en
Feedback
سنگِ صبور

سنگِ صبور

Open in Telegram

روزمرگی‌های یک آدم معمولی که عاشق کتاب، فیلم، موسیقی، طبیعت و نوشتن است. لینک ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=328826783

Show more
Iran125 468The category is not specified
491
Subscribers
+124 hours
+47 days
+3630 days

Data loading in progress...

Attracting Subscribers
September '26
September '26
+10
in 5 channels
August '26
+57
in 6 channels
Get PRO
July '26
+66
in 5 channels
Get PRO
June '26
+39
in 9 channels
Get PRO
May '26
+62
in 7 channels
Get PRO
April '26
+25
in 10 channels
Get PRO
March '26
+60
in 5 channels
Get PRO
February '26
+18
in 4 channels
Get PRO
January '26
+23
in 4 channels
Get PRO
December '25
+31
in 7 channels
Get PRO
November '25
+16
in 5 channels
Get PRO
October '25
+13
in 2 channels
Get PRO
September '25
+29
in 5 channels
Get PRO
August '25
+16
in 2 channels
Get PRO
July '25
+5
in 2 channels
Get PRO
June '25
+341
in 1 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
09 September+2
08 September0
07 September0
06 September+1
05 September+3
04 September+2
03 September0
02 September+1
01 September+1
Channel Posts
وطنم از تن من خسته‌تر است شاعر؟

