1 585
订阅者
+124 小时
+137 天
+1630 天
数据加载中...
吸引订阅者
六月 '26
六月 '26
+58
在1个频道中
五月 '26
+51
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+47
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+57
在1个频道中
Get PRO
二月 '26
+49
在1个频道中
Get PRO
一月 '26
+69
在1个频道中
Get PRO
十二月 '25
+73
在0个频道中
Get PRO
十一月 '25
+61
在0个频道中
Get PRO
十月 '25
+101
在0个频道中
Get PRO
九月 '25
+80
在0个频道中
Get PRO
八月 '25
+67
在1个频道中
Get PRO
七月 '25
+68
在0个频道中
Get PRO
六月 '25
+46
在0个频道中
Get PRO
五月 '25
+67
在0个频道中
Get PRO
四月 '25
+67
在0个频道中
Get PRO
三月 '25
+109
在0个频道中
Get PRO
二月 '25
+110
在0个频道中
Get PRO
一月 '25
+97
在0个频道中
Get PRO
十二月 '24
+123
在0个频道中
Get PRO
十一月 '24
+93
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+155
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+125
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+142
在0个频道中
Get PRO
七月 '24
+176
在0个频道中
Get PRO
六月 '24
+111
在0个频道中
Get PRO
五月 '24
+159
在0个频道中
Get PRO
四月 '24
+83
在0个频道中
Get PRO
三月 '24
+105
在0个频道中
Get PRO
二月 '24
+108
在0个频道中
Get PRO
一月 '24
+100
在13个频道中
Get PRO
十二月 '23
+89
在36个频道中
Get PRO
十一月 '23
+132
在39个频道中
Get PRO
十月 '23
+63
在1个频道中
Get PRO
九月 '23
+89
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+92
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+101
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+76
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+92
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+89
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+82
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+77
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+158
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+96
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+60
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+124
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+45
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+22
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+49
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+36
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+24
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+54
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+48
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+66
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+100
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+345
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 20 六月 | +1 | |||
| 19 六月 | +3 | |||
| 18 六月 | +9 | |||
| 17 六月 | 0 | |||
| 16 六月 | +1 | |||
| 15 六月 | +6 | |||
| 14 六月 | +3 | |||
| 13 六月 | +4 | |||
| 12 六月 | +4 | |||
| 11 六月 | +4 | |||
| 10 六月 | +1 | |||
| 09 六月 | +4 | |||
| 08 六月 | +2 | |||
| 07 六月 | +3 | |||
| 06 六月 | +6 | |||
| 05 六月 | +1 | |||
| 04 六月 | +1 | |||
| 03 六月 | +1 | |||
| 02 六月 | +3 | |||
| 01 六月 | +1 |
频道帖子
عثمان لبخندی عمیقی زده گفت
عثمان :خیلی دوستت دارم ابتسام
من:منم عثمان
دستمرا گرفت و یک چیزی را از جیبش بیرونآورد وقتی دقیق شدم حلقه نامزدیمان بود همانی که اون شب در خانه عثمان گذاشته بودم
من:این را هنوز هم پیشت داری
عثمان:در تمامی نمازهایم دعا میکردم که دوباره روزی برسد تا این حلقه را در دستت کنم خدارهزار بار شکر که این فرصت را پیدا کردم
لبخندی عمیقی زده گفتم
من:میشه پشتو حرف بزنی
عثمان:اممممم چرا که نه
زما او ستا چی پری وعده وه
په هغه زای کی بیگا اور و لگیدنه
من:خب حالا چه معنی
عثمان:نگو که بلد نیستی 😑
من:خب معلومه که نه خیلی کم ولی شاید از تو یاد بگیرم
عثمان:حتماً باشد یاد بگیر خب معنیش میشه
آنجا که من و تو وعده دیدار داشتیم
در آنجا دوش آتش برافروختند
من:وای چقدر قشنگ واقیت هم
عثمان:حالا اینها را بگذار میخواهی با مامایت حرف بزنیم
من:چرا که نه حتماً
بعد اینکه عثمان با مامایم حرف زد مامایم هم قبول کرد فقط مشکلی که داشتم موضوع مرسل شان بود که مامایم میگفت باید خانه خودشان باشد ولی از نظر باید پیش من میبودن در ولی خب نرگس کمی بهم امید داد که مواظبشان میباشد و عثمان هم گفت می توانم هر وقت دلم خواست ببینمشان وقتی با حمیرا در مورد عثمان حرف زدم اونم خیلی خوشحال شد که قرار هست دوباره باهم باشم خلاصه بعد از خرید عروسی اینها خیلی یک محفل ساده برگذار کردیم و با کسی که همیشه در آروزیش بودم ازدواج کردم مادر
و پدر
عثمان هم هم آمده بودن و از اینکه من عروس شان بودم ناراضی نبودن خدارا هزار بار شکر کردم بعد از یک سالی زندگی مشترک با عثمان فهمیدم که همه زندگی ها مانند نبود که من فکر میکردم بلکه شاید قشنگتر بود مادرم راست میگفت باید با ترس هایم مقابله میکردم
صبح وقتی بیدار شدم از دانشگاه رخصتی گرفته بودم چون دم ماه بودم و قرار بودم چوچه ام 😚 به دنیا بیاید وقتی آشپز خانه رفتم با دیدن عثمان متعجب شدم
من:نرفتی
عثمان:عیلکم سلام صبح تو هم بخیر عزیزم
من: 😂 ها ببخشی سلام ولی خب در این وقت ها رخصتی نمیدان برات
عثمان:اولن که من به رخصتی کسی احتیاج ندارم چونخودم سر طبیبم 😁 دوم هم حداقل میتوانم در این اوخر پیشت باشم میترسمچیزت بشه هرچی نباشد ماه های آخر هست
من:نه ان شاءالله چیزی نمیشه
عثمان:نه نه دست نزن خودم درست میکنم پشین مگر نشنیدی داکتر گفت استراحت متلق
من:خیلی حساس نیستی عثمان جان 😑
عثمان:نه نه چونخودم داکتر و میدانم داکتر ها چیزی را بی دلیلنمیگن
یک پوفی کشیدم و سر میز نان نشستم
من: راستی امتحنات را چی کارکنم
عثمان:فدای سرت خودم یک کارش میکنم
من:باید شرکت کنم
عثمان: خب گفتم ان شاءالله حلش میکنم
آمد و سر میز نشسته گفت
عثمان:به نظرت پسر باشد یا دختر ؟
من:نمیدانم برایم مهم نیست فقط سالم باشد برای همین نمی خواستم بفهمم
عثمان:ان شاءالله
تا خواستم از شیر یک کمی بنوشم که یک بارگی درد شدیدی در شکمم احساس کردم
عثمان:چی شده چی شده
من:نمیدانم ولی فکرکنم وقتش باشد
عثمان:باشد آرام باش نفس عمیق بکش
بعد از چنددقیقه به زودترین فرصت شفاخانه رسیدیم درد عجیبی داشتم ولی توکلم به خدا بود بعد از چند دقیقه طفلم به دنیا آمد و آرامش را در وجودم احساس کردم وقتی در آغوشش گرفتم اشکی از گوشه چشمم ریخت سمت عثمان نگاه کرده گفتم
من:پدر شدی
عثمان:مادر شدی
لبخندی عمیقی زدم و عثمان سرم را بوسیده گفت
عثمان:می خواهی اسمش را چی بگذاری
من:محمود
عثمان با لبخند عمیقی سمتم نگاه کرده گفت
عثمان:ممنونم ابتسام
من:از تو همممنونم عثمان
سرم را روی شانه اش گذاشتم و برای تمامی نعمت های که خداوند متعال برایم داده بود از تهی قلبم شکر گذاری کردم
درسته زندگی پر از چالش های متفاوتی هست و پر از درس های گران بها هست پس یگانه راهی که انسان هیچ وقت ازش پشیمان نمی شود صبر هست صبر تلخ هست ولی حاصلش شیرن تر از همه چیز هست همیشه در زندگی قرار نیست قسسمی که ما می خواهیم پیش
بره گاهی هم باید قسمی پیش بره که ما نمی خواهیم تا با صبر به چیزی برسیم به اسم
شیرنی صبر 💞
پایان
مخلص شما
فاطمه خاموش 🖋
| 2 | را نداشتم دوباره همون صدا را شنیدم ولی همرا با جیغ مادرم این بار با تمام ترسم از جایم بیرون امدم و دهلیز رفتم پدرم زخمی شده بود مادرم از هوش رفته بود و محمود محمود غرق در خون بود نمی دانستم چی کار کنم نمی دانسم کنار محمود نشستم تکانش دادم در اغوشش
گرفتم حرفی نزد تمام وجودم پر خون شده بود وقتی محمود حرفی نزد کنار پدرم نشستم حالتم اون روز شب دیدن داشت گاه پیش مادرم گاه پیش پدرم بعد از چندقیقه پولیس امد از صدای فیر همسایه به پولیس و امبولنس خبر داد بود ولی دیر دیر شده بود محمود از خون ریزی زیاد فوت
کرده بود ولی حال مادرم با پدرم خوب بود اون شب تقصیر من بود .ه به ترس محمود باور نکردم اون شب همه اش تقصیر من بود همه اشششششش
وضعیت روحی مادرم بد شده بود به حدی که هیچ جای نمی گداشت تنها برم پدرم کارش را راها کرد و معلمی راپیش برد من تمامی ترس های مادرم را درک میکردم تمامش را حق داشت تنها پسرش من بودم و نمی خواست بلای که بر محمود امده بر سر من بیاید وقتی بامیان
امدیم خانه که نداشتیم در خانه خالیم بودیم از همون وقت حسنات ..
شیرنی صبر 💞
قسمت شصتم
نویسنده :فاطمه خاموش
حسنات را به نام من کردن من هرگز راضی نبودم هرگز وقتی کابل امدم درس خواندن مادرم همیشه برایم زنگ میزد همیشه درکش میکرد حق داشت ولی منم کار داشتم درس داشتم برایش گفتم هر شب سه ساعتی باهاش حرف
میزنم تا اینکه موضوع تو پیش امد من هرگز اینقدر بی وجدان نبودم که در مورد تو با دیگران بگم و بخندم من همه چیت را به مادرم میگفتم که شده به ازدواج مان با راضی بشه ولی من نمی فهمیدم همه چیز را میرود و به حسنات می گوید نمی فهمیدم وقتی فهمیدم گفت حسنات
قول داده تا به کسی چیزی نگوید ولی گفت و زیر قولش زد من هیچ وقت با حسنات در ارتباط نبودم و نیستمم اگر من این حس وابستگی را در تو به وجود اوردم یا در خودم چون واقیت عاشقت بود چون واقیت دوستت داشتم
با تمامی اشک های که ریخته بودم صدایم گرفته بود من چی فکر های کردم و چی بوده خدواند من را ببخشد عثمان اشک هایش را پاک کرده گفت
عثمان:من صب میکنم ابتسام تا زمانی که کاملاٌ حالت خوبه و حافظه ات دوباره برگرده کمکت میکنم در یک ماه کاملا خوب میشی دوا های موثیری برایت مینویسم اون وقت هر چی جواب بود را میپذیرم
و بیدون شنیدن چیزی خواست از اطاق بیرون بره که گفتم
من:من را ببخش عثمان
عثمان لبخندی زده گفت
عثمان:مگر میشود آدم کسی را که یک عمر دوست داشته نبخشد
تمامی فکرم را جمع کردم و اشک هایم را پاک کردم و از اعماق وجودم برای خودم طلب مغفرت کردم
دو ماه بعد
به گفته عثمان همه در این مدت حالم خیلی بهتر شده بود بهتر از چیری که فکرش را کنم امروز تصمیم گرفتم به عثمان بگم بیاد تا موضوع را تمام کنم و بگم اخر عاقبت این زندگی چی خواهد بود
جای نمازم را گرفتم و نمازمم را خواندم و با تمام وجوودم دعا کردم
خدایا ممنونم برای همه چی ممنونم من شانزده سال صبر کردم و جوابم صبرم را گرفتم و مادرم را برایم مهربان ساختی پنج سال برای خوشبختی خواهر هایم دعا کردم و جواب صبرم را دوباره گرفتم حالا هر دویشان خوشبخت هستن در کنار کسی که دوستش دارنذ و حالا
هم یک سال مکمل که برایم به اندازه ده سال گداشت صبر کردم و فقط برای اینکه همه چی بهتر بشه دعا کردم ولی نمی دانستم چطوری دوباره می توانم بهش اعتماد کنم ولی انگاری علم وحکمتت فراتر از هر چیزی بود خدایا ممنونم که شیرنی صبر را برایم چشاندی ممنونم که برایم ثابت کردی که واقعا با صبران هستی ممنونم خدایا
برای همه چی ممنونم شکرت هزاربارشکرت
اشک هایم را پاک کردم و ورق را روی زمین بلند کردم با دیدن ورق زود پاره اش کردم و بخاطر تمامی دلیل که نوشته بودم پشیمان شدم نفسی راحتی کشیدم که صدای زنگ شد وقتی دیدم عثمان بود نفس عمیق کشیدم و پایان رفتم بعد
من:سلام خوبی
عثمان:علیکم سلام تو خوبی نازم
با حرفش لبخند عمیقی زدم و مدتی در سکوت فقظ به باغچه نگاهی میکردیم
عثمان:خب نمی خواهی حرف بزنی
من:خب مادر و پدرت از این ازدواج راضی هستن
عثمان:بلی چطور
من:پس چرا من نباشم
عثمان با خوشحالی طرفم نگاه کرده
عثمان:یعنی یعنی باهام ازدواج میکنی بهم اعتماد میکنی
من:مگر بهتر از تو را هم دارم که بخواهم ازدواج نکنم ولی لطفا دیگر اگر هر موضوعی بود باهام در میان بگذار پیش از اینکه سو تفاهم ایجاد بشه
عثمان:چشم تمام وجودم
با لبخد گفنم
من چشمت بی درد عزیزم
عثمان :کی باشد
من:چی؟
عثمان:ازدواج مان
من:به اندازه کافی تاخیر ایجاد شد همین اخر هفته | 13 |
| 3 | عثمان:کار داشتی به نمره شفاخانه زنگ بزن
من:نیازی نیست کار هم داشته باشم با تو ندارم
با عصبانیت سمتم برگشت و گفت
عثمان:ابتسام تا جای که فکرش را میکنی خسته هستم با این لجبازی هایت بیشترعصبیم نساز وگرنه بد میشه
و بعدش بیدون شنیدن حرفم زود ازاطاق خارج شد
وقتی خارج شد گفتم
من:به من چییی که خسته هستی من گفتم خسته باشششش
دوباره داخل اطاق شدم که از ترس تمام بدنم را یخ زد
عثمان :چی گفتی
من:ه.ه.هیچی
عثمان:نه یک چیزی گفتی
چیزی نگفتم که خودش بیرون رفت یک نفسی گرفتم و موبایلش را از روی تخت گرفتم و سرمیز گذاشتم به این فکر میکردم که واقیت آخر عاقبت این زندگی چی خواهد شد مادرم راست میگفت شاید واقیت هر انسانی ....
