en
Feedback
کلبه رمان سرا

کلبه رمان سرا

Open in Telegram

سلام به چینل خود تان خوش آمدید شما میتوانید در این چینل کتاب های داستانی و رمان های افغانی دانلود و مطالعه خواهد کرد،شما نیز اگر از چینل خوش تان آمد دوست های تان ره دعوت کنید

Show more
1 552
Subscribers
-324 hours
-107 days
+630 days
Posts Archive
آخرین پرتوِ انوار، جایی‌ست که گاهی از دلِ گرفته‌ام می‌نویسم، و گاهی از رنج! ولی هرگز نمی‌گذارم اندوه حرفِ آخر داستان باشد؛ چون باورمندم در تاریک‌ترین شب‌ها امید باقی‌ست...(: ♡ کانال واتساپ احرار ماندگار 🤍 Follow the آخـریـن پـرتـوِ انـوار ♡(: channel on WhatsApp: https://whatsapp.com/channel/0029Vb8AAsBAInPoITzBvI2B

(تو هیچ مشکل نداری فقط خودت برای من کفایت میکنی بر پهلویم روی مبل نشست و بطرف خود کشیدم که بروی تنش خم شدم (دگر نام از ازدواج دوباره مه ببری از خود گله کنی حریر خانم با شیطنت گفتم (مثلا چی میکنی ؟ نگاه عمیق بطرفم انداخت و سرش را برگردنم خم کرد و چک گرفت که جیغم بر هوا رسید (آخ ابرارررر خنده کنان سرش را روی سینه ام گذاشت و گفت (ازین هم بدتر چشمانم را در حدقه چرخاندم که دوباره صدایش بر گوشم پیچید (تمام زن های دنیا را که برایم بیارند فقط بر یک ناز کردنت نمیتم قند بر دلم آب میشد که اینقدر دوستم داشت مگر در دنیا چی بود عزیز تر برای من جز داشتن او نمیتوانستم مجبورش کنم چون او نمیخواست کسی دگری بر زندگی اش بیاید " [[ انروز ابرار برایم درباره احمد گفت که برایش ۱۵ سال حبس مقرر شده و خبری ام از فامیل بی احساس و سنگ دلم که به امریکا مهاجرت کردن البته حیات برایشان درخواست مهاجرت داده انها را نزد خود خاستند لحظه ی حس غم داشتم ازین که حتی برای آخرین بار دلشان برای دیدنم نلرزید اما ابرار نمیگذاشت بیشتر ازین جگرخونی کنم و با شوخی هایش کوشش بر خوش کردن من داشت " __ تقریبا دو روز بعد از آن روز با ادی جان برای گرفتن لفظ از خانه رعنای شان رفتیم یک روز پیش با ابرار خرید رفته برای خود یک پنجابی فیشنی و زیبا گرفتم روز زیبا ی بود گل را گرفته دوباره خانه امدیم مرد و زن زیاد امده بودن و مهمان ها حتی از میدان وردک ام امده بودند __ چند روز بعد از آن روز با خاله گلثوم غذا اماده کرده منتظر ابرار بودیم امروز کمی دیر کرده بود و من را بتشویش میساخت بعد از انروز دگر اصلا موضوع طفل و ازدواجش را پیش نکردم چون از قهر و غضب کردنش میترسیدم " با صدای زنگ در به خود امده در را باز کردم اما با چیزی که دیدم نفس در سینه ام حبس شد ابرار با لبخند زیبای بطرفم میدید تا واکنش مرا بیبیند " عجیب بود که با من حتی مشوره ام نکرده بود در دستش یک طفل نوزاد در روی دوشک بود که صورت سفید و شیرینش و غرق خابش برایم خود نمایی میکرد " ابرار داخل خانه امد و طفل را بطرفم گرفت ربانم بند امده بود و با صدای اسم ابرار را زمزمه کردم (اب ابرار این طفل.. ؟ (طفل ما است حریرم برای تو هدیه اش اوردیم خاله گلثوم م به جم ما پیوست نمیدانستم خوشحال باشم یا غمگین اما وقتی او طفل معصوم را در آغوش گرفتم انگار آفتاب بعد سال ها بروی قلبم تابید " لبخند مملو از اشک زده دستانم را به. گردن ابرار حلقه کردم ( ت تشکر ا ابرار (خاهش میکنم حریرم بخاطر این را برایت نگفتم که مخالفت نکنی اما ازین پس ای پسر زیبا اولاد ما است مادرش سر زایمان اش فوت شده و پدرش که وضعیت اقتصاد خوبی نداشته اورا در پرورش گاه گذاشته من اورا خریدم و ازین پس با ما حلال است " خوشحال بودم ازین که مردی چون ابرار را در زندگی و در کنار خود دارم چون به فکر همه چیز بود و اصلا نارحتی مرا دیده نمیتوانست آن کس که تورا دارد از عیش چی کم دارد و ان کس که تورا بیند ای یار چی غم دارد اسم پسرم را تابش گذاشتیم و محفل زیبای برایش به عنوان نام گذاری برگذار کردیم ]] دگر ابرار و پسرش تمام زندگی من و من تمام زندگی انها بودم " و با هم دنیای کوچک و زیبای را برای هم ساخته بودیم گر چی تمام عمر دگر نمیتوانستم صاحب طفل دکری شوم اما با وجود تابش درد داغ طفلم و ناامیدی های خودم همه و همه بر خاک یکسان میشد این بود داستان عشق من که از کجا به کجا انجامید " و پایان خوشی نصیبم شد " پایان داستان آتش عشق تشکر ازلایک و حمایت تان

آتش عشق قسمت: بیست و هشت قسمت آخر نویسنده : سما ابراهیمی ناشر سهراب حریر __ مادرش و رعنا بیحد از رفتن مان خوش شدن و طبق تصورم به اندازه فامیل من واکنش وحشتناک نشان ندادن و مادر رعنا گفت با پدرش صحبت کرده برایمان احوال میدهد رعنا خوش حال بنظر میرسید چون شاید د این مدت به اسحاق دل باخته بود " چقدر از خوشی او خوشحال میشدم حس اینکه به آن که دوست داشتی برسی بیحد خوشایند و زیباست با اینکه با رعنا اندکی درد هایم را فراموش کردم __ اما باز هم فکرم بطرف حرف های صبح ابرار و هم واکنش اش درباره امدنم بر اینجا نگرانم میساخت " ساعت ۵ عصر بود که بطرف خانه حرکت کردیم ادی جان خانه خود رفت و من در مقابل بلاک مان پیاده شدم از همین حالا ترس چون خره بر تنم افتاده بود در را با کلید باز کردم اما به محض داخل شدم ]] با چهره غضب ناک ابرار رو در رو شدم و آب دهنم را پر صدا قورت دادم و آرام سلام زمزمه کردم اصلا جواب سلامم را نداد و با چشمان به خون نشسته اش درحال که زیاد کوشش بر فروکش کردن خشم ش داشت گفت (حالا دگر برای بیرون رفتنم اجازه نمیگیری ؟ (م من با .. (از چوقت به این طرف انقدر سر در خود شدی حریر نمیتوانستی برایم زنگ بزنی هاا ؟ (اب ابرار من ف با .. (بس است معلوم نیست کجا رفته بودی و حال میخاهی دروغ سر هم کنی اشک بر چشمانم حلقه زد و گفتم (م من چوقت در وغ گفتیم ابرار ؟ با خشم که داشت گلدان روی میز را با عربده به دیوار کوبید " که دستانم را بر گوش هایم مانده جیغ زدم نفس بر سینه ام حبس شده بود هرگز همچین چهره ابرار را ندیده بودم نفس نفس میزد و از خشم رگ های دستش برجسته میشدند (ابر ابرار چرا اتو میکنی حداقل به حرفم گوش کو (نمیخاهیم چیزی بشنوم بطرف بالکن رفته در را پشت سرش بست اشک از چشمانم جاری شد انگار هرگز تمامی نداشت غم های دنیا برای من " با همان اشک چشم و دل پر خونم بطرف شیشه های شکسته گل دان رفتم و کوشش بر جم کردنش شان داشتم که ندانستم چی شد و سوزش بدی بر کف دستم حس کردم و صورتم از درد اش جم شد " چندی نگذشت که خون ازش جاری شد و شیشه ها ره بروی فرش رها کرده دستم را محکم گرفته بروی مبل نشستم همان لحظه در بالکن باز شد و قد ابرار به چهار چوب ان نمابان _ میخاست چیزی بگوید اما وقتی چشمش بر دستم افتاد حرف در دهنش استاد و با قدم های بلند بسمت من اامد (ح حریر چ چیشده دستت ؟ دستش را پس زده بد بد بطرفش دیدم فهمید قهر استم " با دست موهایش را چنگ زده بطرف اشپزخانه رفت و از انجا بنداژ و پنبه با دستمال کاغدی اورد در مقابلم نشست و بر خلاف میل من دستم را بردست گرفته محکم دستمال را بر سر زخمم گرفت که آخ ام بلندشد (چرا با خودت اینطور میکنی ها ؟ (رها کو دستم را ابرارهمش تقصیر توست نگاهش غمگین بود و خوب میدانستم پشیمان است ازین همه قیافه گرفتن و ناراحت کردن من دستم را با ارامی بست تا زخمش زود تر خوب شود و با صدای آرامی گفت (م مه معذرت میخاهیم (ضرور نیست (چرا ضرور نیست اصلا چرا به مه یک زنگ نزدی حریر ؟ (اولا که تو با من قهر بودی رفتار صبحت اصلا خوب نبود دوم من جای بدی نرفتم با ادی جانت بودم میتوانی برایش زنگ بزنی و بپرسی متحجب نگاهم کرد و گفت (با ادی جان کجا رفته بودی ؟ (به خانه رعنای شان برای اسحاق رعنا را خواستگاری میکنند لبخند بر لبش نشست و گفت (ای بلا این بلاخره کارش را کرد با تحجب بطرفش دیدم و گفتم ( چطو یعنی؟ (میفهمی د این سه روز خود را مریض انداخته تا مادرش برایش رعنا را خوستگاری کند لبخند بر لبم نشست و گفتم (چقدر جالب عجیب بوداین مردم برای بدست اوردن یار خود چی کار های میکردند _ " ان از ابرار که چه روز های را نشانم داد تا بدستم اورد و این هم از اسحاق " بطرف لبخندم دیده گفت (میفهمی وقتی میخندی تمام درد هایم را فراموش میکنم حریر با تحجب بطرفش دیدم که سرش را نزدیک صورتم اورده و گفت (چطور میخاهی مرا از خودت دور کنی حریر چرا حقدر ظلم میکنی ؟ چشمانم را بر زمین دوختم از حرف هایش دل ام بر حلقم میرسید و کاملا زیر تاثیرش میرفتم " اصلا با ان ابرار چند لحظه پیش شباهت نداشت و نرم و ملایم حرف میزد ( بنظرت بدون تو یک روز هم دوام اورده میتوانم (ابرار من بخاطر خودت میگویم (مه نمیخاهیم فقط طفلی ره میخاهیم که از تو باشد وقتی مادرش تو نباشی او طفل ره چی کنم حریر اهی عمیق گرفته و گفتم (چرا درک نمیکنی ابرار مشکل از مه است نه از تو

