرش را در کنار پدر و مادر، عطیه و رها زندگی کند. بهار با بازگشت به افغانستان، دوباره با خانواده‌اش یکی شد. پدر و مادر عمر خیلی زود با جسور انس گرفتند و او را با عشق و نوازش در آغوش کشیدند. بهار هیچ کینه‌ای در دل نداشت؛ همه را بخشیده بود، حتی استاد ادیب را. شب و روز در عبادت بود و از پروردگار طلب بخشش می‌کرد برای تمام اشتباهاتی که گذشته بود. بهار با پدر و مادر عمر زندگی می‌کرد، چون آن‌ها تنها بودند و زندگی در کنارشان آرامش داشت. ماه مبارک رمضان فرا رسید. بهار بیش از همیشه به جسور وابسته شده بود؛ شب و روز او را می‌بوسید و می‌بویید. هرکس می‌دید، فکر می‌کرد سال‌هاست مادرش او را ندیده است. عطر جسور بوی بهشت می‌داد… بعضی شب‌ها، بهار به سرنوشتش فکر می‌کرد و یک شب آرام به عمر گفت: — یادت باشد… اگر من نبودم، به قولی که داده‌ای عمل کنی… وگرنه، هیچ‌وقت نمی‌بخشمَت. دل کندن از جسور برای بهار کار آسانی نبود،
41
6
فهمیدم زندگی دوره‌ای از جاهلیت دارد؛ جایی که انسان اشتباه می‌کند، می‌افتد، می‌سوزد تا بالغ شود. فهمیدم عشق هم خوب و بد دارد؛ اگر بر پایه‌ی فریب، دروغ و وقت‌گذرانی باشد، نامش عشق نیست… گناه است. و گاهی عشق در فریاد و کلمات نیست، در سکوتی‌ست پر از فداکاری. بعضی آدم‌ها مثل یانارتاش‌اند؛ بی‌صدا می‌سوزند اما خاموش نمی‌شوند. و بعضی آدم‌ها سهم ما نیستند… فقط درس‌اند. آخرین اشتباه همیشه عاشق شدن نیست؛ گاهی ندانستنِ معنای عشق است. عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی، عشق آن است که صد دل به یک یار دهی. و عمر… او کسی بود که زندگیِ ویرانم را برایم به بهشت تبدیل کرد. #ادامه_دارد... اگر پسندیدید، لایک کنید و دیدگاه‌تان را با ما شریک بسازید!❤️
34
7
آخرین اشتباه #قسمت: بیست‌وچهارم #نویسنده: سودابه محمودی خودش هم بود… بی‌میل نبودم، راستش. اما این آدم همیشه حسی سنگین و ناآرام را در وجودم زنده می‌کرد؛ حسی که شبیه ترس بود، شبیه تردید، شبیه سقوط. دخترکش تب شدیدی داشت. زنش آشفته و نگران بود. ادیب از اتاق بیرون شد؛ فکر می‌کنم برای نماز رفت. همسرش هم رفت وضو بگیرد. خواستم از اتاق بیرون شوم که صدای لرزش موبایل توجهم را جلب کرد. برگشتم… موبایل ادیب بود. کنجکاوی مثل خاری در دلم نشست. صفحه را روشن کردم. پیام واتساپ بود… از یک شماره‌ی دخترانه. نوشته بود: «چی کار است؟ ببینم، باز میگمت…» با خود گفتم کاش مثل حجاب، حیا اجباری بود، شرف اجباری بود، راستی و درستی اجباری بود، کاش داشتن معرفت، وجدان و انسانیت هم اجباری بود… موبایل را آرام سر جایش گذاشتم. او مرد متأهل بود. زن داشت. فرزند داشت. هیچ‌چیز در این دنیا زشت‌تر از این نیست که دختری مجرد چشم به مردی بدوزد که زندگی زن دیگری به او گره خورده است. نمی‌خواستم آن کسی باشم که آرامش زنی را خراب می‌کند. تصمیم گرفتم دور بمانم. لبخند زدم… و راستش را بخواهید، به این تصمیم افتخار کردم. قلبم یک‌بار اشتباه وارد زندگی کسی شده بود. اشتباه کردم… و پشیمان هم بودم. اما دردناک‌تر از همه این بود که او با علم به متأهل بودنش چطور توانست خیانت کند؟ دلم می‌سوخت… نه فقط برای خودم؛ برای زن‌هایی که هیچ‌وقت نفهمیدند چه بر سر اعتمادشان آمد. من تنها قربانی نبودم. دختران دیگری هم بودند… اما سکوت کردند؛ نه از بی‌دردی، بلکه برای حفظ آبرو و عزت‌شان. چون دختر بودند. من حق نداشتم خودم را قربانی بدانم. هیچ‌کدام به من قولی نداده بودند، اما درد… درد همیشه راه خودش را پیدا می‌کند. ساعت نزدیک هفت بود. آماده شدم. چند لحظه بعد رضوان صدایم کرد: — بیرون منتظر استم. از شفاخانه بیرون شدم. مثل همیشه، رضوان کنار همان موتر مدل‌بالا ایستاده بود 😜 سوار شدم. در راه، سکوت بین‌مان حکم‌فرما بود. به خانه رسیدیم. شام را خوردیم. رضوان و عطیه رفتند خانه‌ی خودشان. من هم به اتاقم رفتم. گاهی وقت‌ها تمام وجودت گریه می‌کند جز چشم‌هایت… بعضی چیزها را ما انتخاب نمی‌کنیم، اما قسمت، کار خودش را می‌کند. همیشه می‌ترسیدم آدم‌هایی را که دوست دارم از دست بدهم. اما هیچ‌وقت از خودم نپرسیدم: آیا کسی هم هست که بترسد روزی مرا از دست بدهد؟ به آسمان نگاه کردم. تاریکی، و ماهی که با تمام بزرگی‌اش در دل شب خودنمایی می‌کرد. آرام گفتم: خدایا… مرا ببخش. مدت‌هاست از تو غافل شده‌ام، اما باز هم دستم را گرفتی. هر وقت شیطان وسوسه‌ام کرد نگذاشتی سقوط کنم. آرامشت را در دلم بریز و راه درست را نشانم بده. پروردگارا، تو بخشاینده و مهربانی. دروازه‌های رحمتت همیشه باز است. از تو طلب بخشش می‌کنم. می‌دانم گناه کرده‌ام، اشتباه کرده‌ام… مرا ببخش. قول می‌دهم بنده‌ی بهتری باشم. خدایا، مرا با عمر خوشبخت کن. و به آرزوهای دلم برسان. و اگر صلاح دیدی، مرگم را با شهادت در ماه مبارک رمضان روز جمعه بر سر سجده نصیبم کن… چشم‌هایم آرام بسته شد و به دنیای رؤیاها رفتم. صبح، با زنگ موبایل بیدار شدم. نماز صبح را خواندم. پنجره را باز کردم. نسیم ملایم صبحگاهی پرده‌ها را به نرمی تکان می‌داد. آفتاب می‌تابید؛ نه آن‌قدر تیز که آزار دهد، هوا بوی شروع می‌داد. دختری را از دوران مکتب می‌شناختم؛ نامش سودابه بود. دنبال داستان‌های واقعی می‌گشت. با او صحبت کردم. همه‌چیز را برایش گفتم. فقط از او خواستم تا زمانی که دعایم مستجاب نشده رمان را تمام نکند. او با حوصله نوشت… و من در دل گفتم: شاید نوشتن، مرهمی باشد برای زخم‌هایی که هنوز تازه‌اند. شاید یکی از اشتباه من درس بگیرد… شاید بتوانم دلی را نجات بدهم. یک سال بعد… یک سال دیگر هم گذشت؛ با تمام پستی و بلندی‌هایش. من آموختم… بیشتر صبر کردم، بیشتر بخشیدم و بیشتر گذشتم؛ برای خودم. چون فهمیدم با ابرهای گذشته نمی‌شود آسمان صاف ساخت. بخشیدم، چون یاد گرفتم قلب بزرگ داشتن شجاعت می‌خواهد. و زندگی… آن‌قدر کوتاه است که دیدار دوباره گاهی فقط یک تصادف است. اما آنچه در این سال‌ها تغییر کرد، خودم بودم؛ قوی‌تر و عمیق‌تر از همیشه. موج‌های زیادی را از سر گذراندم، اما حتی برای یک ثانیه هم نایستادم. ادامه دادم… با تمام افتادن‌ها، با تمام شکست‌ها، با تمام سنگینیِ باری که بر دوشم بود. پله‌های ناامیدی و خستگی را یکی‌یکی بالا رفتم، زمین خوردم، دوباره برخاستم، اما هرگز متوقف نشدم. زندگی با هزاران درد و سختی به من آموخت که هر صبح می‌تواند شروعی دوباره باشد.
