en
Feedback
TheGandomin

TheGandomin

Open in Telegram

https://gandomin.com

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
338
Subscribers
-124 hours
-67 days
+130 days
Posts Archive
Repost from N/a
این خاطرات، آیینه‌‌ی روح دختران و زنانی هستند که زیر سایه‌ی سنگین گروه سرکوبگر، به بند کشیده شده‌اند. با بازگشت دوباره‌ی طا.لبان دختران بار دیگر پشت درهای بسته، چشم‌به‌راه فردایی نامعلوم مانده‌اند؛ روزگاری تلخ که در آن مکتب رفتن جرم است و آزادی، آرزویی ممنوعه. در چنین فضایی است که «گندمین» قد می‌کشد؛ روایتی از غربت و اسارتی دختران را به خاطره‌ای دست‌نیافتنی بدل کند. مجله‌ی «گندمین» در شماره‌ی ویژه‌ی خود، با گردآوری خاطرات هفتاد دختر از روزگار مکتب در افغانستان، اثری بی‌نظیر خلق کرده است. این نوشته‌ها لبریز از ترس و ناامیدی، و شوقِ آموختن دختران بر روی فرش‌های پلاستیکی و زیر خیمه‌ها، و در عین حال، سایه‌ی سنگین دلواپسی‌های شان را به تصویر می‌کشند. عزیزانی در گندمین زحمات زیاد کشیدند و این خاطرات را گرد هم آوردند، امیدوارم مورد حمایت بیشتر قرار بگیرند. بخوانید👇 https://gandomin.com/4658/

Repost from سنگِ صبور
مجله‌ی گندمین با «نوروزبان» تولد شد و با «خاطرات دختران مکتب» قد کشید و حالا دارد خواننده‌های بی‌شماری برای خودش پیدا می‌کند. مدیریت کردن تیمی که از راه دور کار می‌کنند، کار آسانی نیست. درایت می‌طلبد و حوصله‌ی بسیار که مسوولان مجله‌ی گندمین به خوبی از پس آن بر آمده‌اند. اگر نگویم تیم این مجله‌ وزین شاه‌کار کرده‌اند، کم از شاه‌کار هم نکرده‌اند. جمع‌آوری خاطرات خوب و خواندنی این تیم، سندی‌ست بر این ادعا. اگر باور ندارید، سری به وب‌سایت مجله بزنید و از طرح خوب وب‌سایت، رنگ‌آمیزی و قالب آن گرفته تا مطالب پاک و ستره‌ی آن را ببینید. آن وقت متوجه خواهی شد. کار ستره‌ی این تیم سبب می‌شود که ساعت‌ها مطالب را خوانده و از خوانش آن‌ها کیف کنید. به‌هر روی، اگر دل تان حال‌وهوای روزهای خوب وطن را کرده، و اگر پشت خواندن مطالب قشنگ می‌گردید حتما گندمین و خاطرات دختران وطن را بخوانید. آدم انگشت به دهان می‌ماند از نثرِ روان خاطره‌ها و قلم خوب نویسندگان آن. از بانو بهشته خرم، بانو حامد و تیم خوب مجله‌ گندمین سپاس که کارهای نیک و قشنگی انجام می‌دهند. به امید روشنایی و آزادی و خواندن نسخه‌های چاپی این مجله در وطن.

Repost from سیمرغ
یکی از زیبایی‌های این مجله آن است که خاطرات دوره‌های مختلف را در کنار هم گرد آورده است؛ از سال‌های دورِ دور قبل از دور نخست طالبان گرفته تا سال‌های نزدیک‌تر، و از دور دوم طالبان تا امروز؛ زمانی که خاطرات ما از مکتب به دو بخش تقسیم شده و به فضای مجازی و مکتب‌های خانگی تقلیل یافته است. در میان این روایت‌ها، تغییر خاطرات نسل‌های مختلف به‌خوبی دیده می‌شود. و اینکه مکتب از همان آغاز یک مسئله بوده و هنوز هم مسئله است؛ با این تفاوت که امروز از شکل فیزیکی به شکل آنلاین تغییر یافته و در نتیجه، نوع خاطرات نیز دگرگون شده است. هنگام خواندن این خاطرات، با توجه به اینکه هفتاد خاطره این مجموعه مربوط به زنان است، به جای خالی خاطرات آقایان در این مجله نیز فکر کردم. از بهشت جان بابت این کار ارزشمند و زیبایش صمیمانه سپاسگزارم.

