1 606
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-57 أيام
-2330 أيام
أرشيف المشاركات
1 606
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ثمر
#قسمت_هشتادوپنج
با غصه کمکش کردم بره بالا، وارد اتاق که شدیم نشست، با حالی خراب گفتم:جون من انقدر خودت رو عذاب نده.. یادت رفته شعیب حتی دوست نداشت اشک تو رو ببینه؟
هیفا آهی کشید و گفت:من نمیتونم ثمر... تو دنیایی که شعیب نباشه نمیتونم زندگی کنم... دلم خوش بود به بودنش، با وجود بیماری سختش، با وجود دردی که میکشید، ولی دلم خوش بود به همون لبخند های بی جونش... بارها التماسم رو میکرد میگفت هیفا حلالم کن تا راحت برم... گفتم نه... بهش گفتم حق نداره تنهام بذاره... سال ها جنگیدم، صد تا دکتر مختلف بردمش تا حتی اگر شده یک روز بیشتر زنده باشه... روز و شب دعا میکردم من زودتر برم.... درست وقتی که حالم داشت بهتر میشد شعیب رفت...
گفتم:من عزیزت نیستم؟ به خاطر منم که شده انقدر خودت رو عذاب نده... من جز تو هیچکس رو ندارم... اگر از دستت بدم دنیام زیر و رو میشه...
آهی کشید و روی تخت درازکشید، خیره شد به سقف و با صدای گرفته ای گفت:اگر اون سکته من رو از پا درنیاورد، دلیلش تویی ثمر... تویی که میدونم اگر نباشم بی کس و تنها میشی... ازت یک چیزی میخوام... میخوام در مورد این موضوع با هیچکس، حتی خاله ات صحبت نکنی... قبل چهلم شعیب میخوام باهام برگردی ایران، دور از چشم همه یک سفر کوتاه میریم ایران، اونجا تمام دارایی ام رو به نامت میزنم. اما هیچکس نباید از این ماجرا با خبر بشه. شعیب تمام ارثیه ی پدریش رو وقتی زنده بود به نام من زد، من میخواستم بخش زیادیش رو به خیریه ببخشم ،چون فکر میکردم وارثی ندارم، اما الان تو هستی... تو تنها وارث منی و من نمیخوام بعد من برای رسیدن به اون اموال به دردسر بیفتی... به سلمان به اندازه ای که بتونه زندگی خوب و عالی داشته باشه بخشیدم، به اندازه ی کافی به خیریه و بهزیستی هم کمک کردم، باقیش مال توئه، دو تا خونه تو اهواز و چند مغازه و دو تا زمین و مقدار زیادی طلا و مقداری پول نقد که برات حساب باز میکنم و میریزم به حسابت، منتهی میخوام جفت خونه ها رو بفروشم، نمیخوام جایی زندگی کنی که کسی ازت آدرسی داشته باشه.مخصوصا ابوذر و رقیه که وقتی بفهمن من نیستم سعی میکنن آزارت بدن..
قطعا بعد من خیلی ها تلاش میکنن بهت نزدیک بشن،آزارت بدن یا از هر راهی توجه ات رو جلب کنن تا این ثروت رو به دست بیارن،برای همین نمیخوام کسی از آدرس اون خونه ها خبر داشته باشه...فقط سلمان...به تنها کسی که میتونی بعد من اعتماد کنی اونه...دقت کن ثمر،نه خواهرم،نه بچه هاش،نه هیچکس دیگه...فقط و فقط سلمان...بهش وکالت دادم جفت خونه ها رو بفروشه،یک آپارتمان تو یک منطقه ی خوب با متراژ بالا بخره و با باقی پول یک خونه ی خوب تو شیراز بخره،حتی اگر بخوای برگردی پیش خانواده ی پدریت میگم تو اصفهان برات خونه بخره...هرچی تو بخوای...از این به بعد مالک تمام اون اموال تویی..اشک نشست روی گونه ام،من دلم محبت مادرانه میخواست،در نبود هیفا اون اموال به چه درد من میخورد..
