Prague | پِراگ
前往频道在 Telegram
2 018
订阅者
+124 小时
+57 天
+2930 天
帖子存档
2 018
Repost from Mohammad Aleph
دیگر تقریبا با هیچکدام از دوستانم حرفی برای گفتن ندارم. همان احوالپرسی ساده هم سخت شده است. فشار روانی مزمن ظرفیت ارتباط را در انسان میکشد. وقتی بخش بزرگی از انرژی انسان به هضم حجم عظیم اتفاقات مداوم بیرونی، هراس و به طور کلی بقای صرف میشود دیگر برای کنجکاوی درباره دیگری، این چه گفت آن چه گفت، برنامهریزی برای تجربههای مشترک و کلا چیزهایی که ارتباط آدم را زنده نگه میدارند انرژی چندانی نمیماند. درد مشترک هم لزوما زبان مشترک نمیآفریند. روایت کردن هم سخت شده است. تجربه انسان بودن فقط در معنای زنده بودن خلاصه نمیشود، این بار روانی مداوم و تلاش برای بقا، قشر گستردهای از جامعه را به مرز فروپاشی روانی رسانده است و «تجربه عظیم زیستن» را به «زنده بودن صرف» تقلیل داده است.
2 018
«چه بینوا هستند آنهایی که شکیبایی ندارند! کدام درد است که درمانش به تدریج نباشد؟ میدانی که ما به تدبیر کار میکنیم نه به جادو.»
اتللو | شکسپیر
@prague_7
2 018
Repost from Mohammad Aleph
زندگی در کوتاه مدت یک تراژدی و در طولانی مدت یک کمدی است اما ذات و اساس زنده بودن یک موهبت عظیم است. ما نبودهایم، کمی هستیم و دیگر هرگز نخواهیم بود. هر خوشیای که تصور میکنیم مِیل ما است و هر سختی واقعیت زندگی، هرچه ما بین این دو مورد است ارزش ادامه دادن دارد. رنج را نه باید انکار کرد، نه تقدیسش کرد، خود زندگی یک شگفتی عظیم است. زندگی پیش از اینکه خوب یا بد باشد، اصلا وجود دارد. محدودیت این بودن است که به تجربههای ما وزن میدهد، جهان اگر قرار بود ابدی باشد عمل ما معنای خودش را از دست میداد. تجربه زیستن شاید پر از رنج باشد اما به قول کوبایاشی «جهان پر از رنج است، با این حال درختان گیلاس شکوفه میدهند.»
2 018
Repost from Prague | پِراگ
«گفتم که مرا
و هقهق مرا
اینجا در این کشتزار رها کن.»
فدریکو گارسیا لورکا
@prague_7
2 018
Repost from در بابِ فراموشی
زن بیدار میشود، بیآنکه واقعاً از خواب برخاسته باشد. تنش را از بسترِ گرم و ملافهها جدا میکند، اما خواب—چون ردِ لمسی قدیمی—هنوز در موها و انحنای تنش خانه دارد. صبح برای او نه روشنیِ تازهای دارد و نه بشارتی؛ تنها برشیست تیز بر بافتِ کشدارِ شب، و آفتاب، کنجکاو و بیپروا، خود را بر عریانیِ شانه و گرمای ناهموارِ پوستش میمالد؛ گویی میخواهد طعمِ زندهبودن را بهزور به او بچشاند، بیآنکه بپرسد چقدر خسته است.
با پوستی که هنوز طعم تاریکی و عطشِ شب و عرقِ کندِ خواب را در خلوتِ استخوانهایش پنهان کرده، لختی بر لبهی بستر مینشیند. اشتیاق، رخوتیست داغ و فروخورده در بیخ گلو و میانِ سینهها؛ و بیداری، تندادنیست اجباری به زوزهی آفتاب تابستان. با این همه، دستهایش خستگی را نه از تن، که از حافظه میتکانند. نگاهی به آینه؛ کشیدنِ انگشتان بر خطوط پوست، شستنِ صورت، روشنکردن کتری، پختنِ نان، آمادهکردنِ صبحانه و ایستادن با پای برهنه بر موزائیکهای سردِ بیداری—همه رقصیست رامنشده میانِ بودن و نبودن. او تنِ خسته اما زندهاش را از چنگِ شب بیرون میکشد، آن را به آغوشِ روز میسپارد و خودش را مدام به قلبش میکوبد، تا یادش نرود که چطور باید میانِ این بیتکلیفی، سرپا بماند، نفس بکشد و دوست بدارد.
ــ الهام اسدی
@ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی
2 018
Repost from Iamshakiba
همهی آن سرمستیها و دلهرههایی را بازمیشناخت که کم مانده بود او را به کام مرگ بکشانند. صدای خوانندهی زن در گوشش چیزی جز پژواک ضمیرش نبود و توهمی هم که مسحورش میکرد، به نظرش پارهای از زندگی خود او بود. اما هیچکس در جهان او را با چنین عشقی دوست نداشته بود.