ادی جان به فکر رفته و سری تکان داد و گفت (خانه شان را دیدی بنظرت جواب مثبت میتم ها ادی جان در دوره مجردی یک دوبار رفته بودم بنظر مه ها چون از رابطه پدر رعنا با حکومت و طالبان خوبست (پس بیا اماده شو برویم (حالی (ها دخترم برخیز مگر تو نمیخوایی اسحاق م مثل ابرار خانه دار و زن دار شود (چرا نمیخاهم ادی جان اسحاق مثل برادر است برم اما ادی جان ابراررر خبر ندارد (برایش زنگ بزن __ به فکر رفتم اگر زنگ میزدم جواب میداد ؟ و از طرفی بروی ادی جان هم چیزی گفته نمیتوانستم پس دل به دریا زده به امید اینکه تا ما بیایم ام ابرار نیامده رفتم و اماده شدم و با ادی جان بطرف خانه رعنای شان حرکت کردیم ...برای ادامه داستان لایک کنید

و اشک بر چشمانم حلقه زد _ کاش کمی بیشتر میماند چی زود داغ اش بردلم گذاشت خداوند چی زود حس مادر شدن را از من گرفت آن هم برای همیشه __ در انعکاس آینه نگاهم دوباره به ابرار کشیده شد او چی گناهی داشت ؟ من نتوانستم از طفلش محافظت کنم گر چی خیلی سینه سپر کردم اما نشد گناه او چیبود که بخاطر مشکل من از پدر شدن محروم میشد _ نخیر من هرگز نباید همچین اجازه ی را میدادم گر چی برای خودمم اسان نبود " اما نمیتوانستم این قدر خود خواه باشم اشک هایم را با سر انگشت پاک کرده از اوطاق خارج شدم خاله گلثوم خانه اش رفته بود چون امروز جمعه بود _ برای صبحانه همه چیز اماده کردم و روی میز چیکیدم که درب اوطاق باز شده ابرار داخل امد نگاه به سفره انداخت و سوتی کشید لبخند زدم و گفتم (صبحت بخیر ابرارم بیا صبحانه اماده است (صبح توام بخیر بانوی زیبا دست گلت درد نکند در حال خوردن صبحانه بودیم و بر دل حرف های را که باید ابرار بگویم را تجزیه میکردم و کنار هم میچیدم نمیدانستم از کجا شروع کنم اما بلاخره این اتفاق بود که باید میفتاد تا دلم اندکی ارام گیرد _ لبانم را با زبان نم کرده و ارام صدایش زدم در حال که سرش به بشقابش خم بود و برایش لقمع میگرفت به جوابم گفت (جااانم (امم ر راستش مه میخ ایم دوبا ر ه ع عروسی کنی دست هایش متوقف شد و نگاه متحجب اش را بر صورتم دوخت لقمه از دستش افتاد و تمام اعجزای صورتم را برسی میکرد که شاید شوخی کنم اما در حال نمیشد شوخی کرد " ارام گفت (چی (م من نمیخاه یم بخاطر خود تو تو را از پدر شدن محروم کنم چشمانش را در حدقه چرخاند مشت محکمی بر روی میز خاباند و با غضب از جایش بلند شد (چی گفتی میری تو حریر اصلا تصورش را نمیکردم انقدر اعصبانی شود اشک بر چشمانم حلقه زد و خود را لعنت و نفرین میکردم برویم خم شد و دستش را در مقایلم گرفت و گفت (حرف که میزنی گوش هایت م مشنود کی از تو طفل خواستع اصلا چی معنی میته کوشش داشتم مانع خشم اش شوم از جایم بلند شده بازو اش را بر دست گرفتم و گفتم (ا ابرار ارا ... (بس است بار آخرت باشه همچین پیشنهاد برم میتی حریر با قدم های بلند از خانه بیرون شد و دروازه را چنان به هم کوبید که شانا هایم از ترس بلند پرید بغضم با صدای بدی شکست و سرم را روی میز اشپزخانه گذاشته هق هق گریه میکردم ابرار درکم نمیکرد اما خیلی عذاب وجدان داشتم مه اوره دوست داشتم و نارحتیش را دیده نمیتوانستم ساعت ها گذشت و از ابرار همچنان خبری نبود در خانه تنها بودم و از بیکاری به در و دیوار خانع نگاه میکردم چی میتوانستم بکنم ؟ چرقم راضیش میکردم.؟ برای خودمم اسان نبود اورا با یکی دگر تقسیم کردن اما چاره ی دگر هم نداشتم _ به گل ها آب دادم برای چاشت غذا پختم تلویزیون دیدم کتاب خاندم اما انگار روز اصلا نمیگذشت " دلم برای مادرم تنگ شده بود میخواستم تنگ در آغوشش بگیرم میخاستم ففط به اغوش او پناه ببرم از این هما مشکلات واقعا کم اورده بودم تقریبا ساعت سه عصر بود و از فرط بیکاری بروی مبل سر مانده بودم تا خابمم ببره که زنگ در به صدا درامد از جایم بلند شده دستی بر موها و صورتم کشیدم از دوربین نگاه کردم ادی جان بود لبخند بر لبم نشست و در را گشودم دستانم را بر گردنش حلقه کرده دست و صورتش را بوسیدم _ این زن با مهربانی هایش جای وسیع در قلبم باز کرده بود به اندازه مادرم دوستش داشتم (خوبستی لوری (خوش امدی ادی جان تشکر خودت خوبستی داخل امد و نگاهی به خانه انداخت و دلخوری گفت (تنها استی ؟ (امم ها (مگر امروز جمعه نیست پس ابرار چرا خانه نیست (ک کار داشت رفت بفرما بشین ادی جان برایت چای بیارم داخل اشپزخانه رفته و برایش چای با میوه خشک اورده در مقابلش گذاشتم تشکری کرد و گفت (چطورستی دخترم تو خو ازما احوالی نمیگیری من خواستم پیشت بیایم لبخند بر مهربانیش زده و گفتم (امروز قرار بود با ابرار چاشت خانه تان بیایم اما برش کار پیش شد و رفت (درست است دخترم قدمت روی چشم هایم راستی حریر جان (چشمتان بی بلا ادی جان جانم (این دوستت که است رعنا __ لبخند بر لبم نشست و فهمیدم گپ از چی قرار است چون یک دو سه بار متوجه نگاه های خیره رعنا و اسحاق به هم دگه شده بودم (ها ها ادی جان (میخاستم برای اسحاق خاستگاری برم گفت ازو دختر خوشش امده لبخندم پررنگ تر شد و گفتم (هههه راستی چقدر خوب بخدا (دختر خوبی است چقدر مشناسیش دخترم ؟ (ادی جان شما خودتان ام مادرش را در عروسی و ختم ما دیدن فامیل خوب استن رعنا یک دختر است و دو بیادر دارد که در خارج درس میخوانند در دوره پهنتون اشنا شدیم و تا حال با هم دوست استیم

همیش بر نقطه نامعلوم خیره میشد و بعضی شب ها حتی در خاب کابوس میدید و میترسید " و فقط خدا میفهمید دل من با دیدن آن حالش چی میکشید __ انقدر این روز ها سخت میگذشت که اصلا درد های خود را فراموش میکردم " بعد ازین که از شفاخانه امدیم نه من حرفی زدم نه او نمیخواستم بیشتر ازین جگرش را خون کنم و بیشتر سکوت میکردم ادی جان و خاله گلثوم زیاد به او میرسیدن اما بین من و او فاصله افتاده بود _ و برای اینکه معذب نباشد زیاد با کار او کاری نداشتم __ تازه از وظیفه برگشته بودم خسته و زله بودم و دلم فقط بر آغوش کشیدن حریر را میخاست خاله گلثوم. (خوش امدی قومندان صایب خسته نباشید (سلام و علیکم خاله جان خوش باشی کجاست حریر در بالکن است برایش چای بوردم (درست است تشکر بطرف بالکن رفتم و چشمم بدنبال حریر میگشت که در گوشه ای کتاره استاده و به بیرون نگاه میکند معلوم میشد حتی از همین فاصله که فکر اش هنوز درگیر است " با قدم های آرام نزدیکش رفته و از پشت تن ظریف اش را در آغوش کشیدم هینی گفت و شانه هایش بلند پرید بوسه عمیق بر گردنش کاشتم و با دلخوری گفتم (دگر به استقبال شوهرت نمیایی ؟ با سر انگشت اش اشک چشمش را پاک کرده نیم رخش را بطرف من کرد و نگاهم کرد (چوقت امدی ؟ (هیچ برت مهم نیستم حریر حتی متوجه امدنم نمیشی ؟ (چرا اتو میگویی این حرف ها از کجا شد ؟ حلقه دستانم را تنگ تر کرده و دوباره بوسیدمش و نفس عمیق که مملو از عطر خوش او بود گرفتم آب دهنش را پر صدا قورت داد و لبش را میان دندان فشرد و با صدای بغض داری گفت (نکن ابراررر میخاست ازم فاصله بگیرد اما این بار دستش را کشیدم " که در آغوشم پرت شد ( خودت میدانی حال خوبی ندارم چرا اذیتم میکنی لبخند زده و گفتم (چون دلتنگت استم (ابرارر (جانم چشمانش را بر زمین دوخته بود و در حال که با هر دوستش با دکمه های پیراهنم بازی میکرد گفت (ی یعنی مم من دگر مادر شده نمیتوانم ؟ دلم بر زمین ریخت و بوسه بر جبین اش کاشتم (این حرف ها از کجا شد حریر چرا این همه خودت را نگران میکنی ؟ چشمانم مملو از اشکش را بر چشمانم دوخت و گفت (حقیقت تلخ است اصلا خود را بخشیده نمیتوانم و اشک هایش جاری شد با دست زنخش را گرفته سرش را بالا کردم و گفتم (چی میگی حریر ؟ (م من از طف طفلت محافظت کرده نتوانستم دلم آتش گرفت و اشک بر چشمانم حلقه زد سرش را بر روی سینه ام گذاشتم و بوسه ی بر روی موهایش کاشتم ( فدایت شوم حریر چرا اتو میکنی او طفل معصوم قسمتش در دنیا نبود چرا خودت را مقصر میدانی عزیزم هق هق میکرد و سرش را روی سینه ام گذاشته بود هنوز داغ طفلش را فراموش نمیکرد " و ازین که داکتر برایش گفته بود دگر مادر نمیتواند شود یک درد اش دو درد میشد __ دلم بر حالش کباب بود و انگار با هر قطره اشکش خون دل من میچکید میخاستم حال و هوایش را کمی عوض کنم سرش را بلند کرده اشک هایش را با سر انگشتانم پاک کرده و گفتم (بیبین حرف را میپیچانی با تحجب بطرفم دید که بوسه از لبان لعل مانند اش گرفتم و گفتم (تا گفتم دلتنگت استم خوده به کوچه حسن چپ زدی لبخند زد و گفت (ابرارر بس کو بوسه عمیق و خیس بر گودی گردنش کاشتم که تنش را در آغوشم جم کرد (بریم داخل اهمم ؟ نگاهش را بر چشمانم دوخت و گفت (هوا خوب است چشمکی زدم و گفتم (کمی به شوهرت نمیرسی ؟ با مشت بر سینه ام کوبید و تا میخاست چیزی بگوید خاله گلثوم دروازه ی بالکن را تک تک کرد (م میبخشین م من برتان شربت اوردم قومندان صایب (خدا ببخشه خاله جان گیلاس از دست خاله گرفتم _ نظرم به صورت رنگ پریده حریر افتاد که از خجالت سرخ شده بود لبخند بر لبم نشست گوشه لبش را به دندان گرفته با تاسف سرش بطرفم تکان داد و داخل اوطاق رفت ... [۹/۱۱, ۱۳:۱۷] 💐: آتش عشق قسمت: بیست و هفت نویسنده: سما ناشر سهراب _ با نور آفتاب از پنجره که به صورتم میخورد چشمانم را گشودم نگاهم به صورت غرق خاب ابرار افتاد و سنگینی دستش را روی کمرم احساس میکردم [[ انقدر زیبا و معصوم خابیده بود که نتوانستم مانع خود شوم و بوسه گرم بر جبینش کاشتم از روی تخت بلند شده بطرف حمام رفته صورتم را شستم و دوباره به اوطاق برگشتم نگاهم به خودم در آینه افتاد __ انگار سی سال بیشتر از عمرم زندگی کرده بودم که انقدر اشفته و پژمرده بنظر میرسیدم صورتم هنوز زخمی بود و زیر چشمانم گودی های سیاه رنگ افتاد بود دستم را بروی شکمم گذاشتم