37
8
آن‌جا بود که فهمیدم: بعضی دردها صدا ندارند، فقط آدم را از درون می‌شکنند. عمر آمد. با همان لبخند همیشگی کنارم نشست و پرسید: — حالت خوب نیست؟ لبخند زدم؛ لبخندی برای فریب دیگران. — خوبم… فقط کمی سردم. نگاهش پر از نگرانی شد. — برگردیم؟ سرم را تکان دادم. — نه… همین‌جا خوب است. سیروم تمام شده بود. از دستم کشیدم که صنم با نگرانی آمد و گفت: — بهار، خوبی دختر؟ رنگت پریده. لبخند زدم. — خوبم، چیزی جدی نیست. گفت: — استاد درس عملی را شروع کرده، اگر نمی‌خواهی می‌توانی بروی خانه. گفتم: — نه، خوبم 👍 با هم رفتیم اتاق مریض. داکتر طریقه‌ی تزریق سیروم را نشان می‌داد… ولی من هرچه تلاش می‌کردم یاد نمی‌گرفتم 😂 مریض‌ها را هی سراغ‌سراغ می‌کردم، چیق‌شان بالا رفت 🥵 خودم هم خنده‌ام گرفت. بعد که برگشتم پیش صنم، دیدم یک دخترک شش‌ساله و یک پسرک چهار‌ساله داخل شدند. چهره‌های‌شان برایم آشنا بود… کمی فکر کردم. دلم فرو ریخت. بله… بچه‌های استاد ادیب بودند. در دل دعا می‌کردم همسرش را ببینم؛ ببینم چه کم دارد که شوهرش دنبال دختران دیگر است. خدا دعایم را مستجاب کرد. زن جوانی بود؛ قد متوسط، چشمان آرام، بینی قلمی، لب‌های درشت و پوستی سفید. با دقت نگاهش کردم… زن خوبی به نظر می‌رسید، باوقار و بااخلاق. و فقط یک جمله در دلم تکرار می‌شد: حیف این زن… اگر بداند شوهرش چه آدمیست. اگر پسندیدید، لایک کنید و دیدگاه‌تان را با ما شریک بسازید.
26
9
آخرین اشتباه #قسمت: بیست‌وسوم #نویسنده: سودابه محمودی توکل به خدا یعنی اعتماد به حکمت و رحمتش؛ یعنی باور این‌که حتی در تاریک‌ترین لحظه‌ها، دستی هست که رهایمان نمی‌کند. راه نجات فقط توکل است، کلید رهایی فقط توکل… به الله یکتا؛ چون خدا هست و خدا کافی‌ست. عروسی رضوان و عطیه به خیر و خوشی برگزار شد. خیلی آماده‌گی گرفته بودیم و محفل واقعاً قشنگ بود. پدرم برای‌شان در همان آپارتمان، یک خانه هدیه داد. بعد از عروسی، رضوان از ما جدا شد و زندگی خودش را آغاز کرد. عمر هم تصمیم گرفت فعلاً به خارج از کشور نرود. اصرار کردم، اما قبول نکرد. دیوانه… دوستم دارد؛ فدایش شوم 😘 چند وقتی شد که من هم همراه عمر در شفاخانه کار می‌کردم. رشته‌ی مورد علاقه‌ام بود؛ در بخش کمک‌های اولیه. بعضی وقت‌ها هم دستیار داکتر عمر می‌شدم 😎 موضوع خواستگاری را به تعویق انداختیم. عطیه تازه عروس شده بود و نمی‌خواستیم مردم دوباره شروع به حرف زدن کنند 😜 یک صبح با حس بهتری از خواب بیدار شدم و راهی شفاخانه شدم. اما همین که قدم داخل شفاخانه گذاشتم، خلأ آشنایی در دلم شکل گرفت. فضای شفاخانه همیشه بوی درد می‌دهد… اینجا اشک است، دعا است، خدا است، از دست دادن است. لبخند اگر هم باشد، یا با تولد کودکی است یا با خوب شدن مریضی… در دهلیز نشسته بودم که پیرزنی کنارم نشست و پرسید: — تا حالا کسی تو را رها کرده؟ متعجب شدم، اما آرام گفتم: — نه… اما رها شدن مثل کندن پانسمان زخم است. اول درد دارد، ولی کم‌کم بهتر می‌شود. کودکی آمد و زن را صدا زد. او رفت و من ماندم با سؤال‌های بی‌جواب. خواستم بروم پیش عمر. سرم پایین بود که ناگهان محکم به کسی خوردم. دردی شدید در سرم پیچید، موبایلم افتاد… سرم را بلند کردم— ادیب بود. تعادلم را از دست دادم. چشم‌هایم سیاهی رفت و فقط حس کردم در آغوش کسی افتادم. روایت عمر ذهنم آشفته بود. بهار امروز کمی دل‌گیر به نظر می‌رسید. نگران شدم؛ از اتاق بیرون زدم تا ببینمش. در دهلیز دیدم که جمعیتی دور هم حلقه زده‌اند. کنجکاو شدم… جلو رفتم. با صحنه‌ای روبه‌رو شدم که قلبم را لرزاند. بهار بی‌جان، در بغل یک مرد افتاده بود. بی‌درنگ همه را کنار زدم، بهار را از بغل آن مرد گرفتم و با عجله به اتاق بردیم. بی‌هوش بود. سیروم وصل کردم و چند معاینه‌ی فوری انجام دادم. خوشبختانه مورد جدی نبود. درِ اتاق با عجله باز شد. رضوان با چهره‌ای پریشان داخل آمد، خودش را رساند کنار بهار و با صدای لرزان گفت: — بهارم… خوبی؟ بهار بی‌هوش بود. گفتم: — رضوان، بی‌هوش شده، اما حالش خوب است. جای نگرانی نیست. نفس راحتی کشید. به او گفتم: — اگر ممکن است، عطیه بیاید درس‌هایش را شروع کند و پیش تو کار کند. هم برای بهار خوب است که تنها نباشد، هم برای عطیه که در خانه نماند. رضوان گفت: — درست می‌گویی، با عطیه صحبت می‌کنم. قبل از رفتن گفت: — هر وقت به هوش آمد خبرم کن، مریض دارم. بعد از رفتن رضوان، همان مرد آمد. چهره‌اش آشنا بود، اما دقیق نشناختمش. احوال بهار را پرسید. تشکر کردم. در همان لحظه در اتاق تک‌تک شد. حمزه آمد و گفت: — داکتر صاحب، میشه یک‌دفعه بیایین؟ نگاهی به بهار انداختم؛ هنوز بی‌هوش بود. گفتم: — درست است. آن مرد هم گفت که می‌رود. از اتاق بیرون شدم، به صنم گفتم: — لطفاً اتاق بهار را تنها نگذار. و خودم رفتم اتاق کنفرانس. روایت بهار چشمانم را کم‌کم باز کردم. احساس می‌کردم کسی دستم را گرفته. نور سقف چشم‌هایم را می‌زد. چند لحظه طول کشید تا چشم‌هایم به نور عادت کند. با خود گفتم: «کجا هستم؟» بعد ناگهان یادم آمد… دستم را چه کسی گرفته بود؟ آرام سرم را به پهلو چرخاندم. ادیب بود. تلخ خندیدم و گفتم: — حتی در خواب هم دست از سرم برنمی‌داری… خسته شدیم از این آدم 😔 لبخند زد و گفت: — خواب نیستی، در بیداری قرار داری 😉 دستم را که دیدم در دستش است، سریع کشیدم و گفتم: — به چی جرأت دستم را گرفتی؟ با صدایی پر از التهاب گفت: — بهار… تو نمی‌دانی من چی می‌کشم. نمی‌دانم تو چی داشتی که مهرت در دلم نشست. هر دقیقه، هر ثانیه به تو فکر می‌کنم. نمی‌دانم چه جادویی داری… با قاطعیت گفتم: — از من فاصله بگیر. دیگر هیچ اعتمادی به تو ندارم. به خواسته‌هایت نرسیده‌ای و هرگز هم نخواهی رسید. از اتاقم بیرون شو… دیگر نمی‌خواهم ببینمت. با چهره‌ای درهم‌شکسته از اتاق بیرون رفت. در دلم آشوب بود. با خود فکر می‌کردم: چرا بعضی مردها نمی‌توانند وفادار بمانند؟ نه به زن‌شان، نه حتی به فرزندشان… در حالی‌که مردهایی هم هستند که تا آخر عمر، حتی بعد از از دست دادن همسرشان، وفادار می‌مانند. از فکر خسته شدم.
