1 609
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
+630 أيام
أرشيف المشاركات
1 609
🔸
زندگی را با چیزهای بسیار ساده پُر باید کرد. سادهها سطحی نیستند. خرید چند سیب تُرش میتواند به عمق فلسفهی ملاصدرا باشد.
مشکل ما این نیست که برای شیرین کردن زندگی معجزه نمیکنیم؛ مشکل ما این است که همانقدر که ویران میکنیم نمیسازیم؛
همانقدر که کهنه میکنیم تازگی نمیبخشیم؛ همانقدر که دور میشویم باز نمیگردیم...
#نادر_ابراهیمی
1 609
عجب متن قشنگی
گفتم خدایاچگونه آغازکنم؟؟؟
گفت به نام من♥️
گفتم خدایاچگونه آرام گیرم؟؟؟
گفت به یادمن♥️
گفتم خدایاخیلی تنهایم؟؟؟
گفت تنهاترازمن؟♥️
گفتم خدایاهیچ کسی کنارم نمانده؟؟؟
گفت به جزمن♥️
گفتم خدایاازبعضی هادلگیرم
گفت حتی ازمن؟♥️
گفتم خدایاقلبم خالیست
گفت پرکن ازعشق من♥️
گفتم دست نیازدارم
گفت بگیردست من♥️
گفتم بااین همه مشکل چه کنم؟؟؟
گفت توکل کن به من♥️
گفتم احساس میکنم خیلی ازت دورم
گفت نه،نزدیکترین به تو ،من♥️
گفتم برای ارزوهایم چه کنم؟؟؟
گفت تلاش،به امیدمن♥️
گفتم چگونه ازین دنیادل بکنم وبرم؟؟
گفت به امید دیدارمن♥️
گفتم چگونه پایان دهم؟؟؟
گفت حافظ ونگهدارتو،من♥️
گفتم خدایاچرا اینقدر میگويی من؟؟؟
گفت چون من ازتوهستم وتو ازمن
🌔🪐
https://t.me/Good_Feeling2024
1 609
آرزوهـا
پیله هایے در دل هستند
ڪه با امید پروانه ای
بال گشوده
و بسوے خدا اوج میگیرند
امیدوارم
در این شب زیبـا
پروانه آرزوهایتان بر زیباترین
گلهاے اجابت بنشیند⚘
شبتون بخیر همراهان 🌙🌟
1 609
تقدیم بہ دوستان وفادارمون ڪہ ما رو لایق
نگاہ زیباشون دونستن✌️🏻🌹🍃
مرسے ڪہ هستید✌️🏻🌹
1 609
آدمها را نباید به هر قیمتی نگه داشت
همه برای ماندن نمی آیند
آدمی ڪه میماند جنسش با دیگران فرق دارد..
برای ماندنش مجبور نمی شوی خودت را
تغییر دهی
اینو به یادت داشته باش برای نگه داشتن آدمها نباید خودت را زیر پا له ڪنی ..🩵
آدمها باید با دلشان بمانند نه با جسمشان
1 609
#در بلندایٍ نیاز
#پارت -175🍃🌻
پلک زدم و هیچ جوابی از دهانم درنیامد؛ ادامه داد:- بهت میگم بیرون نرو.شبونه تشریف میار ین ویلای یه مرد غریبه؟
اب دهانم را فرو دادم:- من که گفتم...
با خشم کنترل شده ای غرید:
- گفتی؟؟ کی گفتی میای ویلای شایان؟
- خب...من نمیدونستم اینجا ویلای اونه...من که نمیدونستم مهمونی کجا قراره برگذار بشه .
- دورهمی واسه سلامتیه این؟ این مهمونی چیش شبیه اون دورهمیه که گفتی؟
- یعنی چی؟
از بین دندان های قفل شده اش توپید: یعنی به بهونه مهمونی واسه این دختر بچه کشوندتت مهمونیه خودش
اخم کردم:چرت نگو.
- چرت؟؟کجای دنیا واسه مهمونی بچه ها مشروب سرو میکنن و میرن وسط توهم میلولن؟؟ کثافت پیشنهاد رقصم میده !
فهمیدم صحبت های قبل ترِ شایان را نفهمیده و در دل خداراشکری کردم.
- تو زیادی به همه چی مشکوکی. اصلا تو از کجا فهمیدی؟
فشار دستش روی کمرم بیشتر شد:
- قبلا تو مهمونیاش بودم...وقتی عظیم ادرسو فرستاد فهمیدم کدوم قبرستونی اومدین.از حرص دندان روی هم ساییدم:
- تو حق نداری...
