تو نمیمیری ژوزه🐎
Ir al canal en Telegram
در میانهی سوگ از بهترین راویان جهان حتی اگر یه نفر از ما باقی بمونه، اون یه نفر وظیفهشه راوی بمونه.
Mostrar más2 857
Suscriptores
-124 horas
-47 días
-2630 días
Archivo de publicaciones
2 857
هیچوقت اینروز رو فراموش نمیکنم. عکس نفسگیر بود و باور دیدن چنین شجاعتی در یک قاب، سخت و به معنا تکاندهنده!
و حالا بعد از گذشت ۴ سال تکتک ما همینگونه در سطح شهر، ظاهر میشیم.
این اگه شکوه و دستاورد بسیار بزرگ و موفق نیست، پس چیه؟!
برای همیشه #زن_زندگی_آزادی
https://x.com/ponerdaan/status/2099477426094944672?s=46
2 857
شاید خیلیها سعی کرده باشن که این ارزندهترین دستاورد رو، به چرک و نجاست خودشون آغشته کنن ولی نمیتونن.
این جنبش مال مردم بوده و هست و خواهد بود و تا همیشه بابتش به خودمون میبالم؛ چون متعلق به خود خودمونه. خودمون به دستش آوردیم، باهاش رشد کردیم و این شکوه، هرگز از هیچ صفحهای پاک نخواهد شد.
2 857
ژینا امینی، روزی نیست که توی این ۴سال به اثری که تراژدی رخداده برای تو توی لایهلایه زندگی ما گذاشت فکر نکنم. نیازی به زندهباد گفتن ما نیست، اسم تو رمز شد و هرگز فراموش نمیشه.
https://x.com/conmuchooamor/status/2099082745603608729?s=46
2 857
اینجا فکر میکردم خب این دختر رو کشتن و تمام.
غافل از اینکه قرار بود انقلابی بشه به نام زن، زندگی، آزادی.
نمیدونستم قراره چه دریای خونی راه بیفته.
چه روزها و شبهایی رو ما گذروندیم و داریم میگذرونیم.
2 857
این دو بیت از موردعلاقهترین ابیاتم در شاهنامهی فارسیان.
و شنیدن و خوندن ماجرای ضحاک، هرگز برام تکراری نمیشه. هرگز.
2 857
ضحاک، هرروز ستم رو بیشتر کرد و ایران رو ویران.
نهان گشت کردار فرزانگان
پراکنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد، جادویی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
افسانههای کاغذی
اپیزود دوم
2 857
همین کافیه تا آدم تامل کنه و با خودش بگه:« واقعا این چه کاریه من دارم میکنم؟»
البته اگر ذرهای منطق و ادراک داشته باشه.
2 857
کانسپت نماز هم خیلی عجیبه
فکر کن اینهمه کهکشان خلق کردی، ولی هنوز روزی ۵ بار به validation یه میمون تکامل یافته روی یه سیارهی کوچیک رندوم احتیاج داری 😭
بعدم میگی من اصلا به عبادتت احتیاجی ندارم، ولی اگه انجامش ندی ممکنه تا ابد بسوزونمت. 😭😭😭
https://x.com/000000coder/status/2098164018649170311?s=46
2 857
چی میشه سقوطت نزدیک باشه؟ چی میشه من با صدای جیغ و فریاد مردم بیدار بشم که از خوشحالی دارن داد میزنن:« سقوط کردن، سقوط کردن»؟
2 857
مامان رفته پیش خانوادهش برای کارای انحصار وراثت و یه سری اختلافات پیش اومده سر همین ماجراها.
دیشب بعد از شاید حدودا ده سال یا بیشتر خواب بابابزرگم رو که فوت شده، دیدم.
میاد میشینه کنارم. جاش نیست. بلند میشم جامو باهاش عوض میکنم که راحت باشه.
خیرهست به رو به رو و داریم به بحث و دعوایی که تو اتاق شده گوش میدیم. یهو بابابزرگم میگه:« خستهم از دست این کاراشون، دلم میخواد بمیرم».
