ar
Feedback
کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران

کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران

الذهاب إلى القناة على Telegram

هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع می‌باشد. الناز محمدی.نویسنده

إظهار المزيد

📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران

تُعد قناة کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران (@elnazromanc) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 11 151 مشتركاً، محتلاً المرتبة 3 405 في فئة الكتب والمرتبة 28 091 في منطقة إيران.

📊 مؤشرات الجمهور والحراك

منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 11 151 مشتركاً.

بحسب آخر البيانات بتاريخ 31 أغسطس, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار 66، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -10، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.

  • حالة التحقق: غير موثّقة
  • معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 1.14‎%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 3.14‎% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
  • وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 127 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 350 مشاهدة.
  • التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
  • الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل رمان, صدا, نویسنده, شیرزاد, پریزاد.

📝 الوصف وسياسة المحتوى

يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع می‌باشد. الناز محمدی.نویسنده

بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 01 سبتمبر, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.

11 151
المشتركون
-1024 ساعات
+97 أيام
+6630 أيام
أرشيف المشاركات
‌ 📚 من و شایان بعد از سال‌ها مخالفت پدرم، بالاخره با هم ازدواج کردیم. اما درست شب عروسیمون، یه اتفاق، همه چیز رو به هم ریخت. اتفاقی که زوج جوونی رو سر راهمون قرار داد، زندگی‌هامون رو به هم گره زد و من و شایان رو نرسیده به هم، دوباره از هم جدا کرد، اونم تو شبی که می‌تونست بهترین شب زندگی‌مون باشه... .
همه‌چیز از یه شبِ بارونی شروع شد. دوستی، عشق، خیانت و...🔥

‌ 📚 من و شایان بعد از سال‌ها مخالفت پدرم، بالاخره با هم ازدواج کردیم. اما درست شب عروسیمون، یه اتفاق، همه چیز رو به هم ریخت. اتفاقی که زوج جوونی رو سر راهمون قرار داد، زندگی‌هامون رو به هم گره زد و من و شایان رو نرسیده به هم، دوباره از هم جدا کرد، اونم تو شبی که می‌تونست بهترین شب زندگی‌مون باشه... . همه‌چیز از یه شبِ بارونی شروع شد. دوستی، عشق، خیانت و...🔥 ‌

Repost from N/a
_جای عتیقه رو بگی میزارم بری _ تو که راست میگی با بچه طرفی! تا بگم کجاست که کلکم و کندی.. نگاه خیره با اون پوزخند رو مخش و دوست ندارم حس شکار و شکارچی رو میده. دورم میچرخه و نفس گرمش زیر گوشم.. _میدونی من با باهوشا چیکارمیکنم مخصوصا اگر یه دختر زیبا و زبون دراز باشه؟ تنم به لرز میفته..حرف به حرفش معنادار بود. _نمیزارم تا مدت ها رنگ آفتاب مهتاب ببینن چون دیوارای اتاق خواب من تنها جایی که میبینن. https://t.me/+eGFsbTdwKQYyOWVk میگن صاحب یک آژانس بین‌المللی در سطح جهانی.. اما فقط من میدونم که شغل شریف این مرد پرنفوذ قاچاق عتیقه است، چون من یه دختر کنجکاو و فضولم که بر حسب اتفاق توی یکی از مهمونی های این آقا متوجه ملاقاتش با خریدارا شدم و در حالی فرار میکنم که یه عتیقه چند میلیون دلاری زیر پیراهنم قایم کردم. خوش‌بینی که فکر کنی از دست دیاکو فرار کردی.. چون تنها دو روز بعد منو پیدا کرد و حالا تو زیر زمین عمارتش دست و پا بسته ار ترس به خودم می لرزم اما تا وقتی جاش و لو ندم محاله بلایی سرم بیاد. https://t.me/+eGFsbTdwKQYyOWVk