زیر لب، تند و برنده گفت: حرف نزن...چون هرچی الآن بگی فقط عصبانیتمو بیشتر میکنه.
بینی اش خفیف پره زد.
و فهمید؛ بوی همان جرعه ی لعنتی را!
فکش سفت شد: - تو هم خوردی؟
سریع گفتم:- نه به اون صورت... فقط یه جرعه.
دستش را بالا آورد، یعنی ساکت؛ بعد با دندانهای روی هم فشرده گفت:
- خداحافظی کن.
- مسیح.
- سرمه!!!
اسمم را جوری گفت که بقیه ی اعتراضم خشکید؛ آن نگاهش یعنی این
بحث اینجا تمام است.
از حرص و خشم میسوختم اما در برابر آن صورت یخزده جرأت ادامه
دادن نداشتم.
رو به سارا خم شدم، بغلش کردم و خداحافظی کوتاهی کردم.
نیلو هم مثل بچه ی مدرسه ای خطاکار زیر لب با بقیه خداحافظی کرد.
مسیح اجازه خداحافظی با شایان را نداد و او هم انگار جسارت نزدیک شدن نداشت.
همین که از ویلا بیرون زدیم، نم باران روی صورتمان نشست.
بارانِ ریز و آرامی میبارید.
تمام حواسم به شانه های منقبض مسیح بود که چند قدم جلوتر راه میرفت.
در عقب را برای نیلو گشود:
- بشین!
نیلو بیچون و چرا و نامتعادل سوار شد.
عظیم و محمود محافظ هایم کمی دور تر ایستاده و تماشا میکردند؛ بعد در
جلو را برای من باز کرد اما من سرجایم ایستادم
بار ان موهایم را خیس کرده بود و حرص تا گلویم بالا آمده بود:
- این چه طرز برخورد بود؟
مسیح آهسته سر بلند کرد؛ قطره ای از شقیقه اش پایین لغزید و
چشمهایش در تاریکی برق میزد:
- سوار شو.
- نه، اول بگو این نمایش مسخره چی بود؟ منو جلوی همه...
یک قدم آمد جلو و حالا فقط چند سانت بینمان فاصله بود؛ با صدایی پایین
و مرگبار گفت:
- سرمه...یا همین الآن سوار میشی، یا میذارمت روی کولم و می برمت!
دهانم از حرص باز ماند؛ لعنتی را میشناختم.
کاملاً جدی بود.
با عصبانیت نشستم و در را کوبیدم؛ چند ثانیه بعد خودش هم پشت فرمان
جا گرفت و درها بسته شد.
صدای باران روی سقف فلزی ماشین پیچید
نیلو عقب مچاله شده بود؛ من رو به پنجره نشسته بودم و از شدت خشم
نفس نفس میزدم.
مسیح دو دستش را روی فرمان گذاشته بود و بند انگشتهایش سفید شده بود.
ماشین را روشن کرد و بعد از چند لحظه ماشین از جا کنده شد.
یا به عبارتی پرواز کرد.
هیچ کس سخن نمیگفت؛ فقط سکوت.
و صدای نفس های خشمگین مسیح...
چند ثانیه بعد بدون اینکه نگاهم کند، با صدایی گرفته و لبریز از خشم
گفت:
- حالا بگو...یه دلیل بیار که چرا نباید همین امشب برنگردم و در اون
ویلا رو گل بگیرم و گردن شایانِ مهرابی رو خرد نکنم؟
ماشین با شتاب در جاده ی خیس میرفت و صدای برف پاککن، روی
اعصابم خط میانداخت:
- لازم نیست به تو توضیحی بدم.
فکش تکان خورد:
- لازم نیست؟
- نه!! من هرجا بخوام میرم، هرجا بخوام میام.
صدایش کمی بالا رفت:- بیخبر؟ نصفه شب؟ مست؟؟ ویلا ی اون یارو؟
- مست نیستم... اصلا به تو چه؟
همین دو کلمه مثل کبریت افتاد روی بنزین و با خشم سر چرخاند:
- به من چه؟
خندید؛ خنده ای عصبی:
- خوبه... خیلی خوبه! پس به من ربطی نداره،.. به کی ربط داره؟به سبحان؟!
اسم سبحان را که آورد، خون جلوی چشمم را گرفت؛ این مردک قلدرِ بازچه بلغور میکرد؟
- دوباره اسم سبحان رو نیار وسط.
- چرا نیارم؟ وقتی هنوز تیله هاشو مثل یادگاری عشق قدیمیت نگه میداری، باید هم به اون ربط داشته باشه نه؟
قلبم محکم کوبید؛ لعنتی باز همان تیله ها.
