en
Feedback
تو نمی‌میری ژوزه🐎

تو نمی‌میری ژوزه🐎

Open in Telegram

در میانه‌ی سوگ از بهترین راویان جهان حتی اگر یه نفر از ما باقی‌ بمونه، اون یه نفر وظیفه‌شه راوی بمونه.

Show more
2 862
Subscribers
-124 hours
-67 days
-1230 days
Posts Archive
Repost from N/a
بابا جان سلام. امروز تولد شماست و من نمی‌خواهم حساب کنم که اگر بودید چندساله می‌شدید. دلم نمی‌خواهد بدانم چندسال است برای شما کیک نگرفتیم و شما برای ما و خودتان آرزو نکرده‌اید. دلم نمی‌خواد بدانم اگر بودید الان صورتتان چه شکل بود و یا موهایتان چقدر سفیدتر شده بود. صدای شما آیا می‌لرزید؟ نمی‌خواهم بدانم چقدر پیرتر شده بودید اگر بودید... دلم برای شما خیلی تنگ است باباجان. دیشب خیلی خیلی اتفاقی موسیقی مورد علاقه‌ی شما را گوش می‌دادم و نمی‌دانستم این اتفاقی بودنش از کجا می‌آمد. یا وقتی امشب که صدایت زدم باباجان! به آسمان نگاه کردم و آن ستاره چشمک زد، چه نشانه‌ای بود که برای من فرستادید!؟ اگر امشب جای خیلی خیلی خوبی هستید و برای خودتان تولد گرفته‌اید می‌شود برای من هم دوباره آرزو کنید؟ همان چیزی که همیشه می‌گفتید خوشبختی!

دستش را به دیوار می‌گیرد تا تعادل خودش را حفظ کند. بدون خطوط تلفن، بدون پست_ بدون نیمی از تاسیسات زیربنایی سارایوو_ ارتباط آن‌ها با دنیای خارج کاملا قطع می‌شود. پروانه‌های سیاه پریسیلا موریس

گاهی دلم می‌خواد بزنم رو شونه‌ی یکی و بگم:« ببین من نمی‌دونم بابام چی‌شد و کجا رفت ولی اینقدر دلم براش تنگه که جز همین یه جمله چیز بیشتری ندارم بگم» و اون آدمه بفهمه. همین. ولی از یه جایی به بعد حتی نذاشتم مامان گریه‌هامو ببینه.

اینکه دیگه «هرگز» نمی‌تونم دستات رو بگیرم، صدات رو بشنوم یا دست بکشم روی استخوون آفتاب سوخته‌ی گونه‌ت؛ اینکه باید «مردن» رو هربار تو ذهنم تعریف کنم تا به خاطر بیارم واقعا چه معنی‌ای داره وقتی آدم‌ها برای همیشه میرن و دیگه نمی‌تونی جایی پیداشون کنی؛ اینکه هربار وقتی می‌خوام درباره‌ت به کسی بگم یا ازت بنویسم، باید تلاش کنم تو کشاکش اینکه این چیزها درباره‌ی توئه یا من خوابم، تیکه پاره نشم و سقوط نکنم، مثل این می‌مونه کسی هرروز، هروقت دلش خواست سرمو بگیره زیر آب و هرجا احساس کرد کافیه به زندگی برم گردونه و دوباره فردا، فردا، فردا... .

دیشب داشتم آهنگ گوش می‌دادم و وقتی رسید به اون جاش که می‌خونه: «تو از راه می‌رسی پر از گرد و غبار تمومه انتظار، میاد همرات بهار» گریه کردم، گریه کردم و گریه کردم. گریه کردم و به این فکر کردم چی میشد اگر تو برمی‌گشتی بابا؟ چی می‌شد برمی‌گشتی و من از تنت غبار رو پاک می‌کردم؟ من چیکار باید بکنم تا بپذیرم تو دیگه از در نمیای تو؟ چیکار کنم تا بپذیرم این انتظار هیچ‌وقت قرار نیست تموم بشه؟

آخ از این زندگی! چه‌ها که نمی‌کنه!