28
10
#رمان: آخرین اشتباه #قسمت: بیست‌ودوم #نویسنده: سودابه محمودی حرف‌های عمر مدام در ذهنم تکرار می‌شد؛ این‌که گفت: «من می‌روم…» رفتنِ آدم‌ها چقدر سخت است… تا آخرین لحظه هم باور نمی‌کنی که داری از دست‌شان می‌دهی. مصیبت، در همان لحظه‌ی وقوع کشنده نیست؛ ضربه‌اش آن‌قدر شدید است که اصلاً نمی‌فهمی چه بر سرت آمده. اما زمان… زمان که می‌گذرد، تازه می‌فهمی چه اتفاقی افتاده است. زخم به‌جای التیام، گسترش می‌یابد و کم‌کم تمام روح و قلبت را به تسخیر خود درمی‌آورد… تا جایی که پلک‌هایم سنگین شد و خواب مرا با خودش برد. صبح با حسی خسته و دلی گرفته از خواب بیدار شدم. باز هم به یاد عمر بودم که صدای موبایلم بلند شد. گوشی را از روی میز گرفتم؛ پیام واتساپ بود. با بی‌حوصلگی بازش کردم، اما با دیدن نام فرستنده خشکم زد. استاد ادیب… نوشته بود: — سلام 👋 خیره به صفحه‌ی موبایل ماندم. نمی‌دانستم با چه رویی پیام داده است. با دست‌هایی لرزان نوشتم: — علیکم. خیلی از ما بازیچه‌ی آدمی شدیم که روزی ادعای دوست‌داشتن‌مان را داشت… دوباره پیام داد: — می‌شود امروز بیایی کورس؟ بی‌شرمی‌اش حد نداشت. جواب دادم که کار دارم. باز نوشت: — در صنف منتظرت هستم، تنها بیا. هرچه اصرار کرد، بهانه آوردم. می‌دانستم باز هم نیت بدی دارد. می‌نوشت: — من که کاری با تو نکردم، از من چه بدی دیدی؟ واقعاً مرد احمقی بود… برای آخرین بار نوشتم: — آن‌قدر خوب هستم که ببخشمت، اما آن‌قدر احمق نیستم که دوباره بهت اعتماد کنم. بعد شماره‌اش را پاک کردم؛ نمی‌خواستم حتی یک پیام دیگر از او ببینم. یک ماه بعد… کم‌کم آماده‌گی عروسی رضوان شروع شد؛ چون عمر قرار بود برای ادامه‌ی درس به خارج از کشور برود. در اتاق نشسته بودم و با فکرِ عمر روزها را سپری می‌کردم. با خودم می‌گفتم اگر عمر برود، من چه کنم؟ امان از دردی که فقط با حضور او آرام می‌گرفت… یاد چشم‌هایش دیوانه‌ام می‌کرد. نمی‌دانم چه جادویی در نگاهش بود. دلتنگش شده بودم؛ دلتنگ آن لبخند عمیق و پرشوری که حتی روحِ مرده را زنده می‌کرد. هر بار می‌خواستم حرف دلم را بزنم، بغض گلویم را می‌فشرد. اما امروز… امروز دیگر نمی‌خواستم هم خودم را عذاب بدهم، هم او را. به عطیه گفتم: — می‌شود به مادرم زنگ بزنی؟ به بهانه‌ی بازار، مرا از خانه بیرون بکشی. می‌خواهم عمر را ببینم. عطیه خوشحال شد و گفت: — درست است. مادرم آمد کنارم نشست. با لبخندی آرام گفت: — دختر گلم، می‌خواهم درباره‌ی بعضی چیزها آگاهت کنم. جوان هستی، نام خدا؛ زیاد متوجه خودت باش. نگذار کسی از سادگی و مهربانی‌ات استفاده کند. هر قدمی که برمی‌داری، عزت خودت و غرور پدرت را در نظر داشته باش… سرم را پایین انداختم و گفتم: — مادر جان، چرا این حرف‌ها را می‌زنی؟ گفت: — هیچ، فقط خواستم بدانی چقدر برایم باارزش هستی، بهارم… لبخند زدم: — دلتان جمع باشد مادر. کاری نمی‌کنم که پدرم پیش کسی سر خم کند. مادرم سرم را بوسید و رفت. حرف‌هایش دوباره مرا به یاد اشتباهم انداخت… آن‌قدر از خودم متنفر بودم که نمی‌دانستم با این بارِ سنگین به کجا می‌رسم. در ظاهر شاید خوب به نظر می‌رسیدم، اما وجدانم آرام نبود. هر وقت حرف از گناه یا زنا می‌شد، تمام خاطرات مثل خنجر در ذهنم زنده می‌شد. دلم می‌خواست زمین دهان باز کند و مرا در خود فرو ببرد. از نفس‌هایی که می‌کشیدم خجالت می‌کشیدم… دلم می‌خواست برای همیشه از این‌جا بروم، نامم را عوض کنم، هویتم را تغییر بدهم. حتی نمی‌خواستم دیگر «بهار» صدایم کنند… کاش می‌توانستم کلماتی اختراع کنم که با آن زخم‌ها را بدوزم… 🌸 ………… چند دقیقه بعد، عطیه طبق قرار به مادرم زنگ زد. من خودم را بی‌خبر گرفتم و آماده شدم. عطیه دمِ در منتظرم بود. با هم به شفاخانه رفتیم. به او گفته بودم چیزی به عمر نگوید. همین که رسیدم، دیدمش… با همان لبخند همیشگی. دلَم دوباره لرزید. اما باید حرف می‌زدم. با صدایی کمی گرفته گفتم: — عمر، می‌شود گپ بزنیم؟ عمر که با یک خانم جوان صحبت می‌کرد، گفت: — بله. بعد رو به او کرد و گفت: — لطفاً بعداً دوسیه‌های مریضان عاجل را بررسی می‌کنم. چشم‌هایش… زیباترین پنجره‌ای بود که می‌توانستم برای دیدن زیبایی این دنیا، سال‌ها در آن خیره بمانم؛ جایی میان عشق و مرگ… #ادامه_دارد... اگر پسندیدید، لایک کنید و دیدگاه‌تان را با ما شریک سازید
31
11
#رمان: آخرین اشتباه #قسمت: بیست‌ویکم #نویسنده: سودابه محمودی گفت: — ایستاد شو، کارت دارم. پاهایم ناخواسته متوقف شد. ایستادم. گفت: — بهار، چرا از من فرار می‌کنی؟ چیزی نگفتم. دوباره گفت: — کسی چیزی گفته؟ با تعجب نگاهش می‌کردم. انگار نه انگار هیچ اتفاقی افتاده باشد؛ انگار کاری که می‌خواست با من بکند، اصلاً وجود نداشته… نه معذرتی، نه شرمی. این همان غروری بود که فرشته را به شیطان تبدیل می‌کند. با صدایی سرد گفتم: — تو چقدر بی‌شرم و بی‌حیا هستی. ادیب با خونسردی گفت: — من کاری نکرده‌ام که شرم داشته باشد. با عصبانیت خندیدم. گفتم: — درست می‌گویی… من گناه‌کارم. گفت: — دقیقاً. هر کاری که شد، به خواست خودت بود. با ناباوری گفتم: — من کی چنین چیزی گفتم؟ گفت: — می‌توانستی آن کاغذی را که روی کتابچه‌ات گذاشته بودم پاره کنی یا دور بیندازی. قبول کردی. با سختی گفتم: — فهمیده بودم کار توست، اما می‌خواستم بدانم هدفت چیست. با لبخند تمسخرآمیز گفت: — دیدی هدفم چه بود… فقط به آن‌چه می‌خواستم نرسیدم. با این حال، هر کاری کردم به خواست خودت بود. خشم در وجودم فوران می‌کرد. از تمام فکرهای خوبی که درباره‌اش کرده بودم پشیمان شدم. فکر می‌کردم شاید پشیمان شده، شاید عذاب وجدان دارد، شاید یک «معذرت»… اما اشتباه می‌کردم. مدت‌ها پیش او را فقط به‌خاطر الله بخشیده بودم، نه به‌خاطر خودش. وقتی با نادان منطقی حرف بزنی، تو را احمق خطاب می‌کند… در همان لحظه عمر از آن طرف آمد. سریع به طرفش رفتم، دستش را گرفتم و گفتم: — عشقم، کار عطیه خلاص شد. عمر با تعجب به من نگاه کرد، بعد به دست‌های‌مان 😲🫣 حق هم داشت؛ اولین بار بود که او را «عشقم» صدا می‌کردم 🫢😊 عمر کمی دستپاچه شد. بعد با ادیب احوال‌پرسی کرد. ادیب – همان استاد خیانت‌کار – رو به من گفت: — بهار جان، خوش شدم دیدمت. هر وقت آمدی، ما همین‌جاییم. با تنفر نگاهش کردم و کوتاه گفتم: — تشکر. عطیه هم آمد. رو به او گفتم: — برویم. عطیه به دست‌های من و عمر نگاه کرد و لبخند زد. در موتر نشست و ما هم دست‌در‌دست به طرف موتر رفتیم. ادیب هنوز ما را نگاه می‌کرد. عمر آهسته گفت: — فکر کنم تصمیمت را گرفتی، ها عشقم؟ با خجالت گفتم: — عمر، خواستم پیش این استاد خودم را ایله بتانم 🙂😉 بعد آرام گفتم: — می‌دانی عمر… در این دنیا بیشتر از ستاره‌های آسمان، استاد و شیخ دروغین وجود دارد. مرشد واقعی تو را به درون خودت راهنمایی می‌کند، نه این‌که بخواهد تو را مرید و شیفته‌ی خودش بسازد. (کتاب: ملت عشق) عمر آهی کشید و گفت: — راست می‌گویی… بعد مکث کرد و آرام گفت: — من هم می‌روم. با ترس نگاهش کردم: — کجا؟ گفت: — برای فراموش کردن تو… خارج از کشور. جوابم را ندادی، اصلاً چرا بمانم؟ قلبم لرزید. نمی‌دانم چرا، اما حس عجیبی داشتم. سوار موتر شدیم. تمام راه در سکوت گذشت. وقتی به خانه رسیدیم، عمر به عطیه گفت که به شفاخانه می‌رود. من و عطیه داخل آپارتمان شدیم. در فکر فرو رفتم… من و عطیه با هم بزرگ شده بودیم؛ خواهر، رفیق، همدم روزهای سخت. اما از جایی به بعد، راه آدم‌ها از هم جدا می‌شود… مدت‌ها بود فهمیده بودم وقتی جایگاه‌ها تغییر می‌کند، صمیمیت و رفتار حتی با نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی هم عوض می‌شود. عطیه گفت: — بها، یک چیز بگویم؟ خندیدم و گفتم: — من دیگر «بها»ی تو نیستم… تو هم «عطو»ی من نیستی. رنگ از چهره‌اش پرید: — چرا؟ قهقهه زدم: — یادت رفته؟ تو دیگر زن برادرم می‌شوی. خنده‌ام محو شد و فقط لبخندی تلخ روی لب‌هایم ماند. با بغض گفت: — اما دلم می‌خواهد هنوز هم عطیه‌ی تو باشم… رفیق و خواهرت. نمی‌خواهم این تغییر، صمیمیت ما را کم کند، بهار. آهی از ته دل کشیدم و گفتم: — باور کنی یا نه، هرقدر هم بخواهی جلو بعضی اتفاق‌ها را بگیری، نمی‌توانی… مقابل دروازه ایستادم. قبل از این‌که کلید را داخل قفل کنم، گفتم: — خداحافظ. گفت: — بیا خانه‌ی ما… گفتم: — تشکر. اتاقم خیلی به‌هم ریخته است، باید جمع‌وجورش کنم… کتاب‌ها و کتابچه‌هایم را جدا کنم. کار دارم. گفت: — خوب است. دیدم هنوز ایستاده و انگار حرفی در دلش مانده. گفتم: — چیزی هست؟ گفت: — نه… مواظب خودت باش، بها… نمی‌دانم چرا، این‌بار از «بها» گفتنش بدم نیامد؛ حتی خنده‌ام گرفت. دیوانه است… داخل شدم، مستقیم به اتاقم رفتم، خودم را روی تخت انداختم و غرق فکر شدم… #ادامه_دارد... اگر پسندیدید، لایک کنید و دیدگاه‌تان را با ما شریک سازید
52
12
می‌خواستم داخل شوم، اما پاهایم یاری نمی‌کرد. جایی بود که بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌ام را مرتکب شدم؛ جایی که گناهی سنگین را تجربه کردم. جایی که اعتماد کردم… جایی که فکر می‌کردم امید آینده‌ام را می‌سازم، زندگی‌ام را بنا می‌کنم؛ اما برعکس، همین‌جا بود که اعتمادم شکست، امیدم فرو ریخت و آینده‌ام تاریک شد. گناهی بزرگ بر گردنم مانده بود؛ نمی‌دانستم چگونه می‌توانم تاوانش را بدهم، یا اصلاً راهی برای جبرانش وجود دارد یا نه… ناگهان صدای قهقهه‌ی خنده‌ای توجهم را جلب کرد. چند دختر دور هم جمع شده بودند، شوخی می‌کردند و می‌خندیدند. در میان‌شان کسی ایستاده بود و با مزاح و خنده فضای اطرافش را پر کرده بود. خودش بود… ادیب. یا بهتر بگویم، استاد محمد ادیب. با نگاهی سرد به او خیره شدم؛ نگاهی پر از تأسف. در همان لحظه، چشم‌هایش با چشم‌هایم قفل شد. نگاهم را دزدیدم و فوراً از آن‌جا دور شدم. اما او از پشت سرم آمد. چند بار صدایم زد، ولی من قدم‌هایم را تندتر کردم و پشت سرم را نگاه نکردم. تا این‌که با صدایی جدی گفت: — ایستاد شو، کارت دارم. ناخواسته ایستادم. اگر پسندیدید، لایک کنید و دیدگاه‌تان را با ما شریک بسازید!❤️ ┈كسي كه خودش انتخاب كرده رهايت كنه هيچ وقت دلتنگت نميشه !كسي كه خودش انتخاب كرده رهايت كنه هيچ وقت دلتنگت نميشه !كسي كه خودش انتخاب كرده رهايت كنه هيچ وقت دلتنگت نميشه !
97
13
آخرین اشتباه قسمت بیستم ✍️ نویسنده: سودابه محمودی. بعد از تمام شدن کارها، همه به سمت خانه حرکت کردیم. من از موتر پایین شدم و عمر خود را به من رساند. عمر در آخر گفت: — خواهش می‌کنم... اگر حس کوچکی هم داری... بگذار این عشق بی‌سرنوشت، یک پایان قشنگ داشته باشد. به خانه رسیدم. رضوان هم موتر را پارک می‌کرد و نگاهی به زنی که از جانم بیشتر دوستش دارم انداخت. زنی که تمام زندگیم با او معنا گرفته بود، مادرم. یاد شعری افتادم: در دلم دردیست که غوغا می‌کند، گاهی لبم می‌خندد و قلبم تماشا می‌کند... بعد از نزدیک به یک ساعت گپ و خنده، رضوان رفت بخوابد... یک هفته گذشت، یک هفته‌ی پر از ماجرا. رفتیم خواستگاری و بعد از چند روز گفتند که بیایید برای شیرینی. مادرم مدام از عطیه تعریف می‌کرد و می‌گفت: «دختر خونگرم و خوش‌زبانی است.» و قرار شد بعد از یک هفته، محفل شیرینی‌خوری برگزار کنیم. محفل هم به خوبی و خوشی گذشت. عمر هم خیلی شیک شده بود. 