- تو از هیچی خبر نداری!
- پس خبرم دارم کن.
صدایش این بار واقعاً بلند شد:
- بگو چرا هنوز بعد این همه سال یادگاری یه مردو قایم میکنی؟؟چه دلیل دیگه ای میتونه داشته باشه؟بی توجه به نیلو دیگر توی اوج لجبازی بودیم؛ داد زدم:- گفتم به تو ربطی نداره اینقدر تو کارای من دخالت نکن.
مسیح هم غرید:- تا وقتی زیر سقف منی همه کارات به من ربط داره.فضای ماشین از فریادهایمان میلرزید.و درست وسط همین آتش...
1 609
#در بلندایٍ نیاز
#پارت -174🍃🌻
نیلو جرعه ای نوشید و با بیخیالی گفت:
- بیخیال بابا... مگه قراره بفهمه؟
با چشمهای گرد نگاهش کردم:
- تو مسیح رو نمیشناسی؟
نیلو ابرو بالا انداخت:
- چرا، خیلی هم خوب شناختم...یه خان اخموی حسود و کنترل فریک....که اتفاقا یه وکیله خوشگلم داره که هر جا میره مثل دُم
دنبال خودش میکشونتش.
- نیلو بس کن.
- چیه؟؟ دروغ میگم؟؟تا کی میخای خفه خون بگیری و هی ازش بترسی؟
اون اگه بود میزاشت تو وکیل مرد داشته باشی؟؟ یا میزاشت وکیلت تبتو با
دست اندازه بزنه ؟
مست بود اما جمله هایش حقیقت داشت.
مست بود و نمیفهمید خشمم را چطور بالا اورده.
نام میترا واقعا این روزها مرا به مرز جنون میرساند.
لبهایم را با حرص برهم فشردم و دستم به گیلاس در دستانش افتاد؛ بدون
فکر و بی هوا جام را از دستش کشیدم و جرعه ای نوشیدم.
معده ام که سوخت بینی ام را جمع کرده جام را دوباره دستش دادم:
- اه...زهرماره.
نیلو زد زیر خنده:
- همینههه رفیق خوشگلم...گور بابای مردا اصن...یه امشب خوش
بگذرون...از صبح تا حالا مثل دیگ زودپز بودی...اماده فوران.
خواستم گیلاس را دوباره از دستش بگیرم که خودش را عقب کشید:
- برو برا خودت یکی بردار وحشی...من میرم پیش این دوستان ناناز و مامانی.
و با همان تلوتلو خوردن برگشت سمت جمعی که چند زن و مرد آنجا
ایستاده بودند.
با درماندگی نگاهش کردم.
نفسی کلافه بیرون دادم و خواستم بروم دنبالش که صدایی نزدیک گوشم
آمد:
- برخلاف شما، دوستتون خیلی پرانرژی و خونگرمه.
شایان بود؛ با همان لبخند بیخودِ همیشگی و جام در دست.
کمی زیادی نزدیک ایستاده بود؛ لبخند خشک و کوتاهی زدم:
- منظورتون اینه که من بداخلاقم؟
خندید:
- نه...
مکث کرد و نگاهش را مستقیم در چشمهایم دوخت:
- شما بداخلاق نیستین... مغرورین.
ابرو باال انداختم
- مغرور ؟
- خیلی.
لبخندش پررنگتر شد و ادامه داد:
- ولی این غرور خیلی بهتون میاد!
نگاهش واضحتر از آن بود که نفهمم دارد لاس میزند.
به شدت پشیمان بودم از قبول کردن دعوتش.
در حالت عادی شاید مؤدبانه بحث را عوض میکردم، اما امشب نه حوصله
داشتم نه تمرکز؛ فقط سرد گفتم:
- فکر نمیکنم غرور صفت مثبتی باشه!
شانه ای بالا انداخت:
- بستگی به شخص داره...روی شما... جذابه.
نگاهش را از صورتم برنداشت و من اما بیحوصله چشم چرخاندم:
-ممنون از تعریفتون.
- میدونین...
- چی رو؟
کمی مکث کرد و گفت:
- واقعا دلم میخاست...قبل از مسیح باهات اشنا بشم!
- چرا؟
- اون وقت شاید شانسی داشتم...
- شانس برای؟!
با اخم نگاهش میکردم و او فقط خیره ام بود؛ حرفش را خورد و تنها
دستش را کمی جلو آورد:
- یه رقص شاید حال و هواتونو بهتر کنه!
