متروکه
Ir al canal en Telegram
من مائده هستم. AI Engineer هستم و تهران زندگی میکنم. ۲۵ سالمه. اینجا از روزمرگیهام، دغدغههام، کتابهایی که میخونم و سفرام میگم. خوش اومدی =)))
Mostrar más1 509
Suscriptores
Sin datos24 horas
-77 días
-930 días
Archivo de publicaciones
1 509
یه گروه ویش لیست داریم با هم، چیزایی که خیلی دلمون میخواد داشته باشیم رو میذاریم اونجا،
يکی از محبوبهای اخیرم توی اون لیست 🥹:
https://www.goodreads.com/book/show/3579.The_Complete_Anne_of_Green_Gables
1 509
به زبان گیمری که بهش نگاه میکنم تو بعضی چیزا رو فکر میکنی main quest عه، بعد ازش گذر میکنی میبینی بابا این side quest پیزوریای بیش نبوده چرا انقدر خودمو سرش اذیت کردم.
1 509
من احساس میکنم من اگر آیلسم رو به جای سه سال پیش الان میدادم، قطعا یک نمره بالاتر از الانم میشد. به خاطر این که من انقدررر استرسش رو داشتم که داشتم پاره میشدم. فکر کنم اینجا قبلا گفتم کلا ۲۰ و خردهای روز ما برای آیلس وقت داشتیم و اونم روزاش رو سر کار بودم همش. و احساس میکنم من انقدر سر آزمون و شبای قبلش استرس داشتم که اصن این استرسه نمیذاشت من ببینم چه غلطی دارم میکنم.
احساس میکنم ولی بعدش انقدرر چالشهای مختلفی رو پشت سر گذاشتم که خیلی یاد گرفتم شل کردن و گورباباش گفتن رو، و این خیلی آدم رو ریلکس میکنه. این که تو بتونی به خودت بفهمونی آقا این فقط یه موقعیته همه زندگی نیست و اگرم نشد گورباباش.
واسه همین میگم اگه ریلکسی الانم رو توی بعضی چیزا ۳ سال پیش میداشتم قطعا خیلی چیزا بهتر پیش میرفت.
1 509
امروز یه مصاحبه مهمی داشتم،
قبلا اگر بود از یک هفته قبلش استرس فلجکننده میداشتم، از استرس توی مصاحبه مغزم قفل میشد، شب قبلش خواب درست نداشتم، از شب قبل وسایلم رو جمع میکردم، شبش سعی میکردم زود بخوابم، از یه هفته قبل میخوندم براش آماده بشم و ...
این بار ولی دیشب که تا ساعت ۲ مهمون داشتم و مهمونا خوابیدن پیشمون، صبح پاشدم برای خودم تست بادوم زمینی موز درست کردم، دوش گرفتم، وسایلم رو جمع و جور کردم، و خودم تعجب کرده بودم از میزان ریلکسیم. یعنی حتی توی اتاق مصاحبه یه جوری ریلکس بودم که تعجب کرده بودم =))
و کل مسیر برگشت داشتم فکر میکردم چقدر یه زمانهایی بعضی فشارها برای آدم بزرگه، ولی تو انقدر بزرگ میشی که دیگه اون فشاره به چشمت نمیاد، و چه بده که به چشممون نمیاد که این چیزی که الان برامون انقدر راحته انجام دادنش یه زمانی چه کشنده بوده انجام دادنش.
بعد به این فکر کردم که یه بخشیش اینه که تو بزرگ میشی به مرور زمان با اون فشاره و اون لباسه میشه یه لباسی اندازه تنت که دیگه اذیتت نمیکنه، ولی یه بخشیش هم بقیه فشارهای زندگیه. یعنی انقدررر فشارهای بزرگتری بهت میاد که یاد میگیری رها کنی خیلی جاهای دیگه زندگی رو، بگی شد شد نشد گور باباش. و با این که واااقعا درد میاد اونجایی که داره این فشاره میاد، من همیشه از این حس بزرگ شدن بعدش خوشم میاد. از این که یهو میبینی عههه، چقدر دیگه یه سری چیزا که قبلا درد داشت درد ندارند.
