ch
Feedback
سهم من از جهان

سهم من از جهان

前往频道在 Telegram

[آنچه یک ماهی در دریای خروشان زندگی‌ش تجربه می‌کند و در آستانه‌ی کوچ به اقیانوس دیگری‌ست.] می‌تونی ماهی صدام کنی در تلاش برای آدمِ بهتری شدن. 📚 .

显示更多
2 799
订阅者
-524 小时
无数据7 天
+1130 天
帖子存档
یک فرق مهمی وجود داره بین مهارت‌افزایی و توانمندسازی دانشجو و تحمیل کردن یک مسئولیت بهش. توانمندسازی یعنی کاری رو به دانشجو بسپری که قراره در ازای انجامش چیزی یاد بگیره، تجربه‌ای به دست بیاره، استقلال بیشتری پیدا کنه و در نهایت، خودش یک قدم جلوتر بره. اما اگر کاری رو که باید خودت، به‌عنوان استاد، انجام بدی، می‌ذاری روی دوش دانشجو و بعد هم «فرصت یادگیری» می‌نامیش، چیزی جز سواستفاده از دانشجو نیست. متاسفانه توی محیط دانشگاه و به‌خصوص توی مقطع تحصیلات تکمیلی، این مورد رو خیلی می‌بینیم که به کار اضافه، «فرصت کسب تجربه» یا به کار بی‌مزد «فرصت همکاری» می‌گن. من با مسئولیت دادن به دانشجو مخالف نیستم. ولی باید چیزی یاد بگیره، بگه چه چیزی یاد گرفته، بدونه چرا داره انجامش می‌ده و بابت انجامش چیزی به توانایی‌هاش اضافه بشه. اگر فقط قراره کار زمین‌مونده‌ای روی زمین نمونه و ارزون‌ترین نیروی در دسترس هم دانشجوئه، دیگه اسمش توانمندسازی نیست.

برای یک پنج‌شنبهٔ پاییزی 🍂

در این مورد، رسیدم به سریال Monster که یک مجموعهٔ آنتولوژی جنایی واقعیه و هر فصلش سراغ یک پروندهٔ جنایی معروف می‌ره. از جفری دامر و برادران منندز گرفته تا اد جین و لیزی بوردن. فصل اول دربارهٔ جفری دامره. سریال مریضیه در کل. روحیهٔ حساس دارید، نبینید. #movie

داشتم سایت شهر Oulu فنلاند رو برای یک کار دانشگاهی چک می‌کردم که اتفاقی رسیدم به خبری دربارهٔ یک جایزه. متاسفانه از بعد دیدن این خبر، آدم سابق نشدم. موضوع جایزه هم خیلی عجیب‌وغریب نیست. اینه که یک سازمان چقدر تلاش می‌کنه متن‌های اداری و تصمیم‌هاشو روشن و قابل‌فهم بنویسه. شهرداری Oulu برای کارمندهایی که متن‌های اداری رسمی می‌نویسن یک برنامهٔ آموزشی چهارمرحله‌ای گذاشته. آموزش دارن، تمرین دارن، آزمون دارن، از متخصص زبان بازخورد می‌گیرن و بخشی از برنامه هم به استفاده از هوش مصنوعی برای نوشتن بهتر اختصاص داره. من اما بیشتر از همه به ایدهٔ «واضح نوشتن» فکر کردم. به اینکه این‌قدر جدی بشینن و فکر کنن چطور باید با شهروندشون حرف بزنن که مجبور نباشه برای فهمیدن یک جملهٔ ساده، سه بار اون رو بخونه و آخرش هم نفهمه و مجبور بشه بره سراغ کسی که از این چیزها سر درمیاره. بعد یاد متن‌های اداری خودمون افتادم، که انگار برای فهمیده نشدن نوشته شدن.

Repost from ساقی
یه باور غلطی که ویدیو‌های بی‌نقص سوشال مدیا هم تو پر رنگ شدنش نقش دارن اینه که ما احساس «زندگی کردن و مفید بودن» رو گره زدیم به انجام دادن کارای خاص. پس اگه یه روز بیدار بشیم و درس نخونیم، ورزش نکنیم، بیرون نریم، کتاب نخونیم، خونه‌رو مرتب نکنیم، تلاش نکنیم، کلاس نریم، نجنگیم و فعالیت خاصی رو تیک نزنیم، حس می‌کنیم اون روزمون رو حیف کردیم و زندگی نکردیم و احساس گناه کنیم. در صورتی که درسته این فعالیتا همه ارزشمندن، اما تمام زندگی کردن فقط اینجا خلاصه نمیشه. گاهی سکوت طولانی، بی‌حوصلگی، برای مدتی کنار کشیدن، استراحت، و هیچ کاری نکردن هم بخشی از مسیر زندگیه. احساس ارزشمندی تو از درون توعه، حتی وقتی همه چی خوب پیش نمیره. اینو یادت نره.

