en
Feedback
شقایق در انحلالِ غروب

شقایق در انحلالِ غروب

Open in Telegram
590
Subscribers
-224 hours
-67 days
-1930 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
Oct '26
October '260
in 2 channels
September '26
+18
in 5 channels
Get PRO
August '26
+38
in 8 channels
Get PRO
July '26
+26
in 9 channels
Get PRO
June '26
+37
in 8 channels
Get PRO
May '26
+67
in 4 channels
Get PRO
April '26
+33
in 30 channels
Get PRO
March '26
+91
in 18 channels
Get PRO
February '26
+76
in 9 channels
Get PRO
January '26
+13
in 6 channels
Get PRO
December '25
+261
in 23 channels
Get PRO
November '25
+96
in 24 channels
Get PRO
October '25
+87
in 20 channels
Get PRO
September '25
+307
in 31 channels
Get PRO
August '25
+445
in 21 channels
Get PRO
July '25
+841
in 154 channels
Get PRO
June '25
+749
in 11 channels
Get PRO
May '250
in 3 channels
Get PRO
April '25
+42
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
02 October0
01 October0
Channel Posts
دوستی برایم گفته بود: برای لذت بردن از بعضی آهنگ‌ها باید دلت شکسته باشد.

2
احمد ظاهر، ای شعله حزین.m4a
30
3
از صبح آمده بود و فکر می‌کنم صاحبش گم‌اش کرده باشد. چندباری که حویلی رفتم عمداً خواستم توجه نکنم، چون مطمئن بودم اگر یکبار در
از صبح آمده بود و فکر می‌کنم صاحبش گم‌اش کرده باشد. چندباری که حویلی رفتم عمداً خواستم توجه نکنم، چون مطمئن بودم اگر یکبار در بغل بگیرمش، نمی‌توانم بگذارم برود. برایش غذا بوردم و نخورد، کمی نازش کردم و آمدم نشستم. به غذایی که برایش دادم توجه نکرد. اول کنارم خوابید و بعدِ چند لحظه آمد روی پاهام دراز کشید. فکر می‌کنم دلش برای آغوش صاحبش تنگ شده باشد. اگر هم من را به غلامی بگیرد حاضرم دوست جدیدش شوم.
41
4
پس از آن روز که فهمیدم عاشق شده است پشت یک آینه بسیار دلم دق شده است   دم ِ طفلی که لب حوضچه بازی میکرد باز در فکر همان بازی سابق شده است   صبح زود است و دلم رفته وضو تازه کند کافر من چقدر مؤمن صادق شده است   دل دیوانه از آن روز که زخمش گل کرد شمع آجین تر از آیینهء مشرق شده است   روبه دشتی که درآن بلبل من! می رانی مشعل راه تو فانوس شقایق شده است   تا سر از راز چه ساحل به درآریم، عفیف! عشق دریا و خیالات تو قایق شده است عفیف باختری
83
5
Khudat_Medaani_خودت_میدانی_Ahmad_Zahir_احمد_ظاهر.m4a
71
6
https://t.me/HarfChatBot?start=b39a0d37060c
1
7
Googoosh-Ki-Midooneh-Chi-Pish-Miad-128.mp3
73
8
+4
No text...
122
9
No text...
1
10
No text...
1
11
@RegaPlus
@RegaPlus
45
12
اگر در بدن بهتری بودم، شاعر بهتری می‌شدم.
9
13
دل من برای او همیشه خون خواهد ماند. همیشه وقتی نزدیک نامش برسم، غم بزرگی روی قلبم سنگینی خواهد کرد و هیچ چیز از بزرگیِ عشقی که نسبت به او دارم کم نخواهد کرد. نرسیدن و حتی نفهمیدن و دل‌خون بودن برای کسی و همیشه‌ای همیشه غصه خوردن.
32
14
یعنی اوقدر حسرت خورده در حساب ضعیف شده‌ام که تازه دیدم هنوز ششصد نیستیم.🤦🏼‍♀️😭😂
79
15
آنقدر که حسرت هفتصدتایی شدن اینجا را خوردم، عوضش چاکلیت می‌خوردم حال چاق‌تر شده بودم.
160
16
Mohammadreza Shajarian - Tasnif Ze Daste Mahboob (محمدرضا شجریان - تصنیف ز دست محبوب) 🍭 Download by RegaYouTube
139
17
sticker.webp
14
18
https://t.me/HarfChatBot?start=b39a0d37060c صحوبت کنیم دوستانو
22
19