با غصه گفتم:من اموالت رو نمیخوام...من بودنت رو میخوام،حمایتت رو میخوام...بدون تو اون اموال به چه درد من میخوره؟
با لبخند غمگینی خیره شد تو چشم هام:من هستم ...تا جایی که این قلب همراهیم کنه کنارتم،من هرگز دوست ندارم تنها دخترم رو تنها بذارم، اما معلوم نیست من بتونم همیشه کنارت باشم، برای همین میخوام خیالم بابت تو و آینده ات راحت باشه... حرفام رو فراموش نکن ثمر، هيچوقت به کسی جز سلمان اعتماد نکن، هر مشکلی برات پیش اومد فقط و فقط از سلمان کمک بخواه...
+یعنی به خاله اعتماد نداری؟
هیفا مکثی کرد و گفت:نمیدونم... من سال ها از صدیقه دور بودم، نمیدونم چقدر میتونم بهش اعتماد کنم، روزگار بهم یاد داده حتی نزديک ترین آدم ها میتونن بدترین ضربه ها رو بهم بزنن... برای همین اصراردارم این حرف ها بین خودمون بمونه و کسی از این ماجراها با خبر نشه... بهم قول بده ثمر...
سری تکون دادم و گفتم:چشم... چشم مامان...
سخت بود گفتن این کلمه... برای منی که سال ها مادر نداشتم سخت بود کسی رو مامان خطاب کنم، اما هیفا لیاقت این کلمه رو داشت... وقتی بهش گفتم مامان اشک تو چشمش جمع شد و زد زیر گریه و بین گریه نالید:سال ها تو حسرت شنیدن این کلمه سوختم... سال ها حسرت خوردم که چرا از خودم و زندگیم نگذشتم تا کنار بچه ام باشم... سال ها عذاب وجدان داشتم و نمیتونستم راحت زندگی کنم... هر بلایی سرم میومد به خیالم تاوان تنها گذاشتن بچه ام بود... چه خوبه که هستی ثمر... که کنارمی... که انقدر مهربونی... اگر نبودی من لحظه ای دووم نمیاوردم....
چند ساعتی کنارش نشستم، برام از بچگی هاش میگفت، از شیطنت هاش... ، از محبت های شعیب. از اینکه دوست داره منم همچین محبتی رو تجربه کنم... دلم میخواست برام از حمید بگه، از زندگیش با حمید، از روز تولد من...
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
1 606
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ثمر
#قسمت_هشتادوچهار
گریه اش شدت گرفت و گفت:دیگه جز تو کسی رو نداره خواهرم... از اول جوونی هزار جور بلا سرش اومد،تمام سختی ها رو به خاطر شعیب تحمل کرد...که اونم رفت...
با صدای بلند زدم زیر گریه، عمیقا دلم برای هیفا میسوخت، نگرانش بودم... میترسیدم در نبود شعیب بلایی سرش بیاد، بارها گفته بود شعیب تنها امید من برای ادامه ی زندگی بوده... گفته بود بعد از اینکه پدرت خبر فوت تو رو بهم داد اگر شعیب و علاقش نبود یک روز هم دووم نمیاوردم و حالا مردی که سال ها دوستش داشت رو از دست داده بود...
چند دقیقه ای تو حال خودمون بودیم که صدای باز شدن در سالن باعث شد خاله به سختی جلوی گریه اش رو بگیره... انتظار دیدن هرکسی رو داشتم الا حسام، با دیدن ما تو اون حال و روز با تعجب گفت:چی شده؟ کسی طوریش شده؟
خاله مختصر ماجرا رو براش گفت، حسام با ناراحتی تسلیت گفت و رو به خاله گفت:حالا میخوایید چیکار کنید؟
به سختی جلوی گریه ام رو گرفتم و با اطمینان گفتم:میخوام برگردم ایران... نمیخوام تو این شرایط مادرم رو تنها بذارم.
خاله اخمی کرد و گفت:اتفاقا هیفا زنگ زده بود تا سفارش تو رو به من بکنه، اصرار داشت تو چیزی از ماجرا نفهمی و اگرم فهمیدی هرگز برنگردی ... میگه الان که شعیب نیست ابوذر و رقیه دیگه هیچ مانعی برای آزار دادن تو و هیفا ندارن... میترسه بری و بلایی سرت بیارن... باهاش حرف زدم، قول داده از بیمارستان که مرخص شد خودش بیاد اینجا... همین امروز به ایوب میگم برای ویزاش اقدام کنه...هیفا که بیاد خیال منم راحت تره...
با غصه گفتم:اون الان به من نیاز داره...