شیرنی صبر 💞
قسمت پنجاه نهم
نویسنده :فاطمه خاموش
هر انسانی مستحق چانس دومی هست یا خیر نمیدانم ولی واقیت دیگر عذاب وجدان ارامم نمیگذاره پیامی در موبایل عثمان امد وقتی روشنش کردم با چیزی که دیدم باورم نمیشد دقیقا همان عکسی بود که منم روی صفحه موبایلم گذاشته بود چرا این همه مدت فکر میکردم که
تنها منم که درد میکشم تنها منم که دلتنگ عثمانم در حالیکه تمام این مدت عثمان هم برابر من زجر کشیده چرا واقیت اشک هایم را پاک میکنم و به حرف مادرم فکر میکنم توکل کن و نترس مادرم راست میگوید عثمان با پدرم خیلی فرق میکند بیشتر از چیزی که فکرش را کنم
بخاطر طرز فکرم از خودم متنفر میشم به دوسیه که کنار تختم هست نگاه میکنم چیییییی چعل هشت ساعت در حالت کما بودم باورم نمیشه نفسی عمیقی میکشم و چشم هایم را میبندم شده با خواب یکمی خودم را ارام بسازم وقتی صب بیدار میشم چنان درد عمیقی دارم که حتا نفس کشیدنم
برایم سخت هست می خواهم کسی راصدا کنم که متوجه عثمان میشم که روی مبل نشسته و چیزی را در موبایلش نگاه میکند
من:عثمان
با عجله سمتم نگاه میکند و میگوید
عثمان:چیزی شده جایت درد میکند
من:قلبم خیلی درد میکند
زود نزدیک میاید و با نگرانی دستش را روی پشانیم میگدارد بعد زخم را مبیند و نفسی راحتی کشیده می گوید
عثمان:قلبم را ایستاد کردی خوبی چیری نیست فقط تاثیر مسکن ها از بین رفته
من:میشه دوباره بهم مسکن بدی
عثمان :میشه ولی باید کم کم تحمل کنی چون مسکن ها خیلی قوی هستن
کمکم میکند بشینم
عثمان:از پیچکار که نمی ترسی
من :نه
میخندد و می گوید
عثمان :دوره اولی که منحیث شاگرد بودم جای طرف مقابل من از اینکه بهش پیچکاری کنم میترسیدم
من:واقیت چرا
عثمان :کلاٌ برایم حیلی سخت بود چون از خون متنفر بودم
با تعجب سمتش نگاه کردم
من:چرا؟
عثمان:نمیدانم
من :نه خب بگو بی دلیل که از یک چیزی متنفر نمی باشی
عثمان:داستان دارد حوصله نیست
ناراحتی که در چهریش دیدم را هیچ زمانی ندیده بودم
من: چیزی هست که ناراحتت کرده برایم بگو شاید سبکتر بشی
عثمان:قول میدی اگر بگم از دستم عصبی نشی
من:قول
عثمان:من کلا خیلی کوچک بودم شاید هفت هشت سالم بود از خودم یک برادر کوچکتر داشتم چون پدرم قاضی بود دشمن های زیادی مادرم بخاطر این وضعیت همیشه از دست پدرم عصبی بود وبرایم همین تصمیم گرفتیم از قندهار بامیان بیایم
من:زاد گاهی اصلیت قندهار هست
عثمان :بلی
من:پس زبان مادریت هم پشتو هست
عثمان یک لبخند تلخی زده و گفت
عثمان :بلی چطور
من:پس چرا وقتی برایت گفتم اهل کجای گفتی بامیان
عثمان :همه اش دلیل داشت
بیدون گفتن حرفی سمتش نگاه کردم تا به حرفش ادامه بده
عثمان:وقتی تصمیم امدن را داشتیم مادرم بارها به من و محود هشدار داد تا به کسی چیزی نگویم ما به حرفش گوش دادیم ولی نمیدانم چطپر این موضوع بر ملا شد نمیدانم شب بود سر صدای از بیرون شد محمود بهم گفت میترسد چون صدای را شنیده چون کسی را دیده به
حرفش باور نکردم گفتم خیلاتی شدی ولی نباید میگفتم نباید
عثمان حالش بد شد دست هایش شروع به لرزیدن کرد و نفس هایش بریده بریده شد
من :عثمان خوبی اگر نمی خواهی نگو مجبور نیستی
عثمان دپباره لبخند تلخی زده با بعض گفت
عثمان :اگر برای اینکه دوباره بهم اعتماد کنی برای اینکه بدانی قضیه هیچ وقت اون چیز های که حسنات برایت گفته نیست مجبورم بگم ابتسام مجبور این چیزی هست که سی سال در قلبم نگه داشتم و اگر مجبور نباشم هر گز برایت نمی گفتم اون شب واقیت یکی داخل
خانه ماشد بود و قطعا برای کشتن پدرم امده بود ولی محمود میترسید و خواست پیش مادرم بره وقتی وقتی از اطاق خارج شد صدای وحشتناکی را شنیدم صدای فیر اسلحه بود اون بی وجدان سر برادر پنج سالیم رحم نکرد ابتسام از ترس جرعت اینکه برم و ببینم چه خبر هست را | 10 |
| 4 | نرس:اگر خواست خدا و تلاش داکتر صاحب نبود الان زنده بودنش ناممکن بود
داکتر با ناراحتی از اطاق بیرون
نرگس:حالت خوبه جایت که درد نمیکند
من: نه ممنون خوبم مادر کجاست؟
نرگس:مادر حالش خوبه تو استراحت کن باشد
سرم را به علامت مثبت تکان دادم و در فکر فرو رفتم چرا من حالا.
شیرنی صبر 💞
قسمت :پنجاه و هشتم
نویسنده :فاطمه خاموش
من حالا اینحا هستم باید یادم بیاد چرا تلاشم فایده نداشت بی فایده بود برای همون سعی کردم بخوابم
وقتی چشم هایم را باز کردم سر درد عجیبی داشتم نگاهی به اطاق انداختم و متوجه شدم که در شفاخانه هستم نفسی عمیقی کشیدم و سعی کردم بشینم ولی تا تکان خوردم درد غجیبی در قلبم احساس کردم که دروازه باز شد و یکی داخل امد نگاهی دقیقی کدم ولی نشناختم
من:میشه نرگس را صدا کنید
داکتر:باشد صدایش میکنم جایت درد نمیکند
من:سرم خیلی درد میکند
دستش را سمت پشانیم آورد که خودم را عقب کشیده گفتم
من:میششه از نرس بخواهید بیاید و معاینه کند
داکتر لبخندی زده و گفت
داکتر :اگر نرسی بیکار بود که قطعاٌ می خواستمش ولی فعلاٌ کسی بیکار نیست
چیزی نگفتم اگر اجبار باشد که منم چاره نداشتم
دستش را روی پشانیم گذاشته گفت
داکتر :تب نداری شکر فقط باید سیرمت را تبدیل کنم
کمک کرد نشستم و سیرمم را تبدیل کرد بعدش در چوکی کنار تختم نشست
داکتر :من را به یاد داری
من:نه ولی خیلی اشنا به نظر میرسید
داکتر لبخندی زده گفت
داکتر:من عثمان هستم
من:عثمان
عثمان :بلی عثمان به یاد اوردیم
من:تو همون همسایه مان نیستی نه من تو را میشناسم ولی چرا به یادت نمی اورم
عثمان:من نامزدت هستم ابتسام
با این حرفش اشکی از گوشه چشمش روی صورتش روان شد
من:ولی تو رفته بودی برای همیشه دیگر برنمی گشتی
عثمان دستش را روی دستم گذاشته گفت
عثمان :حالا برگشتم دوباره دوبار کنارت هستم
من:به یادت نمی اورم
عثمان اشکش را پاک کرده گفت
عثمان:حالت خوب میشه قول میدهمحالت خوب میشه
فقط سمتش نگاه کردم و سرم را به مثبت تکان دادم و دیگر حرفینگفتم
رویم را سمت دیوار دور دادم و در دلم با خودم حرف زدم
چرا نمیدانی عثمان از وقتی که دیدمت شناختم از وقتی که داخل اطاق شدی و چهریت را دیدمت شناختم مگر میشه نشناسمت وقتی هرشب با دیدن عکست خوابم میبرد دو سال مکمل فکر و ذکرم درگیر تو بود مگر میشه تو کسی نیستی که فقط برای مدتی کوتاه در ذهنم باشی تو کسی هستی که از خودم هم بیشتر بهت فکر کردم
عثمان:گریه میکنی
من:نه نه نه خوبم
عثمان:از من چیزی را به یاد داری
من؛گفتم که چیزی به یاد ندارم
عثمان:رنگ مورد علاقه ات سفیده مگر نه
من؛چطور فهمیدی
عثمان:خودت برایم گفتی
من:کی
عثمان:شب که شیفت شب بودم با هم مسج میکردیم یادت هست
من:نه
عثمان:خب یادت هست یک شب باهم رفته بودیم بالا یک آسمان خراش
من:بلی
عثمان:به یاد دارییی
من:بلی ولی نمیدانم چی قسمی
عثمان نفسی عمیقی کشیده گفت
عثمان:اگر ور شرایت قرار بگیری که بخواهی دوباره سر انسانی که نابودت کرده اعتماد کنی چی کارمیکنی
من:چرا باید دوباره اعتماد کنم
عثمان:خب چون به اشتباه خودش پی برده باشد
من:خب شاید بشه بخشیدیش
عثمان:اعتماد چی ؟
من: بخشیدن آدما که سخت نیست
اعتماد دوباره بهشون خیلی سخته
عثمان:ولی اگر واقیت پشیمان باشد چی ؟
من:تو چی کار میکردی
عثمان:اعتماد
من:حاضری دوباره به حسنات اعتماد کنی ؟
عثمان:چیییییییییییییی حسنات ابتسام تو من را به یاد داری
با گفتن حرف که خودم زده بودم در کثری از ثانیه پشیمان شدم
من:نه نه خب
عثمان:تو تو من را به یاد داری
با دست از هر دو بازویمگرفته و تکانم داده گفتم
عثمان:من را به یاد داری با تو هستم من را به یاد داری ها
دست هایم را از دستش خلاص کرده گفتم
من:مگر میشه به یادت نداشته باشم بعد اون همه بلایی که بر سرم آوردی مگر میشه فراموشت کنم ها کاری کردی که تا عمر دارم کار هایت به یادم هست
عثمان با حرف های که زدم ناراحت نشد فقط لبخند زد و گفت
عثمان:میدانستم به یادم داری میدانستم
چیزی نگفتمو فقط زانو هایم را بغل کرده گفتم
من:میشه بری بیرون
عثمان:برای چی
من:نمیدانم دلیلش را فقط برو
عثمان:یعنی هنوزمنبخشیدیم
من:بخشیدم
عثمان:هنوزنم بهم بی اعتمادی
من:جواب سوالم را ندادی حاضری دوباره به حسنات اعتماد کنی
عثمان:دنبال بهانه نباش ابتسام راحت حرف دلت را بگو راحت بگو نمیخواهیم راحت بگو راهمان را جدا کنیم وسلام
از چوکی با عصبانیت ایستاد شد و موبایلش را روی تختم گذاشته گفت | 9 |
| 5 | قسمت پنجاه هفتم و آخر
نویسنده فاطمه خاموش
من:نمی توانم من در تمام زندگیم کسی اینقدر برایم خوبی نکرده بود اینقدر وابسته نبود من همیشه تمامی مشکلاتم را خودم حل میکرد به هیچ کسی هیچ چیزی نمیگفتم هیچ وقت از کسی شکایت نمیکرد از هیچکسی ولی ولی تو کاری کردی که به همه شک کنم از همه متنفر بشم دور بشم کاملاً زندگی بهم خورده ام را بدتر کردی
عثمان:نمی خواستم نمیخواستم خواهش میکنم من را ببخش خواهش میکنم
من:تو را بخشیدم از خیلی وقت بخشیدم مگر میشه آدم کسی را که یک عمر دوستش دارد را نبخشد مگر میشه ولی ازمنخواه بهت اعتماد کنم نخواه که دوباره باهم باشیم نخواه که ازدواج کنیم این ها را نخواه من نمی توانم دوباره بهت اعتماد کنم نمی توانم نمی توانم دوباره به این زندگی برگردم نمی توانم نمی توانم نمی توانم
قلبم به شدتت دردش گرفت دستمرا روی قلبم گذاشتم و دفعتاً شروع به سرفه کردم و روی زمین افتادم وقتی سرفه خون از دهنم میامد عثمان سمت آمد و دستش را روی پیشانیم گذاشته گفت
عثمان:نه نه خواهش میکنم ابتسام نفس بکش نفس عمیق بکش خوب میشیابتساممممممممم خواهشششششش میکنمممممممم
چشم هایم چیزی را نمی دید و فقط درد قلبم داشت از نفس کشیدن خسته ام میکرد
عثمان:ابتسام خواهش میکنماگر صدایم را میشونی حرف بزن قول میدم حالت خوب میشه ابتسامممم
نمی توانستم حرف بزنم حتا توان حرکت کردن را نداشتم صدای قلب عثمان را مشنیدم اینقدر بهم نزدیک شده بود چرا من چیزی را نمبینم نکنه ممیرم من را چی شده خدایا من را چی شده بعد از چند لحظه دیگر چیزی را نفهمیدم
_
یک جای سر سبز جای که خیلی ارام و لدت بخش بود و احساس نفس کشیدن عمیق تر بود کنار دریاچه اهسته و اهسته شروع به قدم زدن کردم دستی گرم و ملایمی رود شانه ام احساس کردم وقتی رویم را دور دادم مادرم را دیدم لباسی سر تا پا سفیدی پ وشیده بود
من:مادر تو اینجا چی کار میکنی
مادرم:ابتسام
من: مادر شما من اینجا چی کار میکنم
مادر:شاید کنارم من بیای و با من باشی
من:ولی من هنوز خیلی کار ها دارم باید مواظب خواهر هایم باشم باید درس بخوانم
مادر:و شایدم به عثمان فرصت دیگر بدیم
من:نه هرگز من نمی خواهم عاقبتم مانند شما بشه نمی خواهم دوباره خطای گذشته را بکنم
مادر: من با تو فرق میکنم همان قسم که عثمان با پدرت فرق میکند
من:نه نه هیچ فرقی نمیکند پدرم هم قول داده بود تنهایتان نگذارد ولی حتا تشیح جنازه تان هم نیامد پدرم قول داده بود فقط با شما باشد ولی نبود زیر قولش زد همانند عثمان
مادر:چون پدرت هرگز ثابت نکرده بود چقدر دوستم دارد
من :عثمان هم هرگز ثابت نکرده
مادرم:عثمان همه چی را ثابت کرد دخترم
من :آزمودن را آزمون خطاست
مادرم:زمانی که من را بخشیدی و برایم فرصت دوباره دادی خطا کردی زمانی که خواهر هایت برای ازدواج دوم راضی شدن خطا کردن پس معنی توکل چیست ابتسام؟
من:ولی من میترسم مادر
مادرم:باید ترس را تجربه کنی تا یاد بگیری
من: ولی
حرفم تمام نشده بود نیروی من را از مادرم دور میکرد
من : مادرررررررررر
مادرم: برای هیچ چیزی دیر نیست فقط نترس و توکل کن
چشم هایم را باز کردم در اطاق سفیدی بودم نرس با دیدن من سمت نرس دیگری نگاه کرده گفت
نرس :زود باش به سر طبیب خبر بده بیدار شد زود باش
دردی نداشتم ولی عمیقاٌ احساس خستگی میکردم به کمک نرس نشستم و به بالشت تکیه کردم
من: ببخشن من کجا هستم
ترس:شفاخانه
من:چی اتفاقی افتاده برایم برای چی شفاخانه امدم
نرس با چشم های متعجب سمتم نگاه کرد و تا خواست چیزی بگوید مرد جوانی وارد اطاق شد
نرس :متسفم داکتر صاحب عوارض منفی هنوز به جا مانده
حرفش کامل نشده بود که چند نفر دیگر داخل اطاق شدن چهره ها برایم اشنا بودن ولی نمی توانستم بشناسم
داکتر :خب
نرس : درحافظه مشکل ایجاد شده
با این حرفی پسر که تازه وارد اطاق شده بود با عصبانیت از یخن داکتر گرفته گفت
پسره: وقتی میدانی قرار بود این قسمی بشه برای چی عملیات کردی ها
داکتر: تو چی را میدددددددددانی اگر عملیات نمیشد زنده نمی ماند
دختری که همراهشان بود گفت
دختره: کفایت میکند محمد این جنگ ها چیزی را حل نمیکند
آمده و کنرم نشسته گفت
دختره: من نرگس هستم خواهر بزرگت باهم بازی میکردیم یادت امدم ابتسام
دقت زیادی سمتش کردم و با لبخند گفتم
من:نرگس شناختمت تو خواهرم هستی یادم امدم
نرگس اشک هایش را پاک کرده گفت
نرگس :من را به یاد دارد من را شناخت
داکتر:حافظه کوتاه مدتش را از یاد برد
محمد :برای چی؟
داکتر :موقع عملیات خون کم به مغزش رسیده مشکل کم خونی داشته باید خدارشکر کرد که زنده هست | 19 |
| 6 | عثمان :ترسید ابتسام ترسیدم از دستت بدم ترسیدم
من:این قسمی هم دادی اگر خودت میگفتی شاید میبودم شاید اون قسمی بیشتر درک میکردم تا اینکه....
