1 576
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
-1430 أيام
أرشيف المشاركات
1 576
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
شبتون خوش
دوستان ببخشید به علت ضعیفی نت
خیلی دیر ارسال میشه
1 576
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آساره
#قسمت_پنجاهوپنج
بارها وبارها توی گوش آراز خوندیم اما توجهی نمیکنه به حرف،اون روزم که اومدین به این خونه بهتون گفتم پسرم دلش جای دیگه گیره نکنید این کارو، اما گوش ندادین، این هم عواقبش،اومدن دخترم به خونه خودش هیچ دخلی به روابط آراز و نرگس نداره ،اونا این مدت اصلا با هم زندگی نکردن وشما اینو خوب میدونید...
مادر نرگس صداشو انداخت روی سرش:یعنی چی که دختر دسته گلم رو سپردم دست پسرتون ،اما حالا شدم مسخره دست مردم، هرکی منو میبینه میپرسه دخترتو پس فرستادن یا نه؟والا ما هم آبرومونو سر چهار راه پیدا نکردیم که پسر شما رو سیاهمون کنه جلوی اهل ایل....
خانجون از صدای بلند تنفر داشت و آروم شمرده شمرده گفت:ترستون از چیه که بعد این مدت اومدین بچه میخواین از جوونها؟تا حالا ندیده بودم نگران نرگس شده باشید، حالا با توپ پر اومدین وهوار میکشین؟توی خونه من رسم طلاق نداریم ،عروس با لباس سفید بیاد با لباس سفید میره،غیر از این نمیشه...
مادرنرگس با شنیدن حرفهای خانجون کمی آسوده شد وگفت:این مردم همه چی میگن، اصلا راست و دروغشون معلوم نیست...
زنعمو بی محلش کرد ورفت دم پخت وپزاما خانجون گفت:شما نگران زندگیشون نباشید، خدابزرگه....
مادر نرگس که حالا با دمش گردومیشکوند بلند شد:اگه دختر رحیم هم بعد این همه سال شهری شدن هنوز دلش با آرازه،عقدش کنید که دهن مردم بسته بشه،خوبیت نداره یه دختر بین این همه پسر،مردم میگن هنوز هم مثل قبلنا بی تا پسرارو میبینه ذوق میکنه...
زنعمو دیگ رو روی اتیش گذاشت، با صدای رسا گفت:والا دختر به خوبی دخترم ندیدم، مردم از ذات پلیدشونه که حرف بیخودی میزنن، شایدم به هوای دخترای خودشون میرن که از پاکیشون هر چه خودشون تعریف کنن کمه،خدارو شکر دختر من پاکه ،چون پدر ومادرش پاکن،شما به این کارا کاری نداشته باش، بچسب به خونه زندگی خودت که از دستت نره...
مادرنرگس زیر لب ایشی گفت وبیرون زد...
خانجون به زنعمو نگاه کرد وزنعمو گفت:اگه حرمت مهمان نبود پرتش میکردم بیرون، زن خونه گرد بیکار...
اما خانجون حواسش جای دیگه بود بلند شد بیرون زد...
زنعمو برنج رو آبکش کرد وسبزی گذاشت لا به لای برنج ،گذاشت دم بکشه،ماهی هارو ارد زده بود وتوی کره ای که خودش گرفته بود سرخ میکرد...یه تیکه ماهی رو با فوت سرد کرد دستم داد:بخور خدا باعث و بانی این دوری رو لعنت کنه، چه اونی که الان زنده است و دم بافورشه، چه اونی که زیر گِل کفن پوسیده ،خدا از جفتشون نگذره که حالا این زنه فکر کرده کیه که اومده جلوی ما زبون کشیده...
ماهی رو خوردم خوشمزه بود..گفتم:اما آراز باید هوای نرگس رو داشته باشه...
زنعمو ماهی هارو برمیگردوند گفت:میترسم زندگیشون بشه شکل زندگی من وعموت،خودم زندگی نکردم خدا به فریاد بچه هام برسه...
صدای زنگوله گوسفندا به گوش میرسید، اما با یادآوری حرف مادر نرگس،پاهام به زمین چسبید، نتونستم بدوئم طرفشون...
زنعمو با تشر بلندم کرد:مردم واسه خودشون میگن،از حسادتشونه که شما میونتون خوبه، نمیدونن چی بگن،برو پیش برادرهات تا بوده حرف مردم باد هواست...
بیرون که زدم مادرنرگس منتظر از راه رسیدن شوهرش،منو که دید چشماشو درشت تر کرد، نمیخواستم واسه پسرها حرف درست بشه، خصوصا حامین که دلش جای دیگه بود.
