uz
Feedback
می‌حآء

می‌حآء

Kanalga Telegram’da o‘tish

می‌حاء یعنی دوست‌داشته‌شده، یک واژه‌ی خودساخته‌ی ترکیبی اسپانیایی-عربی‌ست. /.ستاره‌شناس-قصه‌نویس-نامه‌رسان يا مَن أخرَجَ يونُسَ مِن بَطنِ الحوتِ ای آنکه یونس را از دل نهنگ بیرون آورد... 📮پیام‌رسان: @mihaaeebot

Ko'proq ko'rsatish
3 344
Obunachilar
+124 soatlar
-117 kun
+21930 kun
Obunachilarni jalb qilish
Sentabr '26
Sentabr '26
+15
0 kanalda
Avgust '26
+415
41 kanalda
Get PRO
Iyul '26
+167
21 kanalda
Get PRO
Iyun '26
+171
21 kanalda
Get PRO
May '26
+60
6 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+20
1 kanalda
Get PRO
Mart '26
+6
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+66
6 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+42
5 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+364
177 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+92
12 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+133
6 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+50
14 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+336
108 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+490
105 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+229
46 kanalda
Get PRO
May '25
+158
13 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+97
16 kanalda
Get PRO
Mart '25
+236
66 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+82
3 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+229
26 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+428
38 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+466
76 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+589
42 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+756
66 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+318
53 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+536
58 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+836
60 kanalda
Get PRO
May '24
+360
27 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+1 336
88 kanalda
Get PRO
Mart '24
+612
41 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+725
49 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+1 214
141 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+21
4 kanalda
Get PRO
Noyabr '23
+13
1 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+395
1 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
04 Sentabr+2
03 Sentabr+8
02 Sentabr+1
01 Sentabr+4
Kanal postlari
منم استارز می‌خوام. این مسخره‌بازی‌ها چیه که توی چنل من درنمیارین؟