Repost from N/a
مجله گندمین، چندی پیش با انتشار «نوروزبان» باعث خوشحالی ما شد و حالا با انتشار «خاطرات دختران افغانستان از مکتب» برای بار دوم ما را خوشحال‌تر ساخت. سایت و مجله گندمین، همان نور در تاریکی است که در این روزگار تیره و تار، روزنه امید و جایی برای زنده نگهداشتن خاطراتِ آهوان اسیر در اسطبل خران است. ما بدخشانی ها یک ضرب‌المثل داریم که میگه: "نداری نان گندم، حرف گندم داشته باش". این مجله چنانچه از نامش پیداست، جایی برای حرف های گندمی است. از خاطرات گرفته تا داستان‌ها و قصه‌ها، همه و همه گندمی، خواندنی و شنیدنی هستند. جای دارد تا قدردان زحمت‌های شبانه روزی بانو بهشته خرم و فرح‌‌ناز حامد بود برای هماهنگی، جمع‌آوری و ویراستاری این خاطرات از دهه‌ی ۳۰ الی این سالیانی که دروازه های مکاتب بسته هستند و تعداد انگشت شماری از پشت‌اسکرین به مکتب می‌روند. یک تشکری ویژه از بانوانی که می‌نویسند و این نوشته های آن‌ها نور امید را در قلب های ما زنده نگه‌می‌دارد. همچنان یک خسته‌نباشی بگویم به نثار آریان‌فر عزیز بابت صفحه آرایی و طرح زیبایی مجله و سایت.

یک حرکت فمینیستی مثبت امروزه، گروه‌های زیادی هستند که با ادعاهای بزرگ، جز حس بد از یک ایدهٔ مثبت، چیزی بار نمی‌دهند. منظورم آن‌هایی هستند که زیر نام فیمینیسم و حمایت از زنان محروم، حرکت‌هایی انجام می‌دهند که عایدش تنش و دشنام و بدگمانی و ناامنی و اختناق است. اما یک جریان خیرخواه و مثبت‌اندیش، نباید تاخت‌وتاز داشته باشد. در تاریخ، حتا آن‌هایی که مبارزات چریکی انجام داده اند نیز، بنا بر باورهای مثبت‌شان، منجر به اتحاد و هم‌دلی شده و گروه‌های مختلفی را در بر گرفته اند. هدفم این است که با نیکویی و نرمش هم می‌توان مبارز بود. آن حرکت فمنیستی مثبتی که در این چند روز شاهدش بودیم، ابتکار مجلهٔ گندمین است تحت عنوان «فصل‌نامهٔ گندمین، ویژهٔ خاطرات دختران افغانستان از مکتب». این حرکت، یک فضای بزرگ هم‌دلی و صمیمیت و زیبایی خلق کرده که نیاز مبرم روحیهٔ جوانان افغانستان است؛ جوانانی که غرق در تاریکی و ناامیدی هستند و خود را گم‌نام و فرامو‌ش‌شده حس می‌کنند و حتا از هم‌دیگر دور افتاده اند. مجلهٔ گندمین، دعوت کرده تا بانوان افغانستان از خوشی‌ها، غم‌ها، خاطره‌ها، آرزوها، شکست‌ها، صمیمیت‌ها و هم‌دلی‌ها، بنویسند؛ حدود هفتاد تن به این دعوت لبیک گفته اند و یک مجموعهٔ شیرین و زیبا و تاریخی با هم ساخته اند. من که می‌بینم، این شادی بزرگی به همه بخشیده است. نه تنها به خود این هفتاد بانو، بلکه به مخاطب‌ها نیز حس خوب داده است. به نظر من، این جریان مثبت است، چه زیر نام فمینیسم باشد چه نباشد. قوه و نیرو و حسی که گندمین بخشیده، به مراتب بهتر است از حرکت‌هایی که پُر از تنش و جنجال و بار منفی‌ست. جا دارد قدردانی ویژه شود از بانوی زحمت‌کش و پرمهر، بهشته خرم که مدیر مسوول این فصل‌نامه هستند و ویراستار فداکار و زحمت‌کش فصل‌نامه، بانو فرح‌ناز حامد. قدردانی ویژه‌تر هم از نثار جان آریانفر که طراح گرافیک و صفحه‌آرای فصل‌نامه هستند. و ویژه‌ترین قدردانی هم باید از آن هفتاد بانویی شود که نوشتند تا این فصل‌نامه شکل بگیرد.