😎🫣 از نامزدی رضوان فقط یک ماه گذشته بود. مثل همیشه کنار چراغ مطالعه نشسته بودم و کتاب رمانی را در دست گرفته بودم، اما نه کتابی چاپی، بلکه داستان‌های تازه‌ای که در یک کانال تلگرام دنبال می‌کردم. رمان‌هایی که پر بودند از عشق، امید و ماجراهایی که انگار از دل دنیای دیگری آمده بودند. مثل همیشه عاشق خواندن این داستان‌ها بودم، حتی وقتی که باور نداشتم عشق واقعی وجود داشته باشد. در دلم به خودم می‌گفتم عشق فقط یک افسانه است؛ چیزی که فقط در رمان‌ها و قصه‌ها زنده می‌ماند. اما هر بار که داستان عاشقانه می‌خواندم، دلم نرم و امیدی کوچک در وجودم زنده می‌شد. دوست داشتم این داستان‌ها را باور کنم. دوست داشتم تجربه کنم آنچه در صفحه‌ها می‌خواندم، اما در زندگی واقعی هنوز نمی‌توانستم به عشق اعتماد کنم. یک بار اعتماد کردم، اما شکست خوردم. عشق گاهی می‌تواند درد بیاورد، گاهی خیانت مثل استاد ادیب و نامیدی مثل من. با یک اشتباه به جایی رسیدم که نمی‌خواستم. و شاید به همین دلیل بود که به آن شک داشتم، اما شب‌ها که به این داستان‌ها نگاه می‌کردم، مثل این بود که در دنیایی دیگر نفس می‌کشم؛ دنیایی که در آن عشق واقعی وجود دارد، حتی اگر در دنیای خودم آن را ندیده بودم. عطیه یا زن برادرم، به‌طور جدی زنگ زد که بیا کارت دارم. گفتم: — تو بیا. عطیه با جدیت گفت: — من آمده‌ام، نمی‌توانم، رسم است. — وای، فراموش کرده بودم. 🤦‍♀️ رفتم بالا و دیدم عمر هم آنجا بود. چهره‌اش غمگین بود. به شوخی گفتم: — زن برادرم، چطوری عروس جان؟ 👰‍♀ عطیه از خجالت سرخ شد و گفت: — تو هم یک روز با عروس می‌شوی، باز ببین چطور تو را آزار می‌دهم. خندیدم و عطیه از شرم قرمز شد. 🥵 بعد عطیه گفت: — بهار جان، میشه برایم یک جای؟ 🫠 گفتم: — کجا؟ 🧐 عطیه جواب داد: — از کورس برایم زنگ آمده که مدرک تحصیلی‌ام را بگیرم. گفتم: — کدام کورس؟ — گفت که کورس که می‌رفتم. با شنیدن این حرف فکر می‌کردم که آب جوش سرم ریخته‌اند. با چهره‌ای رنگ‌پریده نگاه کردم. — عطیه، با نگرانی پرسید: — بهار، خوبی؟ با صدای لرزانی که از چاه بیرون می‌آمد، گفتم: — خوبم. من نمی‌توانم بروم. عطیه اصرار کرد که با او بروم چون تنهاست. من نمی‌خواستم به آن کورس لعنتی بروم. اصلاً دوست نداشتم یاد اشتباهات بیفتم. نمی‌خواستم استاد ادیب را ببینم. نمی‌دانم چرا. جرات هیچ وقت نکرده بودم که بروم. با وجود اینکه دوستانم خیلی اصرار می‌کردند که بیا، ولی دوست نداشتم که با او روبه‌رو شوم. عمر آمد و گفت: — چی گپ است؟ عطیه گفت که من و بهار می‌خواهیم کورس برویم. عمر گفت: — من می‌برم تان. عطیه خوشحال شد و گفت: — بهار، عمر هم هست، بیا دیگه برویم. عطیه خواهش کرد و من هم با سختی قبول کردم. نمی‌خواستم قلبش را بشکنم. عمر پایین شد تا موتر را از پارکینگ بیاورد و من رفتم به مادرم خبر دادم که نگران نشود. عطیه پایین رفت و با رضوان حرف می‌زد. من با ذهنی خسته به راه افتادم، سوار موتر شدم و به سمت کورس راه افتادیم. ………… بالاخره خودم را مقابل دروازه‌ی کورس پیدا کردم. با وارد شدن به آن‌جا، خاطرات گذشته مثل فلمی جلوی چشمانم زنده شد. عمر کنارم بود و در سمت چپم راه می‌رفت. عمر آهسته گفت: — چرا از طوفان و صاعقه خوشت می‌آید؟ آرام جواب دادم: — چون نشان می‌دهد حتی طبیعت هم گاهی احتیاج دارد فریاد بزند و خودش را تخلیه کند. پاهایم یاری نداشت داخل شوم. از دهلیز می‌گذشتم و ذهنم مثل فلم، آن روزی را مرور می‌کرد که اسمش را «آخرین اشتباه» گذاشته بودم. جرأت روبه‌رو شدن نداشتم، اما چشم‌هایم ناخودآگاه دنبال یک نفر می‌گشت… استاد ادیب. نمی‌دانم چرا، اما دلم می‌خواست او را با چهره‌ای پشیمان ببینم. عطیه گفت: — بهار، من می‌روم مدیریت، تو بیا. گفتم: — گلم، تو برو، من می‌آیم. مقابل صنف ایستادم؛ جایی که استاد شده بودم. عطیه رفت، عمر هم همراهش رفت، و من ماندم و یک‌دنیا حسِ بی‌پایان…
67
14
رومان : آخرین اشتباه قسمت نوزدهم ✍️ نویسنده: سودابه محمودی ادامه .....🤍 روایت از بهار : هر کسی در خودش تنهاست کسی با خودش هم نیست چی برسد با دیگران!‌ بهار نفس عمیقی کشید، چشمانش هنوز پر از اشک بود، اما قلبش کمی آرام گرفته بود. لب هایش می لرزیدند و دلش می خواست همه ی لحظه را در ذهنش ثبت کند . ـ عمر .....، ـ با صدای لرزان گفت. ـ من نمی دانم چه بگویم.... عمر آرام نزدیک شد،دستش را روی شانه اش گذاشت و با ملایمت گفت: ـ هیچ چیز نگو ... فقط همین که من را باور کردی کافی است. قلب بهار با هر ضربان تندتر می زد . یک حس امنیت و آرامش عجیب در درونش جریان پیدا کرده بود، حس کرد شاید برای اولین بار کسی واقعا او را می فهمد. ـ من نمی دانم آیا آماده ام... یا نه ... عمر لبخندی زد که هم مهربان بود، هم کمی غمگین : ـ مهم نیست، بهار ..... هیچ عجله ای نیست هر قدر که بخواهی بر می داری، من کنارت هستم . بهار سرش را از روی شانه ی او گذاشت و برای لحظه سکوت کردند. صدا باد احساس می کردند همه ی . دنیا برای چند لحظه متوقف شده است. ـ بهار ....، عمر آهسته گفت: ـ می دانم که گذشته سخت بوده ... اما از حالا ... از اینجا . می خواهم فقط خوشی ها و لبخندها را با تو تقسیم کنم، بهار اشک هایش را پاک کرد و لبخند لرزان اما واقعی زد : ـ می خواهم ... سعی کنم سعی کنم باور کنم .... و آن لحظه در سکوت و آرامش هر دو فهمیدند که شاید پایان درد ها و آغاز یک شروع تازه همین لحظه است ..... روایت از رضوان: از دور دیدم که بهار و عمر بر می گردند ، به عطیه نگاه کردم . لبخند زد گفت: ـ حالا باید وانمود کنیم هیچ اتفاقی نیفتاده😌 خندیدم. روایت از بهار : باد آرام می وزید، اما درون من توفان بود. قدم هایم کنار عمر سنگین شده بود ، انگار هر قدم مرا از خودم دورتر می برد. چشمم ناخواسته دنبال رضوان و عطیه می گشت دیدم شأن ..... عطیه با خنده ای که همیشه برای من ساده و بی معنی بود، حالا رنگ دیگری داشت . رضوان کمی خم شده بود . رضوان و عطیه برگشتند فضا عوض شد، اما چیزی درون من دیگر مثل قبل نبود .