حامین گفت:خواهر ریزه میزه نرفته دلمون برات تنگ میشه...
پسرا خندیدند ،هرکدوم یه حرفی داشتن ،اما آراز با دیدنم گفت:خوبه که هستی، حالا میتونم از راه که میرسم ببینمت وخستگیام پر بکشه...
رفتم پیش خانجون ،که گفت:کاریه که شده اما باید مراقب رفت وآمدهای مادر نرگس باشیم، تا ببینیم چی میشه....
فردای اون روز با خانجون از خونه بیرون زدیم گفت:آراز دلش پیش توئه،هرچقدر هم بگذره بازم با تو خوشه، اما نمیشه که این اتفاق بیفته، درسته هرمردی اجازه چند زن گرفتن رو داره، اما میترسم بلایی سر تو بیارن، بخاطر احساس آراز، پس باید یه مدت ایل مادرت باشی تا ببینم چی میشه...
از رودخونه که میگذشتیم گله ها در حال چریدن بودن وچوپانها در حال کشتی....به ایل که رسیدیم خانجون راهیم کرد وخودش وارد ایل نشد....
وقتی رفت ،من هم سمت چادر خان رفتم، میونه مون باهم خوب شده بود اما هنوز هم زنعمو زیور سرسنگین بود، هرچند که با رفتارش معلوم بود دوست داره من به ایل سر بزنم....
اهل ایل بخاطر مادرم، به خاطر چهره ام وشباهتم به پیربابا، بهم احترام میذاشتن ودیگه بد نگاهم نمیکردن، انگار به خاطرخان وعلاقه ش کوتاه اومده بودن و دیگه منو از عابد خان نمیدونستن....
ایلدا سر مشک دستش بود داشت دوغ رو توی پارچ میریخت...بوی برنج محلی ومرغ برشته همه جارو برداشته بود،خاله گیسیا کنار ایلدا بود با دیدنم دستاشو باز کرد:ببین کی اومده به گمونم راه گم کرده....
✾࿐༅🍃🌻🍃༅࿐✾
1 576
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آساره
#قسمت_پنجاهوچهار
وقتی که میبینم نرگس چطور پر از غم نگاهش میکنه به انتظاره ذره ای محبت....
عقبگرد کردم کنار نرگس نشستم:برو برای شوهرت آب ببر...
نرگس سرشو پایین انداخت وخانجون نگاهی پر از مهر به من انداخت....
دست روی شونه نرگس گذاشتم:اینکه نگاه کنی فایده نداره، اگه دوستش داری برای به دست آوردن دلش باید زحمت بکشی،حالا بلند شو خودم نون میپزم....
نرگس دو دل بود اون چیزایی میدونست که من حتی فکرش رو هم نمیکردم....
نرگس با پارچ آب طرف آراز رفت ،اما با بی محلی که دید با خجالت به اتاقش برگشت.اومدن من به اینجا بدتر از اونی بود که فکرش هم میکردم، نون های برشته رو روی هم میذاشتم و زنعمو توی خوش غرق شده بود،عمو همه رو مجازات کرده بود ،هر کدوم رو به روشی،کاری کرده بود که زندگیمون به هم گره خورده بود، رهایی چقدر سخت شده بود....
آراز خم شد تکه ای از نون گرم رو جدا کرد که گفتم:چرا از دست نرگس آب نگرفتی؟؟
نون توی دستش بود وگفت:تشنه ام نبود...
آهانی گفتم و به بقیه نگاه کردم که چطور از دست زنشون آب میخوردن و پیاز تازه لای نون گرم دهنشون میذاشتن،دل همه گرم بود جز دل آراز،نرگس ومن،منی که خانوادمو دوست داشتم ،اما حالا با چشمام میدیدم که بودنم بدتر داغونشون میکنه...
پخت نون تموم شد و وسایل رو کمک زنعمو جمع کردم، عصر شده بود گله رو به صحرا نبردن ،اما کلی علف واسشون چیده بودن ومیدادن بخورن....
پیش حامین نشستم:تو هم دلت گیره؟؟
خندید:خانجون حرفی زده؟
شونه بالا انداختم:خانجون وزنعمو همه چی رو از چشمامون میخونن، کاش تو بهش برسی که نه تو بشی آراز سرد و بی روح ،نه اون دختر بشه نرگس یا من...
درست میشه ،حالا که تو اومدی باید همه چی رو به راه بشه، چون بزرگترین غصه دلمون تموم شده...
گفتم:اما من میترسم از این بودن ،اونم الان که با چشمای خودم بی توجهی آراز واشک چشمای نرگس رو دیدم...
حامین آهی کشید:اشتباه بود آوردن نرگس به این خونه،همه هم اینو گفتن ،اما خود نرگس بود که توی قبرستون درست سر مزار....
