متروکه
Open in Telegram
من مائده هستم. AI Engineer هستم و تهران زندگی میکنم. ۲۵ سالمه. اینجا از روزمرگیهام، دغدغههام، کتابهایی که میخونم و سفرام میگم. خوش اومدی =)))
Show more1 510
Subscribers
No data24 hours
-107 days
-930 days
Posts Archive
1 509
از نظر پایبندی این جمعمون به مارول این رو بگم که ما شروع کردیم infinity saga رو دوباره نگاه کردن که برای doomsday آماده بشیم.
و حدس بزنید برای اکرانش پلنمون چیه؟ :))) میخوایم هلک هلک پاشیم بریم ترکیه Imax ببینیم اگه جنگ نشد.
مارول اگه بدونه ما به خاطرش چه کارا که نمیکنیم ...
1 509
این هفته رو خیلی دوست داشتم.
یک میکسی بود از موفقیتهای شغلی،
استرس و هیجان برای آینده،
خبرهای خوب،
آمادگی برای عروسی،
و استراحت و تفریح.
دوستش داشتم واقعا، و خوشحالم که با خوبی و خوشی به پایان رسید.
برای حسن ختامش دوستامون دارن شب میان پیشمون اسپایدرمن بریم و دور هم این هفته خوب رو تموم کنیم ...
1 509
هوای الان تهران خیلی بهم حس زمستونای کیش رو میده. بیرون که میری هوا هنوز گرمه، ولی یه ته خنکیای هم داره که میچسبه. روزا با تیشرت باید بری، شبا یه سوییشرت سبک باید برداری مخصوصا سمت دریا.
دلم واقعا برای کیش تنگ شده. خیلی دوستش دارم 🥹
1 509
خب آپدیت از عروسی بخوام بدم دیروز ساقدوشا رفتیم لفم خرید، خیلی بامزه شد در نهایت لباسامون، دوتامون زرشکی، دو تامون قهوهای شکلاتی. خیلی خوش گذشت اون پروسه لباس پوشیدن و نظر دادن و چک و تیک کردن. اصن نفهمیدیم چطوری گذشت زمان.
امروز صبح سر کار بودم که عروس زنگ زد گفت پرو لباس عروسه، میای با هم بریم؟ خلاصه که الان دارم میرم پرو لباس عروس.
کارای خودمونم به نظر داره خوب پیش میره. ببینیم چی میشه دیگه. این چند ماه از زندگیم انقدر سریع روزها و هفتهها گذشته فرصت نکردم سر برگردونم ببینم چه خبره اصن دور و برم. ولی خب خوب و بد، هر دوش داره خوش میگذره.
1 509
خب دیگه امروز اون سختیا آفیشالی تموم شد و باید منتظر نتیجه بمونیم. از امروز فقط قرتی بازی برای عروسی 😌
1 509
دیشب خواب میدیدم که حقوقم رو به دلار تبدیل کردم، و دیدم از حقوق پارسالم کمتر شده الان رقم دلاریش، بعد بیدار شدم حساب کتاب کردم و دیدم همینطوره!!
واقعا ناراحتکنندهست وضعیت مملکت ...
1 509
من هر چقدر صدای خانوما رو توی آهنگای پاپ دوست ندارم (بانو ادل رو میذاریم کنار)، عوضش توی راک و متال خییییلی دوست دارم. یعنی طرف داره گلوش رو پاره میکنه و با خشم و صدای کلفت یه چیزی رو میخونه، یهو صداش سافت میشه و یه تضاد خفن به آهنگ میده. نمیدونم چطوری باید توصیفش کنم. من همیشه برام جالبه این تضاد سختی و نرمی توی آدما. و خیلی خوشم میاد که یهو از یه آدم سخت یه بخش سافت میبینم. حالا همین توی آهنگها هست. احساس میکنم دست و پا زدنم منجر به شفافتر شدن فکرم نشد.
1 509
بعدش البته برای این گوشه جنگیدم :)))
چون خب خیلی کوزی شد، و دلم هم نمیخواست توی اتاقی جایی باشه دلم میخواست توی هال باشه، ولی خب مهمونا که میومدن، با لباس بیرون، گاهی از سر کار، مینشستن روش. یا مثلا خیلی اوقات با بشقاب خوراکی و بعضا با بشقاب لبو =)))
ولی خب من اینجا برام نقطه امنم بود، نقطهای که همیشه بعد از دوش آخر شب در تمیزترین حالتم روش مینشستم.
