میحآء
Відкрити в Telegram
میحاء یعنی دوستداشتهشده، یک واژهی خودساختهی ترکیبی اسپانیایی-عربیست. /.ستارهشناس-قصهنویس-نامهرسان يا مَن أخرَجَ يونُسَ مِن بَطنِ الحوتِ ای آنکه یونس را از دل نهنگ بیرون آورد... 📮پیامرسان: @mihaaeebot
Показати більше3 293
Підписники
Немає даних24 години
-387 днів
-2730 днів
Триває завантаження даних...
Схожі канали
Хмара тегів
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
вересень '26
вересень '26
+61
в 7 каналах
серпень '26
+415
в 42 каналах
Get PRO
липень '26
+167
в 21 каналах
Get PRO
червень '26
+171
в 21 каналах
Get PRO
травень '26
+60
в 6 каналах
Get PRO
квітень '26
+20
в 1 каналах
Get PRO
березень '26
+6
в 0 каналах
Get PRO
лютий '26
+66
в 6 каналах
Get PRO
січень '26
+42
в 5 каналах
Get PRO
грудень '25
+364
в 177 каналах
Get PRO
листопад '25
+92
в 12 каналах
Get PRO
жовтень '25
+133
в 6 каналах
Get PRO
вересень '25
+50
в 14 каналах
Get PRO
серпень '25
+336
в 108 каналах
Get PRO
липень '25
+490
в 105 каналах
Get PRO
червень '25
+229
в 46 каналах
Get PRO
травень '25
+158
в 13 каналах
Get PRO
квітень '25
+97
в 16 каналах
Get PRO
березень '25
+236
в 66 каналах
Get PRO
лютий '25
+82
в 3 каналах
Get PRO
січень '25
+229
в 26 каналах
Get PRO
грудень '24
+428
в 38 каналах
Get PRO
листопад '24
+466
в 76 каналах
Get PRO
жовтень '24
+589
в 42 каналах
Get PRO
вересень '24
+756
в 66 каналах
Get PRO
серпень '24
+318
в 53 каналах
Get PRO
липень '24
+536
в 58 каналах
Get PRO
червень '24
+836
в 60 каналах
Get PRO
травень '24
+360
в 27 каналах
Get PRO
квітень '24
+1 336
в 88 каналах
Get PRO
березень '24
+612
в 41 каналах
Get PRO
лютий '24
+725
в 49 каналах
Get PRO
січень '24
+1 214
в 141 каналах
Get PRO
грудень '23
+21
в 4 каналах
Get PRO
листопад '23
+13
в 1 каналах
Get PRO
жовтень '23
+395
в 1 каналах
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 16 вересня | 0 | |||
| 15 вересня | +5 | |||
| 14 вересня | +6 | |||
| 13 вересня | +2 | |||
| 12 вересня | +3 | |||
| 11 вересня | +1 | |||
| 10 вересня | +3 | |||
| 09 вересня | +4 | |||
| 08 вересня | +4 | |||
| 07 вересня | +8 | |||
| 06 вересня | +4 | |||
| 05 вересня | +6 | |||
| 04 вересня | +2 | |||
| 03 вересня | +8 | |||
| 02 вересня | +1 | |||
| 01 вересня | +4 |
Дописи каналу
| 2 | خانوما ما یک چلّهی جدید شروع کردیم با عنوانِ «نامه برای امامزمان».
اگه دوست داشتین توی چلّه شرکت کنید بهم بگید تا لینک گروه رو براتون بفرستم.
نامهها رو خودتون مینویسید و به اشتراک نمیذاریم، فقط هرشب طبق برنامه پیش میریم و موظف هستیم بنویسیم. | 158 |
| 3 | پیداکردنِ خدا هم کم عَجَب نداره! تا میای یکم فسوس بندازی توی چاهِ غصّه و تهِ دلت رو با ناخنِ یأس بخراشی، یا قشونکشی کنی سمت قعرِ چاه و تهِ سیاهی بشینی به شمردنِ بدبختیهات، یک نوری از سقفِ تاریکِ اتاقت نزول میکنه، میریزه روی سرت. ازقضا با کوس و کرنا و شیپور ازرافیل هم نمیاد! یواشکی ظهور میکنه تا روشنت کنه؛ نکنه تاریک بمونی بندهزاده! نکنه خیال کنی شب و افسونِ ناامیدی و بیصبری، صاحبِخانه شدن. انگار یکی از پشتِ پردهی غیب، چراغِ شبچراغِ خانهت رو فوت کرده باشه و فتیلهاش رو بالا کشیده باشه.
