عباس پژمان
前往频道在 Telegram
یادداشتها و مقالاتی علمی به زبان ساده و روشن دربارهی مغز و تولیدات آن لینک اولین پست کانال ؛ https://t.me/apjmn/3 کانال مخصوص تئوری کوآنتوم به زبان ساده ؛ t.me/Quantum_by_Abbas_Pejman نوشته هایم در اینستاگرام ؛ Instagram.com/pejman_abbas
显示更多3 181
订阅者
-224 小时
-57 天
+1430 天
数据加载中...
吸引订阅者
七月 '26
七月 '26
+65
在1个频道中
六月 '26
+43
在1个频道中
Get PRO
五月 '26
+15
在1个频道中
Get PRO
四月 '26
+7
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+4
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+70
在2个频道中
Get PRO
一月 '26
+24
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+54
在3个频道中
Get PRO
十一月 '25
+32
在1个频道中
Get PRO
十月 '25
+126
在20个频道中
Get PRO
九月 '25
+46
在1个频道中
Get PRO
八月 '25
+70
在5个频道中
Get PRO
七月 '25
+69
在3个频道中
Get PRO
六月 '25
+22
在2个频道中
Get PRO
五月 '25
+38
在1个频道中
Get PRO
四月 '25
+37
在1个频道中
Get PRO
三月 '25
+66
在3个频道中
Get PRO
二月 '25
+103
在0个频道中
Get PRO
一月 '25
+47
在1个频道中
Get PRO
十二月 '24
+37
在3个频道中
Get PRO
十一月 '24
+32
在3个频道中
Get PRO
十月 '24
+49
在2个频道中
Get PRO
九月 '24
+23
在3个频道中
Get PRO
八月 '24
+51
在1个频道中
Get PRO
七月 '24
+45
在2个频道中
Get PRO
六月 '24
+41
在1个频道中
Get PRO
五月 '24
+43
在0个频道中
Get PRO
四月 '24
+45
在3个频道中
Get PRO
三月 '24
+39
在1个频道中
Get PRO
二月 '24
+59
在2个频道中
Get PRO
一月 '24
+41
在2个频道中
Get PRO
十二月 '23
+36
在8个频道中
Get PRO
十一月 '23
+37
在0个频道中
Get PRO
十月 '23
+54
在1个频道中
Get PRO
九月 '23
+51
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+40
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+42
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+54
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+88
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+79
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+23
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+29
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+46
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+50
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+34
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+60
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+52
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+53
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+63
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+41
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+74
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+92
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+70
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+52
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+65
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+39
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+44
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+33
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+58
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+85
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+43
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+87
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+93
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+192
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+69
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+54
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+50
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+3 091
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 27 七月 | 0 | |||
| 26 七月 | 0 | |||
| 25 七月 | 0 | |||
| 24 七月 | +1 | |||
| 23 七月 | +2 | |||
| 22 七月 | +3 | |||