عثمان:یکی دیگر با هزار منت بیاد و بهت بگه
از اینکه حرفم را پیش بینی کرد تعجب کردم و گفتم
من:خودت هم میدانی پس چرا من را در جریان نگذاشتی چرا پس اون کارت ازدواج چی بود
عثمان:گفتم برایت ابتسام همه چی را بهم زدم دیگر هیچ چیزی بین من و حسنات نیست هیچ چیزی بخصوص بعد اون غلطی که کرد بعد اون حرف های که به توگفت بی جواب نماندمش
من:تو فقط بلدی دیگرانرا مقصر بدانی گناه حسنات چیزی نبود این گناه تو بود عثمان اگر منم جایش بودم دقیقاً همین کار میکردم
عثمان:برایت متسفم واقیت تو این حرف را به من میگی من هیچکسی را بی دلیل مقصر نمشمارم حسنات به من قول داده بود که هرگز این حرف را به کسی دیگر نگوید اون زیرقولش زده به منگفت حالا بگو مقصرکیست
من:مقصر منم مگر نه من بودم که این رابطه را خیلی جدی دیدم من بودم به همه چی باور بیجا کردم
عثمان:نمیدانم درکت از اینحرفا های که گفتم به یادت هست چی هست ولی من منظور خاصی نداشتم ابتسام
من:داشتی خیلی خوب هم منظور داشتی
عثمان با عصبانیت گفت
عثمان:بلی منظور داشتم چون بیدون گوش دادن به حرفم از پیشم رفتی بیدون شنیدن حقیقت رفتی حتا یک بار هم سعی نکردی پیشم بیایی یک بار هم برایم زنگ نزدی نگذاشتی چیزی را توضیح بدم بلی مقصر چون فکر میکنی تنها کسی که درد کشیده خودتی مقصری چون فکر میکنی در فکرت نبود و ازدواج کردم
من:مقصر من هستم عثمان یا تو بگو من هستم یا تو درسته من باید کمی عقلانه تر رفتار میکردم به توضیحاتت گوش میدادم ولی من در وضعیتی نبودم که بخواهم منطقی حرف بزنم ولی تو چی تو که می توانستی اونقدر احساسی حرف نزنی احساسی عمل نکنی می توانستی کمتر با من مهربان باشی می توانستی اصلاً شده من را نبینی لازم نبود احساس وابستگی را در من در خودت به وجود بیاری وقتی میدانستی قرار نیست آخرش به نفع هیچ کدام مان تمام بشه اگر هدف تو هر چیزی بود آخرش ازدواج نبود پس مجبور نبودی قسمی رفتار کنی که واقیت قرار هست آخرش به هم برسیم مقصر منم باشد ولی تقصیر اصلی از کدام مان بود از من؟
عثمان سمتم یک قدم آمد که با ترس عقب رفتم و گفتم
من:نزدیکنشو
عثمان:مننمی خواستم این قسمی بشه چیزی هست که شده
من:دیگر بهت اعتماد کرده نمی... | 115 |
| 7 | اعتماد کند
من:راست میگی خب فعالاً کارنداری نت قطع و وصل میشه
فروز :نه جانم احوال بگیری گم نشی وقتت خوش
من:همچنان
موبایل را خاموش کردم نفسی سر دادم اشک از گوشه چشمم ریخت فقط خواستم از این زندگی با خواب فرار کنم چشم هایم را بستم و از بی خوابی زیاد خوابم برد وقتی بیدار شدم ساعت دوارده بجه بود تصمیم درستی برای رفتن نداشتم چون دو دل بودم ولی شاید بعد ها برای نرفتنم پشیمان میشدم تخیر نکردم
و زود امده شدم به نرگس خبر دادم تا کسی به تشویش نشود وقتی ازخانه بیرون شدم یک تکسی کرایه کردم تا شفاخانه که رسیدم ساعت یک بحه شده بود منتظر عثمان بودم بعد از چندقیقه انتظار از شفاخه بیرون شد با دیدن من لبخندی زده گفت
عثمان ممنونم که امدی
من نیاز به تشکری نیست چون فکر کنم اخرین دیدار مان باشد
عثمان حرفی نگفت و ساکت مانده به طرف موترش رفت منم دنبالش رفتم سوار موتر شدم و در راه هیچ کداممان حرفی نگفتیم بعدش موتر راه ایستاد کرده در یک جای سر بلندی بود کسی زیاد دیده نمیشد و خیلی ساکت و ارام بود وقتی از موتر پیاده شدم واقیت منطره زیبای داشت
ایستاد شدم و منتظر شدم تا حرفش را بگوید ولی چیزی نمی گفت
من خب مشنوم بگو
عثمان از کجا شروع کنم که بهم اعتماد کنی چی بگویم که دوباره حرف جدا شدن را نزنی
من عثمان تو هر چقدر هم که تلاش کنی این زندگی قرار نیست دوباره ساخته بشه قرار نیست مانند روز اول بشه اگر تو واقیت این زندگی را می خواستی خرابش نمیکردی
عثمان درسته ابتسام مشکل از من بود من خرابش کردم درسته ولی من نمی خواستم این قسمی بشه نمی خواستم
من نمی خواستی ههههههه چی را نمی خواستی عثمان مگر از همون اول هدفت نابود کردن من نبود ار همون اول قصدت این نبود که فقط ارم سو استفاده کنی هاااا مگرنبود تو باعثش شدی حالا داری از چی حرف میزنی از چی
عثمان بود کاملا هدفم همین بود در دو هفته اول که باهات بودم کاملا همین بود ولی بعد ها تغییر کرد ابتسام باور کن تغیر کرد نمی خواستم یک تار موی از سرت کم بشه باور کن
من برای همین برایم ...
شیرنی صبر 💞
قسمت پنجاه و ششم
نویسنده فاطمه خاموش
من: برای همین برایم دروغگفتی برای همین نابودم ساختی برای همین ازم محیث یک جوک استفاده کردی و با حسنات سرم خندیدی تا چی وقت می خواهی به دروغ گفتن هایت ادامه بدی تا کی
عثمان :چرااااااااااا نمی خواهی بفهمی حسنات دیگر نقشش در زندگی من خلاص شده دیگر حسنات وجود ندارد من مجبور بودم برایت دروغ بگم مجبور بودم برم بامیان و موضوع حسنات را تمام کنم تو نمیدانی ابتسام همونقدر که زجر کشیدی همون قدر هم من زجر کشیدم وقتی از
حسنات جدا شدم پدرم حتا سمتم نگاه نمیکرد مادرم حتا نمی خواست صدایم را بشنود فقط برای تو
من :حسنات هیچ گناهی نداشت چرا ازش جدا شدی عثمان چرا
عثمان :من از اولشم ازدواج با حسنات را قبول نداشتم این اجبار پدرم شان بود نه من حالا هم دوباره ازدواج کرده اگر واقیت برای حسنات اهمیت داشتم این کار را میکرد ها حرف بزن
کاملا گیچ شده بودم درک حرف های عثمان هر لحظه برایم سخت تر میشد سوالات ذهنم تمامی نداشت
من :پس در این همه مدت کجا بودی این همه وقت کجا بودی
عثمان :من امدم خیلی زود هم امدم ولی تو نبودی ابتسام از مجید پرسیدم کجا رفتی نمی دانست شماره مووبایلت هم که پیش خودم بود بارها دانشگاه رفتم ولی گفتن غایب هستی از هر کسی که بهت نردیک بود پرسیدم ولی نمیدانستن کجاستی وقتی پیش صاحب کارت رفتم
گفت مادرت فوت کرده و پدرتم خارج رفته نمی دانی چی بر سرم امد وقتی این را شنیدم دیگر هیچ امیدی برای زندگی نداشتم از هر کجای شده خواستم بیایم خارج میخواستم بیایم و ببینمت ولی وقتی موضوعش را به مادرم گفتم قبول نکرد گفت نمی بخشتم اگر این کار را بکنی
میدانی وضغیتم به جای رسیده بود که روی هیچ کاری تمرکر نداشتم هیچ کاری حتا در وقت عملیات بارها و بارها بخاطر من کم بود مریض بمیره اگر کمکی همکار هایم نبود نمی دانستم چقدر انسان بخاطر من مورده من به اندازه تو زجر کشیدم ابتسام چرا نمی خواهی بدانی وقتی میگفتم دوستت دارم
حقیقت بود هست هیچ کدامش دروغ نبود تو اون روز در هوتل نگذاستی بگم رفتی و از دیدم گم شدی بعد اون روز هرگز پید ات نکردم و وقتی پیداتم کردم تو حرف از جدای میزنی
با حرف هایش نمیدانم چقدر اشک ریختم نمیدانم چقدر غرق افکارم شدم ایا باید باور کنم یا همه اش دوباره نقش بازی کردن هست
من :نمی توانم اعتماد کنم عثمان نمی توانم چرا بهم حقیقت را نگفتی و ازم پنهانش کردی شاید اون قسمی کمتر زجر میدیدم شاید اون قسمی بیشتر بهت اعتماد میکردم | 77 |
| 8 | عثمان :خب اون وقت تو چرا میسوزی
محمد ساکت شد و چیزی نگفت گذشت زمان خیلیگند شده بود گاهی به قصه عاطفه و نرگس گوش میدادم گاهی هم جواب ها عثمان و محمد سرم را کامل درد گرفته بود ساعت هفت شب بود که بلاخره عثمان گفت
عثمان:با اجازه تان باید برم دیرم میشه امشب شب کار هستم
مامایم:میماندی پسرم
عثمان:نه دیگر زیاد مزاحم نمیشم از شما هم ممنون زن ماما
زن ماما:خوش آمدی بازم بیا پسرم در ضمن یک روز را بیا در مورد ازدواج صحبت کنیم چیزی کم دو سالی میشه نامزد هستن
عثمان:حتماً چرا که نه وقتم فراغ باشد چرا که نی
طرف جا لباسی رفت و کورتیش را گرفته آهسته برایم گفت فردا ساعت یک پیش شفا خاته منتظرم
من:قرار نیست باهات جای بیایم
عثمان:فکرکنم یادت رفته هنوز حرف های مانده که باید برایت بگم
چیزی نگفتم و به رفتنش خیره بود
نگهان دوبار احساسی را درککردن با عجله به طرف اطاقم رفتم و بعد از رسیدن ورق را چندیدن باز خواندم انقدر که اون حس بی معنی از وجودم نابود شد اشک هایم را پاک کرده و گفتم
بهش اعتماد نکن حتا اگرتمام گناه از خودت باشد بخاطر اونکم بود اط دانگشاه اخراج شی اگر می خواهی مثل مادرت عاقبتت نشه پس بهش اعتماد نکن اگر قرار باشد به پیش پای هایت بیوفته هم شده بهش اعتماد نکن اگر میخواهی زنده باشی اگر میخواهی دوباره احساساتت را نشکند ابتسام عزیزم روحم تمام وجودم بهش اعتماد نکن خواهش میکنم دیگر توان درد کشیدن را ندارم دیگر قلبم تحمل درد را ندارمخواهش میکنم
اشک هایم را پاککردم دیر وقتی شده بود با خداوند متعال درد دل نکرده بودم وضوء کردم نماز خفتنم را خواندم و تا توانستم برای خودم از خداوند متعال خیر خواستم تا توانستم برای خود از خداوند متعال فهم و درک خواستم تا توانستم ازش خواستم شر را ازم دورکند و کمکم کند که بتوانم به راه درستی قدم بگذارم بعد از یک ساعت درد دل ادامه نمازم را تمام کردم و روی تختم نشستم
آیا عثمان مستحق شانس دوم هست؟
یا خیر؟
شیرنی صبر 💞
قسمت :پنجاه و پنج
نویسنده فاطمه خاموش
صبح بیدار شدم نماز صبحم را خواندم و خواستم دوباره بخوابم که از بس اطاق شلخته بود زیرپایم چیزی شکست وقتی نگاه کردم پنسلم بود ای بابا این دیگر چرا شکست طرف جایم رفتم ولی چشمم دوباره به ورق که دیروز نوشته بودم افتاد نفسی از سر بی حوصلگی کشیدم و به موبایلم را بعد از دو هفته روشن کردم مسج ها زیادی آمده بود زیادی بهشان توجه نکردم و از لیست شماره ها شماره
فروز را پیدا کردم استرس داشتم بعد این همه مدت بعد چهار سال دارم باهاش حرف میزنم می خواستم با حمیرا حرف بزنم ولی قسمی که نداند موضوع چیه برای همون یک نفسی عمیقی کشیدم و شماریش را رخ کردم بعد چند باز رخ کردن جواب داد
فروز:بلی
من:سلام خوبی
فروز:نشانختم شما
من:منم فروز ابتسام
فروز :ای نامرد کجا بودی چطور هستی چه خبرا
من:سلامت باشی خوبم از تو چی خبر ها کدام رشته را میخوانی
فروز:قابلگی تو چطور
من:انجنیری موفق باشی
فروز:همچنان چه خبرا مادرت خواهر هایت همه خوبن
من:مادرم وفات کرده خواهر هایم هم خوبن میگذره شکر
فروز:زندگی سرت باشه
من:دوستا زنده باشن دیگر چه خبر
فروز:سلامتی کار میکنم منحیث معلم فعالاً تو چی کار میکنی
من:بیکار فقط درس میخوانم
فروز :آها نامزدی شوهریبچه ای چیزی نداری 😂
من:اول تو بگو داری
فروز:نه بابا به این زودی ها قرار نیست ازدواج کنم بعدشم به کی میشه در این دور زمانه اعتماد کرد
من:اهم راست میگی
فروز :خب قصه کن چه خبرا
من:سلامتی از نظر تو اعتماد چه معنی میده
فروز:از نظر من اینکه باورش کنی
من:چی رقمی یکی را باور کنم
فروز :ساده هست ببین برایش چقدر ارزش داری
من:فروز
فروز:جان
من:عثمان یادت هست
فروز:عه همون داکتره مغرور عوضی بگم یک حرف باورت نمیشه احمق سر طبیب شده در دانشگاه ما هم یک باری آمده بود خیلی فرق کردا بدبخت شکست عشقیخورده 😂 به فکرم چند باری آدرست را پرسید گفتم نمیدانم
من:کی؟
فروز:سال پیش
من:چی سال پیش کی
فروز:سر تابستان چطور نکنه خبری هست دختر 😂
من:تو چی گفتی
فروز:هیچی ادرست را ندادم برایش همین چطور چیزی شده
