en
Feedback
سایه‌‌ای رَوشن

سایه‌‌ای رَوشن

Open in Telegram

به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
273
Subscribers
+124 hours
No data7 days
+1830 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+3
in 0 channels
August '26
+43
in 4 channels
Get PRO
July '26
+60
in 3 channels
Get PRO
June '26
+65
in 6 channels
Get PRO
May '260
in 2 channels
Get PRO
April '26
+97
in 18 channels
Get PRO
March '26
+2
in 3 channels
Get PRO
February '260
in 2 channels
Get PRO
January '26
+4
in 1 channels
Get PRO
December '250
in 2 channels
Get PRO
November '250
in 2 channels
Get PRO
October '25
+14
in 2 channels
Get PRO
September '250
in 2 channels
Get PRO
August '250
in 1 channels
Get PRO
July '250
in 1 channels
Get PRO
June '250
in 1 channels
Get PRO
May '250
in 1 channels
Get PRO
April '25
+63
in 1 channels
Get PRO
March '250
in 1 channels
Get PRO
February '25
+3
in 1 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
10 September0
09 September+1
08 September0
07 September0
06 September+1
05 September0
04 September0
03 September+1
02 September0
01 September0
Channel Posts
یک زنی در همسایگی‌های ما است که مادرم او را می‌شناسد. چند وقت پیش، دو چوچه پشکی را به خانه‌شان آوردند. یکی همان روزهای اول از راه ناودانی فرار کرده بود. وقتی مادرم چند هفته بعد دید که پشکک دوم لاغر مانده، برایش گفته بود به این چوچه‌گک شیر بدهد؛ اما زن جواب داده بود: «شیر از کجا کنم؟» و امروز گفت همان زن، گوش پشکک خود را بریده که از خانه‌اش فرار نکند! واقعاً چنین مردمی هم داریم؟ برایش غذا نمی‌دهد و هم می‌خواهد از خانه‌اش فرار نکند. مسئولیت حیوان نگاه کردن کمتر از فرزند بزرگ کردن نیست. ‌برای آن مظلوم کوچک ناراحت شدم، بسیار هم ناراحت شدم.

