متروکه
Открыть в Telegram
من مائده هستم. AI Engineer هستم و تهران زندگی میکنم. ۲۵ سالمه. اینجا از روزمرگیهام، دغدغههام، کتابهایی که میخونم و سفرام میگم. خوش اومدی =)))
Больше1 617
Подписчики
+2024 часа
+297 дней
+9830 дней
Архив постов
1 617
دکتر زنان که میام خوش میگذره، توی صف انتظار کلی مامان باردار نشستن و دارن در مورد این که بچهشون شروع کرده لگد زدن یا نه صحبت میکنن. یه ذوق خاصی توی وجود همشون هست =)))
1 617
ما یه سری اتومیشن زدیم که خیلی کمک کرد،
لیست کل وسایل رو توی شیت وارد کردیم، الان هر پنج دقیقه خودش چک میکنه اگه چیزی عوض شده بود کانال رو آپدیت میکنه، پستای قدیمی رو ادیت میکنه اگه چیزی رو ادیت کنیم، خودش مسیجا رو فرمت میکنه و ...
واقعا راحتمون کرد. انگار که ادمین پنل داریم برای وسایل :)))
1 617
بچهها من برای فروش وسایل یه کانالی درست کردم که باقی مونده وسایل رو گذاشتم اونجا و هی اپدیتش میکنیم،
من ترجیحم اینه که فقط وسایل رو به تهران یا اصفهان بفروشیم چون شهرای دیگه دردسر ارسال و اینها اضافه میشه.
چک کنید اگه چیزی خواستید بهم بگید ❤️
@warm_bubble_open_house
1 617
از اونطرفم وقتی ویزا بیاد با توجه به شرایط ناپایدار ایران اولویتمون اینه که سریع بریم. برای همین واقعا باید همه اینا رو قبلش انجام بدم. بعدش وقت نمیشه.
1 617
این که هنوز ویزا نیومده و ما داریم این کارا رو میکنیم خیلی برام ترسناکه. با این که ویزای هلند مث کانادا اینا نیست، و مخصوصا تو اگه کاری بری قطعا ویزات میاد ولی بازم همش یه ترسی ته دلمه.
یعنی هر بار یه قدم میرم جلوتر میگم وای مائده ولی اگه نشه چی =)))
1 617
دیشب تا ۲ داشتیم یه بخشی از وسایل رو جمع میکردیم.
دیروز مهمونی خداحافظی اصفهان رو هم با مامانم هماهنگ کردم، امیدوارم که خوب پیش بره. همه رو با هم یک شب مامانم دعوت کرده. یه خرده ایدهآلم نبود. من عموها و داییهامو خیلی دوست دارم، دوست داشتم تک تک فرصت بشه باهاشون خداحافظی کنم، ولی حالا عیب نداره.
امروز دارم وسایل آشپزخونه رو جمع میکنم،
بعدش باید برم دکتر زنان برای یه سری چک آپ،
بعدش باید برم عارفه رو ببینم و احتمالا خداحافظی کنم باهاش 🥲
بعدش باید برم شام خداحافظی خونه یکی دیگه از دوستام 🥲
1 617
از این قسمت جمع کردن وسایل که از گرد و خاک تمام سر و صورتت میخاره متنفرم. بابا من چرا پرنسس نشدم همه اینطور کارامو یکی دیگه بکنه 😂
1 617
خب اولیش که فیل شد،
یه جوری توی ترافیک تونل نیایش گیر کردم، که دقیقا یک ساعت بیشتر از اون چیزی که مپ گفت طول کشید و وقتی رسیدم سفارت بسته بود!
واقعا یه چیز دیگه که از تهران دلم براش تنگ نمیشه این وضعیت شتیه ترافیکشه. یعنی واقعا من گریهم میگیره اگه قرار باشه وسط روز برم از غرب به شرق یا برعکس.
1 617
میگن تولد برای آدم دردناکه، چون فضای امن شکم مامانتو داری رها میکنی میری به یه دنیا با کلی متغیر، ولی خب آدم اون درده و هراسه یادش نمیمونه، فقط تاثیرش توی ناخودآگاهش میمونه.