Repost from N/a
🔥پارت واقعی رمان🔥 #پارت۴۱ برای خاموش کردن چراغ وارد تراس شد که با دیدن مردی غریبه آن هم نشسته پشت میز داخل تراس، قلبش در سینه فرو ریخت و جیغ بلندی کشید. تن مرد با شیندن صدای جیغش تکان محکمی خورد و آرام پا به فرار گذاشت... مرد دنبالش آمد، آرام جیغ کشان یکی یکی کوسن‌های روی مبل را سمت مرد انداخت. -آی همسایه‌ها کمک! دزد اومده اینجا! یکی به دادم برسه! مرد درحالی که سعی میکرد جلوی ضربات را بگیرد داد زد: -اشتباه میکنی! بابا من دزد نیستم! به خدا پسر عموی‌ رفیقت حامی‌ام! یه نگاهی به وضعیت من بکن، آخه کدوم دزدی حوله‌پیچ و با ماتحت لخت میشینه توی‌تراس پاستا سق میزنه؟ https://t.me/+CAmGTEmHmNdjYjhk همانطور که دستانش را تسلیم‌وار در هوا گرفته و سعی میکرد دخترک را قانع کند،‌ آهسته جلو رفت که ناگهان آرام در یک حرکت غیرمنتظره، پای راستش را بالا برد و ضربه‌ای محکم و دردآور زیر شکمش کوبید! حوله دور کمرش باز شد و آرام با جیغ بلندی چشم بست بردیا به خاطر درد عجیب پیچیده در تنش فریاد بلندی کشید و حوله به دست روی زمین آوار شد. آرام بلافاصله مجسمه‌ ای از قفسه برداشت و تهدیدآمیز مقابل بردیا تکان داد: -کی هستی تو عوضی؟ اینجا چیکار داری؟ مرد با چهره‌ای در هم از شدت درد گفت: -بردیا... آرام کلافه غرید: -بردیا دیگه خرِ کیه؟! -اول من اینجا بودم بعد تو اومدی. بگو ببینم خودت کی هستی دزدگیر سیار؟! https://t.me/+CAmGTEmHmNdjYjhk اولین دیدار رمانتیک این زوج رو از دست ندین😅 دخترمون که یه تیکه ماهه 😍 پسرمون هم که بهش میگه دزدگیر سیار🤣 #برگ_چهل_و_یکم رو سرچ کن تا پارت رو بخونی😁

Repost from N/a
چه سورپرایزی شد، جلوی درِ دستشویی! صدای باز شدن در که می‌آد، با لبخند می‌گم: - سالگرد ازدواجمون… زبونم به کامم می‌چسبه. هر دومون به هم خیره می‌شیم. اون با وحشتِ واضحی که توی صورتش نشسته و من ماتِ تصویری که روبه‌رومه. این زن، با اون بدن نیمه‌عریان، توی دستشوییِ خونهٔ من چی کار می‌کنه؟ دوباره برمی‌گرده توی دستشویی و صدای قفل شدن در از پشت رو می‌شنوم. همه‌چیز اون‌قدر واضحه که نیازی به هیچ توضیحی نیست. اما انگار قصد کشتن خودم رو دارم که راه می‌افتم سمت اتاق خواب. دستم روی دستگیره می‌شینه و وقتی لرزشش رو می‌بینم، حالم از خودم به هم می‌خوره. با این حال، می‌خوام ببینمش. در رو باز می‌کنم. دمر روی تخت خوابیده. نیم‌نگاهی به پشت سرش می‌کنه و بدون این‌که منو ببینه، با حالتی که حالم رو به هم می‌زنه، می‌گه: - لباس نپوشی یه وقت! چونه‌م می‌لرزه و صدام درنمی‌آد. اون‌قدر ساکت می‌مونم که برمی‌گرده و همون لحظه روی تخت می‌شینه. پتوی نازک رو می‌کشه روی بدن برهنه‌ش. بی‌هیچ حرفی می‌خوام برم که با صدای قیژ تخت می‌فهمم بلند شده. قدم‌هام رو تندتر می‌کنم، اما نزدیک درِ خروجی، از پشت دستم رو می‌گیره… کاش نمی‌گرفت. همین لمس دستش، منِ خفه‌خون‌گرفته‌ی بهت‌زده رو از خواب بیدار می‌کنه. برمی‌گردم سمتش و هم‌زمان سیلی محکمی می‌زنم توی صورتش. انگار مزه‌ش زیر دندونم می‌ره که دوباره می‌زنم. نمی‌دونم چندمین سیلیه که دست‌هام رو می‌گیره و زل می‌زنه توی چشم‌هام. صورت سرخش و چشم‌های وق‌زده‌ش حالم رو به هم می‌زنن. - دستمو ول کن. - جوانه، بذار… اون‌قدر جیغ می‌زنم که حنجره‌م طعم خون می‌گیره. چقدر احمق بودم که فکر می‌کردم می‌تونم یه‌تنه زندگیم رو نجات بدم، وقتی اون خیلی قبل‌تر از من، همه‌چیز رو اون‌قدر زیر آب کرده بود که جون بده. https://t.me/+bV6dc2LA4f8xYzU0 https://t.me/+bV6dc2LA4f8xYzU0