| 21 七月 | 0 | |||
| 20 七月 | 0 | |||
| 19 七月 | +3 | |||
| 18 七月 | +41 | |||
| 17 七月 | +1 | |||
| 16 七月 | 0 | |||
| 15 七月 | +1 | |||
| 14 七月 | 0 | |||
| 13 七月 | +1 | |||
| 12 七月 | 0 | |||
| 11 七月 | 0 | |||
| 10 七月 | +3 | |||
| 09 七月 | 0 | |||
| 08 七月 | +4 | |||
| 07 七月 | +1 | |||
| 06 七月 | +1 | |||
| 05 七月 | +1 | |||
| 04 七月 | 0 | |||
| 03 七月 | +2 | |||
| 02 七月 | 0 | |||
| 01 七月 | 0 |
频道帖子
هدف وسیله را توجیه میکند
یک چیزی در مورد شهریار هست که آن را واقعاً کتابی علمی میکند. ماکیاولی در این کتابش برای هر رهنمودی که به شهریار لورنتسو میدهد دو تا اتفاق تاریخی هم مثال میآورد: یک مثال از تاریخ گذشته و یکی دیگر از تاریخ عصر خود لورنتسو و ماکیاولی. در واقع این مثالها نقش اول را در این کتاب بازی میکنند. بهطوری که میتوان گفت در واقع بر اساس اتفاقات این مثالهاست که او رهنمودها یا نظریاتش را بنا میکند. بنابراین نه خیالپردازی در کارش هست، نه آرزوها و آرمانهایش را در قالب نظریههای شیک، و دزانفاکته، به خورد لورنتسو میدهد. حتی اخلاق را که از قدیمالایام رسم بود پایهٔ سیاست باشد بالکل کنار میگذارد. آن کسی که گفته است هدف وسیله را توجیه میکند همین ماکیاولی است نه مارکس. منتها مارکسیستها هم به آن عمل کردهاند. هرچند باید منصف باشیم. فقط هم مارکسیستها نبودهاند که «هدف»شان تمام «وسایلشان» را توجیه کرده است! مگر اهداف رژیمهای اومانیستی، و مخصوصاً حکومتهای مذهبی، کم وسایلشان را توجیه کرده است؟! جالب است که از همان زمانها که علم سیاست پایهگذاری شد اصلاً قرار بر این بوده است سیاست شاخهای از اخلاق باشد! اما این شاخه خیلی کم از تنهاش تغذیه میکند، یا فرمان میبرد. در هر حال، ماکیاولی بدون هیچ احساس شرم و خجالتی، و در کمال صداقت، به شهریار لورنتسو توصیه میکند شهریار باید هم شیر باشد هم روباه! در واقع میگوید شهریار باید مثل شیر درنده و بیرحم باشد. یعنی تمام دشمنانش را در کمال قساوت بدرد و نابود کند. همچنین مثل روباه حیلهگر باشد. هر دروغی را مصلحت دید بگوید، هر کس را که صلاح دید فریب دهد، و غیره. و همچنان که گفتم مثالهای بسیاری را هم از شرح حال حاکمان میآورد که در هر کدام آن شرححالها که حاکم اخلاق را کنار گذاشته است به دشمنانش غلبه یافته است، و در هر کدامشان که خواسته است اخلاقی عمل کند شکست خورده است.
یکی از توصیههای اساسی یا ساختاریاش هم در این کتاب این است که میگوید حاکم باید به ترس رعیت بیشتر از عشق او اهمیت دهد. منظورش ترس رعیت از حاکم و عشق آنها به اوست. زیرا ترس هیجان مهمتری از عشق است. این را هم راست میگوید! مردم خیلی راحت معشوقههایشان را عوض میکنند. اما خیلی به سختی میتوانند بر ترسهایشان غلبه کنند. اصلاً در مجموعهٔ هیجانهایی که در طی تکامل برایمان ایجاد شدهاند، ترس مقام بسیار مهمتری از عشق دارد. این را در یک جستار جداگانه بیشتر توضیح خواهم داد. عباس پژمان
@apjmn
| 2 | ویترین شعورها
«شعور بر سه قِسم است:
یکی از آنها شعوری است که خودش میتواند بفهمد،
دومی شعوری که باید دیگران برایش بگویند تا بفهمد،
سومی نه خودش میتواند بفهمد نه به کمک شعور دیگران میتواند بفهمد.»
اینها را نیکولو ماکیاولی در کتاب مشهورش شهریار میگوید. او این کتاب را نوشت تا شاهان و رؤسای جمهور بخوانند. میخواست آنها بدانند چطور باید رفتار کنند که ریاست یا پادشاهی خود را حفظ کنند. اما کسانی هم که شاه یا رئیس جمهور نیستند میتوانند این کتاب را بخوانند، و چیزهای بسیار جالبی ازش یاد بگیرند. در یادداشت بعدی دربارهاش بیشتر خواهم نوشت. در واقع خیلی وقت بود میخواستم چیزی دربارهٔ این کتاب بنویسم. مخصوصاً هر وقت که گشتی در اینستاگرام، یا تردز و ایکس میزنم یاد این حرف ماکیاولی میافتم. حقیقت این است که کمتر صاحب حسابی در این شبکهها هست که مصداق شعوری باشد که خودش میتواند بفهمد! آنهایی که به کمک شعور و شرح آن دستهٔ اول میتوانند بفهمند قدری بیشتر هستند. اما