حالا عزیز جون اینم یه شکل متولد شدنه، دردت میگیره، هر روزی که توی سه چهار هفته آینده زندگی میکنی پر درد و هراسه، اما یادت نره دخترم که این هزینه متولد شدنه، و با همه هراسش، بعدش یه جهان جدید منتظرته.
یادت نره برعکس تولد قبلی، این یکی رو انتخاب کردی، یادت نره دفعه قبلی تنها بودی توی این هراسه، الان امنترین آدم دنیا کنارته.
1 617
برای تهران خیلی دلم تنگ میشه، ولی خوشحالم که میرم دیگه این بیلبوردا رو نمیبینم، عکس اسلحه و خون توی کل فضای شهر ...
1 617
امروز باید برم سفارت مدارکمون رو تحویل بگیرم. توی مسیر میخوام بشینم برنامهریزی کنم که تا آخر هفته چه کارهایی رو چه روزهایی باید انجام بدیم. چون باید تا سه شنبه یه بخشی از وسایلم رو جمع کنم ببرم اصفهان، چون چهارشنبه دارم میرم برای آخرین بار احتمالا اصفهان، با خونواده مامان بابام خداحافظی کنم و یه بخشی از وسایلم که حوصله فروختنشون رو ندارم رو ندارم رو ببرم اونجا.
امروز بعد سفارت باید برم با یه گروه از دوستام خداحافظی کنم. و شب برگردم یه بخشی از وسایل رو جمع و جور کنم.
باید یه لیست هم آماده کنم از لیست کسایی که باید برم ببینمشون و باهاشون خداحافظی کنم. کلی از دوستام هستن که دوست دارم درست حسابی خداحافظی کنیم.
یه لیست هم از همکارام دعوت کردم که یه شب دعوتشون کنم شام خداحافظی کنم. فرستادم برای یکی از همکارای دیگهم چک کنه ببینه از قلم ننداخته باشم کسی رو.
دیگه خلاصه همین. این فعلا امروز. تا ببینیم چطور پیش میره.
1 617
بچهها جون،
من توی یه لوپ ناقصی افتادم،
دلم میخواد بیام توی کانال بنویسم،
ولی از اونطرف میگم هنوز کامنتای پست قبلی رو جواب ندادیا،
بعد میبینم جواب سرسری دلم نمیخواد به کامنتا بدم، و جواب درست دادن هم طول میکشه،
پس نه پست جدید میذارم نه کامنتای قبلی رو جواب میدم =))))
به بیان دیگه وجههای از کمالگرایی.
و دلمم میخواد زیادتر بنویسم و شر کنم از این روزا، برای همین اینجا یه عذرخواهی کنم که کامنتا رو جواب نمیدم، ولی بدونین واقعا میخونمشون و انرژی میگیرم ازشون و ممنونم ازتون. ولی خب احتمالا سه چهار هفته آینده برنامه همین باشه که فرصت نکنم جواب بدم 🥲
1 617
آقاااا از خوشحالی روی ابرام 😍😍🥹🥹
امروز این آقاهه که از سمت شرکت داره کمکمون میکنه رفت خونهای که دیده بودیم رو دید، و توی فیلمایی که اون فرستاد حتی بهتر از عکساش بود، عااااشقش شدم. و کلییی هم به محل کارم نزدیکه. یعنی ۱۰ دقیقه پیادهست از وسط یه پارک سوپر خوشگل و بعد میرسم به محل کارم 🥹
بعد ما این ویدیوها رو که دیدیم به آقاهه کانفرم دادیم، اونم به لندلرد گفته بود و اونم گفته بود که آقا مبارکه، من پروفایلشون رو دوست داشتم و دلیلی نمیبینم که به آدمای بیشتری ویو بدیم. دوشنبه قراره قرارداد ببندیم 🥹😭
بینهایت خوشحالم. واقعا نگران خونه بودم و چون خونه اونجا هنوز درست نشده بود نگران این بودم که این خونهمون رو بذارم برم. الان یه خیال راحتیای دارم.
