1 584
订阅者
-224 小时
-67 天
-2630 天
帖子存档
1 584
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ساتین_۲
#قسمت_دهم
مامانمم یه کت و دامن یاسی خوشگل
پوشیده بود، ...
بابا-خوب اگه اماده هستین بریم
یه شال روی سرم انداختم ،كيف دستیمو گرفتم رفتم بیرون عمو اینا هم اومدن ،بابا ماشین رو کنار خونه ی عزیز پارک کرد و وارد حیاط شدیم،عزیز از خوشی نمیدونست چیکار کنه.
با عمه و عزیز احوال پرسی کردیم،سعید
و ساسان نبودن ،رفتیم اتاق وسایل اضافی و گذاشتیم یه نگاه کلی به قیافم
انداختم: _چطور شدم هلی..
هلیا نگاهی به سر تا پام کرد:_هی بدک نشدی، به پای من که نمیرسی....
_برو بابا چه پرویی تو..
هیوا:شما دوتا از هم نظر نپرسین به نظرم خیلی بهتره....
هلی:بچه وقتی دوتا بزرگتر حرف میزنن نپر وسطشون....
هیوا:هه هه الان شما دوتا خیلی از من بزرگترین دیگه اره؟
_پس ،چی بچه ام بچه های قدیم بریم ببینیم کیا اومدن
..همین که رفتیم بیرون نگاهم به ساسان و
سعید افتاد که کت وشلوار پوشیده کنار
هم نشسته بودن حرف میزدن.
با خروج ما از اتاق سعید نگاهی به هر سه
تامون انداخت و لبخندی زد به سمت پسرا رفتیم ...
هلی : سلام ، پسر عمه و پسر دایی خوب خلوت کردین...
سعید : سلام هلنا خانوم شما هم بفرمایید...
هلنا : حالا چی میگفتین..
_راجع به قدیما حرف میزدیم ..
هلنا نفس عمیقی کشید :_یادش بخیر چقدر تو این حوض خودمون رو خیس میکردیم ...
دستمو کردم تو اب یه مشت اب گرفتم پاچیدم تو صورت هلنا ...
هلنا جیغی کشید :_وای دریا خیس شدم ... هر دوتامون نگار نه انگار بزرگ شدیم، از صدای خنده ی ما ساسانم اومد بیرون و اونم شروع به اب بازی کرد...
رفتم سمت شلنگ و بازش کردم، شلنگ رو گرفتم طرف بچه ها ...
سعید : تو باز جر زنی کردی دریا؟؟
ساسان : وای به حالت دست بهت نرسه دریا..
_دستت بهم نمیرسه برادر گرامی..
هلنا اومد سمتم جیغی کشیدم شلنگ رو
پرت کردم، ساسان و سعید با هلنا هم دست شدن،همین طور که در حیاط میدویدم نفس
زنان گفتم : ای نامردا سه نفر به یه نفر ..
هلنا : تا تو باشی جر زنی نکنی..
_اذیت نکنین، دلتون میاد منو اذیت کنین؟؟
۰سعید:حقته.....
سرمو چرخوندم سمت سعید:_سعید پسر عمه بعد از 10 سال اومدی،بذار یه دو روز از دلتنگیت بگذره بعد شروع کن ..
سرمو چرخوندم سمت در سالن که دیدم
همه جوونا اومدن بیرون و دارن ما رو نگاه میکنن و میخندن ..
_بچه ها اونجا رو....
ساسان و سعید نگاهی به دختر پسرای که جلو در سالن بودن کردن ، هر دو گفتن شماها چرابیرون اومدين؟
منم از فرصت استفاده کردم با صدای
بلند گفتم : هلنا یه گربه پشت سرته ..
میدونستم هلنا فوبیای گربه داره،هلنا جیغ بنفشی کشید که گوشام کر شد، با این کار هلنا ،فرار کردم و داد زدم گول خوردین، گول خوردین، شکلکی براشون در آوردم ...
هلی :میکشمت تو میدونی من از گربه میترسم ....
_میدونستم که گفتم ، تا تو باشی كه من دختر عموت رو به کسی نفروشی.....
هر چهار تامون با لباسای خیس وارد سالن شدیم، مامان با دیدنمون گفت : بچه ها چی شده بارون باریده ؟؟
هلی : آره زن عمو بارون از شلنگ اومده..
عمه : یعنی چی ؟
سعید : یعنی اینکه مامان یاد قدیما افتادیم
زن عمو : این دو تا کم بود شما دوتا هم بهشون اضافه شدین..
هلی : مامان همش تقصیر دریاس...
عمه و مامان و زن عمو خندیدن و گفتن از دست شما ها جوونا...
عزیز : حالا برین یه چیزی پیدا کنین بپوشین...
ساسان و سعید به اتاقی که عزیز برا
سعید گذاشته بود ، رفتند،منو هلنا هم به اتاق همیشگی خودمون که حالا اتاق عزیز شده بود رفتيم . اتاق عزیز فعلا دست عمه و شوهر عمه بود، تا یه خونه خوب بخرن و مستقر بشن ..
_میگم هلی چی بپوشیم ؟
هلی : نمیدونم..
_ هلی ما فقط یه دست بلوز شلوار خرسی داریم که برای شبایی که خونه عزیز میخوابیم میپوشیم ..
هلی : وای نگو که باید اون لباسا رو بپوشیم تا عمر داریم این ملت دستمون میندازن....
_پس شما بفرمایید چی بپوشیم، این طوریم که نمیشه ببین اب ازمون میچکه..
هلی پووف کلافه ای کشید ...
نگاهی به بلوز شلوار صورتی رنگ ام انداختم و از مجبوری پوشیدم نگاهی به خرس روی بلوز انداختم و پوشیدم...هلنام بلوز شلوارشو پوشید ،هر دو نگاهی بهم انداختیم،حالا نخند کی بخند، واقعا مضحک شدیم..
بعد از کلی خنده، از اتاق خارج شدیم،بقیه با دیدن ما شلیک خندشون هوا رفت...
سعید و ساسان نفری یه بلوز شلوار شیک
اسپورت پوشیده بودن.. نگاه حسرت باری بهشون انداختیم.
-خدایی این چیه تن شما دو تاس مگه دختر بچه چهار ساله هستین؟؟
_ مگه چیه
ساسان : خدا همچین زنی نصیبم نکنه..
_شما اول یکی رو پیدا کن تو رو قبول کنه بعد بیا حرف بزن ..
سعید : ولی خیلی با نمک شدین، بیاین یه عکس بندازیم و همه باهم یه عکس دسته جمعی انداختیم ..
قیافه منو هلنا با لباسای تنمون واقعا دیدنی شده بود،بعد از شام و دورهمی همه رفتن خونه هاشون ..ما هم با عزیز و عمه اینا
خداحافظی کردیم اومدیم خونه،
ادامه دارد
✾࿐༅🍃🌻🍃༅࿐✾
1 584
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ساتین_۲
#قسمت_نهم
تازه اول پاییز بود هوا هنوز سرد نشده بود...
هلی:دریا بدو دیر میشه ...
-اومدم .
مامان :عمو فرزاد رفته....
خندیدم
تمیز کنین ببینم ....تنبلا دونفر ادم هنوز کف
اشپزخونه ولو هستین، کارتون تموم شد با یه
سینی چایی خوش رنگ بیاین سالن
دریا: دیدی رفت؟
هلی: بله داداش جناب عالیه دیگه...
دریا: نه که داداش خودت خیلی کمک کر..د
هلی:اون باید کار کنه زحمت بکشه عیال واره...
دریا: آهان اون وقت داداش من تا آخر عمر میخواد تنها بمونه ؟؟؟
هلی:این کار نداره ...
صدای عصبی عزیز از بالاسرمون بلند شد:شما دوتا..
لبخند دندون نمایی زدم:سلام ..
عزیز: اینجوری کار میکنین؟؟
- عزیز خسته ایم خسته .
مگه کوه کندیدن که خسته این؟ دوتا مبل جا به جا کردین، سرامیک و درو پنجره تمییز کردین ...
-اینا کار نیست؟
نه ما قديما بچه داشتیم مهمونم داشتیم دست تنها کارم میکردیم .
-اون قدیم بود عزيز ..
دختر دختره، قدیم و جدید نداره، حالام تند
کارتونو بکنین ...
بعد از کلی کار خسته رو مبل ولو شديم
-وای مردم از پا درد..
