کلبه رمان سرا
رفتن به کانال در Telegram
سلام به چینل خود تان خوش آمدید شما میتوانید در این چینل کتاب های داستانی و رمان های افغانی دانلود و مطالعه خواهد کرد،شما نیز اگر از چینل خوش تان آمد دوست های تان ره دعوت کنید
نمایش بیشتر1 588
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-67 روز
+2130 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+27
در 1 کانالها
ژوئن '26
+95
در 1 کانالها
Get PRO
مه '26
+51
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+47
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+57
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+49
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+69
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+73
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+61
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+101
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+80
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '25
+67
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+68
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+46
در 0 کانالها
Get PRO
مه '25
+67
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+67
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '25
+109
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+110
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+97
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+123
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+93
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+155
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+125
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '24
+142
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+176
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+111
در 0 کانالها
Get PRO
مه '24
+159
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+83
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '24
+105
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+108
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+100
در 13 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+89
در 36 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+132
در 39 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+63
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+89
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+92
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+101
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+76
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+92
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+89
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+82
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+77
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+158
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+96
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+60
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+124
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+45
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+22
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+49
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+36
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+24
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+54
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+48
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+66
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+100
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+345
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 08 ژوئیه | +3 | |||
| 07 ژوئیه | +4 | |||
| 06 ژوئیه | +1 | |||
| 05 ژوئیه | +4 | |||
| 04 ژوئیه | +5 | |||
| 03 ژوئیه | +3 | |||
| 02 ژوئیه | +1 | |||
| 01 ژوئیه | +6 |
پستهای کانال
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت بیست و پنج:
پارت هدیه دوم
به امید که زیاد لایک کنین
دیدن اشک های سارا قلبش را به درد می آورد، اما تصمیمش را گرفته بود.
لبخند آرامی زد و گفت نترس، سارا من همه چیز را درست می کنم. بگذار بروم. من نمی توانم آرزوهایم را اینجا به حقیقت تبدیل کنم باور کن اگر راه دیگری می دیدم، هرگز چنین تصمیمی نمی گرفتم.
سپس با صدایی آرام تر گفت و لطفاً گریه نکن. تو باید خوشحال باشی… چون من برای آینده مان تلاش می کنم. تمام این سختی ها را تحمل می کنم تا روزی برسد که هیچ کدام از ما نگران فردا نباشیم.
سارا چیزی نگفت فقط در سکوت به او نگاه کرد می خواست حرف هایش را باور کند می خواست به وعده هایش اعتماد کند اما در اعماق قلبش، ترسی شکل گرفته بود که برای اولین بار نمی توانست آن را نادیده بگیرد.
ده روزی گذشت و این ده روز برای سارا از هر زمان دیگری سخت تر بود.
هر بار که با مسیح صحبت می کرد، سعی می کرد لبخند بزند و او را تشویق کند، اما هرچه زمان رفتن نزدیک تر می شد، دلش بیشتر سنگین می شد.
بالاخره روز موعود فرا رسید.
روزی که مسیح باید افغانستان را ترک می کرد.
صبح زود، پیش از آنکه راهی میدان هوایی شود، آخرین تماسش را با سارا گرفت.
هیچکدام نمی دانستند چه بگویند.
تمام حرف هایی که باید گفته می شد، در روزهای گذشته گفته شده بود.
فقط سکوت بود و دلتنگی.
در آخر، مسیح آرام گفت منتظرم بمان.
و سارا با چشمانی اشک آلود جواب داد مواظب خودت باش.
تماس قطع شد.
و چند ساعت بعد، مسیح از افغانستان خارج شد.
آن روز برای سارا شبیه روزهای عادی نبود چیزی از زندگی اش جدا شده بود.
از صبح تا شب، بی اختیار اشک می ریخت.
نه به خاطر اینکه امیدش را از دست داده بود، بلکه به خاطر سنگینی دوری.
سال ها عادت کرده بود هر زمان بخواهد صدای مسیح را بشنود، او را ببیند یا بداند در همان شهر و همان آسمان زندگی می کند.
اما حالا میان آن ها هزاران کیلومتر فاصله افتاده بود.
آن شب، وقتی در اتاقش تنها نشسته بود، تلفنش را برداشت و به آخرین پیام مسیح نگاه کرد.
پیامی کوتاه که نوشته بود: به من اعتماد کن. بر می گردم تا زندگی ما را بسازیم.
سه روز از رفتن مسیح گذشته بود.
برای سارا، این سه روز بیشتر شبیه سه ماه سپری شده بود.
هر بار که موبایلش زنگ می خورد، قلبش تندتر می تپید. هر بار که صفحه موبایل روشن می شد، بی اختیار امیدوار می شد نام مسیح را ببیند....
| 2 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت بیست و چهار:
پارت هدیه
سارا ادامه داد اگر یک سال شد؟ اگر دو سال شد؟ اگر بیشتر شد؟ من با خانواده ای زندگی می کنم که هر روز از من می پرسند تا چه وقت می خواهی منتظر بمانی. تو می گویی صبر کن، اما هیچ زمانی به من نمی دهی.
مسیح دست سارا را میان دستش گرفت و با صدایی آرام گفت چون خودم هم نمی دانم دقیقاً چقدر طول می کشد. اما یک چیز را می دانم؛ من تو را دوست دارم و برای آینده مان تلاش می کنم.
سارا نگاهی به سمت بهشته انداخت. دخترخاله اش از دور گاهی به آن ها نگاه می کرد سارا آرام دستش را از میان دستان مسیح بیرون کشید و با صدایی که نگرانی در آن موج میزد گفت یعنی من باید دوباره صبر کنم؟
مسیح چیزی نگفت.
سارا ادامه داد چرا قبل از رفتنت نامزد نمی شویم؟ خانواده ات را بفرست. نامزد می شویم، بعد تو برو. وقتی آنجا مستقر شدی، کارهای مرا هم جریان بینداز.
مسیح آهی کشید و سرش را پایین انداخت و گفت عزیزم، باور کن من بارها به این موضوع فکر کرده ام. خودم هم دوست داشتم قبل از رفتنم نامزد شویم.
سارا پرسید پس چرا نمی شود؟
مسیح جواب داد چون واقعیت زندگی با آرزو فرق دارد، سارا.
چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد حالا فرض کن خانواده ام برای خواستگاری بیایند. خانواده ات بپرسند پسر چی کار می کند؟ درآمدش چیست؟ برای آینده چه برنامه ای دارد؟ چی جواب بدهند؟
سارا خواست چیزی بگوید، اما مسیح ادامه داد از طرف دیگر، خودت میدانی تا وقتی کار نداشته باشم، خانواده ام هم راضی نمی شوند برای خواستگاری بیایند. آن ها سال ها زحمت کشیده اند تا درس بخوانم. حالا انتظار دارند روی پای خودم بایستم.
سارا به سختی اشک هایش را کنترل می کرد.
مسیح با مهربانی گفت این همه سال صبر کردی… فقط یک سال دیگر هم صبر کن. به تو قول می دهم. همین که آنجا رسیدم، هر کاری لازم باشد می کنم تا کار پیدا کنم و خانواده ام را بفرستم.
سارا این بار دیگر نتوانست نگرانی اش را پنهان کند و با التماس گفت مسیح… لطفاً نرو.
صدایش لرزید ولی ادامه داد من نمی خواهم در خارج زندگی کنم. همین جا زندگی می کنیم. با کم می سازیم. اگر لازم باشد سختی می کشیم، اما با هم هستیم.
اشکی از گوشه چشمش پایین آمد و افزود من نمی خواهم از هم دور شویم… می ترسم.
مسیح برای لحظه ای سکوت کرد. | 18 |
| 3 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت بیست و سه:
مسیح با درماندگی گفت هیچ چیز مشخص نیست. شاید یک سال، شاید دو سال… شاید بیشتر.
سارا لبخند تلخی زد و پرسید و من در این مدت چی کار کنم؟
مسیح راحت جواب داد منتظرم بمانی.
این بار سارا خندید اما خنده ای که هیچ شباهتی به شادی نداشت و زمزمه کرد منتظر بمانم؟
بعد به چشمان او نگاه کرد و گفت مسیح، تو میدانی خانواده من چطور هستند. میدانی همین حالا هم به سختی خواستگارها را رد می کنم.
مسیح با نگرانی گفت می دانم.
سارا برای اولین بار در آن دیدار صدایش را کمی بلند کرد و گفت نخیر… نمی دانی اگر می دانستی، از من نمی خواستی چند سال دیگر هم منتظر بمانم.