Repost from تاکستان
از همان لحظه‌یی که خبر شدم مجله‌ی گندمین آماده‌ی نشر است، بی‌صبرانه منتظر بودم صبح شود و بتوانم آن همه خاطره‌ی خوب را بخوانم. امروز هم در راه بودم که صدای اعلان تلگرام به گوشم آمد و دلم گفت، "این را باز کرده ببین رزما." چشم‌هایم روشن شدند. کانالِ تلگرامِ گندمین بود و لینک مجله را اشتراک‌گزاری کرده بودند. سایت را باز کرده یک مرور کردم و به‌به..! چه طراحی خوب و دوست‌داشتنی! رنگش را بیشتر دوست داشتم. آن‌قدر زیبا بود که همان لحظه آرزو کردم که کاش شبیه مجله‌های دوران مکتب، در دستم می‌بود و ورق زده به عکس‌هایش نگاه می‌کردم. (در دروان مکتب و روی چوکی دانش‌آموزی اوووقدر به متن‌ها توجه نمی‌کنیم نه؟ ازو خاطر). دوصد و سی‌وپنج صفحه بود. خوشحال‌تر شدم. بعد، خاطره‌ها.. آن ترتیب و آن نظم را بسیار دوست داشتم: - پیش‌گامان آموزش. - سال‌های دگرگونی و بیم‌وامید. - طالبان دور نخست و مهاجرت. - بازگشت به مکتب و روش نو. - نسل پُر شور و پویا. - آخرین نسلِ دانش‌آموزان حضوری و آموزش برخط. با خودم گفتم، گپ از چیزی که فکر می‌کردی، کلان‌تر بوده بچیش. این شماره از گندمین، یعنی یک عمر تجربه و خاطره. یعنی تنها از محرومیت‌ها و نمی‌دانم اتفاق‌های این چند سالِ اخیر نمی‌خوانی رزما. از دور دورها می‌خوانی. از دورانی که حسرت زیستن در آن، روی قلب و روحت سنگینی می‌کند. از دورانی که مادر برایت قصه می‌کردند. یعنی‌‌‌... نمی‌توانم در باره‌ی این حس بنویسم. همان‌طور که برای پرنیان جان گفتم، داخل موتر بودم و مجله را باز کرده یک مرور کلی به نام‌هایش انداختم و همان‌طور که در پاراگرافِ بالا گفتم، شگفت‌زده شدم. امیلیا اسپارتک و ثریا بها. یعنی نویسنده‌ی کتابِ "رها در باد" به‌به رزما! به‌به! عجب سعادتی! آن‌جا و آن‌گاه فقط به نام‌ها و عکس‌ها نگاه کردم و البته که خودم را دیدم و یک رقم خوشحالک واری شدم. در پنج ساعت درسی، در راه و در خانه -که مهمان بود و نتوانستم آن‌گاه که می‌خواستم، مجله را باز کنم- به "گندمین" می‌اندیشیدم. دوست داشتم و کاش می‌توانستم سطر سطر و صفحه صفحه در باره‌ی واژه‌ی گندم و گندمین بنویسم. همین امروز بود که برای یک دوست گفتم، به واژه‌های خوشه و خرمن و گندم و دَرَو و شکوه‌ِ شان فکر کرده‌ای؟ گفتم که دوست دارم در باره‌ی‌ این‌ واژه‌ها بنویسم. حالا از خوشه و خرمن و دَرَو گذشته، فقط در باره‌ی گندم می‌اندیشم و البته بیشتر به گندمین. به این می‌اندیشم که این نام، چقدر برازنده‌ی محتوایی‌ست که از این دریچه منتشر شده. سال‌های قبل، بیتی از سوزنی -شاید- سمرقندی خوانده بودم که می‌گفت: "بر نان گندمین بُدم آنگه جوین سخن/اکنون که گندمین سخنم نیست نان جو" آن‌جا بود که واژه‌ی گندمین و مخصوصن "گندمین سخن بودن" توجه‌ام را جلب کرد و حالا می‌دانم گفتارِ گندمین، یعنی گفتار و سخنِ شیرین. یعنی همین نوشته‌های نشر شده در گندمین. حالا هم ساعت 20:22 است و من نخستین سطرهای نخستین خاطره را می‌خوانم و دوباره به تصاویر نگاه می‌کنم و نمی‌توانم بنویسم چه حسی دارم. در ضمن، همین پاراگرافِ نخست، برایم گفت: "هنوز اندر خم یک کوچه‌ای!" ادامه‌اش را می‌خوانم و از تورنمنت‌ها و کنفرانس‌ها یاد شده. ذهنم یاری نمی‌کند، بعد با خودم می‌گویم، دور برو دختر دور. دورتر از این سال‌هایی که دیده‌ و شنیده‌ای. این خاطره متعلق به دورانی‌ست که برای نسل ما باور پذیر نیست. متعلق به دورانی که شمس‌الدین مسرور از آن یاد کرده و.. اِه! یک رقم غمگین واری شدم. ادامه‌ی حرف‌هایم بماند برای بعدها خو مگم از استاد بهشتِ خوب و نازنین و فرح جانِ بسیار دوست‌داشتنی، بسیارتر از بسیار سپاس‌گزار هستیم.