هلی: من از تو بدتر
عزيز ،مامان ،زن عمو ما گشنمونه ...
مامان :چه خبره الان غذا رو میارن..
یه سفره بزرگ پهن کردیم ، کباب کوبیده هایی که عمو خریده رو همه دور هم خوردیم، کنار سفره ولو شدم:دستت طلا عمو،خیلی چسبید مردم از گشنگی ..
عمو:نوش جونت عمو جان..
هلی: هیوا تو همش از زیر کار در رفتی ، برو
یه سینی چایی بیار ...
هیوا:من درس دارم ..
هلی:مامان ببین دخترتو....
زن عمو:هیوا یکم کار کنی بد نمی شه..
هلی:ضایع شدی هیوا خانوم ..
هیوا:برو بابا..
یه مانتوی صورتی روشن با یه شلوارکتون ل سفید باشال سفید پوشیدم ، میخواستم برای اولین دیدار خوب به نظر بیام. تازه اول پاییز بود هوا هنوز سرد نشده بود...
هلی:دریا بدو دیر میشه ...
-اومدم .
مامان :عمو فرزاد رفته....
خندیدم
دلم میخواست اولین دیدار عالی باشم. همه کنار هم منتظر ورود مسافرا بودیم ..
هلنا:میگم دریا به نظرت برخورد سعید با من
چطوره؟
- نمیدونم ولی حتما خوبه، این یه هفته شناختیش یا نه؟
هلنا: اره بابا يکم که تو توضیح دادی، یکمم خودم باهاش چت کردم، به نظر پسر خوبی میاد...
بادیدن عمه و شوهر عمه با هیجان دستی تکون دادم :- عزيز ببين عمه فیروزس، وای ماشالا عمه اصلا پیر نشده، اوه اونم سعید....
دریا:کو کجاس؟
هلی:اوناهاش پشت عمه اینا ...
دریا:نگاهم به پسر قد بلند کت و شلواری افتاد که پشت عمه و شوهر عمه داشت سمت ما میومد... وقتی دید نگاه ما متوجهش هست دستی تکون داد برامون...نمیدونم چی شد با نگاهش و لبخندی که رو لبش بود چیزی توی دلم تکون خورد ....
با نزدیک شدن عمه اینا همه به سمتشون
رفتیم ،عزیز و عمه هم و بغل کردن و هر دو زدن زیر گریه... بعد از چند دقیقه از هم جدا شدن عمه با برادراش احوال پرسی کرد و بابا و عمو عمه رو بغلش کردن ..
بعد از احوال پرسی با بزرگ ترها، اومد سمت ما...
عمه:ماشالا چه خانومی شدین شما سه تا..
-خوش اومدی عمه جون...
عمه:عمه به فدات، چقدر دلتنگتون بودم..
با
شوهر عمم احوال پرسی کردیم بعد سعید اومد سمت ما نگاهی به هر سه تامون انداخت اما لبخندش وقتی به هلنا نگاه کرد عمیق کرد: سلام خانوم های زیبا ، من سعیدم یادتون که نرفته؟
هلنا :خوش اومدین به وطن...
با دقت نگاهی بهم انداخت گفت : باید دریا باشی درسته؟
-لبخندی زدم و گفتم:خوش اومدی پسر عمه ، درسته دریام ..
ممنونم چه بزرگ شدی با هيواه م احوالپرسی کرد
همه باهم به خونه ی عزیز رفتیم، البته بابا به عمه فیروزه گفت :اگه خسته هستن ما میریم فردا میایم مبینیمشون ،ولی عمه گفت: خسته نیست ،اما شوهر عمه، اقای ملکی، از همه عذر
خواست و خسته بود رفت تا بخوابه.. ماهم کنار هم تو سالن نشستیم..
بابا : ابجی سیاوش چرا نیومده؟
عمه : يكم از کاراش مونده، اما تا چند ماه دیگه حتما میاد ایشالا... همه درحال صحبت بودن با هلیا رفتیم اشپزخونه ، وسایل پذیرایی رو اوردیم سالن ، سعید با یه دست لباس اسپرته تو خونه ای از اتاق اومد بیرون ، کنار ساسان نشست ،چون تفاوت سنی باهم نداشتن از قدیم باهم جور بودن و با رفتن عمه اینا این دوستی کم نشد و ازطريق تلفن و چت باهم در ارتباط بودن این چند سال و.....
دو سه روزی از اومدن عمه اینا میگذره و قرار
شده یه شب یه مهمونی بگیریم و فامیل های
نزدیک رو دعوت کنیم...مهمونی که میگم نه از اون مهمونیای بزرگ عیونی ، نه بابا همین
مهمونی ساده خودمون به صرف شام و شیرینی ..
با هلنا و هیوا رفتیم بازار من یه کت گلبهی
استین سه ربع با یه زیری مشکی که تا روی رونم بود خریدم،هلنا هم کت وشلوار، هیوا هم یه تونیک خرید...
یه دوش دو دقیقه ای گرفتم ، یه ساپورت
کلفت مشکی با کفش عروسکی مشکی براق
پوشیدم،عطرم رو هم زدم و از اتاق بیرون اومدم :مامان من آماده ام..
✾࿐༅🍃🌻🍃༅࿐✾
1 584
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ساتین_۲
#قسمت_هشتم
-دریا ما که دوستیم دختر عموییم دلت میاد؟؟؟
حرف نزن خوبم دلم میاد ....
با هم دست به یقه شدیم،که در باز شد و
با داد شایسته هردومون دست نگه داشتیم...
اینجا چه خبره خانوما اینجارو با مهد كودك
اشتباه گرفتین؟ یکبار دیگه چنین کارهايي ازتون ببینم هردوتون اخراجيد، درو محکم کوبید رفت...
منو هلنام مثل چی همینطور وایساده بودیم
-تقصیر تویی که اینقدر بی جنبه ای.
-میزنمتا هلي بدو بريم تا اخراج نشدیم ...
رفتیم سر کارمون....
تازه رو تخت دراز کشیده بودم که یه پیام از سعید برام اومد ،تو این ۲ماه خيلي بهش عادت کردم گاهي حس میکنم دوسش دارم، سري براي افکارم تکون دادم: -سلام بانو بيداري؟
-سلام اره ..
-خوبي چه خبر؟
-اینجا سلامتي ، اونجا چه خبر؟
من یه خبر خوب برات دارم چي؟
-ما هفته ی دیگه ایرانیم
-واقعا؟
-اره دلم میخواد از نزديك ببینمت (واي حالا چیکار کنم)
-هلنا خوش حال نشدي؟
چرا خيلي! پس چرا دیر جواب دادي؟
-اخه باورم نمیشد ....
-اي جان حتما از خوشخالیه،بعد استیکر خنده فرستاد..
- منم استیکر خنده براش فرستادم...
عزیزم خسته اي برو بخواب شب بخیر..
-شب توام بخیر ..
گوشیمو روی کوسن پرت کردم به عکسم که روبه روي تختم نصب کرده بودم دوختم ،اما فکرم جای دیگه پرسه میزد ،باید با هلنا حرف میزدم (واي اگه بفهمه من هلنا نیستم، پووف)
با فکر و خیال خوابم برد ، همش تو خواب میدیدم سعید فهميده من هلنا نیستم صبح هم با سردرد بیدار شدم ، یه دوش ۲دقیقه اي گرفتم تا سرحال بیام ،مانتو شلوار مشکیمو پوشیدم کیف اسپورتمو با کفش آل استارمو برداشتم: -مامان خداحافظ ...
به سلامت عزیزم....
هلنا ازواحدشون اومد بیرون:سلام دریا خانوم ، دپرسی؟
-سرم درد میکنه ..
چی شده؟
-من نمیدونم چرا به حرفای تو گوش میدم با اینکه میدونم اشتباهه ..
حالا چی شده؟
-هفته ی دیگه سعید اینا میان ایران ...
واه خب بیان مگه جای تو رو تنگ میکنه؟
- هه هه خندیدم، بامزه جای من تنگ نمیشه اما اون بفهمه من تو نیستم چی؟
اها راس میگیا، حالا چیکار کنیم، حالا كو تا آخر هفته بذار یه فکری میکنیم ....
_هلی زشته بفهمه ...
خب یه کاری میکنیم نفهمه..
- چیکار؟.