دوباره سکوت میانشان نشست مسیح دستش را روی میز گذاشت و گفت سارا، من هنوز همان آدم هستم. هنوز همانقدر دوستت دارم. مهاجرت کردن به این معنی نیست که از تو دست کشیده ام.
سارا به او نگاه کرد در نگاهش ناراحتی بود، اما خشم نبود.
فقط ترس ترس از آینده ای که ناگهان مبهم شده بود.
مسیح ادامه داد من نمی خواهم از تو دور شوم. می خواهم بروم تا بتوانم برگردم و با سربلندی به خواستگاری ات بیایم.
سارا سرش را پایین انداخت دستانش را به هم فشرد.
تمام راهی که با هم آمده بودند از مقابل چشمانش گذشت و با ناراحتی گفت یعنی همه چیز را تصمیم گرفته ای و حالا فقط آمده ای به من خبر بدهی؟
مسیح با عجله گفت نخیر سارا، موضوع این نیست…
سارا حرفش را قطع کرد و گفت پس چیست؟ من این همه مدت هر روز از تو می پرسیدم وظیفه پیدا کردی یا نه. هر روز با نگرانی منتظر آینده مان بودم، اما تو در تمام این مدت به مهاجرت فکر می کردی و حتی یک بار هم لازم ندانستی با من مشورت کنی.
مسیح آهی کشید و گفت عزیزم می خواستم اول مطمئن شوم. نمی خواستم بی دلیل امیدوار یا نگران شوی.
سارا لبخندی تلخی زد و گفت نگران نشوم؟ حالا فکر می کنی نگران نیستم؟
چند لحظه سکوت میانشان حاکم شد.
صدای آرام موسیقی کافه در فضا می پیچید، اما برای هر دوی آن ها هیچ صدایی وجود نداشت.
مسیح دوباره گفت عشقم، فقط به آینده ما فکر کن. من قانونی به اروپا میروم. آنجا کار پیدا می کنم، زندگی ام را می سازم و بعد خانواده ام را برای خواستگاری تو می فرستم. این بهترین راه است.
سارا به چشمانش خیره شد و پرسید و اگر زیاد طول کشید چه؟
مسیح جواب داد زیاد طول نمی کشد.
سارا پرسید از کجا میدانی؟
مسیح جوابی نداشت. | 14 |
| 4 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت بیست و دو:
مسیح و سارا رو به روی هم نشستند.
چند لحظه سکوت میانشان حاکم شد.
مسیح به سمت میز بهشته نگاه کرد و گفت چرا دختر خاله ات را با خودت آوردی؟ اگر برایت مشکلی پیدا شود چی؟
سارا لبخند کمرنگی زد و گفت تو خودت دیشب گفتی هر طوری شده باید همدیگر را ببینیم. خودت میدانی که من اجازه ندارم تنها از خانه بیرون شوم. مجبور شدم بهشته را با خودم بیاورم.
بعد با اطمینان ادامه داد نگران نباش. من و بهشته مثل خواهر هستیم. او به کسی چیزی نمی گوید.
سپس کنجکاوانه به چشمان مسیح نگاه کرد و پرسید حالا بگو چی شده؟ چرا اینقدر اصرار داشتی مرا ببینی؟
لبخندی زد و پرسید وظیفه پیدا کردی؟
اما برخلاف انتظارش، مسیح لبخند نزد فقط آهی کشید.
آهی که باعث شد لبخند روی صورت سارا کمرنگ شود.
مسیح چند لحظه سکوت کرد، نمی دانست چگونه حرفش را آغاز کند.
بعد آرام گفت سارا… من می خواهم مهاجرت کنم.
چند ثانیه سکوت برقرار شد سارا ابتدا فکر کرد اشتباه شنیده است پرسید چی؟
مسیح نگاهش را پایین انداخت و گفت من می خواهم از افغانستان بروم.
لبخند سارا کاملاً محو شد چند لحظه فقط به او نگاه کرد بعد پرسید یعنی چی؟ ناگهان؟
مسیح دست هایش را در هم گره زد و جواب داد ناگهانی نیست. چند وقت است که به این موضوع فکر می کنم.
سارا لب زد ولی چرا؟
مسیح نفس عمیقی کشید و گفت چهار ماه است دنبال کار می گردم. هر جا رفتم یا کار نبود یا شرایطش مناسب نبود. هر روز می گذرد و من هنوز نتوانسته ام حتی یک قدم به سمت آینده ای که برای خودم تصور کرده بودم بردارم.
سارا ساکت مانده بود.
مسیح ادامه داد من نمی خواهم سال ها تو را منتظر نگه دارم. نمی خواهم هر روز زیر فشار خانواده ات باشی و من فقط وعده بدهم.
این بار صدای سارا کمی لرزید و پرسید پس راه حلش رفتن است؟
مسیح با ناراحتی گفت شاید تنها راهی باشد که بتوانم زندگی ما را بسازم.
سارا نگاهش را از او گرفت به پنجره کافه خیره شد خیلی چیزها در ذهنش می چرخید.
تمام آن سال ها.
تمام وعده ها.
تمام شب هایی که درباره آینده حرف زده بودند.
بالاخره آهسته پرسید اگر بروی… چند سال طول می کشد؟
مسیح لحظه ای سکوت کرد بعد لب زد نمی دانم.
همین دو کلمه کافی بود.
اشک در چشمان سارا جمع شد، اما اجازه نداد پایین بیاید.
و گفت نمی دانی؟
نوت: برای نشر پارت هدیه پوست های امروزی را کامنت باران کنید. | 12 |
| 5 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت بیست و یک:
سارا نگاهش کرد مسیح لبخند زد و گفت این همه سال کنار هم ماندیم. حالا دیگر تا رسیدن به آخر راه فاصله زیادی نمانده است.
تو نگران نباش. من به فکر همه چیز هستم. فقط یک مدت دیگر هم صبر کن و خانواده ات را قانع کن که کمی منتظر بمانند.
سارا با مهربانی به او نگاه کرد و گفت تو هم نگران من نباش. هر کاری لازم باشد می کنم. فعلاً تمام تمرکزت روی پیدا کردن یک وظیفه خوب باشد. در مورد من تشویش نکن.
آن روز با امیدهای زیادی از هم جدا شدند.
چهار ماه گذشت.
چهار ماهی که برای سارا به کندی سپری می شد.
در این مدت تقریباً هر بار که با مسیح صحبت می کرد، فقط یک سؤال در ذهنش بود وظیفه پیدا کردی؟
و جواب مسیح همیشه تقریباً یکسان بود.
تلاش می کنم… ولی هنوز وظیفه مناسب پیدا نکرده ام.
روزها می گذشتند. یک مصاحبه موفق نمی شد. جایی تجربه کاری می خواستند. جایی معاش بسیار ناچیز بود و جایی اصلاً خبری از استخدام نبود.
در این میان فشار روی سارا هر روز بیشتر می شد.
خواستگارها یکی پس از دیگری می آمدند و خانواده اش مدام از او می خواستند تصمیم بگیرد اما او همچنان مقاومت می کرد با امیدی که به آینده و وعده های مسیح داشت.
تا اینکه یک روز، تلفن سارا زنگ خورد نام مسیح روی صفحه ظاهر شد هنوز سلام نکرده بود که متوجه هیجان در صدای او شد که گفت سارا، باید ببینمت.
سارا با تعجب گفت چی شده؟
مسیح گفت از پشت تلفن نمی توانم بگویم. فقط هر طوری شده فردا بیا. خیلی مهم است.
سارا نگران شد و گفت مرا میترسانی. اتفاقی افتاده؟
مسیح لحظه ای سکوت کرد بعد با صدایی که هیجانش را به سختی پنهان می کرد گفت نخیر… فقط باید ببینمت. خواهش می کنم.
بعد از پایان تماس، سارا مدت زیادی به موبایل در دستش نگاه کرد.
دلش هزار احتمال را مرور می کرد شاید بالاخره کار پیدا کرده بود، شاید می خواست خبر خوبی بدهد، شاید می خواست در مورد آینده شان صحبت کند یا شاید…
نفس عمیقی کشید و آن افکار را کنار زد.
فردا آنروز ساعت نزدیک سه بعد از ظهر بود که درِ کافه باز شد و سارا همراه دختری جوان وارد شد.
مسیح که از چند دقیقه قبل منتظر نشسته بود، با دیدن آن ها از جایش بلند شد.
سارا لبخند کوتاهی زد و گفت سلام.
مسیح جواب داد سلام.
نگاه مسیح به دختری که کنار سارا ایستاده بود افتاد.