حامین چشماشو محکم فشرد وگفت:خودش خواست که زن آراز بشه،از همه بدتر پیش دوستاش هم این حرفو زده بود، همین هم پخش شد توی ایل و شد سرکوفت به خودش وخانواده ش،وقتی خانجون به آراز گفت،آراز قبول نکرد،اما این نرگس وخانواده ش بودن که ولکن نبودن، آساره نرگس با چشم باز انتخاب کرد ،همه میدونستن که آراز چقدر تو رو دوست داره و جایگزینی واست وجود نداره، اما اونقدر فشار اوردن تا آراز دست نرگس رو گرفت وآوردش توی اون اتاق، شدن هم اتاقی هم،فقط هم اتاقی،بودن تو اینجا همه ما رو شاد کرده ،اما دخلی در رابطه آراز ونرگس نداره ،چون همیشه سرد بوده و از دست هیچ کس کاری برنیومده .آراز فقط تو رو میخواست وبس،هنوز هم دلخوری رو میشه توی نگاهش خوند ،وقتی به مادرم وخانجون نگاه میکنه،تنفر رو میشه دید، وقتی به بابا نگاه میکنه هم همینطور،آساره به نظر من آراز بیشتر از همه سختی کشید،درست وقتی که میخواست به عشقش برسه، همه چی به هم ریخت وخبر رفتن تو همه ما رو نابود کرد ،ولی آراز رو بیشتر،به جرات میگم آراز از بعد رفتنت مرد...
گفتم:اینجوری نگو،حاضرم همه عمرمو بذارم روی عمرش، ولی حتی یه لحظه ناراحتیشو نبینم....
: دوستش دارم ،یه دختر از ایل بالا که حتی رفت وآمد باهاشون جنگ به راه میندازه ،چه برسه به وصلت دو دل.. خندید:دیدیش؟؟؟
اهومی گفتم وادامه دادم:دختر آروم وقشنگیه، میشه خواهر شوهر نشمین دخترخاله ام،خانجون نشونم داد ،اونم مثل من مادر نداره ،اما خاله ش بزرگشون کرده، چقدر که دوستشون داره....
زنعمو از پشت گوشمو کشید:کی گفته تو مادر نداری؟؟
بغض به گلوم بود ،فقط نگاهش کردم،نگران نباش همه چی درست میشه بسپر به خدای خواسته های محال....
هوا تاریک شده بود، خانجون کنارم دراز کشید:راه سختی رو انتخاب کردی اما میدونم که از پسش برمیای....
موهام باز بود وگفتم:آراز زندگی رو به خودش حروم کرده...
خانجون چشماشو بست:از بچگی با خیال تو قد کشید و من حالا فهمیدم گناه بزرگی در حقش کردم، به خیالم با دور کردنت از این ایل دارم ازت مراقبت میکنم، اما هم تو رو هم آراز رو اذیت کردم...خدا از سر تقصیراتم بگذره...
لحاف رو کشیدم بالا ،صحبت کردن درمورد این موضوع جز ناراحتی چیزی در بر نداشت...
صبح زود با خانجون بیدار شدم، بعد نماز سرگرم کارهای خونه شدیم ،دم ظهر بود که مادر نرگس اومد ناراحت بود و تا نشست فوری گفت:والا خسته شدم از بس به مردم گفتم که بچه ها خودشون بچه نمیخوان،اما دیگه نمیتونم در دهن مردم رو ببندم،خصوصا حالا که افتاده سر زبونا اراز با برگشت نامزدش هوایی شده....
چپ چپ منو نگاه میکرد وپوزخند میزد .
باورم نمیشد نرگس دختر همچین زنی باشه...
زنعمو سبد میوه رو جلوی مادر نرگس گذاشت:والا از دست ما کاری برنمیاد،
✾࿐༅🍃🌻🍃༅࿐✾
1 576
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آساره
#قسمت_پنجاهوسه
بیا بشین کنارش تا ناهارشو کاملش نوش جان کنه...
بدون خجالت کنار خان نشستم ،چقدر با ابهت بود وتوی حریم خانواده ش شوخ وپر انرژی، پدر بود برای بچه های خودش وبرادرزاده هاش خصوصا یادگاری های عمو سهراب...