53
15
رومان: آخرین اشتباه قسمت هشدهم ✍️ نویسنده : سودابه محمودی ادامه .....🤍 روایت از رضوان : قلبم تندتر از همیشه می زد . دست هایم عرق کرده بود مه از سرما ... از ترس. ترسی که فقط وقتی عاشق باشی، می فهمیش ، وقتی عمر گفت عطیه پیش من بماند، انگار کسی یک باره دلم را از سینه ام کشید. سال ها منتظر همین لحظه بودم اما حالا که رسیده بود، دست و پایم می لرزید. باد آرام شاخه های درخت ها را تکان می داد. به او نگاه کردم ؛ چقدر ساده، چقدر آرام ، و چقدر بی خبر از طوفانی که در دلم بود. عطیه آرام کنارم ایستاده بود. نگاهش معمولی بود، اما برای من همه چیز در همان نگاه خلاصه می شد. گفتم: ـ عطیه ... بیا کمی قدم بزنیم. با تعجب نگاهم کرد بعد لبخند زد : ـ خوب است . در چمن قدم که رفتیم ، صدا ها دور شد، حتی نفس خودم را هم سخت می شنیدم. ایستادم . دیگر نمی توانستم عقب بکشم . گفتم : ـ بعضی حرف ها اگر گفته نشوند آدم را از درون نابود میکند، نگاهش جدی شد. ادامه دادم نفس عمیق کشیدم . ـ ما از آن مرد هوایی نیستم که خوب حرف بزنند، نه بلدم شعر بگویم، نه بلد هستم احساساتم را قشنگ بسته بندی کنم. من همیشه فکر می کردم وقت هست همیشه می گفتم فردا ... لبخند زد. ـ خب ؟ ولی یک چیز را خیلی خوب می فهمم ... این که بدون تو، زندگی ام نصفه است . سال هاست که هستی در خندهایم، در نگرانی هایم، در دعایم، ولی من احمق بودم ... فهمیدنش را عقب انداختم. اما حقیقت این است که من مدت هاست دلم گیر تو است . صدایم می لرزید : ـ عطیه من تو را فقط دوست ندارم ..... من به تو دل بسته ام. آن قدر که اگر نباشی، هیچ چیز سر جای خودش نیست . اشک در چشمانش جمع شد. با صدای آهسته گفت: ـ رضوان .... گفتم : ـ بگذار تمامش را بگویم. من قول قصر و رویا نمی دهم ، اما قول می دهم کنارت بمانم، در سختی، در کم داشتن، در روزهایی که همه چیز درد است. سکوت کرد . دلم می خواست زمان بایستد . بعد آرام گفت : ـ می دانی ترس چی است ؟ گفتم : ـ چی؟ ـ این که دیر گفته باشی .... و من خیلی وقت است منتظر شنیدنش بوده ام. سرم را بلند کردم. با ناباوری : ـ یعنی ....؟ لبخند زد، اشک هایش روی گونه اش لغزید: ـ یعنی اگر امروز نمی گفتی، من فردا خودم می گفتم‌‌. قلبم از خوشحالی می خواست از سینه ام بیرون بزند . گفتم : ـ عطیه یعنی قبول می‌کنی ؟ با صدای که از گریه و لبخند با هم ساخته شده بود گفت : ـ بلی رضوان .... با همه ترس هایم، با همه ی امید هایم. دستم را گرفت . برای اولین بار ، نه مثل فامیل . نه مثل عادت .. مثل عشق . طوری که خودم هم نفهمیدم کی واردی زندگیم شدی . در همان لحظه فهمیدم بعضی اعتراف ها دیر گفته می شوند، اما اگر از دل باشند، همیشه شنیده می شوند.
66
16
دست‌هایم را مشت کردم. ـ من فرار نمی‌کنم. ـ می‌کنی. از من، از خودت، از احساست. نگاهش کردم. چشمانش خسته بود، اما هنوز پر از امید… همان امیدی که می‌ترسیدم خردش کنم. ـ عمر، بعضی زخم‌ها با عشق هم خوب نمی‌شود. چند لحظه ساکت ماند. بعد آرام گفت: ـ من نیامده‌ام زخمت را خوب کنم… آمده‌ام کنارت بنشینم، حتی اگر تا آخر عمرت درد داشته باشی. گلویی که می‌سوخت، صدایی که می‌لرزید… ـ تو نمی‌دانی من از چی می‌ترسم. ـ می‌دانم. و این «می‌دانم» اشکم را شکست. گفت: ـ می‌ترسی دوباره اعتماد کنی، می‌ترسی دوباره خودت را گم کنی، می‌ترسی که اگر یک‌بار دیگر اشتباه کنی، دیگر خودت را نبخشی. سرم را پایین انداختم. ـ من شانزده‌ساله بودم، عمر… هنوز هم بعضی شب‌ها همان دختر می‌شوم. دستش را جلو آورد، اما قبل از لمس مکث کرد. ـ اگر اجازه بدهی… سرم را به نشانه‌ی رضایت تکان دادم. دستش را روی انگشتانم گذاشت. نه فشار، نه مالکیت… فقط حضور. ـ من عجله ندارم، بهار. حتی اگر آخرش نرسی… حتی اگر روزی بروی و من فقط یک فصل از زندگیت باشم. با صدایی شکسته گفتم: ـ چرا این‌قدر خوب حرف می‌زنی که آدم دلش می‌خواهد باور کند؟ لبخند غمگینی زد: ـ چون حقیقت، همیشه آرام حرف می‌زند. آن روز، من به عمر «بله» نگفتم… اما برای اولین بار، به خودم دروغ هم نگفتم. و فهمیدم گاهی عشق، رسیدن نیست… فقط نترسیدن از ایستادن کنار کسی‌ست که منتظر می‌ماند
45
17
#رمان: آخرین اشتباه #قسمت: هفدهم #نویسنده: سودابه محمودی آن‌قدر حساس بودم که می‌توانستم درد دلم را با دست لمس کنم… به عطیه گفتم: ـ خوب، رضوان را بگو بیاید. گفت: ـ بیاید، خوب می‌شود. زنگ زدم. من و عطیه پیاده به راه افتادیم. گرمی قصه‌های عطیه، سردی راه را از یادم برده بود که ناگهان عمر با موتر در مقابلمان ایستاد. شیشه را پایین کرد و گفت: ـ بالا شوین. طرفش نگاه کردم؛ رضوان هم در سیت پیش‌روی موتر نشسته بود. با تعجب گفتم: ـ رضوان تو اینجا چی می‌کنی؟ رضوان خواست چیزی بگوید که عمر وسط حرفش پرید: ـ من خواستم، مشکلی است؟ حیران مانده بودم؛ این بچه چقدر شق است. با جدیت گفتم: ـ نخیر، مشکلی نیست. مزاحم 😒 عطیه آهسته گفت: ـ بهار، بالا شو. اگر نی، عمر ما را دیوانه می‌کند. با تأسف سوار شدم. هر دوی ما در سیت عقب نشستیم. طرف رضوان نگاه کردم؛ آرام چشمک زد 😉 در دلم گفتم: «شاید پلان دارد.» موبایلم را از دستکول گرفتم و در واتساپ برایش نوشتم: ـ رضضضواننن! جواب داد: ـ چی می‌گی؟ او دختر، کرم کردی از دست مسیج‌هایت. نوشتم: ـ مزاحم عمر خان است، چی پلان داری؟ ـ ای خسربره نمی‌ماند همرای زن‌بردارت حرف بزنم. ـ آهسته، یک دفعه پایت نلغزه 😎 ـ دل‌جمع باش 🥶 بعد نوشت: ـ ببین، بگو گشنه شدیم، یک بهانه کو لطفاً 🥺 با خودم گفتم: «همیشه چرا من؟» 😓 نوشتم: ـ مجبورم. عطیه پرسید: ـ با کی مسیج می‌زنی؟ گفتم: ـ نازنین است. ـ خوووو… کمی بعد گفت: ـ راستی بهار، بعدش می‌رویم یک جای؟ ـ کجا؟ ـ می‌رویم… عمر پرسید: ـ خوب کجا می‌روین؟ عطیه گفت: ـ یک جای بیریم. عمر خندید: ـ سیس! رفتیم قرغه چکر زدیم. عمر یکی را می‌شناخت، برایمان زیاد زحمت کشید و یک جای خوب جور کرد. چهارتایی خندیدیم. کم‌کم رضوان و عطیه هم گرم صحبت شدند. طبق پلان رضوان گفتم: ـ من گشنه شدم. عمر گفت: ـ خوب، کدام رستورانت ببریم؟ رضوان با عجله گفت: ـ من یک جای خوب می‌شناسم. رفتیم یک رستورانت شیک و مقبول. نشستیم. عطیه گفت: ـ عجب جای محشری است، عاشقش شدم. رضوان با لبخند رضایت‌بخش نگاهش کرد. شوخی‌کنان گفتم: ـ خوب لالا، کی است دیگه؟ 