بدنهٔ اصلی جمعیت در هر کدام از این شبکهها را آنهایی تشکیل میدهند که نه خودشان میتوانند بفهمند، نه به کمک شعورهای دیگر و شرح های آنها میتوانند بفهمند. جالب اینکه همه نوع آدم هم در میانشان هست! از افراد معمولی بگیر تا حتی استاد دانشگاه، عالم، تحلیلگر، شاعر، نویسنده، مترجم، منتقد، فیلسوف و غیره. این در واقع یک فکت یا حقیقت علمی و آماری هم هست. الآن آمارهای علمی میگویند فقط پنج درصد آدمها باهوش به دنیا میآیند. و اینها اگر درست آموزش ببینند معمولاً جزو آن دستهٔ اول میشوند. اما بقیه حتی در بهترین دانشگاهها هم که درس بخوانند، یا صاحب دهها جلد تألیف، ترجمه، اقتباس، تصحیح، مصاحبه و غیره شوند، فوقش در آن دستهٔ دوم قرار میگیرند، وگرنه جزو دستهٔ سوم هستند. این را واقعاً در هر کدام از این شبکههای مجازی که هر روز هزارها گفتوگو در آنها صورت میگیرد، و هزاران نفر میآیند و شعور خود را به معرض نمایش میگذارند، به روشنی میشود مشاهده کرد. همچنانکه گفتم شاید در یادداشت یا یادداشتهای بعدی باز هم دربارهٔ این کتاب بنویسم. اما به نظر من همهٔ کسانی که کتاب میخوانند بهتر است خود این کتاب را یک دور بخوانند. ضرر نمیکنند. ترجمههای فارسی را هیچ کدام را نخواندهام تا بگویم بهتر است کدام را بخوانند. اما با توجه به شناختی که از داریوش آشوری عزیز و بزرگ دارم، فکر میکنم ترجمهاش از این کتاب هم مثل ترجمههای دیگرش باید ترجمهٔ خوبی باشد. عباس پژمان
@apjmn | 1 069 |
| 3 | یکی از بهترین کانالهای هُنر، کتاب و موسیقی در تلگرام، از دستش ندین :))
- @Honarrvareh
- @Honarrvareh | 408 |
| 4 | یکی از بهترین کانالهای هُنر، کتاب و موسیقی در تلگرام، از دستش ندین :))
- @Honarrvareh
- @Honarrvareh | 1 |
| 5 | یکی از بهترین کانالهای هُنر، کتاب و موسیقی در تلگرام، از دستش ندین :))
- @Honarrvareh
- @Honarrvareh | 1 |
| 6 | یکی از بهترین کانالهای هُنر، کتاب و موسیقی در تلگرام، از دستش ندین :))
- @Honarrvareh
- @Honarrvareh | 12 |
| 7 | شانهٔ زخمبندی شده
خودش میگفت از جایی افتاده یا به دیوار خورده است.
اما شاید علتی دیگر در کار بود
برای زخم برداشتن و زخمبندی شدنِ شانهاش.
وقتی که دستش را به سختی بالا برد تا چیزی را از قفسه بردارد- عکسهایی که میخواست از فاصلهٔ نزدیک ببیندشان-
پانسمان باز شد و کمی خون [از شانه] آمد.
من دوباره شانه را زخمبندی کردم،
و کمی طول دادم تا کارم را تمام کنم.
زیرا او درد نداشت و من خوش داشتم دیدنِ آن خون را.
جزوی از تن عشقم بود آن خون.
وقتی که رفت، دیدم کنار میز
گاز خونآلودی افتاده است،
چیزی که باید فوراً به سطل آشغال میرفت.
آن را برداشتم و به لبهایم بردم،
و مدتی طولانی آنجا نگه داشتم،
خون عشقم را روی لبهایم.
کنستانتین کاوافی
برگردان عباس پژمان
@apjmn | 1 011 |
| 8 | بعضی از پستهای امسالم
داستانها با دو زبان مختلف برای مغز حرف میزنند ( ۱ ، ۲ )
یافتههای علم مغز و اعصاب دربارهٔ همذاتپنداری نداری در داستانها و فیلمها ( ۱ ، ۲ ، ۳)
مغزهای ایدئولوژیک ( ۱ ، ۲ ، ۳ )
یافتههای علم مغز و اعصاب دربارهٔ فحش ( ۱ ، ۲ ، ۳ )
مغز نسل Z
تفکر پرآرزو wishful thinking: یافتههای علمی میگویند تحلیلهای سیاسی فقط آرزوهای نویسندگانشان هستند
در فرار از دی و بهمن | 921 |
| 9 | سخنهای دروازهٔ دوزخ
در کمدی الاهی دانته، که شرح سفر خیالی او به دنیای دیگر است، او سطرهایی را بر سردر دوزخ میخواند که از زبان دروازه گفته میشوند:
از من به شهرستان درد میروند
از من به رنج جاودان گذر میکنند
از من به جمعِ از یادرفتگان جاودانی میروند
عدالت بود که صانع والایم را [به ساختنم] برانگیخت
قدرت ملکوتی، فرزانگی مطلق و عشقالاولین بودند
که دست در دست هم دادند و مرا ساختند
پیش از من هیچ آفریدهای نبود که جاودانی نباشد
و من خود هم تا جاودان خواهم بود
ای همهٔ به درون آیندگان، دست از همهٔ امّیدها شسته باشید
[ترجمهٔ عباس پژمان]
دیشب ناگاهان برق رفت و من نمیدانم چرا یاد این سطرها افتادم.
