es
Feedback
Prague | پِراگ

Prague | پِراگ

Ir al canal en Telegram

جهانِ من تمام شد، جهانِ شما را به تماشا نشسته‌ام. Twitter.com/_sayeh_99

Mostrar más
1 993
Suscriptores
Sin datos24 horas
-47 días
+1930 días
Archivo de publicaciones
عزیز دلم، آرام باش، آرام بمان و روزهای سخت را بدون زخم‌های تازه بگذران.

«دیگر سرزنده نبود. بیشتر اوقاتش به دل‌نگرانی می‌گذشت. انرژی‌ای که روزگاری صرف عشق‌ ورزیدن به زندگی می‌کرد، حالا داشت صرف دوام‌ آوردنش می‌شد.» ‏ ‏• آوارگان / ویت تان نوئن؛ شکوفه میبدی @letterssto

photo content

   تکرار، شکلی از شفاست. مثل هر شب شنیدن لالایی‌‌ از زبان مادر در خلسه‌ی خوابی که ناخوشی‌ها را می‌بلعد. مثل گردش گهواره و تاب‌خوردن سقف سفیدی که تو را به جهان آرام کودکی می‌برد. ما قصه‌های تکراری را دوست داریم، تکرار قصه‌ها را هم. روایت‌های آشنا برایمان ایمن‌اند و ماجراجویی‌هایمان را در دامنه‌ی امن دشت‌های تجربه پهن می‌کنیم. ما اغلب وقت‌ها سراغ آدم‌هایی می‌رویم که تداعی‌کننده‌ی آشنایان گذشته‌اند و می‌توانند تصویرها و حس‌های تکرارشده‌ را در خزانه‌ی خاطرات‌مان بیدار ‌کنند. ما مثل شهریار، ملکی از ملوک آل‌ساسان، شهرزاد قصه‌گویی را ترجیح می‌دهیم که در هزارویک شب متوالی، تسکین زخم‌هایمان را در قصه‌هایی نقل کند که مدام تکرار می‌شوند. تکرار به ما یادآوری می‌کند که زندگی هنوز هست و مرگ، اتفاق بی‌تکرار و دوری‌‌ست؛ شبیه شهرزاد که هر طلوع، زندگی را از نو می‌یافت و برای شبِ پیش‌رو قصه‌ی تازه‌ای می‌جست.   

Repost from N/a

Repost from music mood
«انسان برای پرنده‌ی کوچکی که از آشیانه‌اش فروافتاده دل‌سوزی می‌کند؛ چرا بر انبوه وجدان‌های فروافتاده در لجن دل نسوزانیم؟» از نامه‌های ساند به فلوبر

از کردستان تا خاورانِ دهه‌ی شصت؛ از کشته‌های جنگ هشت‌ساله تا مین‌های برجا مانده، از گورهای بی‌نشان تا هجدهم تیرِ ۱۳۷۸؛ از هجدهم تیر، تا خرداد ۱۳۸۸؛ از عاشورایِ ۱۳۸۸، تا دیِ ۱۳۹۶؛ از زمستانِ ۱۳۹۷، تا نیزارِ ماهشهر و آبانِ خونینِ ۱۳۹۸؛ از ساعت‌های خاموشیِ آبانِ ۱۳۹۸، تا شهریورِ ۱۴۰۱؛ از مهسا، نیکا، کومار و سارینا تا هجدهم دیِ ۱۴۰۴؛ از ابتدای شامگاهِ هجدهم دی و بی‌شمار نام و جان تا شجاعتِ بازگشتن در شبِ نوزدهم، و تا امروز. «رسالتِ بازمانده، به‌یاد آوردن است؛ او نمی‌تواند به یاد نیاورد.*» * | جورجو آگامبن

ایوارِ تابستانی A Summer Evening at Bangsbo. by Harald Slott-Møller (1864-1937)
ایوارِ تابستانی A Summer Evening at Bangsbo. by Harald Slott-Møller (1864-1937)

«یه کم دقیق‌تر می‌گی؟» «راستش جزئیات اصلاً یادم نیست، فقط یادمه که اون روز بارون میومد.» گاهی کلِ «واقعه»، مثل قایقی قدیمی، در اقیانوسِ فراموشی غرق می‌شود و فقط یکی از تکه‌های نسبتاً کم‌اهمیتِ واقعه، برای ابد در سطحِ حافظه شناور می‌ماند: مثل تکه‌ای کوچک از بادبانِ آن قایقِ قدیمی: «آن روز باران می‌بارید.» #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

Repost from رَفْ
چه می‌توانم بگویم؟ که مثلاً اینجا خانه‌ی من است؟ نه، من خانه‌ای ندارم، سقفی نمانده است. دیوار و سقف خانه‌ی من همین‌هاست که می‌نویسم، همین طرز نوشتن از راست به چپ است، در این انحنای نون است که می‌نشینم. سپر من از همه‌ی بلایا سرکش ک یا گ است. نیروانای من هوشنگ گلشیری

چگونه است که ما برای "محکوم کردن" جنگ آمریکا و اسراییل علیه کشورمان باید به عده‌ای توضیح دهیم. بمباران مدرسه، بیمارستان، پل؛ جنگ‌طلبان با کدام جنایت‌جنگی از این موضع " آمریکا برای نجات آمده" کوتاه می‌آیند. تا می‌گویی آمریکا به جایی حمله کرده، می‌گویند آنجا لانچر بوده، موشک بوده. انسانیت را چه شده که عده‌ای برای روسفیدی آمریکا و جنایت‌هایش اینطور همه‌چیز را توجیه می‌کنند. @prague_7

تابستان، یاد سفرم به آن ساحل رویایی را زنده کرد. کاش آنجا بودم، بی‌حافظه، بی‌تعلق، بی‌پروا. @prague_7

امروز مقابل آدم‌های زیادی زدم زیر گریه؛ چون زورم به همسایه بدذاتم نرسید، چون از ناتوانیم ترسیدم. چون قلبم از جنگ مچاله شده، طاقتم کم شده، نفسم از اخبار جنگ بالا نمی‌آید. و حالا که نمی‌توانم جلوی زورگویی همسایه‌ام را بگیرم دارم از اضطرابی که در جانم لانه کرده له می‌شوم. @prague_7

بمپور در خون... وطن در سوگ... #جنگ @prague_7

چنان خاطره‌ی محوی به یادم می‌آورد، چنان دور که حتی نمی‌دانم از آن من بوده یا نه. @prague_7

نمی‌دانم چه از دستم برمی‌آید برای #بندرعباس ... 🖤 @prague_7

وجدانم بیدار است؛ شوقم به تو اما همواره پیروزتر. @prague_7

Repost from N/a
مُردم از غم چون تو گفتی شاید اینجا برنگردم… @Helplessness_b

Repost from Suvmedia🎧🎬
تکرارنشدنی🥲 @Suvmediaa

اسفند بود که کتاب را شروع کردم. کتاب گیرایی است و همان روز نخست تقریبا نیمی از کتاب را خواندم. صفحه ۱۷۳ بودم که جنگ شروع شد.
اسفند بود که کتاب را شروع کردم. کتاب گیرایی است و همان روز نخست تقریبا نیمی از کتاب را خواندم. صفحه ۱۷۳ بودم که جنگ شروع شد. روزها گذشته و هنوز همان صفحه‌ام. زندگی گویی دیگر به پیش نمی‌رود. @prague_7