+سلمان هست،لیلا نامزدش هم هست،میگفت خانواده ی لیلا یک لحظه هم تنهاشون نذاشتن،تو نگران هیفا نباش،هیفا روزهای سخت تر از این رو پشت سر گذاشته...اگر اون روزها به امید علاقه شعیب سرپا بوده،الان به امید علاقه آب که به تو داره سر پا میمونه..
با غصه سری تکون دادم و راهی اتاقم شدم،بی طاقت بودم،دلم میخواست زودتر هیفا رو ببینم،دلم میخواست یکبار بهش بگم مامان...میدونستم چقدر دوست داره مامان صداش کنم، اما نمیخواست من رو تحت فشار بذاره...میترسیدم اون رو هم از دست بدم..منی که از بچگی بارها و بارها آدم های عزیز زندگیم رو از دست داده بودم حالا عجیب بابت از دست دادن مادرم ترسیده بودم...
دو روز بعد به سختی تونستم با هیفا تماس بگیرم،سلمان میگفت اجازه نداره موبایل ببره تو اتاق هیفا و باید منتظر بمونم ترخیص بشه،روز سوم فوت شعیب بود که هیفا از بیمارستان مرخص شد.سلمان میگفت شعیب رو در نبودش به خاک سپردیم،میگفت اگر هیفا موقع خاکسپاری میومد قطعا قلبش طاقت نمیاورد...هزار بار سفارشش رو به سلمان کرده بودم و ازش خواهش کرده بودم چشم از هیفا برنداره...
هیفا پشت تلفن فقط گریه میکرد، از تنهایی هاش میگفت، از ترس هاش.. از اینکه نتونه بدون شعیب دووم بیاره... میگفت از وقتی خودم رو شناختم شعیب همیشه بوده...کلی باهاش حرف زدم، دلداریش دادم، ازش خواستم به خاطر من قوی باشه... بهش گفتم بهش نیاز دارم... بیشتر از هروقت دیگه ای تو زندگیم به حضورش نیاز دارم و هیفا هرچند براش سخت بود ،اما قول داد سرپا بمونه... میگفت تا تو رو سروسامون ندم سرپا میمونم...
خیلی نگرانش بودم، میترسیدم بلایی سرش بیاد، اصرار داشتم به برگشتنم، اما هم هیفا مخالف بود ،هم خاله اجازه نمیداد...
بعد یک هفته وقتی آقا ایوب گفت ویزای هیفا حاضره کمی خیالم راحت شد، با هیفا تماس گرفتم و ازش خواهش کردم حالا که مراسم هفت شعیب تموم شده لااقل تا قبل مراسم چهل بیاد تا کمی دل منم آروم بگیره و هیفا هرچند حال و حوصله ی سفر نداشت ،اما وقتی تهدیدش کردم که اگر نیاد به هر طریقی شده خودم میام راضی شد تا براش بلیت بگیریم...
اواسط اسفندماه بود که هیفا بالاخره رسید کویت... وقتی تو فرودگاه از دور دیدمش برای لحظه ای حس کردم بدنم یخ کرد و فشارم افتاد، به شدت لاغر شده بود، دیگه خبری از اون صورت درخشان و لب های خندون نبود، غم عمیقی تو چشم هاش بود که هر کسی با دیدنش متوجه اش میشد... با بغض به سمتش دویدم .. انگار غم نبود شعیب سال ها پیرش کرده بود...
با صدای بلندی زد زیر گریه، خاله صدیقه و ندا دخترش سراسیمه نزدیک شدن،خاله با غصه گفت:دردت به جونم نکن... نکن اینجوری با خودت... به خدا روح شعیب در عذابه... ببین چه حال و روزی واسه خودت ساختی... فکر کردی اون به عذاب تو راضیه؟
بعد از کلی دلداری دادن بالاخره هیفا کمی آروم شد، ساک کوچکش رو تحویل گرفتیم و به سمت ماشین خاله رفتیم..
کل مسیر هیفا در سکوت خیره بود به خیابون، به شدت نگرانش بودم، راستش نگران خودم هم بودم، میترسیدم آخرین پناهم رو از دست بدم...
خاله اتاق کنار من رو برای هیفا حاضر کرده بود، هیفایی که حتی توان بالا رفتن از پله ها رو نداشت.