سارا گفت مسیح جان، این بهشته است، دختر خاله ام.
مسیح با احترام سلام کرد و بهشته نیز پس از احوال پرسی کوتاهی لبخند زد و گفت شما راحت باشید، من در میز دیگر می نشینم.
بعد به سمت میز دیگری رفت و آن دو را تنها گذاشت. | 10 |
| 6 | برایم سخت تر می شود که همه را جواب بدهم.
مسیح متوجه نگرانی پنهان در صدایش شد.
سارا ادامه داد برای همین باید هرچه زودتر اقدام کنی. من تا امروز به خاطر تو منتظر مانده ام، اما نمی دانم تا چه وقت بتوانم خانواده ام را قانع کنم.
مسیح دستش را روی میز گذاشت و با اطمینان گفت نگران نباش. من هیچ وقت تو را تنها نمی گذارم. شاید چند ماه زمان بگیرد، اما هر کاری لازم باشد انجام می دهم تا روی پای خودم بایستم... | 11 |
| 7 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت نوزده:
مسیح گفت فقط یک مشکل وجود دارد. من هنوز درسم را تمام نکرده ام. اگر همین حالا با خانواده ام صحبت کنم، می دانم قبول نمی کنند. نه به خاطر تو؛ چون خانواده ام همیشه انتخاب همسر را به خودم سپرده اند. اما یک شرط دارند: اول باید درسم را تمام کنم و یک وظیفه مناسب پیدا کنم. بعد از آن، هر دختری را که انتخاب کنم، برایم خواستگاری می کنند.
چند لحظه سکوت کرد و سپس ادامه داد من می دانم تو دختر بااصالت و محترمی هستی و نمی خواهی سال ها در یک رابطه نامعلوم بمانی. حق هم داری. اما اگر مرا دوست داری، به من اعتماد کن و کنارم باش.
نگاهش را در نگاه سارا گره زد و با اطمینان گفت به تو قول می دهم. روزی که درس های ما تمام شود و بتوانم روی پای خودم بایستم، اولین کاری که می کنم این است که خانواده ام را برای خواستگاری تو می فرستم. من آینده ام را با تو می بینم، نه با هیچکس دیگر.
سارا چیزی نگفت فقط برای چند لحظه به چشمان او نگاه کرد نگاهی که این بار با روزهای اول فرق داشت. دیگر آن تردید و فاصله همیشگی در آن دیده نمی شد.
آرام لبخندی زد؛ لبخندی که از ته دل بود و گرمای عجیبی داشت.
بعد آهسته گفت من به تو باور دارم.
مسیح برای لحظه ای چیزی نگفت. شنیدن همین چند کلمه برایش از هر چیز دیگری ارزشمندتر بود.
سارا ادامه داد شاید اگر شخص دیگری این حرف ها را میزد، باورش نمی کردم. اما در این مدت تو را شناخته ام. می دانم آدمی نیستی که با احساسات کسی بازی کنی.
مسیح لبخند زد و گفت هیچوقت چنین کاری نمی کنم، مخصوصاً با تو.
سارا نگاهش را به پیاله قهوه دوخت و گفت من منتظر می مانم، اما یک شرط دارم.
مسیح با محبت گفت هر شرطی که باشد، قبول است.
سارا گفت روی درس هایت تمرکز کن. نمی خواهم روزی فکر کنی که به خاطر من از آینده ات عقب ماندی. اول درس هایت را تمام کن، بعد بقیه چیزها را با هم درست می کنیم.
مسیح با لبخند سر تکان داد و گفت قول می دهم.
سارا دستش را روی میز گذاشت و با لبخندی آرام گفت پس از امروز دیگر در مورد آینده نگران نیستم.
مسیح به او نگاه کرد.
سارا دوباره به ساعتش نگاه کرد و گفت حالا من باید بروم. به بهانه خرید از خانه بیرون شدم. نمی خواهم کسی مرا اینجا ببیند.
مسیح که دلش نمی خواست آن دیدار به این زودی تمام شود، لبخندی زد و گفت دوباره چی وقت اینگونه همدیگر را ببینیم؟ من دوست دارم گاهی بیرون از دانشگاه هم ببینمت. حداقل بتوانیم راحت با هم حرف بزنیم..
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت بیست:
سارا آهی کشید و گفت برایت در مورد خانواده ام گفته ام. خودت میدانی که نمی توانم هر وقت خواستم تنها از خانه بیرون شوم. اما کوشش می کنم مثل امروز بعضی وقت ها همدیگر را ببینیم.
بعد از جایش بلند شد و گفت فعلاً من میروم.
مسیح نیز از جا برخاست.
چند لحظه به رفتن سارا نگاه کرد و در دل آرزو کرد روزی برسد که دیگر برای دیدن او مجبور نباشند هزار بهانه و ترس را پشت سر بگذارند.
روزها به ماه تبدیل شد.
ماه ها یکی پس از دیگری گذشتند.
و سال ها آرام از پی هم آمدند.
در تمام آن مدت، عشق آن دو پخته تر شد. میان امتحان ها، پروژه ها، نگرانی های آینده و هزاران مشکل کوچک و بزرگ زندگی، همچنان کنار یکدیگر ماندند.
تا اینکه بالاخره سال آخر دانشگاه نیز به پایان رسید.
آن روز، آخرین امتحانشان تمام شده بود.
مسیح و سارا مثل همیشه به همان کافه ای رفتند که در تمام این سال ها گاهی در آن یکدیگر را می دیدند.
کافه برای هر دویشان پر از خاطره بود.
پشت همان میز همیشگی نشستند مسیح برای هر دو قهوه و کیک سفارش داد.
سارا با لبخندی که از خوشحالی پنهان نمی شد گفت بالاخره تمام شد.
مسیح لبخند زد و گفت بله… باورم نمی شود این همه سال اینقدر زود گذشت.
سارا گفت یاد روزی افتادم که برای اولین بار داخل صنف آمدم و تو تمام مدت به من نگاه می کردی.
مسیح خندید و گفت فکر میکردم متوجه نشده بودی.
سارا هم خندید بعد از چند لحظه سکوت، نگاهش جدی تر شد و گفت حالا باید هر چه زودتر برای خودت وظیفه پیدا کنی تا بتوانیم نامزد شویم.
مسیح سرش را تکان داد و گفت من هم این روزها فقط به همین موضوع فکر می کنم. باید زودتر کار پیدا کنم.
سارا آهی کشید و نگاهش را به پیاله قهوه دوخت و گفت این مدت من دانشگاه را بهانه کرده بودم. هر بار که خواستگاری می آمد، می گفتم می خواهم درسم را تمام کنم.
چند لحظه سکوت کرد بعد دوباره گفت ولی خودت میدانی در خانواده ما همین که اجازه دادند دانشگاه بخوانم هم آسان نبود. بعد از این دیگر بهانه ای ندارم. | 11 |
| 8 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت هژده:
پارت هدیه:
مسیح زودتر از وقت تعیین شده به کافه رسیده بود. هر چند دقیقه یکبار به در ورودی نگاه می کرد تا اینکه سارا وارد شد. با دیدن او، لبخندی روی لبانش نشست و از جایش بلند شد.
سارا نیز لبخند کوتاهی زد و رو به رویش نشست.
پس از سفارش قهوه، چند دقیقه ای درباره درس ها و دانشگاه صحبت کردند، اما سارا برخلاف همیشه آرام و متفکر به نظر می رسید.
مسیح متوجه حال او شد و گفت چیزی شده؟ احساس می کنم می خواهی حرفی بزنی.
سارا چند لحظه به پیاله قهوه اش خیره ماند، بعد آهسته گفت بله… بعضی حرف ها را برایت دارم. حرف هایی که نمی توانستم پشت تلفن بگویم. برای همین خواستم از نزدیک با هم بنشینیم و صحبت کنیم.
مسیح لبخندی زد و گفت بگو جان و دلم. من برای شنیدن حرف های تو سراپا گوشم.
سارا نفس عمیقی کشید. معلوم بود مدت هاست این حرف ها را در دلش نگه داشته است بعد گفت ببین مسیح… من نه خودم دوست داشتم وارد رابطه شوم و نه شرایط خانواده ام طوری است که بتوانم با یک پسر در ارتباط باشم. تو نمی دانی این سه ماه چقدر ترسیده ام. هر روز با این فکر زندگی کرده ام که اگر خانواده ام بفهمند من با تو در تماس هستم، چه اتفاقی می افتد.
مسیح بدون آنکه حرفش را قطع کند، با دقت به او گوش می داد.