از امشب قرار شد هلنا جای من به سعید پیام بده،نزدیک 3 ماه شب و روز با سعید چت کردم ،اون از تمام اتفاقاتی که تو طول روز براش می افتاد برام تعریف میکرد ،منم گاهی از اتفاقات داروخونه،گاهی براش شعر میفرستادم چون خیلی دوست داره..... چون عادت کرده بودم قبل خواب با سعید چت کنم ، برام سخت بود خوابیدن ،هی از این پهلو به اون پهلو میشدم...
همه اش تقصیر خودمه نباید قبول میکردم جای هلی پیام بدم...
عزیز از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه وقتی فهمید عمه اینا دارن میان گریه کرد، حالام داره تمام خونشو برق میندازه...
الان دیگه فقط دو روز مونده تا اومدن خانواده ی عمه ، این چند روز برام سخت بود چون به سعید و چت کردن باهاش عادت کرده بودم .
با هلنا داشتیم کف اشپزخونه رو طی میکشیدیم:میگم دریا این سعید پسر باحالیه -ها چطور؟
اخه خیلی بانمکه ،مرد باید اینطوری باشه .
-فقط لبخندی زدم و زیر لب گفتم:اوهوم
ساسان -دریا یه لیوان آب بده .
وای داداش خسته شدم، بیا یکم کمک کن..
تمیز کنین ببینم ....تنبلا دونفر ادم هنوز کف
اشپزخونه ولو هستین، کارتون تموم شد با یه
سینی چایی خوش رنگ بیاین سالن
دریا: دیدی رفت؟
هلی: بله داداش جناب عالیه دیگه...
دریا: نه که داداش خودت خیلی کمک کر..د
هلی:اون باید کار کنه زحمت بکشه عیال واره...
دریا: آهان اون وقت داداش من تا آخر عمر میخواد تنها بمونه ؟؟؟
هلی:این کار نداره ...
صدای عصبی عزیز از بالاسرمون بلند شد:شما دوتا..
لبخند دندون نمایی زدم:سلام ..
عزیز: اینجوری کار میکنین؟؟
- عزیز خسته ایم خسته .
مگه کوه کندیدن که خسته این؟ دوتا مبل جا به جا کردین، سرامیک و درو پنجره تمییز کردین ...
-اینا کار نیست؟
نه ما قديما بچه داشتیم مهمونم داشتیم دست تنها کارم میکردیم .
-اون قدیم بود عزيز ..
دختر دختره، قدیم و جدید نداره، حالام تند
کارتونو بکنین ...
بعد از کلی کار خسته رو مبل ولو شديم
-وای مردم از پا درد..
هلی: من از تو بدتر
عزيز ،مامان ،زن عمو ما گشنمونه ...
مامان :چه خبره الان غذا رو میارن..
یه سفره بزرگ پهن کردیم ، کباب کوبیده هایی که عمو خریده رو همه دور هم خوردیم، کنار سفره ولو شدم:دستت طلا عمو،خیلی چسبید مردم از گشنگی ..
عمو:نوش جونت عمو جان..
هلی: هیوا تو همش از زیر کار در رفتی ، برو
یه سینی چایی بیار ...
هیوا:من درس دارم ..
هلی:مامان ببین دخترتو....
زن عمو:هیوا یکم کار کنی بد نمی شه..
هلی:ضایع شدی هیوا خانوم ..
هیوا:برو بابا..
یه مانتوی صورتی روشن با یه شلوارکتون ل سفید باشال سفید پوشیدم ، میخواستم برای اولین دیدار خوب به نظر بیام.
✾࿐༅🍃🌻🍃༅࿐
1 584
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ساتین_۲
#قسمت_هفتم
-یادم بنداز عكساي سعید و نشونت بدم ...
إه آفرين،این سیاوش که انقد نچسبه که بیا و ببین...
-ای بابا....
زورش میاد دو کلمه با آدم حرف بزنه، منم
دیگه محلش نذاشتم...
نه سعید که خيلي خوش برخورده، انگار حول و حوش مهر به ایران برمیگردند...
پس ما جمال این شاه پسراي عمه جونمون رو
میبینیم ....
زن عمو:دخترا بیاین کاسه هارو بیارین...
دریا:میگم هلی پاشو بریم آش نذری بدیم بلکه
بختمون بازشد، مثل قدیما آش و میگیرن جاش گل میذارن..
هلی:عزیزم اون مال قدیما بود نه الان که همه
اینترنتی همسر زندگیشونو پیدا میکنن....
دریا: بدو بریم تا مامان با چماق نیومده با صدای بلندی گفتم : مامان اومدم ...
سامان در حال آش خوردن بود..
دریا:آش خور، تو برو اونجا ، جز آش چیزی نداری بخوری، الانم داری آش میخوری...
عزيز: دریا سربه سر بچم نذار، بخور مادر جون نوش جونت...
عمو ، بابا ، ساسان و هیرادم اومدن..
ساسان:سامان آماده ای بریم؟
سامان: اره داداش بریم ...
همه آماده برای بدرقه کنار هم ایستادیم.. وقتي خواست باهام خداحافظي كنه ،محکم بغلش کردم گفتم:مراقب خودت باش ...
_توام ، دلم برای کل کلامون تنگ میشه ...
بعد از خداحافظي از هممون رفت، مامان اشکشو پاك کرد..: عه ماماني واسه چی گریه میکني؟ رفته مرد شه بیاد..
- الهي بميرم بچم چي بخوره ؟واسش سخت
میگذره..
- میدونم
عزيز:عیب نداره دخترم، مرد باید اینسختیا رو ببینه ، پاشين بیاین این آش هارو بین
درو همسایه تقسیم کنید...
منو هلنا آش هارو به همسایه ها دادیم، اکثریت رو میشناختیم، اون بچه هايي که باهاشون تو کوچه بازی میکردیم، حالا بزرگ شدن.. بعضیاشون تشکیل خانواده دادن، بعضیام دارن درس میخونن..... بعد از دادن آش به همسایه ها و آش خوردن ...کنار هلنا تو اتاق دراز کشیدم، واي كمرم ناقص شد ..
هلی:من از تو بدترم، عکسارو بده ببینم ..
گوشیم رو از تو جیبم بیرون کشیدم ،رفتم تو گالري عكسايي رو که سعید فرستاده بود رو
نشون دادم ...
هلی: چه خوشگل شده این پسر عمه ي ما، اته چهره ي قديمیشو داره ولي مردونه تر شده .
دریا:اره اما الان خوشتیپ تر شده به يكي از عکساش که خندیده بود نگاه کردم ،لبخند زدم.
هلی: دریا عاشق شدی....
دریا:كي؟!من؟
هلی: دروغ نگو...
با هحرفهای هلی قلبم ریخت....
اما گفتم :نه، کي با دو تا پیام عاشق
میشه (تو دلم گفتم اره بابا عاشقی کجا بود)
هلی:اره انقدر از دختراي اينطوري بدم میاد... در جواب هلی فقط سرمو تکون دادم، اما فکرم خيلي مشغول بود ، چون ادم گاهی الکی الکی میبینه عاشق شده و خبر نداره،
رفتن سامان يك ماهي میشه، روزها تند از پی هم میگذرن، بدون هیچ اتفاق خاصی....
هلی:-دریا کجایی؟
دریا: چي ،چي شده؟
هلی:حواست کجاس؟ عاشق شدی؟
دریا-برو بابا چی میگی؟؟
هلی: یه ساعته دارم صدات میکنم اصلا حواست نیست....
دریا: خب بگو الان گوشم با توئه....
دریا:حالا چیکارم داری؟
هلی: بیا این نسخه رو به اتاق شایسته ببر..
دریا: - إه زرنگی یا قشنگی چرا خودت نمیبری؟
هلی: -دریا ببر دیگه، من پیش این پسره احساس امنیت ندارم....
درای:آها تو بری بده... من برم خوبه؟
هلی-دریا تو زرنگ تر و بزرگتر از منی...
دریا: - خودتو برای من گربه ی شرک نکن
پووف از دست تو ، بده ببینم..
هلی: آفرین دختر عموی گلم ....
نسخه داروها رو گرفتم، سمت اتاق شایسته رفتم ،دوتا تقه به در زدم
-بیا تو آروم....
در اتاق رو باز کردم وارد شدم: -سلام دستشو زیر چونش زد نگاهی بهم وکرد، سری تکون دادا،نسخه رو روی میز گذاشتم ، سرشو روي نسخه خم کرد، منم سرم رو خم کردم حواسم رو به نسخه دادم ....