بغلش میکنم، سرمو میذارم رو سینهش و میگم:« نگو اینجوری بابا! من دیگه الان بابایی جز شما ندارم تو این دنیا» و از خواب بیدار شدم.
2 857
ولی همهی تلاشم رو میکنم سبز بمونم و تو باتلاق مرگ غرق نشم.
هرروز با طلوع آفتاب همهی جونی که برام مونده رو میگیرم تو دستم و میرم دنبال هرچیزی که رنگ و بوی آزادی و نور و زندگی داره.
هرروز دارم سختترین کار دنیا رو انجام میدم؛ بیدار میشم و به زندگی ادامه میدم و این بزرگترین هنر منه.
2 857
دوست دارم فرار کنم از هرچیزی که مربوط به جنایت دیماهه. ولی مغزمو چیکار کنم؟ زندگیای که هر قسمتش به یه چیزی که یادآورده تمام این سالهاست رو چیکار کنم؟
امروز که میخواستم پادکست گوش بدم متوجه شدم تو روزای اعتراضات زن، زندگی، آزادی پر شده بود این اپیزود و زدم زیر گریه.
مگه میشه از زیر سایهی این حکومت بودن فرار کرد؟
2 857
دارم قصهی هفتپیکر و به تخت نشستن بهرام رو میشنوم.
چهها که نکرد بعد از تاجگزاری!
رسم انصاف در جهان آورد
عدل را سر بر آسمان آورد
کرد با دادپروران یاری
با ستمکارگان ستمکاری
قفل غم را درش کلید آمد
کز پیاش فرخی پدید آمد
کار عالم ز نو گرفت نوا
بر نفسها گشاده گشت هوا
حل و عقد جهان بدو شد راست
دو هوایی ز مملکت برخاست
کاش این حرومزادهها سقوط کنن!
کاش بهرامی باشه که برگرده به تاج و تخت و چهارگوشهی این مملکت رو از نو بسازه.
کاش این خاک از این غدهی سرطانی پاک میشد و طناب دارشون از دور گردنمون برداشته میشد.
2 857
هم اسم یکی از جاویدنامها بوده...
همون دختر قشنگی که پزشکی میخوند.
امروز فهمیدم دانیال کریمی، پدر عزیز جاویدنام، امیرحسین کریمی هم به زندگی خودش پایان داده.
2 857
هربار میرم بالا بالاهای این چنل، فکر پاک کردنش از سرم میپره.
و بعد احساس میکنم اینجا، باید بمونه؛ حتی اگر یک روزی مثل یک خونهی قدیمی درش رو قفل کنم و دیگه هیچوقت بهش برنگردم.
2 857
Repost from تو نمیمیری ژوزه🐎
طرز راه رفتنش را دوست داشتم. مثل همهی روستاییها که با پای پیاده راههای طولانی را طی میکنند، قدمهای بلند برمیداشت.
رولد دال
دنی، قهرمان جهان
2 857
Repost from N/a
بابا جان سلام. امروز تولد شماست و من نمیخواهم حساب کنم که اگر بودید چندساله میشدید. دلم نمیخواهد بدانم چندسال است برای شما کیک نگرفتیم و شما برای ما و خودتان آرزو نکردهاید.
دلم نمیخواد بدانم اگر بودید الان صورتتان چه شکل بود و یا موهایتان چقدر سفیدتر شده بود.
صدای شما آیا میلرزید؟ نمیخواهم بدانم چقدر پیرتر شده بودید اگر بودید...
دلم برای شما خیلی تنگ است باباجان.
دیشب خیلی خیلی اتفاقی موسیقی مورد علاقهی شما را گوش میدادم و نمیدانستم این اتفاقی بودنش از کجا میآمد.
یا وقتی امشب که صدایت زدم باباجان! به آسمان نگاه کردم و آن ستاره چشمک زد، چه نشانهای بود که برای من فرستادید!؟
اگر امشب جای خیلی خیلی خوبی هستید و برای خودتان تولد گرفتهاید میشود برای من هم دوباره آرزو کنید؟
همان چیزی که همیشه میگفتید خوشبختی!
