ch
Feedback
سهم من از جهان

سهم من از جهان

前往频道在 Telegram

[آنچه یک ماهی در دریای خروشان زندگی‌ش تجربه می‌کند و در آستانه‌ی کوچ به اقیانوس دیگری‌ست.] می‌تونی ماهی صدام کنی در تلاش برای آدمِ بهتری شدن. 📚 .

显示更多
2 795
订阅者
-324 小时
+87 天
+2530 天
吸引订阅者
九月 '26
九月 '26
+7
在0个频道中
八月 '26
+148
在18个频道中
Get PRO
七月 '26
+320
在33个频道中
Get PRO
六月 '26
+228
在37个频道中
Get PRO
五月 '26
+112
在23个频道中
Get PRO
四月 '260
在1个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+104
在20个频道中
Get PRO
一月 '26
+103
在31个频道中
Get PRO
十二月 '25
+107
在28个频道中
Get PRO
十一月 '25
+179
在27个频道中
Get PRO
十月 '25
+154
在33个频道中
Get PRO
九月 '25
+166
在25个频道中
Get PRO
八月 '25
+186
在44个频道中
Get PRO
七月 '25
+183
在19个频道中
Get PRO
六月 '25
+121
在32个频道中
Get PRO
五月 '25
+144
在26个频道中
Get PRO
四月 '25
+199
在28个频道中
Get PRO
三月 '25
+208
在36个频道中
Get PRO
二月 '25
+84
在18个频道中
Get PRO
一月 '25
+105
在18个频道中
Get PRO
十二月 '24
+111
在35个频道中
Get PRO
十一月 '24
+159
在30个频道中
Get PRO
十月 '24
+230
在30个频道中
Get PRO
九月 '24
+167
在40个频道中
Get PRO
八月 '24
+163
在29个频道中
Get PRO
七月 '24
+142
在28个频道中
Get PRO
六月 '24
+127
在23个频道中
Get PRO
五月 '24
+155
在19个频道中
Get PRO
四月 '24
+186
在29个频道中
Get PRO
三月 '24
+118
在23个频道中
Get PRO
二月 '24
+45
在8个频道中
Get PRO
一月 '24
+143
在19个频道中
Get PRO
十二月 '23
+159
在12个频道中
Get PRO
十一月 '23
+79
在10个频道中
Get PRO
十月 '23
+48
在3个频道中
Get PRO
九月 '23
+55
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+46
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+111
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+29
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+66
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+57
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+48
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+21
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+14
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+7
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+13
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+43
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+40
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+60
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+276
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
02 九月+2
01 九月+5
频道帖子
یک‌نفر از من دربارهٔ شرایط مهاجرت توی رشتهٔ گردشگری پرسیده بود. چون سؤال خیلی کلی بود، جواب من هم طبیعتاً کلی شد. ظاهراً از پاسخ من هم ناراحت شده بود و حس کرده بود نمی‌خوام راهنمایی کنم. این اتفاق باعث شد به یه چیز دیگه فکر کنم؛ به اینکه چقدر خوب سؤال پرسیدن، بخش مهمی از گرفتن یک پاسخ خوبه. ما گاهی سؤال رو خیلی کلی می‌پرسیم، اما انتظار داریم جواب دقیقاً به همون چیزی بپردازه که توی ذهن خودمون بوده. در حالی که چیزی که توی ذهن ماست، لزوماً در سؤال‌مون وجود نداره. مثلاً همین «شرایط مهاجرت با رشتهٔ گردشگری چطوره؟» سؤال ساده‌ای به نظر می‌رسه، ولی واقعاً نیست. مهاجرت تحصیلی یا کاری؟ برای چه مقطعی؟ کدوم کشور؟ با چه رزومه‌ای هدف ادامهٔ تحصیله یا پیدا کردن کار و موندن؟ اصلاً وقتی می‌گی «شرایط»، منظورت بازار کاره، شانس پذیرشه، فاند، ویزا یا چیز دیگه‌ای؟ هر کدوم از این‌ها می‌تونه پاسخ رو کاملاً عوض کنه. البته سؤال خوب پرسیدن به این معنی نیست که باید از اول همه‌چیز رو بدونیم. گاهی اتفاقاً وظیفهٔ پاسخ‌دهنده اینه که کمک کنه سؤال دقیق‌تر بشه. گفت‌وگوی خوب هم از جایی شروع می‌شه که هم سؤال‌کننده بدونه چه چیزی می‌خواد بدونه، و هم پاسخ‌دهنده بدونه کجا باید بیشتر سؤال بپرسه. آره درسته که جواب خوب همیشه از یک سؤال خوب شروع نمی‌شه؛ اما تقریباً همیشه با دقیق‌تر شدن سؤال، بهتر می‌شه.