Repost from N/a
- تبت خیلی بالاست. باید بریم بیمارستان. پاهایش را در تشت آب ثابت نگه داشته بود و تلاش می‌کرد پلک‌هایش روی هم نیفتد. تحمل دیدنش را در این حال نداشتم. سرش را که بی‌هوا به شانه‌ام تکیه زد حس کردم قلبم از جا کنده شد. - نگرانمی؟ الان این حالت رو باور کنم یا اون موقعی واقعیت داره که زیر یه سقف هستیم و منو نمی‌بینی! صدایش ضعیف و گرفته بود. ساکت ماندم. مگر خودش دستور نداده بود دل خوش نکنم به این ازدواج قراردادی و دور بمانم، پس چرا داشت اعتراض می‌کرد! سرش بالا آمد. از میان پلک‌های نیمه باز خسته‌اش به حیرانی چشم‌هایم نگاه کرد. - خیلی قشنگی. تو این تب برای تو دارم می‌سوزم... ناباور پلک زدم و به لرزی بدتر از او دچار شدم. - تو حالت خوب نیست. تب داری. هذیون می‌گی! حالت که خوب بشه دوباره همون شوهری هستی که از زن صوریش متنفره! با همان صدای گرفته‌ی تب‌دار شمرده‌شمرده گفت. - به نظرت مَردی که برات تب می‌کنه می‌تونه ازت متنفر باشه؟ سرش بالاتر و نزدیک‌تر آمد. قلبم از همیشه تندتر می‌زد، نفس داغش خورد به لب‌هایم. داشت چه‌کار می‌کرد با وجود بی‌قرارم. چشم در چشمم، با آن نگاه خمار و تب‌دارش در حالی روی لبم نفس می‌کشید نجوا کرد. - تو بغل شوهرت بخواب روی این تخت، ببین دمای تنش پایین میاد یا نه. بعد می‌فهمی دوای دردم این تشت آب مسخره نیست که بیاری پاهامو بذاری داخلش! ضربان قلبم تند شده بود، ناگهان دست انداخت دور شانه‌ام و... برای خوندن این رمان زیبا فقط باید عضو کانال «بله» باشید چون فقط اون‌جا نوشته می‌شه🥰👇🏻 ble.ir/join/E4WRHYPUeH ble.ir/join/E4WRHYPUeH ble.ir/join/E4WRHYPUeH ble.ir/join/E4WRHYPUeH ble.ir/join/E4WRHYPUeH ble.ir/join/E4WRHYPUeH خیلی قشنگه این رمان و تو یه مدت کم حسابی غوغا کرده تو «بله»😍🥹 حاصل یه ازدواج اجباری و صوری می‌شه یه عشق جنجالی و قشنگ🥲🔥 عشقی که از دلِ نفرت و اجبار پا به میدون می‌ذاره و دخترمون روحشم خبر نداره مَرد خشن و مغرور و سردی که داره از تب می‌سوزه چه‌قدر عاشقش شده که حتی براش تب کرده...😍❤️‍🔥 ble.ir/join/E4WRHYPUeH ble.ir/join/E4WRHYPUeH رمان دیگر نویسنده با موضوع مافیایی و عاشقانه‌ای جنجالی رو هم در کانال تلگرام می‌تونید بخونید❤️‍🔥👇🏻 https://t.me/+lhBoHxgNXiMyYzJk تو دنیای مافیاها، عاشقی ممنوعه، چون عشق رو نقطه ضعف می‌دونن! و امان از اون روزی که مافیای خطرناک و باهوش شهر عاشق بشه...🔥 #عاشقانه_ای_متفاوت_و_آتشین‌ #مافیایی اثر جدید صدیقه‌مرادی(ص.مرادی) نویسنده‌ی دو رمان پرطرفدار تاریکی‌شهرت و مسجون😍