خان اروم و بیصدا ناهار میخورد، برخلاف هم سن وسالهاش که دندون به دهنشون نبود، دندوناش مثل مروارید میدرخشیدند و همیشه بوی عطر خاصی میداد ،موهاشو بالا میزد با ریش چقدر زیباتر بود وسرسنگینتر،پسر اخر خانواده شده بود خان ایل و برادرهاش پشتش بودن،خانی که پسر نداشت وطبق رسوم باید یا زن دیگه ای اختیار میکرد یا کناره میگرفت، اما رفتار وبرخوردش با اهل ایل جوری بود که همه به احترامش بلند میشدن،تا بوده پسر اول همه کاره دم ودستگاه پدر بود، اما اینجا آخری عاقلتر وآرامترین بود....خان در سکوت ناهار خورد و دستاشو بالا برد زیر لب زمزمه کرد الهی شکرت....بلند که شد رو به ایلدا گفت:آساره میمونه، البته کنار خانواده اش،اینجا هم خونه خودشه، هر وقت خواست بیاد ،پیغوم بده میفرستم دنبالش.... نگاهم کرد:راه سختی انتخاب کردی،اما به بودنت می ارزه....
ایلدا نگران چنگی به پیراهنش زد:امااا....
خان با نگاهش حرفی به ایلدا زد که لبخند نشست روی لبش و نگرانیش پر کشید...
موندن من قطعی شده بود وساواش و دانیار عصر بار بستن ورفتن....به رفتنشون نگاه میکردم ..یاد تموم دعواها وکل کل های برادرانشون افتادم،به پسرعموهایی که خاطر همو خیلی میخواستن....
سربرگردوندم زنعمو زیور هم چشمش به راهی بود که پسرا ازش گذشته بودن و دیگه نمیتونست قد رعناشونو به چشم ببینه....چشم در چشم شدیم با خجالت سرمو پایین انداختم....
از خانواده خداحافظی کردم وبا خان وخاله گیسیا راهی ایل خودمون شدم...یکی از چوپونها توی راه مارو دید وتا متوجه خان شد، خواست مانع از اومدن خان به ایل ما بشه ،اما خان باهاش صحبت کرد...چوپون دلش به موندن توی صحرا رضا نداد،همراهمون راهی ایل ما شد ،نگران خان بود واین یعنی بزرگی وجوانمردی خان که این همه به دل مردمش نشسته....
وقتی به خونه رسیدیم خانجون وزنعمو داشتن نون میپختن....در قاش باز بود و پسرا داشتن میومدن....خانجون با دیدن خان لباسشو از آرد تکوند وگفت:خوش اومدین بفرمایید بالا....
خان به اتاق اولی نگاه کرد وبعدش به من....دستم توی دستش بود وگفت:امانتی اوردم بفرمایید ببخشید اگه دیر شد....خانجون غم نشست توی چهره ش وگفت:امانتی نیست ،اولاد شماست، کسی حقی به گردن این دختر نداره ،خودش نمیدونه اما خدا که هست این شما بودین که بزرگش کردین در ناز ونعمت نه ما....
خاله گیسیا احوالپرسی کرد وزنعمو وخانجون هر چه اصرار کردن شام پیش ما بمونن اما تشکر کردن ورفتن...قبل رفتن وقتی خان سوار اسب شد کنارش رفتم وگفتم:مادرم خیلی خوشبخت بود، اینو از رفتار شما فهمیدم و میدونم که به خودش افتخار میکرد که همچین پدری داره....خان دستی به سرم کشید:احساس میکنم سیدا برگشته،تو بهترین هدیه سیدا هستی برای ما...بی اختیار دستش که روی سرم بود رو بوسیدم..حالم خوب میشد وقتی نزدیکش بودم وصداش توی گوشم میپیچید...خان دستشو عقب کشید از اسب پایین اومد بغلم گرفت:هیچ وقت اینکارو نکن ،هرگز دست هیچ کس رو نبوس هرگز....
سرمو بالا گرفتم:حتی دست خان بابام....
مردمک چشمهای خان لرزید،من تکون خوردن دستش هم حس کردم....
خاله از پشت بغلم کرد:آساره فراموش نکن که منتظرتیم...
خاله رو بوسیدم:قول میدم مرتب بهتون سربزنم خاله جان...
خاله خندید رو به خان گفت:مثل مادرش بلده چطور به دل بشینه...
خان به تپه نگاه کرد وگفت:هرگز تنها نباش، حتی موقع خواب،من مراقبم اما خودت هم باید احتیاط کنی تا به وقتش...
نگران عابد خان بود، پشت اون تپه چادر عابد خان به پا بود وچاپلوسایی که به خاطرش سر ودست میشکوندن....خان و خاله رفتن وخانجون گفت:اومدن خان به این ایل اون هم بعد این سالها بی شک ترس بزرگی به دل خیلیا میندازه...
خانجون اما به تپه نگاه نکرد، هرگز ندیدم به تپه نگاه کنه یا اینکه بخواد از برادرش یا خانوادش حرفی بزنه....