رقص؟
چه توقعاتی داشت این مردک ؟
میخواستم همان لحظه محترمانه رد کنم که صدایی از پشت سرم، بم،
جدی و پر از تحکم در فضا پیچید:
- فکر نمیکنم پیشنهاد خوبی باشه... شایان جان!
تمام بدنم یخ کرد و نفسم بند آمد؛ این صدا را اگر وسط شلوغ ترین جای
دنیا هم میشنیدم میشناختم.
خیلی آهسته برگشتم.
در فاصله ی چند قدمی...
با صورتی سنگی، فکی منقبض و چشمانی که اگر آتش میتوانست شکل
بگیرد، همین بود.
شایان هم رنگش پرید:
- سلام مسیح جان...خوش امدی...نمیدونستم میای؟
مسیح یک قدم جلو آمد.
نه بلند حرف زد، نه اخم کرد؛ همان آرامش سردش از هر داد و بی دادی
ترسناکتر بود.
- منم نمیدونستم قراره برای یه بچه کوچیک اینقدر بریز بپاش کنی؟
شایان منمن کرد :
- خب من... صرفاً برای خوشگذرونی مهمونها.
- مهمون ها؟؟ حداقل چندتا بچه همسن خودش رو میاوردین تا سرگرم
بشه!
خشک گفت و شایان گلویش را صاف کرد:
- بله...من...من میرم به مهمونها سر بزنم.
و تقریباً فرار کرد.
من اما همانجا خشک شده بودم؛هم از ترس و هم از خشم.
هم از اینهمه حس عجیب که با آمدن ناگهانیش توی سینه ام ریخته بود.
مسیح حالا کامل روبه رویم ایستاده بود؛ چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بدون حتی یک کلمه؛ همین سکوتش لرزه بر اندامم میانداخت.
لب تر کردم:
- مسیح من...
اما جمله ام نیمه کاره ماند؛ چون او آرام آمد و کنارم ایستاد؛ آنقدر نزدیک
که حرف در دهان و نفس در سینه ام گیر کرد.
شانه به شانه ام سایید و پیش از آنکه حتی فرصت عقب رفتن پیدا کنم،
دستش دور کمرم حلقه شد.
محکم و مالکانه!
گرمای کف دستش از روی ساتن نازک لباس، مستقیم به پوستم نشست و
قلبم را دیوانه وار به تپش انداخت.
بی اختیار گفتم:
- ولم کن.
اما فقط انگشت هایش بیشتر در پهلویم فشرده شد.
سرش خم شد سمت گوشم و بعد با صدایی پایین، شمرده و چنان
خط کشیده که مو به تنم راست شد، زمزمه کرد:
- خوش دارم مثل بچه ادم بگی اینجا چه خبره و چرا فکر کردی من
نمیفهمم اینجا خونه شایانه؟!
1 609
.#در بلندایٍ نیاز
#پارت -173🍃🌻
شایان نگاهش را به نیلو داد؛ نیلو خودش جلو آمد و دستش را دراز کرد:
- نیلوفر هستم... دوست سرمه.
شایان با خوشرویی دست داد:
- باعث افتخاره...شایان مهرابی.
برق شیطنت در چشمهای نیلو دوید؛ نگاه مشکوکی بهش انداختم.
این برق چشم نیلو را میشناختم؛ یعنی یا نقشه ای در سرش است یا
حوصله ی سربه سر گذاشتن دارد:
- چه ویلای زیبایی.
شایان لبخند کمرنگی زد:
- قابلتون رو نداره.
با گیجی گفتم:
- مگه اینجا ویلای شماست؟
- بله.
ناخوادگاه لب پایینم را گزیدم و با خود زمزمه کردم فقط همین را کم
داشتم.
این مردک نگفته بود مهمانی در خانه خودش برگذار میشود و من تنها
نگران عکس العمل مسیح بودم.
اگر فکر میکرد من از عمد این موضوع را پنهان کردم چه؟
کاش گفته بودم به دعوت شایان قرار است شرکت کنم...
اما ان موقع هم احتمالا نمیگذاشت پا در این مهمانی بگذارم.
باز دلشوره در دلم پیچید و اب دهانم را قورت دادم .
شایان ما را به داخل دعوت کرد و همین که وارد سالن شدیم، نیلو آهسته
زد به بازویم و جوری که فقط من بشنوم گفت:
- عجب چیزیم هستا.
- بردار برا خودت.
- اگه امیر نبود حتما برمیداشتمش سیسی جون...فکر میکنی منتظر
میموندم تو بگی؟
- بیچاره امیر با این زنِ هیزش.