سارا ادامه داد برای همین می خواهم یک چیز را روشن کنم. اگر واقعاً با من جدی هستی و روزی قصد ازدواج با من را داری، این رابطه را ادامه می دهیم. اما اگر فکر می کنی من از آن دخترهایی هستم که فقط چند روزی با آن ها وقت بگذرانی و بعد همه چیز تمام شود، لطفاً همین حالا از زندگی من برو.
من تا امروز با هیچ مردی رابطه نداشته ام. حتی هیچوقت قصد نداشتم وارد چنین احساسی شوم. اما قلب همیشه از عقل فرمان نمی برد. حالا که می گویی دوستم داری، اگر واقعاً در نیتت صداقت هست، خانواده ات را برای خواستگاری بفرست تا همه چیز رسمی و روشن باشد.
سکوت کوتاهی میان آن دو حاکم شد.
مسیح با حوصله تمام حرف های او را شنیده بود. بعد لبخند آرامی زد و دستش را روی میز گذاشت و گفت عزیز دلم، من واقعاً تو را برای تمام زندگی ام می خواهم. هیچوقت به چشم یک سرگرمی یا یک رابطه گذرا به تو نگاه نکرده ام. من می خواهم با تو ازدواج کنم.
نگاه سارا آرام تر شد، اما همچنان منتظر ادامه حرف های او بود.. | 11 |
| 9 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت هفده
در همان لحظه مسیح فهمید چه اشتباهی کرده است.
صورتش سرخ شد نگاهی به سارا انداخت سارا سریع سرش را پایین انداخته بود و سعی می کرد لبخندش را پنهان کند.
مسیح با دستپاچگی از جایش بلند شد و گفت ببخشید استاد… با اجازه.
و قبل از اینکه کسی چیزی بگوید، از صنف بیرون رفت.
به محض اینکه دروازه پشت سرش بسته شد، دستی روی صورتش کشید و به دیوار دهلیز تکیه داد.
لبخندی بزرگ روی لب هایش بود برای اولین بار بعد از مدت ها، نمی توانست خوشحالی اش را پنهان کند.
در همان لحظه، داخل صنف، شبنم آرام به دست بند سارا نگاه کرد.
بعد لبخندی معنی دار زد و آهسته گفت حالا فهمیدم چرا اینقدر خوشحال شد.
سارا چیزی نگفت فقط نگاهش را به کتابش دوخت اما لبخندی که گوشه لبش نشسته بود، برخلاف همیشه به این زودی ها محو نمی شد.
از آن روز، فصل تازه ای در زندگی هر دوی آن ها آغاز شد.
روزهایی که مدت ها انتظارش را کشیده بودند، آرام آرام از راه رسیدند.
بعد از پایان درس ها، مسیح با هزار امید و اضطراب شماره سارا را گرفت و از همان شب، میان آن دو گفتگوهایی آغاز شد که هر روز بیشتر از قبل آن ها را به هم نزدیک میکرد. | 12 |
| 10 | احساس کرد تمام دنیا در همان لحظه متوقف شده است.
تمام آن روزهای انتظار، تمام نگرانی ها و تمام تردیدهایش ناگهان رنگ باختند.
بی اختیار از جایش نیم خیز شد و با صدایی که از شدت خوشحالی بلندتر از آنچه تصور می کرد بیرون آمد، گفت خدایا شکرت!
تمام صنف ساکت شد صدای قلم ها قطع شد همه نگاه ها به سمت او برگشت.
حتی استاد هم با تعجب به او نگاه کرد و پرسید چی شده مسیح جان؟ بخاطر چی شکر گفتی؟ | 15 |
| 11 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت پانزده:
مسیح لبخند کمرنگی زد و گفت تشکر، خواهر عزیزم.
و با حالتی سبک تر از قبل از صنف بیرون رفت.
دو روز گذشت آن روز مسیح به دانشگاه نیامده بود.
سارا مثل همیشه بعد از ختم درس با شبنم خداحافظی کرد و از صنف بیرون شد.
وقتی به حویلی رسید، ناگهان متوقف شد.
مسیح آنجا ایستاده بود و در دستش بسته ای کوچک را گرفته بود.
سارا کمی اطراف را نگاه کرد؛ هنوز کسی در حویلی نبود.
مسیح جلو آمد و گفت لطفاً به خاطر رفتار چند روز پیشم مرا ببخش.
سارا نفسش را آهسته بیرون داد و گفت لطفاً برو. نمی خواهم کسی ما را ببیند.
مسیح جدی گفت تا وقتی مرا نبخشی، جایی نمیروم.
سارا کمی عصبی شد و گفت گفتم برو.
مسیح تکان نخورد و گفت فقط بگو بخشیدی… بعد میروم.
سکوت کوتاهی افتاد سارا نگاهش را پایین انداخت و گفت درست است… بخشیدم. حالا برو.
مسیح به بسته اشاره کرد و گفت پس این را بگیر.
سارا خواست حرف بزند، اما مسیح با لبخند آرام گفت تا نگیری نمیروم.
سارا با اکراه بسته را گرفت و گفت حالا راضی شدی؟ برو.
مسیح لبخند زد، این بار آرام تر از قبل گفت تشکر.
بعد بدون حرف اضافه، از کنار او دور شد.
سارا چند لحظه همان جا ایستاد و رفتن او را نگاه کرد. بعد نگاهش به بسته در دستش افتاد.
لبخند خیلی کمرنگی، بی اختیار روی لب هایش نشست…
و با قدم های آرام از دانشگاه بیرون رفت.
فردای آن روز، وقتی سارا وارد صنف شد، متوجه شد مسیح زودتر آمده است. او طبق عادت خواست به سمت چوکی خودش برود که مسیح آرام نزدیک شد و روی چوکی کناری نشست.
با لبخندی محتاط پرسید بسته را باز کردی؟
سارا نگاهی به اطراف انداخت و بعد به او گفت لطفاً اینطور مقابل همه با من صحبت نکن. نمی خواهم در ذهن کسی سوءتفاهمی به وجود بیاید.
لبخند روی لب های مسیح کمرنگ شد، اما همچنان آرام ماند بعد گفت درست است. حق داری. فقط می خواستم دوباره بگویم که واقعاً قصد ناراحت کردن تو را نداشتم. آن روز اشتباه کردم. من فقط…
سارا حرفش را قطع کرد گفت بخشیدمت.
بعد لحظه ای سکوت کرد و ادامه داد اما تو هم بعد از این مراعات کن. خودت میدانی پسر کاکایم در همین دانشگاه است. اگر چیزی بشنود و به خانواده ام بگوید، ممکن است اجازه ندهند دیگر به دانشگاه بیایم. پس لطفاً سعی کن زیاد با من صحبت نکنی.
مسیح چند ثانیه به او نگاه کرد. در نگاهش نه ناراحتی بود و نه اعتراض فقط آرام سر تکان داد و گفت تشکر که مرا بخشیدی. همین برایم کافی است.
بعد لبخند کمرنگی زد و ادامه داد و به تو قول می دهم هیچ وقت شرایطی را به وجود نیاورم که کسی درباره تو حرفی بزند...
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت شانزده:
سارا چیزی نگفت نگاهش روی کتابی که در دست داشت ثابت ماند.
مسیح لحظه ای مکث کرد، سپس با صدایی آرام تر گفت اما یک چیز را می خواهم بدانی…
سارا آهسته سرش را بلند کرد به او دید مسیح ادامه داد من واقعاً دوستت دارم، سارا.
برای چند لحظه سکوت میانشان نشست.
مسیح ادامه داد منتظر می مانم… شاید یک روز جواب تو را هم بشنوم.
داخل آن بسته یک دست بند بود. اگر روزی آن دست بند را در دستت دیدم، می فهمم که جوابم را گرفته ام.
سارا فوراً نگاهش را از او گرفت نمی خواست چیزی بگوید نمیخواست حتی نگاهش را بخواند.
مسیح از جایش بلند شد پیش از آنکه دور شود، خیلی آهسته گفت خیلی دوستت دارم.
سارا نفس عمیقی کشید مسیح هم به سمت چوکی خودش رفت.
دو هفته گذشت.
دو هفته ای که برای مسیح از هر امتحانی سخت تر بود.
به قولی که به سارا داده بود عمل می کرد. دیگر بی دلیل به او نزدیک نمی شد، سر راهش قرار نمی گرفت و بهانه ای برای صحبت پیدا نمی کرد.
اما هر روز، وقتی سارا وارد صنف می شد، نگاه مسیح بی اختیار به دستان او می افتاد و هر روز ناامید می شد.
از دست بند خبری نبود.