1 617
روز سوم صبح رفتیم سمت گرند بازار. ما خیلی شنیده بودیم که اونجا مراقب گوشی و وسایلتون باشید، ولی خب ما تجربهمون از فضا یه فضای امنی بود. مثلا بهمون گفته بودن آدما خیلی میان بیرون از مغازشون و سعی میکنند چیزی رو بهت قالب کنند یا مثلا به بهونه چایی میکشن تو رو داخل مغازه چیز میز بهت بفروشن. ولی خب کلا همه خیلی محترمانه برخورد میکردند و ما اصن هیچ رفتار تحمیلیای ندیدیم واقعا.
بازار خیلی قشنگ بود. منو خیلی یاد یه ترکیبی از بازار نقش جهان، بازار تجریش و بازار رشت مینداخت. بازار مسقف پر نور، قدیمی ولی تر و تمیز، پر از کسب و کارهای مختلف. ما اونجا یه استیکر سیمیت خریدیم، دو تا از این استکان کمر باریکا و سه تا کاسه. خوشگل بودن کاسههاشون.
بعدش اومدیم بیرون سیمیت داغ با پنیر گرفتیم و کلی چسبید بهمون. بعد راه افتادیم سمت بالات.
بالات یه منطقهست که به خونههای رنگیش معروفه. پر از خونههای رنگی، کانسپت استور و کافه بود. خیلی بامزه بود فضاش ما واقعا دوست داشتیم. خیلی کیوت و ناناس بود.
اونجا با یکی از بچههای کانال هم قرار داشتم 🥹 فاطمه یکی از بچههای کانال بود که سالهاست منو میخونه، حتی قدیمیتر از آشنایی من با علی، اونجا به علی میگفت من مائده رو زودتر از تو میشناختم =))) و ما رابطمون توی پروسه مهاجرت و دغدغههاش عمیقتر شد. و عمیقا خوشحال شدم که تونستم ببینمش اونجا. اون یکی دو ساعتی که سه تایی نشسته بودیم یه کافهای، چایی میخوردیم و حرف میزدیم مث برق و باد برام گذشت. خیلی برام لذتبخش بود که توی یه شهر دور از خونهم، اومدم دوستم رو ببینم، و نشستم کنارش وسط یه روز پاییزی توی یه کافه رندوم توی بالات، و با هم از چیزای مختلف حرف میزنیم.
بعد از اون راه افتادیم رفتیم سمت هتل، لباس عوض کردیم و رفتیم به سمت جایی که باید برای سوار شدن به کروز میرفتیم. ببین اسمش توی getYourGuide کروز تنگه بسفر بود، ولی خب خیلی کروز هم نبود، یه یات دو طبقه بود، سوار شدیم، روی عرشه صندلی اینا بود، پذیرایی کردن ازمون و رفتیم بسفر رو یه دوری زدیم از کنار کاخهای مختلف رد شدیم و اینا. دیگه شبش که داشتیم برمیگشتیم بارون گرفته بود و خیلی بامزه شده بود ترکیب بارون و دریا و اون نورهای آخر غروب. تجربه جالبی بود در کل. ولی اگه من میخواستم دوباره برم همین تجربه رو به جای عصر برای صبح میگرفتم، صبح دریا خیلی خوشگلتره.
بعدش دیگه توی بارون یه خرده رفتیم گالاتا پورت قدم زدیم، و برگشتیم پیش دوستامون که بریم شام یه رستوران ایتالیایی. ببین این رستورانه واااقعا یکی از بهترین استارترهای زندگیم رو برامون آورد. واقعا دوستش داشتم. میگردم توی مپ لینکشو میذارم. چون واقعا خوش گذشت. هم غذاش با کیفیت بود، هم محیطش ناز بود. فقط باید از قبل رزرو کنین چون خیلی صف میشه، ما خیلی اتفاقی میز خالی پیدا کردیم چون زود رفته بودیم، وگرنه اون موقعی که پاشدیم حداقل مثلا ۱۵ نفر توی صف بودن. ولی واقعا غذاش عالی بود.
