ch
Feedback
تو نمی‌میری ژوزه🐎

تو نمی‌میری ژوزه🐎

前往频道在 Telegram

در میانه‌ی سوگ از بهترین راویان جهان حتی اگر یه نفر از ما باقی‌ بمونه، اون یه نفر وظیفه‌شه راوی بمونه.

显示更多
2 858
订阅者
+324 小时
-47 天
-2130 天
帖子存档
زن، زندگی، آزادی من رو جسور و بی‌پروا کرد و نقطه‌ی عطف زندگی من شد.

ژینا امینی، روزی نیست که توی این ۴سال به اثری که تراژدی رخ‌داده برای تو توی لایه‌لایه زندگی ما گذاشت فکر نکنم. نیازی به زنده‌باد گفتن ما نیست، اسم تو رمز شد و هرگز فراموش نمی‌شه. https://x.com/conmuchooamor/status/2099082745603608729?s=46

اینجا فکر می‌کردم خب این دختر رو کشتن و تمام. غافل از اینکه قرار بود انقلابی بشه به نام زن، زندگی، آزادی. نمی‌دونستم قراره چه دریای خونی راه بیفته. چه روزها و شب‌هایی رو ما گذروندیم و داریم می‌گذرونیم.

این دو بیت از موردعلاقه‌ترین ابیاتم در شاهنامه‌ی فارسی‌ان. و شنیدن و خوندن ماجرای ضحاک، هرگز برام تکراری نمیشه. هرگز.

ضحاک، هرروز ستم رو بیشتر کرد و ایران رو ویران. نهان گشت کردار فرزانگان پراکنده شد کام دیوانگان هنر خوار شد، جادویی ارجمند نهان راستی، آشکارا گزند افسانه‌های کاغذی اپیزود دوم

همین کافیه تا آدم تامل کنه و با خودش بگه:« واقعا این چه کاریه من دارم می‌کنم؟» البته اگر ذره‌ای منطق و ادراک داشته باشه.

کانسپت نماز هم خیلی عجیبه ‏فکر کن اینهمه کهکشان خلق کردی، ولی هنوز روزی ۵ بار به validation یه میمون تکامل یافته روی یه سیاره‌ی کوچیک رندوم احتیاج داری 😭 ‏بعدم میگی من اصلا به عبادتت احتیاجی ندارم، ولی اگه انجامش ندی ممکنه تا ابد بسوزونمت. 😭😭😭 https://x.com/000000coder/status/2098164018649170311?s=46

چی میشه سقوطت نزدیک باشه؟ چی میشه من با صدای جیغ و‌ فریاد مردم بیدار بشم که از خوشحالی دارن داد میزنن:« سقوط کردن، سقوط کردن»؟

مامان رفته پیش خانواده‌ش برای کارای انحصار وراثت و یه سری اختلافات پیش اومده سر همین ماجراها. دیشب بعد از شاید حدودا ده سال یا بیشتر خواب بابابزرگم رو که فوت شده، دیدم. میاد میشینه کنارم. جاش نیست. بلند میشم جامو باهاش عوض می‌کنم که راحت باشه. خیره‌ست به رو به رو و داریم به بحث و دعوایی که تو اتاق شده گوش میدیم. یهو بابابزرگم میگه:« خسته‌م از دست این کاراشون، دلم می‌خواد بمیرم». بغلش می‌کنم، سرمو میذارم رو سینه‌ش و میگم:« نگو اینجوری بابا! من دیگه الان بابایی جز شما ندارم تو این دنیا» و از خواب بیدار شدم.

ولی همه‌ی تلاشم رو می‌کنم سبز بمونم و تو باتلاق مرگ غرق نشم. هرروز با طلوع آفتاب همه‌ی جونی که برام مونده رو میگیرم تو دستم و میرم دنبال هرچیزی که رنگ و بوی آزادی و‌ نور و زندگی داره. هرروز دارم سخت‌ترین کار دنیا رو انجام میدم؛ بیدار میشم و به زندگی ادامه میدم و این بزرگترین هنر منه.