گاهی با خودش می گفت شاید اشتباه کرده است. شاید آن هدیه هیچ معنایی برای سارا نداشته. شاید فقط از روی ادب آن را گرفته است.
تا اینکه آن روز رسید استاد داخل صنف بود و درس جریان داشت. همه مشغول نوشتن بودند که دروازه باز شد و سارا با اجازه وارد صنف شد.
مسیح که مشغول نوشتن بود، بی اختیار سرش را بلند کرد.
نگاهش روی چهره سارا نشست و بعد مثل همیشه به دستانش رفت ناگهان نفسش بند آمد.
دست بند…
دقیقاً همان دست بندی که برایش خریده بود، دور مچ دست سارا بسته شده بود.
برای چند لحظه باورش نشد چند بار پلک زد اما اشتباه نمی کرد خودش بود همان دستبند.
در همان لحظه سارا نیز نگاه کوتاهی به او انداخت.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبانش نشست لبخندی که فقط چند ثانیه دوام آورد اما برای مسیح کافی بود. | 16 |
| 12 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت چهارده:
داخل صنف، سارا و شبنم در حال صحبت بودند. فضای صنف آرام بود و کسی انتظار تنش نداشت.
مسیح مستقیم به سمت آن ها رفت و بدون مقدمه گفت خودت اینجا نشستی، ولی عشقت بیرون با دوست دختر دیگرش خوش گذرانی می کند.
سارا با تعجب از جایش بلند شد و پرسید منظورت چیست؟
مسیح که این روزها عصبی تر از همیشه شده بود، با پوزخند گفت برو حویلی. خودت با چشم های خودت می بینی.
سارا چند لحظه به او نگاه کرد، بعد با لحنی جدی گفت من عشقی ندارم که بخواهد با کسی دیگر باشد. اشتباه کرده ای.
مسیح پوزخند عصبی زد و گفت عشقی نداری؟ پس آن پسر کیست؟ همیشه با او می خندی… سوار موترش می شوی…
سارا ناگهان چهره اش جدی شد. صدایش بلندتر و محکم تر شد و گفت حرف دهنت را بفهم! او پسر کاکای من است. برای من مثل برادر بزرگ است.
چند لحظه سکوت سنگین افتاد.
مسیح طوری که حرف در گلویش گیر کرده باشد، نگاهش لرزید. لب هایش باز شد، اما کلمات کامل بیرون نیامد.
بعد گفت من… من فکر کردم…
سارا با عصبانیت حرفش را قطع کرد و صدایش محکم تر از همیشه در صنف پیچید که گفت تو حق نداشتی با من اینگونه حرف بزنی! اصلاً اگر عشقی هم داشته باشم، به تو ربطی ندارد. بعد از این از من دور باش.
سکوت سنگینی افتاد.
چند نفر از هم صنفی های شان که داخل صنف بودند به آن دو خیره شده بودند.
مسیح هیچ حرفی نزد. نگاهش ثابت مانده بود روی سارا، اما ته قلبش از اینکه میدانست سارا با کسی نیست خوشحال بود.
سارا نفسش را آرام بیرون داد، کتاب هایش را برداشت و بدون اینکه نگاه دیگری به او بیندازد، از صنف بیرون شد.
مسیح چند لحظه رفتن سارا را نگاه کرد. هنوز قدم هایش سنگین بود که شبنم کنار او آمد و پرسید چرا با او اینطور حرف زدی؟ او که با تو کاری ندارد.
قبل از اینکه مسیح جواب بدهد، منصور وارد حرف شد و با لحن نیمه جدی گفت شبنم، تو از دل مسیح چی خبر داری؟ مسیح از سارا خوشش…
مسیح سریع نگاه تندی به منصور انداخت و گفت لازم است همه این را بدانند؟
منصور شانه بالا انداخت و جواب داد شبنم که بیگانه نیست. شاید بتواند کمک کند تا دل سارا را به دست بیاوری.
مسیح لحظه ای به شبنم نگاه کرد. شبنم کمی معذب شد و گفت لطفاً مرا داخل این موضوع نکنید. اگر سارا بفهمد، دوستی ما خراب می شود.
مسیح آهی کشید، بعد آرام تر گفت شبنم… لطفاً کمکم کن. تو خودت گفتی مرا مثل برادر می بینی، نه؟ پس نمی خواهی به برادرت کمک کنی؟
شبنم چند لحظه سکوت کرد. نگاهش بین مسیح و منصور رفت و برگشت و بالاخره گفت من وعده نمی دهم، ولی سعی می کنم کمک کنم.
لایک های تان کم است دوستا | 14 |
| 13 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت سیزده:
با او راحت صحبت می کرد و لبخند میزد چهره مسیح در یک لحظه تغییر کرد نگاهش سنگین شد، نفسش عمیق تر.
بدون اینکه چیزی بگوید، با قدم های بلند و محکم دوباره به سمت صنف برگشت. در سکوت وارد شد و سر جای خود نشست، اما دیگر آن آرامش قبل را نداشت.
چند دقیقه بعد، سارا هم وارد صنف شد.
وقتی نگاهش به مسیح افتاد، آرام گفت سلام.
اما مسیح حتی سرش را هم بلند نکرد.
فقط نگاهش را از او گرفت و به منصور که کنار دستش نشسته بود رو آورد. شروع کرد به صحبت کردن درباره موضوعی بی اهمیت، طوری که اصلاً متوجه حضور سارا نشده باشد.
سارا نگاهش بین مسیح و منصور رفت و برگشت بعد آرام به سمت چوکی اش رفت و نشست.
از آن روز به بعد، رفتار مسیح تغییر کرده بود.
سنگین تر، سردتر و کنترل شده تر از قبل.
دیگر آن نگاه های پنهانی طولانی دیده نمی شد، دیگر آن مکث های بی دلیل وقتی سارا از کنارش می گذشت وجود نداشت. او عمداً خودش را مشغول درس و صحبت با منصور نشان می داد، طوری که سارا برایش هیچ اهمیتی ندارد.
اما این فقط ظاهر قضیه بود درونش هنوز همان آشوب قدیمی جریان داشت، فقط حالا یاد گرفته بود آن را پنهان کند.
کم کم فاصله اش را هم بیشتر کرد؛ جایی می نشست که کمتر مجبور شود او را ببیند، کمتر در مسیرش قرار بگیرد.
سارا هم این تغییر را فهمیده بود.
اول چند بار تلاش کرد عادی رفتار کند؛ مثل قبل، با همان آرامش همیشگی. اما وقتی دید مسیح عمداً خودش را کنار میکشد، او هم عقب رفت.
دیگر نه سلام های کوتاه بود، نه نگاه های گذرا، نه آن برخوردهای اتفاقی.
طوری که هر دو به یک توافق نانوشته رسیده بودند: فاصله.
آن روز، مسیح و منصور با هم از ساختمان دانشگاه بیرون شدند و وارد حویلی گردیدند. هوا کمی خنک بود و شاگردان پراکنده در گوشه و کنار دیده می شدند.
منصور ناگهان نگاهش را به سمت دورتر دوخت و با آرنج به پهلوی مسیح زد و گفت ببین… همان پسر.
مسیح نگاهش را دنبال کرد.
همان پسر بود؛ همان کسی که بارها همراه سارا دیده بود.
او کنار دختری دیگر ایستاده بود و با او صحبت می کرد، رفتاری کاملاً راحت و صمیمی داشت.
منصور پوزخندی زد و زیر لب گفت فکر کنم این ها بین خودشان چیزی دارند…
بعد نگاهی به مسیح انداخت مسیح چند لحظه ساکت ماند. نگاهش هنوز روی آن ها بود.
بعد آرام گفت من هم همین فکر را می کنم…
منصور گفت باید به سارا بگوییم این به سارا خیانت میکند.
منصور چیزی نگفت چند ثانیه بعد، بدون حرف اضافه، با قدم های بلند به سمت ساختمان دانشگاه رفت.
منصور هم پشت سرش وارد صنف شد. | 19 |
| 14 | و بلافاصله نگاهش را بر می گرداند اما همان یک لحظه کافی بود.
منصور یک روز کنار مسیح نشست و با خنده آرام گفت به نظرم او هم کم کم در قلبش به تو حسی پیدا شده.
مسیح چیزی نگفت، فقط به سارا نگاه کرد.
سارا در آن سمت صنف نشسته بود، با شبنم صحبت می کرد… اما این بار خنده هایش کمی راحت تر به نظر می رسید برای اولین بار، مسیح حس کرد فاصله ای که ماه ها مثل دیوار بین او و سارا بود، حالا ترک برداشته است.