Repost from N/a
بدون توجه به حرفم، خودش را جلوتر کشید، تقریبا در #آغوشش بودم. شالم را کنار زد و #حلقه ای از موهایم را دور دستش پیچید و بویید: _ بوی اینا داره مستم می‌کنه... نگاهت داره از خود بیخودم می‌کنه ... سرم با خجالت پایین رفت: _ من باید برم. میم #مالکیتی که ته کلماتش می چسباند دلم را #لرزاند. _ پس من چه کنم با رویای آغوشت #خانومم. آرام‌تر ادامه داد: - هنوز #شیرینی بوسه‌ی ظهر زیر زبونمه ها ... خیلی دلم می خواد #تکرارش کنم. چشمکی زد: _ چیزای #دزدکی، خیلی دلچسبن. #لب هایمان روبروی هم بود عقب نکشیدم انگار #مسخ شده بودم. #دلشوره امانم را بریده بود هر آن امکان داشت در باز شده کسی داخل شود و ما را به آن حال ببیند اما به‌قول او، ارزشش را داشت این #یواشکی ها عجیب #لذت‌بخش بود. https://t.me/+Gp5IJ9iWX3gxYTk0 بر اساس واقعیت

آخرین مهلت ثبت سفارش بی‌رویا تا امشب دهم شهریور ☝️

📚رونمایی کتاب #بی‌رویا 🌅چهارشنبه ۱۱ شهریور ⏰ساعت ۱۶ تا ۱۷ 📌تهران خیابان انقلاب خیابان وحید نظری پلاک ۴۸ دفتر انتشارات سخن
📚رونمایی کتاب #بی‌رویا 🌅چهارشنبه ۱۱ شهریور ⏰ساعت ۱۶ تا ۱۷ 📌تهران خیابان انقلاب خیابان وحید نظری پلاک ۴۸ دفتر انتشارات سخن منتظر دیدار شما دوستان و مخاطبین نازنین هستم♥️ شما عزیزان هنوز فرصت دارید تا #دهم_شهریور ماه #کتاب_بی‌رویا رو نقد و قسطی خریداری کنید تا با امضا و تخفیف و بوک‌مارک به دستتون برسه🌹

