متروکه
Открыть в Telegram
من مائده هستم. AI Engineer هستم و تهران زندگی میکنم. ۲۴ سالمه. اینجا از روزمرگیهام، دغدغههام، کتابهایی که میخونم و سفرام میگم. خوش اومدی =)))
Больше1 468
Подписчики
+124 часа
+217 дней
+6930 день
Архив постов
1 469
من گاهی روزا، زندگی میکنم که برسم به این لحظه از روز، یا بهتر بگم، این لحظه از شب. اون لحظهای که همه کارات تموم شده، و میدونی دیگه هیچکس باهات کاری نداره و مطلقا میتونی برای خودت وقت بذاری. اون لحظهای که نه دیگه از سر کار تماس میگیره، نه دیگه آدمای زندگیت نیاز به توجه دارن و نه خودت کاری هست که بتونی انجام بدی.
عاشق اون تیکه از شبم که یکی یکی چراغها رو خاموش میکنم، به جاش نورهای ملایم زرد روشن میکنم، شروع میکنم مسواک زدن، شستم صورتم و ... بعد میام دقیقا همینجایی که زاویه عکس هست میشینم، و در حالیکه توی گوشم داره «آرزوهای بزرگ» پلی میشه روتینم رو انجام میدم. انگار که ده پونزده دقیقه توی روز، مطلقا مال خودمه، فارغم از دنیا، به هیچی فکر نمیکنم جز خنکی این کرما روی پوستم، جز این که آخیییش یه روز دیگه هم تموم شد، جز این که چقدر دوست دارم این داستان رو ...
بعدش هندزفری رو از گوشم در میارم، روی تخت رو میزنم کنار، عاشق تخت مرتب منظمم، خیلی خوشم میاد وقتی مرتبه و شب میام یه گوشهش رو میزنم کنار، گوشه خودم رو، و برای خودم جا باز میکنم. و شروع میکنم به خوندن یه کتاب متنی. کمک میکنه چشمام سنگین شه ...
1 469
خب وقت ماساژ رو گرفتم،
کتابی که میخوام با خودم ببرم رو تقریبا انتخاب کردم،
آیپد هم زدم توی شارژ که اگه دلم خواست رفتم کافه یوتیوبی چیزی نگاه کنم مجبور نباشم لپ تاپ رو ببرم،
برای امشب هم میخوام رست بیف درست کنم به عنوان غذای بینالملل، حالا یه خرده تقلب هم البته داره دیگه =))) ولی اینو خیلی وقت بود دلم میخواست درست کنم دیگه تقلب کردم 😁
اولین باره برای تولدم دارم انقدر خودمو بوجی موجی میکنم.
1 469
خب تصمیمم رو گرفتم،
یه روزش رو میرم ماساژ و بعدش کافه روستار فرشته، این روستار رو خیلی وقت بود دلم میخواست این شعبهش رو برم ولی خب دوره خیلی، برای همین میتونم کلا یه روز رو به فعالیتهای شرق تهرانی اختصاص بدم که کمتر اذیت شم توی مسیر.
یه روز دیگهش رو هم میتونم برم ایرانمالگردی، ویندو شاپینگ و اینها.
امروز رو هم میتونم چیل کنم کتاب بخونم، سریال ببینم و برای شام به پیشنهاد کلاد یه غذای بینالملل درست کنم که تا حالا امتحانش نکردم.
با ما همراه باشید ببینم چقدرش رو واقعا انجام میدم =))
1 469
جالبه بدونین من همه چیزهایی مه از جنس جواهرات دارم رو بقیه برام هدیه خریدن، چون خودم مثل همین الان فلج میشم موقع انتخاب، یعنی انقدر بهش فکر میکنم، که برام بار انتخاب کردنش خیلی زیاد میشه و بیخیال میشم :)))
1 469
سوال دوم این که،
شرکت قبلی به من پارسال واسه خداحافظی یه دستبند هدیه داد، و چون دستش چرم بود و یه قلب کوچولو طلایی داشت من تا الان فکر میکردم ارزش مادی چندانی نداره، از قیافهشم راستشو بخواید خوشم نمیومد واسه همین انداخته بودمش یه گوشه.
هفته پیش فهمیدم که اتفاقا همون یه ذره قلبش خیلی گرونه، انقدری که شرکت آپشن اینو داشته که برام یه گردبند بخره باهاش، یا این دستبنده، و بعد اینو گرفتن که اگه خواستم بفروشم اجرت کمتر بدم و اینا انگار.