آن روز مسیح در صنف نشسته بود، اما نگاهش مدام به دروازه می افتاد. سارا هنوز نیامده بود و همین باعث شده بود ذهنش بی قرار باشد.
بعد از چند دقیقه، بی حوصله از جایش بلند شد و از صنف بیرون رفت.
در دهلیز، ناگهان قدم هایش متوقف شد چشمش به سارا افتاد کنار همان پسر ایستاده بود.. | 108 |
| 15 | مسیح بدون اینکه واکنشی نشان بدهد، فقط نگاهش را چند ثانیه روی او نگه داشت. بعد آرام نفس کشید و دوباره به جلو خیره شد.
زیر لب، خیلی آهسته گفت او هم به من می دید؟
اما جوابش در شلوغی صنف گم شد.
سارا همراه شبنم از صنف بیرون رفتند. مسیح چند لحظه صبر کرد، بعد آرام از جایش بلند شد و پشت سرشان از صنف بیرون رفت.
در حویلی دانشگاه، نگاهش را چرخاند. سارا و شبنم همان جایی نشسته بودند که همیشه می نشستند.
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت یازده:
برای لحظه ای مکث کرد. نگاهش را از آن سمت گرفت و خواست به گوشه ای دیگری برود که ناگهان قدم هایش کند شد.
صدای سارا آمد؛ صدایی که کمی جدی و ناراحت بود که گفت لطفاً مزاحم نشوید.
مسیح سریع به سمت صدا برگشت.
دو پسر کنار سارا ایستاده بودند و سعی می کردند با او صحبت کنند. سارا از جایش بلند شده بود و فاصله اش را با آن ها حفظ می کرد.
یکی از پسرها با لبخندی که بیشتر شبیه اصرار بود گفت چرا اینقدر سخت می گیری؟ فقط چند لحظه می خواهم با تو تنها صحبت کنم.
سارا با قاطعیت پاسخ داد من دوست ندارم با شما صحبت کنم. لطفاً بروید.
اما پسرها عقب نمی رفتند.
در همان لحظه، مسیح قدم برداشت و به سمت آن ها رفت. نزدیک شد و با صدایی محکم گفت اینجا چی خبر است؟ چرا مزاحم خانم ها می شوید؟
پسرها لحظه ای مکث کردند. خواستند چیزی بگویند، اما قبل از آنکه حرفی بزنند، مسیح با لحن هشداردهنده ادامه داد بهتر است از اینجا بروید و دیگر مزاحمت ایجاد نکنید. وگرنه با من طرف هستید.
لحنش آنقدر قاطع بود که فضا را سنگین کرد.
پسرها هم که به نظر می رسید مسیح را می شناسند یا حداقل از او حساب می برند، نگاه کوتاهی به هم انداختند، بعد سرشان را پایین انداختند و بدون حرف از آنجا دور شدند.
مسیح چند لحظه همان جا ایستاد، بعد خواست برگردد و دور شود که صدای سارا او را متوقف کرد که گفت مسیح…
او برگشت سارا با نگاهی آرام به او نگاه میکرد و لبخند کمرنگی روی لبش بود بعد با مهربانی گفت تشکر.
مسیح برای لحظه ای مکث کرد. انتظار این واکنش را نداشت.
بعد آرام لبخند زد و گفت خواهش می کنم.
و هر دو برای چند ثانیه در سکوت به هم نگاه کردند بعد مسیح از آنها دور شد.
فردای آن روز، صنف مثل همیشه در جریان درس بود. صدای استاد یکنواخت در فضا میپیچید و شاگردان مشغول نوشتن بودند.
مسیح هم سعی می کرد مثل همیشه روی درس تمرکز کند، اما ناگهان سرفه اش گرفت. اول آرام، بعد شدیدتر. چند بار پشت سر هم سرفه کرد و سرش را پایین انداخت.
لحظه ای بعد، سارا که در چوکی اش نشسته بود، بی درنگ بوتل آبش را برداشت و به سمت او دراز کرد.
با صدای آرام گفت آب بنوش.
مسیح چند ثانیه به بوتل نگاه کرد بعد آرام آن را گرفت، کمی آب نوشید و سرش را بالا آورد او بوتل را آرام برگرداند و آهسته گفت تشکر..
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت دوازده:
سارا فقط سرش را کمی تکان داد و دوباره به کتابش برگشت، طوری که اتفاق خاصی نیفتاده باشد.
اما برای مسیح، همان یک لحظه کافی بود تا ذهنش برای مدت طولانی درگیر بماند.
روزها آرام آرام می گذشتند، اما چیزی در فضای میان مسیح و سارا تغییر کرده بود؛ چیزی که نه ناگهانی بود و نه واضح، اما قابل انکار هم نبود.
دیگر آن نگاه های کاملاً سرد و بی تفاوتِ اول نبود.
گاهی وقتی مسیح وارد صنف می شد، حس می کرد سارا برای یک لحظه کوتاه سرش را بلند میکند و نگاهش را می دزدد. نه طولانی، نه آشکار… اما کافی برای اینکه مسیح متوجه شود چیزی فرق کرده است.
یک روز بعد از درس، وقتی استاد صنف را ترک کرد و شاگردان شروع به جمع کردن وسایل شان کردند، سارا به طور اتفاقی از کنار چوکی مسیح گذشت. دستش به لبه میز او خورد و خیلی آرام گفت ببخشید.
همین یک کلمه کوتاه، برای مسیح غیرعادی بود.
قبلاً سارا اگر هم از کنار کسی می گذشت، فقط رد می شد. اما حالا… حداقل حرف میزد.
روز دیگر، هنگام تقسیم برگه های امتحان، استاد از سارا خواست چند برگه اضافی را هم به شاگردان عقب صنف برساند. او وقتی به ردیف مسیح رسید، لحظه ای مکث کرد. برگه را به سمت او گرفت و گفت این هم برای شما.
نه سرد بود، نه گرم… اما دیگر آن فاصله سنگین قبلی در لحنش دیده نمی شد.
مسیح برگه را گرفت و آرام گفت تشکر.
سارا فقط سرش را کمی تکان داد و رفت، اما این بار مسیح حس کرد او کمی بیشتر از همیشه مکث کرده است.
از همه عجیب تر برای مسیح، نگاه ها بود.
گاهی وقتی بی اختیار به سمت سارا نگاه می کرد، می دید که او هم در همان لحظه در حال نگاه کردن به تخته نیست بلکه دقیقاً یک لحظه کوتاه روی اوست. | 106 |
| 16 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت نه الا دوازده
چند دقیقه بعد، سارا دوباره وارد صنف شد.
چهره اش کمی جدی تر از قبل بود رو به استاد گفت استاد، یک کار مهم برایم پیش آمده، باید بروم.
استاد سری تکان داد و گفت درست است سارا جان، برو.
سارا وسایلش را جمع کرد، کتاب هایش را برداشت و بی آن که نگاهی به کسی بیندازد، از صنف بیرون رفت.
مسیح دیگر نتوانست بنشیند.
همان لحظه از جایش بلند شد چوکی اش با صدای خفیفی عقب رفت، اما او توجهی نکرد.
با قدم های سریع از صنف بیرون دوید.
قلبش تند میزد، نه از عجله، بلکه از چیزی سنگین تر؛ از ترس، از خشم، از حس بی پاسخ.
به حویلی دانشگاه رسید نگاهش چرخید سارا را دید کنار همان پسر ایستاده بود.
چند لحظه بعد، هر دو به سمت دروازه خروجی رفتند.
مسیح بی اختیار پشت سرشان راه افتاد.
قدم هایش تندتر شد، اما هنوز فاصله داشت.
آن ها از دروازه دانشگاه بیرون شدند یک موتر کنار پیاده رو ایستاده بود.
سارا بدون مکث سوار موتر شد پسر هم پشت فرمان نشست.
درِ موتر بسته شد بعد روشن شد و آرام از جا حرکت کرد.
مسیح همان جا ایستاد.
چشمانش به موتر دوخته شده بود تا وقتی که از مقابلش دور شد و در سرک ناپدید گشت.
برای چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد بعد نفس سنگینی کشید؛ نفسی که بیشتر شبیه شکست بود تا آرامش.
لب هایش لرزید و با صدایی خفه و پر از خشم گفت لعنتی…
چند روزی می گذشت و مسیح به دانشگاه نمی رفت. طوری که رشته ای که او را به آن زندگی روزمره وصل می کرد، پاره شده بود. نه حال درس خواندن داشت و نه حتی میل دیدن کسی. مخصوصاً سارا.