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
1 606
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ثمر
#قسمت_هشتادوسه
مرد خواست تلفن مغازه اش رو بهم بده، اما میدونستم صفر خط های خونگی قفله و نمیتونم با ایران تماس بگیرم، دوباره بهش اشاره کردم موبایل میخوام و چند بار کلمه ی موبایل رو بردم تا بالاخره فهمید و موبایلش رو بهم داد. هنوز کامل شماره نگرفته بودم که صدایی از پشت سرم به گوشم رسید، صدای دو زن که داشتند فارسی حرف میزدن، حس عجیبی داشتم، انگار وسط چند صد غریبه آشنایی رو دیده باشم، با شوق به سمتشون رفتم و گفتم:شما ایرانی هستید؟
زن جوونتر لبخندی زد و گفت:آره، از حرف زدنمون مشخص نیست؟
موبایل فروشنده رو بهش پس دادم،راستش دلم نمیخواست از راه دور هیفا رو نگران کنم، به حد کافی خودش دلواپس شعیب بود و به خیالش من جام پیش خواهرش امن بود...
مکثی کردم و گفتم:من راه خونه رو گم کردم، اینجا مهمونم، راستش آدرس رو زبونی بلدم، اما نمیدونم از چه مسیری باید برم...
زنی که عبای مشکی و بلندی پوشیده بود نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:اگر همین حوالی باشه میتونیم برسونیمت...
سریع آدرس رو بهشون گفتم، خداروشکر انگار زیاد هم از خونه دور نشده بودم،چون سوار ماشینشون که شدم کمتر از پنج دقیقه بعد تو کوچه ی خونه ی خاله صدیقه بودم... از دور ماشین حسام رو دیدم و خودش که دم در ایستاده بود و اطراف رو میپایید، از زن ها تشکر کردم و از ماشین پیاده شدم، هرگز دلم نمیخواست با این پسر خودخواه همکلام بشم، برای همین سرم رو پایین انداختم و خواستم زنگ در رو بزنم که حسام مانع شد:معلوم هست کجایی؟ نمیگی میری گم یشی و یه بلایی سرت میاد؟
با حرص گفتم:برو کنار میخوام برم تو..
+به مادرم حرفی نمیزنی ها! بفهمم خبرچینی کردی من میدونم و تو، در مورد ازدواجم اگر حرفی زد از طرف خودت منصرفش کن... نمیخوام دیگه در مورد این ماجرا حرفی بشنوم، من خودم یکیو دوست دارم، میخوام باهاش ازدواج کنم،مادرمم از وقتی چشمش به تو افتاده منو ول نمیکنه..
با خشم گفتم: من حاضر نیستم با آدم خودخواهی عین تو ازدواج کنم! اصلا تو چی با خودت فکر کردی؟ تو چی داری که من بخوام زنت بشم؟ جز یک پدر و مادر پولدار دیگه چی داری؟ یک آدم خودخواه و از خود راضی.. مادر منم منو از سر راه نیاورده که منو به هر آدمی بده...
بد حرف زده بودم باهاش، انقدر بد که حسام از خشم قرمز شده بود، اما حقش بود ...
اجازه نداشت دهنش رو باز کنه و با منی که هیچ کاری به کارش نداشتم اینجوری حرف بزنه....
با حرص زنگ در رو زدم،دلم نمیخواست دیگه چشمم به این آدم از خود راضی بیفته...
وارد خونه که شدم خاله صدیقه پریشون حال بود، مشخص بود گریه کرده...
با نگرانی گفتم:خاله، چیزی شده؟
سریع خودش رو جمع و جور کرد و گفت:نه... یکم دلم گرفته بود، دلتنگ دخترا بودم...
حس میکردم دروغ میگه، کمی بهش پیله کردم اما حرف خاصی نزد، مدام میگفت دلم تنگ دختراس... حتی همون دخترش که کویت زندگی میکردم خیلی بهش سر نمیزد، پرستار یک بیمارستان خصوصی بود و خاله میگفت سرش حسابی شلوغه و فقط آخر هفته ها در حد یک شب نشینی یک ساعته با شوهرش میومد و به بهانه ی خستگی و جمع کردن خونه سریع برمیگشتن خونه اشون، خونه اشون هم از خونه ی خاله اینا خیلی دور بود و همین بهانه ای بود تا کمتر به خاله سر بزنن....
اون شب هرچی خاله تلاش کرد با هیفا تماس بگیره موفق نشد،میگفت خطش در دسترس نیست و احتمالا خسته بوده و خوابیده....