حالا خیلی ریچلگونه میخوام برم هدیهشون رو بفروشم :))) و به جاش یه تیکه طلای دیگه بخرم. میتونم برم گردبند بخرم ولی گردنبند هواپیمام رو دوست دارم، برای همین داشتم به یه انگشتر مینیمال فکر میکردم، از اینا که طرحای نازی دارن، تیپیکال نیستن، و من انگشتر هم فقط به اشاره دست راستم میندازم انگشتای دیگه رو دوست ندارم. خلاصه اون مدلی، چیز خوبی اگه سراغ دارین برام بفرستین 🥹
یا کلا اگه طلافروشیای میشناسین که مدلاش خلاقانهست و قلب و لاو و اینا نیست. مدل کارای کیا گالری.
1 469
حالا من دو تا سوال دارم،
سوال اگه شما دو سه روز میخواستین به خودتون یه حالی بدین ولی هوا انقدر گرم بود که سفر نمیتونستین برین، چیکار میکردین؟
1 469
از امروز کار و بار رو تعطیل کردم و برنامه فقط چیله، به خاطر این که دیگه از امروز birthday girl حساب میشم تا جمعه و جایزهم به خودم استراحته 😌
1 469
الان که فکر میکنم هیچی از ماسوله برفی نذاشتم. الان میذارم چون که دلم تنگ شده برای برف ❄️❄️❄️
1 469
با هم یه بار توی یه روز دو بار تصادف کردیم :)) هر دو بار هم به یه نفر زدیم. به نوبه خودش خاطره یونیکیه 😁
1 469
فرفریهای خیلی نازی هم داره، شما ببین این فر پیشونیش رو، کل امروز همینطوری بود، و به پهنای صورت توی این عکس داره میخنده، خیلی این عکسشو دوست دارم.
1 469
از دیشب رفتیم خونه هانی اینا، جالب اینجاست که با این که زیاد مینویسم ازش، تا حالا اسمی ازش نبرده بودم، و حتی سالها پیش وقتی فهمید که کانال دارم و ازم خواست که عضو بشه بهش گفتم نه.
ولی توی سالهای اخیر، توی تک تک لحظات مهم زندگیم بوده، شادیا، ناراحتیا، بعضی وقتا میرفتیم سفر و انقدر هممون دلگیر بودیم که چهارتایی توی ماشین نوبت به نوبت حرف میزدیم و گریه میکردیم :)) توی جنگ عمدتا خونهشون بودیم، با هم روزا یوگا میکردیم، کتاب میخوندیم، آشپزی میکردیم، میترسیدیم و ...
ما خیلی دنیاهامون به هم نزدیکه، عاشق کتابفروشیگردیایم، هر کتابفروشی خوبی که میبینم به خودم میگم اینو باید با هانی بیام، کیک خوب که بلد میشم درست کنم میگم اینو باید برای هانی درست کنم، فصلها که میان دلم میخواد اون فصل رو با هانی تجربه کنم، خیلی وقتا رویاهاش رویاهام میشه، مثلا خیلی ماسوله برفی دوست داشت، و پارسال که تونستیم ماسوله برفی رو ببینیم، احساس میکردم یکی از رویاهای من برآورده شده.
بزرگترین غم مهاجرت برام جدایی از هانی بود، از این که دیگه نمیتونیم آخرهفتهها بریم کافهگردی، نمیتونیم با هم روی تیوی در حالیکه پسرا دوتا بازی میکنن ولاگ ژاپن ببینیم، نمیتونیم بریم کتابفروشیگردی، نمیتونیم بریم سفر، نمیتونیم رویای ماسوله برفی و شبهای بوشهر داشته باشیم.
روزی که آفر رو گرفتیم و خوشحال بودیم اولین نفرایی بودن که زنگ زدیم بهشون، هر دوشون از خوشحالی گریه میکردن، یه عکس داریم ازشون از اون روز، دوست دارم یه روزی که بالاخره رفتیم اون عکسشون رو قاب کنیم بذاریم کنار تلویزیون. روزی که قرارداد رو امضا کردیم رفته بودیم با هم تهران باربیکیو، روی میزای تهران باربیکیو قرارداد امضا شد.
بعدش ولی اتفاقا خوب پیش نرفت ...
و توی این اتفاقا من زیاد آدما رو پس زدم. این دو نفر؟ همیشه بودن، فارغ از رفتار ما، فارغ از حال ما، بودن کنارمون. رفتیم پردیسان، کلی پیاده راه رفتیم، بهم گفت حق نداری با خودت اینطوری کنی، بغل کردیم همو، دست همو سفت و محکم گرفتیم، و شر شر اشک ریختیم دوتامون، و سبک شدیم از غم زندگی.
