ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

آبیِ سنگین

آبیِ سنگین

الذهاب إلى القناة على Telegram

- یک‌بنده‌خدا لحن شخصی، شاعرانه و کمی سنگین.‌‌ ‌‌هر سخنی که می‌خواهم بگویم، این‌چنین به گوش می‌رسد که هنوز درگیرم. http://t.me/IncogHubBot?start=u1278134a

إظهار المزيد
إيران116 632الفئة غير محددة
1 277
المشتركون
-124 ساعات
-337 أيام
+10330 أيام
أرشيف المشاركات
photo content

هرچه دنیارا بیشتر می‌بینم بیشتر ناراضی می‌شوم . هر روز نظرم درمورد بی.ثباتی آدم‌ها بیشتر تایید می شود و اطمینان پیدا میکنم که نباید به ظاهر خوب ادم‌ها اطمینان کرد . _ غرورو تعصب

همین که دیگه منتظر پیام کسی نیستم یعنی دارم راهودرست میرم .

شما هم بعد گریه گشنه‌تون میشه؟

Repost from AseMooN!
بلاتکلیفِ خودمم، چه برسه به زندگی.

Repost from سیتا؛
خودت رو نجات بده. خودت رو از هرچیز و هرکسی که با خوندن این به ذهنت رسید، نجات بده. خودت رو بردار و برو. هیچ‌چیز و هیچ‌کس نباید تو رو از خودت بگیره. هیچوقت.

من، امیدوارم بدونی که من حتی در بدترین‌ روزهام‌ هم از تو خسته نمی‌شوم.

photo content

هرچه دنیارا بیشتر می‌بینم بیشتر ناراضی می‌شوم . هر روز نظرم درمورد بی.ثباتی آدم‌ها بیشتر تایید می شود و اطمینان پیدا میکنم که نباید به ظاهر خوب ادم‌ها اطمینان کرد . _ غرورو تعصب

همین که دیگه منتظر پیام کسی نیستم یعنی دارم راهودرست میرم .

Repost from HOME🌿
فور کنید فولدر بزنم+300 جذب بگیرید- 🌿🤍✨🌳 چنل اسپانسر جوین باشید چک میشه:
@mojeekhial

Repost from N/a
وقتی همه چیز به هم ریخته است احساس میکنم موریانه ها روح مرا می خورند آنقدر کوچک می شوم که شانه هایم مرا بغل می کنند #آصف_سخایی

اینجا چنل منه نازلی. تازه زدمش میخوام پیانو‌هایی که میزنم رو بزارم دوس داشتید حمایت کنید🫶🏻💕

بی‌حوصلگی‌هاتو بغل کن.

یکم‌صوبت‌ کنیم. http://t.me/IncogHubBot?start=u1278134a

سختی‌هاتو‌ بغل کن زن.

بعد از اینکه کارم توی مدرسه تموم شد، رفتم کتابخونه. قفسه‌ها پر از کتابای جدید شده بودن. قبلاً هر بار می‌رفتم و همون کتابای قدیمی رو می‌دیدم، توی دلم می‌گفتم کاش از فلان نویسنده هم کتاب داشتن، کاش کتاب فلانی رو می‌آوردن. امروز اما جلوی اون همه کتاب تازه ایستادم و حتی اون ذوق هم نیومد سراغم. و این بیشتر از بی‌حوصلگی ناراحتم کرد. کتابا عوض شده بودن، قفسه‌ها تازه شده بودن، ولی من نه. حتی تازگیِ چیزی که همیشه دوستش داشتم هم نتونست حواسم رو از این حال بگیره. ناراحتم که توی جای بدی‌ام. از اون جاهایی که نه می‌تونی واقعاً دراز بکشی و دست از همه‌چیز بکشی، نه رمق داری دوباره خودتو جمع کنی و بری بالا. انگار مدت‌هاست فقط دارم خودمو سِر می‌کنم و امروز دیگه حتی توانِ سِر کردن هم ندارم. این پله‌ها هم زیادی شیبن برای آدمی که همین‌جوری به زور خودش رو می‌کشه بالا. خدایا بسه دیگه؛ نمی‌خوام این واحدا رو پاس کنم، فقط می‌خوام یکم نفسم جا بیاد.

چالش سوم به مدت ۵ روز هر روز ۱ فیلم یا سریال رو بهتون معرفی میکنم.

دلم میخواد دست کنم تو سرم و مغزمو بکشم بیرون، با اسید بشورمش و بندازمش رو طناب یکم هوا بخوره!