فردای اون روز زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم، از پله ها که پایین رفتم صدای خاله به گوشم رسید که با گریه داشت با کسی حرف میزد، بی اختیار روی پله ها موندم و گوشم رو تیز کردم:الهی قربونت برم، نکن... نکن اینجوری با خودت، نابود کردی خودت رو... مرگ حقه عزیزم، خداروشکر کن نموند و بیشتر از این زجر نکشید... خدا رحمتش کنه... اونم راضی نیست انقدر خودت رو عذاب بدی....
دلشوره افتاد به جونم، حدس میزدم هیفا پشت خط باشه، با قدم های سست به سمت سالن رفتم، خاله با دیدنم سریع حرفش رو خورد و گفت:بهت زنگ میزنم ندا جان...
ندا اسم دخترش بود، تلفن رو که قطع کرد لبخندی زد و گفت:چقدر زود بیدار شدی...
با صدای گرفته ای گفتم:هیفا بود؟ شعیب طوریش شده؟
خاله لب گزید و با غصه سری تکون داد. بی اختیار اشک نشست روی گونه ام، با شعیب برخورد زیادی نداشتم، اما براش احترام خاصی قائل بودم، میدونستم هیفا بدون شعیب دووم نمیاره...
با حالی خراب روی مبل نشستم و گفتم:کی؟ چطوری؟
+دیروز سلمان بهم زنگ زد... شب قبلش تو بیمارستان فوت کرده بود... هیفا تنها پیشش بوده. خبر فوتش رو که میشنوه حالش بد میشه... وضعیت قلبش رو که میدونی... خواست خدا بوده که تو بيمارستان سکته کرده و زود به دادش رسیدن... امروز به سختی سلمان تونست تلفن ببره تا دو کلمه باهاش حرف بزنم... میخواستم اگر حالش بهتر نشد بفرستمت بری پیشش...
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
1 606
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ثمر
#قسمت_هشتادودو
با خجالت سوار ماشین شدم، زیر لب مدام خودم رو سرزنش میکردم که چرا با خاله مخالفت نکردم و راضی شدم با پسر از خود راضیش برم...
تازه راه افتاده بودیم که دختر جوون شروع کرد به انگلیسی حرف زدن، هیچی از حرفاش نمیفهمیدم ،اما مشخص بود حسابی عصبانیه... حسامم صداش رو برده بود بالا و مدام با هم جروبحث میکردن..
استرس گرفته بودم. حس آدم اضافه و مزاحم رو داشتم... حسی که مدت ها ازش فاصله گرفته بودم..
سر چهارراه نزدیک درمانگاه که رسیدیم با صدای آرومی رو به حسام گفتم:اگر میشه من پیاده میشم خودم میرم، راه خونه رو هم بلدم...
نگاه تندی بهم انداخت و با عصبانیت گفت:ساکت شو ثمر حرصم رو سرت خالی میکنم...یه هفته اس من علاف توام...
بهم برخورد، من واقعا نمیفهمیدم چرا این پسر شمشیر انقدر سر جنگ داشت ..
با بغض گفتم:نگه دار میخوام پیاده شم...
هنوز حرف از دهنم در نرفته بود که حسام زد رو ترمز و نگه داشت، خم شد در ماشین رو باز کرد و صداش رو بالا برد:یالا...یالا برو شرت رو از سر منم کم کن... این پنبه رو هم جفتتون از تو گوشتون در بیارید که من دختری که دوست دارم و بذارم کنار بیام با توازدواج کنم، فهمیدی؟ اینو به مادر و خاله اتم بگو...
دیگه نمیتونستم یک لحظه هم اونجا بمونم، چنگی به کیف دستیم زدم و با سرعت از ماشین بیرون زدم، نمیدونستم دارم کجا میرم، فقط میخواستم برم و از اون آدم خودخواه دور بشم...
یک عمر کل خانواده ی پدری به چشم یک آدم اضافه بهم نگاه کرده بودند، یک عمر حس اضافه بودن و سربار بودن داشتم... تازه داشتم این حس رو از خودم دور میکردم، تازه فهمیده بودم که منم کسایی رو دارم که دوستم دارن... آدم هایی که بهم اهمیت میدن... اما حسام با رفتارش همه چیز و خراب کرده بود... من دوباره اون ثمر هفده ساله شده بودم، همون ثمری که برای رفتن از خونه ی مادربزرگش تن به ازدواجی داد که از اول میدونست اشتباهه، همونی که یک عمر تحقیر شد، اما خودش رو نباخت ...