اخلاقای بامزهای داره، مثلا یه ماگی داره که خیلی روش حساسه، اگه یه روزی رفتی خونهشون توی اون ماگ بهت یه چیزی داد یعنی اون روز خیلی دوستت داره :))) یا مثلا برای هر کاری یه روش خاص خودشو داره، علی هم از قضا اینطوریه، بعضی وقتا از دور وامیستم، نگاشون میکنم که چطور با هم جدل میکنن سر این که باید کاغذ روغنی بذارن کف ظرف برای پیتزا یا نه، باید کاهو رو با نمک بشورن یا نه ... خیلی بامزهن، خیلی کل کلای بامزهای با هم میکنن، و در عین حال خیلی مراقب همن، که خیلی دوست دارم این مراقبتشون از هم رو.
عاشق برند سارکه، منم نمیدونم چرا عزیزان، ولی دوست داره سارک رو، سری جدید کتابهای نشر برج رو دوست داره، کلکسیون کتابهای نشر گمان داره، هر گونه لباس راه راه رو دوست داره، دامن خیلی دوست داره، و میلیانها بار مجبورم کرده دامن بخرم ولی در نهایت نمیپوشم هیچکدوم رو، توی آشپزخونهش جوز هندی داره ولی توی هیچی نمیریزه منم نمیدونم چرا، غذاهای خوشمزهای درست میکنه، مخصوصا میگو دوپیازه، کیکهاش هم خوشمزهست ولی گاهی چیزای عجیبی توش میریزه، خوشش میاد با طعمها بازی کنه، روی کفشاش حساسه، روی کیفیت کفش هم خیلی حساسه، روی دوخت لباس حساسه، انگشتای پاش دیوونه خونهست :)))
مجبورم میکنه باهاش انیمه ببینم ولی وسطش خوابم میبره، فیلم خیلی دوست داره، هر موقع دور همیم باید فیلم ببینیم، انگار توی ذهنش شب و مهمونی ایدهآل اونه که تو توش فیلم ببینی حتما. یه بار با هم رفتیم تهران باربیکیو سعادتآباد، مهیار حسن میز بغلیمون بود، نه که مهم باشه، ولی هر چی ازش یادم میاد رو دارم مینویسم، چون دوست دارم بنویسم در موردش، دوست دارم که یادم بمونه.
اون دوست داره ناخوناش رو بیضی مانیکور کنه، من مربع. یه دونه رژ پرژن رد کیکو داره خیلی دوستش داره، دوستش از دانمارک براش آورده بود، یادمه وقتی بهم نشون داد اینطوری بودم که ایششه من براش چیز میز بخرم نه بقیه :))) وقتایی که ناراحتم بهم میگه بیا خونهمون برات قرمهسبزی درست کنم. البته تا حالا درست نکرده، جالب نیست؟ :)))
مایوهای استخرمون دقیقا یه برنده، مال اون آبی مال من قرمز، با هم فیزیوتراپی میرفتیم، خیلی خوش میگذشت، با هم شنا میرفتیم، خیلی خوش میگذشت، با هم ورزش میکنیم گاهی، خیلی خوش میگذره، قراره باهام بیاد تنیس، فکر کنم زیاد خوش بگذره.
امروز برام کتابفروشی رو زیر و رو کرد که از جومپا لاهیری کتاب پیدا کنه.
اگه تا اینجای کار معلوم نبود خلاصه، خیلی دوستش دارم، یکی از درختای زندگیمه ...
1 469
گاهی اوقات فکر میکنم یک سوم زندگیم رفت، و توی این یک سوم، من حسرت به دل این که یک چیزی همون بار اول بشه موندم، تلاش اول، دفعه اول، همش باید جونم به لبم میرسید تا بشه، واسه هر چیزی که خواستم توی زندگیم.
1 469
آقا من دارم فکر میکنم که حالا که افتادم روی دور ورزش و رژیم درست حسابی و اینها، تا مونتوم داره این قضیه برام، یه کلاس ورزشی فان هم برم.
و حالا تنیس رو همیشه خیلی دوست داشتم امتحان کنم، مخصوصا که احتمالا با علی با هم میتونیم بریم و خوش میگذره و اینها،
و کلا هم زندگی داره سخت میگذره، و این روزا یا کار میکنم یا فیلم و سریال میبینم که ذهنمو مشغول نگه دارم و به این فکر نکنم که عجب اوضاع بدی و اینا خلاصه،
خلاصه میخوام بگم احتمالا فرصتش دیگه پیش نیاد که مث الان دو تا ورزش رو بتونم فالو کنم و اینا، و الان یک پنجره یکی دو ماه بهم داده شده انگار،
آماااا، تنیس گرونه همونطور که مستحضرید، و باشگاه هم آلردی خیلی گرون کردن، و سالم زندگی کردن کلا خیلی گرونه،
برای همین قبل از این که سرمایهگذاری کنم روی موضوع، میخواستم بدونم که تجربه شما چطور بوده اگه شرکت کردید؟ دوست داشتید؟ نداشتید؟ چه توصیهای دارید برای کسی که میخواد تازه شروع کنه؟
تهران جای خوبی سراغ دارید؟ ترجیحا سمت غرب؟ مربی خوب؟ سانس ترجیحا ۹ تا ۱۰ شب به بعد میخوام، یعنی مربیای میخوام که اون ساعت باشه.
