ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

حـس خـوب🍃🌻

حـس خـوب🍃🌻

قناة بسيطة
1 559
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-37 أيام
-2330 أيام
أرشيف المشاركات
خــطــاب بــه دوســتــان عــزیــز ڪــه دوســتــشــونــ  دارمــ: مــرســے ڪــه ڪــنــارمــون هســتــیــن ســپــاااس ازایــنــڪــه تــاایــن لــحــظــه ڪــنــارمــابــودیــد بــاارزوے شــبــے خــوش بــراااے شــمــااا تــاصــبــحــے دیــگــر خــدااا نــگــهداار #

شــــب خــــوش بــــه امــــیــــد فــــردایــــے بــــهتــــر

✨در این شب زیبا 🌙میسپارمتان به اون کسی ✨که تو دیار بی کسی 🌙بین همه ی دلواپسی ها ✨مونس و همدم مان است 🌙شبتون بخیر و آرامش ✨به امید طلوعی دیگر 🌙در پناه خداوند مهربان شبت_بخیر_عزیزانم💫💫✨✨
https://t.me/Good_Feeling2024

یه جا خوندم؛ هزارتا رویا کشته میشه که بفهمی زندگی رویایی نیست، اما هزار و‌ یکمین رویا زنده میمونه تا پی ببری زندگی بدون رویا معنی نداره! عجب شاهکاری خوندم پسر...

ترانه: میدونم که برمیگردی باصدای: پروین 🌺با آن همه محبت 🌺که در ره تو کردم 🌺رفتی ز دیده من 🌺غافل شدی ز دردم 🌺تو در کویر ق
ترانه: میدونم که برمیگردی باصدای: پروین 🌺با آن همه محبت 🌺که در ره تو کردم 🌺رفتی ز دیده من 🌺غافل شدی ز دردم 🌺تو در کویر قلبم 🌺خاری ز غم نشاندی @sharetaranehh