توضیح- بند دوم بر اساس تثلیث مسیحیت سروده شده است، و قدرت ملکوتی اسمِ دیگرِ پدر، فرزانگی مطلق اسمِ دیگرِ پسر، و عشقالاولین اسمِ دیگرِ روحُالقُدُس هستند، که مجموعشان همان صانع یا آفرینندهٔ والا میشود.
@apjmn | 1 131 |
| 10 | به تماشای خوابهایم بیا
میدانیم که خوابها پدیدههایی کاملاً سابجکتیو یا ذهنی هستند. هر خوابی فقط برای بینندهاش و در مغز او اتفاق میافتد. فقط خود او آن را میبیند. هیچ کس دیگر نمیتواند ببیند. این جور پدیدهها موضوعات آسانی برای پژوهشهای علمی نیستند. علم فقط چیزهایی را میتواند مطالعه کند که قابل مشاهده یا حس کردن باشند. اما اکنون وقتی کسی خوابیده است و دارد خواب میبیند دانشمندان میتوانند بگویند چه خوابی میبیند! چون مشخص شده است دیدن هر چیزی در خواب تقریباً همان الگویی از فعالیتهای مغز را ایجاد میکند که فکر کردن به آن یا دیدن آن در بیداری ایجاد میکند. مشخص کردن الگوی مغز برای دیدن هر چیزی هم کار سختی نیست. اکنون برای خیلی چیزها این الگوها را مشخص کردهاند. مثلاً برای بازی بسکتبال، پرواز، حیوانات، چهرهی انسان، عشقبازیها و غیره. منظور از الگو هم این است که مثلاً وقتی داریم شیئی را نگاه میکنیم چه نورونهایی در مغز و با چه نظم و ترتیبی فعال میشوند.
اساس کار از این قرار است که دستگاه افامآرآی، که دستگاه کوانتومی پیشرفتهای است که میتواند از فعالیتهای مغز عکسهای بسیار دقیق بگیرد، مغز شخص خوابیده را به ۵۰۰۰ قسمت تقسیم میکند. هر قسمت به شکل مکعبی که هر ضلعش یک دهم اینچ است. اسم هر کدام از این قسمتها را وُکسل گذاشتهاند. وُکسل چیزی مثل پیکسل است، منتهی پیکسل دو بُعدی است، وُکسل سه بعدی. با پیکسل کموبیش آشنا هستیم. هر عکس دیجیتال از کنار هم چیده شدن نقطههایی ساخته میشود که هر کدامشان را یک پیکسل میگویند. این نقطهها، که میتوانند به شکل مربع، مستطیل، دایره یا بیضی باشند، هر کدام جزء بسیار کوچکی از شکل و رنگ آن عکس را تشکیل میدهند. وُکسلها هم چنین چیزی هستند. منتهی خیلی پیچیدهتر. اینها مکعبهای ریزی هستند که فعالیت هر کدامشان میتواند شکل، رنگ و حرکتی را نمایش دهد. شکل، رنگ و حرکتی که جزئی از تصویر سه بعدی هر چیزی خواهد بود که شخص آن را در خوابش میبیند. همچنانکه گفتم، اکنون دانشمندان الگوهای خیلی چیزها را هم مشخص کردهاند. مسئله از این قرار است که وقتی شخصی در خواب است افامآرآی از مغزش عکسبرداری میکند. سپس با پیدا کردن الگوهایی که هنگام خوابش ظاهر شده بودند مشخص میکند آن شخص خواب چه چیزهایی را دید.
منبع: مغز وقتی رازهایش را آشکار میکند، کتاب اول
@apjmn | 1 994 |
| 11 | غزل غزلها
دختر، خطاب به سلیمان [بر اساس ترجمهٔ کینگ جیمز]:
بگذار او مرا غرق در بوسههای دهانش کند:
آخر، آغوشت مستیبخشتر از شراب است؛
بوی عطر تنت چنان خوش است
که از نامت بوی عطر میآید.
از همین روست که باکرهگان دوستت دارند.
مرا بکَش به دنبالت ببر. ما [دخترها] به دنبالت میدویم.
اینک شاه مرا به حجلهگاهش آورده است...
دختر، خطاب به سلیمان [بر اساس ترجمهٔ بیبل دو ژُروزالم]:
کاش او مرا غرق در بوسههای دهانش میکرد.
آخر، آغوشت مستیبخشتر از شراب است؛
بویِ بهغایت خوشی دارند عطرهای تنت؛
نامت که بیاید بوی عطر میآید.
از همین روست که باکرهگان دوستت دارند.
مرا بکَش به دنبالت ببر. بدویم [دخترها]!
اینک شاه مرا به حجلهگاهش آورده است...