- خب نعمتِ خدا رو باید تماشا کرد.
چیزی نگفتم و کنار میزی ایستادیم؛ الحق که ویلای با کلاس و زیبایی بود.
هنوز درگیر فکر خودم بودم که صدای جیغ خوشحال بچه ای آمد:
- خانومم دکتر؟
سرم را چرخاندم.
سارا با آن پیراهن صورتی پفی از آن طرف سالن دوید سمت من.
همان دختر کوچولویی که چند ماه برای نجات قلبش دویده بود.
چهره اش حالا گل انداخته بود و آن رنگپریدگی همیشگی از صورتش
رفته بود.
بی اختیار لبخند واقعی روی لبم نشست؛ خم شدم و بغلش کردم
- الهی من فدات بشم... چه خوشگل شدی تو.
سارا خندید و خودش را توی بغلم چپاند:
- خانم دکتر من خوب شدم...دیگه هر وقت که دلم بخواد میتونم مسابقه دو بدم.
خنده ام گرفت؛ جعبه ی کادو را به دستش دادم:
- البته که میتونی خوشگلم...اینم برای خانم قهرمان.
چشمهایش برق زد:
- وااای...ماله منه؟
صورت کوچکش را بوسیدم و برای لحظه ای تمام تنشم خوابید؛ نیلو هم کنارمان خم شد:
- سهمِ دوستِ دکتر سرمه کو؟
سارا خندید و نیلو لپش را بوسید.
همان لحظه یکی از گارسونها با سینی نوشیدنی از کنارمان رد شد و نیلو
گفت:
- به به... امشب قراره خوش بگذره.
و قبل از اینکه بفهمم، یک گیلاس از روی سینی برداشت؛ چشمهایم گرد شد:
- نیلو؟!
با خونسردی گیلاس را بالا گرفت:
- چیه؟ آب انگوره.
با تشر دندان قروچه کردم:
- نکن!
- بابا ول کن، یه ذرهس.
دستم را دراز کردم گیلاس را ازش بگیرم که عقب کشید:
- نچ... امشب می خوام اجتماعی بشم
زیر لب غریدم:
- فقط می خوای خرابکاری کنی؟
جرعه ای نوشید و چشم بست:
- اوووف...اجتماعی شدن واقعا مزه میده.
دستم را روی پیشانی ام گذاشتم؛ فقط همین کم بود.
من در ویلای شایان، با دوستی که پنج دقیقه دیگر مست می شد، و با این
ترسی که اگر مسیح بو ببرد اینجام زمین و زمان را به هم میدوزد.
هنوز یکساعت هم از ورودمان نگذشته بود که فهمیدم نیلو قرار است
آبرویم را در سینی نقره ای تقدیم این مهمانی کند.
سومین گیلاس را هم گرفته بود و با شایان و دو سه شخص دیگر گرم
صحبت شده بود؛ آنهم با آن صدای بلند و خنده های بیموقعش.
من کنار میز ایستاده بودم و وانمود میکردم حواسم به سارا و
مهمانهاست، اما در واقع هر چند ثانیه یکبار گوشی ام را چک میکردم
نمیدانم چرا منتظر بودم مسیح هر لحظه زنگ بزند و توبیخم کند.
کنار یکی از ستونهای سالن ایستاده بودم و با ناخن روی کف دستم خط میانداختم.
صدای موزیک ملایم، خنده ی مهمان ها و نور چراغها باید فضا را دلنشین
میکرد، اما برای من همه چیز عجیب متشنج بود.
از لحظه ای که فهمیده بودم اینجا ویلای شایان است، یک دلشوره ی لعنتی
افتاده بود به جانم.
مدام حس میکردم هر آن ممکن ا ست اتفاقی بیفتد.
یا دقیق تر بگویم.
هر آن ممکن بود مسیح بفهمد.
و اگر میفهمید...
فکر کردن به قیافه اش کافی بود معده ام گره بخورد.
- چرا مثل زنهای شوهرمرده قیافه گرفتی؟
نیلو بود با گونه های گل انداخته، لبخند شل و چشمانی که برق مستی در آن
موج می زد؛ گیلاسش را بالا گرفته بود و خنده اش بند نمیآمد.
با حرص گفتم:
- مست کردی؟
خندید:
- نچ...نکردم... حالا بگو چرا اوقاتت تلخه؟
- نیلو حواستو جمع کن.
- به چی؟
زیر لب غریدم:
- مسیح نمیدونه اینجا خونه ی شایانه و ماهم الآن اینجاییم.