راه میرفتم و گریه میکردم. نفهمیدم چقدر راه رفتم، به خودم که اومدم تو خیابونی بودم که تا اون روز ندیده بودم... برای لحظه ای وحشت کل وجودم رو گرفت، من نه شماره ای از کسی داشتم، نه موبایلی داشتم و نه اصلا زبون مردم اون کشور رو بلد بودم! از روز اول قرار بود خاله خطی بهم بده تا بتونم با هیفا در تماس باشم، اما هربار فراموشش میشد و منم چون از تلفن خودش به هیفا زنگ میزدم زیاد اصرار نمیکردم...
گیج و منگ نگاهی به اطراف انداختم،سرمای خشک بهمن ماه حالم رو بدتر کرده بود، تو یک مسیر پیاده روی بودم که تا چشم کار میکرد خیابون بود و هیچ خونه و مغازه ای اون اطراف نبود، کمی فکر کردم تا به یاد بیارم از چه مسیری به اینجا رسیدم،اما انقدر گریه کرده بودم که هیچی یادم نبود، به اجبار به سمت نیمکتی رفتم تا بشینم و کمی خستگی در کنم. با خودم گفتم نیم ساعتی استراحت میکنم و بعدش میرم تو یکی از کوچه ها. بالاخره یک جا میتونم یک نفرو پیدا کنم و از تلفنش استفاده کنم و به هیفا خبر بدم.چون تنها شماره ای که حفظ بودم شماره ی ایران هیفا بود..
تازه نفسم داشت سرجاش میومد که حس کردم ماشینی پشت سرم توقف کرد
به عقب که برگشتم دیدم مرد جوونی پشت فرمون ماشینی نشسته، با دیدن من لبخندی زد و چیزی گفت، بی حوصله غرغرکنان گفتم:خداروشکر زبونت رو نمیفهمم...
اینو که گفتم يکدفعه مرد جوون با لهجهی خیلی بدی گفت:ایرانی تو؟منم مادرم ایرانیه...
بعدم از ماشین پیاده شد و با غرور گفت
+اسمم ابراهیمه...
نگاه بدی بهش انداختم و گفتم:برو من حوصله مزاحم ندارم....
نگاهی به اطراف انداختم، تو اون باد و سرما کمتر کسی به سرش میزد پیاده روی کنه و هر ازگاهی ماشینی با سرعت از کنارمون عبور میکرد..
کیفم رو برداشتم و خواستم مسیری که اومده بودم رو برگردم که مرد جوون سد راهم شد...
انقدر حالم بد شده بود که حس میکردم هر لحظه ممکنه از حال برم..حس میکردم دل و روده ام داره میاد تو حلقم ... عوق زدم و هرچی خاله به زور به خوردم داده بود رو برگردوندم...
مرد با وحشت عقب عقب رفت، مدام با دستش سعی میکرد صورتش رو پاک کنه و بد و بیراه میگفت، حالم بد بود ،اما از فرصت استفاده کردم و با همون حال بدم به سمت مسیری که حدس میزدم من رو به همون خیابون شلوغ برمیگردونه دویدم...
تمام ترسم از این بود که اون مرد دنبالم بیاد اما وقتی چند دقیقه ای گذشت و دیدم کسی تعقیبم نمیکنه خیالم راحت شد...
از آبسردکنی که تو خیابون بود کمی آب خوردم و نگاهی به اطرافم انداختم، چند تا مغازه اطرافم بود، بدون فکر وارد سبزی فروشی شدم و سعی کردم با ایما و اشاره به مردی که پشت دخل بود بفهمونم موبایل میخوام، بعدم پنج دینار از کیفم درآوردم و گذاشتم جلوش چون میدونستم هزینه ی تماس با ایران بالاست ....
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
1 606
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ثمر
#قسمت_هشتادویک
یک استخر کوچک هم وسط حیاط بود و تاب سفید رنگ بزرگی هم سمت دیگه ی حیاط بود. خونه دوبلکس بود. طبقه ی اولش سالن و دو خواب بزرگ و آشپزخونه ی خیلی بزرگی داشت و طبقه ی دوم یک سالن مربعی کوچک و چهار تا خواب بزرگ. میگفت قبل ازدواج دخترا تمام اتاق ها پر بود و الان خونه همیشه سوت و کوره، دو تا خدمه ی فيليپینی بامزه هم داشت که عین فرفره کارهای خونه رو میکردن. خاله فقط مسوول غذا درست کردن بود، جز اون هیچکار دیگه ای نمیکرد.