چند توضیح
- غزلِ غزلها، یعنی زیباترینِ همهٔ غزلها، شاهِ غزلها. غزلِ غزلها از کهن ترین و زیباترین شعرهای عرفانی است. غزلِ غزلها منسوب به سلیمان نبی است و یکی از کتابهای عهد عتیق یا تورات را تشکیل میدهد. این چند سطر را، که آغاز غزلِ غزلها هستند، یکی از دخترهای اورشلیم خطاب به سلیمان میگوید.
- بگذار او مرا غرق در بوسههای دهانش کند [کینگ جیمز]، کاش او مرا غرق در بوسههای دهانش میکرد[ژُروزالِم]؛ در این سطر از صنعتی بلاغی به نام التفات استفاده شده است. دختر این را خطاب به سلیمان میگوید، اما منظورش از «او» هم همان خود سلیمان است. در صنعت التفات، گوینده به جای اینکه از ضمیر یا فعل دوم شخص مفرد برای مخاطبش استفاده کند، از ضمیر یا فعل سوم شخص مفرد استفاده میکند. به جای اینکه بگوید بیا مرا غرق در بوسههای دهانت بکن، میگوید: بگذار او مرا غرق در بوسههای دهانش کند. یا به جای اینکه بگوید ای کاش مرا غرق در بوسههای دهانت کنی، میگوید کاش او مرا غرق در بوسههای دهانش میکرد.
- آغوشت...؛ آغوش از استعارههای جهانی محبت است.
-ما [دخترها] به دنبالت میدویم [کینگ جیمز]، بدویم [دخترها] [ژُروزالِم]؛ این را معمولاً طوری ترجمه میکنند که گویی دختر به خود سلیمان میگوید «بدویم»! در حالی که سطرهای بعدی میگویند این را به دخترهای دیگر گفته است. چون سطرهای بعدی را دیگر این دختر نیست که میگوید، بلکه همهٔ دخترها میگویند. همچنان که بعضی ترجمهها، مثلاً ترجمهٔ English Standard Version این را مشخص هم کرده است.
عباس پژمان
@apjmn | 1 161 |
| 12 | هر آن کس که او خون اسفندیار
چنین گفت سیمرغ کز راهِ مهر
بگویم همی با تو رازِ سپهر،
هر آن کس که او خونِ اسفندیار
بریزد وُرا بِشْکَرَد روزگار
همان نیز تا زنده باشد ز رنج
رهایی نیابد، نمانَدْش گنج
وقتی رستم با تنی پر از تیرهای اسفندیار از میدان گریخت، و در پای کوهی از رخش به زمین افتاد و از حال رفت، زال چاره را در این دید که از سیمرغ کمک بخواهد. نیمهشب یکی از پرهای سیمرغ را آتش زد. سیمرغ آمد و تیرهای اسفندیار را از تن رخش و رستم بیرون کشید. سپس زخمهایشان را یکی یکی، با کشیدن پرهایش روی آن ها، محو ساخت. آنگاه سیمرغ به رستم گفت اسفندیار هر چه میخواهد بپذیر! او را زرتشت روئین تن کرده است. نمیتوانی هیچ زخمی به او بزنی. اگر دوباره با او جنگ کنی کشته میشوی. رستم گفت اسفندیار میخواهد مرا دستبسته پیش گُشتاسپ ببرد. نمیتوانم چنین ننگی را بپذیرم. کاری کن بلکه من هم بتوانم به او زخم بزنم. سیمرغ گفت میتوانم این کار را بکنم، اما یک چیز دیگر هم هست. هر کس اسفندیار را بکشد عمر چندانی بعد از او نخواهد داشت. تازه آن را هم در بدبختی خواهد گذراند. رستم گفت فقط میخواهم در این نبرد پیروز شوم.
رستم در واقع در نبردش با اسفندیار فقط اسفندیار را نکشت. خودش را هم کشت. شکوه پهلوانی ایران را هم کشت. شکوهی که خودش آن را برای ایران ساخته بود. داستان رستم و اسفندیار غمبارترین داستان شاهنامه است. فردوسی معتقد بوده است این غم تا دنیا دنیاست برای ایران باقی خواهد ماند. هر بلبلی که در هر سحرگاهی آوازی بخواند، و هر ابری که در شب تیرهای به غرش درآید، داستان مرگ اسفندیار را خواهند گفت.