2
واقعاً نمی‌دانم با این ناامیدی‌ای که می‌دود در وجود آدمی چه می‌شود کرد. تو می‌دانی؟ چقدر می‌شود اخبار را دنبال نکرد؟ چقدر می‌شود نخواند، نشنید، ندید و وانمود کرد که بیرون از این صفحه‌ها، زندگی هنوز همان زندگی سابق است؟ چقدر می‌شود نخرید، نپوشید، سفر نرفت، مهمانی نگرفت و گفت «فعلاً صبر کن»؟ آخرش که چه؟ آدم شاید بتواند برای مدتی خودش را از خبرها دور نگه دارد، اما نمی‌تواند از واقعیت فرار کند. می‌تواند؟ این ناامیدی آمده و جایی، میان روزمرگی‌هایمان، خانه کرده. لابه‌لای خرید نکردن‌ها، برنامه‌های عقب‌افتاده، سفرهای نرفته، چیزهایی که دیگر برایشان ذوق نمی‌کنیم و آیندهٔ روشنی که مدام باید به خودمان وعده بدهیم. اما می‌دانی سخت‌ترین و در عین حال، عجیب‌ترین قسمت هر روز چیست؟ که زندگی، با همهٔ این‌ها، هنوز ادامه دارد. خنده‌دار است. صبح باید بیدار شوی، کار کنی، چیزی بخوری، لباس بپوشی و برای ادامهٔ روز برنامه بریزی. کاش آدم می‌توانست برگردد به همان روزهایی که هنوز می‌شد به جمله‌های سادهٔ امیدوارکننده دل بست که مجبور نبودیم برای باور کردنش تمام توانمان را جمع کنیم. راستش را بگویم؟ ما مجبوریم. محبوریم به چیزی مثل یک کتاب نیمه‌خوانده، یک سفر عقب‌افتاده، یک قرار که به بعد موکولش کرده‌ایم، یا حتی لباسی که دلمان می‌خواهد یک روز بپوشیم چنگ بزنیم. یعنی همین‌ها شکل کوچک و سمج امیدند. نه آن امید بزرگ و واهی‌ای که «همه‌چیز درست می‌‌شود»، آن نیم‌چه امیدی که نمی‌گذارد تاریکی، تمام زندگی را ببلعد.
256
3
دیروز داشتم این پا و اون پا می‌کردم اکانت چت ژپتو پلاس بگیرم. دلار رو چک کردم و ۲۱۳ تومن بود. امروز مطمئن شدم بخرم و چک کردم دیدم نزدیک ده تومن رفته روی قیمت دلار. بعد شهرداری می‌خواست برای یک پروژهٔ ۱۴ ماهه با من قرارداد پنجاه میلیونی ببنده.
344
4
داشتم لینکدین رو بالا و پایین می‌کردم که به پست یکی از دانشجوهام رسیدم. چون قبلاً بهشون یاد داده بودم چطور پروفایل لینکدینشون رو حرفه‌ای‌تر کنن، کنجکاو شدم ببینم آموزه‌هام رو واقعاً به کار بردن یا نه. باورتون می‌شه همون چیزهایی رو که گفته بودم، عیناً اجرا کرده بود؟ واقعاً کیف کردم. این بُعد از معلم بودن رو خیلی دوست دارم. وقتی می‌بینی چیزی که به دانشجوت یاد دادی، از فضای کلاس بیرون رفته و توی دنیای واقعی به کارش اومده.