Repost from N/a
ایدهٔ خلق و انتشار این مجله، به باور من، کاری ارزشمند و سزاوار تحسین است. در این صفحات، دختران و زنان افغانستان در برابر فراموشی می‌ایستند. آن‌چه در این‌جا گرد آمده، تنها مجموعه‌ای از خاطرات مکتب نیست؛ بلکه بخشی از حافظهٔ جمعی زنان افغانستان است که برای آیندگان به یادگار می‌ماند. سال‌ها بعد، خوانندگان این روایت‌ها خواهند توانست از خلال این خاطرات، شرایط زندگی، نیازها، دغدغه‌ها، آرزوها و آن‌چه بر زنان افغانستان گذشته است را بخوانند و درک کنند. این نوشته‌ها، افزون بر ارزش ادبی و انسانی‌شان، می‌توانند به سندی برای شناخت تاریخ اجتماعی، وضعیت زنان، نظام آموزشی و تجربهٔ زیستهٔ یک نسل تبدیل شوند. شاید یکی از ارزشمندترین جنبه‌های این مجله، شکل‌گیری نوعی نوشتار زنانه در فضایی زنانه باشد؛ جایی که زنان روایت‌گر تجربه‌های خود هستند و حافظهٔ جمعی خویش را به دست فراموشی نمی‌سپارند. از بانو بهشته خرم نازنین، فرحناز حامد عزیز و همهٔ دست‌اندرکاران این مجله از صمیم قلب سپاسگزارم. گمان می‌کنم «گندمین» را بتوان یکی از مهم‌ترین و ماندگارترین گام‌ها در عرصهٔ نوشتار و روایت‌گری زنان در جامعهٔ ما دانست. #مروه_دریان

من نوشته‌های مریم را به طوری خاص و عجیبی دوست دارم. وقتی بار اول لینک ثبت خاطره را برایش فرستادم؛ مریم نمی‌خواست که خاطره‌ای بنویسد. گفت بالایش فکر می‌کند. بعدهم حرفی به میان نیامد پنج‌روز مانده به تاریخ ختم مریم یکیاره خاطره‌ی قشنگی برایم فرستاد و من فقط دلم می‌خواست بگوید که برای ثبت خاطره هم فرستاده‌اش، وقتی فهمیدم خوشحال شدم که نوشته مریم نشر می‌شود. دیروز عصر مریم اولین فردی بود که برایم گفت: فردا مجله نشر می‌شود. و دلش نمی‌خواست که تخلص‌اش نشر شود. از یک نگاه که میبینم مریم بسیار عادت‌های مرا دارد یا من عادت‌های اورا دارم وسواس عجیبی در قابل بعضی چیزها داریم. اما حالا که اینجا میبینم نام «مریم رحیمی» را نمی‌دانم که تنها مریم نام او است که می‌تواند این اندازه شادم بسازد، یا تمام مریم‌های جهان، برای مریم خوشحالم چون اولین تجربه‌اش یود و خوشحالترم که برای اولین تجربه خوشحال است. خاطره‌‌ای قشنگ مریم را بخوانید، و در تمام خاطره ردپای کودکانه مریم را دنبال کنید.

بالاخره! انتظار به سر آمد و امروز، روزی است که چشم‌های مشتاق، روشن شد. این‌روزها خواهرم «مدینه محرابی» هربار که به کانال گندمین سر می‌زد، دلش تیر می‌کشید تا خبری از مجله مورد علاقه‌اش برسد و امروز، آن مجله‌ی چشم‌به‌راه، بالاخره آمد تا خاطره‌های شیرین و به‌یادماندنی‌مان را از اذهان به کاغذ‌ها زنده نگه دارد. هفتاد خاطره، هفتاد درس، هفتاد تجربه‌ی ناب... در دلِ مجله‌ی زیبای گندمین. از «بانو بهشت»ِ دوست‌داشتنی و «فرح‌جان»ِ مستعد، بی‌نهایت سپاسگزاریم که این حلقه‌ی قشنگ را بافتند و ما را به هم گره زدند. به امید روزهایی که این خاطره‌ها، لبخند را بر لب‌ها بنشانند. @behishta01