من:نه نه هیچی فقط میگفتم یک دوستم نامزدش بهش دروغ گفته و کلاً غیر اونم با یک دختر دیگر نامزد بود کلاً این مدتی که با دوستم بوده نقش بازی میکرد و بعدشم همه چی را ول کرده رفت حالا بعد یک سالی برگشته بنظر تو چی بگم تا آرام بشه و دوباره بهش اعتماد کند
فروز:هه دیوانه هستی همچین چیزی بهش بگی برای چی باید دوباره بهش اعتماد کند برای چی دختره یک سال زجر کشید سختی دید که آخرش بیاید و دوباره بهش اعتماد کند از طرف من بگو که هرگز و هرگزحتا دیگر سمت پسره نگاه هم نکند چی برسه به اعتماد و بخشیدن پسره اگر آدم میبودم از اول اشتباه نمیکرد مگر نشنیدی که میگن ازمودن را ازمودن خطاست پس چرا باید دوباره | 47 |
| 9 | در این یک سال کجا بود ؟چرا ازدواج نکرده بود؟چرا برایش من را احساساتم را به بازی گرفت چرا فکر میکند مقصر اصلی همه اش خودم هستم؟
اطاقم رفتم و به خودم بارها و بارها هشدار دادم که نباید به حرف هایش توجه کنم نباید دنبال این باشم که واقیت اشتباه کردم باید همه اش را بدانم کسی که احساستم را به بازی گرفت زندگیم را هم روزی به بازی خواهد گرفت این جدای حتمی هست و همیشه میباشد باید این قول را به خودم بدم
روی میزم نشستم و یک ورق را گرفته نوشتم
اون به تو دروغ گفت زمانی که دوستش داشتی اون به احساساتت صدمه زد زمانی که همه احساساتت درگیرش بود اون خواب هایترا به حقیقت تبدیل کرد زمانی که تو از ترس خواب هایت به او پناه میبردی او باعث شد برای زنده ماندنت عملیات کنی پس دوباره اعتماد نکن اعتماد نکن ابتسام اعتماد نکن این بار هرگزنمیبخشمت اگراعتماد کنی ورق را با چسپی در مقابلم روی دیوار زدم چون ار باری با دیدنش فقط بدی هایشرا ببینم و این دل ساده من دوباره به سمت خوبی هایش نرود دیگرنگذشت که نمازشامم را خوردم و پایان رفتم حداقل در پختن نان که کمک نکردم در چیدن میز باشم وقتی میز زا مچیدم زن مامایم بلند در آشپزخانه به عاطفه میگفت
زن مامایم:مهمانی نامزد این هست ما باید کارش را کنیم شدیم کلفت این توبه خدایا این زندگی را ببین چه شکلی هست نماز شام را خوانیدم و وقتی مامایم آمد سر میز نشسته بودیم و منتظر عثمان بودیم
مامایم:نمیتواتی برایش زنگ بزنی چقدر دیر
من:الانه که برسه وقتی رفتن برایش زنگ مهم آمد شاید بیاید
نرگس:جدی جدی سرطبیب شده
شیرینی صبر 💞
قسمت:پنجاه و چهارم
نویسنده فاطمه خاموش
فکر بودن از جایم ایستاد شدم و یک سلام علیکی ساده کردم و هما نشستن فقط می خواستم همه نانشان را بخورند و کسی هم حرفی نگوید ولی قرار نیست هرچیزی اون قسمی که می خواهیم پیش بره مثل همیشه سر حرف را عاطفه شروع شد
عاطفه:راستی چی وقت ازدواج میکنی محمد؟
محمد:نمیدانم هر وقت خواست خدا بود
زن مامایم :راستی ابتسام حالا که نامزدت آمده قصد ازدواج ندارید
با این حرفش لقمه که در دهنم بود را زنده قورت دادم و دنبال جواب مناسب بود
من:راستش قرار نیست به این زودی ها نمیدانم شاید بهتر اول درسم را تمام کنم بعدش
مامایم:هر چی زودتر باشد بهتر هست نظر خودت چیه پسرم
سمت عثمان نگاه کردم که سمتم نگاه داشت و در فکر بود
عثمان:خب نمیدانم هر قسمی که ابتسام راحت باشد
محمد:معلوم مشکل اساسی هست که هر دویش هیچ چیزی را نمیدانند اگر هست بگین ما هم
بدانیم
عثمان:اگر نیاز به دانستن بود پیش تر از تو باید ماما جان خبر میداشت پس نخود هر آش نشو
محمد:پدرم خیلی دل پاکی دارد وگرنه از نظر من مشکلی هست
عثمان:از پدرت یاد بگیر و نانت را بخور
زن مامایم:نکنه راست راستی مشکلی هست
من:بلی خب یعنی...
عثمان :همون گیلاس آب را بده ابتسام
گیلاس آب را برایش دادم که با یک اشاره بهم فهماند چیزی نگم ولی مگر برده اش هستم که باید حرفش را کنم به حرفش توجه نکردم
محمد :خب میگفتی
من: بلی خب یعنی فکر نکنم باید ادامه بدیم
با این حرفم همه سمتم نگاه کردن جز عثمان
مامایم:منطورت چیست
زن مامایم:خدا خیر کند نکنه طلاق میخواهی ها
نرگس:نه منظورش این نبود
عاطفه:ها ها شاید منظورش این بود که بهتره ساکت شین
یعقوب :ادامه یعنی چی
از حرفی که زده بودم کثری از ثانیه پشیمان شدم
محمد:خب آقا عثمان واقعیت چیزی در این بین خراب بوده مگر نه
عثمان:با ابتسام موافقم بهتره موضوع را ادامه ندهیم و شام را زهر همنکنیم درسته مگه نه
من:ه.ا.ها حق با عثمان هست
همه مصروف خوردن شام شدن بعد از تمام شدنش میز را جمع کردم و ظرف ها را شستم و بعد دهلیز آمد می خواستم بالا برم ولی بعد از گفتن اون حرف آخر سر میز شام دیگر نباید خیلی ضایع بازی در میاوردم رفتم کنار عاطفه بشینمکه عاطفه با صدای آهسته گفت
عاطفه :خوب برو بشین کنار عثمان ای بابا
من:جا میدای یا نه
عاطفه:متسفم 😁
یک چشمی سمت عاطفه دور دادم و رفتم کنار عثمان روی مبل کمیدور تر نشستم عثمان که به گفتگوی مامایم و یعقوب گوش میداد با تعجب سمت من نگاه کرد و گفت
عثمان:چرا اینجا نشستی
من:مشکلی هست
عثمان:نه فقط کارات خیلی عجیب هست
چیزی نگفتم که دوباره گفت
عثمان:حرف زدی در مورد اون عملیات
محمد:راست نگفتی چطور سر طبیب شدی
عثمان یک پوف کشیده سمت محمد نگاه کرده گفت
عثمان:در زندگیبقیه فضولی نکردم
محمد:اونکه معلوم چون طرف چیزی نداره بخواهی فضولی کنی 😂 به هر صورت پارتی خیلی قوی داشتی | 38 |
| 10 | من:موضوع جدا شدن را امشب برای مامایم شان مطرحکن
عثمان:من اینجا نیامدم از جدا شدن باهات حرف بزنم متوجه هستی یا نه
من:من حرف دیگر باهات ندارم به سلامت
عثمان:باشد ازدواجنکردم دورغ گفتم خوب شد دل جمع شدی
من:میدانی دورغ ها همیشه قشنگ هستن چون مطلبی هستن که همه دوست دارن بشنون ولی خدا کسی را به اون حد نرساند که دروغ قشنگرا بر حقیقت تلخ ترجیع بده
عثمان:الان دقیقاً منظورت این هست که من دروغ میگم
من:کاملاً یک چیزیواضیح هست
عثمان:به هر صورت برای هیچ کدام اینها اینجا نیستم روی معاینات که کرده بودی خیلی تحقیق کردم و کلاً فکرنکنم راهی دیگر جز عملیات داشته باشد
من:اینجا را از کجا پیدا کردی
عثمان:اینهاش مهمنیستن باید به این عملیات رضایت داشته باشی و خانوادیت هن رضایت داشته باشد چون اگرصبرکنیم وضعیتت بدتر میشه
من:باشه باهاشان حرفمیزنم ببیتم راضی شان کرده میتوانم یا نه
عثمان:می خواهی من حرف بزنم
من:نیازی نیست خودم با مامایم حرف میزنم
عثمان:ابتسامخیلی دلتنگ شده بودم
من:کار نداری
عثمان:دارم
من:میشه زودترتمامش کنی
عثمان:چرا سمتمنگاه نمیکنی
یک اوفی کشیدم و به خودم دل داری میدادم تا آرام بشم اینکه تلاش میکردم بی تفاوت باشم هر دقیقه برایم سخت تر میشد
عثمان:این پسره کیه؟
من:کی کیه؟
عثمان:همین فضول
من:محمد پسر مامایم میشه تازه از خارج آمده
عثمان:رفتار هایش خیلی غیرعادی هست چرا کدامدلیل خاصی دارد
من:نمیدانم همینجوری هست نمیخواهی بری
عثمان با صدای عصبی گفت
عثمان:این کار هاست چی معنی میده ابتسام درک نمیکنم واقیت
شیرنیصبر 💞
قسمت پنجاه و سوم
نویسنده فاطمه خاموش
عثمان:واقیت برایت هیچ چیزی مهم نیست فکرنمیکردم اینقدر نسبت به من بی تفاوت باشی
یک نفس عمیقی کشیدم و طرف دروازه دیدم تا کسی ایستاد نباشد و حرف هایم را بشنود بعدش طرف پنجره صالون نگاه کردم که بازم محمد ایستاد بود داشت نگاهی مان میکرد با دیدن من زود پرده را کش کرد و رفت
طرف دروازه کوچه رفتمو عثمان هم دنبال آمد وقتی مطمین شدم که قرار نیست که کسی از خانه صدایمان را بشنوم با عصبانیت گفتم
من:برای چی اینجا آمدی نقش بازی کردنت تمام نشد دیگر دنبال چی هستی وقتی ازدواج کردی از جانمچی می خواهی چی وقتی فکر میکنی مقصر همه اینها من هستم تو خودت را چی فکر کردی فکر کردی میایی اینجا و با لبخند بهت نگاه میکنم و از آمدنت ذوق میکنم فکر کردن برای بودنت در زندگیم التماس میکنم برای کدامش اینجا آمدی و ازمن چنین انتظار داری برای اینکه در مورد تمام نامردی هایت به مامایم چیزی نگفتم فکر کردی هنوزم همون ابتسام اگر من چیزی نگفتم صرفاً بخاطر این بود که نمی خواستم ابرویت را ببرم و یا خودم را احمق نشان بدهم اصلاً همسرت خبر دارد اینجا هستی یا نه امشب تمامش میکنی و به مامایم همه چیز را میگم از اینکه به نامت باشم خسته شدماز اینکه هی برایم بگن کجا هستی چه غلطی میکنی خسته شدم از اینکه به نامت باشم و فقط نامت از من باشد نه هیچ چیزیدیگری خسته شدم
عثمان:تمام شد
من :کاملاً تمام شد از اینجا برو امشب تمامش میکنی وگرنه خودم همه چیز را به مامایم میگم
عثمان عصبی سمتم نگاه کرده گفت
عثمان:بگو هر چی می خواهی به مامایت بگو برایم هیچ کدامش مهم نیست من برایت گفتم ازدواج نکردم بازم میگم اینکه تو فکر میکنی حرفم دورغ هست مربوط خودت میشه
من:درسته اینکه ازدواج نکردی را دروغ میگم اینکه با احساساتم بازی کردی هم دروغه اینکه یک سال کاملا حتا از وجودم هم خبر نداشتی دروغه اینکه بخاطر تو پایم لب مرگ هست گناه تو هست خب بگو باشد شاید خیلی چیز ها دیگر دروغ باشد عثمان ولی این دروغ نیست که تو من را نابود کرد
عثمان:من واقیت نمیخواستم ببین شاید اولش شاید من کدام هدفی داشتم شاید ولی ببین من همنمی خواستم قسمی تمام بشه که هر دویمان ضربه ببنیم من وقتی تو از هتل رفتی نفهمیدم نفهمیدم باید چی کار میکرد
حرفش تمام نشده بود که در موبایلش زنگآمد
عثمان:من باید برم ولی قول میدم زود برگرم همه چیز را برایت میگم همه چیز را فقط بهم اعتماد کن
از خانه بیرون شد قلبم را دوباره درد گرفت دستم را روی قلبم گذاشتم و بعد از این همه نگه داشتن خودم شروع به گریه کردم نمیدانستم قرار بود چی بگه آیا حرف هایش حقیقت دارد نمی دانستم اعتماد کردن به عثمان برایم همانند حرفی بود که ماهی بیرون آب زندگی می تواند ولی امکان نداشت ماهی بیدون آب زندگی کند هرگز از اعتماد کردن به همه خسته شده بود امکان نداشت به عثمان دوباره اعتماد کنم حتا اگر همه اینها سو تفاهم بوده باشد | 39 |
| 11 | خواهش میکنم برو اصلاً همحوصله باز کردن را ندارم
نرگس:ابتساممممم زود بیا باز کن یک خبر مهم دارم برایت خواهشمیکنم بازکن دیگر
من:خوابهستم نرگس
نرگس:فعالاً که بیداری عزیزم حله دیگر حله
من:بگو حوصله باز کردن را ندارم
نرگس :مبارککککک باشدددددد عثمان آمده
با این حرف یک بارگی از جایم میپرم و ازش میپرسم
من:چی چی گفتی
نرگس :عثمان آمده حالا در دهلیز هست زود بیا پایان حله دیگر شیرنی ما همفراموشت نشه
شیرنی وزهر مار کوفت میدم جای شیرنی این احمق اینجا چی کارمیکند خدایا صبرم بده دروازی اطاق را باز کرم و خواستم برم پایان که دفعاً متوجه لباس هایم و موی هایم شد اگر برم میگن بیچاره تازه از زندادن آزاد شده به سرعت برق لباس هایم را عوض کردم و یک چادر پوشیده پایان رفتم
یک سلامی دادم که عثمان با لبخند سمتم نگاه کرده کرده گفن
عثمان:علیکم عزیزم خوبی
خواستم حرفش را جواب ندهم ولی نگاه محمد و زن مامایم را خوب روی خودم احساس کردم
من:ممنون خوش آمدی
کنار کوچ مامایم نشستم و داشتم پیش خودمتحلیل میکرد خواب هستم یا بیدار
محمد؛ برای چی رفته بودی بامیان
عثمان چایش را در گیلاسش دور داد وسمت ....