از درد از اشک از داغ با شنیدن خبر مرگ طفل یک ماه ام که تازه یک روز میشد از بوجود امدنش خبر دار شده بودم حس همان روزی را داشتم " که زبیر را از دست داده بودم حس کردم یک بار دگر شکستم خمیدم خزان شده زرد و زار گشتم ادی جان بوسه ی روی موهایم کاشت و گفت ( ابراررر گریه نکن مرد که گریه نمیکند قطره اشکی از چشمم چکید و گفتم ( دگرچقدر باید تاوان این زندگی را بدهم ادی جان " اسایش را آرام بر سنگ سفید رنگ زمین شفاخانه کوبید و با همان لحن و لحجه ی شیرینش گفت ( زندگی همین است برای بعضی ها چون من و تو خیلی سخت میگیرد اما خدارا شکر که ایمان داریم دل مان به خدای مان گرم است که همه خوبی و بدی از جانم اوست خداوند برت صبر دل بته ابرار جان راست میگفت شاید اگر ایمانی نداشتم تا حال خود را به دست خود از بین میبردم نه از ناتوانی از زیادی درد و رنج و داغ اما یاد گرفته بودم " حتی اگر روزگار عزیز ترین هایم را بگیرد بازم از راه خداوند بر نمیگشتم. ..... [۹/۱۱, ۱۳:۱۷] 💐: آتش عشق قسمت: بیست و شش نویسنده: سما ابراهیمی ناشر سهراب __ حریر بعد از بهوش امدنش بیحد گریه و بی تابی کرد در حدی که کاملا کنترولش را از دست داده خودش را با سیلی میزد داکتران دوباره برایش آرام بخش تزریق کردن تا غم از دست دادن طفلش را کمتر حس کند " اما مگر میشد ؟ حال خودمم خوب نبود و دلم خون گریه میکرد اما دگر با خود عهد کرده بودم بخاطر حریر خود را قوی جلو دهم داکتر مارا بر اوطاقش خاست تا معاینات حریر را نشانش بدهم ورق هارا با دقت بررسی کرد و بعد رو به من گفت : (قومندان صایب قبلا از خانم تان معاینات گرفتم اما برای اینکه مطمعین شوم خاستم دوباره معاینات انجام دهید (خب انشالله مشکل جدی نیست دگر ؟ داکتر کمی مکث کرد و گفت (چرا. مشکل خیلی جدی است ناگذیر استم بگویم امااا خانم تان دگر حمل گرفته نمیتواند لحظه ی حس کردم قلبم فرو ریخت که او ادامه داد (به خاطر ضربه های محکم ی که بر شکمش ان هم در هنگام حامله گی ضربه خورده دگر قادر بر حمل گرفتن نیست (خب خب اگر تدوای .. (از من میشنوید اصلا وقت تان را با تداوی هدر ندهید چون فایده ی ندارد یک طرف رحم اش کاملا از بین رفته چشمانم را بر زمین دوخته بعد از مکثی و لعنت کردن احمد زیر لب رو به داکتر گفتم (برای خودش گفتید (ما چیزی را از مریض پنهان نمیکنیم عصر قرار است مرخص شود اما زیاد متوجه خاب و خوارکش شوید دگر طاقت نداشتم انگار تمام هجم و وزن دنیا بروی سینه ام فرود امده بود __ نگاه بر اوطاق حریر انداختم و بعد اینکه فهمیدم خاب است از شفاخانه بطرف قومندانی بیرون شدم و مستقیم به اوطاق که احمد نامرد در ان حبس بود " دستانش را بر زنجیر بسته بودند سرش را بر شانه اش تکیه داده چشمانش را بسته بود حتی از چهره اش حالت تهوع میگرفتم " و از فکر اینکه او باعث این همه شده آتش میگرفتم [[ اگر قاتل بودم و کارم ادم کشتن بود و دراین کار تجربه داشتم تا حال میکشتمش اما افسوس که نمیتوانستم وجدانم اجازه نمیداد دستم را به خون یک انسان پست چون او الوده بسازم ]] به یکی از پولیس ها که زیر دست خودم بود اشاره‌کردم که سطل آب جوش را بر سرش بریزن به محض اینه اب بر سرش ریخت چیغ و دادش بلند شد و خود را محکم به زمین میکوبید __ و با دستانش زنجیر هارا مشت میکرد نگاهش که بر چهره من افتاد از تقلا کردنش دست برداشت و خود را استوار گرفت نزدیکش رفته سیلی محکم [[به گفته مردم عسکری بر گوشش خاباندم ( (کثافت بیغیرت فکر کردی دگر میگذارم نفس راحت بکشی ؟ (بس است من چی کار کردیم ف فقط انتقام .. نگذاشتم حرفش تکمیل شود و دوباره با مشت بردهنش کوبیدم که از دهنش خون امد (فکر کردم بعد از آن روز کی در بند من بودی تا به طلاق رضایت بتی ادم شده باشی اما نی قسمی که آدم ساختن تو کار اسانی نیست با لگد محکم بر دلش ضربه زده و گفتم‌ (مه انتقام طفلم را نمیگیرم چون شاید عمرش به دنیا نبود اما بخاطر دردی که به حریر دادی انقدر زجر کشت میکنم که از زندگی کردن پشیمان شوی " چاقو را از جیب ام کشیده زخم سطحی بروی گونه اش کاشتم که از درد صورتش جم شد نمیفهمیدم چرا اما فقط همین درد کشیدنش درد های دلم را دوا میکرد از قومندانی بیرون شده بطرف شفاخانه رفتم " عصر آن روز حریر از شفاخانه مرخص شد " اما نه آن حریر سابق خاموش درهم و ساکت بود و گویی فقط جسم اش مانده روحش جای دگری است ]

[۹/۱۱, ۱۳:۱۷] 💐: آتش عشق قسمت: بیست و پنج نویسنده :سما ابراهیمی نشر سهراب ابرار __ با لگد محکم به دروازه کوبیدم صبرم کاملا لبریز شده بود و فقط از خدای خود میخاستم به حریر ضرری نرسانده باشد وقتی چشمم به چهره کثیفش افتاد به قدم های بلند بطرفش رفته مشت محکمی بر صورتش خاباندم (بی غیرت بی ناموس " و این بار با سر زانویم بر شکمش ضربه زدم و داد زدم ( حریرررر کجاااست جواب بتی بی شرف با دست از گریبانش گرفته با تمام قدرت سیلی محکم به صورتش زدم که محکم بر زمین افتاد آن وقت ایکاش میدانستم چی بلای بر سر حریرم اورده _^ و با دست های خود زنده زنده دفن اش میکردم دوباره بطرفش حمله کرده [ از زمین بلندش کردم اما اینبار تا میخاستم ضربه ی بر او بکوبم چشمانم روی تن بی جان حریر ثابت ماند و دستم مشت شد بی رمق افتاد " بی هوش بود و بروی زمین سخت افتاده بود. کمی دگر ام که نزدیکش رفتم متوجه زخم های صورتش شدم و بدتر از آن متوجه خونی که دامنش را رنگی کرده بود دنیا دور سرم چرخید و با زانو محکم بر زمین افتادم آرام اسمش را زیر لب زمزمه کردم با او چی کرده بود ؟؟ نفس ام بالا نمی امد و قلبم قصد بیرون شدن از سینه را داشت کاش میمردم و حریر م را به این حال نمیدیدم " ]] چطور این همه بیغیرت بودم که نامرد چون احمد دست روی زنم بلند کند تن بی جانش را با بی حالی و در حال که پاهایم توان حرکت را نداشت از زمین بلند کردم و از آن اوطاق تاریک بیرون شدم احمد بی شرف توسط پولیس دستگیر شده بود حریر را بر سیت پشتی موتر خاباندم اسحاق وقتی حال زار و رنگ پریده ام را دید نزدیکم امده گفت (ابرارر خوبستی بیادر ؟ نگاهم به احمد کشیده شد و خون در رگ هایم جوشید با عجله بطرفش رفته دوباره بسمتش حمله کرده با مشت و لگد بر جانش افتادم دلم انقدر پر بود که میخاستم همین حالی تکه تکه اش کنم " اما اجازه ی این کار را نداشتم از گریبانش گرفته از زمین بلندش کردم و مشت محکمی بر دهان اش کوبیدم انگشتم را تحدید وار مقابلش تکان دادم و گفتم (وا به حالت اگر بلای سر طفلم یا حریر اورده باشی از زنده بودن پشیمانت میکنم احمق پسخندی زد و گفت (چرا انقدر عصبی استی نوج نوج حیف شد وله حیف حریر نازک و زیبا که با تو غول در زیر ... با سر زانو م بر شکمش لگد زدم که از درد دو لاح شد موهایش را بر دست چنگ زده مشت بر صورتش کوبیدم که اینبار اسحاق و یونس مرا از او دور ساختن" اب دهانم را برصورتش انداخته و گفتم (الحق که بی غیرت استی و سوار موترم شدم اصلا به قومندانی نرفتم و مستقیم بر شفاخانه رفتیم اینجا از شهر خیلی دور بود اما با اخرین سرعت راننده گی میکردم _ حریر هنوز بی هوش بود و من منتظر خبر خوشی دهلیز های شفاخانه را گزمه میکردم میخاستم بشنوم که هر دو سالم استن اما زهی خیال باطل داکتر نسایی از اوطاق عاجل بیرون شد با قدم های تیز نزدش رفته و با دل پر امید گفتم : (خانمم خوبست داکتر صایب طف طفلم خوبست ؟ (آرام باشید قومندان صایب (یعنی چی آرام باشم چرا چیزی نمیگید ؟ (خانم تان خون زیاد ضایع کرده اما حالت جسمی اش فعلا خوبست و تا مایعنات نشود چیزی گفته نمیتوانیم (خدا را شکر ط طفلم چطور است؟ (امم متسفانه طفل تان را از دست دادین چشمه ی اشک ام جوشید و پاهایم بی رمق خود را بطرف چوکی کشانده برویش نشستم با این که داغ از دست دادن طفل دشوار است و تاقت فرسا " اما دل من به وجود حریر خوش بود چون صحت او برایم با ارزش تر از هر چیزی بود اما نمیداننم حریر چگونه این درد را تحمل کند 》 حس عذاب داشتم عذاب اینکه اگر این همه حماقت نمیکردم و برای خود حریر را نمیخاستم این همه اتفاق نمی افتاد " فکر میکردم حریر را با پول و عشق که از او بر دلم است خوشبخت میسازم در حدی که دگر هرگز چشم های زیبایش اشک را نبیند اما افسوس و صد افسوس که هیچ چیزی طبق خاست ما نمیشود ]] با حس دستی روی شانه ام از مخمصه بیرون شدم و نگاهم به ادی جان افتاد قطره ی اشکم را پاک کردم __ و بلند شده لبخند زدم و گفتم (سلام ادی جان کی امدی (علیکم سلام بچیم خوبستی حریر چطور است ؟ سرم را تکان دادم اما او شاید غم را از چشمانم خانده بود که گفت (ابراررر (جانم ادی جان (چی شده تو تو گری... دگر تحمل نتوانسته سرم را روی شانه اش گذاشتم " تنم زیر باز این همه درد و داغ خمیده بود هر چند ظاهر نمیکرد دلم لبریز بود"