مدتی بود در انتظار نشر این «خاطرات» بودم. خیلی خوشحالم و هیجان‌زده‌ام که حالا می‌توانم خاطرات چندین نسل از زنان افغانستان را بخوانم. و برای من خوشحال‌کننده است که «خاطره‌ای از من با اسم مکتب میان دو کوچ» هم در کنار نوشته‌های زنان و دختران قوی افغانستان نشر شده است. در پایان، سپاس‌گزاری می‌کنم از «بهشت جان خرم»، «فرحناز جان حامد» و تیم عزیز گندمین بابت این فرصت و همراهی.

گندمین دل‌خوشی این‌روزهایم شده است، چون بازتاب‌دهنده‌ی صداهایی است که کم‌تر شنیده می‌شوند. بی‌صبرانه منتظر خواندن خاطره‌های مکتب بودم و ام‌روز پس از یک روز کاری پرمشغله، با دیدن نشر خاطر‌ه‌ها دلم شاد شد.🤍😍

امروز با انتشار هفتاد خاطره و هفتاد صدا در گندمین، دلم گرم است و لبخندی پررنگی بر چهره دارم. به قول دوستی، بعد از دیدن این مجموعه «شادپرک» شده‌ام؛ و گمان می‌کنم این بهترین توصیف برای حسی باشد که امروز دارم. برای تجربه‌ی چنین شادی و دلگرمی‌ای، از بهشت و فرح عزیز سپاسگزارم؛ دو انسان مهربان و نازنینی که گندمین با عشق، تلاش و همت آن‌ها چنین زیبا و دوست‌داشتنی شکل گرفته است. برای قلب‌های بزرگ و روح‌های لطیف‌شان احترام عمیقی قائلم و آرزو می‌کنم سال‌های سال شاهد رشد، شکوفایی و گسترده‌تر شدن گندمین باشم.

https://gandomin.com/4658/ فصل‌نامهٔ گندمین در نخستین شمارهٔ خود، هفتاد خاطره از لحظه‌های مکتب دختران در افغانستان را ثبت کرده است؛ خاطراتی که نوشتن‌شان برای شماری اشک خوشحالی و برای برخی اشک ناراحتی به همراه داشت و یادآور ناتمام ماندن فصل رشد، بالنده‌گی و آگاهی بود. این هفتاد خاطره متعلق به یک نسل، یک دوره و یا منطقه‌ای خاص نیست؛ بلکه این فصل‌نامه، پیوند نسل‌ها و جغرافیای افغانستان است؛ از نسل دهه‌های ۳۰ و ۴۰ که راه مکتب را باز کردند تا نسل امروزی که در سال ۱۴۰۴ خورشیدی، با ممانعت‌ها، مکتب را پشت صفحات کمپیوتر و دنیای مجازی تعقیب می‌کنند. ناگفته نماند که ما این خاطرات را بدون صنف‌بندی و درجه‌بندی از نگاه قوت قلم و پخته‌گی، و تنها به‌منظور حمایت از قلم، صدا و خاطره‌های دختران و زنان، به نشر رسانده‌ایم.

در زمانه‌ای که زن از متن جامعه حذف شده و نوروز نیز از متن تقویم رسمی، دیگر نمی‌توان این دو را با همان مفاهیم سنتی گذشته به هم
در زمانه‌ای که زن از متن جامعه حذف شده و نوروز نیز از متن تقویم رسمی، دیگر نمی‌توان این دو را با همان مفاهیم سنتی گذشته به هم پیوند زد. پیوندی که زمانی میان زن و نوروز در قالب مفاهیمی چون «باززایی طبیعت»، «باروری» و «زایش» تعریف می‌شد، امروز معنای دیگری یافته است. امروز اگر مادری طرز پخت سمنک، تر کردن هفت‌میوه، خواندن ترانه‌های نوروزی، ترتیب دادن سفره‌ی هفت‌سین، سبزه‌گردی و جامه‌نو کردن را به دخترش می‌آموزد، در حقیقت چیزی فراتر از یک رسم ساده را منتقل می‌کند. آن مادر در حال انتقال حافظه‌ی تاریخی یک فرهنگ است؛ فرهنگی که ریشه در جان مردم دارد و هیچ تبر غریبه‌ای به ریشه‌های آن نمی‌رسد. https://gandomin.com/2542