صدای زنگوله گوسفندا بلند شده بود وگردخاک خبر از اومدن پسرا میداد ،دویدم که زنعمو با تشر گفت:بچه میفتی زمین...
خانجون خندید:بچه ت بزرگ شده، خانمی شده گوهر....میدویدم ودیگه نشنیدم از حرفاشون....
حامین با دیدنم چوبشو توی هوا تکون داد...
باخنده گفتم:دیدی برگشتم....
گفت:جرات برنگشتن داشتی مگه؟؟به پشت سرش اشاره کرد وخندید...
خندیدم،خوشحال بودم از داشتنشون،درسته خیلی خوشی هارو با دور موندنم از دست دادم، اما بازم الهی شکر که حالا کنار هم هستیم....
آراز گله رو توی قاش فرستاد، نرگس داشت نون میپخت اما نگاهش به آراز بود، زندگی هرچقدر سخت،اما آراز دیگه مال من نبود وحالا فقط باید پسرعموی من باشه،
✾࿐༅🍃🌻🍃༅࿐✾
1 576
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آساره
#قسمت_پنجاهودو
این خودش یه خیانت بزرگه برای منی که توی دامن خانجون و زنعمو بزرگ شدم...
آهسته گفتم:نمیتونم اما میخوام که دشمنی ها کنار بره ورفت وآمدها از سرگرفته شه...
ایلدا ابروهاشو بالا کشید:مردم ما دل خوشی
از عابدخان ندارن، اونجا هم از ترس عابد خان جیکشون بالا نمیاد...
خندیدم:عابدخان هنوز هم جوونه؟یعنی پیر نمیشه؟؟
ایلدا لبخند زد:خودش پیر بشه بچه هاش هستن،اونا از پدرشون بدترن،نسل در نسل بدذاتی رو به ارث میبرن...
سرمو روی پاهای ایلدا گذاشتم:مادرم خوشبخت بود؟؟پدرم دوستش داشت؟؟؟
ایلدا بافت موهامو باز کرد:خوشبخت بودن،همدیگه رو دوست داشتن،تو که اومدی خوشبختتر شدن، اما عمر زندگیشون کم بود، پدرت نتونست تو رو ببینه ومادرت به یک نگاه بسنده کرد ورفت....صدای ایلدا پر از بغض بود...سرمو روی پاهاش جا به جا کردم:هیچ وقت جای خالی مادرمو حس نکردم، از بس زنعمو خوب بود، فقط مادر خودم میدونستمش،پسرعموهام اونقدر مهربون هستن با من که دوریشون این همه سال خیلی اذیتم کرد، حتی وقتی برگشتم وناراحتیشون رو دیدم،کم محلی هاشون باعث شد مثل دختر بچه های دوساله شروع کنم گریه کردن ،اما طاقت نیاوردن، زود منو بخشیدن ،هر چند میدونم من اشتباه کردم که ازشون دور موندم ،چون در همه شرایط همیشه پشت هم هستن ،کسی نمیتونه بهشون صدمه بزنه حتی عابدخان....
ایلدا گفت:میدونم،همیشه از دور میدیدمت، ولی نمیتونستم تو رو از مادربزرگت بگیرم، چون سیدا بعد از شوهرش پیش اون خانواده موند که کمتر نبود پسرشون اذیتشون کنه و تو که با اومدنت قوت قلبشون شدی،شنیده بودم پسرعموت علاقه خاصی بهت داره ،حتی وقتی مادرت باردار بوده یه شب خواب دیده سیدا واسش یه دختر میاره که عروسش میشه، اما زندگی به ساز هیچ کس کوک نشد، به عشق هیچ کس هم محرم نشد...
گوشه چادر بالا رفت خاله نارین بود وخاله گیسیا....فوری نشستم موهام بلند بود و دورم ریخت...خاله ها یکی یکی بوسیدنم کنارم نشستن....
خاله نارین گفت:دیشب توی مراسم همه از آساره میپرسیدن ،ولی عمو ها همه رو رد کردن ،درخواست احدی رو بی جواب نذاشتن....
ایلدا خندید:ناف دخترای منو برای این ایل بریدن لابد...
خاله گیسیا نگاهم کرد:آساره میدونستی از وقتی اومدی همه ما جون دوباره گرفتیم؟؟
سرمو پایین انداختم که بغلم گرفت:چرا با ما احساس راحتی نمیکنی؟خدا شاهده این مدت مردم وزنده شدم از بس نقاب بیتفاوتی به صورتم زدم جلوی تو که جونمی،ایلدا تشر میزد ،ساواش و دانیار چشم وابرو میومدن، اما من دلم واسه یه قربون صدقه واست پر میکشید، تو خواهرزاده منی،خواهرزاده ای که دور موند از ما و هیچ کدوم حق نزدیک شدن به تو رو نداشتیم، فقط به خاطر خودت که راحتتر زندگی کنی ،اما دیگه بسته،یه جایی باید همه چی تموم بشه....