نگه کن سحرگاه تا بشنوی
ز بلبل سخن گفتن پهلوی
همی نالد از مرگ اسفندیار
ندارد جز از ناله زو یادگار
چو آواز رستم شبِ تیره ابر
بدرّد دل و گوش غُرّان هُژَبر
عباس پژمان
@apjmn | 1 259 |
| 13 | هنوز بلد هست حزف بزند. یک کف محکم بزنید براش. | 84 |
| 14 | 👈جو بایدن درباره ترامپ: ببینید، این فقط تحریف و تخریب عمدی او در ناتو و انتخاب پوتین به جای متحدان آمریکا نیست، یا این واقعیت که جایگاه ما را در چشم جهان بیش از هر رئیسجمهور دیگری در تاریخ تضعیف کرده است. این فقط پروژههای خودمحورانهاش نیست—تخریب بال شرقی کاخ سفید برای ساخت سالن رقص، نصب نام خودش بر مرکز کندی، ساخت یک طاق به افتخار خودش، یا حتی استخدام شخصی برای رسیدگی به استخر بازتاب. واقعاً چه بازندهای.
🔴ترامپ از زمان بازگشت به کاخ سفید میلیاردها دلار درآمد کسب کرده است. این برای من کاملاً تکاندهنده است. او هیچ شرمی ندارد و صادقانه بگویم این برای کشور شرمآور است. اما ترامپ اهمیتی نمیدهد. کسب درآمد از ریاستجمهوری یکی از دلایلی است که او میخواهد رئیسجمهور باشد.
✅ @AloNews خبر جنگ | 64 |
| 15 | سر و ته کردن دونالد هگل را
کارل مارکس کتابی دارد به نام «هیجدهم برومرِ لوئی بناپارت»، که تحلیلی است دربارهٔ وقایعی که به کودتای لوئی بناپارت و شکست انقلاب کبیر فرانسه منجر شدند. کتاب را به این شکل شروع میکند: «هگل در جایی گفته است اتفاقات مهم و شخصیتهای بزرگ تاریخی دو بار در تاریخ ظاهر میشوند. اما هگل فراموش کرد بگوید بار اول تراژدی میسازند و بار دوم کمدی.»
مارکس به عنوان مثال به چند مورد از اینجور اتفاقات و شخصیتها هم اشاره میکند، که کودتاهای ناپلئون بناپارت و لوئی بناپارت، همچنین خود آنها، از جملهٔ آنها هستند.
البته بدیهی است که نمیشود برای همهٔ اتفاقات مهم و شخصیتهای تاریخی که تراژدی ساختهاند یک مشابه کمیک هم در دورانهای بعد پیدا کرد. هگل در واقع کمی غلو هم کرده است که هیچ اتفاق مهم و شخصیت بزرگ تاریخی را از تکرار کمیک آنها استثنا نکرده است. اما گاهی هم حرفش میتواند درست دربیاید. و راز درست درآمدنش شاید این است که انسانها وقتی میخواهند کار بزرگی انجام دهند، تا به شخصیتهای بزرگی تبدیل شوند، آن را معمولاً از روی بعضی الگوها انجام میدهند. الگوها هم معمولاً از کارهای بزرگِ شخصیتهای بزرگ انتخاب میشوند. این در واقع مثل این خواهد بود که آن شخصیتها و کارهایشان دوباره در تاریخ ظاهر میشوند. اما فقط خود انسان نیست که کار بزرگ را انجام میدهد. در واقع شرایط هم در هر کار بزرگی نقش دارند. شرایط دوران ناپلئون بناپارت و شرایط دوران لوئی بناپارت خیلی با هم فرق داشتند. این بود که کودتای اولی به دورانِ استبداد فرانسه پایان داد، اما کودتای دومی انقلابِ آن کشور را به پایان آورد! در واقع هر چه اولی رشته بود دومی پنبه کرد.