از مردی شنیده بودم: «شما دخترهای افغانستانی، به محض رسیدن به خارج، شال‌هاتان را دور می‌اندازید و می‌روید، جلوی دوربین کلیپ پر کرده در فضای مجازی نشر می‌کنید» مرد که پهلویش قرار داشت گفته بود: «همان بهتر این‌ها ندیده باقی بمانند چون خیلی زود خود را گم می‌کنند» راستش برایم یک عمر سوال بوده، چه باعث می‌شود مردها آزادی زن‌ها را، در موهای باز، فعالیت‌ در شبکه‌های مجازی و رابطه داشتنِ آزادانه با مردها بدانند. شاید بعضی دخترهایی که پایشان به کشورهای بیرونی، و یک‌خورده آزادی‌های ظاهری کشانده شده، این‌طور کارها انجام داده‌اند که ذهن‌های کوچک مردهای ما برداشت نتوانسته. دوره آمادگی کانکور را به یاد می‌آورم. روزی که یک «امر به معروف» در صنف آمده بود و گفت: «از پشت یک شوم، می‌سوزد شهر روم. تمام شماهایی که می‌خواهید آزاد باشید، باید سر بریده شوید» همه می‌دانیم اکثراً مرد و زن‌های افغانستان، آزادی را در موی و روی باز نمی‌بینند اما تعدادی که به این عقیده رسیده‌اند، اقلیت شمرده می‌شوند. چرا مردها می‌خواهند ما همیشه با لباس‌های بلند و روبند یا چادری در بیرون گشت‌وگذار کنیم؟ بعضاً می‌اندیشم شاید می‌خواهند از چشم‌های حیز هم‌نوع‌هایشان ما را برهانند. حال آن‌که بارها با چپن که نه، کفن سیاه، بیرون رفته‌ایم. باز هم مردانی تصدق قامت‌ و چشم‌هامان رفته‌اند. چرا در حیز بودن، چشم‌هاشان به پهنای آن‌سوی لباس گسترده است؟ چرا و چگونگی‌اش را نمی‌دانم، اما بی‌نهایت از این روبند خسته شده‌ام. از ترس این‌که حتی در کوچه‌های خلوت نمی‌توانم نفس راحت بکشم و بالا بندازمش خسته‌ام… از این‌که وقتی به رویم می‌بندمش، بینی‌ام بند می‌شود و نفس کشیدن سخت‌تر… وقتی به مقصد می‌رسم و او را از صورت آفتاب ندیده‌ام کنار می‌زنم، نسیم‌ها روی صورتم می‌وزند و احساس می‌کنم منافذ پوستم دارند هوا را می‌بلعند‌ و حسابی جشن گرفته‌اند. در سفر چند روزه‌ام به کابل، از روز‌ اول تا آخرین لحظه، روبند و ماسک را به فراموشی سپرده بودم. حال آن‌که بارها برایم گفتند: «مسئولینِ کفن» در شهر گشت می‌زنند و اگر ماسک نداشتی تو را با خود می‌برند. از شما چه پنهان… لذت این‌که نور، صورتت را لمس می‌کند، شمالک به صورتت می‌وزد، آکسیژن بدون هیچ واسطه‌ای به ریه‌هایت می‌رسد… خدای من، مرده‌ام و یا دارم یک روز راحت را سپری می‌کنم؟ وقتی در کوچه‌ها بدون روبند قدم می‌زدم یاد حرفی می‌افتادم که در بالا اشاره کردم. «شما دخترهای افغانستانی، به محض رسیدن به خارج شال‌هایتان را دور می‌اندازید» آیا این شبیه آن نیست؟ آیا من تخار را فراموش کرده و در کابل خود را گم کرده بودم؟ دوست دارم آزادی که می‌خواهم رهایی از دغدغه‌هایم و تمام شدن رنج‌های جمعی‌مان باشد. دوست دارم آزادی را در قدم زدن ساعت دوازده شب تجربه کنم. چه زیباست پسری آن‌سوی خیابان گیتار بزند و مردم کنارش جمع شده از ساز لذت ببرند. چیزهایی را دوست دارم که در کشورم تابو نامیده می‌شوند. آنقدر دست و بالِ بسته دارم که خیال تابوشکن شدن‌ هم برایم تابوست. می‌‌اندیشم شاید روزی هم بوی کتاب حرام اعلام شود. خسته‌ام و نوشتن این اتفاقات به خستگی‌ام می‌افزایند. راستش اکنون که فکر می‌کنم، حاضرم نور آفتاب از پشت روبند به رویم بتابد، اما بتوانم دانشگاه بروم و دستم‌ در تحصیل باز بشود. اصلاً تمام راحتی‌هایم به کنار… بگذارند تحصیل کنم و چادری بپوشم. بعضاً خیال آزادانه قدم زدن هم زیباست اما چیزی که روحم را زنده نگه می‌دارد، پروراندن رویاهایم در کنار کتاب و قلم است. باز و باز و باز، به یاد می‌آورم دو تربوز را نمی‌توان به یک دست گرفت. شقایق سرینا
194
20
بچه که بودی چطور می‌دانستی پائیز شده؟ -با دیدنِ چوب شکستن‌های پدر، لحاف درست‌ کردن‌های مادر و ترکیدن پوست دست‌هایم بعد از یک+2
بچه که بودی چطور می‌دانستی پائیز شده؟ -با دیدنِ چوب شکستن‌های پدر، لحاف درست‌ کردن‌های مادر و ترکیدن پوست دست‌هایم بعد از یک خاک‌بازی مفصل.
128