هر بار که منصور تماس می گرفت، جوابش یک جمله کوتاه بود: حوصله ندارم.
و بعد سکوت.
آن روز، روی تختش دراز کشیده بود. اتاق نیمه تاریک بود و پرده ها نیمه باز، اما نور هم نمی توانست حالش را روشن کند. نگاهش به سقف بود، اما ذهنش جای دیگری سرگردان بود.
ناگهان صدای باز شدن دروازه اتاق آمد مسیح سریع نشست.
وقتی دید منصور وارد شده، ابروهایش بالا رفت و پرسید تو اینجا چی کار می کنی؟
منصور با همان لبخند همیشگی اش نزدیک شد، دستش را به سمت او دراز کرد و گفت دیدم نمی آیی، گفتم خودم پیشت بیایم.
در همین لحظه، دروازه دوباره باز شد مادر مسیح با پتنوس چای وارد اتاق شد. نگاهی پر از نگرانی به پسرش انداخت و رو به منصور گفت خوب شد آمدی پسرم… نمی دانم این پسر چه شده. نه غذا درست می خورد، نه از اتاقش بیرون می شود.
مسیح با ناراحتی گفت مادر، لطفاً این حرف ها را نزن…
تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت ده:
منصور لبخندی زد، به سمت مادر مسیح نگاه کرد و گفت نگران نباش خاله جان، از فردا پوهنتون می آید. فقط لطف کنید برایش شب غذا آماده کنید امشب شکم سیر غذا میخورد.
مادر مسیح لبخند کمرنگی زد و از اتاق بیرون رفت.
با بسته شدن در، سکوت سنگینی میان دو دوست افتاد.
منصور آرام روی تخت کنار او نشست و نگاهش را به مسیح دوخت و گفت اصلاً این رفتار برایت خوب نیست. چرا هم خودت را عذاب می دهی، هم مادرت را؟
مسیح نگاهش را از او دزدید. جواب درستی نداشت، یا شاید نمی خواست داشته باشد.
منصور کمی جلوتر خم شد، صدایش جدی تر شد و ادامه داد مسیح… این چیزی که تو داری انجام می دهی، عشق نیست. اگر بود، تو را نمی کشت. تو را زنده نگه می داشت، نه اینکه از زندگی حذف کند.
مسیح آهی کشید و گفت تو درست میگویی من نباید بخاطر یک دختر از همه ای زندگی ام عقب بمانم.
روزها پشت سر هم می گذشتند. زمان، آرام اما بی وقفه جلو می رفت؛ طوری که هیچ اتفاقی نیفتاده بود و در عین حال، برای مسیح همه چیز تغییر کرده بود.
او دوباره به دانشگاه برگشته بود اما این بار متفاوت بود.
نه مثل قبل نگاهش به دروازه می افتاد تا شاید سارا را ببیند، نه مثل قبل ذهنش در میان راهروها دنبال او می گشت. خودش را مجبور کرده بود که عادی باشد؛ که فقط درس بخواند، گوش بدهد، و وانمود کند همه چیز در جای خودش است.
اما حقیقت این بود که فقط وانمود می کرد.
آن روز هم مثل همیشه، در صنف نشسته بود و با تلاش زیاد حواسش را روی درس نگه داشته بود. استاد در حال توضیح بود و صدای او در فضای صنف می پیچید.
و بالاخره، بعد از مدتی طولانی، صدای استاد بلند شد که گفت درس امروز همین جا تمام است.
مسیح چپتر را بست و قلمش را روی آن گذاشت. چند لحظه به تخته سفید مقابلش نگاه کرد، بعد آهسته سرش را به سمت چوکی سارا چرخاند.
در همان لحظه نگاه هایشان به هم برخورد کرد.
سارا بلافاصله نگاهش را گرفت و با عجله سرش را پایین انداخت. | 63 |
| 17 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت هشت:
قدم های پسر مطمئن و آشنا به نظر می رسید.
سارا تا او را دید، بلافاصله از جایش بلند شد و چیزی که قلب مسیح را لرزاند، لبخند او بود…
لبخندی واقعی، گرم و متفاوت از تمام لبخندهایی که در این مدت از او دیده بود.
پسر کنار سارا ایستاد و هر دو خیلی راحت شروع به صحبت کردند؛ طوری که مدت هاست همدیگر را می شناسند. سارا با او صمیمی رفتار می کرد، با آرامش می خندید و حتی گاهی سرش را کمی به نشانه تأیید تکان می داد.
طوری که هیچ فاصله ای میانشان وجود نداشت.
طوری که آن دیوار سردی که مسیح همیشه احساس می کرد، فقط برای او ساخته شده بود.
دست های مسیح ناخودآگاه مشت شد.
رگ های گردنش برجسته تر شدند و نگاهش سنگین تر از همیشه روی آن صحنه ثابت ماند.
منصور که کنار او نشسته بود، نگاه مسیح را دنبال کرد. چند لحظه سکوت کرد تا مطمئن شود آنچه می بیند واقعی است، سپس آرام گفت این پسر در دانشگاه ما است… ولی اینکه سارا این قدر با او صمیمی رفتار می کند، عجیب است… یعنی بین شان…
اما هنوز جمله اش کامل نشده بود که نگاه تند و آتشین مسیح به او افتاد.
منصور فوراً ساکت شد.
چیزی در چشمان مسیح بود که جای هیچ حرفی باقی نمی گذاشت؛ ترکیبی از خشم، حسادت و زخمی که تازه باز شده بود.
چشمانش پر از احساسات متلاطم شده بود، اما بیشتر از همه، درد دیده می شد.
بی آن که حرفی بزند، ناگهان از جایش بلند شد.
قدم هایش تند و سنگین بود دیگر توان ماندن در آنجا را نداشت بدون آن که به عقب نگاه کند، به سمت دروازه خروجی دانشگاه رفت.
چند روزی از آن ماجرا گذشته بود، اما برای مسیح زمان متوقف شده بود. تصویر آن روز در حیاط دانشگاه هنوز در ذهنش تکرار می شد؛ لبخند سارا، صمیمیتش با آن پسر، و آن احساسی که مثل خاری در دلش جا گرفته بود.
آن روز نیز، مسیح در صنف نشسته بود اما حواسش به درس نبود. نگاهش به کتاب بود، اما ذهنش در همان صحنه گیر کرده بود.
ناگهان دروازه صنف باز شد مسیح سرش را بلند کرد.
همان پسر بود.
همان کسی که چند روز قبل همراه سارا دیده بود.
پسر با آرامش وارد شد، مستقیم به سمت استاد دید و گفت ببخشید استاد، من با خانم سارا کار داشتم.
نگاهها به سمت سارا برگشت.
استاد نیز بدون مکث به او اشاره کرد و گفت سارا جان، بفرمایید.
سارا با وقار همیشگی اش از جایش بلند شد.
بدون هیچ حرف اضافه ای گفت با اجازه.
و از صنف بیرون رفت اما این بار، مسیح نتوانست خودش را کنترل کند.
دست هایش ناخودآگاه مشت شد. نگاهش به زمین دوخته شد، اما درونش طوفانی برپا بود. | 51 |
| 18 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت هفت:
اما سارا هیچ حرفی نزد تنها نگاهش را از او گرفت، دستکولش را روی شانه اش جا به جا کرد و بدون آن که حتی یک کلمه بر زبان بیاورد، به راهش ادامه داد.
مسیح همان جا خشک شده بود.
به رفتن او نگاه می کرد و هر قدمی که سارا از او دورتر می شد، احساس می کرد بخشی از امیدش نیز همراه او میرود.
تا زمانی که سارا در میان جمعیت محوطه دانشگاه ناپدید شد، هنوز در همان نقطه ایستاده بود.
آن روز با سکوتی سنگین به پایان رسید.
و بعد…
روزها یکی پس از دیگری گذشتند.
هفته ها تبدیل به ماه شدند.
دو ماه کامل از آن روز گذشته بود دو ماهی که برای مسیح پر از انتظار بود.
هر صبح با این امید به دانشگاه می آمد که شاید امروز سارا چیزی بگوید شاید بخواهد درباره آن روز صحبت کند شاید نشانهای در نگاهش باشد شاید حتی یک لبخند.
اما هیچکدام اتفاق نیفتاد.
رفتار سارا دقیقاً همان بود که از روز اول دیده بود.
همان دختر آرام و کم حرف.
همان دختری که فقط با شبنم صحبت می کرد.
همان دختری که دیرتر از همه وارد صنف می شد و زودتر از همه می رفت.