بیشتر وقتش رو تو بازار و مهمونی و دورهمی و سالن های آرایشی و باشگاه میگذروند، با وجود پنج زایمان، انقدر به پوستش رسیدگی میکرد که اصلا بهش نمیومد از هیفا ده سال بزرگتر باشه..
بودن کنار خاله خالی از لطف نبود، خاله دوستای زیادی داشت،با اینکه زبونشون رو نمیفهمیدم، اما از بودن تو جمعشون حس خوبی داشتم...
تو این مدت با هیفا هم در تماس بودم، میدونستم شعیب وضعیت خوبی نداره، دوباره بیمارستان بستری شده بود و از سلمان شنیده بودم تو حالت اغما به سر میبره. دلم میخواست برگردم و تو این شرایط کنار هیفا باشم، اما هیفا اصرار داشت همونجا بمونم.
میگفت رضایت دادیم ابوذر و رقیه از زندان آزاد شدن و هر از گاهی میان در خونه و سر و صدا راه میندازن، میگفت میترسم بیای و باز بخوان بلایی سرت بیارن... میگفت رقیه تو چشم هام نگاه کرده و گفته داغ عزیز به دلم گذاشتید، داغ عزیزتون رو به دلتون میذارم...
یادمه یک ماهی از اومدنم میگذشت، تو اون مدت فقط یکبار حسام رو دیده بودم، اونم زمانی بود که به اصرار مادرش سری به خونه ی پدری زده بود.خاله به شدت ازش دلگیر بود، میگفت میترسم تنها پسرم زن از غریبه بگیره و ازمون دورتر بشه. گاهی مستقیم و غیرمستقیم اشاره میکرد که دلش میخواد من عروسش بشم، منم از حرفش خنده ام میگرفت، حسام چشم دیدن منم نداشت، درسته با احترام باهام برخورد میکرد، اما مشخص بود علاقه ای به همصحبتی با من نداره! چه برسه بخواد باهام ازدواج کنه..
اون روز از صبحش حالم بد بود، رفته بودیم دریا و سرمای سختی خورده بودم و مدام تب و لرز داشتم،آقا ایوب هم کویت نبود و خاله مدام جوشونده به خوردم میداد تا بلکه کمی تبم پایین بیاد، اما هیچ جوره درجه بدنم پایین نمیومد.
ساعت نزدیک ده شب بود که خاله گوشی رو برداشت و با حسام تماس گرفت، تو خواب و بیداری متوجه بودم که داره با حسام بحث میکنه:بلند شو بیا اینجا، تو خجالت نمیکشی بابات نیست دو تا زن تنها رو تو این خونه ول کردی رفتی؟
حسام بار آخره بهت میگم،فکر این دختره رو ازت سرت بیرون کن، من اجازه نمیدم بری زن آمریکایی بگیری. فهمیدی؟ حالا هم زود بیا خونه، ثمر حالش خیلی بده ،منم دست و پامو گم کردم..این دختر امانته..اگر مویی از سرش کم بشه من جواب خواهرم رو چی بدم؟
چند دقیقه ای با حسام بحث کرد و بعد با حرص تلفن رو قطع کرد،فکر میکرد من خوابم برده،اما انقدر بدن درد داشتم که خواب به چشمم نمیومد.
خاله اومد بالای سرم و با نگرانی گفت:پاشو ثمر.حاضر شو حسام بیاد ببرتمون دکتر.
با بی حالی از جا بلند شدم و مانتوی ساده ای روی لباسم پوشیدم، رنگ به صورت نداشتم و انقدر دمای بدنم بالا بود که صورتم قرمز شده بود.
با کمک خاله از خونه بیرون زدیم،آپارتمان حسام زیاد ازمون دور نبود، چند دقیقه ای نگذشته بود که رسید دم در و از ماشین پیاده شد.با اخم هایی درهم به سمتمون اومد و در ماشین رو باز کرد،خیلی حس بدی داشتم،دوست نداشتم سربار کسی باشم و حسام با رفتارش دقیقا بهم نشون میداد که مزاحم و سربارم.