Repost from N/a
به قول فامیل من یه پیردختر بودم. بخاطر معلولیت برادرم، هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد پا به خونه‌مون برای خواستگاری بذاره. عموم، که دست
به قول فامیل من یه پیردختر بودم. بخاطر معلولیت برادرم، هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد پا به خونه‌مون برای خواستگاری بذاره. عموم، که دست خیر داشت، خواهر بزرگ‌ترم رو داد به کارگر مزرعه‌ش که دوازده سال ازش بزرگ‌تر بود. خواهر کوچیک‌ترم تو دانشگاه استادش رو عاشق خودش کرد… ولی من؟ من مونده بودم، تنها. خواهر کوچیک‌ترم نمی‌تونست ازدواج کنه مگر اینکه من اول ازدواج می‌کردم، و من نمی‌خواستم اون هم مثل من محکوم به یه زندگی بی‌عشق بشه. پس به اولین خواستگاری که عموم فرستاد جواب مثبت دادم… پسری مطلقه، مرموز، که حتی خودش هم انگار نمی‌خواست این وصلتو… https://t.me/+AZdCAoxzppVmMGM0 _ بچه مشکلی داره، سقطش کن. بازویم را به ضرب از دستش کشیدم. — سقطش کنم؟ چقدر مایه گذاشتی واسه به‌وجود آوردنش که الان امر می‌کنی سقط کنم؟ هشت دقیقه؟ نهایتاً تاپ‌تاپش ده دقیقه! رنگ صورتِ قرمز شده‌اش رضایتی ناب در وجودم آورد و ادامه دادم: — همین مقیاس رو به نه ماه بسنج و بفهم من بیشتر از تو دخیلم توی بودن یا نبودنش. زحمتش با منه؛ پس خودم تصمیم می‌گیرم بمونه یا نه. تو زحمت نکش.* لینک بله: ble.ir/join/Axy73C7RFA #پارت۶۱۴

Repost from N/a
_ بگید بابای بچه هم بیاد داخل... شاید بخواد صدای قلب جنین رو بشنوه. قبل از ان که بتوانم بگویم مردی که آن جا ایستاده برادرشوهر
_ بگید بابای بچه هم بیاد داخل... شاید بخواد صدای قلب جنین رو بشنوه. قبل از ان که بتوانم بگویم مردی که آن جا ایستاده برادرشوهرم است، دستیار خانم دکتر در را باز می‌کند و حامد را صدا می‌زند: _ آقا... خانم دکتر خواستن داخل بشید. سرخ می‌شوم و همزمان حامد داخل اتاق می‌شود.‌ سنگینی نگاهش را حس می‌کنم. صدای نگرانش به گوش می‌رسد: _ مشکلی پیش اومده خانم دکتر؟‌ خانم دکتر بی‌خبر از همه جا می‌گوید: _والا مشکل که نه اما خانم‌تون حامله‌ست... شاید کلمه‌ی #خانم‌تون بیشتر از حامله بودنم شوکه‌ش کرده بود که نگاه حامد خیره‌ی من می‌شود و من پچ می‌زنم: _ خانم دکتر چطور بگم ایشون... اما حامد اجازه نمی‌دهد و با همان لحن جدی و محکمش میان حرفم می‌دود و در مقابل نگاه ناباورم می‌گوید: _ ترسوندیمون خانم دکتر فکر کردم اتفاقی واسه خانومم افتاده! https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 من پناهم... وقتی شوهرم رو از دست دادم فهمیدم باردارم و این منو از برادرشوهرم که یه سروان جسور و شجاع بود بیشتر متنفر کرد. کسی که به خاطر شغلش، شوهرم رو از دست داده بودم اما اون کاری کرد که... 😍❤️🙊