2
ایرانی ادامه داد: «در سال ۱۳۶۶ با کتایون ازدواج کردم، اکنون او ویراستار، منتقد و مترجم قابلی است. تمام نوشته‌های مرا ویرایش و نمونه‌خوانی می‌کند، اگر حمایت‌های او نبود، امکان بازنویسی و نوشتن بسیاری از کارهایم را نداشتم.» پیش خود گفتم: عشق همت را پایدار می‌کند. علاوه بر پارکینسون، دیابت و مشکل پروستات همچنان با اراده به پیش می‌تازد. او با هر چیز درگیر شود نویسنده‌وار درگیر می‌شود و با همه‌ی حواسش با جهان درگیر می‌شود و با احساساتش انسان را درک می‌کند. همه طبیبان من | سرمد قباد
85
3
شخصا تجربه عاشقی معلم و شاگرد، استاد و دانشجو را به دلیل نحوه‌ی آشنایی و ازدواج پدر و مادرم می‌دانستم. می‌دانستم چه عشق شورانگیزی داشت: دانشجو در هنگام درس دادن استاد چگونه محو کلمات و مسحور جادوی جملات اوست. مادرم تعریف می‌کرد: «هنگامی که پدرت سر کلاس می‌آمد پس از پاک کردن تخته سیاه، همیشه یک دستمال سفید گلدوزی شده بر روی صندلی‌اش پهن می‌کردم. این روند یک سال تحصیلی در کلاس ادامه داشت تا اینکه یک روز پس از پایان کلاس پدرت دستمال را برداشت، تا کرد و در جیب گذاشت و از کلاس رفت.»
87
4
آدم‌ها عوض می‌شوند. درست است. آدم‌ها عوض می‌شوند. و اصلأ هم مهم نیست که یک زمانی چقدر به‌هم نزدیک بودیم و چقدر باهم ندار بودیم؛ شاید هیچ‌کدام ما هیچ‌چیز مهمی از هم‌دیگر نمی‌دانستیم... هاروکی_موراکامی
1
5
در استوری فیسبوک و انستاگرام خود از دوستانم آدرس یک متخصص داخله را پرسیده بودم. هرکسی براساس تجربه‌ی خود، اسم داکتر و محل کارش را نوشته بود. یکی از دوستانم که خودش دانشجوی طب است، داکتری را در تایمنی معرفی کرد. صبح روز شنبه آنجا رفتیم. بعد از چندین ساعت انتظار نوبت ما رسید. داکتر بیمار را دید، نشانه‌های بیماری‌اش را پرسید و گفت: خون بیمار را معاینه کن، معاینات اولتراسوند و عکس‌برداری با اشعهٔ ایکس را نیز انجام بده. رفتیم و انجامش دادیم. یک ساعت و نیم وقت مان را گرفت. صف بیماران در پشت هر در طولانی بود. مردم چقدر بیمار بودند، دلم به حال شان می‌سوخت. نتایج تمامی آزمایشات را گرفته و پیش داکتر برگشتیم. او با بررسی نتایج گفت: شش (ریه) بیمار آب آورده و باید تخلیه شود. قرار شد بعدازظهر این پروسه انجام شود. رفتیم شینواری رستوران و غذای چاشت را خوردیم. سرگردان و بیمار که باشی غذا مزه‌ی خاک می‌دهد، فرقی نمی‌کند هرچیزی که باشد، حتا اگر قابلی باشد. ساعت دو برگشتیم شفاخانه و در صف انتظار نشستیم. صف بیماران طولانی‌تر از دفعه‌ی پیش بود. با خودم می‌گفتم این یکی برود نوبت ما می‌رسد، نرسید، رفت و برگشت و رفت و برگشت تا بلاخره نوبت ما شد. دستیار داکتر نسخه‌ای را دستم داد تا دواها و تجهیزات برای تخلیه آب شش را از دواخانه بگیرم. گرفتم و برگشتم. به اتاق جداگانه‌ای انتقال مان دادند. داکتر و دستیارانش رسید، مرا از اتاق بيرون کردند و خودشان دست به کار شدند. نیم ساعتی را بیرون بودم، زمان نمی‌گذشت. این طرف و آن طرف دهلیز قدم می‌زدم و در دل خدا خدا می‌کردم. دروازه باز شد، امین را سرحال و خندان دیدم. داکتر رو به من گفت: ۱۵۰۰ ملی لیتر آب از داخل شش برادرت کشیدیم. دو نمونه را به لابراتوارهایی که برایت نوشته‌ام ببر و بعد برگرد. بعد از اینکه امین را یک دل سیر دیدم و از خوب بودنش مطمئن شدم نمونه‌ها را برداشته و سمت لابراتوار‌هایی که آدرس داده بود، تند و تیز و چابک حرکت کردم. یک نمونه را به لابراتوار RSL شهرنو بردم و دیگری را شفاخانه‌ی افغان- جاپان دارالامان. شام بود و هوای کابل دلش شبیه حال دل من؛ گرفته، غمین و خسته. منتظر موتر ایستاده بودم، موتری ایستاد شد. راننده شیشه را پایین داد و گفت: چیرته زی؟ راننده مردی ریش درازی بود که کلاه قندهاری بر سر داشت. به فارسی گفتم: پل‌سوخته میرم. گفت: سوار شو. باران شروع به باریدن کرده بود. سرم را به شیشه تکیه دادم و چشمانم را بستم. راننده پرسید: کجا رفته بودی؟ چون خلوتم را بهم زده بود دلم نمی‌شد پاسخ‌اش را بدهم. در دلم گفتم ناجوانی‌ست جوان نیکی را با زبان خوش پاسخ نگویم. جریان را برایش توضیح دادم. شماره‌ تلفن‌اش را داد و گفت: اگر نتیجه‌ی آزمایش‌ها توبرکلوز (سل) تشخیص داده شد حتما بیمار را به شفاخانه‌ی افغان- جاپان - بستری کن. خدماتش خوب و رایگان است. او در آنجا کار می‌کرد. داکتر متخصص بود. او تاکید کرد هرچه در توان دارد را انجام خواهد داد. با دلِ خوش از موتر پیاده شدم. تعارف کرد خانه برویم، گفتم خانه تان آباد. تاکسی گرفتم و سمت تایمنی راه افتادم. به امین زنگ زدم، گفت: حالم خیلی خوب است. سرم را به شیشه تکیه دادم و چشمانم را بستم. ترافیک بود، از آن حوصله‌سربرهایش. قرار است دولت در یکی دو جای شهر کابل پل هوایی بسازد. اسمش را گذاشته‌اند پل هوایی! پل را در هوا می‌سازند؟ معلق است یعنی؟ البته حالا که همین‌طور به نظر می‌رسد. بیش از یک سال و نیم است که دست به کار شده‌اند، پیش‌رفت کار شان شبیه حرکت سنگ‌پشت است. همان‌قدر کند و خسته‌کن. سنگ‌پشت اما کارش پخته و اساسی است، از این‌ها را نمی‌دانم. باور به پخته بودن کار شان ندارم.
