متروکه
Ir al canal en Telegram
من مائده هستم. AI Engineer هستم و تهران زندگی میکنم. ۲۵ سالمه. اینجا از روزمرگیهام، دغدغههام، کتابهایی که میخونم و سفرام میگم. خوش اومدی =)))
Mostrar más1 525
Suscriptores
+724 horas
+77 días
+5630 días
Archivo de publicaciones
1 527
این مدت داشتم کتاب در و آرزوهای بزرگ رو هر دو صوتی گوش میکردم، و واقعا انقدر هر دوی اینا وقتمو میگرفت که دیگه به کتاب متنی نمیرسیدم، و دلم تنگ شده بود برای کتاب دست گرفتن. امروز عصر که برگشتم به جومپا لاهیری و دوباره کتاب پاتوقهاش رو از سر گرفتم خیلی خوشحالم. 🥹
1 527
توی همخوانی این بار حدیث، کتاب در از ماگدا سابو رو خوندیم. و من این کتاب رو خیلی دوستش داشتم.
کتاب ماجراهای بین یک خانوم نویسنده، و مستخدم خونهش هست به اسم امرنس. میدونم که احتمالا به ذهنتون تیپیکال رابطههای این شکلی میرسه. اما رابطه اینها خیلییی متفاوته.
در جریان شناختن رابطهشون و شنیدن داستانشون، بارهاااا قطبنمای اخلاقیتو به چالش میکشه، که الان توی این موقعیت، حق رو به کی میدی؟ کی کم کاری کرد؟ کی اشتباه کرد؟ و قشنگیش برای من حداقل این بودش که تو هیچوقت نمیتونستی صدرصد بگی کدوم مقصره، و به نظرم همین توی روابط انسانی دیگه هم صدق میکنه، تو هیچوقت نمیتونی از بیرون بایستی، بدون دونستن داستان گذشته آدما با آعتماد به نفس فکر کنی که تو میدونی دقیقا کی درست میگه کی غلط.
شخصیت امرنس برام خیلی شخصیت برجستهای بود. از این شخصیتهاست که مدتها بعد از خوندن کتاب هی آدم بهش فکر میکنه، به خودش، به حرفاش و احساس میکنم کلا زمان میبره آدم بفهمه این زن چی از سر گذرونده، و علیرغم این که سخته بفهمیش، میتونی نمونهش رو توی هزاران آدم دور و برت ببینی.
خوندنش توی همخوانی هم یه جور دیگهای برام لذتبخش بود. اول این که نگین و هانیه هم باهام بودن، و اونا هر دوشون کتابخوانهای خفنی هستند، و خیلییی دوست داشتم یک کتاب رو باهاشون بخونم و نظراتش رو بشنوم و ببینم دیدگاهمون نسبت به یک کتاب مشترک چطور میتونه باشه. از طرفی خوندنش کنار بقیه آدمها هم خیلی جالب بود. یهو یکی میومد از یک دریچه جدیدی به رابطه این آدما و ارتباطشون با هم نگاه میکرد که تو فکرشم نمیکردی، یهو به خودت میگفتی عه چه جالب، اینطوری هم میشد نگاش کرد. و البته که خیلی موقعیتها خشم شدیدی از آدما میاورد بالا و تماشا کردن این خشمه و گلاویز شدنشون با شخصیتا برام خیلی جالب بود.
خلاصه که اگر حوصله یه مقداری اعصاب خوردی دارین، و اگر دوستی و روابط براتون جالبن، به نظرم کتاب خفنیه برای خوندن.
#books
1 527
من یکی از بهترین کارهایی که در حق زندگیم کردم تا حالا این بوده که اینستاگرام رو پاک کردم.
نه تنها مثل یک سیاهچاله زمانم رو در خودش میبلعه،
بلکه واقعا بهم احساس بیکفایتی، عقب موندگی در زندگی، و شت بودن نسبت به زندگی خودم میداد در بعضی مواقع.
و این یکی دو هفته که دوباره اینستالش کردم به خاطر این که یه سری مدل رنگ مو میخواستم ببینم، فهمیدم واقعا به چه کثافتی برگشتم.