برای همین از یه جایی به خاطر این گوشهم هم که شده شروع کردم تمرین مرز تعیین کردن. که آقا روی این نشینید، این برای مهمونا نیست با تشکر.
و انقدر روی این گوشه من سختگیری کردم، که الان آدمهایی که اجازه دارن اون رو بشینن به بقیه فخر میفروشن بابتش ؛)))
1 509
من یه چیزی که در مورد این خونهمون دوست داشتم، این بود که ما برای خرید وسایلش اصلا عجله نکردیم، واقعا خرد خرد و یواش یواش این خونه چیده شد. چیزی که من علیرغم همه یواش یواش انجام دادنش، هنوز منتظرم سریع همه چیز رو خریدیم و دلم میخواست حتی از اینم یواشتر باشه.
یعنی واقعا با بدیهیات شروع به زندگی کردیم و بعد تیکه تیکه همه چی کنار هم قرار گرفت، هر موقع که نیاز شد، مثلا این گوشه کتابیم واقعا گوشه کتابی نبود.
اولش فقط یه بینبگ ساده بود. چون بینبگهای شرکت رو دوست داشتم و دلم میخواست توی خونهم هم داشته باشم. و رقتیم یه دونه بین بگ از لایمسک خریدیم. پارچهش گرگیه، خیلی ناز و نرمه. بعد یه بار دوستم بهم یه پتوی افغان هدیه داد که جاش شد روی این بینبگم. بعدا علی یه قاب عکس دیجیتال خرید که دلم خواست جاش کنار بینبگم باشه و واسه این که بذاریمش این کنار، میز گذاشتیم کنارش، بعد کم کم چون آباژورمون قدش کوتاه بود و میزی بهتر از این براش نداشتیم، اومد این کنار قرار گرفت، کم کم کتابها اومدن و ...
و واقعا الان به هر تیکه این یه گوشه از خونه زندگی میکنم برام یه خاطره زنده میشه. برام یادآور یک دوره از زندگیه، و دوستش دارم خیلی.
1 509
هفته سخت گذشت،
امروز به خودم استراحت دادم،
کلی بازی کردیم،
عصر بوی بارون پیچید توی خونه،
آبجوش، چایی و کوکی زدیم زیر بغل رفتیم دریاچه،
توی هوای خنک پاییزی، در حالیکه گاهی نم نم بارون مینشست روی صورتمون قدم زدیم و حرف زدیم،
برگشتیم خونه شام خوردیم،
الان نشستم توی گوشه کتابیم،
میخوام غرق سفرنامه بشم،
بک گراند داره جز پاییزی پلی میکنه،
و من به این فکر میکنم که شادی توی زندگی یک احساس ذهنیه،
و من چقدر الان شاد و راضیام ...
1 509
امروز داشتم به پدیده سن فکر میکردم. به این که چقدر هر یک سالی که بهش اضافه میشه تاثیرگذاره روی شکلی که تو جهان رو میبینی.
بچهتر که بودم وقتی یه کاری میکردم که آدما بهم میگفتن قدر این سنتو بدون بزرگتر که بشی دیگه این کارا رو نمیتونی بکنی، به خودم میگفتم چقدر چرت و پرت میگه، تو هم جوونی هنوز قطعا میتونی کاری که من کردم رو بکنی.
الان میفهمم تا یه جایی آدما وقتی سنشون بالاتر میره دارن بزرگ میشن، ولی دروغ چرا از یه جایی احساس میکنم یک روند فرسودگیای شروع میشه. یعنی به نظرم اینطوری نیست که آدم یهو سر ۴۰ سال مثلا شروع کنه به فرسوده شدن، از سنهای خیلی پایینتر به نظرم پروسهش شروع میشه، هم ذهنی هم فیزیکی.
هر یه امتحان سختی که توی دانشگاه میدی، هر یه عزیزی که از دست میدی، هر یک چیزی که میخوای و باید براش سخت بجنگی و خیلی وقتها در حقت ناحقی میشه، هر بیماری، هر یک ددلاینی که سر کار باید بهش برسی، خلاصه همه اینا به مرور ریز ریز یه فرسودگیهایی ایجاد میکنه.