خاله نارین دست روی شونه خاله گیسیا گذاشت:بسته دیگه داری اذیتش میکنی، اجازه بده زمان همه چی رو درست میکنه...
خاله گیسیا اشکاشو پاک کرد:زمان هیچ چیزیو درست نمیکنه، فقط فاصله میندازه، اونقدر دور میکنه که خواهرزادمون توی اغوشمون غریبی میکنه،دیشب اگه سیدا بود روی پا بند نمیشد ،اما دخترش یه گوشه نشسته بود سربه زیر وآروم ،میدونی این یعنی چی؟؟
خاله نارین چشم به گلهای قالی دوخت سکوت کرد...
دایه مجمع ناهار رو آورده بود وچه زود ظهر شده بود....
ساواش ودانیار بار بسته بودن،زنعمو هنوز دلخور بود از پسرش ،اما همه وجودش پر از عشق بود ودوست داشتن...
ناریا تنها خواهر دانیار بود، ازدواج کرده بود ومثل پروانه به دور برادرش بال میزد....
ناهار توی سکوت خورده شد که خان وارد چادر شد....لبخند عمیقی زد:میخوای بمونی؟؟؟
میدونستم برای موندنم حاضره با همه بجنگه، اما نمیخواستم چشماش نگران بشه،یه چهره افتاده اما مهربون داشت، برخلاف هرچه خان تاحالا دیده بودم هیکلی بود و پهلوون،موهای جوگندمیش بالا زده بود تا صورت کشیدشو زیباتر کنه،حتی از چشماش مهربونی میبارید، حرف که میزد دلم میخواست نگاهش کنم وصداشو با همه وجودم بشنوم....به خودم اومدم:کمکم کنید بهترین انتخاب رو داشته باشم، انتخابی که هر دو ایل رو به هم وصل کنه،مادرم نتونست اما من میخوام این اتفاق بیفته،به خانجونم قول دادم مابین دو ایل پر بشه از شادی هر دو طایفه....
خان لبخندشو حفظ کرد:بهت کمک میکنم تا به قولت عمل کنی اما توی این راه باید محکم باشی حتی وقتی زمین میخوری انتظار کمک از کسی نداشته باشی ،چون میونه این دو ایل خرابه، همه هم از سر بی عقلی خان ایل پایینه...
توی چشمای خان نگاه کردم:ناهارخوردین؟؟
ایلدا خندید:هرکه دور ماند از اصل خویش،بازجوید روزگار وصل خویش،ببین چطور به مادرش رفته؟همه حرفهاش،دلسوزیاش همه از سر دل صافشه....
خاله نارین بیرون زد اما با مجمع غذا برگشت وگفت:خان بابا همیشه اخرین نفره که ناهار میخوره،
✾࿐༅🍃🌻🍃༅࿐✾
1 576
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آساره
#قسمت_پنجاهویک
ایلدا توی دنیای دیگه ای بود و زبونش میچرخید مرور گذشته چقدر سخت بود واسش که اسم مادرم رو که میاورد چند بار آب دهنش رو قورت میداد و لباش رو با زبونش خیس میکرد....
دستی به گلهای قالی کشید:چندروزی از اون مهمانی گذشت که عابدخان پیغوم فرستاد برای امرخیر تشریف میاره...
ما دختر دم بخت نداشتیم ،اگه داشتیم هم بهش نمیدادیم ،جفت خاله هات نشون شده بودن، مادرت هم که عموهات اجازه خواستگار نمیدادن، چون میخواستن هر سه تاشون همینجا توی ایل بمونن ،دختر راه دور و نزدیک نمیدادن، اونم دخترای خان رو که به سرشون قسم میخوردن...
به خیال اینکه عابدخان برای پسرش قدم جلو گذاشته ،درخواستشو رد نکردیم، چون خوبیت نداشت دست رد به سینه مهمان بزنیم....یه چادر اول ایل هست که برای مهمان غریبه به پا شده،مردها به چادر رفتن وعابد خان از راه رسید، اما دیری نگذشت که سهراب خان برافراشته بیرون زد، وقتی وارد چادر ما شد همه جمع بودیم ،زیور زبون باز کرد ....مردها یکی یکی اومدن که خان گفت:رفتارت مناسب نبود برادر....