شیرنی صبر 💞
قسمت :پنجاه و دوم
نویسنده فاطمه خاموش
و سمت محمد نگاه کرده گفت
عثمان:شما از کجا هستین
محمد:کابل جواب سوالم را ندادید
عثمان:خیلی فضول نیستن از نظرتان از وقتی که امیدم تا حالا منبع سوال هایتان تمام نشده
محمد:شما هم با هر سوالم خیلی ورخطا میشد دلیلی خاصی دارد
عثمان یک نفسی عصبی کشیده گفت
عثمان:برای پدرم بود
زن ماما:عجب به گوش ما که رسیده ازدواج کردید مبارک باشد
با این حرف دست های عثمان دور گیلاس محکم تر شد به حدی که کم بود گیلاس بشکند سمت من نگاهی کرده و بعد سمت زن مامایم نگاه کرده گفت
عثمان:ممنون از پسر شما هم مبارک باشه تازه نامزد شدن
(ممنون یعنی چی یعنی حرف زن مامایم را تایید کرد ؟)
مامایم:ازدواج کردی ؟
عثمان دوبار یکی نفسی عصبی کشید همه متوجه عصبانیتش شد بودن ولی نمیدانم چرا ادامه میدادن اگر کدام بی احترامی کند که زن ماما خوب مضمون برای من پیدا میکند
تا عثمان خواست چیزی بگه محمد گفت
محمد :من گفتم حقیقت هست این شما و ابتسام بودین که باور نمیکردن
عثمان نگاهی عصبی سمت محمد کرد و چیزی زیر زبانش گفته گفت
عثمان:نه ازدواج نکردم ماما جان فقط قصدش را داشتم به خاطر بعضی از مشکلات فامیلی بود
محمد:که نکردی
عثمان گیلاس را روی میزش گذاشته گفت
عثمان:خوب ترم چند شدی
وقتی دیدم دقیق سمت من نگاه داشت از حرف زدن باهاش متنفر بودم ولی باید برای چی باهاش حرف میزدم
من:ان شاءالله سومم تمام میشه
عثمان فقط سرش را تکان داد و دیگرچیزی نگفت
محمد:وقتی شفاخانه رفتم دوست هایت گفتن ازدواج کردی بعد حالا چی شد که نکردی تو یک چیزی را پنهان میکنی وگرنه در این یک سال یک سری به ابتسام میزدی چرا نیامد دلیلی خاصی داشت
عثمان :به خوب موضوع اشاره کردی بچه جان بفهم در کجا حرفت چی میگی وقت اسمش را صدای میکنی اگر یک خانم در کنارش بگی بهتر میشه
محمد:جواب اصلی را بده خودت را اینقدر از موضوع دور نکن
عثمان با عصبانیت از جایش خیست که از ترس گفتم
من :عثمان لطفاً
سمتم نگاه کرده گفت کاریش ندارم فقط اگر وقت کردی این حرف ها را بیا در بیرون بزنیم تا بهت بهتر بفهمانم سرت در زندگی خودت باشد تا مردم
مامایم:پیش کجا میری تازه آمدی پسرم
عثمان:نه ممنون ماما جان تا همین جایش هم نشستم چرا باز رسی پسرتان کار دیگر بلند نبود باید شفاخانه برم ابتسام بیا بیرون کارت دارم
زن مامایم : شام بیا خانه مان
عثمان زیر زبانش قسمی گفت کهخودش بشنود هنوز سوال هایتان تمام نشده
عثمان:نه مزاحمنمیشم ممنون
مامایم:اگر شب کار نیستی بیا پسرم تازه از سفر امدی خسته هم هستی
عثمان:ببخشن زیاد نمی خ....
محمد :چرا زیادی بهانه تراشی میکنی خو آدم واری بگو باشد
عثمان یک نفس عصبی کشید و فقط نگاه عصبی سمت محمد کرده گفت
عثمان:حالا که زیاد اسرار میکند حتماً
از خانه بیرون شدم منم از پشتش بیرون شدم چند قدمی در حویلی زد و من چیزی نگفتم
عثمان:چرا برای خانوادت چیزی در موردم مننگفتی فکرکردم حالا بیایم راهم نمیدن خانه
من:چون زیادی مهم نبود برای چی آمدی
عثمان:خوشحال نیستی من اینجام
من : نه الان باید کنار زنت باشی نه اینجا
عثمان:ازمن هنوزم ناراحتی
حرف هایش داشت کمکم اشک هایم را در میاورد دیگرحوصله زیادی را نداشتم که برایم صبر کنم تا هر چی می خواهد بگه | 37 |
| 12 | عثمان:باید ببینمش
مخالفتی نکردم تا من نباشم کاری کرده نمیتواند ببین تا فردا ببین برایم مهم نیست چون دیگر قرار نیست پایم را در این شفاخانه بگذارم عثمان نبود دیگر اون عثمان قبل به گفته زن مامایم چی دارم که بخواهد دلش را خوش کند به چی من اشک هایم را دوباره پاک کردم و از کنار عثمان خواستم رد بشم که دوباره جلویم ایستاد شده گفت
عثمان:زندگی سرت باشد بخاطر مادرت
جوابی ندادم و دوباره خواستم از کنارش رد بشمکه دوباره جلویم ایستاد شده
عثمان:ابستام خواهش میکنم من را مقصر ندان
من:من هیچ وقت تو را مقصر ندانستم
عثمان:پس این رفتار هایت چی معنی را میده برای چی داری گریه میکنی
من سمتش نگاه کردمیک قدمنزدیکشدم و یک قدم دیگرم قدم پخش تر بود ازش ولی با تمام جرعت سمتشنگاه کرده گفتم
من:چون خوشحالم خیلی خوشحالم
[شیرنی صبر 💞
قسمت :پنجاو یکم
نویسنده:فاطمه خاموش
من :خوشحالم خیلی خوشحالم که دیگر نیاز به این ندارم که خر شب پیش خودم به این فکرکنم که وقتی باهات رو بر رو شدم چقدر میخواهی ازم عذر خواهی کنی چقدر میخواهی برای قلب که شکستاندی و رفتی عذر خواهی کنی چقدر تو تمام واکنشت را نشان دادی همین آخر هفته جدا میشیم و دیگر نمی خواهم به نامت باشم
تا عثمان خواست چیزی بگه تکتک دروزاه شد ازم فاصله گرفته و گفت
عثمان:بیا
همون دخترها بودن همون ها ابرویم پاک رفت اشک هایم را پاک کردم و از فرصت استفاده کردم و از اطاق خارج شدم با عجله از شفاخانه بیرون شدم هر چی بیشتر به حرف های عثمان فکر میکرد بیشتر سرمرا درد میگرفت بیشتر اذیت میشدم دیگر از گریه کردن کاملاً خسته شده بود انرژیی هم برای گریه کردن نداشتم فقط تصمیم گرفتم به اتفقات امروز فکر نکنم به هیچ کدامشان راهی خانه شدم سمت ساعت نگاه کردم سه ساعت دیر کرده بودم با عجله سمت خانه رفتم وقتی نفسنفس زده داخل دهلیز شدم همه دور هم بودن
نرگس:بارها زنگ زدم جواب نداد
مامایم:از دانشگاه هم خیلی وقت هست رخصت شده
من:سلام
همه به طرفم نگاه کردن با تعجب
مامایم:برای چی گریه کردی چیزی شده تا حالا کجا بودی جان مامایش چرا اینقدر دیر کردی
من:ببخشن ماما جان با دوستم بودم
محمد:حمیرا اون که نرگس زنگ زد گفت نیستی باهاش
من:نه با اون نبود
محمد:دیگر دوست که نداری
من:نیازی به توضیح به تو ندارم
مامایم:کجا بودی ؟
از اینکه طرز فکر مامایم همانند محمد بود شرمند شدم
من:شفاخانه
مامایم:برای چی چیشده بودیت
من:کمی حالم نا خوش بود برای اون
محمد:کدام شفاخانه
به حرفش توجه نکردم
من:با اجازه تا حالم زیادی خوب نیست باید برم
بالا آمدم و بعد از خواندن نمازم سر درس نشستم به خودم اجازه فکر کردن را نمیدادم نمیدانمچند ساعت شده بود که نشسته بودم درس بخوانم یک بارگی مویم از گوشه سقیقیم روی کتابچه ام افتاد قلمم را گذاشته و موی را دور انگشت شستم دور دادم طولی نکشید که یک بارگی دست هایم شروع به لرزیدن کردن به موی هایم را چنگ زدم و هق هق گریه هایم بلند شد تنها یک مکالمه بار ها و بار ها در ذهنم نقش میبست
ازدواج کردی
بلی
از روی میزم بلند شدمو کتابچه را محکم زمین کوبیدی در این یک سالی که من زجر کشیدم خوش گذارند در این سالی که هر شب در عالمرویایمانتظار ببخش را ازت داشتممن را مقصر دانستی حتا یک قطره اشک هم برایمنریخت حتا یک قطره هم مانند دیوانه ها یا به دور خودم میچدرخیدم یا به دور اطاق از گشتن زیاد خسته شدم و روی زمین افتادم فقط اشک میرختم و گریه میکردم انقدر که دلم برای خودم میسوخت برای هیچ کسی در زندگیم نسوخته بود برای هیچ کس حتا نوریه وقتی طلاق گرفته بود نرگس وقتیشوهرش مورد بود برای هیچ کس جر خودم از دست تو چی کارکنم ابتسام ببین من را به چی حال و روز انداختی نمیبخشمت هرگز هرگز ابتسام
هر صبح کارم همینشدن بیدار شدن کش کردن پرده نشستن و کشیدن طرح ها چیزی کم دوهفته از اینکه عثمان را دیدم میگذره هیچکسی داخل اطاقمنمیشه در را قفل کردم و اگر بخوامچیزی بخورم در آشپزخانه همینجا یک چیزی را سرهم میکنمو میخورم که تا از گشنگی نمیرماونم نمیخورم امتحانات دانشگاه تمام شده بود و یک ماهی رخصت بودیم موبایل خاموش یود و مطمین بود کلی پیام ناخوانده دارم ولی حوصله خودمرا ندارمچی برسه به پیام در این دو هفته محمد نامزد شد و دیگر نمیدانم چی اتفاقاتی افتاده مثل همیشه به اطاق پر از ورق و اشکنگاه میکنم یک پوفی میکشم و در جایم دوباره خودم را لیش میندازم امروز حوصله هیچکار جز خواب کردن را ندارم ولی به هر صورتش خواستم بخوابمکه دوباره تکتک دورازه شد | 37 |
| 13 | دختره:ببر فقط دوباره عاشق میشی شکست عشقیت فراموشت میشه 🤣🤣
من:حیا و ادبکه نباشد حالت جامعه به همینمنوال میباشد
و بیدون شنیدن حرفش به جای که داکتر گفته بود رفتم سکرتر نبود از بی مسولیتی همه عصبی شده بود داخل اطاق شدم اطاق هم که نبود چقدر شیک بود در شفاخانه که من کار میکردم کاملاً خیلی ساده بود ولی فکر کنم اینجا خیلی مجهز هست به همین دلیل خیلی قیمتی هست طرف میز رفتم و دوسیه را رویش گذاشتم حالتم به اینجا رسیده بود ک
شیرنی صبر 💞
قسمت :پنجاه
نویسنده : فاطمه خاموش
رسیده که باید برای زنده بودنم داکتر ها با هم مشاوره کنند آهی کشیدم و دوسیه را گذاشتم تا خواستم رویم را دور بدهم صدای دو مرد آمد که داخل اطاق شدن وقتی رویم را دور دادم کسی را دیدم که یک سال در فراغش اشک ریختم هر شب با شنیدن صدایش خوابممیبرد بلی نگاه من به نگاهش قفل شد پسر با تعجب گفت
پسر:ببخشید داکتر صاحب
عثمان:می توانی بری بعداً حرف میزنم در موردش
پسر فقط سر تکان داد و از اطاق خارج شد کاملاً مثل دفعه اولی که باهاش ملاقات کرده بودم شده بود مانند همون دفعه بود یخن قاق سیاه با روپوش داکتری فرقی نکرده بود ولی چرا از نظرم زیبا تر شده بود چرا از نظرم مرد تر شده بود چرا چشمانش هنوزم همون قدر به سیاهی خودش زیبا بود نگاهم را دلم نمی خواست ولی وجدانم این اجازه را نداد تا ادامه اش بدهم نگاهم را دزدیم و اشک های که بی اختیار ریخته بودن را پاک کردم قدم هایش را شنیدم که به سمتم آمد با فاصله معین بهم نگاه کرده گفت
عثمان:ابتسام تو اینجا چی کار میکنی
سمتش نگاه کردم مگر من حریف این قلب درد دیدم می توانم بشم
من:چرا دوباره مزاحم شدم
لبخندی زده گفت
عثمان:هیچ وقت مزاحم نبودی
من:ازدواج کردی؟
عثمان:بلی
با این حرفش نفهمید چقدر نابودم کرد نفهمید چی درد عجیبی را با این حرفش در قلبم احساس کردم
دوباره دستم را روی قلبم گذاشتم و از مبل برای نیفتادنم کمک گرفتم
عثمان با ورخطای دستم را گرفته گفت
عثمان:چی شد چی شده حالت خوبه
دستم را از دستش کش کرده گفتم
من: به من دست نزن حالمخوبه چیزی نیست به تمام قوت که از دست داده بودم به خودم امید دادم و دوباره محکم تر ایستاد شدم و گفتم
من:خوشبخت باشی
عثمان:خوشبخت؟
من:باید برم دیرم میشه روز خوش
بیدون نگاه کردنش خواستم از اطاق بیرون برمنه نباید برم نباید دوسیه من را ببیند نباید بداند در این سال که نبود چی ها کشیدم نباید بداند عثمان هنوزم سمتم نگاه داشت بیدون تاخیر دوسیه را از سر میز گرفتم
عثمان:این چیه ؟
من:هیچی ازمن بود اینجا گذاشتم
عثمان:اینجا چی کاز داشتی
من:هیچ کاری به خصوصی نداشتم بعضی از دوسیه ها را باید میاوردم همین
عثمان:اینمجزو اون دوسیه هاست
من:نه بلی یعنی مربوط شما نمیشه