؛اونقدر دلت رو میتازونی و پشتِ درهای بسته، مثابه یک درویشِ آواره پرسه میزنی که میبینی بالاخره از زیرِ درِ سوخته، خط باریکی از نور روشنه و دَر، طلوع میکنه. اگر هم همان لامپِ کممصرفِ ابالی باشد که از بس جانسخته، هفت نسلِ سیم و پریز رو شرمنده کرده؛ حداقلش میفهمی یکی اونطرفِ در بیداره. چون نوری هست، هنوز رحمتی هست؛ و تا چراغی در شبستانِ این خانه میسوزه، نمیشه برای غیبتِ صبحها ختمِ مجلس گرفت.
ما چه سادهایم! خیال میکنیم معجزه باید با غرشِ رعد از فلکِ اطلس فرود بیاد، ابرها رو بشکافه، کوهِ مصیبت رو از جا بکنه و با یک دستِ غیبی برسه به حیاط! حال اینکه دیشب که خواب، تو را مُرد، کسی بود که فیتیلهی نیمسوختهی شمع رو برات روشن نگه داشت؛ کسی که نگذاشت آخرین ذرهی روشنایی هم در بادِ این شبِ وامانده تلف بشه. فرداصبح هم، روشنی دوباره به تو برمیگرده؛ یک نفر تمام شب، مثل خادمِ پیرِ یک زیارتگاهِ متروک، گوشهی اتاق نشسته و مواظبِ چراغِ زیارتگاهِ تو بوده.
ربِّ ناپنهانِ طلاساز، با جارچی و نقاره نمیاد. خزانهدارِ بیدکّانِ آسمان، دست گذاشته روی شانهی آدمی که گوشهی تاریکِ اتاق کز کرده و داره برای آینده کفن میدوزه؛ برای فردایی که هنوز نیامده، برای مصیبتی که هنوز از مادرش زاده نشده، برای قبری که هنوز هیچکس آدرسش رو بلد نیست و اصلا میتی هم نداره. یکی برای امروز، یکی برای فردا، یکی هم لابد برای روزهایی که هنوز نیامدهاند. نمیشنوی، اما او مدام میگه: «انقدر زود تمامش نکن آدمیزاد، هنوز من هستم!» | 334 |
| 4 | سوره یوسف| میحاء.mp3 | 275 |
| 5 | این روزها هرچه از چاهِ خاطر دلو میاندازم، آب، اندکی طعمِ آهن دارد. «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا» را از بَرم؛ اما میان دانستن و چشیدن، منزلیست که گاه آدمی سالها در ربضِ آن خیمه میزند. اگر کلمههایم دیر به مقصد میرسند ملامتم نکنید. پیکِ این دیار، مدتیست با بادِ مخالف همسفر شده و باد در هیچ کجای تاریخ، حریفِ خوشقولی نبوده. ولو اینکه غروب که میشود احساس میکنم کسی پشتسرم مشغول تاکردنِ نقشهی جهان است و مگر مسافر، وقتی میبیند راه را از روی کاغذ برمیچینند، دل واماندهاش به منزلِ بعدی قرص میماند؟ حالآنکه راهی بسته نشده و دری فرو نیافتاده، اما وسعتِ افق وجبوجب کمتر میشود و آدم بیآنکه قدمی برداشته باشد، ناگهان میبیند به انتهای دنیا رسیده است. فلانشخص میگوید از همین روست که این روزها کلماتم بهار را به تأخیر انداختهاند. ملال را هم میشناسم، خطاط قابلیست؛ کافیست لحظهای قلم را به دستش بسپاری، آنوقت حتی بر سپیدترین کاغذ ناچروکیده نیز، سایه کتابت میکند. راستش را بخواهید، دیگر از خودِ طوفان هراسی ندارم؛ آدمی به هیاهوی رعد خو میگیرد. بیمِ من از سکوتی ست که پیش از فروریختن میرسد؛ همان دم که پرنده، حتی گاه که شاخه نلرزد، ناگهان پرواز را از یاد میبرد. «ابر اگر غم را چو باران میدهد، ابر را نیز از کرم، خندیدن است.» و من هنوز به همین «نیز» دل بستهام. آذوقه برای احتمال میاندوزم. هر چه میتوانم، پیش از آنکه درها دوباره به روی باد بسته شوند، به سامان میرسانم؛ که گفتهاند:«العاقلُ مَنِ اتَّعَظَ بِغَیرِه.» «وتلکَ الأَيَّامُ نُداوِلُهَا بَيْنَ النَّاسِ.»