شایسته:همیشه انقدر فضول هستی؟
چشمام اندازه ي توپ پینگ
پنگ شد، فقط از حرص دندونامو بهم سابیدم،
نسخه رو به دستم داد :ميتوني بري این نسخه مشکلي نداره ..
تندي سرمو پایین انداختم ، نگاهي به نسخه کردم دیدم راست میگه،میکشمت هلي حالا منو دست میندازي؟؟
سرمو انداختم پایین ،سمت در اتاق رفتم که باصدا شایسته ایستادم: -دفعه ي بعد براي دیدن من یه روش دیگه رو انتخاب کن بلکه نتیجه بگیري ...
دریا:واي اگه جواب نمیدادم امشب خوابم نمیبرد ، برگشتم سمتش خيلي جدي گفتم:خيلي خودتونو تحویل میگیرین جناب شایسته ....
تندی در اتاق و باز کردم اومدم بیرون ،درو محکم کوبیدم و با قدمهای محکم رفتم..
قسمت پذیرش نسخه که من و هلی کار میکنیم... اما اونجا نبود خيلي از دستش عصبي بودم: -خانوم فهیمي خانوم نستو رو نديدي؟
خندید و با دستش اتاقي رو که لباسامونو
میذاشتیم نشون داد، تندي رفتم سمت اتاق
همین که درو باز کردم هلنا گفت : خشم اژدها وارد میشود ....
- هلي حالا منو سرکار میذاری؟
با خنده گفت : حالا چي شده مگه؟
-ابروي منو جلوي این بردی، فکر کرده
عاشق چشم و ابروش شدم، هلي میکشمت
فهميدي؟
✾࿐༅🍃🌻🍃༅࿐✾
1 584
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ساتین_۲
#قسمت_ششم
نشستم زمین سبد داروهارو برداشتم شروع
کردم به جمع کردن، وقتي از جام بلند شدم
هنوز سر جاش وایساده بود،سؤالي نگاش کردم که خيلي جدي گفت : حواست کجاس داروهارو پخش زمین کردي؟
متعجب نگاهش کردم..
حواست و جمع کن خانوم محترم، اینجا خونه ي خاله نیست فهميدي؟ و بعد بدون اینکه بذاره من حرفی بزنم رفت..
داروهارو قفسه مخصوصش گذاشتم، چقدر دیر کردي وای اگه بدوني چي شد... بعد همه ي ماجرا رو براي هلي تعریف کردم کوفت....
واي دریا فك كن شایسته عاشقت بشه...
-هلي میزنمت ،اعصاب ندارما..
باشه بابا، از خداتم باشه،وضعش توپه...
دریا: من از مردایی از خود راضی بدم میاد...
خواهر بیا برو زن همين شایسته شو... هلنا پشت چشمي نازك کرد ...
تایم کاري تموم شد، با هلي از داروخونه بیرون اومدیم ،این شایسته ام سوار ماشینش شد...
-میگم هلي بيا پولامونو جمع کنیم، بلکه فرجي شد بعد صد سال همچین ماشینی خریدیم،چطوره؟
منظورت واسه اون دنیاته؟؟
- دیگه نه بابا من ۲۰۰ سال عمر میکنم، راستي امشب همه خونه ي عزیز اینا هستیم؟؟
اره دیگه شب جمعه ها همه اونجاییم...
-واي آخيش فردا تا لنگ ظهر میخوابیم؟
اره اگه عزيز بذاره....
همراه هلنا به خونه ي عزيز جون رفتیم ،مامان اینا هم زود تر از ما اومده بودن :سلام به اهل منزل ما اومدیم .
عمو:سلام دخترا....
هزار الله و اکبرعمو جون، روز به روز جوون تر میشي بریم برات خواستگاري؟
يهو يكي محكم گوشمو کشید...
- آي آي گوشم، حالا میری واسه عموت زن میگیري اره؟
-واي زن عمو شمائي؟ زشته سني از شما گذشته دیگه...
زن عمو بیشتر گوشمو کشید:که سني از من گذشته ؟اما از عموت نه،اره؟
-نه کي گفته ماشالا شما دختر 14 ساله اي اصلا میخواستم باعمو بیام خواستگاري خودت، حالا ول کن این گوش من ....
- نخیر نمیشه تو تا رو سر من هوو نیاري دلت خنك نميشه ..
-من؟؟زن عمو خدا نکنه کي از شما براي عموي من بهتره ؟از سر عمومم هم زیادي ، حالا که ازت تعریف کردم گوشمو ول کن ، جون عزیزت ، جون همين يك دونه عموم ..
-زن عمو گوشمو ول کرد، دستي به گوشم کشیدم:آخر من ناقص میشم ...
سامان:الانم درست و حسابي سالم نیستي
- آش خورم که اینجاس ، کي کچل میشي ما يكم بهت بخندیم ...
تو لازم نکرده به من بخندي، برو یه دبه بگیر که میخوایم ترشي بندازیمت...
-واي خوب شد گفتي ،نميدونستم...
مامان:دریا ...
-به مامان خوشگل خودمم که اینجاس..
بعد از سلام و احوال پرسي با بقیه مثل کوزتا تو آشپزخونه برای كمك مامان و زن عمو رفتیم . بعد از یه شام عالي کنار خانواده و دورهمي ، مامان و بابا، ساسان و سامان رفتن، عمو زن عمو، هیراد و زنش هم به خانشون رفتن. منو هلنا و هیوا شب خونه ي عزيز موندگار شدیم.
همه در کنار عزیز تشك پهن کردیم:عزیز چطور شد که عمه فائزه مرد؟
هلي: آره عزيز..
عزیز بعد از کمی مکث، با صدائي که ناراحتي
توش موج میزد گفت:فائزه و فواد (باباي من دوسال تفاوت سني بیشتر نداشتن ، فائزه دختر شروشیطوني بود،فیروزه رو آقاجونتون خودش شوهرش رو انتخاب کرد ، فیروزه هم حرفي نداشت و میگفت که آقا جون بزرگتر ماست و خير وصلاحمونو بهتر از خودمون میدونه، اما فائزه اینجوری نبود و دلش عشق و عاشقی میخواست. ۱۶ سالش بود ،عاشق پسر همسایمون شد، یه سال بیشتر نبود که به محل ما اومده بودن و به نظر پولدار میومدن، اما عمر عمتون به این ازدواج كفاف نداد .
-عزیز ، عمه فائزه چجوري مرد؟مریض بود یانه؟؟
خسته ام، بخواب ....
-يعني نمي گين؟
هلي:دریا هیس، شاید دلش نمیخواد ، بگه آخه، همیشه به فوت عمه میرسه دیگه نمیگه...شاید مرور خاطرات گذشته رو دوست
نداره. بعد خمیازه اي کشید گفت: من میخوابم شب بخیر ...
-شب بخیر ولي من خوابم نمیبرد..
باصداي ويبره ي گوشي به چشممو باز کردم یه پیام از سعید بود... توي این یه هفته فهمیدم پسر شیطونیه و برعکس خيلي پسرا که مغرورن، اصلا مغرور نیست، پیامشو باز کردم :سلام دختر خوابي؟
-لبخندي زدم تایپ کردم سلام نه هنوز ، بیدارم...
خوب خدارو شکر..
- از صبح ازت خبری نیست، خوبي؟
خوبم تو خوبي ؟
- از صبح سر کارم ، شبم دورهمي خونه ي
عزيزجون بودیم ..
اه عزیز هنوزم مثل قدیما شب جمعه ها همه رو دور هم جمع میکنه؟
-آره...
خيلي دلم براي اونروزا تنگ شده، ما اینجا واقعا تنها هستیم..
- خوب چرا بر نمیگردین؟
میایم به همین زودیا، بسه دیگه هر چقدر از
فامیل دور بودیم، بعد از کمي صحبت با سعید شب بخیر گفتم خوابیدم.... يك ماه از چت کردن من با سعید میگذشت ،هرچی میگذره انگار بیشتر میشناسمش ، توي اين يك ماه اتفاق خاصي نیوفتاده ، امروز سامان میرہ سربازي و مامان و زن عمو تو حیاط
عزیز دارن براش آش پشت پا میپزن، منو هلنا داریم ظرفارو آماده میکنیم ،هیواهم که از زیر کار به بهانه ي درس در رفت...
-راستي...