Repost from N/a
در کافه را که باز کرد بوی تلخ قهوه در سلول های بویایی اش نشست. با حالت بدی صورتش را جمع کرد. به قول ننه اش قهوه طعم زهرمار می داد. نگاهی به میزهای کافی شاپ کرد و مرد تنهای کت و شلواری را که در گوشه ی کافه دید تشخیص داد که پسر قدسی خانم باشد. هر چه به میز مورد نظر نزدیک می شد بیشتر سرتا پایش را استرس می گرفت. زیاد اهل بیرون رفتن نبود؛ بیشتر در دنیای رمان هایش زندگی می کرد تا واقعیت و مادرش نگران این بود که تا آخر عمرش روی دستش بماند. به میز که نزدیک شد با دیدن ساعت گرانقیمت مرد لعنتی به حضور برادرش در خانه فرستاد که مانع از آن شده بود که کمی از ماتیکی که از کیف لوازم آرایش مادرش کِش رفته بود به لب هایش بمالد. صندلی میز را عقب کشید و با حالتی که شک نداشت ابروهایش را مضحک کرده است سلام داد. همین دیروز صبح بعد از فهمیدن قرار امروز خاله اش با قدسی خانم به خیال مرتب کردن ابروهایش با موچین مادرش حسابی به ابروهایش ریده بود. مرد با حالتی متعجب نگاهش کرد و گفت: -من اجازه دادم بشینید؟... لبخند مسخره ای به رویش زد و گفت: -وقتی که اومدیم حرف بزنیم باید بشینم خب... مرد جدی و خوشتیپ مقابلش انگار سوژه ی جالبی پیدا کرده بود که دستش را دور فنجان به قول ننه اش زهرماری حلقه کرد. -ببینید آقای... تازه فهمید که او هنوز اسمش را بلد نیست و در گوشی اش او را به اسم آقای خواستگار سیو کرده است. ابروهای مرد که با حالت تمسخر بالا رفت بیخیال از پرسیدن اسمش ادامه ی حرفش را گرفت: -اسمم رو که میدونید... من بیست و یک سالمه... دانشگاه نرفتم... یعنی میدونی کلا فرمولای ریاضی و تاریخ و جغرافی و اینا تو مغزم نمی‌رفت... بعد مامانم ترسید من رو دستش بمو... چیزه یعنی نگران آینده ی من شد منو فرستاد کلاس خیاطی اما بعد از اینکه پارچه ی کت و دامنی نازنینش رو که ننه از مکه براش آورده بود سوزوندم بیخیال کلاس خیاطی شد... می دانست در این حالتی که ابروهایش رو به پایین خم شده است بیشتر شبیه احمق ها به نظر می آید اما با یادآوری روزی که پارچه ی کت و دامن محبوب مادرش را سوزانده بود حالت بهتری نمی توانست به صورتش بدهد. لبش را با زبان تَر کرد: -بعدش مامان منو فرستاد کلاس آشپزی نمی خوام همین اول کاری ناامیدتون کنم اما بعد از اینکه چندتا از قابلمه های جهاز مامانم رو به فنا دادم دست از سرم برداشت... بعد سعی کرد دلداری اش بدهد: -قول میدم نزارم گشنه بمونید... مرد که با تفریح خاصی نگاهش کرد آب نداشته ی دهانش را قورت داد و گفت: -ماکارونی و املت بلدم... با اینکه چهره ی مرد مقابلش جدی بود اما احساس می کرد چشم هایش می خندد: -خب اون اوایل که هی مهمونی میریم و خونه ی خودمون نیستیم بعدم که خدا بزرگه تا اونموقع نه؟!... مرد برایش سری تکان داد. هر چند فکر می کرد که دارد مسخره اش می کند اما همین را به غنیمت گرفت: -تا اینجا عیب هام رو گفتم چون باید تو ازدواج صادق بود اما از حسن هام براتون بگم... من اهل شعر و ادبیاتم... هیچ تاثیری در صورت مرد مقابلش ندید اما با ذوق ادامه داد: -مثلا برای شما یه بیت شعر آماده کردم... دست در کیفش کرد و گوشی نوکیای یازده دو صفرش را درآورد و داخل پیام های ذخیره شده اش رفت. بعد از دیدن پیام مورد نظر گلویش را صاف کرد و خواند: -در بادیه ی عشق تو کردم سفری تا بو که بیایم ز وصالت خبری... نگاهی به صورت مرد مقابلش انداخت. شک نداشت که داشت خنده اش را می خورد. موبایلش را در مشتش فشرد و با خجالت ادامه داد: -خب یعنی میدونی من خیلی دلم می خواست خودم عاشق شم ولی مامان و خالم از اونجایی که نگرانن دست به کار شدن و هر ماه برای من یه نفرو پیدا میکنن که... لبخند مرد مقابلش که پررنگ شد فهمید گند زده است. مادرش تاکید کرده بود که هیچ اشاره ای به خواستگارهای قبلی که او را نپسندیده بودند نکند. -چیزه یعنی نشد البته فکر نکنید اونا منو نپسندی... لبش را گاز گرفت. می دانست وقتی دروغ می گوید صورتش عین لبو قرمز می شود با دست کمی خودش را باد زد و گفت: -شما نمی خواین چیزی برای من سفارش بدین؟... البته چیزه یعنی من مردی که به فکر اقتصاد خونواده مون هست رو دوست دارم و اصلا از قهوه و این سوسول بازیا خوشم نمیاد یه آب برای من بگیرین کافیه... مرد که به خنده افتاد و رو به پیشخدمت سفارش داد نفس راحتی کشید. بعد از رفتن پیشخدمت جلو کشید و دست هایش را در هم قفل کرد و با تفریح خاصی گفت: -گفتی اسمت چی بود؟!... گوشی اش که در دستش لرزید. نگاهی به پیام تازه رسیده اش انداخت. -من تو ترافیک موندم نیم ساعت دیگه میرسم.. نگاهش به اسم خواستگار بالای صفحه که افتاد هول شده از جایش بلند شد: - وای... چیزه یعنی خوشحال شدم از آشنایی تون نه نه... ببخشید.. خواست برود که پایش به صندلی گرفت؛ با صدای بدی افتاد و... https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7 https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7 https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7