بعد امروز رفتم یه سر یه چرخی بزنم، سرمو آوردم بالا دیدم ۲۰ دقیقه از زمانم رو بلعیده. اصن باورم نمیشد. اینطوری بودم که گور بابای رنگ مو، من میخوام زندگیم رو از این نکبت نجات بدم، پاکش کردم باز =)))
1 527
دیروز داشتم فکر میکردم زندگی ایدهآلم چیه؟ یک روز ایدهآل از زندگی ایدهآلم رو اگه بخوام بنویسم چه شکلیه؟
بعد فکر کردم که دوست دارم اینجا هم بنویسمش، و دوست دارم اتفاقا مال شماها رو هم بخونم، توی همین زندگی فعلیتون، با حالا یه مقدار تغییر، زندگی ایدهآلتون چه شکلیه؟
مثلا من واقعا دوست دارم که صبحها بتونم زود بیدار شم، ساعت ۶ اینها، برم بدوم، یا باشگاه برم، یا شنا کنم، و بعد برگردم خونه، دوش بگیرم لباس عوض کنم و حدودای ۹ شرکت باشم. با همکارام صبحانه بزنیم و بریم سر کار. حدودای ۶ که دارم از سر کار برمیگردم، برم بشینم یه کافهای، یه ساعت دو ساعتی روی یه پروژهای برای خودم کار کنم، یه کتابی چیزی بخونم، دوستامو ببینم اونجا، معاشرت کنم با آدمای دیگه، بعضی وقتا یه سینمایی جایی برم اصلا بعد از کار، بعد برم برای خونه چیز میزای شام بخرم، من از فرهنگ ما ایرانیا که انقدر یخچالای بزرگ داریم و همه چیز رو اون همه فریز میکنیم خوشم نمیاد. دلم میخواد تازه به تازه خرید کنم. و بعدش برگردیم خونه، شام درست کنیم، یه دستی به سر و روی خونه بکشیم، یه اپیزود از سریال مورد علاقهمون رو ببینیم و بخوابیم.
دلم میخواد همه اینا رو پیاده برم، یا مثلا با دوچرخه، من همیشه از این ناراحتم که تهران انقدر آلودهست و تو پنج دقیقه بیرون باشی بوی دود میگیری، دلم میخواست هوا تمیزتر میبود و میتونستم بیشتر پیادهروی کنم، بیشتر توی شهر چرخ بزنم، بیشتر کارا رو با پیاده روی انجام بدم.
خلاصه که در کودکی زندگی ایدهالم زندگی ایلان ماسک بود، الان اینطوری که توصیفش کردم به نظر یکی از روستاهای سوییس میاد =)))
1 527
ما دوتا دستگاه گرایندر و اسپرسوساز حدود ۶ ماه پیش خریدیم، قبل از اعتراضات دیماه فکر میکنم، چون خب هر دومون خیلی قهوهخوریم و احساس کردیم قهوه با کیفیت خیلی کیفیت زندگی آدم رو عوض میکنه، حالا من از اون روز دارم لته آرت تمرین میکنم. و سو فار فکر میکنید به کجا رسیدم؟ قلب رو هنوز نمیتونم بزنم، و اصرار هم دارم که وقتی مهمون میاد خونهمون براش قهوه درست کنم، و بهش یه لته میدم که قرار بوده روش یه قلب ناناسی کیوت باشه، ولی همیشه قلبش شبیه آلت تناسلی آقایون در میاد =)))
خلاصه که ما اینطوری از مهمونامون پذیرایی میکنیم 😁
1 527
داشتم ولاگ آخر یلدا رو میدیدم، که دوچرخههاشون رو برداشته بودن رفته بودم لب دریا، دلم خواست توی شهر ساحلی زندگی کنم، و دوچرخه داشته باشم، و شیش صبح باهاش رکاب بزنم تا دریا 🌊
1 527
در راستای این Vinyl record collecting، علی خیلی این کار رو دوست داره، بهش قول داده بودم که امسال برای تولدش میبرمش یکی از کشورای اسکاندیناوی براش کلی Vinyl بخریم، چون اغلب بندهایی که دوست داره از اونجان. چهار ماه وقت دارم برای این که به این آرزو برسونمش =))
1 527
آقا من نشستم ستاره گذاشتم یه سریش رو،
و ۵۴ تاش رو دوست داشتم =)))
خوشحالم واقعا
احساس میکنم کلی فرصت برای اکسپریمنت کردن دارم الان
1 527
من به کلاد گفتم که بهم ایده بده از کارهایی که میتونم به عنوان هابی داشته باشم، اینا رو داد و گفتم html اش کنه که اینجا هم بذارم:
1 527
دلم برای حرف زدن اینجا تنگ شده. انگار وقتی اینجا مینویسم ذهنم هم مرتبتره. ولی خب خیلی حرفی هم ندارم برای گفتن. برای همین احتمالا یه سری چیز میز پراکنده ازش درمیاد.