#رمان:هکر قلب #پارت :95🌻🍁🍂 _میشه لطفا بس کنی...الان سگم هما...پاچه تو میگیرم تا دو روز بشینی زار بزنی و رفتم توی اتاق و در رو بستم...خودم رو پرت کردم روی تخت..صدای بلند هما رو شنیدم که گفت: _فقط همین شهابه که میتونه تورو سرجات بشونه... خودمم خندم گرفت...این پسر با ب.و.س.ه.هاش قصد داشت منو نابود کنه.... *** ((شهاب)) در خونه بسته شد...مشت محکمم رو روی فرمون کوبیدم...و سرم رو به صندلیه ماشین تکیه دادم..داری با من چیکار میکنی دختر...میخوای دیوونم کنی؟چشمام رو بستم ولی با دیدن چشمای گستاخ هلیا پشت پلکهام کلافه بازشون کردم...حتی اینجا هم آرامش ندارم...زل زدم به خیابون...لبخندی محو روی چهره ام جا خشک کرد...یاد ب.و.س.ه. ای که ازش گرفتم افتادم...چقدر لبهاش خواستنی بود...چقدر اندامش ه.و.س. برانگیز بود....لبهام هنوز از حرارت اون ب.و.س.ه میسوخت....حرص توی نگاهش برام ل.ذ.ت بخش بود...دختر گستاخ...دختر گستاخی که الان در حیطه ی من بود...ولی با نهایت توانش سعی داشت از سلطه ی من خارج بشه...اما من هرگز نمیزاشتم...نمیتونستم که بزارم.... خدایا این دختر رو فرستادی که چیو بهم نشون بدی؟چرا وقتی با کسی دیگه میبینمش داغون میشم...چرا روش حساسیت نشون میدم؟ سرم رو به سمت پنجره ی اتاقش برگردوندم...چراغ اتاقش روشن شد...و سپس سایه اش بود که توی دیدم اومد...فکر کنم روی تختش نشست...باید با تو چیکار کنم دختر؟نمیتونم بزارم دیگه توی این ماموریت باشی... باید بکشمت کنار...طاقت این همه نزدیکیت به....چشمام رو بستم....طاقت این همه نزدیکیت به سهیل و بقیه رو ندارم....تو جز من نباید کنار کس دیگه ای بشینی....هیچکس....همچین اجازه ای رو نمیدم...دستم رو مشت کردم...هرکسی رو که بخواد به تو نزدیک بشه نابود میکنم... گوشیم رو در آوردم و روی شماره ی مورد نظرم توقف کردم...باید زودتر کارها رو انجام میدادم...بیشتر از این صبر نداشتم...باید خودم وارد عمل میشدم...دکمه ی تماس رو زدم...صدای کلفت شهروز پیچید: _بله آقا؟ _کارا چطور پیش میره؟ _آخر این هفته جا به جاشون میکنیم. کمی مکث کردم وتردید رو کنار گذاشتم و گفتم: _زنش رو هم از اون جا دور کنین...همه شون توی کشور ترکیه مستقر بشن..نمیخوام هیچ مشکلی پیش بیاد..متوجه منظورم میشی؟ _آره آقا.خیالتون تخت.