en
Feedback
آبیِ سنگین

آبیِ سنگین

Open in Telegram

- یک‌بنده‌خدا لحن شخصی، شاعرانه و کمی سنگین.‌‌ ‌‌هر سخنی که می‌خواهم بگویم، این‌چنین به گوش می‌رسد که هنوز درگیرم. http://t.me/IncogHubBot?start=u1278134a

Show more
Iran97 431The category is not specified
1 153
Subscribers
-624 hours
-57 days
+6130 days
Posts Archive
قابله‌توجه.

Repost from N/a
می‌خوام حداقل برای همه‌ی شماها سایه باشم.

همه‌چیز مرا به بند می‌کشد، ولی هیچ‌چیز مرا محکم نگه‌ نمی‌دارد.

دوپارگی.

-ناقص‌البیماری در سکوتی مطلق، به تو نگاه کردم؛ به تو که خون از دهان و گوش‌هایم می‌گریاندی، و دیدم چگونه بدنم را به رقص درآوردی؛ همان رقصی که تصورش برایم سخت‌تر از باور کردنش بود. بستن درها برایم آسان‌تر بود، اما تو اتاق را به رویم قفل کردی. حرف زدن برای من شده دویدن در اتاقی دوازده‌متری؛ دویدنی که آخرش فقط سرم را به دیوارِ «آره» و «نه» می‌کوبد. دردناک است وقتی بودنت را در دست می‌گیرم. از خدا می‌خواهم بترسم؛ نمی‌دانم چرا. ته دلم اما می‌دانم فعلاً قرار نیست جوابی بگیرم. و این زمانِ کوفتی، چیزهایی را که از من گرفته به درد تبدیل می‌کند و روی شانه‌ای می‌گذارد که رگ‌هایش از خستگی گرفته‌اند. بهت گفته بودم شب‌ها نمی‌توانم بخوابم، اما باز هم تو آسوده گرفتی و خوابیدی. حسودیم می‌شود. به تن و روحی که پوشیده‌ای. کاش من هم می‌توانستم این بخش را داشته باشم، اما نفس کم می‌آورم. زندگی‌ام دوگانه شده. «بیماری» عجب کلمه‌ای بود که برایت انتخاب کردم. کاش فقط یک بیماری بودی؛ چیزی که با دوا و درمان تمام می‌شد. اما تراژدی من همیشه همین‌جاست: می‌آید، صدایم می‌زند و می‌گوید هنوز تمام نشده. هنوز اینجایی. هنوز از درونم چیزی می‌خوری. پس چرا تمام نمی‌شوم؟ چرا دست برنمی‌داری؟ چرا مرا انتخاب کردی؟ نه... شاید من انتخابت کردم. شاید گذاشتم در قلبم رشد کنی و آن‌قدر ریشه بدوانی که دیگر نتوانم بفهمم کدام قسمتِ منی و کدام قسمتِ تو. کاش جاده راهی داشت که به تو ختم می‌شد، اما زمان برای من تبدیل به قرن شده. لعنتی، تو که قرار نبود به من صدمه بزنی. چه احمقانه... وقتی می‌ترسیدی صدایت می‌کردم. وقتی گریه می‌کردی، اشک‌هایت را پاک می‌کردم. اما حالا چی از جانم می‌خواهی؟ تا کی می‌خواهی لانه بسازی در وجودم؟ من سردترین داستان را تعریف می‌کنم، اما بی‌عاطفگی از من نیست، عزیزم. تو باید مراقب حرف‌هایت باشی. باید بفهمی رنجی که در من وارد می‌کنی بیشتر از توان من است؛ در من جا نمی‌شود. شب است و من طولانی حرف می‌زنم از بی‌انتهایِ خودم. تو داری کاری می‌کنی چیزهایی را در خودم ببینم که نمی‌دانم گرم‌اند یا سرد. داری عصبانی‌ام می‌کنی. متوقف شو. من دیگر نمی‌توانم با تو بسازم، ناقص‌البیماری. #جآن‌درد

شرم از موفقیت یعنی وقتی به موفقیتی می‌رسی، به جای لذت بردن، احساسِ گناه می‌کنی که چرا دیگران بهش نرسیدن. ممکنه حتی موفقیتت رو پنهان کنی، یا خجالت بکشی که در موردش به دیگران بگی. این شرم، احتمالاً ریشه در ترس از طرد شدن داره؛ می‌ترسی موفقیتِ تو، دیگران رو ازت دور کنه. پس ناخودآگاه خودت رو عقب می‌کشی.