بعدشم برگشتیم هتل و شد پایان روز سوم از سفر =)))
1 617
امروز رفتیم سفارت مدارک رو لگالایز کردیم، شرکت هم ایمیل زد که دیگه پروسه سمت اونا انجام شده و حدود دو سه هفته دیگه باید بریم سفارت برای انگشت نگاری و ویزا انگار.
به طور کلی یه هیجان مثبت پیوستهای دارم،
ولی از اون طرف هم واقعا روزی چند نفر زنگ میزنن و گریه میکنن و من خودم هم هنوز فرصت پردازش احساساتم رو نداشتم و نمیدونم با احساسات اونا چیکار کنم واقعا.
این که خونه اونور قطعی نشده هنوز ولی باید وسایل خونه اینور رو بفروشیم، یه خرده بهم حس ناامنی میده، ولی خب فعلا با این احساس ناامنی بزرگ باید بمونم. احتمالا تا یک سال آینده مثلا :))))
و توی همه اینا ترس دائمی از این که جنگ بشه و وسط همه این پروسهها همه چی باز کنسل بشه هم هست.
دارم سعی میکنم داکیومنت کنم این روزام رو، دوست ندارم الزاما به شکل غر، یا به شکل خیلی هیجانی دربیاد. اغلب یه سری حسان که میرن و میان.
1 617
آقا من بعد این پیام رفتم تراپی، ناهار خوردم، لیست وسایل رو فرستادم گروه دوستام و دارو خوردم و خوابیدم. الان که پاشدم دیدم اغلب وسایلمون رو گفتن میخوان 🥹
خیلی خیلی خوشحال شدم.
واقعا بیدردسر پیش رفت.
و این بچهها رو بهشون اعتماد داریم. میتونیم تا لحظه آخر از وسایل استفاده کنیم بعد کلید بدیم بیان اصن خودشون بردارن برن یا هر چی.
ولی یهو یه بار سنگینی ازم برداشته شد.
1 617
امروز از صبح لیست وسایل بزرگ خونه رو به همراه قیمتشون درآوردم، اول لیست رو با دوستام شر کردم، با اونا راحتتره واقعا چون میتونیم بهشون بگیم تا روز آخر وسایل دستمون باشه روز آخر بیان ببرن. ولی کلا حسش حس عجیبیه، توی طول پروسه بارها دم به گریه شدم، فکر میکردم راحت باشه گذشتن از خونهمون، ولی وقتی این همه خاطره و عشق توش ساختیم، وقتی این همه جز به جزشو با علاقه ساختیم، سخته خیلی این قسمت پشت سر گذاشتنش.
1 617
خودشون نمیدونم چطوری غذاهای خودشون رو میخورن، ولی من و علی بعد از دو سه وعده غذای ترکیه خوردن به این نتیجه رسیدیم که معدههای ما با چربیش سازگار نیست و داریم با تهوع میخوابیم هر شب و دیگه رو آوردیم به رستورانهای ایتالیایی که یکی از یکی بهتر واقعا.
1 617
روز سوم میریم گرند بازار، بالات، فاطمه رو میبینیم با هم، عصرش میریم کروز، شبش میریم یه رستوران ایتالیایی دیگه =))))
با ما همراه باشید.
1 617
+3
عصرش رفتیم سمت گالاتا پورت و بعد قدم زدیم تا پل گالاتا برای غروب، که کلا خیلی جای باحالیه گالاتاپورت، یه عالمه مرکز خرید و کافه رستوران خوبه دقیقا لب آب. و به هتل ما هم نزدیک بود برای همین سر و تهمون رو میگرفتی از گالاتاپورت سر درمیاوردیم. باحال بود اونجا کلا. اون چند روزی که ما بودیم هم چند تایی از این کروزای خیلی بزرگ اومدن که تماشای اونا هم خیلی جالب بود.