همه چی تحت کنترله. با صدایی آروم گفتم: _سیما خانم چیشد؟مراسمش به خوبی برگزار شد؟ _هیچ مشکلی توی مراسم پیش نیومد.. _خوبه. ماشین رو روشن کردم و گفتم: _همه رو توی اون ویلایی که گفتم نگه میدارین تا حرکت بعدی رو خودم بهت بگم. _چشم آقا. تلفن رو قطع کردم و انداختم روی صندلیه کنارم.همون جایی که هلیا نشسته بود...دوباره به پنجره ی اتاقش نگاه کردم...داشت توی موهاش دست میکشید...محو سایه ی زیباش شده بودم...ناخودآگاه دستم دوباره رفت سمت گوشی و بی اختیار شماره اش رو گرفتم...در همون حال چشمم هم به سایه اش بود که از جاش بلند شد و انگار رفت سمت تلفن...بعد از چند لحظه برگشت و دوباره نشست...یعنی نمیخواست جواب بده؟انقدر امشب عصبانی شده بود؟..خواستم گوشی رو قطع کنم که صدای دلگیر و پرنازش گوشم رو نوازش کرد: _بله _سلام.نخوابیده بودی؟ کمی مکث کرد و گفت: _سلام..اتفاقا خوابم برده بود ولی بخاطر زنگ زدن تو بیدار شدم..اگه کاری داری زودتر بگو میخوام بخوابم. لبخندی اومد روی صورتم وگفتم: _مطمئنی که خوابیده بودی؟ خودش رو نباخت و گفت: _باید بهت جواب پس بدم؟ _نباید بدی؟ حس کردم عصبانی شد و گفت: _نرفته زنگ زدی اینا رو بگی؟ من باهاش چیکار داشتم..اصلا برای چی زنگ زده بودم...چرا بی فکر کاری رو انجام دادم...قبل از اینکه به سکوتم شک کنه گفتم: _شروین برگشته؟ با تردید آروم گفت: _واسه چی میپرسی؟ _بهم خبر رسیده امروز وارد ایران شده...گفتم شاید بعد از شنیدن اتفاقات اخیر... اومد وسط حرفم و گفت: _چیزی نشده.لازم نیست تو نگران بشی.حالا هم اگه کار دیگه ای نداری میخوام قطع کنم.به اندازه ی کافی امروز داد و بیداد راه انداختی. سعی کردم عصبانی نشم ولی نتونستم زیاد خودم رو کنترل کنم و با حرص گفتم: _هرکاری که کردم حقت بود...باید مواظب رفتارهات باشی..بچه که نیستی هرلحظه بهت تذکر بدم. صداش رو برد بالا و گفت: _احتیاجی به تذکرات تو نیست.من خودم میدونم باید چیکار کنم...تو زیاد از حد داری تو کارای من دخالت میکنی. _ساکت شو هلیا با ناباوری گفت:تو دوباره داری سر من داد میزنی؟ کلافه دستی توی موهام کشیدم و گفتم: _اگه با داد نتونم آرومت کنم بدتر از اینو سرت میارم. خنده ی پرتمسخری کرد و گفت:شتر در خواب بیند پنبه دانه.فکر کنم تا الان فهمیده باشی اصلا زیر بار حرفای زور تو نمیرم.

