uk
Feedback
متروکه

متروکه

Відкрити в Telegram

من مائده هستم. AI Engineer هستم و تهران زندگی میکنم. ۲۴ سالمه. اینجا از روزمرگی‌هام، دغدغه‌هام، کتاب‌هایی که میخونم و سفرام میگم. خوش اومدی =)))

Показати більше
1 351
Підписники
-124 години
+647 днів
+15930 день
Архів дописів
من ۱۸ ساله که بودم فکر می‌کردم دیگه میدونم میخوام چیکاره شم و رفتم اون کاره شدم، بعد ۲۲ سالم این حدودا که شد فهمیدم که عه نه یه چیز دیگه میخوام، رفتم اون کاره شدم، الان توی ۲۵ سالگی احساس میکنم که الان میدونم میخوام چیکاره بشم، و دارم سعی‌م رو میکنم که اون کاره بشم. حالا چرا نوشتم؟ چون وقتی ۱۸ سالم بود یک اضطراب شدیدی داشتم که من همین الان باید برای زندگیم تصمیم نهایی رو بگیرم، و اگه الان درست تصمیم نگیرم تا آخر زندگیم باختم! بعد توی ۲۲ سالگیم اضطراب شدیدی داشتم چون فکر میکردم دارم یه جهان امن رو رها میکنم میرم به سمت یه جهان ناامنی، و احتمالا این تصمیم روی الان تا ابد زندگیم تاثیر میذاره و اگه ببازم بد باختم! در مجموع الان که بهش فکر میکنم هیچکدوم اینا تصمیم نهایی زندگی من نبودن، من همیشه کلی زمان داشتم برای تغییر تصمیمم، و اگر هر کدوم اونا رو اشتباه می‌گرفتم هم تا آخر زندگیم تباه نمی‌شد همه چی و فرصت جبران داشتم همچنان برای همشون. جدیدا دارم فکر میکنم به این که خیلی از تصمیم‌هایی که ما میگیریم توی زندگیم و سرش اونقدر اذیت میشیم و میترسیم هیچکدوم اونقدر تاثیرگذار نیستن که فکر میکنیم. چون بخش بزرگی از متغیرهاش اصلا دست ما نیست و کنترلی روش نداریم، برای همین خیلی وقت‌ها نتیجه الزاما منطبق نیست با تلاشی که ما کردیم یا تصمیمی که ما گرفتیم. نتیجه این فکره شده این که آزادانه‌تر تصمیم می‌گیرم، کمتر سر هر تصمیمم اضطراب می‌گیرم، تصمیم‌هام رو به شکل تجربه می‌بینم، نه به شکل یک برنامه برای ابدیتم. به این شکل می‌بینمش که این یک تجربه‌ست، ممکنه خوش بگذره، ممکنه نتیجه خوبی داشته باشه، ممکن هم هست خوش نگذره و اذیتم کنه، ولی در نهایت چیزی بیشتر از یک تجربه نخواهد بود، و منم باید بهش همون مقدار کردیت بدم، یک تجربه‌ای که میاد و میره. البته که صادقانه هنوزم همیشه بهش اینطوری فکر کردن برام سخته، اما دارم تلاش میکنم براش. به قول عزیزترین دستم، این پلات تویست داستان ماست، پایانش؟ هنوز زنده‌ایم نه؟ پس نه.

بچه‌ها آیا کسی سانی بوک رو میشناسه؟ من میخوام ازش کتاب سفارش بدم و مطمئن نیستم که آیا کتاباش اوریجینالن یا نه و چون کتابه پر تصویره واقعا برام مهمه که یه پرینت از پی‌دی‌اف کتاب نباشه و اصل کتاب باشهو