خنده ی نیلو در یک لحظه کم شد اما بعد شانه بالا انداخت:
- خب ندونه.
- یعنی چی ندونه؟ اگه بفهمه خون به پا میشه...
1 609
.#در بلندایٍ نیاز
#پارت -172🍃🌻
- و تو درنمیاری؟ دیشب تا صبح معلوم نبود کجا بودی، صبحم با خانم
وکیل میای خونه انگار نه انگار... الانم از من حساب پس میگیری؟
یک قدم دیگر جلو آمد...آنقدر نزدیک که نفسش به صورتم خورد:
- این مسخره بازیا برای چیه؟ میخوای کفر منو دربیاری؟
با لجبازی گفتم:
- فرض کن آره.
چند ثانیه خیره نگاهم کرد؛ بعد خیلی آرام گفت:
- موفق شدی.
اما من که هنوز از صحنه ی دست میترا روی پیشانیش میسوختم، با
بیخیالی ساختگی گفتم
- پس افرین به من.
دستم رفت سمت دستگیره:
- حالا اگه اجازه بدی میخام برم با سبحاااان خرید.
زیر لب غرید:
- نمیری.
برگشتم سمتش:
- میرم.
- گفتم نمیری.
- به تو ربطی نداره.
با لحن زهرآلودی ادامه دادم:
- برو به میترا برس!
چشمهایش تیره شد؛ در را باز کردم؛ قبل از بیرون رفتن صدایش کلافه امد:
- سرمه...
بی اراده ایستادم و باز برگشتم؛ در چشمهایش عجز بود یا هر چیز دیگری
نمیدانم.
فقط ملتمس گونه زمزمه کرد:
- نکن!
دلم برایش سوخت.
سوخت!
همین دل وامانده رسوایم برای این قلدرِ نفرت انگیز سوخت.
اب دهانم را قورت دادم و خودم هم خوب میدانستم بعد از این لحنش
دیگر فکر رفتن با سبحان را از ذهنم رد نمیکردم.
پوفی کشیدم و کوتاه امدم.
لبم را کمی خیس کردم و دیگر از ان لحن تندم خبری نبود:
- باید یه چیزی بهت بگم
چشمهایش ریز شد:
- میشنوم.
- منو نیلو امشب میریم جایی...واسه یکی از بیمارای بیمارستان چون عملِ
موفقی داشته قراره یه دورهمی ترتیب داده بشه که منم دعوتم...دلم
نمیخاد نیلو تنها باشه اونم باهام میاد.
با اخم و شک سرتا پایم را از نظر گذراند:
- کجاست؟
- نمیدونم...هنوز ادرس و نفرستادن برام.
- حتما باید بری؟
- اره...بیمار با من رابطه خوبی داره و منم خیلی دوسش دارم...خواهش
کردن منم نه نگفتم.
دست کلافه ای در موهایش کشید و چرخی دور خودش زد:
- مرجان و داداشاش هنوز بیرونن...خیلی باید دقت کنین... با محافظ
میرین و میاین...تلفنتم هر چیشد در دسترس باشه...بعد انتن نداشتم و شارژش تموم شد نداریم...شیرفهمه که؟
چشمهایم را کلافه در حدقه چرخاندم:
- اوهوم.
باز تاکید کرد:
- سرمه زنگ زدم تلفتنو جواب میدی!
- بااااشه.
کمی نگاهم کرد و سپس نامطمعن سر تکان داد ؛ از اتاق خارج شدم و در را بستم.
این دل نگرانی هایش قند در دلم اب میکرد و اگر میتوانستم ان قند ها را
میگرفتم و میکوبیدم بر سرِ این دل بی صاحاب شده ام.
***
ماشین جلوی ویلای نورانی نگه داشت و چند ثانیه فقط به عمارت
سفیدرنگ روبهرو خیره ماندم.
صدای موزیک ملایمی در فضا میپیچید و چند ماشین مدل بالا کنار در
پارک شده بودند.
نیلو که رژ لبش را توی آینه چک میکرد، سوتی کشید:
- اوووو... طرف برای جشن تولد انگار عروسی گرفته.
با بیحوصلگی پوف کردم و دستی بر چسبِ کنار شقیقه ام کشیدم:
- جشن تولد نیست، مهمونی سلامتیه.
نیلو پوزخند زد:
-هرچی... امیدوارم شامشون خوب باشه فقط.
کت شلوار مشکی ساده ای پوشیده بودم ؛ ساده، جذب . نه زیادی
پرزرقوبرق، نه خودمانی؛ فقط به اندازه ای شیک.