هلي :چیه؟
✾࿐༅🍃🌻🍃༅࿐✾
1 584
#عروس- استاد
#پارت : 30🍃🌻
این بار من به جای آرمین با لبخند ملیحی جواب دادم
_من هرکسی نیستم عزیزم،لطفا فکرای بیخودتو بیان نکن.
ستاره بدون اینکه به روی خودش بیاره جواب داد
_قبل از دروغ گفتن طرفت رو بشناس این آقایی که کنارت ایستاده رو انقدر خوب می شناسم که می فهمم وقتی رنگش کبوده دردش چیه!
رو به آرمین ادامه میده:
_خدمتکار خونتونو آوردی اینجا که حرص منو در بیاری؟
از عصبانیت چشمام کور شد…غریدم
_به کی میگی خدمتکار عوضی؟
خواستم به سمتش حمله کنم که آرمین بازوم رو گرفت و گفت
_عزیزم نیاز نیست به خاطر حرف هر کسی از کوره در بری…
رو به ستاره با خونسردی ظاهری گفت
_ لطفا حدت و بدون.نمی خوام خانومم به خاطر حرف های صدمن یه غاز تو اعصابش بهم بریزه .
ستاره با طعنه گفت
_خانومت؟
دلم می خواست این دختره ی عوضی رو خفه کنم… برعکس من ظاهر خیلی خونسردی داشت و انگار آرمین از زنای خونسرد بیشتر خوشش میومد چون من عشقو خیلی خوب توی چشماش می دیدم.
خواست جواب بده اما پشیمون شد،دستم و ول کرد و بازوی ستاره رو گرفت و دنبال خودش به بیرون کشید.
هاج و واج نگاهش کردم… باورم نمیشد این بشر انقدر بیشعور باشه… منو بین این همه آدم غریبه ول کرد و رفت .
کارد می زدی خونم در نمیومد…
به اتاق برگشتم و مانتو و شالم رو پوشیدم و از خونه بیرون زدم،خواستم از باغ هم خارج بشم که صدای آرمین توجهمو جلب کرد .
دنبال صدا رو گرفتم و اون و ستاره رو زیر یه درخت دیدم. مخفیانه نگاهشون کردم…ستاره گفت
_ ته عشقت این بود که بری یه دختر دیگه رو بگیری؟پس چرا نامزدی منو بهم زدی؟
آرمین با عصبانیت بازوهاشو گرفت و گفت
_چرا انقدر خری؟ها؟کم تو رو خواستمت؟کم عاشقت بودم؟
ستاره عصبانی گفت
_من چی؟مگه من کم عاشقت بودم که با دوبار دیدن منو شایان فکر کردی با رفیقت ریختم رو هم . احمق اون همون موقع هم واسه آنا جون میداد من داشتم کمکش می کردم به عشقش برسه تو چیکار کردی؟ خیلی راحت دو تامونو انداختی توی سطل آشغال… الانم دور و اطراف من نباش بذار زندگیمو بکنم..
اولین باری بود که آرمینو انقدر در مونده می دیدم. نالید
_پس تکلیف دل واموندم چی میشه که هنوز پی تو میره؟
نفسم بند اومد.ستاره ساکت شد و آرمین خیره نگاهش کرد .
دستش رو بالا برد و روی گونه ش گذاشت…من همیشه نگاه عصبانی آرمین رو دیده بودم اما الان داشت با حالت خاص و قشنگی به ستاره نگاه میکرد .
پول تاکسی رو حساب کردم و پیاده شدم… کلید انداختم،شرط می بندم آرمین حتی حالیش نشده که من نیستم،آخه یه بشر چقدر می تونه از شعور کمی برخوردار باشه؟
لعنت بهش که طاقت نیاورد نقش بازی کنه و سریع وا داد…حتی یه زنگ هم نزد تا ببینه کجا غیبم زده.
فقط به امید اون روز پیش میرم که آرمین رو زمین بزنم… طوری هم زمین بزنم که با چشم خودم خورد شدنش رو ببینم .
به اتاقم رفتم و فقط مانتوم رو در آوردم… بدون عوض کردن لباسم خودم رو روی تخت پرت کردم و جد آباد آرمین رو با فشحام جلوی روم آوردم.
انقدر ازش عصبانی بودم که اگه یه چاقو دستم می دادن قطعا می کشتمش.
انقدر توی دلم نفرینش کردم که نفهمیدم کی خوابم برد
* * * * *
با احساس خیسی گردنم چشمام رو باز کردم و اولین چیزی که دیدم چشمای قرمز آرمین بود…
از قیافش معلوم بود مست کرده،با لحنی کشیده گفت
_توله سگ گوه خوردی با این ریخت و قیافه کنار من وایستادی.
حتی نا نداشت دعوا راه بندازه اما با اون زبون نیش دارش ادامه داد
_ نشون میدم تا بفهمی بازی با آرمین یعنی چی!من به گور بابام بخندم از این ریخت و قیافه خوشم بیاد.
خواب به کل از سرم پرید… پسش زدم اما تکون نخورد.با حرص گفتم
_جمع کن خودتو آرمین…برو گمشو همون قبرستونی که تا الان توش بودی همونجا نعشه شو نه روی من .
صدادار خندید و گفت
_روت پول دادم،مال منی،زن منی دلم می خواد رو تو لش کنم حرفیه؟
_من به گور بابام بخندم زن تو باشم،اگه مجبور نبودم صد سال قبول نمی کردم اسم توئه یه لقبای دائم المست روم باشه.
بازم خندید و گفت
_کمتر مزه بریز بچه مگه نمی دونی واسه چی اینجایی؟پس کارتو بکن.
خواست سرشو پایین بیاره که ضربه ای به شکمش زدم و با یه غلط از زیر دستش فرار کردم.
صداش با عصبانیت به گوشم رسید
_ به ذات خرابت لعنت هانا!
دمر روی تختم خوابید… عصبانی تر از خودش گفتم
_برو بیرون از اتاقم.
_نمیرم،خونه ی خودم هر جا حال کنم می خوابم
کارد می زدی خونم در نمیومد .. با خشم به اون هیکل گنده ش که کل تختم و اشغال کرده بود نگاه کردم.
دستش رو بالا گرفت و گفت
_ بیا اینجا کاریت ندارم…من عادت ندارم بغلم خالی باشه.
غریدم
_مرده شور اون بغلتو ببرن.
از اونجایی که آدم خیلی گندی بودم و اگه می رفتم جای دیگه تا فردا صبح خوابم نمیبرد و از اونجایی که کلاس داشتم و صبح زود باید بیدار میشدم ناچارا گوشه ی تخت دراز کشیدم.
1 584
#عروس- استاد
#پارت : 29🍃🌻
وارد که شدیم با دیدن اون جمعیت حالم به هم خورد.
یکی برای گرفتن وسایلمون اومد و من ازش خواستم که منو به یه اتاق ببره ،حداقل چند لحظه ای از آرمین جدا می شدم.
وقتی خواستم برم لحظه ی آخر زیر گوشم گفت
_ پشت چشماتم از اون سگ مصبا پاک کن هزار بار گفتم من از این مزخرفات دوست ندارم
بدون اینکه چیزی بگم دنبال خدمتکار به اتاق رفتم…
مانتوم رو در آوردم و یه لحظه از پوشیدن اون لباس پشیمون شدم. جمعیت زیادی اونجا بودن و مطمئنا با این لباس دکلته که اندامم رو کامل نشون میداد شب عذاب آوری داشتم.
ساپورتم رو از پام در نیاوردم…رژ لب قرمزی که آورده بودم و روی لب هام مالیدم و بعد از برداشتن کیف دستیم از اتاق بیرون رفتم… آرمین درحال حرف زدن با یه پسره بود،به سمتش رفتم… هنوز بهش نرسیده بودم پسره ازش فاصله گرفت.
برای یه لحظه سرش رو برگردوند و با دیدن من خشکش زد… با ناباوری به سر تاپام نگاه کرد.
کنارش ایستادم و با حفظ ظاهر گفتم
_چیه؟خوشگل شدم ؟
خشم توی چشماش شعله کشید… با فکی قفل شده خواست حرفی بزنه که نگاهش جایی ثابت موند.
برگشتم،ستاره بود که به مات ما مونده موند…
دستی دور کمرم پیچیده شد و به هیکل تنومند آرمین چسبیده شدم.
