es
Feedback
آبیِ سنگین

آبیِ سنگین

Ir al canal en Telegram

- یک‌بنده‌خدا لحن شخصی، شاعرانه و کمی سنگین.‌‌ ‌‌هر سخنی که می‌خواهم بگویم، این‌چنین به گوش می‌رسد که هنوز درگیرم. http://t.me/IncogHubBot?start=u1278134a

Mostrar más
Irán104 906La categoría no está especificada
952
Suscriptores
-224 horas
+217 días
+7930 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
من همونی‌ام که تنها واکنشم وقتای ناراحتی، کم‌حرف شدنه.

از یک جایی به بعد، ادامه دادن فضیلت نیست؛ غریزه است

تاب‌آوری گاهی همان زخمی‌ست که یاد گرفته لبخند بزند.

بعضی زخم‌ها خوب نمی‌شوند؛ فقط در شخصیت آدم حل می‌شوند.

بعضی آدم‌ها نمی‌روند؛ در مقایسه‌های ناخواسته‌ی ما زندگی می‌کنند.

گاهی دلتنگِ یک نفر نیستیم؛ دلتنگِ احساسی هستیم که با رفتنش دفن شد.

دردناک ترین اتفاق تو زندگیم، هدر رفتن بهترین و شادترین ورژنم برای بدترین آدم ها بود.

Repost from نِگیلدا
دقیقا تو درست‌ترین نقطه‌ای که فکر می‌کنم اشتباه نکردم، زندگی بهم نشون می‌ده که درست‌ترین انتخاب‌های آدمم ممکنه پشیمونی داشته باشن.

Repost from سُها
تلاش‌هایم بی فایده‌اند، باید خودم را تمام کنم.

Repost from 4AM Dead Silence
🧛🏻‍♀این پیامو فور کنید چنلتون اینجا و اینجا جوین باشید تا توی فولدر بزاریمتون +70 جذب بگیرین جوین بودنتون چک میشه
LM:ch80

این پیام رو فور کنید چنلتون خوب بر اساس نام چنل‌هاتون (که فارسی باشه) متنی بنویسم که هر اسم چنل لینک‌دار میشه و متن تولیدی در چنلم میمونه✨

Glimpse of Us Joji.m4a3.60 MB

ری‌اکت‌لازمیم‌رفقا

فورکنید،فولدر‌بزارم‌جذب‌بگیرید🤏🏻
+ گروه حمایتی

photo content

فور کنید ؛ لینک هاتونو بزارم اینجا + اسم چنلتون به سه نفری که ریاکت بیشتری جمع کنه استار هدیه میکنم🌟-
اینجا جوین باش-

بزرگسالی یعنی یاد بگیری نه بگی بدون اینکه احساس گناه کنی. بیشتر ما بله گفتن رو بلدیم، ولی نه گفتن رو نه.

به دیوار زل زده بود. چای روی میز سرد می‌شد و دستش سمتش نمی‌رفت. انگار مسابقه‌ای میان او و سکوت در جریان بود؛ مسابقه‌ای که هر دو از قبل بازنده بودند. با خشمی که زیر پوستش می‌دوید، مدام از خودش می‌پرسید: «چیشد؟ به کجا داری میری؟» خونِ خشک‌شده روی لب و دماغش مدت‌ها بود که بند آمده بود، اما زبانِ ذهنش هنوز از دویدن نمی‌ایستاد. چشم‌هایش شبیهِ صخره شده بودند؛ سخت، سرد، و خسته از موج‌هایی که سال‌ها به آن‌ها کوبیده بودند. روی رؤیاهایش پا گذاشته بود و صدای شکستنشان را شنیده بود. برای همین فکر کردن به آینده دیگر نمی‌توانست چیزی عادی باشد.

این روزها بیشتر از آنکه زندگی کنم، دارم نگرانِ زندگی کردنم.