از دوشنبه که احساس میکنم پرت شدم ته یه چاهی، تا امروز، هر روز یه آجر گذاشتم زیر پام و اومدم بالا، میدونستم که درد دارم، در تو
از دوشنبه که احساس میکنم پرت شدم ته یه چاهی، تا امروز، هر روز یه آجر گذاشتم زیر پام و اومدم بالا، میدونستم که درد دارم، در توانم نیست بیشتر از یک آجر، ولی خب سعی‌مو کردم، امروز احساس کردم بالاخره بعد از چندین روز تلاش خودم و اطرافیانم، سرم بالاخره اومد بالای چاه‌. حالا منتظر فردا و اتفاقات فردام، راستش رو بخواید دلم نمیخواد فردا بشه، دلم میخواد توی همین لحظه، با همه حال تلخ و شیرینش قفل بشم، از فردا می‌ترسم، از اتفاقایی که ممکنه بیوفته، از خبرهایی که ممکنه برسه، از فردا عصر و حال اون موقعم می‌ترسم. ولی فکر کنم زندگی دست نگه نمی‌داره برای من و ترسام. برای همین با همه سختیش باید برم باهاش مواجه شم. توی پینترست سرچ کردم hope و بین عکساش اینو دوست داشتم. گذاشتم که برام سمبل هوپ باشه. شبتون بخیر 💫

آدما وقتی میان خونه‌مون همیشه میگن خونه‌تون آرامش‌بخشه، و وقتی ازشون می‌پرسم چه چیز خونه‌مون نمیتونن بگن، ولی امیدوارم یک روزی هر جای دیگه این دنیا که خونه‌ای داشتم، آدما وقتی میان توش احساس آرامش کنند.

خونه ایده‌آلم از نگاه میزان نور و پنجره‌ای که توی خونه نیاز دارم.
+4
خونه ایده‌آلم از نگاه میزان نور و پنجره‌ای که توی خونه نیاز دارم.

همزمان دارم کتاب «شرم» رو هم می‌خونم که اواسطش هستم، خیلی منو یاد کتاب «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» میندازه، به نظرم خیلی شبیهن صرفا توی دو تا جغرافیا و فرهنگ مختلف اتفاق افتادن، و حالا «شرم» یه مقدار هم مستقیم‌تر حرف میزنه درباره اصل موضوع. خلاصه ولی دوست داشتم هر دوشون رو، یه بار حدیث داشت میگفت که جدیدا به مطالعه در مورد زندگی زنان علاقمند شده، و برای منم جالب شد. حالا این دو تا کتاب، یا حتی تا مقداری کتاب «مرگ من» رو من خیلی اتفاقی خوندم، البته به پیشنهاد حدیث بود مرگ من و شرم، ولی احساس میکنم در یک جهان جدیدی رو به روم باز کرد در مورد زندگی زنان واقعا، و دوست دارم این در جدیدی که رو بهم باز شده. #books

امروز کتاب بانوی طبقه بالا رو تموم کردم، دلم یه داستان چیل میخواست، نمیخواستم خیلی بهم استرس بده یا درگیرم کنه، نمیخواستم هم که اونقدر آبکی باشه که نتونم ادامه‌ش بدم. خلاصه که یه بار که توی باشگاه دنبال یه کتاب می‌گشتم موقع تردمیل گوش کنم، همینطوری رندوم دیدم این توی لیستم هست از قبل، دیگه رفتم سراغش، فکر میکنم شنبه شروعش کردم و الان تموم شد. کتاب بدی نبود، من یه ذره با پایانش مشکل داشتم، کلا خوشم نمیاد آخر کتابا تا داستان اصلی تموم میشه کاراکترا رو میفرستن سریع خونه‌شون :))) ولی خب داستان چیلی بود، پلات توییست جالبی داشت، و برای یه وقتایی که بی‌حوصله میخوای موقع انجام یه کاری گوشش کنی خوب بود. #books

بچه‌ها مرسی که بودید صحبت کردیم. حس خوبی داشت بعد مدت‌ها. من لینک رو برداشتم. چت‌ها رو ولی تا فردا میذارم باشه. شبتون بخیر. ♥️

کتابای یالوم رو یه مدت من خیلی میخوندم که البته روانشناسی‌اند، توسعه فردی عادت‌های اتمی خیلی خیلی کتاب خوبیه، توی ذهنم اینطوریه که بیشتر بوده کتابای توسعه فردی که خوندم ولی الان یادم نمیاد. باید برم گودریدز رو چک کنم.