از حرف با تعجب سمت نگاه کرد و خواست دوسیه را از دستم بگیرد که عقب رفته گفتم
من:این مربوط من میشه و فکر نکنم اینجا جایش مطمین باشد عثمان بیدون توجه به حرفم دوسیه را ازدستمخواست کش کند ولی محکم تر گرفته گفتم
من:گفتم که مربوط تو
حرف کامل نشده بود که از دستم کش کرده و سمتش نگاه کرده گفت
عثمان:این .....این تو هستی
من :نه دوستم اسمش شبیه من هست
عثمان دوسیه را روی میز گذاشته گفت
عثمان:حقیقترا بگو تو هستی از چی وقت هست زوددددد باش حرفففففف بزنننننن
از فریادش ترسیدم
من:چرا برایت مهم هست بلی من هستم کار تو هست کار هیچکسی دیگر نیست کار تو هست تو باعثش شدی عثمان تو بودی که این بلا را سرم آوردی از قوی بودن و وانمود کردن به قوی بودن خسته شدم بلی رفتنت این قسمی نابودم کردی این قسمی زمین گیر شدم این قسمی نابود شدم چرا عصبی شدی برای چی داد میزنی خب بگو دیگر مگر برای کارت پشیمانی هم داری
عثمان:ولی تو قوی تر این حرف ها بودی تو قوی تر از این بودی که با این چیز های ساده بشکنی ابتسام
با این حرفش خندیدم خنده قهقه از اون خنده های که اشک بود ولی صدایش به خنده میماند
من:تو چی میگی عثمان میدانی چی میگی مجبور نبودی مجبور نبودی اینقسمی انتقام بگیری مجبور نبودی واقیت مجبور نبودی
عثمان:مننمی خواستم این قسمی بشه تو بودی که همه جی را جدی گرفتی تو بودی که فکر کردی هر کاری برات کردم واقعی هست نه من
اشک هایم را پاک کردم عثمان ذره از کاریکه کرده بود پشیمان نبود و هنوزم من را مقصرفکر میکرد هنوز فکر میکرد من انسانی هستم که مقصر همه این اتفقات هستم ازت متنفرم ابستام ازت خیلی متنفر بخاطر احساسات بی جات بخاطر همه اش هیچ وقت نمی بخشمت ابتسام هیچ وقت دوسیه را از دست عثمان خواستم بگیرم که گفت | 34 |
| 14 | خواستم فکر کنم نمی خواستم فکر کنم از فکر کردن در مورد عثمان متنفر بودم
شیرنی صبر 💞
قسمت چهل نهم
نویسنده فاطمه خاموش
صبح بیدار شدم با احساس درد شدید نفس عمیقی کشیدم و به سرفه کردن افتادم برای نفس کشیدن تقلا کردم کوشش کردم شده کمی هم حرکت کنم پای هایم به لرزه افتاده بود سرفه شدیدی کردم سرم چرخ میخورد با خود را کشانده به الماری رساندم و خواستم مسکنم بخورم که مسکنم تمام شده بود برای نفس کشیدن دوباره تلاش کردم نفس های عمیقی میکشیدم ولی انگار نفس به ششم نمیرسید برها برای نفس کشیدن تقلا کردم ولی سخت بود داکتر گفته وقتی این قسم درد شدیدی داشتم باید تلاش برای راه رفتن کنم از جایم به سختی ایستاد شدم و بیشترین تلاش خود را برای راه رفتن کردم و کم کم دردم آرام شد نفسی عمیقی کشیدم و برای امتحان اماده شدم از خانه بیرون شدم و طرف دانشگاه رفتم وقتی دانشگاه رسیدم حمیرا را دیدم
من:سلام چطوری
حمیرا:خوبم تو چطوری
من:هیچخوب نیستم امروز کم بود بمیرم قلبم خیلی درد میکند
حمیرا:خوب شد گفتی امروز برایت نوبت گرفتم ولی به هر صورت من نمی توانم باهات بیایم
من:نه مشکلی نیست خودم تنها میروم نمیدانم چطور ازت بابت این داکتر تشکر کنم
حمیرا:با گفتن حقیقت
من:چی کدام حقیقت
حمیرا:بیا با من
در یک صنف خالی رفتیم و در را بسته گفت
حمیرا:عثمان رفته
من:ها ؟؟
حمیرا:برایم بگو این مشکل قلبیت از چی وقت پیدا شد و دلیل اصلیش چیست
من:از زمان فوت مادرم امتحان دیر میشه بریم
حمیرا:من را بازی نتی
من:مگر چی گپ هست حمیرا فکر میکنی من دروغ میگم
حمیرا:عثمان رهایت کرده و رفته
من:عثمان هیچ هیچ ک......ار نکرده
حمیرا:چرا گریه میکنی
من:حمیرا من
حمیرا:من همیشه کنارت هستم شاید وقتش هست خودت را خالی کنی شاید وقتش هست حقیقت را شده برای منم بگی برایم بگی کی و چی وقت ظلمی کرده که قلبت را از کارانداخته
اشک هایم میریخت و قلبم دوباره دردش گرفت با صدای گرفته و آهسته گفتم
من:من عاشقش بود حمیرا برایش هر کاری میکردم ولی اون فقط من را شکست و رفت و دیگر هم برنگشت
اشک حمیرا از صورتش ریخت و زود در آغوشم گرفته گفت
حمیرا:چرا با خودت این کار را کردی چرا این یک و نیم سال خودت را نابود کردی و به من چیزی نگفتی چرا چرا ابتسام چرا
من:چون عاشقش بودم بدش را نمیخواستم اون کاری بدی نکرده مشکل از من هست حمیرا شاید من چیزی کم داشتم شاید من شاید من
حمیرا فقط محکم تر در آغوشم گرفته گفت
حمیرا:باورت کردم تو واقیت عاشقشیباورت کردم
در راه شفاخانه بودم به سختی راه میرفتم حالا بود که دیگر از پا در بیایم وقتی شفاخانه رسیدم خیلی نفر ها زیاد بود کنار یک زن مسن نشستم و یک لبخند زدم دخترش هم کنارش بود با دخترش داشت حرف میزد فقط با دستم هابم بازی میکرد تا این درد بی معنی را هضم
کنم نوبت پنجم بود نیم ساعتی طول کشید که داخل اطاق داکتر شدم
داکتر:ابتسام تو اینجا این چهار ماه کجا بودی مگر نگفتم هر ماه دو بار بیا
من:ببخشن گرفتاری داشتم
داکتر:فرقی نمیکند به هر صورت
بعد از معاینه داکتر سمتم نگاه کرد و از این نگاهیشمیترسیدم چی اتفاقی افتاده مگر
من:چیزی شده خانم داکتر
داکتر:مریضیت خیلی پیشرفت کرده دخترم
من:چطور
داکتر:واقیت نمیدانم چی بگم رگ ها و دریچه ها قلبت به شدت ضعیف شدن و همچنان مشکل تپش قلب هم داری
من:یعنی چی
داکتر:باید عملیات بشی دیگر راهای نیست من دعوا برایت تجویز کرده نمی توانم از جای که معایناتت نشان میدهد مسکن ها هم دیگر تاثئر خود را از دست دادن
من:ولی نمیشه اگر دعوا دوباره بدهید
داکتر:دخترم من برایت گفتم چند بار بگم عزیزم باید در این چهار ماه میامدی ولی انگار در این چهار ماه بیشرفتش بیشتر شد و کارت با دعوا گرفتن تمام نمیشه
من:چی وقت
داکتر:هفته بعد بیا من یک بار با داکتر ها دیگر هم مشوره میکنم و اگر کار جز عملیات بود برایت میگم ولی زیاد امیدوار نیستم
من:ممنونم
داکتر:خواهش میکنم راستی گلم همین را اطاق سر طبیب ببر نرس ها مشغول هست
من:درست ولی کجاست
داکتر:منزل هشتم اطاق سمت چپ
من:درست
از اطاق بیرون شدم منزل هشتم رفتم و تا یکی را دیدم گفتم
من:ببخشن میشه این را اطاق سر طبیب ببرید
دختره دوسیه را از دستم گرفته سمت دختره دیگر خندیده گفت
دختره:ابتسام اسمش
دختره دیگر:عه چقدر جوان ۲۰ سالش هست برای مشاوره با سر طبیب
دختره:مرضیش از شکست عشقی هست فک کنم 😂 اخی بدبخت
دوسیه را از پیشش کش کرده گفتم
من:فکر کنممصروف هستن خودممیبرم | 40 |
| 15 | شیرینی صبر 💞
قسمت :چهل هشتم
نویسنده : فاطمه خاموش
هر چی بود برای منم نبود چرا که چیزی بود که تمام شده بود من یاد گرفته بودم به چیز های که تمام شدن توجه نکنم خانه آمدم دوباره بالا رفتم پیش نرگس
من:سلام چطوری دختر
نرگس:خوبم عزیزم تو چطور چه عجب از این طرفا
من:چی بگم گفتم یک سری هم به خواهر زادهم بزنم 😂
نرگس: 😂 عجب خواهر زدایت من پس چی
من:تو را که یک عمر دیدم بان نوبت سلیمان هست ببینمش 😂
نرگس:عجب راستی خبر داری محمد قرار هست نامرد بشه
من:عه
نرگس:باور کن دیشب سر نان همین موضوع بود همه اش
من:خب
نرگس:هیچ مادرش می خواهد با تطاهره دختر حالیش بشه ولی خودش یکی دیگر را می خواهد به هر صورت
من:چند وقته میشه
نرگس:تازه دیشب بود
من:اونرا نمیگم سلیمان را میگم
نرگس:خووو دو هفته
من:آها از نوریه چی خبر
نرگس:سلامتی در دانشگاه هم را مبینیم خوبه اونم
من:خو شکر
نرگس:از عثمان چی خبر چیکار ها میکند
من:تایم کاریش طولانی هست نمی توانم باهاش حرف بزنم
نرگس:یعنیاینقدر امنیست که یک ساعتی باهام حرف بزنید
من:وای خنده کرد
نرگس:با تو هستم میگم اونقدر هم نیست باهاش حرف بزنی
من:نمیدانم وقت کند خودش زنگ میزند
نرگس:آخرین باری که حرف زدن چی وقت بود
من:سه شنبه
نرگس:چی وقت
من:سه شنبه که گذشت
نرگس:هر بار که میگم چی وقت حرف زدن میگی سه شنبه امروز هم سه شنبه هست زنگ بزن برایش
من:من زنگ نمیزنم اون باید زنگ بزند
نرگس:عجب
من:خب من باید برم برای امتحان فردا درس بخوانم
نرگس :خب یک سوال چرا شب نمیایی نان خوردن
من:در دانشگاه یک چیزی میخورم
نرگس:باشد خداحفظ
منزل دوم رفتم سر درسم نشسته بودم که پیام از طرف عاطفه آمد نوشته بود
عاطفه:فردا امتحان ریاضی دارممیشه بیای کمکم کنی لطفاً
من:باشد حالا میایم
موبایل را خاموش کردم و روی میز گذاشتم دعا میکرد محمد سر کار رفته باشد و زن مامایم هم در آشپز خانه مشغول باشد تا با کسی رو به رو نشم از زینه ها پایان رفتم که صدای زنمامایم را دوباره شنیدم توفق نکردم چون نمی خواستم پنهانی به حرفش گوش بدم وقتی وارد منزل اول شدم چشم زن مامایم بهم خورد و اشاره کرد که نزدیک نشم
محمد:از من گفتن بود عثمان ازدواج کرده و ابتسام فعلاً مجرد هست
با این حرفش شک عمیقی بهموارد شد این چی میگه
زن مامایم:خب که اینطور واقیت هست حرفش
من:نه
محمد با تعجب سمتم نگاه کرده گفت
محمد:بهتره دورغ نگی
من:ازدواجنکرده
محمد:پس بهش زنگبزن و ازش بپرس که کرده یا نه بیازو برای من مهم نیست همیشه به چشم یکخواهر دیدمت و هستی ولی اینکه دروغ میگی عصبیم میکنه حله دیگر زنگ بزن زود باش
مامایم:محمد به تو ربطی ندارد
محمد:چرا پدر باش که ایندختره دروغگو دستش رو بشه بفهمیدچقدر دروغگوهست وقتی لیاقت خوبی را ندارد باید بدی ببینه
زن مامایم:راست میگه زنگ بزن دیگر حله
من:اجباری ندارم این کار را بکنم و در ضمن دیشب تایم کاریش طولانی بود خسته هست
محمد:که هنوز باهاش در اربتاطی خیر فرقی نمیکند ولی باید بگم بازیت داده بدبخت اون ازدواج کرده خیلی وقت میشه
من:نکرده
محمد :کرده برای تو دروغ میگه
من:عثمان هیچ وقت برایم دروغ ن.گ.ف.ته
محمد:نگفته 😂 بلی نگفته 😂 واقیت پس کجاست بگو کجاست
زن مامایم:راست میگه
من:در بامیان کار دارد حال پدرش خوب نیست خودش برایمگفت
محمد :گناه تو همنیست به اجبار پدرت ازدواج کردی حقم داری مثل پدرت به بار بیایی
مامایم:محمد برایت گفتم بس هست برو اطاقت
محمد:برای چی پدر برای چی به خودت مهم نیست هیچکدامش منحیث فامیل ما حق این را داریمکه بدانیم عثمان چقدر پست بوده
من:درست صحبت وقتی در مورد عثمان می خواهی جلو من حرف بزنی درست صحبت کن به تو چی به تو زندگی من را به تو چه عثمان هیچکاری ضد من نکرده و نمیکند
حرفم کامل نشده بود دوباره زمین افتادم دستم را محکم روی قلبم گذاشتم و از درد بیش از حدش به خودم پچیدم عاطفه زود کنار نشسته گفت چی شده ابتسام چی شده
از درد زیادی که داشتم قدرت حرف زدن را از دست داده بود با گریه گفتم عثمان به من هیچ بدی نکرده هیچ بدی از هوش رفتم
وقتی به هوش آمدم در اطاقم بود نرگس زود بالای سرم آمده گفت
نرگس:چطوری ابتسام حالت خوبه
من:خوبم چیزی نیست به سختی از جایم بلند شدم و تکیه کردم
نرگس:چیزی می خواهی
من:نه چیزی نمی خواهم ممنون
نرگس:چیزی کار داشتی برایم زنگ بزن درسته
من:ممنونم