#رمان:هکر قلب #پارت :94🌻🍁🍂 _داری چه غلطی میکنی؟ پسره با وحشت پرید و گفت: _ه...هیچی...بخ..بخدا هیچی... شهاب باصدایی وحشتناک تر از قبل گفت: _با زن من چیکار داشتی؟ پسره که معلوم بود حسابی ترسیده گفت: _این خانم زن شماست؟باور کنین نمیدونستم... فکر کنم شهاب دستش رو انقد محکم فشار داد که پسر دادی از درد کشید..سپس پسره رو برگردوند و با اخم عمیقی نگاهش کرد و گفت: _برو رد کارت تا یه بلایی سرت نیاوردم. پسره که شوکه شده بود دمشو گذاشت رو کولشو سریع از سالن رفت بیرون..منم به روی خودم نیاوردم و خواستم از کنار شهاب رد بشم که بدون این که برگرده دستم رو با خشونت گرفت... برگشتم با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم: _دستمو ول کن. دستمو که ول نکردی هیچی منو کشید طرف خودش و در حالیکه چسبیده بودم بهش غرید: _اومدی دست شویی یا با یه پسر... ادامه ی حرفش رو نگفت و بیشتر دستم رو فشار داد...از زور درد قرمز شدم ولی حتی یه آخ هم نگفتم فقط با عصبانیت نگاهش کردم که با خشونت منو چسبوند به دیوارو خودش هم چسبید بهم و زل زد تو چشمام و گفت: _میدونی وقتی حرف گوش نمیدی دلم میخواد تیکه تیکه ات کنم؟ بدتر از خودش زل زدم تو چشماش و گفتم: _جراتشو نداری..ولم کن برم..یکی ببینه بد میشه. پوزخندی زد و گفت:میدونی که جرات هرکاری رو دارم...الان هم سرتو میندازی پایین و با من میای...اگه دوباره بهشون نگاه کنی دیگه به این ملایمت باهات رفتار نمیکنم... خندیدم و گفتم: _یه وقت نچایی با این همه ملایمتت. بدون اینکه چیزی بگه خیره شد تو چشمام و رهگذری به لبهام هم نگاهی انداخت...ناگهان سرش رو آورد نزدیک ولبش رو گذاشت روی لبم و با خشونت خاصی ب.و.س.ی.د....تمام تنم توی آتیش سوخت...خیلی زود ازم فاصله گرفت و با لحنی کوبنده گفت: _از اینکه رژ لب پررنگ بزنی خوشم نمیاد. تنم داشت میلرزید...دوست داشتم نفس نفس بزنم..چقدر پررو..چقدر اعصاب خورد کن...رژ لبم پررنگه به تو چه ربطی داره...به چه حقی با من اینطوری کرد..میتونست بگه کمرنگش کنم...هرکاری میکرد جز اینکه بوسم کنه... قلبم دوباره با هیجان میزد...ولی زبونم چرخید تا چند تا کلمه بارش کنه که یه خانمی وارد سالن شد...نگاهی به اون خانم و سپس با عصبانیت نگاهی به شهاب انداختم و راه افتادم تا از اون جا خارج بشم.... گُر گرفته بودم...این چرا اینطوری میکرد...از دیروز که اولین ب.و.س.ه رو ازم گرفته اخلاقش عوض شده....گیج شده بودم..نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم..درونم در گیری بود...یه طرف خوشحال و طرف دیگه عصبانی از زور گوییه شهاب...قبل از اینکه از سالن خارج بشم شهاب از پشت سر با اخم دستم رو گرفت...اهمیتی بهش ندادم...رسیدیدم سر میز...هما فهمید هوا پسه برای همین چیزی نگفت...شهاب خیلی جدی رو به هما گفت: _اگه غذاتون تموم شده بریم. هما که معلوم بود از اخمای شهاب ترسیده با لکنت گفت: _اما هلیا...که چیزی نخورده. شهاب جوری به هما نگاه کرد که هما سریع کیفش رو گرفت و گفت:بریم. قبل از رفتن شهاب دو تا چک پول در آورد و روی میز گذاشت و سپس از رستوران خارج شدیم..با خوردن باد نسبتا ملایم به بدنم تازه از اون حال و هوا بیرون اومدم و یاد گشنگیم افتادم... شهاب جلوی ماشین دستم رو ول کرد...حالا خوبه اینجا ولم کرد با این اخمش من فکر کردم تا خونه میخواد بهم زنجیر بزنه... با اینکه بلاخره حس خوب به اون حس بد در درونم پیروز شده بود ولی ابروهای تو هم رفته ام رو همچنان حفظ کرده بودم...اینبار که سوار ماشین شدیم شهاب دیگه نگفت کمربندتو ببند... تا خونه صدای هیچکدوممون در نیومد...وقتی رسیدیم بدون اینکه چیزی بگم پیاده شدم و به سمت خونه راه افتادم..ولی صدای هما رو شنیدم که داشت با شهاب خداحافظی میکرد.در رو باز کردم و رفتم سمت آسانسور... هما هم سریع سوار آسانسور شد...آروم بهم گفت: _چتون شده بود شما دو تا رو؟ فقط چپ چپ نگاهش کردم که با خنده گفت: _از اون عصبانی ای چرا سر من خالی میکنی؟ تشر زدم: _هما از آسانسور بیرون اومدم..هما همونطور که میخندید پشت سرم اومد و گفت: _هلیا نمیدونی اون لحظه که بهش گقتم یکی از اون پسرا داره میره سمت دستشویی چه اخمی کرد...بعدش آنچنان جدی از جاش بلند شد که گفتم احتمالا یه خون و خونریزی ای راه میفته.. در خونه رو باز کردم و رفتم داخل.چیزی نگفتم..خودش ادامه داد: _میگم اون روز رو یادت میاد که بخاطر غیرت فرزاد منو مسخره میکردی؟فرزاد انگشت کوچیکه ی شهابم نمیشه..اگه فرزاد بهم پیشنهاد چادر سر کردن رو داد فکر کنم شهاب به زور تو خونه حبست کنه و نزاره رنگ آفتابو ببینی.. و بلند زد زیر خنده..با حرص برگشتم سمتش و گفتم:

#رمان:هکر قلب #پارت :93🌻🍁🍂 _کمربندتو ببند.. به سختی جلوی دهنم رو گرفته بودم تا چیزی نگم...این بشر همینطوری پررو بود حالا با اون ب.و.س.ه. های دیروز فکر کنم دیگه نتونم یه ثانیه هم تحملش کنم...کمربند رو با عصبانیت بستم و با لبخند مصخره ای برگشتم و به شهاب نگاه کردم و گفتم: _امر دیگه ای نیست عزیزم؟ با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد و سپس ماشینو راه انداخت...دست به سینه سر جام نشستم و صدام در نیومد....بوی عطرش هواییم میکرد....وسط راه بودیم که گفت:شام خوردین؟ باز هم هما مثل خروس پرید وسط و گقت: _نه نخوردیم. شهاب هما رو خطاب قرار داد و گفت: _به آقای طراوت بگین شام رو بیرونین.. داشتم خودخوری میکردم.البته نمیتونستم انکار کنم که ته قلبم خوشحال بودم..بخاطر اینکه زمان بیشتری رو کنارش میگذروندم.ولی زور گفتنش ....صدای هما افکارم رو پاره کرد: _بابا امشب خونه نیست...نگران نمیشه. جلوی یک رستوران شیک نگه داشت...پیاده شدیم..هما برام چشم و ابرو میومد و من در ظاهر لبخند میزدم...قبل از اینکه حرکت کنیم هما در گوشم گفت: _از من خجالت میکشین که دست همو نمیگیرین؟برو دستشو بگیر دیگه دیوونه... متعجب نگاهش کردم..خیلی سوتی میشد اگه با این حرف هما بازم دست شهاب رو نمیگرفتم...چون با اون همه شعار های روزای قبل اینکارمون غیر طبیعی بود.رفتم کنار شهاب و دستم رو دور بازوهاش حلقه کردم...حالا منم از خدا خواسته بودم...شهاب هم در کمال تعجب من مخالفت نکرد که هیچ منو به خودش بیشتر نزدیک کرد و راه افتادیم.... غذاهامون رو سفارش داده بودیم...من چشمم به پشت سر شهاب بود که سه تا پسر واسه منو هما چشم و ابرو میومدن...هما با اینکه سعی داشت به روی خودش نیاره ولی گهگاهی سر بلند میکرد و نگاهی مینداخت...حرکاتشون واقعا خنده دار بود...نگاه خیره ی شهاب باعث شد چشمام رو بهش بدوزم...اگه بگم با اون نگاه خشنش ذوب شدم رفتم تو زمین بی جا نگفتم...غذامون رو آوردن..سرم رو با غذا سرگرم کردم... خیلی خودکار دوباره سرم رو بلند کردم ولی دیدم حواس شهاب هنوز پیش منه...چشمم به به یکی از پسرا خورد که وقتی داشت بلند میشد پاش به صندلی گیر کرد و داشت میفتاد...حالتش انقدر خنده دار بود که منم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و خندیدم...صدای تشر گونه ی شهاب تنم رو لرزوند: _هلیا چون با اخم و ناگهانی این رو گفت ترسیدم..و سرم رو دوباره زیر انداختم...نفسشو با حرص بیرون داد...و هما باز هم داشت ریز ریز میخندید.اگه فرزاد اینجا بود جرات نداشت تکون بخوره اونوقت داره واسه من میخنده..با حرص کباب رو تیکه کردم و بردم توی دهنم.چند تا قاشق نخورده بودم که از جام بلند شدم و گفتم: _من میرم دست شویی و دیگه ایست نکردم که دوباره شهاب بگه هیچ جا نمیری...احساس میکردم قرمز شدم.باید یکم هوا میخوردم..از اینکه اون جا بهم تشر زد عصبانی بودم...خب دوست داشتم بخندم...تو رو سننه..مگه شماره گرفتم که اخماتو میکشی تو هم...جای توالت رو از خدمه پرسیدم...توی یه سالن دراز جدا بود..4 تا در داشت..دو تا دستشویی مردانه و زنانه بود اون دوتای دیگه رو نمیدونم..رفتم تو قسمت زنانه...اون جا هم 4 تا اتاقک داشت... جلوی آینه ایستادم...کمی آب به زیر گردنم زدم..رژ لبم رو در آوردم و دوباره روی لبهام کشیدم...لبخندی روی لبهام اومد... چرا لج میکنی دختر؟تو که الان داری از خوشحالی دیوونه میشی...اینکه امشب پیشت باشه نهایت خوشبختیته...چرا پس اخم میکنی...چرا اذیتش میکنی...حرکات تندم در برابرش خیلی غیر ارادی بود...اصلا دست خودم نبود... شالم رو باز کردم و دوباره درستش کردم...در دستشویی رو باز کردم بیام بیرون که یکی از اون سه تا پسر جلوم سبز شد..اخمام رو کشیدم تو هم و خواستم از کنارش رد بشم...که جلوم وایساد...با پرسش نگاهش کردم.لبخندی زد و گفت: _سلام خانم. _سلام.کاری داشتین؟ از توی جیبش دو تا کارت در آورد و گفت: _راستش میخواستم اینا رو بهتون بدم. متعجب نگاهش کردم و گفتم: _که چی بشه؟ لبخندش عمیق تر شد و گفت: _من از شما خوشم اومده...دوستمم خواست که شماره اش رو به اون یکی خانمی که کنارتون نشسته بدین... جدی نگاهش کردم و گفتم: _ ولی ما نامزد داریم...حالا برو کنار... از جاش تکون نخورد در عوض با خنده گفت: _اگه نامزد داشتین حداقل حلقه دستتون میکردین.ولی نه تو حلقه داشتی نه کناریت. _پس فکر کردی اون آقایی که کنارمون نشسته بود کی بود؟ _هرکسی میتونست باشه داداشتون یا یه آشنا.. چهره ی پر اخم شهاب رو دیدم که اومد تو سالن....با اخو داشت به پسره نگاه میکرد...روی لبام یه لبخند محو نشست و گفتم: _داداش؟!!!! همون لحظه شهاب از پشت دستای پسره رو گرفت وسرش رو برد نزدیک گوشش وغرید:

#رمان:هکر قلب #پارت :92🌻🍁🍂 با چشم بهش اشاره کردم که بیاد و دوباره در رو بستم..بعد از چند دقیقه اومد و در زد.در رو باز کردم و گفتم: _بیا زیپ رو بکش بالا... در حالیکه هما زیپ رو بالا میکشید گفتم: _با کی تلفنی حرف میزدی؟ با شیطنت مشهودی گفت:هیچکس. شونه ای بالا انداختم.حتما داشته با فرزاد حرف میزده.وقتی زیپ رو کامل بالا کشید توی آینه به دقت خودم رو نگاه کردم...لباسش بی نظیر بود..بی نظیر....هما عین آدمای ه.ی.ز.. سرتاپام رو بررسی کرد و گفت: _فوق العاده است هلیا...اصلا حرف نداره... لبخندی روی لبم اومد..واقعا خوشم اومده بود.گفتم: _پس تا تو حساب کنی من درش بیارم... کمی من من کرد و گفت: _فقط یه مشکلی داره!! متعجب گفتم: _چه مشکلی؟ دوباره به پیرهن توی تنم نگاه کرد و گفت: _فکر نمیکنی خیلی بازه...هیچ بندی برای پوشوندن شونه هات نداره. به شونه هام نگاه کردم..راست میگفت.از قسمت سینه هام به بالا هیچی نداشت.ولی خب من اغلب اوقات اینطور لباس میپوشیدم...برای همین گفتم: _مشکلی نیست.ازش خوشم اومده.. با تردید گفت: _از نظر منم اشکالی نداره.فقط وقتی شهاب رو دیدم حس کردم از اون مرداییه که خوشش نمیاد دختر... اومدم وسط حرفش و گفتم: _مهم اینه که من خوشم اومده..حالا در رو ببند تا لباسو عوض کنم. نفسشو عمیق بیرون داد و گفت: _خود دانی. و در رو بست...حساسیت های شهاب به من ربطی نداشت...البته باید با خودم رو راست باشم..خوشم میومد که حرصش رو در بیارم... بعد از تعویض لباس بیرون اومدم..همون لباس رو خریدیم.. موقع خارج شدن از مغازه هما کمی دست دست کرد و به اطرافش نگاهی انداخت.. موشکافانه نگاهش کردم و گفتم: _دنبال چیزی میگردی؟نمیای بریم؟ انگار که به خودش اومده باشه سریع گفت: _نه هیچی...فکر میکردم.... صحبتش توسط فردی که پشت سر من بود قطع شد... _سلام خانما. قلبم دوباره به شدت شروع به زدن کرد..هما با لبخند پهنی برگشتو گفت: _سلام شهاب جان ولی من به آرومی برگشتم...شهاب بود که پشت سرم ایستاده بود و با نگاهی عمیق بهم زل زده بود...سعی کردم خون سردیمو به دست بیارم و گفتم: _سلام.تو اینجا چیکار میکنی؟ بدون اینکه نگاه خیره اش رو از روم برداره گفت: _داشتم از جایی برمیگشتم.به گوشیت زنگ زدم هما برداشت..دیدم نزدیکین گفتم بیام برسونمتون. آب دهنم رو قورت دادم و تو دلم هزاران بد و بیراه نثار هما کردم.آخه این چه کاری بود...با اخم برگشتم سمت هما و گفتم: _بی اجازه گوشیه منو جواب دادی نیشخندی زد و گفت: _وقتی تو بدون اینکه به من بگی گوشیه دوم میگیری منم میتونم بدون اجازه جواب بدم. چپ چپ نگاهش کرد که شهاب دوباره من رو مورد خطابش قرار داد و گفت: _چیزی که میخواستی رو خریدی؟ به جای من هما با هیجان گفت: _آره از همین جا خریدیم.. عجب لباسی گرفته..فکر کنم شب نامزدی بیشتر از من تو چشم بیاد.. شهاب اینبار جدی هما رو نگاه کرد و گفت: _نامزدی؟ هما با خجالت سرش رو انداخت زیر و گفت: _آخر این هفته نامردیه منه.شماهم دعوتین.خوشحال میشم بیاین. شهاب سرش رو تکون داد و گفت: _بهتون تبریک میگم دلم میخواست هما رو خفه کنم.چرا دعوتش کرد.این اگه بیاد اون روز رو واسم زهر میکنه...هما دوباره با صداش روی مخم رفت و گفت: _پس میاین دیگه؟ شهاب با نگاهش داشت منو سوراخ میکرد و در همون حال گفت: _البته متعجب بهش نگاهی انداختم.ازش بعید بود به همین راحتی قبول کنه.بهم نزدیک تر شد...از بالا بهم نگاه کرد..پیرهن آبی به همراه شلوار پارچه ای مشکی ای پوشیده بود...نمیدونم چرا هر وقت بهم نزدیک میشد قلبم انگار میخواست از جا در بیاد..صورتش رو هم کمی جلو آورد که باعث شد نفسم بگیره. آروم زمزمه کرد: _لباس مناسبی گرفتی؟ با این حرفش آتیش گرفتم.دوباره داشت شروع میکرد..دلم میخواست بهش بگم به تو چه.ولی بخاطر بودن هما نمیتونستم فقط گستاخ نگاهش کردم..اخماش رو کشید تو هم..ولی جوابم رو نداد..در حالیکه از کنارم رد میشد گفت: _بیاین میرسونمتون. سریع گفتم: _نه مرسی.تو برو به کارت برس منو هما خودمون برمیگردیم. کنارم ایستاد..سرش رو کج کرد و با خشونت گفت: _لازم نکرده این وقته شب تنهایی برگردین. و راهشو گرفت و رفت...هما هم با لبخند دنبالش راه افتاد... دلم میخواست هرچی که دستم بود بکوبم تو سر هما...اگه اون نبود میدونستم چطوری جواب شهاب رو بدم...مجبور شدم منم دنبال هما برم..با فهمیدن اینکه باید جلو بشینم قلبم بیشتر از قبل بی قراری کرد.قبل از سوار شدن هما آروم دم گوشم گفت: _مطمئنی برای پوشیدن اون لباس بعدا مشکلی پیدا نمیکنی؟ بهش چشم غره ای رفتم ولی هما بهم لبخند ژکوندی زد...با حرص سوار شدم..ماشین رو روشن کرد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:

#رمان:هکر قلب #پارت :91🌻🍁🍂 سرشو آورد نزدیک صورتم و زمزمه کرد:فهمیدی خانمم؟ با خشم به چشماش که دقیقا رو به روی صورتم بود نگاه کردم..چشماش رو به لبام دوخت و در همون حال آروم ادامه داد: _مواظب این لبات هم باش...خیلی وسوسه برانگیزن... با خشونت پسش زدم..کمی ازم فاصله گرفت و چشمک حال به هم زنی زد و از اتاق خارج شد...لحظه ی آخر غریدم: _آشغال کثافت..حالم ازت به هم میخوره.. ولی اصلا به روی خودش نیاورد و رفت...بعد از لحظاتی هم صدای بسته شدن در خونه اومد...هما با عجله اومد توی اتاقم و گفت: _چی میگفت هلیا؟دعواتون شد؟ نیشخندی زدم و گفتم: _نه آبجی جون..داشتیم با هم گل میگفتیم و گل میشنفتیم...یکمم چاشنیه داد و بیداد اضافه کردیم تا بی مزه نشه. و رفتم و روی تخت نشستم...آخه من با این همه بدبختی چیکار کنم خدایا؟هما که فهمید اعصابم خط خطیه اومد روی تخت کنارم نشست و گفت: _ولش کن این بی اعصابو..داره آتیش میگیره که چرا تو با شهاب رفیق شدی..اصلا بهش فکر نکن...خودم پشتتم... چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: _مگه تو نبودی که طرف شروین رو میگرفتیو میگفتی باید باهاش ازدواج کنی..پسر خوبیه؟ زد روی پاهام و گفت: _تا اون موقع شهابی در کار نبود..ولی الان که هست. چشمامو گرد کردم و گفتم: _حواست باشه ها هما..خیلی شهاب شهاب میکنی. ریز خندید و گفت: _واسه این طرفشو گرفتم که میدونم حساب تو یکی رو خوب میتونه برسه...دیروز وقتی زنگ زد و ازم خواست بهت بگم پاشی بیای خونه عمه کم مونده بود سنگ کوب کنم.انگار بدجوری توپش پر بود... بعد ناگهانی صداشو بلند کرد و گفت: _اوا خوب شد یادم افتاد...دیروز چیشده بود؟شهاب واسه چی ازم خواست اینکارو بکنم؟ کمی اخمام توی هم رفت و گفتم: _هیچی.. آقا هوس سورپرایز به سرش زده بود...میخواست منو شوکه کنه... دندونام رو روی هم فشار دادم و بلافاصله برای عوض کردن بحث گفتم: _بگذریم از اینا...کی میخوای بری لباس بگیری؟همه چی واسه آخر هفته آماده اس؟ نیشش باز شد و گفت: _آره همه چی رو هماهنگ کردیم.پنجشنبه میای خواستگاری همون روز هم عقد میکنیم..یه جشن خونوادگی تا وقتی که بخواییم عروسی کنیم...راستی به شهاب هم بگی بیاد... چشمامو گرد کردم و گفتم:اون واسه چی؟ با شیطنت چشمکی زد و گفت: _اونم میخواد عضوی از خونواده بشه دیگه... _عمرا اگه بهش بگم....راستی من اون روز چی بپوشم؟همین لباسایی که دارم خوبه؟ متعجب نگاهم گرد و گفت:فکرشم نکن بزارم لباسای قدیمی تو بپوشی..حتما باید یه لباس جدید بخری. ناراحت گفتم:آخه کی برم لباس بخرم؟ _الان اگه با شهاب قرار نداری میخوای با هم بریم؟یا اینکه نه...اصلا به شهاب بگو تا با هم برین بخرین... سرشو آورد کنار گوشم و با لحن شیطونی گفت: _اینطوری ل.ذ.ت بخش ترم هست. چشم غره ای بهش رفتم و گفتم: _شهاب الان کار داره.پاشو حاضر شو با هم بریم. خندید و گفت:فرصت های طلایی رو از دست نده *** هرچی بیشتر میگشتیم سخت تر چیزی رو قبول میکردم..هما آخرش طاقت نیاورد و سرجاش ایستاد و باحرص گفت: _یکی رو انتخاب کن دیگه هلیا.انقدر که تو واسه لباست وقت میزاری من که عروسم نمیزارم... اخم کردم و گفتم:خب باید یه چیزی بگیرم که بهم بیاد...بیا چند تا مغازه پایین تر هم بریم. چشم غره ای بهم رفت و با عصبانیت دوباره راه افتاد..فقط غر میزد..هوا نسبتا تاریک شده بود..خودمم دیگه خسته شده بودم و به لباس شبها سر سری نگاه میکردم..آخه اینا چی بودن که تو ویترین میزاشتن...یه لباس خوب بزارین آدم جذب بشه....همینطور که خسته به مغازه ها زل میزدم یه لباس شب آبیه بلند چشممو گرفت...با دستم هما رو نگه داشتم و مجذوب گفتم: _هما اینو ببین... هما که اول متوجه نشده بود برگشت و با کنجکاوی به لباسی که من اشاره کردم نگاه انداخت و با هیجان گفت: _وای این چقدر خوشگله..حرف نداره مدلش... چپ چپ به هما نگاه کردم و گفتم: _برای راحت شدن خودت که نمیگی؟ متعجب گفت: _نه مگه دیوونه ام..لباسش واقعا بی نظیره... دوباره با دقت به مانکن نگاه کردم...ظرافت توی لباس به شدت چشمو مجذوب میکرد...اندام مانکن واقعا توی این لباس ه.و.س برانگیز شده بود...لباس توی قسمت کمر تنگ بود....خیلی از مدلش خوشم اومده بود...رو به هما با خوشحالی گفتم: _بریم تو پرو کنیم...فکر کنم همینو بگیرم... همراه هما داخل رفتیم..کیفم رو به هما دادم و وارد اتاق پرو شدم. به سختی لباس رو تنم کردم.شانس آوردم که اندازم شد..البته سخت ترین قسمتش که بستن زیپ پیرهن بود هنوز مونده بود...در رو کمی باز کردم تا به هما بگم که بیاد زیپ رو کمی بکشه بالا که دیدم داره با تلفن حرف میزنه....