سلام وقتت بخیر کتابهای توسعه فردی که به خودت کمک کردن یا کلا هر پیشنهادی در هر زمینه‌ای اگه فکر میکنی همه باید بخونن ممنون میشم بگی ❤️

همش به خودم میگم این یه صداعه از هزاران صدای دیگه توی ذهن تو، همش نباید به این گوش کنی وگرنه فلجت میکنه، و مهم نیست این چی میگه بهت، تو بشین بنویس روی کاغذ، ببین چیکارا کردی، شاید اون موقع تونستی. و اغلب همین این جواب میده.

https://t.me/matroukee/16462 مائده این چیزی که میگی باعث میشه که عملا به کاری دست نزنم چون زیادی وحشت زده‌ام میکنه این حس ناکافی بودنه یا اینکه من از پسش برنمیام چجوری بهش غلبه میکنی علارغم وجودش و جلو میری

سلام راستش نمیدونم خیلی از این فضا دور بودم ولی خب به نظر من AI میتونه واقعا کمک کنه و راهنمایی خوبی بکنه

سلام وقتت بخیر میشه لطفا برای زبان خوندن و تمرین کردن برای سطح متوسط اگ منبع و راهنمایی و کلا چطوری طی کردن این مسیر تا رسیدن ب ی سطح خوب و بالاتر یکم کمک بدی ممنونم

ترسیدن خیلی طبیعیه عزیز من، منم ترسیدم این روزا، با شیش سال سابقه کار و علم به این که بیکار نمیمونم، ولی ترسیدم. اگه فکر میکنی قدم بعدی برات تهران اومدنه و اونجا دیگه فرصتی برات نیست، به نظرم با در نظر گیری جوانبش این کار رو کن. خوب یا بد، واقعا تهران خیلی سکوی پرش بلندتریه. اگه نگرانیت تنهاییه، با خودت فکر کن ببین میتونی دوست پیدا کنی؟ میتونی چندین سال سخت زندگی کنی؟ می‌ارزه برات؟

سلام مائده برای هوش تجاری و دیتا وقتی کارآموزی نیست باید چیکارکرد؟ نمیدونم جلو بقیه نشون نمیدم چقدر ترسیدم و قراره چی بشه؟ اما میدونم همین دلیل کافیه که شهر کوچیک مال من نیست حتی اگه مجبور باشم تامدت خیلی خیلی زیادی توی پانسیون باشم برای تهران اومدن .. و تنها باشم یکم ترسناکه وقتی خودم تنهایی بهش فکر میکنم

عزیزم میفهممت منم چند وقت پیش سر تعیین حد و مرزام یه بحث بدی با خانوادم داشت، تا یه مدت احساس بی‌پنهایی و تنهایی می‌کردم و هی توی ذهنم باهاشون دعوا می‌کردم، در نهایت تراپیستم ازم خواست من باهاشون تماس بگیرم، گفت تو به چه دلیلی باهاشون تماس نمی‌گیری؟ شاید اونا هم به همین دلیل زنگ نمی‌زنن. دعوا که میشه سخته، و آدم از مامانش اینا انتظار داره که باشن، یه وقتایی نیستن، به هر دلیلی، ولی اگه داره تو رو آزار میده، زنگشون بزن. ولی حد و مرزتم نگه دار که نتونن آسیب بزنن بهت دوباره.

سلام مائده من ۳ هفته پیش با مامانم دعوای بدی کردم جلوی خواهر و خواهرزاده‌هام. مقصر خودش بود. خودشون بودن.. ما اختلاف عقاید زیادی باهم داریم و همیشه از وجودشون تو رنج بودم. رنجی ک همراه دلبستگی و دلتنگی هست.. ۳ هفته‌ست هیچ خبری ازم نگرفته و میدونم اگه ی سال و بیشترم بگذره هیچ‌کدوم یاد من نمی‌افتن. حالم خیلی بده، دلم گرفته و گریه میکنم مدام. زیر فشار کار و زندگی و مشکلات این کشور و ی عالمه مشکلات دیگه له شدم و فک میکنم دارم از غصه میمیرم. چجوری میشه مادر آدم اینقدر بی رحم و بی عاطفه باشه؟ اونم با من ک همیشه دنبال راهی برای خوشحال کردنشون بودم..

متروکه - Статистика та аналітика Telegram каналу @matroukee