این مدت خیلی به این فکر میکنم که چقدر سرنوشت ادم دستخوش تغییراتی میتونه بشه که تو اصلا نه بهش فکر کردی نه براش آمادهای. گاهی فکر میکنم یک ماه دیگه کجای این کره خاکیام؟ توی کدوم شهر دارم نفس میکشم؟ آدمای کدوم شهر سوژه تماشا کردن میشم؟
بعد به این فکر میکنم که شهر بعدی رو باید خیلی بیشتر از تهران زندگی کنم. با این که عاشق تهرانم و احساس میکنم تهران بخش بزرگی از هویتم رو تشکیل داده، بازم فکر میکنم جا داشت که بیشتر اکسپلورش کنم، بیشتر بهش فضا بدم، بیشتر پاییزاش رو برم قدم بزنم، بیشتر برم انقلاب رو مغازه به مغازه بگردم، بیشتر زندگی کنمش خلاصه. بعد به این فکر میکنم که چند تا شهر رو توی مدت حیاتم میتونم زندگی کنم؟ دوست دارم شهرای زیادی رو زندگی کنم ...
کلا احساس میکنم از مهاجرتم به تهران، برام یه علامت سوال بزرگ توی ذهنم این شد که آدما چطور ارتباط میگیرن با شهرها؟ رابطه شهر و انسان چه جنس رابطهایه؟ چه شکلیه؟ احساس میکنم باید برم یه جستار بخونم در موردش، ببینم توی سر بقیه آدما چی میگذره.
دیگه این که زندگی برام خندهدار شده، ولی نه به شکل بدی، احساس میکنم قبلا الکی اونقدر سفت گرفته بودم، قبلا الکی اونقدر جدی به زندگی نگاه میکردم، الان که از اون قبلنا میگذره، گاهی به خودم میگم بابا زن شل کن، تو از زندگی چی میخوای؟ و وای که چقدر این سوال رو زیاد تراپیستم ازم میپرسه. هر جلسه ازم میپرسه، سر هر بحثی ازم میپرسه، احساس میکنم با این کارش داره نقش خواستههای دیگران رو توی ذهنم کمرنگ میکنه. من از زندگی چی میخوام؟ هر بار که جواب این سوال رو بهش میگم احساس میکنم جوابم مسخرهتر از قبله.
دیگه این که دارم فکر میکنم که من چه سرگرمیهایی دارم؟ من چرا توی اوقات فراغتم هم دارم مقاله میخونم و کورس میبینم؟ آدمای عادی چیکار میکنن اوقات فراغتشون رو؟ یکی رفته نقاشی یاد گرفته، یکی چیزای خوشگل میبافه، یکی پازل حل میکنه، یکی عکاسی میکنه، یکی خوره فیلم و سریاله، هر کی یه کاری میکنه اوقات فراغتش رو. من احساس میکنم من انقدررر ذهنم رو توی فضای تک و فقط فضای تک نگه داشتم که مغزم خلاقیتش مرده، جهان رو خیلی سانسور شده میبینه، حالا کتاب هم میخونم توی اوقات فراغتم، ولی اونم باز از جنس خوندنه. دلم یه چیز دیگه میخواد. دلم میخواد با دستام کار کنم، به یک شکلی که تا حالا از خلاقیتم استفاده نکردم استفاده کنم. دلم میخواد برم یه چیزی درست کنم.