1 509
چند روز پیش خیلی ناراحت بودم و یه سطل گریه کرده بودم و تازه ده دقیقه بود گریهم بند اومده بود. بعد عمو زنگ زد بهم و تا صداش رو شنیدم زدم باز زیر گریه. بعد بچه که کلی تعجب کرده بود و نگران شده بود که چیشده، ولی یه طوری گریه میکردم که نتونستم حرف بزنم گوشی رو دادم به علی باهاش حرف بزنه. خلاصه فهمیده بود حالم خوب نیست، اصرار کرد که همون موقع بیاد پیشم گفتم نمیخوام و نیا، ولی شبش رفتیم شام بیرون، برام برداشته بود از این هولدر/استندهای کتاب خریده بود با تم هریپاتر، توش یه نامه دستنویس نوشته بود با این جمله:
You can always rely on me
و غم عالم رفت از دلم کنار، به خاطر تلاشش، دست و پا زدنش، مراقبت کردناش،
و آخر این هفته باز دارن برمیگردن و معلوم نیست دیگه کی ببینمش. احساس میکنم آلردی باز دنیا تنگتر شده ...
1 509
فیلم becoming Jane رو دیدم، و الان هزار برابر احترام بیشتری برای غرور و تعصب قائلم. احساس میکنم الان باید دوباره بشینم این کتاب رو بخونم، این بار با دید به زندگی خود جین، جین عزیزم 🫂
1 509
یادم نیست براتون تعریف کردم یا نه،
چند سری پیش که رفتم خونه مامانم اینا، خواهرم کلی کتاب خریده بود و اومد بهم پرزنت کرد دونه دونهش رو. و برای تک تکش اینطوری بودم که خب کتاب تینیجریه دیگه، بعد میرفتم توی گودریدز میخوندم نظرات رو و شوکه میشدم از این که چقدر خفن بودن هر کدومشون =)))
حالا من خواهرم بچهتر که بود من خیلی سعی کردم تلاش کنم در راستای کتابخون شدنش. احساس میکردم یک راهی دارم بهش میدم واسه این که بتونه تنهایی رو دوست داشته باشه و با تنهایی خوشحال باشه خیلی اوقات. و از طرفی بهش مدیای دیگهای جز سوشال میدیا داده باشم. برای همین خیلییی از کتابهای نشر پرتقال رو من براش گرفتم. و خب به مرور زمان خوشش اومد. و اصن شروع کرد کالکشن جمع کردن. مثلا توی سن خودش داشت کالکشن کتابای تایم گیتس رو جمع میکرد =)))
و بعد شوکه شدم دیدم از آدمی که من تلاش کردم برای کتابخون کردنش، تبدیل شده به آدمی که جلوتر از من میره کتاب میخونه، میخره، کتاب بهم قرض میده، نویسندهها رو میشناسه و ...
من از اختلاف سنیم با این خواهرم خیلی خوشحالم. احساس میکنم بهم حسهای شیرین والدگری رو داد بدون این که دردسرهاش رو داده باشه =)))
1 509
حالا برای گوژپشت نتردام هیجان زدهم. چون من بینوایان رو دبیرستان بودم خوندم. و یادمه که توی فصل امتحانا هم شروعش کردم. توی فرجه امتحان زبان من معمولا خیلی خالی بودم و میشستم رمان میخوندم. همونجا شروعش کردم. و انقدررر گیرا بود که شب بقیه امتحانا هم نتونستم بذارمش زمین. و یادمه که شب امتحان ادبیات تمومش کردم. و نمیتونستم خودمو قانع کنم که باید برم ادبیات بخونم =)) اینطوری بودم که بینوایان هم ادبیاته دیگه، به جاش اینو میخونم. و میخکوب بودم پای داستان تا صبح. دلم چنین میخکوب بودنی میخواد. امیدوارم گوژپشت نتردام بهم بده همچین حسی.