sticker.webp0.20 KB

4_5999269572421627899.mp32.46 MB

بالا رفتن سن حتمی است.... امــا اینکه روح تو پیر شود بستگی به خودت دارد ... ! ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻭﺭﻕ ﺑﺰﻥ ... ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻧﺖ ﺑﻨﻮﺵ ... ﻣﺒﺎﺩﺍ ! ﻣبادا ...

روستایی که کوچه و خیابانش را هم اسمِ کتاب‌های معروف گذاشته‌اند👏 چقدر جالب و زیبا ❤️

می خواهمش در این شب تنهایی با دیدگان گمشده در دیدار با درد ، از تمامی خود سرشار می خواهمش که بفشردم بر خویش من شیدا را ... فروغ فرخزاد

پیرمرد خوش ذوق بوشهری در سواحل بوشهر.. ❤️🤍💚

​​فوق العادست 😳😳😳😳      ‎‌ ╲\╭┓ ╭🌺╯  ┗╯\.

حرف هایی هست که نمی توانی با هیچکس بگویی نام این احوال تنهایی ست و تنهایی درد بی درمانی ست که باید سرت را بگذاری سه کنج اتاقت و فقط به حال خویش گریه کنی..❤️‍🩹 .

شخصیت و احترامت رو به احساس نفروش جفتش رو از دست میدی..!🥀❤️‍🩹 .