کنار گوشم آهسته ولی با خشم گفت
_ همین الان گم میشی مانتوتو می پوشی و صورتتو پاک می کنی
به ظاهر خندیدم و گفتم
_من هر کاری دلم بخواد می کنم می دونی چرا؟ چون دلم می خواد. .
سرش رو ازم فاصله داد… حالا نگاهش توی نگاهم قفل شده بود
این چهره ی کبودش رو هر کی می دید می فهمید داره از عصبانیت می میره.
نگاهش از روی لب هام به روی شونه ها و بالاتنه ی نیمه برهنه م سر می خورد
انگار تحملش رو از دست داده بود،می خواست حرفی بزنه که صدای ضریفی گفت
_فکر نمی کردم اینجا ببینمت.
هر دومون به سمت ستاره برگشتیم
آرمین به ظاهر خونسرد گفت
_سلام… چه طور انتظار نداشتی؟شایان رفیق منم هست.
ستاره با پوزخند گفت
_ آدم به رفیق خودش شک نمی کنه…اونم چنین شکی ..
آرمین سکوت کرد،ستاره نگاهی از سر تا پام انداخت و با طعنه گفت
_تا اونجایی که من می دونم کسی با لباس نیمه ٱستین و آرایش آنچنانی حق نداره کنارت وایست
این بار من به جای آرمین با لبخند ملیحی جواب دادم
_من هرکسی نیستم عزیزم،لطفا فکرای بیخودتو بیان نکن.
ستاره بدون اینکه به روی خودش بیاره جواب داد
_قبل از دروغ گفتن طرفت رو بشناس این آقایی که کنارت ایستاده رو انقدر خوب می شناسم که می فهمم وقتی رنگش کبوده دردش چیه!
رو به آرمین ادامه میده:
_خدمتکار خونتونو آوردی اینجا که حرص منو در بیاری؟
از عصبانیت چشمام کور شد…غریدم
_به کی میگی خدمتکار عوضی؟
خواستم به سمتش حمله کنم که آرمین بازوم رو گرفت و گفت
_عزیزم نیاز نیست به خاطر حرف هر کسی از کوره در بری…
رو به ستاره با خونسردی ظاهری گفت
_ لطفا حدت و بدون.نمی خوام خانومم به خاطر حرف های صدمن یه غاز تو اعصابش بهم بریزه .
ستاره با طعنه گفت
_خانومت؟
دلم می خواست این دختره ی عوضی رو خفه کنم… برعکس من ظاهر خیلی خونسردی داشت و انگار آرمین از زنای خونسرد بیشتر خوشش میومد چون من عشقو خیلی خوب توی چشماش می دیدم.
خواست جواب بده اما پشیمون شد،دستم و ول کرد و بازوی ستاره رو گرفت و دنبال خودش به بیرون کشید.
هاج و واج نگاهش کردم… باورم نمیشد این بشر انقدر بیشعور باشه… منو بین این همه آدم غریبه ول کرد و رفت .
کارد می زدی خونم در نمیومد…
به اتاق برگشتم و مانتو و شالم رو پوشیدم و از خونه بیرون زدم،خواستم از باغ هم خارج بشم که صدای آرمین توجهمو جلب کرد .
دنبال صدا رو گرفتم و اون و ستاره رو زیر یه درخت دیدم. مخفیانه نگاهشون کردم…ستاره گفت
_ ته عشقت این بود که بری یه دختر دیگه رو بگیری؟پس چرا نامزدی منو بهم زدی؟
آرمین با عصبانیت بازوهاشو گرفت و گفت
_چرا انقدر خری؟ها؟کم تو رو خواستمت؟کم عاشقت بودم؟
ستاره عصبانی گفت
_من چی؟مگه من کم عاشقت بودم که با دوبار دیدن منو شایان فکر کردی با رفیقت ریختم رو هم . احمق اون همون موقع هم واسه آنا جون میداد من داشتم کمکش می کردم به عشقش برسه تو چیکار کردی؟ خیلی راحت دو تامونو انداختی توی سطل آشغال… الانم دور و اطراف من نباش بذار زندگیمو بکنم..
اولین باری بود که آرمینو انقدر در مونده می دیدم. نالید
_پس تکلیف دل واموندم چی میشه که هنوز پی تو میره؟
نفسم بند اومد.ستاره ساکت شد و آرمین خیره نگاهش کرد .
دستش رو بالا برد و روی گونه ش گذاشت…من همیشه نگاه عصبانی آرمین رو دیده بودم اما الان داشت با حالت خاص و قشنگی به ستاره نگاه میکرد .
1 584
#عروس- استاد
#پارت : 28🍃🌻
ساکت شدم،لعنت به تو اگه گریه کنی هانا…
نگاهمو ازش گرفتم و با صدایی که می لرزید گفتم
_خیلی پستی!
_برگرد منو نگاه کن!
اعتنایی نکردم… دستشو زیر چونم گذاشت و وادارم کرد که برگردم
با نفرت نگاهش کردم که گفت
_می خوام زن قانونیم شی،واس خودم شی!
متحیر نگاهش کردم که گفت
_فردا شب یه مهمونیه بزرگه… می خوام اونجا اعلام کنم زنمی.
چشمام داشت سیاه می شد. خدایا عذاب بیشتر از این که زن روانی مثل آرمین بشم؟ دلم به شناسنامه ی پاکم خوش بود که اونم قرار بود سیاه بشه.
سرمو به طرفین تکون دادم و گفتم
_هرگز!درسته که منو خریدی اما حق نداری عقدم کنی.من یه روزی بدهیم و میدم و از شرت خلاص میشم.تو نمی تونی با اون عقد منو اسیر خودت کنی. این اجازه رو بهت نمیدم.
با صدایی کشدار از زور مستی گفت
_کی ازت اجازه خواست کوچولو؟هر چند مالی نیستی…آدم و به اوج نمی بری،جز پاچه گرفتن هم کاری ازت بر نمیاد ولی متاسفم که ستاره تو رو دیده و من باید به همه نشون بدم زن منی.
باید حدس می زدم دردش ستاره ست…
دستش رو جلو آورد و روی گونه م کشید که با نفرت سرمو عقب کشیدم… با خنده ی کم رنگی گفت
_شانس آوردی که پشیمون شدم… تو لقمه ی چربی هستی اما نباید دست شاهرخ بیوفتی.
صورتم جمع شد و گفتم
_ ازت متنفرم!
صاف نشست و استارت زد با خونسردی گفت
_به نظرم نباش! خوب نیست یه دختر شب قبل از ازدواج اینو به شوهرش بگه.
با نفرت بیشتری گفتم
_ توی دانشگاه به همه نشون میدم چه آدم لاشی و کثافتی هستی.
_کار خلاف شرع نکردم که آبرومو ببری. می خوام مالمو عقد خودم کنم.قبل از تو هم خودم به همه میگم این دختر عروس منه اوکی؟
_تو اسلحه داری!
با خونسردی جواب داد
_مجوز داره،خوب بعدی…
_ عمارت شاهرخ نرمال نیست،اون همه نگهبان و دختر…
_به من ربطی نداره خونه ی اونه نه من ،حرف دیگه ای داری؟
باز هم لال شدم،بالاخره ازت یه مدرک محکم پیدا می کنم آرمین تهرانی… اون موقعست که توپ توی زمین من میوفته
****
باز صداش بلند شد:
_حاضر نشدی؟
اشکامو پاک کردم…لعنت به تو آرمین،امروز بدترین روز زندگیم بود. فکر کنم بدبخت ترین عروس دنیام!
ای کاش شبی که از پای سفره ی عقد فرار کردم گیر هر کسی میوفتادم الی آرمین یه نامرد به تمام معنا !
امروز من عروس همین آدم نامرد شدم و از این به بعد زندگیم تباه بود،خودم اینو می دونستم.
دوباره صداش و بلند کرد
_چی کار می کنی اون بالا یک ساعته؟
نگاهم و به لباسم دوختم… واقعا این لباس سلیقه ی من نبود چطور باید می پوشیدمش؟
یه پیراهن با آستین های بلند توری که قد کوتاهی داشت و همراه با یه ساپورت گذاشته شده بود .
اون می خواست از من یه برده ی حلقه به گوش بسازه،منم حاضر بودم بمیرم و برده ی این آدم نشم… حالا که به زور عقدم کرده منم زندگیش و جهنم می کنم.