یادم باشه فردا یه برچسب "صد آفرین" بگیرم و بزنم روی پیشونیم. https://x.com/withdivan/status/2095997946529550609?s=46

برای دوباره امیدوار شدن خیلی ترسو شده‌ام؛ اما هنوز هم بزرگترین آرزویی که دارم همونه که بود.

همه را بر درم فرستادی من نمی‌خواستم تو می‌دادی چون که بر درگه تو گشتم پیر زآنچه ترسیدنی‌ست دستم گیر چه سخن؟ کین سخن خطاست همه تو مرایی، جهان مراست همه راز گویم به خلق خار شوم با تو گویم بزرگوار شوم حکیم نظامی

می‌خواستم بهت یادآوری کنم که تو فوق‌العاده‌ای. روزهای سخت زیادی رو دووم آوردی، از چیزهایی گذشتی که فکر می‌کردی از پسشون برنمیای، اما هنوز داری ادامه می‌دی. تو بیشتر از کافی هستی. بهت افتخار می‌کنم.

از شدت سردرد و حالت تهوع بالشت رو گذاشتم روی سرم و دستم رو هم گذاشتم روش تا شاید بتونم یکم چشمامو ببندم. فکر کنم کمتر از ده دقیقه شد، خواب دیدم با بابا سر میزن ناهار خوری نشستیم و بهم میگه:« تو برای من خیلی باارزشی. این کارو نکن». بهش میگم:« دوستت دارم بابا. تو هم برای من باارزشی‌ترینی. باشه». و خیلی آروم انگار که یکی شونه‌مو تکون بده بیدار شدم.

امشب همچین چیزی بود.
امشب همچین چیزی بود.

Repost from سالامانکا
یه راننده ی رندوم مشهدی با ماشینش کاری کرد که اون ترامپ سگ با ناوگان عظیم و زیباش صد سال نمیتونه بکنه.

این کمپین زیر گرفتن عرزشی‌ها اگر ترند بشه ج ا زمستون رو نمی‌بینه.

یه نفر با ماشین رفته توی تجمعات شبانه ارزشی‌ها و چندین نفر کشته شدن‌. این خنده‌داره که دیروز یکی توی کانالش نوشته بود خیلی مراقب باشید من گواهینامه گرفتم.

Repost from N/a
شمع هایی که دلت می‌خواد بخوریشون😋
شمع هایی که دلت می‌خواد بخوریشون😋

Repost from N/a
شمع هایی که دلت نمیاد روشن‌شون کنی🤌
شمع هایی که دلت نمیاد روشن‌شون کنی🤌

فکر‌ می‌کنم اینکه خیلی از آدم‌ها نمی‌تونن توی ارتباطاتشون، هرگونه ارتباطی، رفتار و کلام‌ شفافی داشته باشن و صراحتا بگن از فرد مقابلشون چی می‌خوان، به خاطر مسئولیت‌ایه که بعدش باید خودشون هم به عهده بگیرن و خب چی از این سخت‌تر؟ که نسبت به رفتارها و حرف‌ها و احساساتت در مقابل انسان دیگه‌ای مسئول باشی. این روزها طیف گسترده‌ای از آدم‌ها اینجوری شدن که با توجیحاتی که شاید تو نگاه اول هم منطقی به نظر بیاد، سعی می‌کنن خودشون رو از زیر بار سنگین مسئولیت‌پذیری کنار بشکن و سختی‌ای به دوش نکشن. بقیه‌ش هم دیگه مهم نیست که چطور پیش میره. چطور به خواسته‌شون برسن. نرسیدن هم اهمیتی نداره. اهمیتی نداره شخص مقابل بمونه یا بره. مهم به اصطلاح آرامشیه که بهم نخوره. حتی اگر به قیمت از دست دادن و جایگزین کردن با چیزهای سطح پایین‌تر باشه.