1 509
من همیشه ویدیوهای یوتیوب حدیث رو که میبینم نوار یا طاقچه بازه هر کتابی که میگه رو بوکمارک میکنم بعدا بیام سراغش. حالا میخواستم بین آرزوهای بزرگ و کتاب بعدی طولانی که احتمالا گوژپشت نتردام باشه، یه دونه کتاب کوتاه گوش کنم. رفتم سراغ آنتهکریستا به پیشنهاد حدیث. اونم با این که کتاب کوتاهیه، ولی به نظرم کانسپت جالبی رو توی سه چهار ساعت در غالب داستان منتقل میکنه. این که چقدر بعضی شخصیتها manipulative هستند و تو چقدر باید مراقب باشی اطرافشون و مرزهات رو مشخص کنی.
#books
1 509
کتاب آرزوهای بزرگ رو هفته پیش تموم کردم. خیلی خیلی دوستش داشتم. فکرشم نمیکردم که دیکنز رو انقدر دوست داشته باشم. همیشه فکر میکردم دیگه برای زمانه ما دیکنز خیلی قدیمی محسوب میشه نمیدونم چرا. شاید چون بچه که بودم بابام الیور توییست رو دوست داشت و زیاد ازش حرف میزد. به هر حال ولی عاشق قلمش، شکل نوشتن و توصیف کردنش و شخصیت پردازیش شدم. درست میگن توی پاییز بخونین شاید بیشتر حال بده، ولی واقعا به نظرم توی هر فصلی صفای خودشو داره. مهبد قناعتپیشه صداش بینظیر بود. به خصوص که از بچگی پیپ تا بزرگسالیش، صدای مهبد هم ریز ریز عوض شد. و واقعا احساس میکنم صداش واقعا تاثیرگذار بود روی تجربهم از این کتاب. خلاصه که واقعا به نظرم واقعا دیکنز بخونین دنیا زیباتر بشه 🥹
1 509
بچهها من دو تا بلیط تئاتر پسران فریدون برای امشب ساعت ۶ دارم،
و متاسفانه علیرغم این که از یک ماه پیش منتظر این بودم که امروز برسه و برم ببینمش، نمیتونم امشب ...
میخواستم بدونم از شماها آیا کسی هست که بخواد؟
1 509
خانومه اومده برای بچهش تراش برقی بخره، بعد فروشنده میگه تراش برقی نداریم ولی پاکن برقی داریم.
بابا این بچههای الان چرا اینطوری شدن؟ دیگه مدادتو خودت بتراش بچهجون.
1 509
دنیا اینطوری بود که میخوای مهاجرت کنی؟ دارم برات!
جنگ بشه نتونی از جات تکون بخوری،
اینترنتا قطع بشه نتونی مصاحبه بری،
آتشبس شد؟
مطمئن میشم مدارک سربازی همسرت رو بزنن همه مدارکتون بسوزه تا ماهها بگا برین،
بالاخره بعد از چندین ماه بگایی انگار این مدارک لعنتی باز جفت و جور شده؟ باز امیدوار شدین به مهاجرت؟ بذار ایرلاینهای ایرانی رو تحریم کنیم مجبور شید سینهخیز از مرز خارج شید،
میخواید کلی مدرک لگالایز کنید؟ بذار تا دسته قیمت یورو بره بالا مجبور شید کلیه بفروشید برای چهار تا مدرک.
خلاصه که این جهان که بسته ما نریم، ولی ما شده سینهخیز میریم بالاخره یه روزی ...
1 509
من به نظرم یکی از ویژگیهایی که جومپا لاهیری رو جومپا لاهیری کرده، ترکیب بینظیری مشاهده گری و خیالپردازیش بوده.
یعنی تو شخصیتهای داستان و کلا داستانهاش رو که نگاه میکنی، انگار نویسنده کسی نیست جز یه نفر که میز بغلی شخصیتهای داستان نشسته، و داره توی ذهنش خیالپردازی میکنه که این ممکن بود چه زندگیای داشته باشه، و از طرفی مشاهده میکنه که اون آدمه واقعا چه زندگیای داشته.