سهراب حق به جانب گفت:همین که جسدشو پس نفرستادم برای خانواده ش کافیه، پس بهتره اوقاتمون رو با حرفهای بیخودی تلخ نکنیم....برادرهای دیگه هم ناراحت بودن اما وقتی سیدا حرف میزد از دلشون دراومد هرچی که بهشون گذشت.
بعدها فهمیدم عابد خان سیدای منو برای خودش خواستگاری کرده ،دختر مظلوم وزیبای منو میخواسته ، اما سهراب با سیلی پرتش کرد بیرون، طوری که حتی خان و بقیه فرصت نکردن از خودشون واکنشی نشون بدن.گذشت وبعد مدتی سروکله عادل پسر عابد خان پیدا شد، سیدا قدش کوتاه بود اما دختر جسوری بود، اونقدر عموهاش بهش بال وپر داده بودن که از تاریکی شب هم نمیترسید .
خان توی همه جلسات سران طایفه باخودش میبردش، همینم باعث شد بیشتر از سنش بفهمه وعاقل تر باشه...
سیدا چندباری عادل رو دست به سر کرد،اما پسره ولکن نبود تا اینکه با پدرش دست به یقه شد وهمو سخت کتک زدن.
خبرش به گوش ما رسید وپسره آواره شد، عابد خان به پسر خودش هم رحم نکرده بود...روزها میگذشت وسیدا رعناتر میشد، خواستگارها میومدن نه میشنیدن ومیرفتن، اما یکی بود که سیدا پسندیده بود، از رفتارش میفهمیدم که دخترم دلش رفته....
خاله هات به خونه بخت رفتن وسیدا کنار ما بود ،اونقدر غرق خوشی بودیم که ناخوشی رو نمیفهمیدیم، اما با خبر مرگ سهراب خان،با اومدن سیدا،وقتی دیدم آشفته فقط نگاه میکنه وصدای فریاد وگریه از پشت سرش میاد تازه فهمیدیم واویلا خونه خراب شدیم....
سهراب خبرنداشت از عادل،خودم نذاشتم سیدا از اون پسر حرفی به کسی بزنه،چون از احساس عموهاش خبر داشتم، مگه میذاشتن کسی نزدیک سیدا بشه اما اونروز سهراب از راه رسید و شد مصیبت این ایل،سهراب مرد بود اما ای کاش من زبون سیدا رو نبسته بودم میذاشتم به عموهاش از عادل ومزاحمت هاش بگه،هنوز هم خودمو مقصر تموم سختی های سیدا وایل میدونم،حتی دوری تو هم گناه من بوده وهست.....
ایلدا هم پر از درد بود....دستشو بین دستام گرفتم:تا حالا دلتنگ مادرم نشدم، چون زنعموم مادرم بود، منو بیشتر از بچه های خودش دوست داره وهمیشه طرف من بوده وهست ،حتی اگه اشتباه از من باشه، اما بچه که بودم وقتایی که عمو اذیتم میکرد با حرفهاش یا اینکه به دور از چشم دیگران کتکم میزد، دلم میخواست بابا داشته باشم تا مراقبم باشه تا دیگه عمو سراغ من نیاد،اما نداشتم وهمیشه دردش یه گوشه دلمو آزار میداد.یهو چشم باز کردم عمو زهرشو ریخت، اومدم اینجا وحالا هم فهمیدم از کینه ها ودشمنی ها،بدون اینکه بخوام بزرگ شدم وباید همه رو درک کنم.اینجا هرکسی خودشو مقصر میدونه،همه میخوان مراقب من باشن، بدون اینکه از دلیلش آگاهم کنن، ولی من میخوام مثل مادری باشم که شما وبقیه ازش تعریف میکنید، میخوام قوی باشم ،من که نمیتونم همیشه در خفا زندگی کنم ،بخاطر یه مرد مریض که فکر میکنه دنیا وآدمهاش باید درخدمتش باشن، تا همیشه خوش وخرم باشه،میدونم نگرانید، میدونم مراقبم هستین،، اما نیرنگ عابد خان فقط به اینجا ختم نمیشه تهرون هم که باشم بچه ها مراقب هستن ،اونجا هم یه دلنگرانی دیگه هست.راهی هست هر دو ایل با هم گره بخورن ورودخونه بینشون بشه تقطه وصل این دو طایفه؟؟.
ایلدا با دست دیگه اش صورتمو نوازش کرد:فقط تو میتونی این کار رو بکنی تا دشمنی ها شکسته بشه ،حالا تو از ایل پایینی و رگی از خانواده عابدخان داری، اگه تو این طلسم رو بشکنی عابد خان دیگه نمیتونه چوب لای چرخ بقیه بندازه و اذیت کنه،تو میتونی، چون وصل به هر دو ایل هستی واین خیلی مهمه که نوه ما به ما برگرده...