411
5
داشتم با دوست‌های مهاجرم ویدیوکال می‌کردم که بغضم گرفت. یک لحظه به منِ هفت‌ساله فکر کردم. به دختری که دلش می‌خواست یک دوست داشته باشه. به منِ هجده‌ساله که تازه فهمیده بود پیدا کردن آدم‌های خودش اون‌قدرها هم ساده نیست و شروع کرده بود به گشتن و گشتن. به سال‌های بعد فکر کردم. به دوستی‌هایی که کم‌کم جدی شدن، به آدم‌هایی که موندن و شدن بخشی از زندگیم. به بیست‌وچهارسالگی فکر می‌کردم که بالاخره آدم‌های خودم رو پیدا کرده‌ بودم. به همه‌مون فکر کردم و به این جمعی که چقدر دوستش داشتیم؛ مأمنی برای روزهای سخت، برای وقت‌هایی که هیچ‌کس درکت نمی‌کنه. البته خودشون خیلی خوشحال نبودن. من اما نشسته بودم اینجا و براشون از آینده‌ای می‌گفتم که قراره بهتر بشه. از این‌که این روزها هم می‌گذره. از چیزهای خوبی که قراره براشون اتفاق بیفته. شاید چون خودم هم دلم می‌خواست یک نفر همین حرف‌ها رو به خودم یادآوری کنه.
425
6
Worth remembering!
451
7
هنوز فکر می‌کنه نوشتن یکی از چیزهاییه که خوب می‌دونم. چطور بگم بعضی روزها اون‌قدر از خودم دورم که حتی نمی‌دونم باید با چه کلمه‌ای پیدا بشم.
456
8
داشتم یه ماجرایی رو برای دوستم تعریف می‌کردم و دلیل پشت دلیل آوردم که «اون موقع شرایط این‌طور بود، برای همین این کار رو کردم». بعد وسط حرفم مکث کردم. از اون‌ها که داری با کسی حرف می‌زنی ولی ذهنت صاف می‌ره سر صحنهٔ جرم. موقع تصمیم. دیدم دارم از چیزهایی حرف می‌زنم که اصلاً یادم نیست اون روز بهشون فکر کرده باشم. فقط یادم میاد که خیلی خسته بودم، گوشی رو برداشتم، چند دقیقه به صفحه خیره شدم و اون تصمیم رو گرفتم. همین. اصلاً خبری از اون تحلیل مفصلی که حالا برای دوستم تعریف می‌کردم، نبود. حالا مهم هم نیست. همیشه اون‌قدر که فکر می‌کنیم هم منطقی نیستیم. یک‌وقت‌هایی هم برای تصمیمی که گرفتیم، بعداً دلیل پیدا می‌کنیم. چون اعتراف به اینکه «نمی‌دونستم دارم چیکار می‌کنم» از هر توضیح دیگه‌ای سخت‌تره. آدمیزاده دیگه.
486
9
امروز دیدم از یه نشریهٔ خارجی برام ایمیل اومده که بیا فلان مقاله رو داوری کن. حس کردم اسپمه چون طرف این ژورناله تا حالا نرفته بودم. ولی سایتش رو چک کردم و دیدم که دو سال پیش، یه مقاله‌ای رو سابمیت کردم اونجا و ریجکت هم شد. اما خب توی بانک اطلاعاتیشون بودم. می‌خوام بگم ریجکته رو می‌شیا ولی خب بعداً می‌تونی از همین هم استفاده کنی. قبول کردم؟ قطعاً. به رزومه‌شدنش نیاز دارم.