داشتم فکر میکردم شروع کنم یه سری اسکیلها رو یاد گرفتن، مثلا چمیدونم در یه حد بیسیکی بتونم نقاشی بکشم، یا بتونم کیکهای خوشمزه درست کنم، یا مثلا کلاژ درست کنم، یه کاری بکنم بالاخره با دستام.
حالا نمیدونم، ولی جدیدا این هابی داشتن برام خیلی بولد شده، شما چیکار میکنید توی اوقات فراغتتون؟ شما چه خبر خلاصه
1 527
دلم برای پیانوم خیلی تنگ شده.
به یه دختر بچه اراکی فروختمش،
دیشب خواب میدیدم بچه با دستای پفکی داره کیبوردای پیانو رو دست میزنه، و به علی میگفتم چطوری ما رو از جهنم میترسونن؟ جهنم همینه دیگه، یکی با دستای پفکی دست بزنه به پیانوت.
1 527
اینم در مورد این سیگارهای شرکتی بگم،
کلا همونطور که توی فرندز شما میبینی، خیلی از تصمیمات مهم شرکتی، حداقل توی ایران، توی جلسه سیگار گرفته میشه :)))
و خب من اسموکر نیستم اصلا، ولی از یه جایی دیدم ای بابا، یه حرفی میزنیم ملت میرن سیگار برمیگردن همه چی عوض شده.
واسه همین اینطوری بودم که حالا سیگار نمیکشم استراحت که میخوام بکنم، واسه همین هر وقت اونا میرفتن سیگار منم یه پارچ چایی میریختم باشون میرفتم. سکند اسموک میشدم ولی دیگه حالا ادم هزینه میده گاهی برای یه سری چیزا :))
1 527
همکارام هم همیشه خیلی بهم اینو میگفتن که اینطوری که تو میری تو شکم مدیرا وسط بحث برای ما عجیبه، یعنی من اصلا به این فکر نمیکنم که خب این مدیرمه، چیزی که فکر میکنم درسته رو نگم، چون لابد اون درستتر میگه، نظرم رو میگم ولی سعی میکنم شنوای نظر دیگران هم باشم و انعطاف داشته باشم.
بعد یه وقتایی من دیدم که مثلا کل تیم متفقالقول اینطورین که یک مدیری داره اشتباه میکنه، ولی همه نمیخوان وارد کانفلیکت بشن و همیشه میشینن عقب، اینطور وقتا من به نظرم این سوپرپاور رو دارم که با همه قدرت اتفاقا برم توی شکم طرف، چون این رو هم وظیفه خودم میدونم، وظیفهم فقط ساخت پروداکت یا کد زدن نیست، وظیفهم اینه در راستای موفقیت تیم تلاش کنم، اگه یه جایی این موفقیته یعنی فیدبک هارش دادن، خب چرا که نه؟ و اغلب هم در نهایت با مدیرام ارتباطای خیلی خوبی ساختم.
و خاطرات زیادی من دارم از این که از در اتاق مدیرعامل اومدم بیرون و ملت اینطوری بودن که خوبین؟ خیلی داشتین داد و بیداد میکردین، و من اینطوری بودم همیشه که آره بابا چیزی نبود یه گفت و گوی ساده بود، و بعد با همون آدمی که کلی باش دعوا کردم میرفتیم سیگار/قهوه :))
یه بخشی از این ریسکپذیری هم البته به این علت بوده که من هیچوقت ریسک برنداشتم، ما دو تا خیلی همیشه سعی کردیم یک جوری زندگی کنیم و پس انداز کنیم که اگر هر کدوممون با کارش خوشحال نبود بدون دغدغه و در لحظه بتونه بیاد بیرون.