دیروز که لشکرکشی دونالد ترامپ به ایران هم بالاخره به خیروخوشی تمام شد، من یاد این حرف هگل و صحبتهای مارکس دربارهٔ آن افتادم. چون بالاخره معلوم شد با لشکرکشیاش به ایران هم در واقع میخواست همان چیزی را در تاریخ تکرار کند که در لشکرکشیاش به ونزوئلا انجام داده بود. منتها مثل اینکه استاد درس هگل را سر و ته خوانده بود. به جای اینکه از اولی تراژدی بسازد و از دومی کمدی، از اولی کمدی ساخت و از دومی تراژدی. به جای اینکه ونزوئلا را چهل روز و شب بکوید و ملتش را به خاک سیاه بنشاند، در عرض فقط چهلوهشت دقیقه رژیم را ساقط کرد و ملت را نجات داد. خب، این بیشتر به کمدی میخورد تا تراژدی. اما در ایران که آمده بود رژیم را ساقط کند و ملت را نجات دهد، آخرسر ملت را پیاده کرد و رژیم را نجات داد. عباس پژمان
@apjmn | 1 710 |
| 16 | یاسها و رُزها [۱]
آه ای ماهِ شکوفایی، ماهِ دگردیسی
ماه میای که بیابر بود و ژوئنی که خنجر خورد
هیچگاه فراموشم نخواهد شد آن یاسها یا آن رُزها
یا گلهایی که بهاران در چینهای لباسش نگه داشت
هیچگاه فراموشم نخواهد شد آن توهّم مصیبتبار
مشایعین، گریهها، جمعیت، خورشید
تانکهایی با بارهای عشق، هدیههایی از بلژیک
هوایی که میلرزد، جاده با آن وزوز زنبورها
حسی شتابناک از پیروزی که پیش از جنگ داری
بوسهای که از خون خبر میدهد با قرمزیاش
و آنهایی که قرار است ایستاده بمیرند در برجکها
گرداگردشان یاسهای بنفش که جمعیتی سرمست میریزد
هیچگاه فراموشم نخواهد شد باغهای فرانسه
که به کتابهای دعا در قرنهایی میمانند که گذشته و رفتهاند
یا دردسرهای شامگاهان، معمای سکوت
گلهایی که در طول راههای طی شده رستهاند
یا آن انکارِ گلها بادِ وحشت را
و سربازهایی را که میگذرند بر بال ترس
دوچرخههای هذیانی را، توپ های طعنهزن را،
کَمپِرهای قلابی با جامههای رقتبار را
اما نمیدانم چرا این طوفان تصویرها
مرا همیشه به یک نقطهی توقف بازمیگرداند
همیشه برم میگرداند به سنت-مارت، یک تیمسار، شاخههای سیاه،[۲]
ویلایی نُرماندی در لبهی جنگل
همه چیز ساکت، دشمن در حال استراحت در سایه
آن شب به ما گفتهاند پاریس تسلیم شده است
هیچگاه فراموشم نخواهد شد یاسها، یا رُزها
و نه آن دو عشق که از دستشان دادهایم [۳]
ای دستهگلهای روز اول، یاسها، یاسهای فلاندر
ای لطافت سایهای که مرگ گونههایت را سرخاب میزند
و شما دستهگلهای عقبنشینی، گلهای لطیف،
رنگ آتشسوزی در دوردست، گلهای سرخ آنژو[۴]
لوئی آراگون
۱- آراگون این شعر را در سال ۱۹۴۰ در فردای شکست فرانسه از آلمان و تسلیم پاریس سرود. م.
۲- شاخههای سیاه، در متن فرانسهی شعر، یک معنی دیگر هم میدهد: نغمههای سیاه پرندگان. م.
۳- دو عشق، منظورش فرانسه و پاریس است. آن زمان آهنگ مشهوری بوده است که فرانسویها میخواندهاند. ترجیعبندش این بوده: دو تا عشق دارم من / یکی سرزمینم / دیگری پاریس. م.
۴- آنژو، ناحیهی غربی فرانسه. م. | 1 455 |
| 17 | در فرار از دی و بهمن
مدتی است شروع کردهام بعضی از کتابهایی را که اول بار در سالهای اول دانشکده خوانده بودم یک بار دیگر میخوانم. در آن سالها، که سالهای پایانی دههٔ پنجاه بودند، نه فقط خود دانشگاه دنیای جدیدی بود که با آن آشنا میشدم، آشنایی با نویسندگان بزرگ دنیا و آثارشان هم واقعاً دنیای دیگری بود که کم کم کشفش میکردم. آن سالها دانشگاه و کتابفروشیهای جلوی آن کم کم در هم ادغام شدند و دنیای جدیدی ساختند که هنوز هم که هنوز است گاهبهگاهی آرزوی برگشتن به آن را میکنم. در آن دوران بود که مخصوصاً با جویس و اسکات فیتزجرالد آشنا شدم. اگر از اینها اسم میبرم به خاطر این است که تأثیری که جادوی اینها در آن سالها بر من گذاشت از هر تأثیری قویتر بود. اما این بار که شروع کردم دوباره آنها را خواندن چیزی نزدیک پنجاه سال از آن اولین آشناییام با آنها میگذشت! این است که فکر میکردم بعد از گذشت این همه سال آن جادو هم باید دیگر از تأثیر افتاده باشد، یا تغییر ماهیت داده باشد. در واقع فقط برای پناه بردن به خود آن دوران بود که زمستان گذشته شروع کردم دوباره جویس و فیتزجرالد را خواندن، نه برای تجربهٔ دوبارهٔ آن جادو. برای فرار از دی و بهمن بود. اما با کمال حیرت دیدم آن جادو نه فقط از تأثیر نیفتاده است بلکه حتی با شدت بیشتری عمل کرد. شاید بهخاطر یاد آوردن دوران خوشبختی در دوران بدبختی بود که این بار با چنان شدتی تأثیر کرد. یا شاید هم ذهنم بود که این بار چنان آشوبزده بود که آن جادو را بهتر میتوانست جذب کند. هر چه بود هنوز هم از تأثیرش بیرون نیامدهام. ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
@apjmn | 1 745 |
| 18 | مردگان
آه، ای مردگان! ای مردگان!
