en
Feedback
تاکستان

تاکستان

Open in Telegram

نیلوفری که تاکستان شد!

Show more
Iran142 061The category is not specified
280
Subscribers
+1624 hours
+177 days
+3430 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+18
in 2 channels
August '26
+43
in 9 channels
Get PRO
July '26
+65
in 7 channels
Get PRO
June '26
+126
in 7 channels
Get PRO
May '26
+112
in 5 channels
Get PRO
April '26
+55
in 4 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
07 September0
06 September+16
05 September+1
04 September0
03 September0
02 September0
01 September+1
Channel Posts
Repost from تاکستان
خودخواه می‌مانم

2
در این باره کمی خودخواهم و..
13
3
می‌مانی
12
4
از من نیز
12
5
می‌مانی
1
6
از من نیز
1
7
از من هستی
13
8
تو از من بودی
14
9
تو بالا رفته میری، من ولی کوتاه می‌مانم...
14
10
درختِ کوچک هم‌قدِ من! سخت است می‌بینم
14
11
تو برمی‌گردی و من در میان چاه می‌مانم
14
12
درختِ کوچک هم‌قدِ من! سخت است می‌بینم
1
13
تو برمی‌گردی و من در میان چاه می‌مانم
1
14
اگر چه نیستی همراه من همراه می‌مانم
14
15
"می‌شود با اعتماد چشم تو دنیا را باور کرد."
1
16
در برابر ینگه‌ام عذاب‌وجدان گرفتم. 🙂
59
17
من: صحنه را در پرده‌ی آخر آتش نزن رزما!
68
18
یک گپ دیگر هم اس: من، تاریخ آن روز را خودم پیدا کرده بودم، شبیه تمام کارهای دیگری که به‌جای عزیزانم، برای خودم انجام داده‌ام و امروز متوجه شدم که باید بابتش غمجن باشم. 🫠🌚 #حیف‌شدیم‌هی.
82
19
یک گپ دیگر هم اس: من، تاریخ آن روز را خودم پیدا کرده بودم، شبیه تمام کارهای دیگری که به‌جای عزیزانم، برای خودم انجام داده‌ام و امروز متوجه شدم که باید بابتش غمجن باشم. 🫠🌚
1
20
در گروهِ "نه، ممنون" روی یک موضوع گفتگو داریم. علی‌سینا می‌گویند: "عشق وجود ندارد." این حرف‌شان با صدای ینگه‌ام یک‌جا وارد ذهنم شد. پیش از علی‌سینا، به ینگه‌ام پاسخ دادم. پرسیدند: طراحی بلد هستی؟ گفتم: چطور؟ گفتند: اتاق بالا را جمع‌وجور کنیم. پرسیدم: چرا؟ چیزی شده؟ به تاریخ گوشی‌ام نگاه کردم و هنوز شانزده بود. زادروزِ تواب و تمیم خو بیستم شهریور است. گفتند: به لالیت -برادرم- تولد می‌گیریم. یک‌تا چارت بزرگ و چندتا برگه‌ی رنگی برایم دادند که گل‌های آفتاب‌‌گردان بسازم و نام لالیم را هم یک‌طوری خوب بنویسم. بعد، گفتند: چندتا پوقانه هم می‌گیرم. می‌خواهم سورپرایزش کنیم. این عشق نیست، شف‌شف بود. حالا عشق در کجاست؟ من و لالیم -بنابر دلیلی- زادروزمان مشخص نبود، کلن تاریخ تولد نداشتیم. من، شاید پانزده ساله بودم یا کوچک‌تر از آن، کارت واکسین خود را پیدا کرده بودم که در آن، نام پدر و مادرم با انگشتِ آمیخته به لعاب دهن پاک شده بود و تاریخ تولد، پانزدهم دی‌ماه نوشته بود. لالیم تا امروز، روزی را نداشتند که برای‌شان جشن تولد بگیریم. ینگه‌ام سال‌ها به این فکر می‌کردند که ت زادروز خودشان را برای لالیم بدهند و هردو یک‌جا تجلیل کنند یا به نوعی زادروز لالیم را پیدا کنیم. یک روز مهمان داشتیم و گپ سر سن و سال آدم‌های مجلس آمد و از آن‌جا که دامنه‌ی موضوع بسیار گسترده‌ است و به آدم‌های مجلس خلاصه نمی‌شود، بر سر دخترهای کاکا و ماما و همه‌ رسید. آن‌جا بود که گفتند لالیم بیست روز از دختر کاکایم کوچک‌تر هستند. ینگه‌ام چند بار گفتند از زن کاکایم بپرسیم که زادروز فلانی چه وقت است. چرا؟ چون بیست روز پیش از آن را برای لالیم زادروز تعیین کنیم. سرانجام این کار انجام شد و حالا لالیم -بعد از سی‌وچند سال- می‌دانند که در کدام روز زاده شده و برای نخستین‌بار برایش جشن می‌گیرم. نیاز به تعریف‌های قلمبه‌سلمبه‌ی فلسفی نیست. اینمی هیجانی که ینگه‌ام امروز برای سورپرایزِ لالیم دارند، عشق هست و وجود هم دارد. پانزده سال هم از عروسی‌شان می‌گذرد و با وجود یک دنیا اتفاقی که در این پانزده‌سال رخ داده، هنوز زنده هست.
82