😎 عطیه خندید: ـ حسودیم شد 😉 من کنار رضوان نشستم، عطیه کنار عمر. عمر پرسید: ـ چی می‌خورین؟ گفتم: ـ جوس می‌خورم. عمر گفت: ـ تو که گفتی گشنه شدی؟ 🤔 من: 🤦‍♀️ ـ بوی غذا مرا سیر کرد، جوس خوب است. عطیه گفت: ـ راست می‌گه، من هم یک قهوه می‌خورم. عمر و رضوان کباب سفارش دادند. بعد آرام به رضوان مسیج دادم: ـ چی کنم؟ جواب داد: ـ نمی‌دانم. گفتم: ـ جایی که برای عطیه درست کردی همان‌جاست؟ ـ بلی، در چمن رستورانت. ـ درست است، یک کار می‌کنم عمر را بیرون می‌کشم. ـ چی می‌کنی؟ 😳 ـ بیرون می‌کنم. ـ هر کاری می‌کنی بکن! بلند شدم. عمر پرسید: ـ کجا؟ گفتم: ـ با عطیه عکس می‌گیریم. عطیه هم گفت: ـ بریم. در چمن چند عکس گرفتیم. بعد از چند دقیقه به رضوان مسیج دادم که بیاید. به بهانه آب، پیش عمر برگشتم. عمر پرسید: ـ عطیه کجاست؟ گفتم: ـ دستشویی رفته. پرسید: ـ رضوان چی شد؟ ـ زنگش آمد، رفت، حالا می‌آید. عمر آهی کشید و گفت: ـ ما آدم‌های حیرانی هستیم… تولد درد است، بزرگ شدن درد است، خواستن درد است، نخواستن هم درد است… دیدن و ندیدن آدم‌ها هم درد است. دلم لرزید. گفتم: ـ آدم‌های غمگین فرق دارند… غم از آدم یک هنرمند می‌سازد. تا حالا دقت کردی چقدر قشنگ حرف می‌زنی؟ چقدر قشنگ کلمه‌ها را کنار هم می‌چینی؟ چشم‌هایت غمگین‌اند، اما بی‌نهایت قشنگ. لبخند عمیقی زد و گفت: ـ می‌دانی؟ من عاشق همین حرف‌هایت شدم… عاشق صدایت، عاشق قلب پاکت. اما هنوز جوابم را ندادی 😔 آرام گفتم: ـ هنوز تصمیم نگرفتم، اما به زودی جواب می‌دهم. چشمانش برق زد. ـ من تا ابد منتظرت هستم… تو به من تعلق داری، شاید در دنیایی دیگر، شاید در روزگاری دیگر، اما یقین دارم از آنِ منی. گفتم: ـ می‌شود برویم قدم بزنیم؟ تا رضوان و عطیه با هم باشند. خواست چیزی بگوید، اما دستش را گرفتم، با نگاه معصومانه گفتم: ـ خب، بیا… قبول کرد و به رضوان زنگ زد که عطیه پیش او بماند هوای بیرون سرد بود، اما گرمایی عجیب در سینه‌ام می‌دوید. عمر چند قدم جلوتر از ما راه می‌رفت. قد بلندش، شانه‌های افتاده‌اش و سکوتش بیشتر از هر حرفی فریاد می‌زد که حالش خوب نیست. ـ شما دو نفر امروز خیلی عجیب استین. چیزی نگفتم. بعضی حس‌ها توضیح ندارند، فقط سنگینی می‌کنند. جز دل من. نشستیم. عمر مقابلم نشست. نگاهش را از من نمی‌گرفت، اما چیزی هم نمی‌گفت. این سکوت، بدترین نوع حرف‌زدن بود. فهمیدم… تنها شدیم. عمر نفس عمیقی کشید و گفت: ـ بهار… چرا فرار می‌کنی؟
47
18
نگاهش کردم. چشمانش خسته بود، اما هنوز پر از امید… همان امیدی که می‌ترسیدم خردش کنم. ـ عمر، بعضی زخم‌ها با عشق هم خوب نمی‌شود. چند لحظه ساکت ماند. بعد آرام گفت: ـ من نیامده‌ام زخمت را خوب کنم… آمده‌ام کنارت بنشینم، حتی اگر تا آخر عمرت درد داشته باشی. گلویی که می‌سوخت، صدایی که می‌لرزید… ـ تو نمی‌دانی من از چی می‌ترسم. ـ می‌دانم. و این «می‌دانم» اشکم را شکست. گفت: ـ می‌ترسی دوباره اعتماد کنی، می‌ترسی دوباره خودت را گم کنی، می‌ترسی که اگر یک‌بار دیگر اشتباه کنی، دیگر خودت را نبخشی. سرم را پایین انداختم. ـ من شانزده‌ساله بودم، عمر… هنوز هم بعضی شب‌ها همان دختر می‌شوم. دستش را جلو آورد، اما قبل از لمس مکث کرد. ـ اگر اجازه بدهی… سرم را به نشانه‌ی رضایت تکان دادم. دستش را روی انگشتانم گذاشت. نه فشار، نه مالکیت… فقط حضور. ـ من عجله ندارم، بهار. حتی اگر آخرش نرسی… حتی اگر روزی بروی و من فقط یک فصل از زندگیت باشم. با صدایی شکسته گفتم: ـ چرا این‌قدر خوب حرف می‌زنی که آدم دلش می‌خواهد باور کند؟ لبخند غمگینی زد: ـ چون حقیقت، همیشه آرام حرف می‌زند. آن روز، من به عمر «بله» نگفتم… اما برای اولین بار، به خودم دروغ هم نگفتم. و فهمیدم گاهی عشق، رسیدن نیست… فقط نترسیدن از ایستادن کنار کسی‌ست که منتظر می‌ماند
49
19
آخرین اشتباه قسمت: شانزدهم نویسنده: سودابه محمودی ادامه 🤍 خانه‌ای که مهربانی مادرم، شوخی‌های رضوان و خنده‌های پدرم سرمای زمستان را از یاد می‌برد. پدرم کنار بخاری نشسته بود و از بوی غذا فهمیدم مادرم در آشپزخانه است. رفتم کمکش کنم؛ مصروف پاک‌کردن برنج بود. از پشت، دست‌هایم را دور کمرش حلقه کردم و گفتم: ـ سلام به مادر جانِ گلم. با لبخند همیشگی‌اش گفت: ـ بس دیگه جان مادر. حلقه‌ی دست‌هایم را محکم‌تر کردم: ـ مادر جانم، مادر زیبایم، شکر که هستی… روشنی زندگی مایی. مادرم با لبخندی که عشق از آن می‌بارید گفت: ـ هله، به‌جای این حرف‌ها کمکم کو. گفتم چشم. با هم قابلی‌پلو آماده کردیم. رضوان عاشق قابلی‌پلو بود. وقتی فهمید، ده دقیقه پیش‌تر دست‌هایش را شست و منتظر غذا ماند. با شوخی‌های رضوان، غذا صرف شد. بعد از شستن ظرف‌ها، چای و میوه‌ی خشک آوردم. رضوان که می‌خواست اذیتم کند، گفت: ـ مادر، دخترت امروز کمی مهربان نشده؟ منتظر جواب مادرم بودم، اما دیدم در فکر فرو رفته. نگران شدم: ـ مادر، چیزی شده؟ گفت: ـ نخیر دخترم، چیزی نیست. خواستم فضا را عوض کنم: ـ مادر، کی می‌ری خانه‌ی عطیه‌شان؟ ـ نمی‌دانم، با عمه‌ات و خاله‌هایت صحبت کنم، بعد می‌رویم. تو به عطیه چیزی گفتی؟ ـ نخیر مادر، چی بگویم؟ ـ اگر می‌گویی، بگو خود را آماده بگیرد. ـ درست است، می‌گویم. پدر و مادرم رفتند بخوابند. من و رضوان تنها شدیم. رضوان آهسته گفت: ـ بهااااررر… ـ چی؟ کنارم نشست و با نگاه معصومانه گفت: ـ میشه کمکم کنی؟ 🤗 ـ در چی لحاظ؟ 🧐 ـ می‌خواهم پیش از خواستگاری، به عطیه بگویم چقدر دوستش دارم. لبخند زدم: ـ خب، برو ببرش بیرون. ـ آفرین! اگر نمی‌گفتی نمی‌دانستم چطور از خانه بیرونش کنم. بعد مکث کرد: ـ یک خواهش دیگر هم دارم… ـ بگووو 🫵 ـ میشه عمر را هم سرگرم کنی؟ ـ چی؟ 