صبح و اتفاق که تمام زندگیم را نابود میکند اما مگر انسان میتواند مانع اتفاق افتادن سرنوشت اش شود" شاید سرنوشت بود __ با حس نگاه سنگینی با عجله بلند شدم احمد بود که با نفرت بطرفم میدید (بخاب بخاب ملکه خانم شنیدیم زنان حامله همیشه خاب آلود اند (تو یک جو مردی نداری اصلا غیرت و ناموس سرت نیست نامرد (نوچ خوشم میاید نامزاد سابق و بی وفایم را ازیت کنم لت و کوب کنم هاا چی نظر داری ؟ از فکر اینکه به طفلم ضرری برسد اشک بر چشمانم حلقه شد و با التماس گفتم (احمدددد خاهش خاهش میکنم از من بگذر میدانم حقدر بد نیستی. ا اصلا ت. تو مرا دو ست داری. خاهش میکنم خنده ی بلند کرد و گفت (فدای خاهش کردنت عزیزم. اما دگر دیر شده ای این روزرا قبل ازین کع خیانت کنی فکر میکردی و با سیلی محکم به صورتم زد که حتی بوی خون بر دماغم پیچید (هنوزم دوستت دارم برای همین نمیخاهم طفل یک طالب در بطنت باشد موهای تنم سیخ شد و با چیغ فریاد زدم (کمککککککککک کمککککک کنید و اینبار مشتی بر گونه ام گوبید که بر زمین افتادم با دستان بسته و تن بی جان چی میتوانستم بکنم 》 با لگد شروع کرد به ضربه زدنم آخ ام بلند شد اما خود را سپر طفل بی گناهم میکردم " حتی اگر میمردمم اما نباید اجازه میدادم طفلم را از من بگیرد ]] او با لگد بر کمرم میکوبید و من گریه میکردم چیغ میزدم و در دل فقط ابرار را صدا میزدم تا من و طفلش را از دست احمد نامرد نجات دهد " موهایم را از پشت کشید که احساس کردم پوست سرم جدا شد (جااان عزیز دل احمد هنوز درد اصلی را ندیدی انقدر خودت را خسته نکن و این بار لگد محکم بر شکمم زد که حس کردم دنیا دور سرم چرخید __دوباره لگد های محکم زد صدای چیغ ام هر لحظه بلند تر میشد و او شاید ازین اشک ها لذت میبورد شاید به نظر او این بود انتقام اما دقیق انتقام چی مگر با دست خودش طلاقم نداد پس حالا دردش چیست ؟؟ 》 حس کردم دگر جان را به حق سپردم اما ای کاش شپرده بودم __ ازین بدتر نمیشد سرم گیچ میرفت و چشمانم تار تار میشد حس کردم بندی از دلم جدا شد و شاید او طفل بیگناهم بود که دگر امید برای محافظت اش نبود احمد که دگر مطمعین شد کار خودش راکرده ازمن دور شد و با نفس نفس بر دیوار تکیه داده بر حال زارم میدید 《 نمیگویم درد نداشتم تمام تنم انگار زخم برداشته بود و از درد زیر دلم بر خود میپیچیدم اما از درد قلبم زیاد تر نبود از حس این‌که طفلم را از دست داده باشم " قلبم ت ته توته میشد اما دگر چاره ی نبود تن بی جانم را اندکی از زمین بلند کردم 》 تمام تنم بی حس و سست بود درد امانم را بریده بود وقتی چشمم بر خون دامنم افتاد رمق از دست و پایم رفت حس کردم قلبم از مسافت زیادی محکم بر زمین افتاد پیش چشمم سیاهی رفت " که همان لحظه صدای آشنای بر گوشم رسید (کجااا استی بی ناموس لبخند تلخ بر لبم نشست [[دیر امدی ابرار خیلی دیر امدی ]] و این بار صدای دلخراش باز شدن در توسط لگد بر گوشم رسید " اما دگر رمق بر تنم نمانده بود و اینبار چشمانم سیاهی رفت و محکم بر زمین خوردم ...

دوباره بطرف خانه امدیم (حریرم (جااان (تو خانه برو مه یک سر به قومندانی میروم بوسه بر گونه اش کاشتم و گفتم (درست است (متوجه خودت باشی خداحافظ (خداحافظ " ابرار مرا سر کوچه پیاده کرد و خودش بطرف قومندانی حرکت کرد لبخند بر لبم بود و خرامان با جعبه شیرینی و نتایج مایعناتم بطرف بلاک مان میرفتم " در دل خود را خوشبخت ترین آدم روی زمین فکر میکردم ازین که طفل ابرار در بطنم بود __ حس میکردم ملکه روی زمین استم این طفل گرچی داکتر گفت فقط یک ماه گرفته اما جای زیادی در قلبم باز کرده بود ]] تا جای که از جان خود میگذشتم اما از او نه دگر نزدیک خانه بودم که صدای از مخنصه بیرونم کرد ( کبک ات خروس میخانه و نگاهم دوباره به ازراعیل و بلای جانم افتاد احمد بود که با خنده ی خبیث سر و پای مرا نگاه میکرد ( خیرت باشد زن قومندان ابرار از دیدنم خوش نشدی " اصلا نمیخواستم روز قشنگم را با حرف های احمقانه او خراب کنم با قدم های بلند خاستم از انجا دور شوم و زود خود را به خانه برسانم " که با حس جسم سخت را که بر پشت سرم ضربه خورده بود چشمانم سیاهی رفت و نداستم دگر چی شد که سیاهی مطلق پیش چشم هایم را تار کرد و محکم بر زمین افتادم ___ لای پلک هایم را باز کرده به چهار طرف نظر انداختم (من کجا بودم ؟ یک اوطاق تاریک و نمور که بیشتر به انبار میماند خاستم دستم را بر زمین گرفته بلند شوم که متوجه شدم دستانم بسته بود " قلبم فروریخت نگاه بر پاهایم انداختم در انها هم ریسمان بسته بودند اشک چشمانم را حلقه زد _ و تازه بر مغزم خون رسید کار احمد بود و این بار ازمن انتقام میگرفت [[ اما مگر مردی این بود که یک زن را چنین بند و بست کنند اما از احمد دریغ بود حتی یک جو مردی با هزار بدبختی از روی زمین سخت با دستان بسته بلند شدم و داد زدم ( کمکککککک. کسی صدایم ره مشنود کمککککک اما هیچ صدای نشنیدم هق هق گریه ام بلند شد و سرم را روی زانو هایم گذاشتم " دگر چقدر باید دزدیده میشدم چقدر ازین دست به ان دست میشدم خدایا _ مگر گناه ما دختران چیست که همیشه باید تاوان عشق یا هوس یک مرد را بدهیم دگر تا کجا باید تحمل میکردم 《 تن من هم پوست و استخوان بود بخدا قسم که از آهن نبودم .... [۹/۱۱, ۱۳:۱۷] 💐: آتش عشق قسمت : بیست و چهار نویسنده : سما ناشر سهراب __ با باز شدن دروازه سرم را از روی زانو هایم بلند کردم و نگاهم به چهره نحس احمد افتاد لبخند خبیث گوشه لب داشت و با قدم های بلند نزدیکم امد (به به حریر زیبای مه با نگاه پر از خشم و نفرت نگاهش میکردم (مره کجا اوردی بی شرف ؟ قهقه زد. (نترس نترس کاری همراهت ندارم. مه با مال دست خورده و دست دو کار نمیگیرم اشک بر چشمانم حلقه شد و اینبار با التماس گفتم (رهایم کن احمد خواهش میکنم (به این آسانی نیست خانم جان راستی از یک چیز نو خبر شدم (احمد خاهش میکنم بان برم (کجا میخاهی بری چند روز مهمان ما باش زیبا روی ورق را از جیب پتلونش بیرون کرده " پیش چشمانم تکان داد که متوجه شدم نتایج حاملگی ام است (مبارک میگم میبینم که خیلی زود با یک طالب آدم کش طفل تولید کردی ابرو هانم را در هم کشیدم و با داد گفتم (از جان مه چی میخاااااهی بی وجدان اصلا به تو چی مگر تو نبودی که با سر پاین افتاده از شرم در حال که به جشمانم نگاه نمیکردی طلاقم دادی و دوباره از همان خنده های وحشناک اش کرد و ورق را برویم زد بروی زانو در مقابلم نشست و موهایم را از پشت محکم کشید که اخم بلند شد و گفت (مه مثل او پدرت بی غیرت نیستم مقبولک خوب میفهمم حق تو و امثالت را چگونه بدهم چون حالا جذایت دو چند شده و سرم را محکم تیله کرد که به زمین خوردم پسخند زده بلند شد و گفت (نترس نمیکشمت و نه کاری در حقت میکنم چون دگر چیزی در وجودت نمانده تا چشم مرا دور دیدی همه را فدای یک قومندان فاسد کردی من کاری بر حقت میکنم که مرغ های هوا بر حالت بگیرین به بد کردن تمام این همه بی حیایی هایت میندازمت حریر منتظر باش و دوباره بیرون شد بغض بدی بر راه گلویم بود و نمیدانستم جواب کدام اشتباهم را میدهم مگر چی کار بدی کرده بودم " من فقط قربانی بودم [[قربانی زور و قدرت ابرار [[ قربانی عشق یا هوس و یا انتقام احمد بخدا که دگر تنم زیر باز ظلم ضعف میرفت اما این همه ام کم نبود " شب به سحر رسید و شاید اندکی برچشمانم خاب دمیده بود . ای کاش صبح امروز اصلا از راه نمیرسد 》