سوار ماشین شدم و خاله هم سوار شد و رفتیم درمانگاه، بعد ویزیت و گرفتن دارو و تجویز پنج تا آمپول کمی حالم بهتر شد، اما دکتر تاکید کرد حتما چهار روز دیگه برای زدن چهار آمپول دیگه برم.
خاله تو ماشین کلی با حسام بحث کرد و آخر سر تاکید کرد باید چهار روز دیگه بیاد دنبالم و منو ببره برای آمپول زدن و حسامم برخلافِ میلش قبول کرد..
روز اول و دوم همه چیز خوب بود، بی حرف میرفتیم و برمیگشتیم، هرچند حسام حسابی عصبی بود و مدام زیر لب غر میزد ،اما من چیزی نمیگفتم تا مشکلی پیش نیاد.
روز سوم که حالم کمی بهتر شده بود حسام نیم ساعتی دیر کرد،هرچی به خاله میگفتم خودمون بریم میگفت نه، حسام باید بدونه در نبود پدرش یک سری مسؤلیت ها داره و نمیتونه از زیرش شونه خالی کنه.آخرشم انقدر بهش زنگ زد که بعد از نیم ساعت تاخیر صدای بوقش به گوشم رسید.
از خاله خداحافظی کردم و به سمت در خروجی رفتم،در رو که باز کردم متوجه دختر جوونی شدم که کنار حسام نشسته بود.
دختر لاغر اندام با اخم هایی درهم جلو نشسته بود، به شدت معذب بودم،قدمی به عقب برداشتم تا برم تو ساختمون که حسام در ماشین رو باز کرد و کلافه گفت:کجا میری؟میخوای باز خاله ات رو بندازی به جونم؟بیا سوار شو بریم زودتر، منم برم به بدبختی هام برسم.
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
1 606
محققان:
خواب قوی ترین داروی طبیعته. یعنی اگه سرساعت بخوابید و خواب کاملی داشته باشید ۹۹ درصد مشکلات بدنتون حل میشه.
بیشتر شدن بیماریها در نسل جدید به خاطر اینکه نسل امروز؛ نسل شب زنده دارن➡️ @NiazCom_ir | 💡 ترفند ®
1 606
🔥 معنی رنگ شعله اجاق گاز:
🔵 آبی: احتراق کامل و ایمن
🟡زرد یا نارنجی: کمبود اکسیژن یا کثیفی مشعل
🔴 قرمز: احتراق ناقص و نیازمند بررسی فوری
🟢 سبز یا بنفش: احتمال وجود ناخالصی شیمیایی
⚠️شعله استاندارد باید آبی باشد. در صورت تداوم رنگ غیرعادی، تهویه و مشعل را بررسی کنید
➡️ @NiazCom_ir | 💡 ترفند ®
1 606
ترفند ساده با وازلین👌
📌قبل از استفاده، مقدار کمی روی بخش کوچکی از پوست تست کن
➡️ @NiazCom_ir | 💡 ترفند ®
1 606
قیمه نثار قزوینی رو این مدلی درست کن😎
مواد لازم :
گل سرخ ۱ ق چ
پیاز بزرگ یک عدد
زعفران دم کرده ۳ ق غ
رب گوجه فرنگی ۱.۵ ق غ
گوشت سردست گوسفند ۵۰۰ گرم
پودر هل ½ ق م یا عرق هل ۱ ق غ
چوب دارچین متوسط یک عدد
فلفل سیاه یا سفید ½ ق چ
میخک ۱ عدد پودر شده
جوز هندی ۱ ق چ
برای مواد نثار :
خلال پسته ⅓ پیمانه
خلال بادام نصف پیمانه
خلال پرتقال یا نارنج ½ پیمانه
زعفران دم کرده ۲ ق غ
زرشک نصف پیمانه
شکر یک ق غ
⤹
1 606
🌻♥️
فروغ فرخزاد واقعاً بہ چہ درجہای از درک و شعور رسیده بود کہ گفت:
دردی کہ انسان را بہ سکوت وا مےدارد
بسیار سنگینتر از دردیست
کہ انسان را بہ فریاد وا مےدارد!
و انسانها فقط بہ فریاد هم مےرسند
نہ بہ سکوت هم
1 606
انسانیت یعنی
نه فقط انسانها
بلکه موجودات زنده
از تو آسیب نبینند و در
کنار تو آرامش را تجربه کنند