😳 ـ نه، اصلأ! با مظلوم‌نمایی گفت: ـ اگر پلانم خراب شود، ناراحت می‌شوم 🥺 نفس عمیق کشیدم: ـ باشه رضوان. ـ آخ جون 🥹 واقعاً اولین بار بود رضوان را آن‌قدر خوشحال می‌دیدم. رفتم اتاقم و خودم را روی تخت انداختم. فکر حرف‌های عمر رهایم نمی‌کرد. راستش را بخواهم، دلتنگش شده بودم؛ دلتنگی‌ای که به زبان نمی‌آمد. تمام وجودم دلتنگش بود. یاد دیالوگی از شهرزاد افتادم: «دلم برایش تنگ نشده… تشنه‌ی دیدنش‌ام؛ همین‌قدر سخت و عمیق.» از آن شب مهمانی، نه خانه‌ی عطیه رفته بودم و نه عمر را دیده بودم. مثل دیوانه‌ها وابسته‌اش شده بودم. نمی‌دانم چه کرد که این‌گونه دلم را با خودش برد. با یاد عمر خوابم برد. صبح، به رضوان گفتم آماده شود؛ من دنبال عطیه می‌روم. دلم برای عمر پر می‌زد… می‌خواستم هرچه زودتر ببینمش. با پاهای لرزان رفتم خانه‌ی عمرشان. توان تق‌تق نداشتم، اما به‌خاطر رضوان مجبور بودم. دعا می‌کردم عمر دروازه را باز نکند، اما از بخت بدم خودش باز کرد. عمرِ سابق نبود. موهای ژولیده، چهره‌ی خسته و شکسته… با صدایی که انگار از ته چاه می‌آمد گفت: ـ سلام. آهسته سلام کردم: ـ عمر، خوبی؟ این چه وضعی است؟ لبخند زد؛ همان لبخندی که هزار دختر را عاشق می‌کرد. گفت: ـ یک دختر تاریک است که مرا عاشق خود کرده. لبخند تلخی زدم: ـ اگر جواب مثبت نداد چی؟ ـ می‌میرم. دلم لرزید. بحث را عوض کردم: ـ دنبال عطیه آمده‌ام، صداش کو؟ نزدیک‌تر شد: ـ کجا می‌روید؟ ـ چکر. ـ با کی؟ 🤨 ـ با بچه‌خاله‌ات. ـ اصلأ شوخی بامزه نبود. بلند صدا زدم: ـ عطیه… عطییییبه، زود بیا! صداش آمد: «آمدم.» عمر گفت: ـ من هم می‌آیم. هم‌زمان من و عطیه گفتیم: ـ تو کجا؟ به هم نگاه کردیم و خندیدیم. عمر گفت: ـ منتظرتان هستم. نگران شدم؛ پلان رضوان خراب می‌شد. به عطیه گفتم: ـ چرا این‌قدر عجیب رفتار می‌کند؟ عطیه با لبخند گفت: ـ چون عاشق است 🥰 نگاهش کردم: ـ تو می‌دانستی عمر مرا دوست دارد، اما نگفتی. من هم ازت انتقام می‌گیرم. خندید: ـ برو بابا… از چی انتقام؟ ـ باز می‌بینی… بریم. هوای بیرون سرد بود، اما گرمایی عجیب در سینه‌ام می‌دوید. عمر چند قدم جلوتر از ما راه می‌رفت. قد بلندش، شانه‌های افتاده‌اش و سکوتش بیشتر از هر حرفی فریاد می‌زد که حالش خوب نیست. ـ شما دو نفر امروز خیلی عجیب استین. چیزی نگفتم. بعضی حس‌ها توضیح ندارند، فقط سنگینی می‌کنند. جز دل من. نشستیم. عمر مقابلم نشست. نگاهش را از من نمی‌گرفت، اما چیزی هم نمی‌گفت. این سکوت، بدترین نوع حرف‌زدن بود. فهمیدم… تنها شدیم. عمر نفس عمیقی کشید و گفت: ـ بهار… چرا فرار می‌کنی؟ دست‌هایم را مشت کردم. ـ من فرار نمی‌کنم. ـ می‌کنی. از من، از خودت، از احساست.
67
20
رمان: آخرین اشتباه قسمت: پانزدهم نویسنده: سودابه محمودی ادامه 🤍 نگاهش را به چشمانم دوخت و گفت: ـ فقط یک چیز را بدان، بهار… من تو را به زور نمی‌خواهم. من تو را با دل، با رضایت، با لبخندت می‌خواهم. تا ابد منتظرم… هر وقت که آماده بودی، هر وقت که جواب مثبت دادی. با رفتن عمر، حس کردم صدای قلبم بلندتر از هر زمان دیگری در گوشم می‌تپد. هم خوشحال بودم که عمر دوستم دارد و هم خاطرات تلخ گذشته مثل خنجر در ذهنم می‌چرخید. چند لحظه همان‌جا ایستاده بودم، مات و مبهوت، خیره به جایی که تا چند ثانیه پیش عمر ایستاده بود. حرف‌هایش با همان صدا، با همان نگاه لرزان، مدام در ذهنم تکرار می‌شد. به سختی از زمین بلند شدم. دستانم را میان دامن چادرم قفل کردم. نمی‌فهمیدم این همه احساس درونم چیست… ترس؟ دلسوزی؟ یا حسی عجیب که حتی نامی نداشت؟ چند روز از آن شب گذشت؛ روزهایی سخت… نه خواب داشتم و نه آرامش. اما دل کندن از لبخند مظلومش، از نگاه پرامیدش، آسان نبود. هر بار که می‌خواستم چیزی بگویم، بغض گلویم را می‌گرفت؛ صدا در سینه‌ام خاموش می‌شد. در اتاق نشسته بودم، بیکار، نگاهم به کلکین خورد؛ باران می‌بارید. از کودکی عاشق باران بودم، حس آرامش می‌داد. در میان صدای قطره‌ها و موسیقی باران غرق شده بودم که مادرم آهسته آمد، دستی به شانه‌ام زد و گفت: ـ جانِ مادر، خوب هستی؟ چرا این‌قدر لاغر و خسته معلوم می‌شوی؟ لبخند تلخی زدم: ـ خوبم، مادر… مادرم آهی کشید و گفت: ـ ها دخترم… گفتم: ـ مادر، رضوان آمده؟ گفت: ـ بلی، چند دقیقه پیش، در اتاق خودش است. خواستم بروم پیشش که مادرم گفت: ـ بهار، فردا محفل نمی‌روی؟ ـ اووووف مادر، محفل چی… نمی‌روم. ـ بد است دخترم، برشنا زنگ زده، گفته تو هم بیایی. عطیه هم هست، دق نمی‌آوری. ـ درست است مادر… می‌روم 😕 ـ آفرین. از اتاق بیرون شدم و طرف اتاق رضوان رفتم. تق‌تق کردم، سرم را داخل بردم؛ دیدم مصروف موبایل است. سرش را بلند کرد. گفتم: ـ لالا، وقت داری؟ با لبخند گفت: ـ البته! پرنسس، برای تو همیشه وقت دارم. ـ رضوان، مثل اشتک‌ها حرف نزن. مه طفل نیستم که پرنسس می‌گویی! خندید و گفت: ـ پیش مه، تو هنوز هم خورد استی. نشستم و گفتم: ـ خوب، بگذاریم… تو درباره عطیه حرفی داری که نگفتی؟ ـ مثل چی؟ ـ مثل این‌که… تو عطیه را دوست داری. رنگ از رویش پرید: ـ به تو کی گفته؟ لبخند زدم: ـ یعنی حس مه راست است؟ رضوان، مه خواهرت استم، چرا به مه نگفتی؟ آهسته گفت: ـ ترسیدم… سرم را روی زانویش گذاشتم و گفتم: احساسات‌مان را پنهان می‌کنیم، اما یادمان می‌رود که چشمان‌مان حرف می‌زنند… بعضی وقت‌ها ضربان قلب کند می‌شود؛ دقیقاً همان وقت‌هایی که انسان در تردید می‌ماند: بایستد یا به تپش ادامه دهد. قلب مثل شیشه الماس است؛ اگر یک‌بار خراش بردارد، تا آخر عمر دنیا را از همان ترک نگاه می‌کند. سرم را بلند کردم و گفتم: ـ رضوانک، اگر دوست مه را ناراحت کنی، با مه طرف هستی 🤨 خندید: ـ کی گفته؟ وقت عروسی که کردیم، باز حساب می‌کنم 😜 ـ خو مه مرده باشم که سر عطیه دست بلند کنی! هر دو خندیدیم. می‌دانستم رضوان واقعاً عطیه را دوست دارد و خوشبخت هم می‌شود. از ته دل برای‌شان دعا کردم. شانه‌های رضوان امن‌ترین جای دنیا بود. چقدر خوشبخت بودم که او را داشتم؛ بهترین مرد و بزرگ‌ترین حامی زندگی‌ام. خواستم بروم که گفت: ـ بهار، تو فقط خواهرم نیستی؛ نیمه وجودمی. ذره‌ای ناراحتی تو، قلبم را آتش می‌زند… می‌دانی؟ چشمانم پر از اشک شد. گفتم: ـ می‌فهمم رضوان… تو باارزش‌ترین دارایی من هستی. از اتاق بیرون شدم. دیر شده بود. عمر را ندیدم… راستش دلم خیلی تنگش بود، نمی‌دانم چرا، اما حسی عجیب داشتم. نمی‌دانم عشق مردی باشم که در دنیای دیگری زندگی می‌کند یا نه… همه ما در دنیای خودمان زندگی می‌کنیم؛ اما اگر به آسمان پرستاره نگاه کنی، می‌بینی تمام دنیاهای جدا، آن بالا به هم می‌پیوندند تا کهکشان‌ها، منظومه‌ها و راه شیری ساخته شوند… به عطیه زنگ زدم که برویم بیرون کمی قدم بزنیم؛ دق کرده بودم. او هم قبول کرد.
72