بعد بعضی وقتها یه تیکه از داستان رو یه شکلی میگه انگار که تو دوربین رو کاشتی یه جای شهر و داری عبور و مرور آدما رو از این تیکه فیلم میگیری. احساس میکنم یه سکانس کوتاه بهت میده، و بعد میذاره خودت بپردازیش توی ذهنت.
و به شکل قشنگی دارم توی خودم مشاهده میکنم که دارم شبیه داستانهای جومپا لاهیری مشاهده میکنم، دارم انگار یاد میگیرم مث خودش مشاهده کنم ...
1 509
من تا حالا توی پروسه مصاحبههای خارج ایران با این ملیتها مصاحبه کردم:
- داچ
- فرانسوی
- آمریکایی
- بریتیش
- آلمانی
- مصری
- مکزیکی
- استرالیایی
- فیلیپینی
و از همممه بیشتر حدس میزنید کی رو دوست داشتم؟ مکزیکیها رو. بابا اینا خیلییی بامزه و کولن، خیلی خوش میگذره مصاحبه باهاشون، خیلی همش میخندن، بامزه حرف میزنن، شوخی میکنن وسطش، اصن فضا خیلی بامزه میشه باهاشون. امیدوارم در آینده دوست مکزیکی پیدا کنم زیاد زیاد.
1 509
پارسال یه بار هم پاییز با هانیه دیت دو تایی رفتیم و خیلییی خوش گذشت. صبحش رفتیم صبحونه، بعدش رفتیم فیشال، بعد با هم رفتیم شهر کتابگردی کلی چیز میز خریدیم، بعدش رفتیم نان سحر نون خمیر ترش خریدیم و اومدیم خونه با شامی خوردیم. خیلی خوش گذشت اون روز.
1 509
پارسال کیک سیب و دارچین خیلی پاییزم رو زیبا کرد و خیلی خوشحال بودم باهاش، امسال از الان شکر قهوهای خریدم به استقبال پاییز برم یه چند هفته دیگه.
وقتی وقت کیک سیب دارچین میرسه که اولین باری که با لباسای عادی رفتی بیرون سردت بشه و هوا بوی سردی بگیره.
1 509
این بازیه ولی خیلی حال میده بچهها، با این که خیلی سادهست به نظرم خوش میگذره اگه دوست دارید با پارتنرتون بازی کنید.
1 509
یه چیزی هم در مورد فصلها میخواستم بگم. البته یه چند روز پیش هم نوشتم ازش ولی توی یک زمینه دیگه.
من قبلا توی پینترست مثلا میدیدم مردم نوشتن چطوری یه فصلی رو رمانتیک کنیم اینا. و من همش میگفتم بابا این چه چرت و پرتیه =))
بعد گذشت تا با علی با هم بازی Stardew Valley رو بازی کردیم. توی این بازی فصلا خیلی مهمن، و تو بر اساس فصلها و تعداد روزهایی که باقیمونده به پایان یه فصل و شروع فصل بعدی باید خیلی پلن کنی. بازی کیوتی هم هست، یه مزرعهای دارین، توی یه دهکدهای زندگی میکنین، باید کشاورزی کنین، توی کامیونیتی باشین و ... خیلی چیل و باحاله خلاصه.
من از اونجا برام فصلا مهم و جالب شدن. مثلا بازی خودش فستیوالهای مختلف بر اساس فصول داره. و کم کم این کانسپتی که توی پینترست میدیدم هم جالب شد. و بعد شروع کردم رعایت کردنش. و احساس میکنم از اون به بعد خیلی بیشتر از فصول لذت بردم و زندگیشون کردم.
حتی تابستون که از همه کمتر دوستش دارم باز برام فصل باحالی شد، حال و هوای باحال خودشو گرفت، و انگار یه رفاقت دورادوری بینمون شکل گرفت =))
خلاصه در این راستا نشستم دارم برای پاییزم لیست مینویسم که چیکارا میخوام بکنم که بیشتر با فصل درگیر باشم، کارای پاییزی چیکارا کنم که خوش بگذره پاییز.
شما بیاین بگین چطوری پاییز رو رومانتیک میکنین برای خودتون.