502
10
Hold fast to dreams For if dreams die Life is a broken-winged bird That can not fly Hold fast to dreams For when dreams go Life is a barren field Frozen with snow -Langsten Hughes
470
11
من هرشب یه قسمتش رو رندوم انتخاب می‌کنم و ریواچ می‌کنم. از بس دلتنگش می‌شم.
476
12
بهمم گفت آمادهٔ مقالهٔ بعدی هستی؟ وای قبلی هنوز هضم نشده. معلومه که نه، یک نه بزرگ.
472
13
و عذاب وجدان می‌گیرم انقدر با دیدنم ذوق می‌کنه. من همه‌ش در حال پیچوندنشم.
487
14
با مانتوشلوار اداری از محل کار رفتم پیش استاد راهنمام. استاد اذیت‌کنه من رو توی راه دید و یکهو با هیجان گفت «وای استاد کوچولو». کم مونده بود لپم رو هم بکشه. وای تو رو خدا بس کن زن! من شاید ازت فقط سه-چهار سال کوچیکتر باشم.
486
15
از ثریای عزیزم ممنونم 🤍 و امیدوارم دیگه همون ماهی خیلی مبهم نباشم.
501
16
جزوه‌ی ماهی‌شناسی تقدیم به شما. ادمین کانال سهم من از جهان را بیشتر بشناسید. 😌 #مصاحبه
438
17
می‌دونی، همیشه دوست داشتم واقعاً توی لحظه زندگی کنم. هی چشمم به آینده نباشه، مدام منتظر یک «بعداً» نباشم و همین چیزی رو که الان دارم مزه‌مزه کنم و ازش لذت ببرم. حالا هم دارم دقیقاً همین کار رو می‌کنم. بیشتر از همیشه حواسم به لحظه‌ست، به آدم‌هایی که دارم، چیزهایی که هنوز می‌تونم تجربه کنم، به همین روزهای معمولی که ممکنه تا چند وقت دیگه معمولی نباشن. اما با یک تفاوت خیلی بزرگ. پناه بردن به «لحظه» از ترس آینده‌ایه که نمی‌دونم قراره دیگه چه چیزی رو ازم بگیره. از اینکه این زندگی، همین آدم‌ها، همین امکان‌های کوچیک و همهٔ چیزهایی که امروز بدیهی به نظر می‌رسن، فردا بخاطر تصمیمی که هیچ نقشی توش ندارم، دیگه در دسترسم نباشن. راستش، آینده اون‌قدر مبهم شده که «مجبورم» امروزم رو محکم بغل کنم.
538
18
حالا اشکالی هم نداره آدم‌ها در مورد غم و درد و ناراحتی‌ای که تجربه می‌کنن بنویسن. این تجربهٔ قشر عظیمی از مردمه. نمی‌شه انکارش کرد، نمی‌شه نادیده‌ش گرفت، نمی‌شه جاروش کرد و گذاشتش زیر فرش. هست. جلوی چشمه. هرکاری هم بکنی، می‌بینیش.
517
19
«زن در گردشگری» یکی از موضوعات مهمیه که همیشه در موردش می‌نویسم. البته بیشتر توی مجلات علمی-تخصصی. خب خیلی هم بین قشر آکادمیک این رشته، خواهان نداره و بنابراین، اونجوری که می‌خوام بهش پرداخته نمی‌شه. وقتی به‌عنوان پژوهشگر برای موضوعی وقت می‌ذاری، فارغ از علاقه‌ و دغدغه‌ای که داری و اهمیتی که ذاتاً خود موضوع داره، دوست داری فیدبک هم بگیری تا بتونی بهتر بنویسی، بهتر تحلیل کنی. این فضا برای من به‌وجود نیومد. اما این بار، بخاطر موضوع رساله‌م، می‌تونم اون‌جور که دوست دارم و در فضای بزرگتری که خودم ایجاد کردم، در مورد زنان بنویسم. این برام خیلی خوشحال‌کننده‌ست.
534
20
این میل به هیچ‌کاری نکردن وقتی یک‌عالمه کار روی سرت ریخته از کجا میاد؟
520