سرمو پایین انداختم...من هنوز هم مهر آراز توی دلمه حتی اگه اهل ایل فکر کنن اونموقع هوای بچگی به سرم بود...
چشمامو بستم چهره آراز جلو چشمم بود..
.چطور میتونستم زن مرد دیگه ای باشم اما با یاد آراز زندگی کنم؟
✾࿐༅🍃🌻🍃༅࿐✾
1 576
خدایا شکرت برای همین لحظه،
برای نفس کشیدن، برای بودن،
برای تمام نعمتهایی که گاهی از یادم میروند… 🤍🌿
1 576
امشب ستارهها را به آسمان سپردهام،
اما آرامشِ دلم را فقط به تو؛
بخواب و بگذار رؤیاهایت
از جایی شروع شوند که نامِ تو،
زیباترین اتفاقِ شب است.
🍃💔🍃
1 576
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﭘﺴﺮﺍ ﻓﺮﻕ ﺭﻧﮕﻬﺎﯼ ﺯﺭﺷﮑﯽ، ﺟﯿﮕﺮﯼ، ﺩﻭﻧﻪ ﺍﻧﺎﺭﯼ، ﻻﮎ ﻧﺎﺧﻮﻧﯽ
ﺭﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻓﻬﻤﯿﺪﻥ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﯾﻦ ﺭﻧﮕﺎ نگفتن ﻗﺮﻣﺰ ...
ﺑﻌﺪ ﭘﺎﺭﮎ ﺩﻭﺑﻞ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺭﻭ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﮐﻨﻦ
ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺣﺎﻝ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ﭼﻘﺪ ﻫﻮﺍﺗﻮﻧﻮ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍﯾﯿﺶ ﻫﻤﺶ ﻗﺮﻣﺰﻩ ﻫﺎ 😂😂😂
1 576
مورد داشتیم دختره رفته پیش دکتر گفته دلم درد میکنه 😂
دکتره گفته کجاش. دست بزن ببینم
... دختره هم کف زده😢😦
میگن دکتره با کف زدن دختره یه آ هنگ شاد خونده و بعدش مرده😂😂😂
1 576
ﺻﺒﺢ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﺑﯿﺎ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﺮﻑ ﺑﺎﺯﯼ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﮕﻪ ﺑﺮﻑ ﺍﻭﻣﺪﻩ ! ؟
ﻣﯿﮕﻪ : ﻧﻪ !
ﻣﮕﻪ ﻗﺪﯾﻤﺎ ﮐﻪ ﺧﺎﻟﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ ، ﺧﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩ؟ !
ﯾﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﻗﺎﻧﻊ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺍﻻﻥ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺑﺮﻑ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ,
ﺧﯿﻠﯿﻢ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺷﺘﻪ . . .😊
1 576
به دختره ميگم موهات چه رنگيه ؟؟
ميگه خرمايي
عکسشو فرستاد ديدم مشکيه
ميگم تو که گفتي خرماييه ؟؟
ميگه اره از اون خرما مشکياس
خدايا راه نداشت کمتر خلق ميکردي ولي با کيفيت تر 😐😂😂
🙈🙈🙈🏃♂
1 576
شخصی نزد حکیم رفت و پرسید من بواسطه
تلگرام با دختری زیبا آشنا شدم و قصد ازدواج با او را دارم
آیا نظر شما این امر مشکلی ندارد
حکیم گفت
از کدوم گروه منم اد کن🤣😜
1 576
هروقت حس کردی اسکلی به من فکر کن که
دیروز با نور فلش گوشیم تو ماشین دنبال
گوشیم میگشتم 🤦♀😂😂
1 576
دختره ازپورشه پیاده شد اومدطرفم بهم گفت:
میشه ازتون خواهش کنم بامن ازدواج کنید؟
حاضرم ماشینم با یک میلیارد پولم بهتون بدم
گفتم :نه و رفتم!!
میدونین بچه هااخلاق برا من خیلی مهمه. . .
اول باید سلام میکرد 😒
1 576
ﯾﺎﺭﻭ ﺷﺐ ﺩﺍﺷﺘﻪ TV ﻣﯿﺪﯾﺪﻩ ، ﺍﺧﺒﺎر ﺍﻋﻼﻡ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺁﺏ ﺳﻤﯽ ﺷﺪﻩ ﻧﺨﻮﺭﯾﺪ..
ﺯﻧﺶ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻪ ﭼﻪ ﺷﺪﻩ؟
ﻣﯿﮕﻪ : ﻫﯿﭽﯽ عزیزم ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ ﯾﻪ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﺑﺨﻮﺭ ﺑﺨﻮﺍﺏ😂