از جام بلند شدم و به سمت کمد لباس هام رفتم،پیراهنامو زیر و رو کردم و آخر دستم به سمت لباس قرمز دکلته م رفت ..
بالاتنه ی پیراهن پرکار بود و دامن کوتاهی داشت… در حالت عادی اصلا این لباس رو نمی پوشیدم اما امشب با خودمم لج کرده بودم .
به جای پیراهنی که آرمین داده بود اونو پوشیدم و جلوی آینه ایستادم. چون آرمین از آرایشش بدش میومد ملیح آرایش کردم و ژر قرمزم رو توی کیفم انداختم.
مانتوی و ساپورتی پوشیدم و بعد از پوشیدن شال از اتاق بیرون رفتم .
آرمین با دیدنم با عصبانیت گفت
_یه ساعت چه غلطی می کنی؟ دیر شد
بدون اینکه جواب بدم از خونه بیرون زدم و به سمت ماشین رفتم و بی اعتنا به آرمین سوار شدم.
از قدم های بلندش معلوم بود عصبانیه،زیر چشمی نگاهش کردم. به لطف لباس های مارکش خیلی خوشتیپ شده بود،هر چند اگه از حق نگذریم مرد جذابی بود،هم هیکلش هم چهره ی مردونش… ولی اخلاق گندش همه ی اونا رو از بین برده بود .
سوار شد و درو محکم به هم کوبوند .حرص بخور جناب استاد حرص بخور… انقدر حرص بخور تا بمیری و راحت بشم .
ماشین و استارت زد و راه افتاد،می دونستم همه ی اینکارا به خاطر ثابت کردن خودش به ستارست می خواست نشون بده خوشبخته اما من امشب حالیت می کنم که بازیچه ی دست تو نیستم.
کل راه نه من حرف زدم و نه اون . مهمونی توی باغ بزرگی بود که انگار نصف شهر اونجا حضور داشتن. از ماشین که پیاده شدم صداش و شنیدم
_صبر کن.
به سمتم اومد و دستم و گرفت ..... با انزجار خواستم دستم و پس بکشم که محکم فشار داد و غرید
_حرفام و که یادت نرفته؟
با نفرت نگاهش کردم که دستم رو کشیدو به سمت ساختمون برد
1 584
#عروس- استاد
#پارت : 27🍃🌻
پام و روی میله ی تراس گذاشتم و از اونجا دستم و بند لبه ی سایه بون کردم. مرزی تا افتادن نداشتم اما به سختی خودم رو بالا کشیدم… اوضاع سخت تر شد،سایه بون از جنس فلز بود و هر قدمی که بر می داشتی صدا میداد. دو تا نگهبان دقیقا روبه روی این اتاق ایستاده بودن که اگه سر برمی گردوندن قطعا منو میدین و فاتحه ام خونده میشد .
لبم و به دندون گرفتم و اولین قدم و برداشتم،از حالت شیب شده ش هر آن احتمال می دادم که بیوفتم و به رحمت خدا بپیوندم اما برای نجات خودم باید می جنگیدم.
قدم دوم رو برداشتم،به این ترتیب،سوم و چهارم و پنجم… فقط دو قدم دیگه مونده بود که برسم اما از شانس بدم پام رو درست جایی گذاشتم که آهنش فرو رفت و صدای بدی داد .
هر دو نفرشون به سمت من برگشتن و یکیشون گفت
_دختره داره فرار می کنه.
با ترس دستم رو بند لبه ی پشت بوم کردم،نگهبانا به سمت رفتن که مطمئنم راه پشت بوم بود… اگه عجله نمی کردم بیچاره می شدم.
خودم رو به سختی بالا کشیدم و از روی دیوار پریدم،در پشت بوم باز شد ..
قبل از اینکه برسن خودم رو توی پشت بوم خونه ی بغلی پرت کردم و بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم شروع به دویدن کردم.
بعضی جاها می پریدم و بعضی جاها خودمو بالا می کشیدم… فقط می دونستم که دارم کم کم می بازم…
روی چهارمین پشت بوم،فهمیدم که فاصله با پشت بوم خونه ی بعدی خیلی زیاده. ارتفاع هم تا پایین خیلی زیاد بود .
چشمامو بستم و با شمارش سه دل و به دریا زدم و پریدم که جیغم به هوا رفت .
فکر کنم پام قطع شد… اون دو تا غول پیکر از بالا داشتن به من نگاه می کردن… بی توجه به درد پام بلند شدم و شروع به دویدن کردم…
بالاخره به خیابون اصلی رسیدم و خودم رو جلوی یه ماشین پرت کردم… یاد شب عقدم با طاهر افتادم که خودم رو جلوی ماشین آرمین پرت کردم.
ماشین نگه داشت و یه نفر ازش پیاده شد… باورم نمیشد اما اون لحظه با دیدن آرمین حس کردم عزرائیل رو دیدم چون وحشت زده بهش خیره شدم…
با ناباوری گفت
_تو فرار کردی؟
با ترس قدمی به عقب برداشتم و شروع به دویدن کردم اما به خاطر پام خیلی زود بهم رسید و بازوم و گرفت
برگشتم و با عصبانیت گفتم
_ولم کن بی غیرت.
فشار دستش دور بازوم بیشتر شد،با فکی قفل شده گفت
_ تو این وقت شب اینجا چه غلطی می کنی؟
_فرار کردم که چی؟
_فرار کردی که کجا بری؟
_هر جا برم بهتر از جهنمیه که تو منو توش انداختی،خدا لعنتت کنه آرمین من آدمی به پست فطرتیه تو ندیدم.
_منم آدمی به لجبازیه تو ندیدم… سوار شو
نگاهم به اون دو تا نگهبان افتاد که داشتن به این سمت میومدن… آرمین هم رد نگاهم رو دنبال کرد… از غفلتش استفاده کردم و با زانو ضربه ی محکمی به بین پاش زدم که آخی گفت و دستش شل شد
خودم و عقب کشیدم و با درد شدیدی توی ناحیه ی پا شروع به دویدن کردم.
صدای عصبانی آرمین و شنیدم که به اون دو تا گفت
_بگیرین این دختره ی احمق و
با ترس می دویدم که همون لحظه صدای شلیک اسلحه رو شنیدم و تیر درست کنار پام فرود اومد.
با ترس جیغ کشیدم و روی زمین افتادم.
تیر به پام نخورده بود اما زهره ترکم کرد،برگشتم و با دیدن اسلحه ی دست آرمین نفرت تمام وجودم و پر کرد .
به سمتم اومد و بازوم رو محکم کشید که داد زدم
_ولم کن عوضی…
غرید
_خفه شو راه بیا.
منو دنبال خودش کشوند و وادارم کرد توی ماشین بشینم.
خودشم سوار شد و پاش و روی پدال گاز فشرد .
بوی الکل توی ماشین می پیچید و از شیشه ی خالی معلوم بود حسابی زهر ماری کوفت کرده
با لحن عصبانی گفتم
_وقتی تا خرخره مست کردی منو سوار ماشین نکن من قصد مردن ندارم.
_ببند دهنتو .
_چرا؟ اتفاقا می خوام باز کنم ببینم این سری می خوای چه غلطی بکنی؟اون یارو و نگهباناش که سهله دست و پامم ببندی من باز فرار می کنم و تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی .
نگاهم کرد،کم کم لبخند محوی روی لبش نمایان شد و لبخندش رفته رفته پررنگ شد و با صدای بلند خندید
حیرت زده گفتم
_به چی می خندی؟
ماشین و کناری نگه داشت و با خنده گفت
_تو واقعا احمقی. داری با کسی دهن به دهن می ذاری که می تونه با یه گلوله خلاصت کنه .
واقعا می تونست؟
خودش ادامه داد
_من اون قدرا هم آدم صبوری نیستم،روز اول بهت گفتم دختر خوبی باش تا بهشت و ببینی یا هم سرکشی کن و خودت و توی جهنم بنداز،تو هم راه دوم و انتخاب کردی… جهنم اصلیت خونه ی شاهرخ نیست،بماند که اون رحمی به دخترا نداره ولی من هنوز جهنم اصلی رو نشونت ندادم.کنجکاوی ببینی؟
1 584
#عروس- استاد
#پارت : 26🍃🌻
پیرمرد نگاهی به سرتاپام انداخت،ناخواسته بازوی آرمین و گرفتم و پشتش قایم شدم ،با بی رحمی نیم نگاهی بهم انداخت.