و با خنده به چهره حرصی اش میدیدم (بسیار شیشک استی زبانم را بطرفش بیرون کرده به خود قیافه گرفتم و از اوطاق با خنده بیرون شدم " رعنا در آشپزخانه مصروف آماده کردن شربت روح افزا برای مهمانان بود و وقتی خنده ام را دید گفت (خیرت باشه گل گل بخندی چی شده ؟ (ههه چیزی نی (بان دگه حریر دیدم که ابرار خان به اوطاقت امد (خب امد که امد چی معنی دارد ؟ (درست است خب گپ را بپیچان ام راستی .. در حال که گیلاس هارا در پتنوس میچیدم گفتم (جانم (حریر ای ادی جان گفتی مادر اصلی ابرار بیادر نیست ؟ سری تکان دادم که گفت (پس اسحاق چی او بچه خودش اس با عجله پطرفش دیدم که رنگ از رخش پرید و ای خبر از خبری های میداد " چشمانم را بطرفش ریز کرده و گفتم ( اسحاق امم؟ (ن نی یعنی منظورم .. ( چی کار میکنید دخترااا صدای ادی جان بود که مکالمه من و رعنا را نیمه گذاشت (جانم ادی جان شربت درست کردیم (خوب کردین " تا نگاه ادی جان به مه افتاد دعا خانده به سر و رویم کوف میکرد (هههه ادی جان (هزار ماشالله چقدر مقبول شدی کجاست ابرار؟ (داخل اوطاق بود لباس هایش را میپوشد (یالله ( ها امد ابرار ام امد و اسحاق ام ادی جان سر و روی ابرار را بوسه باران کرد و گفت (حله اسفند دان بتی بره بچیم اسفند بندازم " اسفند دان برقی را از الماری بیرون کرده به برق وصل کردیم و رویش دانه های سیاه رنگ اسفند را انداختیم دود خوش بوی بر فضای اشپزخانه پیچید و ادی جان هر چهار مارا اسفند میکرد اما در تمام این مدت متوجه نگاه های اسحاق و رعنا به ام بودم و بیشتر هوایم را بر انها میگرفتم که بفهمم گپ از چی قرار است مجلس ما به خوبی اتمام یافت و ازین که ابرار دوباره صحت یاب شد نهایت خرسند بودم اما چیزی دگری مرا میازد آن هم ترس از احمد و اختار های اخیرش بود ... [۹/۱۱, ۱۳:۱۷] 💐: آتش عشق قسمت :بیست سه نویسنده.: سما ابراهیمی ناشر سهراب __ چند بار خاستم موضوع آنروز و امدن احمد را برای ابرار بگویم اما میترسیدم ازین که دوباره جان ابرار بر خطر بیفتد و شاید ان وقت نمیدانستم اما سخت در اشتباه بودم و ایکاش برایش میگفتم " __ تقریبا ده روز از روز ختم القران مان گذشت اما حال خوشی من نداشتم درد معده ام به یک طرف دل بدی و سرگیچی زیادم باعث نگرانیم شده بود خاله گلثوم میگفت حمل دارم و این ذوق دیگری بر دلم می افزود _ تا بلاخره روزی از روز ها با ابرار به داکتر مراجعه کردم و وقتی جواب مثبت را شنیدیم. انگار تمام دنیا را برای مان بخشیده بودن " حال آن لحظه ی ما غیر قابل وصف بود ]] و انقدر خوشحال و پر از نشاط بودم که تمام غم های این همه مدت را فراموش میکردم اما دریغ از یک مثقال خوشی برای من " که آخر باید به سه خراوار تاوان بدهم " ^_ داخل موتر ابرار بودیم دستم را بر دستش گرفته پشت دستم را بوسید (نمیفهمی چقدر خوشحال استم حریر لبخند زدم و گفتم (مه هم زیاد خوشحال استم (بنظرت دختر است یا بچه ؟ (هههه حال کو تا اووقت ابرار (ههه چشم به هم بزنی بدنیا میایه بخیر لبخند زده و گفتم (تو کدامش را دوست داری ؟ (اممم دختر باشد بهتر است چون مثل خودت قند و شیرین خواهد بود (باز اووقت جای مرا خواهد گرفت گونه ام را میان انگشتانش کشید و گفت (اوخ ابرار به قربان این همه ناز بودنت هههه از حال حسودی میکنی ؟ چشمانم را بر حدقه چرخاندم و خندیم (نترس هیچ کسی جای تورا در قلب من گرفته نمیتواند لبخند ی زده و گفتم (شوخی میکنم البته نبایدم بگیرد ههه مه ام دختر دوست دارم ( میفهمم عزیزم کمی شیرینی بگیریم ؟ (شیرینی ؟ (ها برای ادی جان و خاله گلثوم شیرینی طفل دار شدن مارا لبخندزدم و در موتر منتظر ابرار ماندم با جعبه ی ازشیرینی داخل موتر شد و سر جعبه ره باز ک د و گفت (بیا اول تو دهانت شیرین کن " یک شیرینی را گرفته و چک از آن گرفتم که ابرار دستم را کشید و شیرینی دسنم را خورد (ابراررر (ههه جانم. حال دگر مادر اولادم میشی لبخندم پر رنگ تر شد و گفتم (غذای چاشت را در بیرون بخوریم ؟ (اهااا چرا نی ابرار به قربان تو و او چوچه ات (هههه خدا نکنه دیوانه انقدر از خوشی ابرار خوشحال میشدم که میخواستم او فقط بخندد و من با دو چشم اضافی تماشایش را کنم به دو دیده کی توانم که رخ تو سیر بینم دوهزار دیده باید که تورا کنم نظاره "" داخل یکی از رستورانت های شهر شد قابلی ازبکی فرمایش دادیم و نوش جان کردیم

... [۹/۱۱, ۱۳:۱۷] 💐: آتش عشق قسمت: بیست و دو __ سر پا چشم شده به شیشه ی اوطاق ابرار چشم دوخته بودم تا شاید بهوش بیاید که صدای اشنای توجه ام را جلب کرد ( احوال شما خانم قومندان ابرار ؟ خون بر رگ هایم خشکید صورتم را چرخاندم و نگاهم با نگاه احمد تلافی کرد که سر تا پاهایم را نگاه کرده گفت ( قومندان صایب چطور است ؟ با خشم نگاهش کرده با قدم های بلند نزدیکش رفتم و سیلی محکم به گوشش خواباندم یعنی چی که ابرار من در بستر مریضی بود و این احمق آزادانه گشت و گذار میکرد ( به چی حقی اینجا امدی ادم احمق پسخند زد و گفت ( این طالب مغزت ره کاملا شستشو داده حریر بانو که دگر عشق سابقت ره نمیشناسی ( عشق چی گم میشی یا چیغ .... بند دستم را محکم بر دست گرفته پیچاند که آخم بلند شد ( جاااان احمد به فدایت (ایلایم کوووو پست بی شرف هر کس در دهلیز بود به دور مان جم شده بود (رهایم کن (هنوز مرا نشناختی حریرر زیبایم از شوهر عزیزت انتقام گرفتم گرچی مثل پشک هفت جان است و نمرد اما خیر باشد مرا هم احمد گفتن و تا به بد کردن نه انداختمش ارام نمیگیرم (رهایم کن ادم احمق خدا لعنتت کند هیچ بدی کرده نمیتوانی (و هااا ماند حق تو شاپرک ای که حقدر زود پشت به من کرده زن یک طالب شدی را بیجواب نمیگذارم چشمه ی اشکم جوشید دستم را محکم رها کرد و بعد از پسخند ترسناکش بطرف من از محوطه بیرون شد " دگر پاهایم توان حرکت نداشت. مگر احمد پناهنده ی امریکا نبود پس چرا دوباره نمیرفت یکی از نرس ها بروی چوکی نشاندیم و برایم آب داد اصلا حالم خوب نبود دلهره ی بدی داشتم __ احمد اکنون مسیبت برایم شده بود __ دستش را میان دست هایم گرفته بوسه ی بر پشت دستش زدم اشک ام روی گونه هایم لغزید و به چهره غرق خاب ابرار نگاهی کردم و آرام اسمش را زیر لب زمزمه کردم ( ابراررررر ( ابراررر چرا چشمهایت را باز نمیکنی چرا دوباره صدایم نمیزنی ابرارر چند لحظه به همان حالت بودیم که چشمانش را آرام آرام باز کرد و __ انگار روح دوباره به تنم دمید زیر لب اسمم را زمزمه کرد که بوسه بر جبین اش زده در حال که اشک هایم را پاک میکردم گفتم ( جان حریر عزیز دل حریر خوبستی ابرارم (چرا گریه میکنی؟ میان گریه لبخند زده گفتم (ا از خوشی که بهوش امدی لبخند آرام زد دستم را فشرد (درد نداری ابرارر ؟ سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت (وقتی تورا دیدم تمام درد هایم فراموش کردم بوسه ی بر گونه اش کاشتم (جانم به فدایت فقط یک بار خوب شو (چوقت مرخص میشم خسته شدیم (داکتر گفت دو روز بعد مرخص میشی سری تکان داد وقت ملاقات ما تمام شد چون داکتر گفت باید آرامش بخش تزریق میکرد تا درد را کمتر احساس کند .. " دوروز دگر هم‌گذشت و امروز قرار بود ابرار از شفاخانه مرخص شود برای فردا شب که شب جمعه بود ختم و القران به شکرانه جور شدنش گرفته بودیم ___ زیر اجاق که دیگ سوپ بالایش بود را کم کرده داخل اوطاقم شدم " هوا بیش از حد گرم بود و ماه اسد از راه میرسید پیراهن دراز که تا ساق پاهایم بود را بر تن کردم و موهایم را بلند بستم " کمی به خود رسیدم چون دوست نداشتم ابرار مرا چنین اشفته ببیند اوطاق را مرتب کرده بیرون رفتم قرار بود اسحاق بیادر با امرالله یکی از بادیگارد های ابرار اورا به خانه بیاورند " دروازه تق تق شد و ادی جان ام امد امروز خیلی خوشحال بود و تسبیح بر دستش ذکر الحمدالله میگفت __ بلاخره موتر ابرار هم بر کوچه پیچید و انها ام امدند خدا را شکر که بروی پای خودش راه میرفت آرام بر آغوش گرفتمش و بوسه بر گونه اش کاشتم ( خدا را شکر که دوباره برگشتی نور دیده ام لبخند دندان نمیایی زد و گفت ( فدایت زندگیم شکر به خودت __ فردای آنروز اماده ها زیادی گرفتیم تقریبا ۵۰ نفر زن و مرد قرار بود به عیادت ابرار و برای ختم بیاین پنجابی موره دوزی زمردی بر تن کردم و یک آرایش ملیح و زیبا به صورتم درب اوطاق توسط ابرار باز شد و سرتا پایم را نگاه کرده سوتی زد (ماشالله هزار الله و اکبر (هههه دیوانه. مقبول شدیم ؟ (تو مقبول بودی هستی و همیشه میباشی بیبی حاجی دستانش را بر کمرم حلقه کرد و بر خودش قریبم ساخت (ماندیم چرقم تا شب صبر کنم ؟ (ایش ابرار بوسه بر گونه ام کاشت و گفت (کم دلبر خو نشدی دل آدم ضعف میره برت آب دهنم را قورت داده و گفتم (ههه پس اتوو (امم چشم آهویم لبانش را نزدیک ام کرد تا ببوسیم که نشگونی از بازویش گرفته از زیر دستش فرار کردم

