آبیِ سنگین
الذهاب إلى القناة على Telegram
- یکبندهخدا لحن شخصی، شاعرانه و کمی سنگین. هر سخنی که میخواهم بگویم، اینچنین به گوش میرسد که هنوز درگیرم. http://t.me/IncogHubBot?start=u1278134a
إظهار المزيدإيران97 369الفئة غير محددة
1 152
المشتركون
+124 ساعات
-167 أيام
+830 أيام
أرشيف المشاركات
1 152
-ناقصالبیماری
در سکوتی مطلق، به تو نگاه کردم؛ به تو که خون از دهان و گوشهایم میگریاندی، و دیدم چگونه بدنم را به رقص درآوردی؛ همان رقصی که تصورش برایم سختتر از باور کردنش بود.
بستن درها برایم آسانتر بود، اما تو اتاق را به رویم قفل کردی. حرف زدن برای من شده دویدن در اتاقی دوازدهمتری؛ دویدنی که آخرش فقط سرم را به دیوارِ «آره» و «نه» میکوبد.
دردناک است وقتی بودنت را در دست میگیرم. از خدا میخواهم بترسم؛ نمیدانم چرا. ته دلم اما میدانم فعلاً قرار نیست جوابی بگیرم.
و این زمانِ کوفتی، چیزهایی را که از من گرفته به درد تبدیل میکند و روی شانهای میگذارد که رگهایش از خستگی گرفتهاند.
بهت گفته بودم شبها نمیتوانم بخوابم، اما باز هم تو آسوده گرفتی و خوابیدی. حسودیم میشود. به تن و روحی که پوشیدهای. کاش من هم میتوانستم این بخش را داشته باشم، اما نفس کم میآورم.
زندگیام دوگانه شده. «بیماری» عجب کلمهای بود که برایت انتخاب کردم. کاش فقط یک بیماری بودی؛ چیزی که با دوا و درمان تمام میشد.
اما تراژدی من همیشه همینجاست: میآید، صدایم میزند و میگوید هنوز تمام نشده. هنوز اینجایی. هنوز از درونم چیزی میخوری.
پس چرا تمام نمیشوم؟ چرا دست برنمیداری؟ چرا مرا انتخاب کردی؟
نه... شاید من انتخابت کردم. شاید گذاشتم در قلبم رشد کنی و آنقدر ریشه بدوانی که دیگر نتوانم بفهمم کدام قسمتِ منی و کدام قسمتِ تو.
کاش جاده راهی داشت که به تو ختم میشد، اما زمان برای من تبدیل به قرن شده.
لعنتی، تو که قرار نبود به من صدمه بزنی.
چه احمقانه... وقتی میترسیدی صدایت میکردم. وقتی گریه میکردی، اشکهایت را پاک میکردم. اما حالا چی از جانم میخواهی؟ تا کی میخواهی لانه بسازی در وجودم؟
من سردترین داستان را تعریف میکنم، اما بیعاطفگی از من نیست، عزیزم. تو باید مراقب حرفهایت باشی.
باید بفهمی رنجی که در من وارد میکنی بیشتر از توان من است؛ در من جا نمیشود.
شب است و من طولانی حرف میزنم از بیانتهایِ خودم.
تو داری کاری میکنی چیزهایی را در خودم ببینم که نمیدانم گرماند یا سرد.
داری عصبانیام میکنی.
متوقف شو.
من دیگر نمیتوانم با تو بسازم، ناقصالبیماری.
#جآندرد
1 152
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
شرم از موفقیت یعنی وقتی به موفقیتی میرسی، به جای لذت بردن، احساسِ گناه میکنی که چرا دیگران بهش نرسیدن. ممکنه حتی موفقیتت رو پنهان کنی، یا خجالت بکشی که در موردش به دیگران بگی. این شرم، احتمالاً ریشه در ترس از طرد شدن داره؛ میترسی موفقیتِ تو، دیگران رو ازت دور کنه. پس ناخودآگاه خودت رو عقب میکشی.
1 152
Repost from Coeurvide
وقتی رفتارا شروع میکنن به گفتنِ چیزایی که حرفها پنهونشون میکنن، دیگه دنبال حقیقت نمیگردی؛ فقط سکوت میکنی و میفهمی.
1 152
شاید تراژدیِ ما همین باشد؛
اینکه گاهی برای رفتن، باید اول بفهمی دقیقاً از کدام قسمتِ خودت میخواهی مهاجرت کنی.
1 152
شاید برای همین است که گاهی به ایران نگاه میکنم و حس میکنم مثل آدمیست که میخواهد از خودش مهاجرت کند؛ نه فقط از خاکش، از حافظهاش، از ترسهایش، از عادتهایش، از تمام چیزهایی که سالها به او گفتهاند «همین است که هست.»
1 152
این چند وقت بیشتر به این فکر میکنم که ما چقدر شبیه محیطی هستیم که در آن زندگی میکنیم؛ بیشتر از چیزی که دوست داریم قبول کنیم.
1 152
هنوز نمیتوانم مدت زیادی پای آدمهایی بنشینم که قرار است کمکم دوستشان داشته باشم، دردشان را بفهمم، با آنها سفر کنم و آخرش نگران سرنوشتشان شوم. شاید مسئله از داستانها نیست.
گاهی آدم آنقدر از جهانِ واقعی خسته است که دیگر توانِ وارد شدن به جهانِ دیگری را ندارد.
1 152
انیمههایی را هم که نصفه رها کرده بودم دوباره ادامه دادم. حالا منتظر قسمتهای بعدیشان هستم، مثل کسی که هنوز برای چند چیز کوچک، جایی در زندگیاش انتظار نگه داشته.
اما فیلم و سریال هنوز برایم سخت است
1 152
یک هفتهای میشود که دوباره کتاب میخوانم.
بعد از چند ماه.
این دومین کتابیست که از هاروکی میخوانم و برخلاف خیلی چیزهای دیگر، هنوز میتوانم با حوصله چند صفحهاش را بخوانم؛ بنشینم، چایم را کنار دستم بگذارم و چند ساعتی از این اتاق، از این روزها، فاصله بگیرم.
1 152
شاید جهان یک روز بهتر شود.
فقط نمیدانم آن روز، از من چه چیزی باقی مانده است که بتواند بهتر شدنش را زندگی کند.
1 152
بدترین فریبِ زندگی شاید امید نباشد؛ امیدِ موکولشده باشد.
اینکه هر روز به خودت بگویی: «فعلاً تحمل کن، بعداً زندگی میکنیم.»
و بعد، یک روز متوجه شوی «بعداً» فقط نام مؤدبانهای بوده برای سالهایی که دیگر برنمیگردند.
شاید جهان بالاخره درست شود. اما زندگی، برخلاف جهان، تاریخ انقضا دارد.
