آبیِ سنگین
Kanalga Telegram’da o‘tish
- یکبندهخدا لحن شخصی، شاعرانه و کمی سنگین. هر سخنی که میخواهم بگویم، اینچنین به گوش میرسد که هنوز درگیرم. http://t.me/IncogHubBot?start=u1278134a
Ko'proq ko'rsatishEron97 100Toif belgilanmagan
1 152
Obunachilar
-1024 soatlar
+187 kun
-930 kun
Postlar arxiv
1 149
Repost from سآࢪگلِ مَطࢪود ،
- و اما زن تجسمی است از نور ، تلفیقی است از هنر و موسیقی ، رنگی است به زیبایی آسمان و درخششی است به روشنایی خورشید .
1 149
اول مهره و هنوز نبودنِ ۱۶۸ دانشآموز مینابی توی مدرسه عادی نشده
هنوز جای خالیشون سر کلاسها هست؛
همون بچههایی که قرار بود امسال هم با کیف و دفتر بیان، سر جاشون بشینن، شیطنت کنن، امتحان بدن و غر بزنن که «این درس به چه دردمون میخوره؟»
۱۸ و ۱۹ دیماه هم خیلی از دانشآموزها و دانشجوها سر کلاسهاشون نبودن و هنوز هم نیستن؛
نه چون درس تموم شده،
نه چون مدرسه و دانشگاه تعطیل شده،
فقط چون یک اتفاق، زندگیِ خیلیها رو از جایی که بود، کَند و پرت کرد جای دیگه.
و آن طرفتر، بچههایی هستن که اصلاً فرصتِ برگشتن به مدرسه رو ندارن؛
بچههایی که سهمشون از این سال تحصیلی، بهجای نیمکت و کتاب، کار کردنه؛
چون هنوز خیلی چیزها در این مملکت عادی نشده. اول مهر آمده،
اما برای بعضیها فقط یک تاریخ روی تقویمه؛
یادآوریِ آدمهایی که باید امروز میبودن و نیستن،
و بچههایی که باید پشت نیمکت مینشستن و هنوز دارن هزینهی چیزهایی رو میدن که انتخابشون نکردن.
1 149
Repost from N/a
یکی: چرا زدی خانه ی مخصوص امام حسن دلقک خانم؟
جواب من بهش: چون حس کردم امام حسن خانه ی مخصوص نداره...
اینجا خانهی مخصوص امام حسنه:@hasin_noon118 حاء سین نون؛
1 149
Repost from N/a
دل از این شکسته تر میخواهی؟!:))
اینجا خانهی مخصوص امام حسنه:@hasin_noon118 حاء سین نون؛
1 149
یه جایی از بزرگسالی رسیدم به این نتیجه که اگر فردا بگن باید از اینجا بری، احتمالاً یه کوله جمع میکنم و میرم. نه چون رفتن برام آسونه؛ چون دیگه برای موندن به هر قیمتی، دلیل کافی ندارم.
1 149
این روزها بیشتر از قبل میفهمم چقدر چیزها میتوانند از زندگی آدم بروند و زندگی، با وقاحتِ تمام، باز هم ادامه پیدا کند.
آدمهایی که یک زمانی نبودنشان برایم غیرقابل تصور بود، حالا نیستند و من صبحها بیدار میشوم، چایم را میخورم، به کارهایم میرسم و حتی گاهی یادم میرود زمانی فکر میکردم بدون بعضیها نمیشود.
فکر کنم بزرگسالی یک بخشش همین باشد؛ اینکه دیگر برای نگه داشتنِ همهچیز خودت را پاره نمیکنی. میفهمی بعضی چیزها قرار نیست بمانند، بعضی راهها قرار نیست به جایی که میخواستی برسند و بعضی نسخههایی که برای آیندهات ساخته بودی، اصلاً قرار نیست اجرا شوند.
ولی هنوز، وسط همین همه فهمیدن، چیزهای کوچکی هست که حالم را عوض میکنند.
مثلاً وقتی هوا کمی خنک میشود و میفهمم پاییز نزدیک است. وقتی یک آهنگ درست، دقیقاً در همان شبی پخش میشود که لازم دارم. وقتی بعد از مدتها یک کتاب را دوباره باز میکنم. وقتی از باشگاه برمیگردم و برای چند ساعت مغزم کمتر با من حرف میزند. وقتی هوس میکنم دوباره چیزی را ببینم که سالهاست میدانم آخرش چه میشود.
اینها نجاتم نمیدهند. من هم دیگر دنبال چیزی نیستم که بیاید و یکباره نجاتم بدهد.
فقط خوشحالم هنوز چیزهایی هست که برایشان میتوانم کمی ذوق کنم.
شاید بعد از این همه زمین خوردن، همین هم شکل دیگری از زنده ماندن باشد؛ اینکه هنوز، با وجود همهچیز، چند چیز کوچک در دنیا هست که دلت میخواهد تجربهشان کنی.
1 149
Repost from 𝑃𝑎𝑟𝑖𝑠,𝐹𝑟𝑎𝑛𝑐̧𝑒🇫🇷
📮این پست+متن رو فور بزنید چنلتون، تامنم ازتون پست فور بزنم
به چند تایی هم استارز میدم. 🌟
جوین باشید قشنگ تره. 🫶🏼
1 149
فقط امیدوارم آخر پاییز که رسید، انقدر ازمون کم نشده باشه که مجبور شیم برای پیدا کردن خودمون، برگردیم به قبلِ پاییز.
1 149
Repost from شرقیترین الهه
به حلاوت بخورم زهر،که شاهد ساقیست
به ارادت بکشم درد، که درمان هم از اوست.
_سعدی
1 149
Repost from شرقیترین الهه
اما اگر بعضی چیزها آنطور پیش میرفت که دلمان میخواست، به جایی برمیخورد؟