ما شما را با نوری میشناسیم که از چشمان سرد و درخشانتان میتابد،
هرچند که خود مانند انسانهای زنده حرکت میکنید!
مردگان! چرا در آن دش
تها و دریاهای دوردست
که فقط مو رها و مرغان دریایی آنها را میشناسند،
منزلهای خود را این گونه رها میکنید
تا به جایی بازگردید که تمام آن چشمها که آنجا برایتان گریستند،
و قلبهایی که برایتان ناله کردند،
اکنون دیگر مانند چشمها و قلبهای خودتان مرده هستند!
[مردگان:]
درست است، درست است، ما سایههایی سرد و کمرنگ هستیم؛
و خوشرویان و زیبایانی که در زمین دوستشان داشتیم همگی رفتهاند،
اما در همین حال هم که مردهایم،
نفسهای زنده آن دشتها و گلهایی که قبلاً بر آنها میگذشتیم
همچنان برایمان شیرین هستند.
این است که پیش از آنکه برف هکلان بیاید و ما را در خود منعقد کند،
میآییم مدتی آن نفس را بچشیم
تا فکر کنیم که دوباره زنده شدهایم.
تامس مور
[شاعر قرن نوزدهم انگلیس]
ترجمه: عباس پژمان
[هکلان آتشفشانی در ایسلند است.] | 1 643 |
| 19 | مردگان
آه، ای مردگان! ای مردگان!
ما شما را با نوری میشناسیم که از چشمان سرد و درخشانتان میتابد،
هرچند که خود مانند انسانهای زنده حرکت میکنید!
مردگان! چرا در آن دشتها و دریاهای دوردست
که فقط مو رها و مرغان دریایی آنها را میشناسند،
منزلهای خود را این گونه رها میکنید
تا به جایی بازگردید که تمام آن چشمها که آنجا برایتان گریستند،
و قلبهایی که برایتان ناله کردند،
اکنون دیگر مانند چشمها و قلبهای خودتان مرده هستند!
[مردگان:]
درست است، درست است، ما سایههایی سرد و کمرنگ هستیم؛
و خوشرویان و زیبایانی که در زمین دوستشان داشتیم همگی رفتهاند،
اما در همین حال هم که مردهایم،
نفسهای زنده آن دشتها و گلهایی که قبلاً بر آنها میگذشتیم
همچنان برایمان شیرین هستند.
این است که پیش از آنکه برف هکلان بیاید و ما را در خود منعقد کند،
میآییم مدتی آن نفس را بچشیم
تا فکر کنیم که دوباره زنده شدهایم.
تامس مور
[شاعر قرن نوزدهم انگلیس]
ترجمه: عباس پژمان
[هکلان آتشفشانی در ایسلند است.] | 1 |
| 20 | مردگان
آه، ای مردگان! ای مردگان!
ما شما را با نوری میشناسیم که از چشمان سرد و درخشانتان میتابد،
هرچند که خود مانند انسانهای زنده حرکت میکنید!
مردگان! چرا در آن دشتها و دریاهای دوردست
که فقط مو رها و مرغان دریایی آنها را میشناسند،
منزلهای خود را این گونه رها میکنید
تا به جایی بازگردید که تمام آن چشمها که آنجا برایتان گریستند،
و قلبهایی که برایتان ناله کردند،
اکنون دیگر مانند چشمها و قلبهای خودتان مرده هستند!
[مردگان:]
درست است، درست است، ما سایههایی سرد و کمرنگ هستیم؛
و خوشرویان و زیبایانی که در زمین دوستشان داشتیم همگی رفتهاند،
اما در همین حال هم که مردهایم،
نفسهای زنده آن دشتها و گلهایی که قبلاً بر آنها میگذشتیم
همچنان برایمان شیرین هستند.
این است که پیش از آنکه برف هکلان بیاید و ما را در خود منعقد کند،
میآییم مدتی آن نفس را بچشیم
تا فکر کنیم که دوباره زنده شدهایم.
تامس مور
[شاعر قرن نوزدهم انگلیس]
ترجمه: عباس پژمان
[هکلان آتشفشانی در ایسلند است.] | 1 |