- گوستاو فلوبر
- مادام بوآری
- به ترجمهی مهستی بحرینی، نشر نیلوفر، صفحهی ۲۹۹
2 018
Repost from رَفْ
اینجا، بهانتظارم از هماکنون
حتی اگر چراغهای صحنه خاموش شوند؛
حتی اگر به من گفته شود «تمام شد»
تو که در ژرفترین امیدهایم،
غالباً ـــ حتی بعد از مرگت هم ـــ نگرانی بر من؛
و شکیبا ـــ آری، تمام مردگان شکیبا هستند ـــ
برچیده از «مرثیهی چهارم»
مرثیههای دوئینو
راینر ماریا ریلکه
علی بهروزی
2 018
Repost from The Weeping Meadow
«على هذه الأرض ما يستحق الحياة»
بر این زمین، چیزی هست که ارزش زندگی دارد.
محمود درویش
The Weeping Meadow
2 018
Repost from نامههایعشاق
«چهقدر خودت را عذاب میدهی، چهقدر خودت را به خاطر زندگی میآزاری! این چیزهایی که از آنها شکایت میکنی، همان زندگی است؛ هرگز برای هیچکس یا در هیچزمان، بهتر از این نبوده است.»
_نامه ژرژ ساند به گوستاو فلوبر.
2 018
Repost from The Last Of House Romanov
روزهایی را سراغ دارم که دلم میخواست گلولهای به تنم بنشیند تا دلیلی عیان برای گریه کردن داشته باشم.
2 018
Repost from عباس پژمان
زندگی من هم مثل ماهی تو بود سانتیاگو
نمیدانم باید حرف سانتیاگوی پیرِ ماهیگیر دربارهٔ شکست را بپذیرم یا نپذیرم. سانتیاگو که در نبردِ سختش با کوسهها شکست خورده است و آنها صیدش را خوردهاند، حالا دارد خسته، بیخواب، دربوداغان، و صید از دست داده، از دریا بر میگردد. در این هنگام با خودش میگوید: «وقتی شکست خوردی دیگر آنقدرها هم سخت نیست. هیچ نمیدانستم اینقدر آسان باشد.»
نمیدانم! اما من شکستهایم هیچ گاه برایم آسان نشد، سانتیاگو! زندگی من هم مثل ماهی تو بود، که کوسهها خوردندش.
عباس پژمان
۱۹ مرداد ۱۴۰۵
@apjmn
2 018
Repost from پیکسلهایی که زندگیست
خاطرهها و غمها متحرکاند. برخی روزها به چنان دورها میروند که به زحمت به چشممان میآیند، رفتهشان میپنداریم. پس به چیزهای دیگری رو میکنیم.
مارسل پروست
درجستجوی زمان از دست رفته، طرف گرمانت
ترجمهی مهدی سحابی
2 018
شب بر چهرهی شهر نشسته.
یک فروشگاه آمده روبروی خانه که نور پروژکتورش خانه را مثل روز روشن نگاه میدارد، اما هر طور شده چشمهایم را میبندم؛
باید تاریکی بر چشمانم غلبه کند،
تاریکی از چشمانم فروبریزد در جانم،
در رگهایم،
ضربان تنم برای لحظاتی خاموش شود،
باید امروز را فراموش کنم،
تنم را از امروز برهانم و بلغزم سوی فردا
انگار که امروز از ابتدا آغاز نشده بود. یک روز را با تمام جزییات فریبندهاش از تقویم زندگی حذف کنم، مطمئنا به جایی برنخواهد خورد.
@prague_7
2 018
Repost from Iamshakiba
بگو ببینم کجا همدیگر را ببینیم؟ من فقط میخواهم مال تو باشم. برایت پردردسر است که به دورها برویم؟
- از نامهی اولگا کنیپر به آنتوان چخوف
2 018
Repost from زنِ گورستان آلیس کمپ
.
نیاز به مقداری جنون دارم، اندکی شور و شیدایی و سرکشی، و اینکه بتوانم کارهایم را تند و تند انجام دهم.
حالا چطورم؟
زمان از من میگریزد. مغزم در مهی غلیظ شناور است. در یک مسیر کوتاه تلوتلو میخورم و سر آخر نمیدانم سر از کجا درآوردهام. یادم نیست چطور مثل آهو میدویدم در پی دلخواستههایم. فراموش کردهام شور و شیدایی چه لعبتی بود و من چقدر سرشار از رویا بودم…
انگار سوت پایان را زده باشند و من نشنیده باشم؛ بیخود دارم ادامه میدهم.
.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.