2
این مدتی که گذشت، اطرافم پُر از ناموردعلاقه‌هام بود. آدم‌هایی که رنگشون رو دوست نداشتم، حرف‌هایی که مزه‌شون بهم نمی‌چسبید، دروغ‌هایی که پُر واضح بود دروغه، مهربونی‌های غیرواقعی که به تنم زار می‌زد؛ شبیه لباسی که قشنگه اما اندازه‌ی تو نیست، عکس و فیلم و محتوایی که مسخره به‌نظر می‌رسید، شبیه یه شوخی خنده‌دار که تو دیگه با شنیدنش خنده‌ت نمی‌گیره. مجموعه‌ای از پوشیدن کفش‌های خیس، و مسابقه‌ی دویدن به‌سمتی نامعلوم. به دلم نمی‌نشست، اما دلم رو، و همه‌ی اون‌ اتفاقات توی ذهنم که خسته‌م می‌کرد رو، جایی ثبت نکردم. دیدنِ این‌که آدم‌ها هرروز می‌نویسن «از این بدم میاد» و «اونو این‌جوری ترجیح نمی‌دم» و «این خسته‌م می‌کنه» و «کاش اون نابود بشه» هم انرژی مضاعفی از من می‌گرفت، حتی بیشتر از واقعیت‌هایی که خودم دوستشون نداشتم، پس باتوجه به مکانیزم دفاعی خودم دربرابر این ناملایماتِ انسانی، دست از گفتنِ هرچیزی که درلحظه به مغزم می‌رسید برداشتم، و توی ذهنم به همه مخاطبین واقعی‌ای که نمی‌تونستم توی روشون بگم هم گفتم «دست از گفتن هرچیزی که در لحظه به ذهنتون می‌رسه بردارید!».
156
3
در اوج، خدا را سرِ ساعت خواندند ما را به تماشای قیامت خواندند از کوچِ پرندگان سخن گفتی و من دیدم که نمازی به جماعت خواندند آن مستِ همیشه باحیا، چشم تو بود آن آینهٔ رو به خدا، چشم تو بود دنیا همه شعر است به چشمم اما شعری که تکان داد مرا، چشم تو بود ما سینه زدیم، بی‌صدا باریدند از هرچه که دم زدیم، آنها دیدند ما مدعیانِ صفِ اول بودیم از آخرِ مجلس، شهدا را چیدند
166
4
خیلی حس عجیبی بود. همه شهدایی که اون‌همه باهاشون حرف زده بودم رو اون‌جا می‌دیدم. اصلا جمعیت تشییعِ شهید، بیشتر از مردم عادی، رفقای شهیدشون رو شامل می‌شد. واسه همین اصرار نداشتم که خیلی برم جلوتر، انگار هرچی عقب‌تر می‌ایستادی، به بهشت نزدیک‌تر می‌شدی. انگار صف‌های آخر دل‌چسب‌تر بود، آدم‌حسابی‌های آسمونی اون‌جا ایستاده بودن برای بدرقه؛ راست می‌گفت امامِ شهید؛ همه قصه‌ توی صف‌های آخره و این ماییم که با تریج و قبا، مدعیان صف اول هستیم، همیشه‌ی خدا از آخر مجلس شهدارا چیدند و این‌ها هنوزم همون‌جا می‌ایستن و به خیالِ خام دنیایی ما نگاه می‌کنن. یک پنجره گلدانِ فراموش شده یک خاطره، انسانِ فراموش‌شده در خانه، جماعتی پیِ معجزه‌ها بر طاقچه، قرآنِ فراموش‌شده در این همه رنگ، آنچه می‌خواهی نیست در این همه راه، غیرِ گمراهی نیست در شهر، خیابان به خیابان گشتم آن‌قدر که آگهی‌ست، آگاهی نیست
192
5
این‌جا خونه‌ی منه. آشیونه‌ی من. سبزترین و عزیزترین و همه‌ی ترین‌های عالم در این کره‌ی خاکی. در این زندگی چندروزه، برای من. من فقط پنج‌شنبه‌ها نمی‌رم اون‌جا، من تمام هفته بو دارم با فکر به پنج‌شنبه و برگشتن به خونه‌ی حقیقی‌م می‌گذرونم. همه‌ی روزهام رو اون‌جام، با همه فکر و ذکرم. توی جهان از همه‌چیز بُریدم، سوشال‌مدیا، رنگ‌های پوچ خیابون‌ها، کافه‌های هفتگی، قرارهاس شبونه، بخش بزرگی از دوست‌هام، در ازاش این عشقِ بزرگ رو دریافت کردم. من دریافتش کردم، من پرستش رو این‌جا پیدا کردم. چندساله که این‌جا عبورم می‌افته اما هویتم رو همش چندماهه که این‌جا پیدا کردم. امروز دقیقا توی همون قطعه‌ای از شهیدآباد که هرهفته از روی سنگِ خاکی زمینش رد می‌شدم و هیچ جسمی اون رو درآغوش نگرفته بود، ایستادم. شهید آورده بودن. یک شهید دیگه، یک دنیای دیگه.. تنها جایی از هستی که حتی مرگ هم بوی مرگ نمی‌ده. مُرده‌هاش از همه‌ی آدمیانی که اون‌جا ایستادن، زنده‌ترن. من باورم نمی‌شد که رزق بیعت با شهید جدید خونه‌مون رو داشتم، کنار من و همه دوست‌های شهیدم که اون‌جا هرهفته خادم و بدهکارشونم. یک قصه‌ی دیگه هم به آخرهفته‌ها اضافه شد، اما این اولین قصه‌ای بود که من دیگه مهمان نبودم، میزبان بودم. خوش اومدی به خونه‌ی ابدی، شهید مجتبی عزیز.