دوست دارم فرار کنم از هرچیزی که مربوط به جنایت دی‌ماهه. ولی مغزمو چیکار کنم؟ زندگی‌ای که هر قسمتش به یه چیزی که یادآورده تمام این سال‌هاست رو چیکار کنم؟ امروز که می‌خواستم پادکست گوش بدم متوجه شدم تو روزای اعتراضات زن، زندگی، آزادی پر شده بود این اپیزود و زدم زیر گریه. مگه میشه از زیر سایه‌ی این حکومت بودن فرار کرد؟

دلم برای یه زندگی عادی و معمولی‌ که هیچ‌وقت نداشتیم تنگ شده.

دارم قصه‌ی هفت‌پیکر و به تخت نشستن بهرام رو می‌شنوم. چه‌ها که نکرد بعد از تاج‌گزاری! رسم انصاف در جهان آورد عدل را سر بر آسمان آورد کرد با دادپروران یاری با ستمکارگان ستمکاری قفل غم را درش کلید آمد کز پی‌اش فرخی پدید آمد کار عالم ز نو گرفت نوا بر نفس‌ها گشاده گشت هوا حل و عقد جهان بدو شد راست دو هوایی ز مملکت برخاست کاش این حرومزاده‌ها سقوط کنن! کاش بهرامی باشه که برگرده به تاج و تخت و چهارگوشه‌ی این مملکت رو از نو بسازه. کاش این خاک از این غده‌ی سرطانی پاک می‌شد و طناب دارشون از دور گردنمون برداشته می‌شد.

هم اسم یکی از جاویدنام‌ها بوده... همون دختر قشنگی که پزشکی می‌خوند. امروز فهمیدم دانیال کریمی، پدر عزیز جاویدنام، امیرحسین کریمی هم به زندگی خودش پایان داده.

هربار میرم بالا بالاهای این چنل، فکر پاک کردنش از سرم می‌پره. و بعد احساس می‌کنم اینجا، باید بمونه؛ حتی اگر یک روزی مثل یک خونه‌ی قدیمی درش رو قفل کنم و دیگه هیچ‌وقت بهش برنگردم.

طرز راه رفتنش را دوست داشتم. مثل همه‌ی روستایی‌ها که با پای پیاده راه‌های طولانی را طی می‌کنند، قدم‌‌های بلند برمی‌داشت. رولد دال دنی، قهرمان جهان

بابا.

Repost from N/a
بابا جان سلام. امروز تولد شماست و من نمی‌خواهم حساب کنم که اگر بودید چندساله می‌شدید. دلم نمی‌خواهد بدانم چندسال است برای شما کیک نگرفتیم و شما برای ما و خودتان آرزو نکرده‌اید. دلم نمی‌خواد بدانم اگر بودید الان صورتتان چه شکل بود و یا موهایتان چقدر سفیدتر شده بود. صدای شما آیا می‌لرزید؟ نمی‌خواهم بدانم چقدر پیرتر شده بودید اگر بودید... دلم برای شما خیلی تنگ است باباجان. دیشب خیلی خیلی اتفاقی موسیقی مورد علاقه‌ی شما را گوش می‌دادم و نمی‌دانستم این اتفاقی بودنش از کجا می‌آمد. یا وقتی امشب که صدایت زدم باباجان! به آسمان نگاه کردم و آن ستاره چشمک زد، چه نشانه‌ای بود که برای من فرستادید!؟ اگر امشب جای خیلی خیلی خوبی هستید و برای خودتان تولد گرفته‌اید می‌شود برای من هم دوباره آرزو کنید؟ همان چیزی که همیشه می‌گفتید خوشبختی!

دستش را به دیوار می‌گیرد تا تعادل خودش را حفظ کند. بدون خطوط تلفن، بدون پست_ بدون نیمی از تاسیسات زیربنایی سارایوو_ ارتباط آن‌ها با دنیای خارج کاملا قطع می‌شود. پروانه‌های سیاه پریسیلا موریس