2
من مُردم و زنده شدم تا توانستم تکانی به حالم بدهم. توانستم اندکی خوب شوم و این روزها آنقدر صبور نیستم، که بتوانم جلوگیری کنم از اینکه حالم دوباره به سمت نابودی نرود. و من چون سنگ‌های پوسیده‌ی رودخانه‌ی قدیمی نظاره‌گرم که چطور موج آب خشمگین از درونم می‌گذرد. و من از درون آنقدر پوسیده استم تا کاری به این وضیعتم نتوانم انجام دهم.
38
3
همین چند دقیقه قبل از بیرون آمدم و اینکه در شام در بیرون در زیر سایه‌های درخت‌ها و روشنی بلند منزل‌ها قدم می‌زدم. -در کنار دلهره‌‌ای زود به خانه رسیدن- برایم زیبا و درخشان بود. و حالا که در خانه آمدم، به این فکر می‌کنم. در حسرت چه آرزوهای کوچکی هستیم. قدم زدن در شب، راه رفتن در زیر سایه‌ای درخت‌های بلند و فعلاً که می‌بینم، برایم ناراحت کننده است که آدم در حسرت چنین آرزو کوچکی باشد، یا چنین آرزوهای کوچکی خاطره‌ی بزرگ و پر نقشی در زندگی آدمی ثبت کند.
55
4
در تمام زندگی مثل یک مشت گره‌کرده بودم. کوبیدن، خرد شدن، در هم‌شکستن! گربه روی شیروانی داغ؛ تنسی ویلیامز
13
5
دلم می‌خواهد ساعت‌ها سرم را در بالشت فرو ببرم و گریه کنم. اما هیچ زمانی گریه کردن پناه من نبوده، هیچ زمانی چیزی را به من باز نگردانده و نتوانسته آرامم کند. به همین دلیل وقت‌های که ناراحتم، نمی‌توانم گریه کنم قلبم درد می‌کند و مچاله می‌شود. اما نمی‌توانم گریه کنم. خسته‌ام از بدبختی‌ها خسته‌ام از اینکه تاب آورده‌ام و نتوانستم رنجم را گریه کنم خسته‌‌ام، از اینکه نتوانستم در این جهان بزرگ پناهی برای رنجم پیدا کنم. و تنهایی بار چیزهایی را به دوش کشیدم، که فکر کردن به آنها تنم را به لرزه می‌آورد. و بعد هزار بار به مجبوری لعنت می‌فرستم. به اینکه دستم زیر سنگ زندگی بند است. و باید آرد شدن استخوان‌های خودرا در حاله‌ی از مه تماشا کنم.
82
6
به بدترین حالت ممکن از امروز متنفرم، به بدترین حالت ممکن امروز هر ثانیه قلبم ترک بر می‌دارد و هر ثانیه می‌شکند.
73
7
No text...
68
8
آرامش یعنی به حداقل رساندن تاثير بيرون در درون. مصطفی ملکیان
80
9
نوش افرین ـ نازنین عاشق Nooshafarin.m4a
106
10
جدیدها رفتارهای از خودم می‌بینم، که قبلاً چنین رفتارهای را در فرد مقابلی می‌دیدم از او بدم می‌آمد. اما می‌بینم زمانه چقدر روح سر‌کش مرا رام خود ساخته، چقدر صبور ساخته و چقدر مرا تغییر شکل داده.‌ یا یک‌ سری رفتارهای اجتماعی‌ام عجیب شده نظر‌یه‌هایم دیگر‌ نظریه‌های من نیست. نمی‌دانم، این حالت خوبست نمی‌دانم، این حالت بد است. نمی‌دانم، خودم کدام یک هستم. و نمی‌دانم چرا اینطوری شده‌ام. در تنهایی‌ام به رفتارهایم فکر می‌کنم و ‌می‌بینم یک آدم بیگانه‌ی در وجودم شکل گرفته که من آشنایی با رفتارهای او ندارم. گاهی حتی شده از خودم می‌پرسم، آیا فلانی‌ برخوردم با فلانی شخص اشتباه بوده؟ جوابی ندارم و نه می‌توانم بروم و از همان فرد بپرسم، آیا رفتار من در خور حرف تو نبود؟ یا آیا رفتار من اشتباه بود. دچار سردرگمی‌ام این روزها از روزی که این احساس در من شکل گرفته، و راستش نمی‌دانم می‌توانم با این حالت کنار بیایم. یا این بخش از وجود من بود که حالا رونمایی از خود کرد نمی‌دانم، خدایی نمی‌دانم.
12
11
جدیدها رفتارهای از خودم می‌بینم، که قبلاً چنین رفتارهای را در فرد مقابلی می‌دیدم از او بدم می‌آمد. اما می‌بینم زمانه چقدر روح سر‌کش مرا رام خود ساخته، چقدر صبور ساخته و چقدر مرا تغییر شکل داده.‌ یا یک‌ سری رفتارهای اجتماعی‌ام عجیب شده نظر‌یه‌هایم دیگر‌ نظریه‌های من نیست. نمی‌دانم، این حالت خوبست نمی‌دانم، این حالت بد است. نمی‌دانم، خودم کدام یک هستم. و نمی‌دانم چرا اینطوری شده‌ام. در تنهایی‌ام به رفتارهایم فکر می‌کنم و ‌می‌بینم یک آدم بیگانه‌ی در وجودم شکل می‌گیرد. گاهی حتی شده از خودم می‌پرسم، آیا فلانی‌ برخوردم با فلانی شخص اشتباه بوده؟ جوابی ندارم و نه می‌توانم بروم و از همان فرد بپرسم، آیا رفتار من در خور حرف تو نبود؟ یا آیا رفتار من اشتباه بود دچار گیچی و سردرگمی‌ام این روزها از روزی که این احساس در من شکل گرفته که باورهایم تغییر کرده و راستش نمی‌دانم.
1
12
🌱+3
🌱
86
13
در خانه تنها هستم، و این هوا را دوست دارم. این عصری که رو به شام است. این پنجره‌های باز و نگاهم به درختانی که باد خانه کوچکی در آن‌ها ساخته، و بوی اواخر تابستان را و با نوزده‌سالگی هم بلاخره کنار آمدم.
93
14
؛
؛
100
15
تنهایی به خیابان می رود تنهایی به خانه برمی گردد تنهایی می تواند نام دیگر انسان باشد که خیابان ها را پر کرده است. غفور ابراهیمی
214
16
این چند روز خرید داریم، و با هزار طور فروشنده سر و کار داریم ولی امروز در بازار مردی را دیدیم، که کاملاً پشتو حرف می‌زد با یک لهجه بسیار غلیظ وقتی حرف از ولایت شد گفت از بدخشان است. همه ما حیرت کردیم. بعد با فارسی شکسته که می‌فهمید گفت که در کراچی پاکستان بزرگ شده و شش ماه می‌شود که به کابل آمده. فقط در همین شش ماه یک دست و پا شکسته فارسی را یاد گرفته که چاره‌ی برای خرید و فروش می‌شود. و یک شاگرد فارسی زبان گرفته که کمک‌اش کند. بدی این بود که او خودرا مطلق به بدخشان نمی‌دید. حتی مطلق به افغانستان هم نمی‌دید. طوری حرف می‌زد که یک پاکستانی است و اینجا برای بازار فروش آمده. حرف مارا نمی‌فهمید، بسیار تلاش می‌کرد تا جوابی بدهد. و جوابش هم با سوال ما ربط بسیاری نمی‌داشت. منطقه‌های شهر کراچی را طوری با افتخار نام می‌برد که وطنش آنجاست که تکه‌ی از کراچی پاکستان است. او فردی که مهاجرت چهره‌‌اش را صدایش را ازش دزدیده بود. او دیگر هرگز از بدخشان چیزی نمی‌داند. در دلش کراچی جای دارد و خودرا اینجا بیگانه خیال می‌کند. در راه حرف‌های حوریا در ذهنم تا و بالا می‌شد. ماسک و حجاب هویت مارا از ما گرفتند، مهاجرت هم به نوع دیگری هویت مارا از ما می‌گیرد، فرهنگ مارا، ریشه مارا و دیگر چیزی ازما باقی نمی‌گذارد. ناراحت شدم از همین رو از مهاجرت بیزارم. از اینکه فرهنگم در ذهنم رنگ ببازد، از اینکه خودرا بخش از یک جغرافیایی دیگری بدانم. مهاجرت بلاخره همین کار را با آدمی می‌کند. بلاخره خاک‌ تورا با خودت بیگانه می‌کند. ‌ما به چهار سوی دنیا مهاجریم و چقدر کشور غمیگنی هستیم، که هرکدام از ماهایی که مهاجر می‌شوند یک بخشی از این سرزمین فرو می‌پاشد و دیگر هرگز هم قرار نیست درست شود.
131
17
که جهان، غارتگرِ آرزوهای ما بود.
118
18
Man_Nagoyam_من_نگویم_که_مرا_از_قفس_آزاد_کنید.m4a
156
19
؛+1
؛
172
20
؛+3
؛
187