بعد به یک جایی میرسی، که دیدت در مورد زندگی عوض میشه و یاد میگیری که یه سری کارا رو انجام ندی، نه اصن به خاطر این که در توانت نیست و توی یه سن خاصی میتونستی فقط انجامش بدی. به خاطر این که انقدر اون بخش از ذهنت فرسوده شده که دیگه انتخابت نیست اون کار رو بکنی. ولی خب توی یه سن دیگهای برات اون کار خیلی راحت بود.
من نمونهش توی زندگی خودم اینه که واقعا یک زمانی همین شیش هفت سال پیش من پشت سیستمم زندگی میکردم، روزهایی بود که ناهارم رو پشت سیستم میخوردم و هجده ساعت پشت سر هم کار میکردم و زندگیم فقط کار بود و پنج شیش ساعت خوابیدن و باهاش هم خوشحال بودم.
الان که از این سنم به اون سنم نگاه میکنم میگم این کارا فقط مخصوص اون سن بود. من انقدر از فشار کاری یک جاهایی فرسوده شدم، که الان دیگه به هیچ وجه حاضر نیستم اون سبک زندگی رو داشته باشم. البته که نیاز بود. البته که به نظرم رضایت الانم از مسیر شغلیم به خاطر اون فرسودگیایه که متحمل شدم یه زمانی، ولی خب الان توی این سن دیگه حاضر نیستم انجامش بدم.
الان دیگه توی این سن حاضر نیستم از هفت شب بیشتر کار کنم، فارغ از این که فرداش چه خبره، دیگه حاضر نیستم از خوابم بزنم برای یه مدت طولانیای، دیگه حاضر نیستم پشت سیستم غذا بخورم که کار برسه، دیگه حاضر نیستم با آدمایی که جایی توی زندگیم ندارن الکی مدارا کنم، یعنی انگار آدم و اولویتاش عوض میشن از یه جایی و دیگه حاضر نیست یه کارایی بکنه که همین چند سال پیش میکرد.
و اینا به نظرم حاصل سنه، و تجربه و اثری که هر یک روزش روی تو میذاره. احساس میکنم همه ما داشتیم از این «یک روز»هایی که دیگه بعدش هیچی مث سابق نبوده، که آدم یهو در جا عوض شده، خودش، تفکراتش، اصولش، خواستههاش. حالا بعضی وقتا یهویی اتفاق میوفته اون یک روزها، بعضی وقتا هم حاصل یه سری روز کنار هم دیگه اون نتیجه رو میده. ولی خب جالبه. به خودت میای میبینی دیگه نیستی خیلی چیزهایی که بودی.
1 509
جایزه هفته سخت به خودم سوشی دادم.
میدونم هنوز تا جمعه مونده،
ولی به عنوان انرژی واسه ادامه هفته واقعا خوشحالم 🥹
1 509
موقع ناهار هم داشتم یه ویدیو میدیدم از علی بندری در مورد اتحاد نروژیها. خیلی جالب بود. میگفت یکی از نشانههای جهان اولی بودن اصن توی جوامع اعتماده.
بعد در مورد یه سری کلبههای طبیعتگردی میگفت که خیلی اشتراکی نگهداری میشه و بر اساس اعتماده کل قضیه.
دلم چنین اعتمادی خواست، چنین فضای امنی، چنین کنار هم بودنی.
1 509
من امروز از آقای ضابطیان یاد گرفتم که اگر رفتم ایتالیا و سر میز برام نون آوردن، مگر این که تست شده باشه و بهش روغن زیتون زده باشن، نباید بخورمش.
چرا؟ چون نون رو که خالی نمیخورن!
با غذاهاشونم نمیتونی بخوری، چون نشاستهایه مثل پاستا.
پس باید چیکارش کنی؟ میارنش که بکشی ته بشقاب پاستات وقتی تموم شد! چون فلسفه اینه که به هیچ وجه نباید نون و کلا خوراکیها رو دور بریزی.
واسه جلوگیری از هدر رفت نون خشک مثلا کلی غذا دارن که با همین نون خشک درست میشه.
جالب نیست!