آخرین مهلت ثبت سفارش بی‌رویا تا امشب دهم شهریور ☝️

🏍 فروش ویژههههههههه 🏍 📕 کتاب: #بی_رویا 📝 نویسنده: الهه_محمدی 📖 تعداد صفحات : ۷۲۰ صفحه 💵 قیمت اصلی : ۱/۹۰۰/۰۰۰ تومان ✅ ف
🏍 فروش ویژههههههههه 🏍 📕 کتاب: #بی_رویا 📝 نویسنده: الهه_محمدی 📖 تعداد صفحات : ۷۲۰ صفحه 💵 قیمت اصلی : ۱/۹۰۰/۰۰۰ تومان ✅ فروش ویژه ما: ۱/۵۲۰/۰۰۰ تومان 🛒 ارسال : رایگان 🎁 امضای نویسنده ‌📖 معرفی کتاب :‌ شیدانه و امیرطاها، با وجود تضادهای شخصیتی، از بچگی عاشق یک‌دیگر بودند و حالا سه سال است که زندگی مشترک پرچالش‌شان آغاز شده. شیدانه‌ی بلندپرواز و ماجراجو برای رسیدن به رویاهایش، امیرطاهای آرام و مهربانی را وارد مسیری تازه و غیرمنتظره می‌کند. رمانی عاشقانه و حادثه درباره‌ی عشق، انتخاب‌ها و تلاش برای حفظ یک رابطه در اوج طوفان! 🧑‍💻 از این جا سفارش بده  : 🧳 @eynakkaghazi

Repost from N/a
بدون توجه به حرفم، خودش را جلوتر کشید، تقریبا در #آغوشش بودم. شالم را کنار زد و #حلقه ای از موهایم را دور دستش پیچید و بویید: _ بوی اینا داره مستم می‌کنه... نگاهت داره از خود بیخودم می‌کنه ... سرم با خجالت پایین رفت: _ من باید برم. میم #مالکیتی که ته کلماتش می چسباند دلم را #لرزاند. _ پس من چه کنم با رویای آغوشت #خانومم. آرام‌تر ادامه داد: - هنوز #شیرینی بوسه‌ی ظهر زیر زبونمه ها ... خیلی دلم می خواد #تکرارش کنم. چشمکی زد: _ چیزای #دزدکی، خیلی دلچسبن. #لب هایمان روبروی هم بود عقب نکشیدم انگار #مسخ شده بودم. #دلشوره امانم را بریده بود هر آن امکان داشت در باز شده کسی داخل شود و ما را به آن حال ببیند اما به‌قول او، ارزشش را داشت این #یواشکی ها عجیب #لذت‌بخش بود. https://t.me/+Gp5IJ9iWX3gxYTk0 بر اساس واقعیت