101
6
آرزو دارم نبیند جز نشاط از زندگی آنکه با هجران خود از ما جوانی را گرفت شاعر؟
110
7
مرد ایرانی، نویسنده ایرانی، مترجم ایرانی، ناصر ایرانی روی برگ اول کتابی که برایم آورده بود، نوشت: «تقدیم به آقای دکتر سرمد قباد و دل لطیف او به امید آنکه هرگز به فکر نویسندگی نیافتد. به ادب و احترام ناصر ایرانی.» خط او گرچند لرزش‌های دستش را می‌نمایاند، هم‌چنان خوانا و گویا بود. شدت پارکینسون هنوز بر او غلبه نکرده بود. در نوبت بعدی که نزد من آمد با داروهایی که تجویز کرده بودم، قدری لرزشش کمتر شده بود. لبخند لطیفی بر لب داشت، پلیور خردلی بسیار زیبایی پوشیده بود. کتش را که درآورد لرزش دستش که همانند گرداندن‌ دانه‌های تسبیح بود (Pill roaling) مشهود بود، برایش این اصطلاح و نوع لرزش را توضیح دادم. گفت: «معمولا صبح‌ها در هنگام نوشتن، با دست چپ دست راستم را می‌گیرم، آنگاه لرزشم قابل کنترل می‌شود و می‌توانم با مداد بنویسم.» و چه شوقی برای نوشتن و چه استعداد غریبی برای تخیل و داستان‌نویسی داشت. «روزی هفت تا هشت ساعت برای نوشتن وقت می‌گذارم. علاوه بر آن ورزش، پیاده‌روی و مطالعه هم جزو برنامه‌ام است، همه این‌ها را مدیون عزیزم و همسرم هستم. من با همسرم در کارگاه‌های داستان‌نویسی که در کانون پرورش فکری برگزار می‌شد، آشنا شدم.» همه طبیبان من | سرمد قباد
110
8
From the people of japan
From the people of japan
98
9
امین پنج‌شنبه شب کابل رسید. مادر می‌گفت اوضاعش در این چند روز اخیر خوب نیست. دوبار به داکتران مرکز ولسوالی مراجعه کرده بود و هر دو بار متفاوت تشخیص داده بودند: کلیه‌ات مشکل پیدا کرده این دوا را بگیر خوب می‌شوی. معده‌ات مشکل پیدا کرده، این دوا را استفاده کن خوب می‌شوی. سومین بار که به داکتران مثلا متخصص مراجعه می‌کند، می‌گویند: ضعیف شده‌ای، کرونا داری. این تشخیص داکتران نوبر است واقعا. بدون اینکه چیزی را معاینه کنند، از ظاهر بیمار، نوعیت بیماری او را تشخیص می‌دهند. این تشخیص پای امین را به کابل کشاند. ناوقت شب به کابل رسید. سر سرک منتظرش ایستاده بودم، وقتی دیدمش متوجه شدم اوضاعش چندان روبراه نبوده. از سه ماه پیش لاغرتر شده بود، کج‌وکوله راه می‌رفت. تند تند نفس می‌کشید و سرفه‌های خشک هم یخن‌اش را رها نمی‌کرد. شب را در اتاق بچه‌ها سپری کردیم. صبح زود خون‌بینی‌ شد. دیدم که از اتاق بيرون رفت، نیم ساعتی را بیرون بود. صدایش می‌آمد: ای لعنتی ایستاد نموشه. هم خنده‌ام گرفت و هم دلم سوخت. امین از کودکی کم‌حوصله و جنجالی بود. کار که از دلش نمی‌شد قهر می‌کرد و اگر دیرتر خواسته‌اش را برآورده می‌کردیم، می‌گفت: از اول که نگرفتی حالا دیر شده. از این عادتش خوشم می‌آید، خواستنی‌هایی ممکن باید در لحظه برآورده شوند. درست زمانی که آدم برای برآورده شدن و داشتن‌اش ذوق دارد. بعد از اینکه خون‌بینی‌اش ایستاد شد، سمت اتاق من حرکت کردیم. قرار شد صبح شنبه به دیدن متخصص صدری و تنفسی به یکی از شفاخانه‌های خصوصی تایمنی برویم. تحمل دیدن امین در آن وضعیت را نداشتم و چاره‌ای هم نبود: بی‌اشتهایی. نفس‌تنگی، دل‌بدی، حالت تهوع، سر دردی، جان دردی، پريشان خوابی و خستگی بدن را هم‌زمان تحمل می‌کرد. چه تحملی داشت امین. من به فدای صبر و بردباری‌ات برادر.
115
10
بعد از این عکس روزنوشت‌هایی از روزهای پرستاری‌ام از شفاخانه خواهم نوشت.
108
11
No text...
112
12
بعد از این عکس روزنوشت‌هایی از روزهای پرستاری‌ام از شفاخانه خواهم نوشت.
1
13
No text...
1
14
نباشی قار مه از سر موره بالا اَصاب تا حد آخَر موره بالا دزی روزا الی دیوانگی مه شبیه نرخ دالر موره بالا ذبیح‌الله دانش
123
15
No text...
120
16
این روزها این مسیر را بیش از ده بار رفت‌وآمد می‌کنم.
109
17
همی شعر خنده‌دار اس؟
60
18
خانه باش، بگذار بعد از تمام خستگی‌ها به تو پناه بیاورم.
122
19
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران (شهریار)
133
20
پادو داکتر برگه‌ی دیگر را گرفت و گفت: ضیاگل. قلبم تند تند می‌زد. دیدم زنی از میان زنان دستش را بلند کرد و آمد برگه را گرفت.
131