در مترو:

ببین اصل ماجرا اصلاً اون‌قدرها هم مهم نیست. یکی از هزاران تجربهٔ بد خرید آنلاینه در مقابل هزاران تجربهٔ خوب دیگه‌ای که داشته‌م و باز هم خواهم داشت. پس منطقی نگاه کنی، اتفاق خاص و متفاوتی نیفتاده. یک خرید بد بوده و تمام. اما می‌دونی مسئله برای من همیشه خودِ اتفاقه نیست. مسئله اینه که آدم هزارتا فکر داره و هر کدومشون رو باید به‌زور افسار کنه. حالا کافیه یکی‌شون از دستت در بره. بقیه هم راه میفتن دنبالش. ذهن عجیبه. فکرهای ذهن هم عجیبتر. خودشون رو به هم می‌دوزن و از چندتا اتفاق پراکنده، یک داستان منسجم و گاهی هم تلخ می‌سازن. بعد هم چون داستانه منسجمه، آدم می‌گه لابد واقعیه دیگه.

این رو هم اینجا نوشتم برای خودم که دفعهٔ بعدی اگر موردی رو خیلی سریع نیاز داشتم، خرید حضوری رو انتخاب کنم و پرونده‌ش رو ببندم. ذهنمم آروم بگیره.

دفعهٔ شونصدمه که یه چیزی از فروشگاه اسنپ می‌گیرم و یا کالای اشتباه می‌فرستن یا دیر می‌فرستن یا معیوب. یعنی انتظار برای دریافت محصول و برنامه‌ریزی برای استفاده‌ش یک‌طرف، درگیری با پروسهٔ شکایت و مرجوعی هم یک‌طرف دیگه. جالبه که برام درس عبرت هم نمی‌شه. چرا؟ چون همیشه اون محصولی رو که می‌خوام سریعتر از تکنولایف و دیجی‌کالا می‌رسونه.

می‌گن «انسان امروز، انسان انتظارهای بی‌پایانه» و فکر می‌کنم برای فهمیدنش کافیه به زندگی خودم نگاه کنم؛ به تموم چیزهایی که به امیدشون، امروز رو تحمل می‌کنم. وقتی دفاع کنم، وقتی مقاله‌م چاپ بشه، وقتی کار بهتری پیدا کنم، وقتی بتونم از اینجا برم، وقتی اوضاع کمی سروسامون بگیره و کلی «وقتی»‌های دیگه که شمارشش از دستم در رفته. ولی هر دفعه که به یکی از چیزهایی که مدت‌ها منتظرش بودم می‌رسم، خیلی زود یک انتظار تازه جاش رو می‌گیره. نگرانم که یک روز ببینم تعداد زیادی از سال‌های عمرم، نه در رسیدن، که در انتظارِ رسیدن گذشته‌.

Repost from N/a
photo content

آدم گاهی به جای حل‌کردن مسئله، هویت خودش رو با اون مسئله یکی می‌کنه. نمی‌گه «من با اضطرابم درگیرم»؛ می‌گه «من آدم مضطربی‌ام». نمی‌گه «توی این رابطه مشکل دارم»؛ می‌گه «من تو رابطه آدم بدشانسی‌ام». وقتی مشکل تبدیل به هویت می‌شه، رهایی ازش دیگه شبیه حل مسئله نیست؛ شبیه از دست‌ دادن بخشی از خودته.

البته قطعاً ابعاد دیگه‌ای هم دخیله. الان دیگه وارد اون‌ها نمی‌شم.

می‌دونی نکته‌ش اینه که معنای خیلی چیزها در این کشور به قهقرا رفته. به قهقرا بردنش. یکیش همین بحث کاره. تموم اون چیزی که از «استقلال مالی» به دست میاری اینه که بتونی هزینه‌های گزاف یک زندگی حداقلی رو یه‌جورایی پرداخت کنی. در عوض، بخش قابل‌توجهی از وقت، انرژی و توانت رو هم توی بازاری می‌ذاری که لزوماً قرار نیست در ازای این همه تلاش، رفاه یا حتی امکان ساختن آیندهٔ بهتری بهت بده. وقتی بعد از پرداخت هزینه‌های زندگی، هنوز چیزی از وقت، انرژی و درآمدت باقی بمونه برای این‌که کیفیت زندگیت رو بهتر کنی. وقتی این تناسب از بین می‌ره، کار کردن برای بخشی از آدم‌ها دیگه صرفاً راهی برای مستقل شدن نیست. تبدیل می‌شه به راهی برای دووم آوردن. پس اون هم حتی نمی‌تونه یه انتخاب آزادانهٔ جذاب باشه، به نوعی اجبار تبدیل می‌شه.