218
6
+1
Matn yo'q...
218
7
یجورایی بامزه‌س که توی تمام زندگی‌هات یه نامه‌رسونی...
448
8
این لینک ویدیوشون توی یوتیوبه. حینی که دارید کارهاتون رو می‌کنید پخش کنید و حتما بشنوید. یکی از تاثیرگذارترین یک‌ساعت‌های زندگیم بود.
458
9
آقای موزون یه حرف جالب دیگه هم می‌زد؛ می‌گفت همون‌طور که همه می‌دونیم، تک‌تک ماها تمام زندگیمون رو قبل از این‌که بیایم روی زمین دیدیم. جایی که می‌خوایم زندگی کنیم، خانواده‌مون، حتی اسممون رو هم خودمون انتخاب کردیم. تهس رو هم بهمون نشون دادن و گفتیم ایول، همین خوبه. منتها نکته این‌جاست که این‌جا جهانِ آزمایشه! سختی‌ش توی «فراموشی»ـه. ما از همش راضی بودیم، اما فراموش کردیم که چرا انتخابش کردیم و این‌که ذره‌ذره‌ش امیال مارو راضی می‌کرد رو یادمون رفت. باید یادمون می‌رفت. موضوع همین‌جاست! واسه اینه که همه‌چیز همین‌جا رخ داده، همین‌جا ادامه پیدا می‌کنه، و شبیه به یک دایره، هرگز هم نقطه پایانی براش وجود نداره.
504
10
هدیه‌های امام‌زمان رو به‌دست هرکی می‌رسوندم، بی‌قرار می‌شد. دیدن اون صحنه‌ها هربار، باعث می‌شد یه‌چیزی توی وجودم تکون بخوره، حس آشنایی بود که انگار پیغام رو درست رسونده بودم، و انگار وظیفه‌م رو به‌خوبی انجام دادم. فکرشو کردم اگر من هم هدیه‌ای ازطرف امام‌زمان دریافت می‌کردم، قطعا همین اتفاق برام میفتاد. خوش به‌حال همشون که ازطرف معشوق حقیقی عالَم هدیه اختصاصی دریافت کردن. خوشابه‌‌حالشون..
458
11
روزهایی که می‌رم شهیدآباد، از زندگیم نیستن.
442
12
آقای موزون کسی هستن که با بیش از دوهزارنفر از افرادی که تجربه زندگی پس از مرگ داشتن مصاحبه کرده و تقریبا تمام زندگی‌ش رو در مسیر علمِ اخروی گذرونده.
446
13
امروز شهیدنور با واسطه بهم یه پیغام رسوند. فکر می‌کنم شنیدنِ حرف‌های آقای موزون سر مزار شهید، روحم رو منتظر کرده. می‌گفت اصلا این دنیا و اون دنیایی وجود نداره، همش همینه. شما همزمان که این‌جا زیست می‌کنی، اون‌جا هم داری زندگی‌ت رو می‌گذرونی. قبل و بعد؟ این مفاهیم دنیاییه، زمینیه. همین ‌جوریش در حالت فیزیکی هم چهارده‌ ساعت روی زمین و هشت‌ساعت خواب هستیم، که یعنی روحمون دیگه این‌جا نیست، می‌ره توی عالم وجودی‌ش. همون‌جایی که ازش اومدیم. دنیای حقیقی دنیای عکس‌العمل‌هاست؛ به این معنی‌که یک وی‌آر روی ما نصبه و از بیرون داریم مورد قضاوت قرار می‌گیریم. هرچی الان بسازی اون‌جا همون رو عیناً، حتی دقیق‌تر از چیزی که این‌جاست بهت می‌دن. اما نه با معنی زمینی، با معانی حقیقی‌ش! اینه که آدم درنهایت انتخاب می‌کنه تنها زیست کنه، اگر به حقیقت پی ببره، و اگر بدونه که این دنیا، گذری کوتاه، و آزمایشی موقت بیش نیست.
450
14
+1
Matn yo'q...
437
15
«علی چرا ما آدما فرق می‌کنیم» «بگم چرا؟ چونکه باهم قاطی نشیم.» امشب معصوم از یه مخاطب کوچولوی دیگه سوالش رو برای بار هزارم پرسید.
182
16
پنجشنبه‌ست، روزِ تکرار بیعت با دوست‌های آسمونی🤍
503
17
[به او گفته می‌شود:] تو خود نامه اعمالت را بخوان و خودت بگو با تو چه‌کار کنیم! -آیه۱۴سوره اسراء
566
18
من برای نذر شهدا دوست دارم همتون شریک باشید واقعا، اما خب این نذری بیشتر دِلیه. اگر دوست دارید که کمک‌کننده باشید، نزدیک مهر که می‌شه اولویتتون رو بذارید روی بچه‌هایی که هزینه خریدن وسایل مدرسه رو ندارن🤍
141
19
بچه‌ها اگر نذر دارید کار خیری بکنید یا حاجتی دارین، الان که نزدیک مدرسه‌هاست برای بچه‌های نیازمند خیلی از دوستان کمک‌هزینه جمع می‌کنن و پکیج تحصیلی آماده می‌کنن.
143
20
‌ سلام برای این بسته های نذری ما هم می‌تونیم سهیم باشیم ؟
149