Repost from N/a
– گفتی بچه‌دار نمی‌شی... حالا چی شده که حامله‌ای؟! صدای حاج احمد مثل پتک روی سرش فرود اومد. – من قرار نذاشتم مادر نشم... – گف
– گفتی بچه‌دار نمی‌شی... حالا چی شده که حامله‌ای؟! صدای حاج احمد مثل پتک روی سرش فرود اومد. – من قرار نذاشتم مادر نشم... – گفتی شوهرت طلاقت داده چون بچه‌دار نمی‌شدی! حالا چی؟ فکر کردی با این بچه می‌تونی منو نگه‌داری؟! – دکترا گفتن شانسم کمه، نه اینکه محاله... – یعنی حالا باید تو رو با بچه‌ت به همه معرفی کنم؟ به دخترم چی بگم؟ به مردم چی؟! باید سقطش کنی! – من بچه‌مو نمی‌کشم، حتی اگه تو نخوایش... – پس خودت بزرگش کن! من هیچ مسئولیتی قبول نمی‌کنم! و او ماند... زنی بی‌پناه، بی‌خانه، بی‌خانواده. صیغه‌ی موقتی که به خیال پناه آوردنش بود، حال بارداریش را لکه‌ی ننگ می‌دید. اما در دل همین آوارگی شاهدخت پا گرفت.شاهدختی که بعدها حاج احمد، برای به دست آوردنش، زمین و زمان رو زیر پا گذاشت! . https://t.me/+IQG50mkUWWhhOGVk https://t.me/+IQG50mkUWWhhOGVk شاهدخت با بیش از ۷۵۰ پارت اماده در کانال اثر دیگر از نویسنده‌ی #التیام پرمخاطب‌ترین رمان تلگرام لینک در نرم‌افزار بله: ble.ir/join/6vGrmLcTns

Repost from N/a
وقتی دختره و پسره توی یه محله همسایه هستن و عاشق هم می‌شن اما از دل هم خبر ندارن😍 آش هم میزدم و زیر لب غر می زدم: -پسره بداخ
وقتی دختره و پسره توی یه محله همسایه هستن و عاشق هم می‌شن اما از دل هم خبر ندارن😍 آش هم میزدم و زیر لب غر می زدم: -پسره بداخلاق ...یه جوری قیافه گرفته بود که انگار... -انگارچی ؟ غیبت اونم پشت سر بهترین جوون محل خوب نیستا. هینی کشیدم و چشم باز کردم. واقعا کنار دستم ایستاده بود. با ابروی درهم دست دراز کرد و همان طور که دسته ی ملاقه را می گرفت، گفت: -حاجت روا خانوم خانوما... آب دهانم خشک شده بود. با صدای شمسی خانوم به خود آمدم: -امیر عباس جان زود هم بزن که می خواییم آشا رو بکشیم. نگاهم به امیر عباس بود که ملاقه را میان محتویات دیگ چرخاند و زیر لب چیزی پچ زد. یعنی چه حاجتی داشت ؟ از خدا چه می خواست ؟ نگاه خیره ام را که دید سرش را جلو آورد و با لحنی جدی گفت: -ما پسرا مثل شما دخترا برای ازدواج کردن آش هم نمی زنیم،خدایا یه شوهر خوب .. قد بلند و رشید جذاب و بامرام ای خدا ... ما مستقیم می ریم سراغ دختره🙈😍😎 https://t.me/+RW7cWj_pshs5Zjg8 https://t.me/+RW7cWj_pshs5Zjg8 https://t.me/+RW7cWj_pshs5Zjg8 وقتی نویسنده یه عاشقانه نویس ماهر مثل خانم خودی زاده باشه اون رمان قراره چی بشه😍 همقسم رو از دست ندید