Repost from Coeurvide
وقتی رفتارا شروع می‌کنن به گفتنِ چیزایی که حرف‌ها پنهونشون می‌کنن، دیگه دنبال حقیقت نمی‌گردی؛ فقط سکوت می‌کنی و می‌فهمی.

نمیدونم، شاید امید واقعی، پذیرفتنِ ناامیدی باشه.

شاید تراژدیِ ما همین باشد؛ اینکه گاهی برای رفتن، باید اول بفهمی دقیقاً از کدام قسمتِ خودت می‌خواهی مهاجرت کنی.

شاید برای همین است که گاهی به ایران نگاه می‌کنم و حس می‌کنم مثل آدمی‌ست که می‌خواهد از خودش مهاجرت کند؛ نه فقط از خاکش، از حافظه‌اش، از ترس‌هایش، از عادت‌هایش، از تمام چیزهایی که سال‌ها به او گفته‌اند «همین است که هست.»

این چند وقت بیشتر به این فکر می‌کنم که ما چقدر شبیه محیطی هستیم که در آن زندگی می‌کنیم؛ بیشتر از چیزی که دوست داریم قبول کنیم.

هنوز نمی‌توانم مدت زیادی پای آدم‌هایی بنشینم که قرار است کم‌کم دوستشان داشته باشم، دردشان را بفهمم، با آن‌ها سفر کنم و آخرش نگران سرنوشتشان شوم. شاید مسئله از داستان‌ها نیست. گاهی آدم آن‌قدر از جهانِ واقعی خسته است که دیگر توانِ وارد شدن به جهانِ دیگری را ندارد.

انیمه‌هایی را هم که نصفه رها کرده بودم دوباره ادامه دادم. حالا منتظر قسمت‌های بعدی‌شان هستم، مثل کسی که هنوز برای چند چیز کوچک، جایی در زندگی‌اش انتظار نگه داشته. اما فیلم و سریال هنوز برایم سخت است

یک هفته‌ای می‌شود که دوباره کتاب می‌خوانم. بعد از چند ماه. این دومین کتابی‌ست که از هاروکی می‌خوانم و برخلاف خیلی چیزهای دیگر، هنوز می‌توانم با حوصله چند صفحه‌اش را بخوانم؛ بنشینم، چایم را کنار دستم بگذارم و چند ساعتی از این اتاق، از این روزها، فاصله بگیرم.

شاید جهان یک روز بهتر شود. فقط نمی‌دانم آن روز، از من چه چیزی باقی مانده است که بتواند بهتر شدنش را زندگی کند.

بدترین فریبِ زندگی شاید امید نباشد؛ امیدِ موکول‌شده باشد. اینکه هر روز به خودت بگویی: «فعلاً تحمل کن، بعداً زندگی می‌کنیم.» و بعد، یک روز متوجه شوی «بعداً» فقط نام مؤدبانه‌ای بوده برای سال‌هایی که دیگر برنمی‌گردند. شاید جهان بالاخره درست شود. اما زندگی، برخلاف جهان، تاریخ انقضا دارد.

من بدبین نیستم، واقع‌بینم. درسته، عمیقا دلم می‌خواد که امیدوار باشم و دلخوش به این احتمال باشم که یه روزی همه‌چیز درست می‌شه؛ قیمت‌ها، تورم، اقتصاد، گردشگری، فرهنگ مردسالار، روابط با دنیای بیرون و... اما اون روز من دیگه جوان و پر از شور زندگی نیستم عزیزم. پژمرده و دلمرده و حسرت به دل سال‌هایی‌ام که بهترین و گرون‌ترین دارایی‌ام بودن و به ناحق ازم دزدیده شدن.

Repost from N/a
٫ به قلم‌ِ پریا مقدم ٬ پی‌وَاِی؛ @ipva3n حالمان مزه‌ی پرتقالِ کال می‌دهد؛ ترش، گس و عجولانه چیده‌شده از شاخه.

🧸

این پیام رو فوروارد کنید، از بین🧸،💝 انتخاب کنید، به یه نفر گیفت تقدیم کنم .
جوین‌ باشید لطفا!!