موهایم را نیمه باز روی شانه ریخته بودم و گوشواره های ریز طلایی تنها
زینتم بود.
پیاده شدم و نیلو هم کنارم ایستاد؛ با لباس بادمجانی تیره ای که به طرز
عجیبی بهش میآمد.
نگاهی از بالا تا پایینم انداخت و خندید:
- کاش شوهرت بود حداقل با دیدنت یا دیونه میشد یا پس میافتاد یکم سرگرم میشدیم.
با اخم گفتم:
- اره انگار خیلی مجنونِ منه.
- کم نه!
به سمت در رفتیم و محافظ ها همانجا جلوی در ماندند؛ باران نم نمی می امد و پاییز اعلام وجود کرده بود امشب.
از ورودی زیبایی که با سنگ فرش های گران قیمت پوشیده شده بود
عبور کردیم و به سمت در ورودی رفتیم.
به محض وارد شدن از سیل عظیم جمعیت تعجب کردم و زیر لب گفتم:
- وا این که گفته بود یه جمع خودمونیه...یعنی چی؟
نیلو که سر وجد امده بود با ذوق گفت:
- چه خبره اینجاااا...توروخدا قیافتو عین برج زهرمار نکن بشی عین شوهرِ
سگت حالمونو بگیریا.
اخمی روانه اش کردم و قبل از ان که چیزی بگویم نگاهم به شایان افتاد
که به سرعت خودش را به ما رساند.
کت و شلوار سرمه ای به همراه پیراهن سفیدی به تن داشت و مثل همیشه
آراسته و مرتب؛ با دیدنم لبخندش بازتر شد:
- دکتر پاکزاد... خیلی خوش اومدین!
لبخند کم رنگی زدم:
- سلام...ممنون...نمیدونستم اینجا... اینقدر قراره شلوغ باشه.
شایان خندید:
- سورپرایز بود!
در دل گفتم خیلی هم بد سورپرایزی بود؛ با همان سردی مؤدبانه ادامه دادم:
-بله... متوجه شدم.
1 609
.#در بلندایٍ نیاز
#پارت -171🍃🌻
مسیح که از لحن نیلو دهانش باز مانده بود گفت:
- ممنون نیلوفر جان...شما خوبی؟چیزی احتیاج نداری؟همه چیز فراهمه؟
نیلو به تکه سیبش گازی زد و گفت:
- همه چیز خوبه شوهر خواهرررر...تنها ناراحتیم دیدن کمِ روی شماست...خداروشکر سرمه اینجاست شما واسه دیدن اونم که شده یه سر میزنی عمارت.
هم خنده ام گرفته بود و هم در دل دمت گرمی نثار رفیقِ شفیقم کردم.
لبم را از دست کارهای نیلو گزیدم و میترا با چرخاندن چشمش چند برگه را جلو کشید:
- این قسمت قرارداد زمینهای غربیه، باید امضاش کنی...
مسیح دستی به شقیقه اش کشید:
- بذار ببینم...
صدایش گرفته بود؛ میترا ناگهان خم شد سمتش و دستش را گذاشت
روی پیشانی مسیح:
- وا... حالت خوب نیست انگار !
ابروهایم تا ته رفت باالا؛ میترا با لحن نگران ادامه داد:
- داغی... تب داری مثل اینکه.
دستش روی پیشانی مسیح نشسته بود؟
به همین راحتی؟
چنان حرارتی از فرق سرم دوید پایین که خودم جا خوردم؛ دلم
میخواست همانجا بلند شوم دستش را بکنم:
اما مسیح...
لعنتی حتی تکان هم نخورد!
فقط خونسرد پرونده را ورق زد و گفت:
- چیزیم نیست.
میترا با لبخند محوی گفت:
- دیشب نخوابیدی؟
مسیح بیحوصله »هوم« کوتاهی کرد .
من تقریبا داشتم از حرص منفجر میشدم و نیلو که حال مرا فهمیده بود،
زیر لب گفت:
- سیسی رنگت داره بنفش میشه!
با لبخند مصنوعی زمزمه کردم:
- خدا چرا تو رو خفه نمیکنه من راحت شم؟
در همان لحظه سبحان با همان تیپ همیشگیِ شسته و رفته اش از در وارد شد:
- صبح بخیر جماعت.