( اصلا از گلویم پاین نمیرود ادی جان ( انتور نکن لوری بخور گل مادر خداوند مهربان است ابرار خوب میشود __ با اصرار زیاد ادی جان چک از شورمه گرفتم اما نمیدانم از دلهره زیاد بود یا فضای شفاخانه حالم را خراب کرد " و هنوز لقمه را قورت نکرده بطرف دستشویی دویدم هر چی در معده ام بود و نبود را بالا اوردم و بی رمق از حمام بیرون شدم ادی جان با اسای که بر دست داشت ارام ارام بسمتم امد و گفت (چی شده لوری خوب معلوم نمیشی ؟ دستی برصورتم کشیده و گفتم (نمیفهمم چرا یک دفعی اتو شدم ادی جان (دخترم بهتر است خانه بری بچها همگی استن ابرار بهوش امد خبرت میدهن (نمیتانم ادی جان بخدا دلم آرام نمیگیرد (اتو نمیشود دخترم حتی دل بد ام شدی بیا هر دو میرویم خانه صبح خروس خوان دوباره میایم __ اصلا دلم نمیامد برویم اما وضعیت خوبی نداشتم روبروی شیشه رفته بطرف ابرار نگاهی کردم هنوز چشمانش بسته بود اشک هایم دوباره راه خودشان ره دنبال کردند و زیر لب زمزمه کردم (اب ابراررر خاهش میکنم. با باز کن چشم های مقبولت ره ادی جان دستانش را بر شانه هایم حلقه کرد و گونه ام را بوسید (گریه نکن جان مادر ابرار مه خوب میشود او مرد قوی است (ا اگر خوب نشود چی ادی جان. خود ره میکشم (ارام باش دخترم کفر نگو بیا برویم بیا __ با هم از ساختمان شفاخانه بیرون رفتیم اما هنوز دل من پیش ابرار بود به خانه که رسیدیم __ ساعت یک شب بود و ادی جانم با مه امد خاله گلثوم نگران بود و گریه میکرد من هم حال خوشی نداشتم وضو کرده و دو رکعت نماز تحجد ادا کردم دستانم را بر آسمان بلند کرده زندگی ابرار را از خدایش گدایی میکردم " میدانستم این دست ها هرگز خالی بر نمیگردد اما باز هم قلبم شکسته بود و ناامید از هر طرف به خدا امید و پناه برده بودم " تمام شب پلک پیش نکردم و بعد از آذان صبح و خواندن نماز اماده شدم ادی جان چون دوا میخورد خاب بود ]] گر چی دگر رمق دروجودم نمانده بود اما نمیتوانستم ارام بشینم __ به اسحاق بیادر زنگ زدم که گفت یکی از بادیگارد های ابرار را به دنبالم میفرستد سوار موتر شیشه سیاه شده بطرف شفاخانه حرکت کردیم " با سوار شدن بر این موتر به یاد روزی افتادم __ که تا چشمم بر موتر شیشه سیاه میفتاد قلبم از سینه کنده میشد و دست و پایم را گم میکردم اما حالا بخاطر ابرار حتی اگر جانمم بخواهن دریغ نمیکنم " هنوز بهوش نیامده بود و این مرا بیشتر میازرد مبایلم در جیبم لرزید و بروی صفحه استم رعنا ظاهر شد تماس را وصل کردم که صدای رعنا به گوش هایم میپیچید ( اوهوو عروس خانم چی خبرا امی بود معرفتت حریر یک خبری از ما نمیگیری؟ با بغض راه گلویم گفتم ( ر رعنااا لحظه ی مکث کرد بعد با تحجب گفت ( حریررررر چی شد خواهر جان تو خوبستی در کجا استی بنظرم شفاخا.‌. ( رعنا میتوانی اینجا بیایی ( حداقل بگو چی شده حتما میایم تو خو خوب استی ؟ (ها ها مه خوب استم. ا اما. اب رار " تا اسم ابرار را گرفتم هق هق ام بلند که که رعنا صدا زد ( گریه نکن ا ادرس بفرست میایم گلم موبایل را قط کرده ادرس را برایش فرستادم که بعد از تقریبا نیم ساعت خودش را رساند آغوش خواهرانه اش را ب رویم گشود " با تمام توان اشک میریختم آخر صبر من هم حدی داشت انقدر درد و رنج از دنیا دیده بودم کع دگر کارد بع استخوانم میرسید " فقط چشم امیدم به جانب خدا بود که معجزه ی صورت گیرد و ابرارم چشمانش را بگشاید ساعت ها گذشت و تقریبا نه صبح بود که همه داکتران بطرف درب اوطاق ابرار دویدند قلبم فروریخت و از جا بلند شدم " قلبم خودش را به در و دیوار سینه میگوبید و معزون و پریشان چشم بر در اوطاق دوخته بودم و بر سر و مغزم هر فکری میامد حس میکردم دلم بر حلقم میرسد و کام و گلویم کاملا خشکیده بود __ تا اینکه در اوطاق توسط یکی از داکتران باز شد و با قدم های لرزان بطرفش شتافتم ث انگار زبانم توان سخن گفتن را نداشت که خود داکتر لب به سخن گشود بعد از تقریبا ۱۹ ساعت الحمدالله خطر از جانب مریض رفع شده برایش سیروم تزریق کردیم و شاید تا دوساعت بعد به هوش بیاید نفس آسوده ی کشیدم و خدارا شکر زیر لب زمزمه کردم رعنا وقتی خوشی مرا دید بر آغوش کشیدیم و صورتم را بوسید " انگار روح دوباره بر تنم دمید که میخاستم همان لحظه چیغ بزنم و خوشی کنم ازین که خداوند صدایم را خالی نماند و ابرار را دوباره بر من بخشید همان لحظه بطرف نماز خانه شفاخانه رفتم و نماز شکرانه ادا کردم

و بعد این که ابرار میامد بعضی روز ها با هم بیرون میرفتیم و باهم خیلی خوشحال بودیم " عصر بود و چشم براه ابرار بر بالکن استاد بودم نمیدانم چرا دلم گواهی بدی میداد گر چی نماز خانده توکل خود را بر خدا کردم اما هنوز بی قرار بود ساعت از پنج به شش رسید》 اما از ابرار خبری نبود موبایلم را برداشته شماره اش را دایل کردم اما زنگ بر آخر رسید و صدای ابرار بر گوشم نپیچید قلبم فرو ریخت خدایا خودت بخیر کن__ دوباره شماره اش را گرفتم اما اینبار مصروف نشان میداد تماس را قط کردم و دعا زیر لب میخاندم که خاله گلثوم اسمم را صدا زد (حریررر شانه هایم بلند پرید که خاله ترسیده گفت (وای خدا مرگم بته ترسیدی دخترم ؟ دستم را روی قلبم گذاشتم و گفتم (ن نی خاله جان چرا کاری داشتین ؟ (ها حریر جان اسحاق دم در است گفت کارت دارد " اینبار رسما به مرز سقوط رسیدم اسحاق در این وقت روز با من چی کار داشت ؟ چادرم را مرتب کرده دم در رفتم اما همین که نگاهم بر لباس خونین اسحاق افتاد 》 پاهایم بی رمق شد و با دست بر صورتم ضربه زدم رنگش پریده بود و درست نمیفهمید چی مبخواهد بگوید ( ین ینگه خاهش میکنم ب تشویش نشوو ( اس اسحاق بیاد ر ر ابر ابرار کجاست ؟ و قطره اشکی از چشمم چکید (ینگه ل لا لا یم ب با چاقو به شکمش زدن با زانو محکم بر زمین افتادم و حرف اسحاق بر گوش هایم میپیچید و به دقیقه نکشیده هق هق ام شروع شد ( ی یعنی چی ا اسح اق پ پس تو چ ی میکردی اون جه (ینگه خاهشا گریه نکو برو اماده شو شفاخانه برویم /_ انقدر با عجله از جایم بلند شدم که قریب بود دوباره به زمین بیوفتم حلق و گلویم خشکیده بود و گوش هایم فقط صدای ضربان قلبم ره مشنید و تمام تنم چو بید میلرزید __ با پاهای لرزان بطرف کودبند دهلیز رفته هر چی که به دستم امد برتن کردم و از خانه بیرون شدم در تمام راه دعای نمانده بود که نخانده باشم " جز ابرار مرا دگر کسی در ای دنیا نبود اگر اوره ام خداوند از مه بگیرد دگر چیزی از زندگیم نمیماند موتر بر آخرین سرعت بود اما من حس میکردم حتی از جایش تکان نمیخورد __ خدا را شکر که شفاخانه لفت داشت و زود به بخش عاجل رسیدیم با دوش خود را بر اوطاق ابرار رساندم و تا چشمم بر جسم بی جانش افتاد احساس کردم زمین و زمان گرد سرم میچرخد __ دم و دستگاهی برای تنفس و ضربان قلبم به تن و صورتش وصل بود و اصلا باورم نمیشد اوابرار بود اشک هایم پی ام میریختند و از پشت شیشه ی اوطاق اسمش را زمزمه میکردم _ با حس دستی روی شانه ام یک قد پریدم ادی جان بود که با چشمان اشکی بر من میدید __ با عجله سرم را روی سینه اش گذاشتم و اشک هایم روان شد و هق هق گریه میکردم (آرام باش دخترم خداوند رحیم است مارا بیشتر ازین داغ نشان ندهد (م ادی اد ی جان اگ اگر ابراررا چیزی شود ؟ دستش را بر دهانم گذاشت و با لحجه شیرینش گفت (آرام باش دختر بچه من یک مجاهد است او بیدی نیست که به هر باد بلرزد. توکلش را بر خدا کن بی بیا اینجه بشین از خودت چی جور کردی __ بروی چوکی نشسته سرم را روی شانه ادی حان گذاشتم " مهربانی این زن شباهت زیاد به مهربانی ابرار داشت هر دو از ظاهر با وقار و جدی بنظر میرسیدند اما قلب شان بیحد رعوف بود __ هوا رو به تاریکی میرفت و ما هنوز منتظر معجزه ی از جانب خداوند بودیم داکتر ها گفتند زخم اش عمیق است خون زیاد ضایع کرده و خطر هنوز رفع نشده " دگر نمیدانستم چی باید کنم ابرارم روی بستر با مرگ دست و پنجه نرم میکرد و من هیچ کاری کرده نمیتوانستم .‌.. [۹/۱۱, ۱۳:۱۷] 💐: آتش عشق قسمت :بیست و یک نویسنده : سما ابراهیمی ناشر سهراب ___ ساعت ها میگذشت و هنوز خبری از بهوش امدن ابرار نبود " سه تن از بادیگارد های ابرار هم انجا بودند که این مرا بیشتر معذب میکرد خوب میدانستم احمد لعنتی بلاخره انتقام خود را گرفت اما چگونه ثابت میکردم ]] فعلا برایم جز بهوش امدن ابرار هیچ چیزی مهم نبود پیش خدای خود ازر میکردم بیشتر ازین تنهایم نسازد جز ابرار کسی را نداشتم اصلا چطو تحمل میکردم او درد بکشد" اصلا زمین برایم جا نمیداد و اشک هایم قط نمیشد ادی جان زیاد دلداری ام میداد اما دلم اندکی آرام نمیگرفت " یکی از بادیگارد های ابرار برای مان غذا اورد شورمه بود با انرژی گرچی از گشنه گی حالت ضعف داشتم اما اصلا غذا از گلویم پاین نمیرفت ( حریرر جانی دختر گلم بخور غذایت ره تو فعلا دست ما امانت ابراراستی بهوش بیاید و تورا به ای حالت بیبیند چی میگه