نه از مسیح فاصله بیشتری گرفته بود و نه به او نزدیک تر شده بود.
طوری که اصلاً هیچ اتفاقی رخ نداده بود طوری که آن گفتگو هرگز وجود نداشته است.
گاهی مسیح با خودش فکر می کرد: آیا واقعاً حرف هایم را شنید؟
و گاهی این فکر تلخ تر به ذهنش می رسید شاید آنقدر برایش بی اهمیت بوده که حتی به یادش هم نمانده است.
این فکر بیش از هر پاسخ منفی ای آزارش می داد.
اگر سارا جواب رد می داد، حداقل تکلیفش روشن می شد.
اما این سکوت…
این بی تفاوتی…
این که اعتراف او هیچ اثری در زندگی سارا نگذاشته بود…
چیزی بود که شب ها تا دیر وقت ذهنش را درگیر می کرد.
حتی منصور هم متوجه تغییر او شده بود یک روز پس از پایان درس ها، وقتی هر دو در محوطه دانشگاه قدم می زدند، منصور گفت هنوز به او فکر می کنی، مگر نه؟
مسیح لبخند تلخی زد و گفت بعضی وقت ها احساس می کنم حتی یادش هم نیست آن روز چه گفتم.
منصور لحظه ای سکوت کرد بعد گفت شاید یادش باشد و فقط نمی داند چه جوابی بدهد.
مسیح نگاهش را به دوردست دوخت و دیگر حرفی نزد.
در همین هنگام، سارا همراه شبنم وارد حیاط دانشگاه شد. نسیم ملایمی در فضای باز جریان داشت و شاگردان پراکنده در گوشه و کنار نشسته بودند.
سارا و شبنم کمی دورتر، در گوشه ای آرام نشستند.
مسیح طبق عادت همیشگی اش، بی آن که متوجه اطرافش باشد، نگاهش را به سمت او دوخت. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که دید پسری به سمت آن ها نزدیک شد.... | 51 |
| 19 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت شش:
درس ها مثل همیشه جریان داشتند، اما ذهن او جای دیگری بود. هر چند دقیقه یک بار نگاهش به سارا می افتاد که مشغول نوشتن یادداشت هایش بود و هیچ خبری از طوفانی که در دل مسیح برپا شده بود، نداشت.
بالاخره آخرین ساعت درس به پایان رسید.
استاد وسایلش را جمع کرد و از صنف بیرون رفت. دانشجویان نیز کم کم آماده رفتن شدند.
قلب مسیح چنان می تپید که احساس می کرد همه صدایش را می شنوند.
منصور که حال او را فهمیده بود، آرام نزدیکش شد و گفت امروز برایش می گویی؟
مسیح نفس عمیقی کشید و جواب داد بله… اگر امروز نگویم، هیچوقت نمی گویم.
منصور لبخندی زد و گفت موفق باشی، رفیق.
در همین لحظه سارا مثل همیشه وسایلش را جمع کرد و از صنف بیرون رفت.
مسیح چند ثانیه صبر کرد، سپس به دنبالش راه افتاد.
راهروی دانشگاه نسبتاً خلوت بود و سکوتی آرام در فضا جریان داشت.
سارا در حال قدم زدن به سمت خروجی بود که صدای مسیح را شنید که گفت سارا جان… یک لحظه صبر کنید.
سارا ایستاد و برگشت.
نگاهش آرام و کنجکاو بود بعد پرسید بفرمایید؟
مسیح برای چند لحظه نتوانست چیزی بگوید. تمام جمله هایی که شب قبل آماده کرده بود، از ذهنش فرار کرده بودند.
سارا منتظر ماند بالاخره مسیح با صدایی که کمی می لرزید گفت راستش… مدت زیادی است که می خواهم با شما صحبت کنم.
سارا گفت گوش می کنم.
مسیح دست هایش را در هم گره زد تا اضطرابش کمتر دیده شود بعد گفت نمی دانم از کجا شروع کنم. فقط می دانم از روزی که وارد این صنف شدید، برای من با همه فرق داشتید. هر چه زمان گذشت، بیشتر به شخصیت، وقار و رفتار تان احترام پیدا کردم.
برای لحظه ای مکث کرد قلبش چنان می کوبید که گویی می خواست از سینه اش بیرون بیاید ادامه داد نمی خواهم باعث ناراحتی شما شوم و نمی خواهم بی احترامی کنم. فقط می خواستم صادق باشم… من از شما خوشم آمده است.
راهرو در سکوت فرو رفت صدای دور دانشجویانی که از محوطه عبور می کردند، به سختی شنیده می شد.
سارا چند ثانیه به او نگاه کرد. نه خشمگین بود و نه متعجب؛ فقط آرام.
مسیح افزود فعلاً انتظار هیچ جوابی هم ندارم. فقط نمی خواستم این حرف برای همیشه در دلم بماند، لطفاً در مورد حرفهایم فکر کنید و هر وقت آماده بودید برایم جوابم را بدهید.
سکوتی سنگین میان آن دو حاکم شد.
برای مسیح، آن چند ثانیه از چند سال طولانی تر به نظر می رسید اکنون همه چیز به پاسخی بستگی داشت که سارا قرار بود بدهد....
لایک ها کم است چرا؟
اگر خوشتان نامده که نشر نکنم دگه | 48 |
| 20 | تاوان یک عهد
نویسنده: فاطمه سون ارا
قسمت پنج:
در این سه ماه، مسیح بارها تصمیم گرفته بود با او صحبت کند. بارها جملات مختلفی را در ذهنش تمرین کرده بود؛ گاهی می خواست درباره درس ها حرف بزند، گاهی بهانه ای برای کمک پیدا کند و گاهی فقط یک گفتگوی ساده را آغاز کند. اما هر بار که سارا را رو به روی خود می دید، تمام آن جمله ها از ذهنش فرار می کردند و شجاعتش را از دست می داد.
عجیب بود؛ پسری که در میان همصنفی ها به اعتماد به نفس معروف بود، مقابل یک دختر به کلی ناتوان می شد.
از طرف دیگر، سارا نیز همچنان همان دختر مرموز روزهای اول باقی مانده بود. او جز شبنم تقریباً با هیچکس در صنف صحبت نمی کرد. همیشه چند دقیقه پس از شروع درس وارد صنف می شد و درست به محض پایان یافتن درس ها، بی آنکه در جمعی بماند یا با کسی گفتگو کند، دانشگاه را ترک می کرد.
بعضی از دانشجویان تلاش کرده بودند با او دوست شوند، اما سارا همیشه فاصله ای محترمانه میان خود و دیگران حفظ می کرد. نه بی ادب بود و نه مغرور؛ فقط دیواری نامرئی دور قلبش کشیده بود که کسی اجازه عبور از آن را نداشت.
همین رفتار مرموز، علاقه مسیح را روز به روز بیشتر می کرد.
گاهی هنگام درس، بی اختیار نگاهش به سوی چوکی سارا می رفت. او را می دید که با تمرکز یادداشت بر می دارد، به سخنان استاد گوش میدهد یا آرام به توضیحات شبنم لبخند میزند.
در تمام این مدت، سارا حتی متوجه نشده بود که پسری در چند ردیف آن طرف تر، سه ماه تمام هر روز به دنبال فرصتی برای صحبت کردن با او بوده است.
یک روز هنگام تفریح، منصور کنار مسیح نشست و پس از لحظه ای سکوت گفت سه ماه گذشت رفیق.
مسیح که مشغول نگاه کردن به حیاط دانشگاه بود، پرسید خب؟
منصور خندید و گفت سه ماه است از یک دختر خوشت آمده و هنوز بیشتر از چند جمله با او حرف نزده ای.
مسیح آهی کشید و گفت نمی دانم چرا اینقدر سخت است.
منصور لبخند زد و گفت چون این بار قضیه فرق دارد. آدم وقتی واقعاً کسی را دوست داشته باشد، بیشتر می ترسد.
مسیح چیزی نگفت نگاهش به پنجره صنف افتاد؛ جایی که سارا کنار شبنم نشسته بود و آرام با او صحبت می کرد.
برای لحظه ای لبخند کمرنگی روی لب هایش نشست.
فردای آن روز از همان صبح، مسیح حال و هوای دیگری داشت.
تمام شب را بیدار مانده بود و بارها با خودش تکرار کرده بود که دیگر کافی است. سه ماه سکوت، سه ماه نگاه های پنهانی و سه ماه ترس از حرف زدن. اگر امروز هم چیزی نمی گفت، شاید هیچوقت جرأتش را پیدا نمی کرد. | 49 |