1 469
تابستون رو من اصلا دوست ندارم بر خلاف عموم،
یعنی به نظرم تنها چیز خوبش میوههاشه،
وگرنه از لباسهای شل و ول تابستون خوشم نمیاد، پاییز زمستون لباساش خوشگلترن،
از آفتاب و آفتاب گرفتن و گرما خوشم نمیاد،
از سوختن پوستم خوشم نمیاد،
از این که دامنه فعالیتهای ادم به خاطر گرما انقدر محدود میشه خوشم نمیاد،
از سفرهای تابستونی خوشم نمیاد،
از عرق کردن خوشم نمیاد،
و شاید باورتون نشه من توی تابستون کلننن پردههای خونه رو باز نمیکنم چون آفتابش رو دوست ندارم،
برعکس بقیه فصول کلا پردههای خونه ما بسته نمیشن چون آفتابشون جیگر و لذتبخشه،
به نظرم همه چی توی تابستون زشتتره کلا، انگار که هیچ رنگی از خودش نداره.
خلاصه که تابستون جون زودتر تموم شو قشنگیای دنیا شروع شه.
1 469
https://www.youtube.com/watch?v=8lV50bsFOos
انقدر دلم پاییز و زمستون میخواد که امروز با این کار کنیم =)))
1 469
دیشب فیلم Sentimental Value رو دیدم.
و بیش از همیشه پی بردم زندگی یک burden بزرگه و من نمیدونم چطور و چرا ما آدما انقدر چسبیدیم بهش.
یعنی دلایل علمی براش هست ولی برام قابل درک نیست چقدر میتونن اون دلایل مهم باشن که ما اینطوری بچسبیم به زندگی با همه رنجش.
1 469
یه گروه آدم که من خوشم نمیاد هیچ جوره باهاشون درگیر بشم، آدمهایی هستن که همیشه «ناامیدن». امید و خوشبینی البته به نظر من دو تا چیز متفاوتن و به نظرم مهمه بینشون یه فاصلهای بذاریم، اون چیزی که من دارم در موردش صحبت میکنم ناامیدیه. و البته بدیهیه هر آدم توی یک بازهای از زندگیش میتونه ناامید باشه نسبت به یه سری چیزا، بیشتر من حرفم ایناییه که کلا همیشه ناامیدن.
به نظر من ناامیدی هیچوقت به آدم کمکی نمیکنه، حالتو بد میکنه، انرژیتو میگیره، یکجانشینت میکنه و اساسا مایندست بازدارندهایه به نظر من.
برای همین برای من اصن رد فلگه این توی آدما. یعنی آدمهایی که باهاشون در مورد یه چیزی صحبت میکنی، هنوز حرفت تموم نشده، دم ناامیدی میزنن به نظرم از سمیترین آدمایین که میتونین توی زندگیتون داشته باشین. اینا نه تنها خودشون پیشرفت نمیکنن توی زندگی، بلکه هر بار ذوق و شوق شما رو هم کور میکنند، ازتون انرژی میگیرن و یه وزنه سنگینی میشن به پای آدم.
خب حالا آپشن دیگهم چیه اگه امیدوار نباشم؟ بشینم یه گوشه فلج بشم از ترس نشدن یه سری چیزا؟ بشینم یه گوشه حتی شانسم رو هم امتحان نکنم؟
من از این ویژگی توی خودمم خیلی بدم میاد، بدترین روزایی که با خودم تجربه کردم روزایی بوده که احساس کردم ناامیدم، و همیشه به خودم گفتم روحیهت کجا رفته زن؟ میدونی چقدر آدم قبل تو زندگی کردن و رفتن؟ قرار بود توی اون شرایط سختی که اونا زندگی کردن، ناامید بشن و نجنگن الان تو اینجا نبودی، و به امید زندهای و اگه هر چیزتو گرفتن نذار امیدتو بگیرن.
و از این زاویه هم زیاد به مسائل نگاه میکنم. که من دیدگاهم به این مسئله امیدوارانه واقعگرایانست؟ امیدوارانه خوشبینانهست؟ ناامیدانهست؟ ناامیدی واقعگرا؟ کدومش سایه انداخته روی زندگیم الان؟
1 469
Exponential growth is like magic. It generates outcomes that seem impossible. And that's why some politicians distrust it. They don't understand the math of exponential growth, so when they see people becoming what seems to them impossibly rich, they assume they must have cheated.
https://paulgraham.com/earn.html