مدیر گروهه خیلی وقت پیش بهم زنگ زد که «چند روز رو فیکس کنیم؟» منم چون می‌خواستم تمرکزم روی کارهای پژوهشی باشه، ازش خواستم تعداد کلاسها و روزها رو کم کنه. توافق کردیم. حالا برنامهٔ کلاسهامو دیدم؛ سه روز پشت هم، هر روز سه‌تا کلاس! هرچی هم بهش گفتم، قبول نکرد که نکرد. حالا از یه طرف خوشحالم که کلاس‌هام بیشتر شده چون عاشق تدریسم، از یه طرف برنامهٔ پژوهشیم تحت تأثیر قرار می‌گیره. ببینیم روزگار چی تو چنته داره.

انگار داشتم قصه می‌خوندم.

یه پژوهشی رو جلو می‌بردم که برای جمع‌آوری داده‌هاش لازم بود نسل Z به پرسشنامه‌م جواب بدن. بخشی از این گروه هم زیر ۱۸ ساله‌ن. منم اتفاقاً همهٔ افراد ذی‌صلاح رو گذاشته بودم توی نمونه و داشتم کارم رو جلو می‌بردم که استاد منظور یک سؤال خیلی ساده پرسید «از والدینشون رضایت‌نامه داری؟» واقعاً هاج‌وواج نگاه می‌کردم. چون اصلاً این مورد به ذهنم نرسیده بود. اونجا تازه فهمیدم برای مشارکت‌کننده‌های زیر ۱۸ سال، حتی اگر قرار باشه فقط چندتا سؤال سادهٔ پرسشنامه‌ای جواب بدن، بسته به کشور، کمیتهٔ اخلاق و الزامات ژورنال، ممکنه رضایت والد یا ولی قانونی و assent خود فرد هم لازم باشه. من هم چون این الزامات رو از ابتدا توی طراحی پژوهش پیش‌بینی نکرده بودم، نهایتاً تصمیم گرفتم اون گروه سنی رو از نمونه حذف کنم. یکی از درس‌های پژوهش برای من همینه که گاهی فکر می‌کنم مسئله رو فهمیدم، نمونه رو مشخص کردم، پرسشنامه رو آماده کردم و دیگه فقط مونده برم سراغ جمع‌آوری داده؛ بعد استاده یک سؤال می‌پرسه و می‌فهمم یک سوراخ گنده وسط طراحی پژوهشم بوده که خودم اصلاً ندیدم. #research

Repost from RedMilow
Touch of Autumn 🍂
Touch of Autumn 🍂

تا پارسال، دلشورهٔ آخر شهریور، عجیب میفتاد به جونم و رهام نمی‌کرد. یه حس ناخوشایند و قدیمی بود. انگار هنوز مدرسه می‌رفتم و دلم نمی‌خواست از تابستون دل بکنم. برمی‌گشتم به روال همیشگی، به صبح‌های زود و مدرسه و تکلیف و امتحان. امسال اما حتی نفهمیدم کِی آخر شهریور رسید. انگار دیگه اون‌قدر حواسم به تقویم و عوض شدن فصل‌ها نیست. بعد بزرگسالیِ زندگیم زیادی جدی شده. حالا بیشتر از اینکه به این فکر کنم که تابستون داره تموم می‌شه، به این فکر می‌کنم که توی این شش ماه پیش رو چه کارهایی رو باید جلو ببرم. یه زمانی آخر تابستون منو نگران می‌کرد، حالا خودِ زمان نگرانم می‌کنه. شش ماه دیگه هم همین‌قدر سریع می‌گذره و من باید ببینم باهاش چه کرده‌م.

یاد یه ماجرایی افتادم. یک‌بار با یک آشنایی که خارجه‌ست ویدیوکال می‌کردم، وسط حرف‌زدن، یک آقای گونی‌به‌پشتی از پشت سرم رد شد. گفت: «این آقاهه رو دیدی؟ از اینا پره اینجا». بعد هم شروع کرد که «نیای ها، وای، نمی‌دونی چقدر بدبخت اینجا زیاده». من هم خندیدم و به شوخی گرفتم که «خب، اگه این‌همه اذیتت می‌کنه، نمی‌خوای برگردی؟» بحث رو عوض کرد. از اون موقع هر وقت کسی رو می‌بینم که مهاجرت کرده و بعد با جدیت تموم از بدی‌های کشور مقصدش می‌گه، یاد همون مکالمه میفتم. اینکه مهاجرت کردی یعنی زندگی اونجا بی‌نقصه؟ معلومه که نه. پس قرار هم نیست هر بار از مقصدت حرف می‌زنی، فهرست بلندبالایی از بدی‌هاش تحویل بدی. نمی‌دونم والا.