مرد با همون لحن چندشش گفت:
_دختره؟
آرمین جواب داد :
_نه.
_ پس نمی خوام،من پول رو جنس دستمالی شده نمیدم.
آرمین با پوزخند روی لبش گفت
_من چیز بد برای تو نمیارم شاهرخ.
مرد که حالا فهمیده بودم اسمش شاهرخه سکوت کرد.با التماس به آرمین گفتم
_این کارو نکن،خواهش می کنم .
غرید
_ببند دهنتو .
_آرمین به خدا غلط کردم بیا از اینجا بریم.
صدای شاهرخ مو رو به تنم سیخ کرد:
_باشه،بسپرش دست زری خودت برو .
آرمین سری تکون داد و بازوم رو گرفت،داشت به سمت ساختمون می رفت که جلوشو گرفتم و گفتم
_چرا داری اینکارو می کنی؟
با فک قفل شده گفت
_چون از روز اول بهت گفتم حدتو بدون!گفتم اگه پا رو دم من بذاری زندگیتو جهنم می کنم.این عمارت و می بینی؟ اینجا جهنم توئه مطمئن باش خیلی بدتر از من باهات رفتار می کنن… راه بیوفت…
با التماس گفتم
_ببخشید،قول میدم دیگه عصبانیت نکنم،فقط منو نذار اینجا خواهش می کنم ..
خونسردانه پوزخندی زد و گفت
_دیره خانم کوچولو .
دوباره بازوم رو گرفت و بی توجه به التماسام منو به سمت ساختمون برد. در رو باز کرد و داد کشید
_زری… بیا اینجا…
به دقیقه نکشید زن نسبتا چاقی به سمتمون اومد و گفت
_بفرمایید قربان .
آرمین بازوم رو ول کرد و رو به زری گفت
_این تحویل تو فقط…
سرشو نزدیک به صورت زری برد و چیزی گفت که نشنیدم .زری نگاهی مردد بهش انداخت و گفت
_من که حریف آقا نمیشم ولی چشم.
آرمین گفت
_اگه خبری شد به من زنگ بزن .
زری سر تکون داد،آرمین نیم نگاهی به سمت من انداخت و خواست بره که با نفرت گفتم
_خیلی پستی آرمین،ازت متنفرم.
لحظه ای ایستاد اما در عمارت رو باز کرد و بدون اینکه برگرده رفت .
اشکم سرازیر شد ،چقدر دیگه باید دست به دست می گشتم؟خدایا من چرا نمی میرم؟
زری دستش و پشت کمرم گذاشت و گفت
_بریم اتاقتو نشون بدم .
دستشو پس زدم و گفتم
_بکش کنار،مرده شور همتونو ببرن…
انگار براش مهم نبود که چی شنیده،بازومو گرفت و منو به سمت پله ها کشوند در یه اتاقی و باز کرد و تقریبا پرتم کرد داخل که با عصبانیت گفت
_هوی… چته وحشی؟
در و بست… نگاهی به اطراف انداختم. یه اتاق نسبتا بزرگ.با دیدن پنجره به سمتش رفتم یه پنجره ی بزرگ که پشتش بالکن بود.
پنجره رو باز کردم و به بالکن رفتم،دقیقا رو به همون جایی باز میشد که شاهرخ بساط کرده بود منتهی الان خبری از دخترها نبود و فقط خودش بود و آرمین.
با دیدنش نفرت تمام وجودم رو پر کرد.خواستم برگردم که حرفاش کنجکاوم کرد
_ من اونو واسه عیش و نوشت نیاوردم شاهرخ پس رو مخم راه نرو،حق نداری بهش دست بزنی .
شاهرخ با خنده ی چندشی گفت
_اما واسه یه شب که می ارزه،حالا من نه…ولی من کسیو مفت نگه نمی دارم.اینم که جنس دست دومه.
آرمین با تحکم گفت
_اگه نمی تونی خودتو کنترل کنی می برمش،چون اگه بفهمم دستت بهش خورده می دونی ساکت نمی مونم.
_یادت رفته کی رئیسه؟
آرمین با پوزخند گفت
_من زیردست تو نیستم شاهرخ من حتی بندگی خدا رو هم نمی کنم تو که دیگه جای خود داری پس پا رو دم من نذار،می دونی که قیچیم برای قطع کردن همون پات تیزه پس حرفامو از مخت در نیار .
حرفش و زد و منتظر جواب نموند. ملتمس نگاهش کردم… برای لحظه ای ایستاد و بعد برگشت و به من نگاه کرد.
اخمی کردم و به اتاق رفتم… خودمو روی تخت پرت کردم و با گریه بالش و جلوی صورتم گرفتم.لعنت به تو آرمین
* * * * *
با ترس از خواب پریدم… نگاهی به اطراف انداختم.همه جا تاریک بود کمی فکر کردم تا فهمیدم کجام .
خدایا من چه راحت خوابیده بودم؟اگه اون پیرمرده من رو هم مثل اون دخترا یه رقصنده کنه چی؟ یا اگه نصف شب بیاد بالای سرم چی؟
اصلا اگه منو بکشه تا اعضای بدنمو بفروشه چی؟
با ترس بلند شدم و به سمت پنجره رفتم بازش کردم و از اونجا به پایین تراس نگاه کردم. چند تا نگهبان اونجا کشیک می دادن و اگه خودمو پرت می کردم بدون شک می فهمیدن.
سرم و بلند کردم و نگاهم به پشت بوم افتاد… بالا رفتن ازش محال بود اما تنها راهی که داشتم همین بود.
1 584
بنام خداوند مهربانی
سلام مهرورز همراه
امروز : دوشنبه ۳۰ / ۶ / ۱۴۰۵ - شماره ۱۵۱
« خوبی کردن ... »
از تجربه خوبی کردن صحبت می کنم
از چیزی که با تمام وجود آن را درکش کردم
اگر تصمیم دارید به کسی خوبی کنید برای آن حتماً حد و حدودی در نظر بگیرید ....
هیچ وقت بدون در نظر گرفتن تمام جوانب انسانیت به کسی خوبی نکنید ، حتی برای نزدیکترین افراد زندگیت !
برای بعضیها خوبی کردن را وظیفه درحق خودشان را ازطرف دیگران وظیفه می دانند !
خوبی بیش ازحد ما برای دیگران درگذشت کردن ، بخشیدن و فداکاری تنها باعث یک عادت ناخوشایند و اشتباه در بین آدمهای اطرافمان میشه که آنها ما را تنها به آن
صورت می پذیرند !
گاهی این افرادهیچ وقت فکر نمی کنندکه این رفتار ناشی از خوبی و گذشت است یا اینکه خودشان را مستحق این رفتار
میدانند یا شما را مجبور به اینکارمی بینند
اصلا شما را در نظر نمی گیرند وبرای شما
حقی قائل نیستند .... !
در مقابل این افراد تنها کاری که باید انجام داد ، تجدید نظر در ابراز محبت و دوستی نسبت به آنها است
عبارت تاکیدی :
خوبی که از حد بگذره نادان که هیچ ، عاقل هم خیال بد میکنه .... !
« خدایا سپاسگزارم »
1 584
تلخ ترین شکل دلتنگی،دلتنگی واسه خودته!
واسه کسی که بودی. .
آدم وقتی دلتنگ خودش میشه به گذشته پناه میبره ، میره سراغ خاطرات
یادگاریها و گاهی هم آدمهای گذشته💔
1 584
این روزها ..
دلم یک کنج ساده وصمیمی میخواهد !
یک ایوان
به سمت تمام بی خیال بودنها
یک دوست
که حواس مرا از تمام غم هایم پرت کند !
من …
دلم کمی حال خوش می خواهد !😔🖤
1 584
حسرت گفتن یه حرفایی بدلت بمــــــونه!
صد بار شرف داره...
به گفتنی که،
پشیمونیش...
غــــــــــرورتو بسوزونه!!
1 584
خیلی سخته ادای محکم بودن رو دربیاری وقتی تو خودت فروریختی
خیلی سخته به اجبار لبخند بزنی وقتی تو قلبت گریه میکنی
خیلی سخته همه به خوشبختیت حسرت بخورن وقتی خودت میدونی کم آوردی...💔
1 584
یه مدت که بگذره، دیگه برای هیچکس توضیح نمیدی حالت چطوره؛ چون میفهمی بعضی دردها، فقط وقتی مالِ خودتن واقعیان.
🖤