چشمم برق زد؛ بدون اینکه نگاهم را از مسیح بردارم، بلند گفتم:
- سبحان؟
سبحان ایستاد و با لودگی گفت:
- جانِ سبحان؟
با شیرینیِ اغراق شده ای که خودم هم حالم ازش به هم میخورد گفتم :
- مارو میبری خرید؟
مسیح همان لحظه سرش بالا آمد و نگاهش مثل تیر خورد به صورتم ؛ اما
من با خونسردی ادامه دادم:
- من و نیلو و شهرزاد... میلاد و همراز رفتن چکاپ، مهتابم که آتلیه هست...
حوصلمون سر میره.
سبحان با تعجب:
-االآن؟
نیلو که فهمیده بود نقشه ام فقط لج درآوردن است، سریع بازی را گرفت:
- وای آره توروخدااا بریم
شهرزاد هم خنده اش گرفته بود:
- منم هستم.
میترا با تعجب از روی پرونده نگاه میکرد؛ اما مهم فقط یک نفر بود.
مسیحی که حالا پرونده در دستش مانده بود اما اصلاً نمیخواندش؛ فکش
قفل شده بود و نگاهش روی من میخ.
آرام، خیلی آرام اما تهدید وار گفت :
- سرمه!
تظاهر کردم نشنیده ام و رو به سبحان گفتم:
- سبحااان من پنج دقیقه دیگه آماده ام.
این «سبحااان» را عمداً کش دادم و سبحان که انگار از حضور شهرزاد سر کیف امده بود گفت:
- چشم خانم دکتر...بیرون منتظرم .
مسیح پرونده را بست.
تق!
صدا توی نشیمن پیچید؛ بلند شد و همه ساکت شدند.
آمد سمت من و تا رسید کنار مبل، خیلی شمرده گفت:
- بلند شو.
بلند شدم و با قیافه ای معصوم گفتم:
- چیه؟
جواب نداد؛ فقط مچ دستم را محکم گرفت و کشید سمت خودش.
نیلو زیر لب گفت ؛
- اوه اوه.
مسیح بدون اینکه به کسی نگاه کند مرا تا اتاق کارش کشاند و در را پشت
سرمان بست. هنوز دستم در دستش بود؛ با حرص آن را پس کشیدم:
- دستتو بکش.
برگشت سمتم؛ چشمهایش از خشم میسوخت:
-واقعا بچه ای!
دست به سینه شدم:
- منظور ؟
- این اداها چیه درمیاری؟؟
- کدوم ادا؟
یک قدم جلو آمد:
- سبحااان...!
لحنش پر از تمسخر بود:
- سبحاااان مارو ببر خرید؟!
شانه بالا انداختم:
- خب؟ مشکلیه؟
با عصبانیت داد کشید:
- معلومه که مشکلیه...منو دیونه نکن.
من هم صدایم را بالا بردم:
- به تو چه ربطی داره؟
- جلوی چشم من...
پریدم وسط حرفش:
- جلوی چشم تو چی؟ جلوی چشم من خانم وکیل دست می ماله به
پیشونیت اشکال نداره، من بگم سبحان اشکال داره؟
مسیح برای چند ثانیه مات نگاهم کرد؛ بعد انگار فهمید ریشه ی عصبانیت
من چیست و پوزخند کجی زد:
- آهاااا... پس داستان اینه!
حرصم بیشتر شد:
- چه داستانی؟
آرامتر اما با لحن کیفوری گفت:
- حسودی کردی ؟!
چشم گرد کردم:
- من؟ حسادت؟ به تو و میترا؟! خواب دیدی خیر باشه.
با صدایی که تحکم به خوبی در ان مشهود بود گفت:
- میترا فقط وکیلمه.
با طعنه کف زدم:
-آره معلومه، چه وکیل خوبیم هست ماشاالله...تو همه ی سفرا، تو همه ی
قرارا، صبح تا شب کنارته...
انگار قراردادا بدون دست کشیدن رو پیشونی حل نمیشن!
- مزخرف نگو سرمه.
تیز گفتم:
- من مزخرف میگم یا تو؟
چشمهایش باریک شد:
- داری شورشو درمیاری.
1 609
غـــــروبتون_بهـــترین
دراین غروب زیبا آرزومندم
دلتون آرام،تنتون سالم
و ساز دنیا کوک
خواستہهای قلبیتون باشہ
زندگیتون شاد🌹🍃🌺
غروبتون بی غم
❤️❤️
1 609
غروب شده
خلوتی گزیدهام با خیال تو
ودفتر وقلمم و واژه های زیبای تو
قلمم می سراید تو را و
بوسه می زند
بر گلبرگهای دفترم
ومن در در بستر تنهاییم
می فشارم خیال تو را در آغوش..
#غروبتان-زیبا
✍
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