( جدی. پس این ادی . (ادی جان مادر خانده ام است اما زیاد دوستش دارم (پ پس پدرت چی ؟ اه عمیق گرفت و با صدا پر بغض گفت (بعد از فوت مادرم دوباره ازدواج کرد و همان روز که با ان زن نکاح کرد از مسعولیت های پدری اش شانه خالی کرد و مارا به چشم یک بیگانه دید " واقعا ازین خصلت مردان بیزار بودم انگار ما انسان ها اگر مادر نداشتیم هیچی نداریم حتی پدر مان بر ما پشت میکند مثل من که دگر نه از پدر خبر دار بودم و نه از مادرم (حریر (جانم (از تمام دنیا یک زبیر را داشتم تنها بیادرم نی تمام دار و ندارم بود پشت و پناهم بود " دوباره قطره اشک از چشمانش چکید که بغض بدی بر گلویم مه هم سرازیر شد (حال کجاست ؟ (او را هم خاک از من گرفت ناجوانی کرد بیادر یتیم خود را تنها رها کرد اشک هایم روان شد چی درد های که ندیده بود 》 شاید اگر کسی قامت استوار و رسا اورا میدید حس میکرد قدرت مند ترین آدم دنیاست اما افسوس که ما انسان ها فقط ظاهر هم نوعان مارا میبینیم و از قلب شکسته ی انها خبر نداریم __ (میدانی حریر بعد از مرگ زبیر میخاستم دگر در دنیا نباشم میترسیدم بیدون او زندگی کنم اما این تو بودی که دوباره برایم زندگی بخشیدی بخاطر تو از فکر کردن به مرگ دست کشیدم بوسه بر موهایش کاشتم و گفتم ( دکر نمیخواهم تو را اقدر آشفته بیبینم ابرار آهی کشید و گفت ( تا تورا دارم چرا باید آشفته باشم لبخند بر صورتش زدم و گفتم ( پس از کجا طالب شدی ؟ ( مه طالب نیستم حریر فقط قومندان استم طالب خو اورا میگن که درس دین بخاند و جهاد کند ( خب پس اتوو بعد از مکث کوتاهی گفت ( او هم وصیعت زبیر بود که راه اورا پیش بگیرم چون خودش یک مجاهد بود و در همین راه به شهادت رسید ( خداوند رحمتش کند نگاهش را بر چشمانم دوخت و گفت (شاید خداوند زیاد از من امتحان گرفت اما پاداش تمام انها را تورا برایم داد چطور فکر میکردی با این همه درد و داغ که دیدم از تو ام میگذرم {{ دستانم را بر گردنش حلقه کرده سرم را بر سرش تکیه دادم سکوت بین مان حکم فرما شد و بعد از چند دقیقه ی صدای زیبایش بر گوشم طنین انداخت ( میخاهی بیرون برویم حریر ؟ (کجا برویم ؟ (پیاده روی کنیم حال دلم خوب نیست (درست است برویم __ حجاب ام را برتن کردم و دست بر دست هم بر کوچه های خالی شهر قدم میگذاشتیم "" ( اصلا فکر نمیکردم اینهمه مهربان باشی ابرار (ههه چطو ؟ (وقتی میدیدمت حس میکردم قاتل زنجیری را دیدیم (بان دگه حریرههه ( ههه بخدا راست میگم کاش زود تر پی به عشفت میبوردم (ظالم استی دگر کم ازر نکردم برت (ههه خب ناز میکردم (فدای ناز کردنت ماه شب چهارده _ با او قدم زدن چی حس زیبای داشت داخل یک رستورانت شده شیریخ خوردیم __ در راه برگشت با ایستاد شدن احمد بر سر راه مان خون بر رگ هایم خشکید (به به قومندان صایب دزد ناموس سیاحت خوش مگذرد؟ با انگشت دستانم از روی لباس بازوی ابرار را چنگ زده و گفتم (ابرار بیا بریم (بان بیبینم حرف حسابش چیست با قدم های بلند و استوار بطرف احمد رفته در مقاباش استاد (تو از کجایش سوختی محض اطلاعت زنم است احمد پسخند میزنه و نگاهی بر مه مندازه که چند قدم به عقب گذاشتم که ابرار در مقابل اش می استد و میگه (چشمانت را از رویش بردار تا کورت نکردیم (خودت میدانی آخر انتقام این کارت ازت میگیرم و بعد از پسخندی از ما دور شد در تحجب بودم تا حال چرا دوباره امریکا برنگشته بود ابرار با ابروهان در هم گره شده امد و دستم را میان دستانش گرفت بدون کدام حرف اضافه بطرف خانه امدیم .... [۹/۱۱, ۱۳:۱۷] 💐: آتش عشق قسمت بیست نویسنده سما ابراهیمی ناشر سهراب __ از آن روز به بعد دلهره بدی بر دلم رخنه میکرد از طرف ابرار دلم ناارام بود که مبادا احمد شور انتقام بر سرش بزند " در حد به تشویش بودم که وقتی ابرار بیرون ازخانه بود هر لحظه با او تماس میگرفتم " از پدر و مادرم درین مدد دگر خبری نبود و شاید بلکل فراموشم کرده بودند __ در موبایل که تازه ابرار برایم اورده بود شماره حیات را دایل کردم و برایش پیام ماندم اما ان هم بیجواب ماند [[ واقعا باورم نمیشد یعنی آن همه مهر و الفت که از روز تولدم پدرو مادر و خواهرانم بر من داشتند فقط یک خیال پوچ بود که چون باد هوا بر یک ضربه بند بود و همش فروریخت " __ روز ها با خاله گلثوم در خانه بودم کتاب میخاندم کار های خانه را انجام میدادم و خود را با هر کاری مصروف میکردم

__ نکاح مان با رضایت هر دو جانب بسته شد و من همسر و خانم رسمی ابرار شدم [[ با قدم های آرام بطرفم آمد پیراهن تمان سفید رنگ با دستار زیبای که بر سرش بسته بود لبخند زیبای برلب اش بود و چهره دلنشینش جذاب تر و دلنشین تر شده بود بوسه ی بر جبینم کاشت و با صدا آرام گفت ( خوش امدی به زندگیم حریر فقط لبخند زدم و چیزی نگفتم __ با هم به جای که برای ما اماده کرده بودیم رفتیم و مهمان ها یکی یگی برای مان تبریکی دادند .... در فهرست ۷۲ مورد [۹/۱۱, ۱۳:۱۷] 💐: آتش عشق قسمت: نوزده نویسنده :سما ابراهیمی __ تقریبا یک هفته از عروسی مان گذشت و من دراین مدت پذیرفته بودم که اینبار چیزی به نام عشق در وجود من دمیده مگر زندگی بدون عشق چی معنای دارد با وجود ابرار نفس های حتی بوی عشق گرفته بودند " و دلم پر از حس شادی بود عشق هر جا رو کند آن جا خوشت است گر به دریا افکند دریا خوش است گر بسوزاند در آتش دل کش است ای خوشا آن دل که در این آتش است در این مدت ادی جان ابرار همیشه احوال مارا میگرفت و برای ابرار غذاهای مورد علاقه اش را میپخت " (خاله گلثوم (جانم خانم جان بیدار شدی صبحت بخیر (صبح شما ام بخیر ابرار خانه نیست؟ (بیرون رفت گفت زود پس میاید لبخند زدم __ و داخل حمام رفته صورتم را شستم " خاله گلثوم را ابرار برای انجام کار های خانه استخدام کرده بود و چون روزمره خودش در قومندانی بود نمیخاست تنها بمانم __ از حمام بیرون شده به اوطاق مشترک مان رفته کمی اوطاق را مرتب کردم و لباس زیبای که به شکل سر پتلونی بود و رنگ جگری داشت بر تن کردم به صورتم کمی رنگ داده آرایش کردم و بروی موهایم یک کمان ماندم __ و با باز شدن دروازه اوطاق همزمان با باز شدن درب خانه بود "و قد ابرار بر چهار چوب در نمایان شد بر کف سر تا نوک پایم نگاه کرده (سلام صبح بخیر (علیکم صبح توام بخیر مقبولم و دسته گل سرخ را در مقابلم گرفت که زوق کرده گفتم (واای ابرار چقدر مقبول است بسیار زیاد تشکر (قابل زیبایی توره ندارد زندگیم __ عاشق ای همه توجه و مهر ورزیدن این بشر بودم در این روزها از خوشی بر لباس ها نمیگنجید چون مرا در کنار خود داشت به چی اندازه عشقش زیبا و پاک و بی ریا بود نمیدانم " گلدان شیشه ی را پر آب کرده گل هارا در آب فرو کردم و روی میز اشپزخانه گذاشتم صبحانه را میل کردیم [ بروی چوکی روبروی آینه نشسته بودم و موهایم را میبافیدم که دستانش بر دور کمرم حلقه شد و زنخش را روی شانه ام گذاشت و در انعکاس آینه به چهره ام نگاه انداخت (هر روز بیشتر از دیروز بر دلم شیرین میشوی بوسه ی بر گونه اش کاشتم (نمیفهمی حریر چقدر ازین که بامن استی خوشحال استم کاش مادرم. .. و مکث کرده ازم فاصله گرفت با تحجب بطرفش نگاه کردم و گفتم (چی مادرت ؟ ابرار (چ چیزی نی بگذر نزدیکش رفته صورتش را قاب دستانم کردم و گفتم (با ادی جانت دعوا کردی ؟ لبخند تلخ زد و گفت (نی چرا باید دعوا کنم (پس چی چرا یک دفعی ناراحت شدی ؟ (دلم برای مادرم تنگ شده حریر چینی بر ابرو انداخته و گفتم (چی ؟ سرش را بروی شانه ام گذاشت و گفت (کاش زنده بود خوشبختی ام را میدید با تحجب به او دیده گفتم (تو چی گفته میری ابرار ما.. (حتی نمیتوانم برسر قبرش بروم حریر " و با چکیدن قطره اشکی از آن چشمان سیاه و دلفریبش حس کردم دلم هزار توته شد (ابراررررر بروی چوکی نشاندمش و خودم در مقابلش روی دو زانو نشستم چشمانش را بر زمین دوخته بود شاید نمیخاست اشک هایش را بیبینم __ (ابرار (جانم (نمیخاهی برم درباره مادرت بگویی ؟ آهی عمیق و پر از درد کشید و گفت (چی بگویم حریر نمیخاهم ناراحت شوی (مه ناراحت نمیشم اما نمیتوانم این حالت تورا بیبینم دستم را گرفته بلندم کرد و وادارم کرد روی زانو اش بنشینم " (حریر برم وعده میدهی ؟ (وعده چی ،؟ (وعده این که تو مثل بقیه رهایم نکنی بی وفا نشی بر حقم اشک بر چشمانم حلقه زد و گفتم (ابرار تو چی میگی من کی همچون قسط دارم ؟ (قول بده وعده بده حریر (قول است تا اخرین نفسم همراهت استم سرش را روی سینه ام گذاشت و با صدا گرفته اش گفت (هر نمیگذارم تو از پیشم بری دگر تحمل دوری تورا ندارم حریر (نمیرم قول دادم کجا باید برم ابرار تو شوهرم استی بوسه ی آرام و نرم روی لبم کاشت و شروع کرد بر گفتن حکایت زندگی اش (۵ ساله بودم که مادرم فوت شد جفت ابروهانم بالا پرید و گفتم