بعد از رفتن نرگس دوبار اشک هایم ریخت نمیدانستم چرا برای چیییی برای چیییی چرا دورغ گفتم چرا از عثمان دفاع کردم چرا از کسی که تمام وجودم را نابود ساخته بود تمام آراشم را به خاک یکسان کرده بود دفاع کردم برای چی ولی من حقیقت را گفتم اون عثمان که من عاشقش بودم هیچ وقت به من دروغ نگفته بود هیچچچچچ وقتتتت اشک هایم را پاک کردم و چشم هایم را بستم نمی | 73 |
| 16 | زن مامایم:خب که اینطور واقیت هست حرفش
من:نه
محمد با تعجب سمتم نگاه کرده گفت
محمد:بهتره دورغ نگی
من:ازدواجنکرده
محمد:پس بهش زنگبزن و ازش بپرس که کرده یا نه بیازو برای من مهم نیست همیشه به چشم یکخواهر دیدمت و هستی ولی اینکه دروغ میگی عصبیم میکنه حله دیگر زنگ بزن زود باش
مامایم:محمد به تو ربطی ندارد
محمد:چرا پدر باش که ایندختره دروغگو دستش رو بشه بفهمیدچقدر دروغگوهست وقتی لیاقت خوبی را ندارد باید بدی ببینه
زن مامایم:راست میگه زنگ بزن دیگر حله
من:اجباری ندارم این کار را بکنم و در ضمن دیشب تایم کاریش طولانی بود خسته هست
محمد:که هنوز باهاش در اربتاطی خیر فرقی نمیکند ولی باید بگم بازیت داده بدبخت اون ازدواج کرده خیلی وقت میشه
من:نکرده
محمد :کرده برای تو دروغ میگه
من:عثمان هیچ وقت برایم دروغ ن.گ.ف.ته
محمد:نگفته 😂 بلی نگفته 😂 واقیت پس کجاست بگو کجاست
زن مامایم:راست میگه
من:در بامیان کار دارد حال پدرش خوب نیست خودش برایمگفت
محمد :گناه تو همنیست به اجبار پدرت ازدواج کردی حقم داری مثل پدرت به بار بیایی
مامایم:محمد برایت گفتم بس هست برو اطاقت
محمد:برای چی پدر برای چی به خودت مهم نیست هیچکدامش منحیث فامیل ما حق این را داریمکه بدانیم عثمان چقدر پست بوده
من:درست صحبت وقتی در مورد عثمان می خواهی جلو من حرف بزنی درست صحبت کن به تو چی به تو زندگی من را به تو چه عثمان هیچکاری ضد من نکرده و نمیکند
حرفم کامل نشده بود دوباره زمین افتادم دستم را محکم روی قلبم گذاشتم و از درد بیش از حدش به خودم پچیدم عاطفه زود کنار نشسته گفت چی شده ابتسام چی شده
از درد زیادی که داشتم قدرت حرف زدن را از دست داده بود با گریه گفتم عثمان به من هیچ بدی نکرده هیچ بدی از هوش رفتم
وقتی به هوش آمدم در اطاقم بود نرگس زود بالای سرم آمده گفت
نرگس:چطوری ابتسام حالت خوبه
من:خوبم چیزی نیست به سختی از جایم بلند شدم و تکیه کردم
نرگس:چیزی می خواهی
من:نه چیزی نمی خواهم ممنون
نرگس:چیزی کار داشتی برایم زنگ بزن درسته
من:ممنونم
بعد از رفتن نرگس دوبار اشک هایم ریخت نمیدانستم چرا برای چیییی برای چیییی چرا دورغ گفتم چرا از عثمان دفاع کردم چرا از کسی که تمام وجودم را نابود ساخته بود تمام آراشم را به خاک یکسان کرده بود دفاع کردم برای چی ولی من حقیقت را گفتم اون عثمان که من عاشقش بودم هیچ وقت به من دروغ نگفته بود هیچچچچچ وقتتتت اشک هایم را پاک کردم و چشم هایم را بستم نمی خواستم فکر کنم نمی خواستم فکر کنم از فکر کردن در مورد عثمان متنفر بودم... | 128 |
| 17 | محمد:ابتساممممممم چی شدیدت
من:به شما ربطی ندارد
محمد:چی داری میگی کی اینکار را کردههههههه
زن مامایم:چه خبر اینجا چرا فریاد میزنی محمد وای خدای من اینچه سر وضی هست دختر
من:چیزی چیزی نیست
زنماما:با کس باز درگیر شدی چی خبره چرا صورت تو خونی هست هاااا
من:گفتم چیزی نیست
محمد:چی میگی چیزی نیست خونش را ما مبینیم کی کردهههههههه
من:گفتم به تو ربطی نداره که کی کرده چی ربطی دارد بگو اصلاً فوقش فهمیدی کی کرده چی ربطی دارد بهت
منزل بالا رفتم و در اطاقم را محکم کوبیدم با گریه روی زمین نشستم و تا توانستم گریه کردم انقدر گریه کردم که از حالت رفتم وقتی چشمم را باز کردم روی زمین اطاق بودم تمام بونم سرد شده بود سرم درد میکرد و قلبم بیشتر نفسی عمیقی کشیدم و خواستم یکم هم شده خودم را آرام کمسرم گیچ میرفت حالم به هم میخورد خونی که از پیشانی ام ریخته بود روی صورتم خشک شده بود به سختی از جایم ایستاد شدم و سعی کردم تعادل خودمرا حفظ کنم خودم را به دست شوی رساندم صورتم را با آب سرد شستم و چندیدن بار نفس عمیقی کشیدم بعدش حوصله درس خواندن را نداشتم روی تختم داراز کشیدم و موبایلم را از روی میز کنار تختم گرفته دوباره و دوباره به عکسی خیره بودم که از دستش داده بودم به کسی که حالا و روزم را نمیداند به همان بی وفایی که وعده ماندن داده بود چقدر دیگر صبرکنمچقدر دیگر تا فراموشت کنم چقدر دیگر تحمل کنم تا از ذهنم و روح و روانم بری چقدر دیگر چشم هایم بسته شد با صدای تک تک دروازه بیدار شدم وقتی دروازه را باز کردم مامایم بود
من:س.سلام ماما
مامایم:حرف ها محمد راست هست جنگکردی
من:نه فقط
مامایم:پس چی
من:امروز بخاطر که به یک دختره نقل نداده بودم این قسمی شد
مامایم:چرا از خودت دفاع نکردی
من:سه نفر بودن
مامایم:من فردا میایم دانشگاه ببینم مشکل شان چیست
من:ممنون ماما جان
مامایم :خواهش میکنم
بعد از رفتن مامایم انگار چیزی از بار دوشم سبک شده باشد خدارشکر کردم و نماز خفتنم را خواندم و خوابیدم صبح وقتی از خواب بیدار شدم با مامایم دانشگاه رفتم بعد از تمام شدن موضوع معلوم بود به طرف کی موضوع تمام میشه به طرف مژده برایم مهم نبود چون هر چی .
قسمت :چهل هشتم
نویسنده : فاطمه خاموش
هر چی بود برای منم نبود چرا که چیزی بود که تمام شده بود من یاد گرفته بودم به چیز های که تمام شدن توجه نکنم خانه آمدم دوباره بالا رفتم پیش نرگس
من:سلام چطوری دختر
نرگس:خوبم عزیزم تو چطور چه عجب از این طرفا
من:چی بگم گفتم یک سری هم به خواهر زادهم بزنم 😂
نرگس: 😂 عجب خواهر زدایت من پس چی
من:تو را که یک عمر دیدم بان نوبت سلیمان هست ببینمش 😂
نرگس:عجب راستی خبر داری محمد قرار هست نامرد بشه
من:عه
نرگس:باور کن دیشب سر نان همین موضوع بود همه اش
من:خب
نرگس:هیچ مادرش می خواهد با تطاهره دختر حالیش بشه ولی خودش یکی دیگر را می خواهد به هر صورت
من:چند وقته میشه
نرگس:تازه دیشب بود
من:اونرا نمیگم سلیمان را میگم
نرگس:خووو دو هفته
من:آها از نوریه چی خبر
نرگس:سلامتی در دانشگاه هم را مبینیم خوبه اونم
من:خو شکر
نرگس:از عثمان چی خبر چیکار ها میکند
من:تایم کاریش طولانی هست نمی توانم باهاش حرف بزنم
نرگس:یعنیاینقدر امنیست که یک ساعتی باهام حرف بزنید
من:وای خنده کرد
نرگس:با تو هستم میگم اونقدر هم نیست باهاش حرف بزنی
من:نمیدانم وقت کند خودش زنگ میزند
نرگس:آخرین باری که حرف زدن چی وقت بود
من:سه شنبه
نرگس:چی وقت
من:سه شنبه که گذشت
نرگس:هر بار که میگم چی وقت حرف زدن میگی سه شنبه امروز هم سه شنبه هست زنگ بزن برایش
من:من زنگ نمیزنم اون باید زنگ بزند
نرگس:عجب
من:خب من باید برم برای امتحان فردا درس بخوانم
نرگس :خب یک سوال چرا شب نمیایی نان خوردن
من:در دانشگاه یک چیزی میخورم
نرگس:باشد خداحفظ
منزل دوم رفتم سر درسم نشسته بودم که پیام از طرف عاطفه آمد نوشته بود
عاطفه:فردا امتحان ریاضی دارممیشه بیای کمکم کنی لطفاً
من:باشد حالا میایم
موبایل را خاموش کردم و روی میز گذاشتم دعا میکرد محمد سر کار رفته باشد و زن مامایم هم در آشپز خانه مشغول باشد تا با کسی رو به رو نشم از زینه ها پایان رفتم که صدای زنمامایم را دوباره شنیدم توفق نکردم چون نمی خواستم پنهانی به حرفش گوش بدم وقتی وارد منزل اول شدم چشم زن مامایم بهم خورد و اشاره کرد که نزدیک نشم
محمد:از من گفتن بود عثمان ازدواج کرده و ابتسام فعلاً مجرد هست
با این حرفش شک عمیقی بهموارد شد این چی میگه | 85 |
| 18 | محمد:نمی خواهی باور کنی نکن ولی دیگر قرار نیست هیچ وقت پیشت برگرد هیچ وقت
از خانه بیرون شدم نفس عمیقی کشیدم به هزار گرفتاری خودم را به دانشگاه رساندم نفس عمیقی کشیدم نه مسکنی آورده بودمنه چیزی خیلی وقت شده بود داکتر همنمیرفتمو حمیرا همدرگیر کار های ازدواج بود گیر نمیداد صنف رفتم و بعد از تمام شدن امتحان با حمیرا کانتین رفتیم
حمیرا:چرا رنگ و رویت پریده چیزی شده
من:نه نه چیزی نیست فقط کمی سر درد دارم
حمیرا:ولی
حرفش کامل نشده بود که سه تا دختر آمد و سر میزمان نشستن
دختره اولی:سلام عرض کنم مژده هستم
حمیرا:به من چی ربطی دارد
مژده:به تو خو بیازو ربطی نداره ربطی اصلیش برمیگرده به تو ابتسام
حمیرا:ابتسام با شما کاری ندارد
مژده:فردا امتحان طراح داریم یادت نره پهلوی ما باید بشینی و تا جای که میشه لطف کرده و جواب سوال را برایمان بنویسی منتفد شدی
من:چرا باید همچین کاری بکنم
دختره دومی :چون مجبوری و تمام
از جایشان بلند شدن و رفتن
من:اینها کی هستن
حمیرا: بیحیا ترین و بی ادب ترین دختر های دانشگاه
من:چرا از منخکاستنبهشان نقل بدهم
حمیرا:بهتر کاری را که گفتن بکنی وگرنه کاری نیست که اینها نکن
من:ای خدایا
حمیرا:تو شفاخانه رفتی
من:ها
حمیرا:میگمشفاخانه برای معاینه رفتی
من:نه خب در اینوقت ها وقت نکردم
حمیرا:بعد امتجانات برایت نوبت مگیرم یادت باشد بری دیوانه شدم از دست تو
من:باشد ممنون
بعد از دانگشاه خانه آمدم درس را خواندم و تمام شب از حرف های محمد خوابم نمیبرد اگر به مامایم و یا زن مامایم چیزی بگه چی اگر کسی بفهمد چی اشک هایم را پاک کردم درد قلبم انقدر بود که یک بسته مسکن را تمام کردم و خوب نشدم صبح که اصلاً نخوابیده بودم نمازمرا خواندم و به طرف دانشگاه رفتم وقتی رفتم در چوکی کنار
شیرنی صبر 💞
قسمت:چهل هفتم
نویسنده:فاطمه خاموش
من:نه برای شما
مژده :بلبل زبان شدی که مبینم حوصله شنیدن حرف های مفتت را ندارم زود دیگه
من:به استاد میگم
این حرفم کامل نشده بود که استاد داخل صنف شد و همه سر جایشان نشستن وقتی ورقه ها را توضیح کرد استاد بارها و بارها سر پارچه من آمد و فکر کردم دارمنقل میکنم به سختی امتحان را تمام کردم با حمیرا از صنف بیرون شدم و در دهلیز راه میرفتیم که یکی از شانه ام کش کرده و کم بود بیفتم
حمیرا:چی کارمیکنیوحشییی
مژده :که فقط برای خودت درس خواندی ها
با سیلی محکم در صورتم زد و سه تای روی سرم ریختن حمیرا سعی کرد جدای شان کند ولی نتوانست کار به جای کشید که استاد جدا کرد وقتی به هوش آمدم در اداره بودم
حمیرا:یعنی چی استاد خودم دیدم بخاطر نقل زدیاش دختر وزیر هم باشد اینجا دانشگاه دولتی هست
مدیر:گناه از ابتسام هست برای چی از مژده نقل خواست
حمیرا:چییی میگن مژده احمق از مژده نقل نمیخواهد چیبرسه به ابتسام که لایق ترین دختر صنفهست
مدیر :اگر یک کلمه دیگر بگی حمیرا از تمام امتحانات این ترم اجراجی
حمیرا:باشد فردا میدانم چی کارکنم درسته پدر اینشان یکیش وزیره پدر منم قاضی هست اون وقت ببینم قضاوت را به کی میده
مدیر:ابتسام موضوع از چی قرار هست
من:حرف ها حمیرا درست بود