[۹/۱۱, ۱۳:۱۷] 💐: آتش عشق قسمت: هژده ناشر سهراب __ یک روز بعد آن روز بر دور میز آشپزخانه نشسته با سکوت غذا میل میکردیم " که ابرار با صدا دلنشین اش سکوت را شکست و اسمم را صدا زد (اهمم (راستش دیروز میخاستم باتو حرف بزنم اما حتی برای خوردن غذای شبم از اوطاقت بیرون نشدی کمی خجالت زده سرم را پاین انداخته و با لکتت گفتم ( ها خب خب م.. (میفهمم هنوز کنارم معذب استی حقم داری من و تو فعلا هیچ نسبت با هم نداریم دلم لحظه ی فرو ریخت " (تو مجبور استی با من نکاح کنی حریر چون من نمیگذارم ازین جا بروی چشمانم را بزمین دوختم اصلا نمیدانستم چی بگویم __ ناگهان از جایش بلند شده پیش پاهم زانو زد و قوطی سرخ رنگی را از جیبش بیرون کرده نگاهم به انگشتر تک نگین افتاد و چیغ خفی کشیدم " لبخند آرام زد و گفت (با مه عروسی میکنی حریر ؟ اصلا باورم نمیشد کف هر دو دستم را بروی گونه هایم گذاشتم و از جایم بلند شدم اشک بر چشمانم حلقه زده بود و حس میکردم خوشبخت ترین آدم روی زمین استم " چی باید میگفتم اگر نه میگفتم دلم قبول نمیکرد 》 دروغ چرا من بااو بودن را میخواستم دست لرزانم را بر مقابلش گرفتم و با صدای لرزان و آرام گفتم (بلی و فقط همان یک کلمه بود که ابرار ذوق کند از جایش بلند شد و یک بار بلند پرید و چیغ کشید و بلند خندید قطره اشکی از چشمم لغزید هرگز تصورش را نمیکردم و دنیا شاید همین است چیزی را که تصور نکنی همان اتفاق میفتد __ انگشتر را بر دستم کرد و پشت دستم را بر لبانش نزدیک کرد نرم و داغ بوسید تنم شدید تکان خورد " (دوستت دارم حریرم و اینبار با ناباوری به خود حیران بودم " که دستم را بر گردنش حلقه کرده سرم را روی شانه اش گذشتم با تمام وجود شاهد حبس شدن نفس ابرار و طبل کوبیدن دل بیقرار خود بودم (م مه هم دوستت دارم ابرار __ ابرار موبایلش را در مقابلم گرفت و گفت (بیا به فامیلت زنگ بزن نمیخاهم در محفل کمبود شان را احساس کنی با دستان لرزان و چشمان گریان موبایل را از دستش گرفتم و شماره پدرم را دایل کردم حس میکردم دلم بر حلقم میریزد بعد از چند لحظه صدایش همزمان با قطره اشک من بر گوش هایم طنین انداخت تازه فهمیدم چقدر دلتنگش بودم " با صدای لرزان گفتم (پ پدرجان لحظه ی مکث کرد و بعد آن با لحن سرد که حاری از هر نوع حس پدری بود گفت (به چی روی زنگ زدی دختر بی حیا ؟ قلبم به زمین ریخت (پدر خاهش... حرفم را قط کرد و ادامه داد (من به نام تو دختری ندارم حریر دگر تماس نگیری با همان طالب خوش باش تو که ابروی پدرت را مدنظر نگرفتی و مرا پیش فامیل احمد و هر چی قوم و خیش بود یک پول ناچل ساختی دگر حق نداری به مه پدر بگویی و موبایل را قط کرد " اشکانم جاری شد 《گناه من چی بود 《 من که حتی با پای خود به این خانه نامده بودم 《حتی در طلاق از احمد کسی از من نپرسید و تمامش با زور و قدرت یک قومندان به نام ابرار صورت گرفته بود به طرف ابرار نگاه کردم که چشمانش را بر زمین دوخته بود هق هق ام بلند شد و حس کردم شیشه ی قلبم هزار توته شده " ابرار به نزدیکم امده سرم را روی سینه اش گذاشت و گفت (آرام باش حریر نکن گریه عزیزم (دگر تمام شد ابرار دی دیدی پد پدرم چی گفت (آرام باش گریه نکن اعصبانی است یک روز پیشمان میشود اشک هایم را با شصتش پاک کرد و با لحن مهربان گفت (قول میتم حریر همه کس میشوم برت حالا که تومرا لایق خود دیدی تا آخر عمر عاشقت میمانم و همراهت میباشم دل را بر امید ها و دلداری های او اندکی تسلا میکردم و جز این چاره ی نداشتم }} ابرار محفل ساده و زیبای تدارک دیده بود بسیار اصرار کرد که در یک صالون عروسی بگیریم اما من نخواستم __ از طرف من فقط رعنا و مادرش در مراسم اشتراک کرده بودند رعنا اوایل به ابرار با همان نگاه های بد بد میدید اما بعدا که رفتار محترمانه و مهربان اورا دید یازنه جان گفته صدایش میزد " مادر رعنا زن مهربان است و ازین که مادرم در محفل نبود ناراحت شد اما با کمال مهربانی گفت (فکر کن من مادرت استم دخترم و برایم دعای خیر میداد و از طرف ابرار اقوام مادرش بودند " با کمک رعنا آرایش ساده ی کرده بودم و پیراهن سبز خال را برتن کردم 《 جالب بود با اینکه دوخواهر داشتم پدر و مادر داشتم و قوم و خویش زیادی اما هنوز بیکس و کوه بودم " ابرار با اینکه کم بد در حقم نکرد و مسبب تمام این ها او بود اما همه کسم شده بود بعد از خدا تنها پناه و امید دلم

یکی از من یکی از ابرار یکی مهمان خانه ودگرش را تا حال ندیده بودم و در اش مدام بسته بود حدس میزدم وسایل اضافی در ان باشد و دهلیز و آشپزخانه بصورت اوپن و دو حمام داشت 》 چون هوا گرم بود برای شان شربت آب لیمو بردم با ابرار به پشتو صحبت میکردند و من کم کمک از حرف هایشان میفهمیدم " در گوشه اوطاق نشسته بودم [[ که نگاهم لحظه ی بطرف ابرار کشیده شد و عمیق غرق شدم در آن نگاه او با برادرش میخندید و من غرق و محو تماشای او و لبخند شیرینش شده بودم برای اولین بار به جزیات چهره اش توجه میکردم و چهره اش هر لحظه بر دلم شیرین تر میشد " دروغ چرا از همان روز اول که در رستورانت دیده بودمش بدین سو هر وقت بر چهره اش نگاه میکردم دلم حس عجیب میداشت }} چی عجیبست سرنوشت با چی کشمکش های مارا اکنون با هم ساخته در زیر یک سقف و شاید یار هم " اما تا چشم او بر چشمم افتاد حس کردم بند دلم پاره شد و با دستپاچه گی چشمانم را بر زمین انداختم قلبم لحظه ی از حرکت استاد و بعد شروع کرد به طبل کوبیدن __ با صدایش به خود امدم (حریر دسترخوان را اماده کن غذا را اوردند آب دهنم را قورت داده از جا بلند شدم و همه چیز امادا را بروی دسترخوان چیدم __ بعد از غذا مهمان ها زود تر رفتند بعد از این که انهارا بدرقه کردیم __ دوباره خیره بر نگاه ابرار شدم اما نمیتوانستم به او بیبینم چون نمیخواستم از رنگ نگاهم چیزی را بداند [[ خسته گی را بهانه کرده بر اوطاقم پناه بوردم اما فکرم درگیر بود درگیر یک حس جدیدی حس که هر لحظه بیشتر بر وجودم رخنه میکرد و فکرم را بیشتر از بیش درگیر میساخت __ ...

با صدای لرزان و لکنت زبان گفتم (ت توو اینجا چی چی میکنی ؟ لبخند ملایم مهمان لبانش شد و گفت (امدم کمی تماشایت کنم __ آب دهنم را پر صدا قورت دادم و چادرم ره بر دورم انداختم و گفتم (بی اجازه؟ (امم یعنی باید اجازه بگیرم ؟ چشمانم را در حدقه چرخاندم که ادامه داد (راستش باید بیدارت میکردم امروز مهمان داریم باتحجب بطرفش دیدیم و گفتم (مهمان چی ؟ (مهمان دگه. مادرم و بیادرم میاین ابروی بالا انداخته و گفتم (مه حوصله ندارم خودت ازشان پذیرایی بکو (نمیشه باید باشی و ها دلت از طرف غذا هم جم باشه غذا از بیرون میخاهم که به زحمت نشوی بیازو معلوم میشه ازین بعد باید شکم گرسنه خاب شوم بد بد طرفش نگاه کرده بالشت را بر دست گرفته ضربه ی محکمی به بزویش زدم که قهقه خندید و طرف در رفت " (بخیز اماده شو از خود ارواح ساختی یعنی حقدر دوستش داشتی ؟ منظورش احمد بود " با غضب به طرفش نگاه میکردم و با لج گفتم (بیشتر از چیزی که فکر کنی جفت ابروهانش را بالا داد و آهی عمیق کشید و اینبار من ادامه دادم (پشیمان میشی ازین که مارا جدا کردی یک روز جزای تمام ای کارهایت را میبینی لبخند تلخ زد و گفت (هیچ کس تورا اندازه من دوست داشته نمیتواند عشق که من به تو دارم برای هردوی مان کفایت میکند و از اوطاق بیرون شد دگر گریه فایده ی نداشت و یا حتی حرف زدن با او من تا ابد اسیر این ادم بود به جرم دوست داشته شدنم __ بعد از حمام ده دقیقه ی الماری اوطاق را باز کردم و چشمم به انواع و اقسام پنجابی های رنگارنگ افتاد لحظه ی ذوق کردم " و دانه به دانه نگاه شان میکردم همه اش بسیار فیشنی و موره دار بود که ما معمولا در محافل میپوشیدیم ]] اما اینها شاید در خانه میپوشیدند از بین شان ساده ترین را انتخاب کردم که رنگ سیاه بود لباس را بر تن کردم موهایم را بلند بستم " از اوطاق بیرون شدم ابرار در موبایل صحبت میکرد بطرف اشپزخانه رفته یخچال را باز کردم __ برای خودم کمی عسل گرفته مشغول خوردن شدم چون صبحانه نخورده بودم ابرار بطرفم امد و نگاه به سر تا پایم انداخت و گفت (لباس کم بود که سیاه پوش شدی او سیاه پوشیدنم را به پای چیزی دگری گذاشت و فکر کرد از غصه ی زیاد سیاه پوشیدیم برای خودمم جالب بود ازین که حس داشتم که اصلا نمیدانستم خوشی است یا غم 》 شانه ی بالا انداختم و گفتم (پس چی دلت بود همان لباس های موره دار را بپوشم (ها خب برای پوشیدن خریده بودم بد بد نگاهش کرده گفتم (بنظرم کس دیگری در این خانه زندگی میکرده ؟ با تحجب نگاهم کرد و گفت (کی مثلا ؟ (خب این لباس ها بنظرم از او بوده لبخند معنا داری زد و گفت ( هاا از مادر اولاد هایم است چشمانم کم بود از حدقه بیرون شود و با اواز بلند گفتم (چییی ؟ (ههههه آرامتر حریر کر نیستم بخدا میشنوم (ام ی یعنی تو زن داری ؟ در حال که بروی نان عسل میمالید و با سر پاین گفت (ها 》 به یک باره حس بدی بر رگ. رگ وجودم رخنه کرد ( پس پس مرا چرا اینجه اوردی ؟ نگاهش بر صورتم دوخت و گفت (چون زنم استی __ چرا مثل آدم حرف نمیزد اوف دلم میخاست او موهای سیاه و برق دارش را تار تار کنم " سرش را نزدیک تر کرد و گفت ( چون این خانه تمام وسایلش حتی همان لباس ها و حتی خود من قلبم فکرم روحم جسمم همش به تو تعلق دارد چشمانم را بر زمین دوختم یعنی پس منظورش از مادر اولاد ها چی بود ؟؟ چیزی نگفتم انگار نه انگار که چندی پیش گفتم مه احمد را دوست دارم حالا باز برایم نجوای عشق میسراید __ دستانش را شست و از آشپزخانه بیرون شد و من را در همان طلاطم وجودم رها کرد __در باز شد و زن حجاب پوش قد بلند داخل خانه امد وقتی روبند را بلند کرد تازه فهمیدم " این همان زنیست که به خانه مان خاستگاری امده بود یعنی مادر ابرار است ؟ لبخند بصورت ابرار زد که ابرار دستش را بوسید و به پشتو گفت (شه راغلاست ادی جان (ژوندی اوسی گرانه سنگه یی و نگاهش به من افتاد [[ با قدم های آرام نزدیک من امد و من هم به رسم احترام دستش را بوسیدم صورتم را بوسید و به پشتو چیزی گفت که نفهمیدم " بعد از او نگاهم به ابرار کشیده شد که پسر قد بلندی را در آغوش گرفته بود و با هم بگو بخند داشتند ان هم چهره اش آشنا بود __ و بنظرم همان پسر بود که با همین زن به خانه ما امده بودند دست به سینه و با لحجه پشتو با من هم سلام و احوال پرسی کرد و داخل صالون رفتند واحد ما چهار اوطاق داشت