مدیر:شاهد روباه دمبش فردا با پدرت میای
من:پدر نیست
مدیر:چی
من:گفتم که نیست
مدیر : با مادرت میای
من:مادر جهان فانی را ودا گفته
مدیر:با یکی از اقرابت میای حمیرا تو هممداخله نمیکنی این موضوع موضوع ساده نیست
حمیرا:باشه مدیر صاحب فردا منم با پدرم خدمت تان میرسم امتحانات آخر ترم را هم لطفاً تقدیم کنید به خانم مژده چونفکر کنم بیشتره از من احتیاج داشته باشد
من:حمیرا بسه تو داخلت نکن لطفاً
حمیرا دستم را گرفته گفت
حمیرا:تو حرفنزن از دفتر مدیر بیرون رفتیم
من:خواهش میکنم خودت را در درد سر نداز بخاطر من
مژده:که پدرت قاضی هست اونم به امر پدر من در این کشور کارمیکند اگر جرعتش را داری به پدر جانت بگو که بیاید اگر فردا روز کچالو فروشی کرد به من ربطی ندارد
حرفش تمام شد که حمیرا با سیلی در صورتش زده گفت
حمیرا:حالا اگر تو جرعتش را داری به پدرت بگو فردا بیاید تا پدرم جایش را کنج زندان انتخاب کند عزیزم
بعد از زینه پایان شدیم تا خانه را با تکسی رفتیم
حمیرا:فردا من حسباشان را میرسم نیاز نیست تو کسی را با خودت بیاری
من:نیازی نیست حمیرا خواهش میکنم خودت و فامیلت را به درد سر نیانداز
حمیرا:نه چی درد سری باید به آدم ها مثل اینها فهماند که کی هستن
بعد از تشکری خانه رفتم و خواستم کسی چیزی نبیند که تا داخل خانه شدم محمد را دیدم | 70 |
| 19 | زن مامایم:امروز محمد کجا رفته بیخیر منمیدانم این دختر یک فساد دارد
مامایم:فساد فساد گفته سرم را خوردی خو بگو چیفساد دارد گناه دارد زن نکن در پیش روی خودش هم می توانی بگی اینها را
زن مامایم:من ازش کدام ترسی ندارم حقیقت حقیقت هست باید بداندچند وقت بعد که محمد ازدواج کرد پسرمرا کجا بفرستماین از خودش کاکا ندارد خو روانش کو پیش اونها میگی سه پسر مجرد دارد محمد ما هم مجرد هست دیگر اینبی شرم چی می خواهد اصلاً نامزدش خبر دارد این در اینجا هست یا نه
عاطفه از اطاقش بیرون شده گفت
عاطفه : من مکتبمیرم خدانگهدا
زن مامایم :محمد دیشب چی ازت میپرسید کجا رفته
عاطفه:س .س...لام ابستام چرا اونجا ایستاد هستی
من:علیکم میخواستم برم دانشگاه
زن مامایم :با تو هستم عاطفه کجا رفته برادرت
عاطفه:من چی بدانم
مامایم:بگو راستت را دل مادرت جمع بشه
عاطفه :شفاخانه که قبلاً عثمان کار میکرد
با این حرفش با تعجب سمت عاطفه نگاه کردم که حرفش را تغیر بده و بگه شوخی کردم ولینه اصلاً خیلی جدی بود
زن مامایم سمت من نگاه کرده گفت
کلثوم:خیلی بی شرم هستی خیلی نه از اون مادرت نه از تو و بعدش اطاقش رفت
مامایم:در دل نگیر کلثوم یکم عصبی هست ولی در دلش چیزی نیست دخترم
من:نه فرقی نمیکند ماما جان
از خانه بیرون شدم و با عجله طرف دانشگاه رفتم هنوزم در شک بودم حرف عاطفه که هر لحظه که در ذهنممیامد حرف های به محمد میگفتم که مستحقش بود فقط منتظر بود بینمش و حسابش را برسمبرایممهم نبود کی هست نشانش میادادم بد نام کردن عثمان چی معنی میده
داخل صنف شدم و سر چوکیم نشستم و سمت حمیرا نگاه کردم
من:سلامخوبی
حمیرا:ممنون تو خوبی امروز خیلی سر درد هستم
من:چرا چی شده
حمیرا :نمیدانم ولش ناراحت معلوممیشی چیزی شده
من.
شیرنی صبر 💞
قسمت:چهل ششم
نویسنده :فاطمه خاموش
من:نه بابا چیزی نیست
بعد از اینکه استاد درسش را داد و تایم دانشگاه تمام شد با حمیرا خداحفظی کردم و خانه آمدم وقتی داخل می خواستم داخل خانه شدم محمد هم می خواست بیرون بشه یک دفعی جا خوردم و بیکم زمین افتاد
محمد :او ببخشی
تا خواست بده خودم گرفتم
من:فرقی نمیکند
محمد:از دیشب حالت بهتر
من:به شما ربطی ندارد
و بیدون گفتن چیزی داخل خانه شدم و منزل بالا رفتم حوصله رفتن پایان را نداشتم نشستم و درس های که خیلی عقب مانده بوده را تمام کردم نماز شامم را خواندم و دوباره درسم را خواندم که تک تک دروازه شد با عجله از جایم خیستم و دروازه را باز کردم
عاطفه:سلام سلام خانمنمی خواهید بیاید پایان و نان میل کنید
من:علیکم علیکم آقا 😂 من سیر هستمچیزی دلم نمیشه
عاطفه :بخاطر حرف های مادرم هست
من:نه اصلاً هم وقت ندارم امتحنات نزدیک هست باید درس بخوانم
عاطفه :باشد
وقتی عاطفه رفت نماز خفتنم را خواندم و خوابیدم
اوضاع به هر قسمی که بود میگذشت نزدیک امتحانات چهار ماه شده بودیم نزدیک که چی عرض کنم کلاً فردا امتحان داشتم در این وقت ها وضعیت زن مامایم همون قسم بود ولی تا جای که می توانستم اصلاً پایان نمیرفتم و اکثر شب ها را گشته می خوابیدم چون به نظر من گشنگی بهتر از منت کشی هست محمد در این وقت ها خیلی خیلی سعی میکرد در هر رقمی شده باهام حرف بزند ولی از قبل از اینکه به کار بره و بیاید خودم را خانه میرساندم تا دوباره به زن مامایم موضوع برای جنگ کردن ندهم طفل نرگس هم در همین وقت ها به دنیا آمده ک یک پسر خیلی ناز هست بیچاره در دم امتحانات مانده بچه داری کند یا درس بخواند 😂 مثل همیشه از افکارم بیرون آمدم و از جایم بلند شدم نماز صبحم را خواندم و از اطاقم بیرون شدم و طرف دانشگاه رفتمصبح ها زود وقت بیدار میشم چون حوصله رو به رو شدن با هیچکسی را ندارم از زینه ها پایان رفتمکه زن مامایم را دیدم یک سلام ساده دادم و از خانه بیرون شدم
محمد:عجب ماه از پشت ابر بیرون آمد
بیدون جواب به حرفش سمت دورازه کوچه رفتم که گفت
محمد:این کار هایت چی معنی میده ابتسام چرا از من فرار میکنی کدام کاری در حقت کردم
و بازم حرفش را بی جواب گذاشتم
محمد:بخاطر عثمان هست این کار هایت باید بدانی که خیلی وقت هست ازدواج کرده
با این حرفش در جایم میخکوب شدم قلبم قلبم دوباره دردش گرفت به حدی که ضربانش کمکم داشت به ایستاد شدن نزدیک میشد دوباره دستم را مکحم روی قلبم گذاشتم خواهش میکنم خواهش میکنم ابتسام آرامش خودت را حفظ کن خواهش میکنم
محمد:میدانستی مگه نه اون شب گریه هایت بی دلیل نبود
قدم هایم را آهسته ولی مدوام کردم هر چند پاهایم توان راه رفتن را نداشت قلبم به شدت میسوخت و آنچنان دردی میکرد که انگار چاقوی زهری داخلش شده باشد دروازه کوچه را باز کردم | 57 |
| 20 | کلثوم:راستی چه خبر از عثمان؟
با این حرفش نان که میخوردم را به سختی قورت دادم و گفتم
من:خوبه چیزی خاصی نیست یعنی خبر خاصی نیست
محمد:عثمان کیه؟
عاطفه:وای تو خبر نیستی ابتسام نامزد شده
محمد:کییییی
با این حرفش احساسی بدی گرفتم چرا اینقدر ورخطا شد چرا نگاه عصبی زن مامایم را روی خودم احساس کردم گیلاس آبم را سرکشیدم و بازمتنها کاری که توانستم بکنم دست کشیدن از غذا بود
کلثوم:از وقت شده بود یک سالی میشه حالا اینکجا خودش را گم کرده پدرش هیچ خوب شدنی نیست یا نکنه به کدام بهانه دیگر رفته
مامایم:منظورت چیست؟
کلثوم : منظوری خاصی ندارم به نرگس که بود مادرش خدا بیامرز اینقدر عجله داشت که به چند ماه نکشیدی از نوریه هم همین قسمت سه ماه بعد فوت مادرش ازدواج کرد و حالا که نوبت ابتسام شده نمیدانم چرا عجله نیست چیزی کم دو سال شده از لحاظ مادی هم که ماشاءالله نگم خیلی پول دار هست از یعقوب ما کرده پول مهم نبود حالا از این که شده بهانه چیست یا نه مهم تر بگمنکنه اونجا رفته و یک زم دیگر گرفته با اون همه پولی که اون دارد مهال هست این کار را نکرده باشد
با صدای مامایم از شک عمیق بیدار شدم وقتی متوجه شدم گریه کردخ بودممتنفر بودم متنفر بودم که ذره به ذره حرف هایش در مورد عثمان حقیقت دارد زود اشک هایم را پاک کرد و برای اینکه دوباره گریه نکنم شروع به خوردن عذا از اینکه مامایم با صدای بلند.
شیرنی صبر 💞
قسمت :چهل پنجم
نویسنده :فاطمه خاموش
با صدای بلند مامایم کسی جرعت حرف زدن را نداشتم کمی راحت بودم از این وضعیت ولی طول نکشید که دوباره محمد پرسید
محمد:هنوزم باهاش در ارتباطی
در جواب این سوالش چی باید میگفت دورغ یا باید میگفتم یک سالی هست که منتظر اینم برایم پیام بده منتظر اینم دوباره باهاش حرف بزنم دست هایش را بگیرم و در آغوشش بگیرم کدامش را باید میگفتم یا باید میگفتم بلی هر شب با دیدن عکسش هر صبح با شنیدن صدایش و در تمام روز با یاد خاطراتش باهاش در ارتباط هستم کدامش کدام جواب را میگفتم تا دست از سرم برمیداشتن و راحتم میگذاشتم کدامش را میگفتم تا آرامم میگذاشتن کدامش
محمد:برای چی گریه داری چیزی بدی که نگفتم
وقتی به خودم آمدم دوباره این اشک های بی معنی روی صورتم روان بود دوباره اشک هایم را پاک کردم
من:ببخشی نفهمیدم چیزی گفتی
محمد : نه چیزی نیست
نرگس : ماما جان وضعیت ابتسام خوب نیست اگر اجازه بدهید بره اطاقش
مامایم ؛ مشکلی نیست برو دخترم
من ؛ با اجازه شب تان خوش از سر چوکیم ایستاد شدم و دو قدم نرفتهبودم که سرم چرخ خورد و افتادمزمین سعی کردم استاد شوم و ولی سرم درد میکرد مگر چقدر این اشک ها ضعیفم میکرد مگر قلبم پس نبود که حال نبوت سرم هم شده مگر گناه من از این زندگی چی بود چی با صدای بلند محمد به خودم آمد
محمد:ابتسام چی شدید چرا خون دماغ شدی
مامایم :خوبی جان ماما می خواهی داکتر ببرمت
من:خوبم ماما جان خوبم فقط از بی خوابی هست خوبم
عاطفه سمتم کاغذ را پیش کرده گرفتم
عاطفه :دماغت خون شده
من :ممنونم
و بعدش عاطفه دستم را گرفته و کمکم کرد برم بالا بعد از بالا رفتن ازش تشکری کردم و پایان رفت بعد از رفتنش روی زمین نشستم و به دیوار تکیه کردم اگر کسی بفهمد همه حرف ها زن مامایم حقیقت دارد چی اگر کسی بفهمد عثمان ازدواج کرده چی اگر کسی بفهمد من فقط پیش عثمان یک بازیچه بودممممم چییییی قلبم دوباره دردش گرفت دستم را روش گذاشتم عثمان عثمان با من چی کار کردی بی انصاف چی کارکردی که حالا باید برای پنهان کردن گناه تو اشک بریزم برای اینکه تو را نامرد جلوه ندهم اشک بریزم برای اینکه از تو چیزی کمنشه این درد را فقط در خودم بریزم با من چی کار کردی چی کارررر
دعوایم را خوردم و احساس راحتی تمام وجودم را فراه گرفت نماز خفتنم را خواندم و خوابیدم صبح بلند شدم نماز صبحم را خواندم رفتمکه مرسل شان را بیدار کنم که نبودن احتملاً پیش نرگس هستن لباس دانشگاه را پوشیدم و آماده شد پایان رفتم و نیم زینه بودم که صدای زن مامایم دوباره تمام منزل اول را پر کرده بود
زن مامایم:دیشب چه خوب نقش بازی میکرد دیدی من گفتم این دختر یک فسادی دارد این شوهرش رهایش کرده رفته حقم دارد در این چی دیده که بخواهد بگیرش پوست استخوان چی دارد اصلاً این به کنار
دیگر نخواستم بشنوم پایان شدم که مگممن را ببینند و شده حرفشان را بس کنند وقتی پایان شدم چشمش به منخورد ولی به حرف شان ادامه دادن مامایم من را ندیدی چونکمی دورتر نشسته بودم نگاهم عصبی نگاه کردده و دوباره حرفش را ادامه داد | 59 |
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