و این نیز بگذرد. | 284 |
| 6 | اینروزها کمتر مینویسم چون وقت نمیکنم بنویسم؛ اما بیشتر میخونم. متنهای طولانی و چیزهایی که ارزش خوندن دارن، و به من اثری رو اضافه میکنن. چشمها و ذهنم از همیشه برای خوندن مشتاقتر هستن. | 231 |
| 7 | ⭐️. | 365 |
| 8 | اونقدر بزرگ میشی تا آرامش رو بالاخره توی یه رکوعِ واقعی پیدا میکنی. ولی اونروز خیلی دیره. | 401 |
| 9 | پسر.. کاش لااقل اینهمه قشونکشون و دولاراستهای فیلمی ارزششو داشت.. | 312 |
| 10 | آقاجون، صبح های زود اذان می گفت. وضو که می گرفت، می ایستاد وسط حیاط، دست می گذاشت کنار گوشش. بلند می گفت: الله اکبر. تشدید روی «ل» الله را محکم می گفت و «بَر» را یک جوری غمگین و بریده ناله می زد که دل آدم کنده می شد.
بعد از دانشگاه که برگشته بودم توی آن خانه قدیمی، هر روز با صدای اذانش بیدار می شدم. وسط های اذان، صدای چوب مامان بزرگ می آمد که می کوبید روی دریچه کولر تا من - که توی طبقه بالا خوابیده بودم - بیدار شوم. من هم چند باری پاشنه پایم را می کوبیدم زمین یعنی که بیدارم ولی از جایم تکان نمی خوردم. دو دقیقه نشده، دوباره چوبش را می کوبید روی دریچه کولر. داد می زد: «همساده نماز.»
بیشتر وقت ها بلند می شدم، وضو می گرفتم و دو سوته نماز می خواندم. بعضی وقت ها تنبلی ام می آمد. می رفتم جلوی شیر آب، ادای وضو گرفتن در می آوردم، بر می گشتم بالا و صاف می رفتم توی تشک. بعد از چند هفته ، مامان بزرگ شروع کرد به بونه گیری: «مرد باید نماز صبح رو بلند بخونه. ببین آقاجونت چه نمازی می خونه.» «ولضالین.» الف ضالین را حسابی می کشید و بلافاصله پشت سرش می گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم. قل...»
بازی عوض شده بود. با صدای چوب مامان بزرگ، می آمدم پایین، جلوی دستشویی، دست هایم را تا آرنج خیس می کردم، به پیشانی ام جوری آب می زدم که خوابم نپرد، با نوک انگشت مسح سر و پا می کشیدم و بعد پله ها را می دویدم تا بالا. توی اتاق بلند می گفتم «الله اکبر. بسم الله...» بعد می رفتم توی تشک. چند باری پیس پیس می کردم. ولضالین را می کشیدم و دوباره بسم الله. بعد سرم را می کردم زیر پتو. هوا خنک بود. انقدر دست هایم را ها می کردم تا خوابم ببرد. مامان بزرگ دوباره بونه گرفت که «صدای دولا راست شدنت نمی آد. نشسته نماز می خونی؟»
به بازی ام، یک قسمت دیگر اضافه شد. هر الله اکبری که می گفتم، دست هایم را توی هوا تکان می دادم که تلق تلق کند. بعد آرام پاشنه پایم را می کوبیدم زمین که مثلن سجده رفته ام. یک ماه نشده گیر داد «بعد از نماز تسبیحات بگو کارهات پیش بره.» یک جوری چشم هاش می لرزید که نمی توانستم نه بگویم. سی و چهار مرتبه می گفتم «اَلَک.» سی و سه بار یک کلمه گنگ که صدای «ح» اش در بیاید جای «الحمدلله» و بعد سی و سه بار دیگر «سوب. سوب» می کردم. بعد می خوابیدم. تا مدت ها نمازم این شکلی بود. با وضوی اختراعی، صداهایی که از خودم در می آوردم، دست و پایی که در هوا تکان می دادم و تسبیحاتی که کارهایم را پیش نمی برد.
دیشب دوباره خواب مامان بزرگ را دیدم. صبح زود بود. صدای اذان گفتن آقاجون از توی حیاط می آمد. داشتم الکی وضو می گرفتم که یک هو آمد پشت سرم. گفت: «قبول باشه ننه. سر نمازهات ما رو هم دعا کن.» کلی خجالت کشیدم. بعد صدای آقاجون آمد که ولضالین را می کشید. بعد خودم را دیدم که بچه شده ام، زیر پتو خوابیده ام و پیس پیس می کنم. از جا بلند شدم و دویدم پایین. توی پله ها داد زدم : «مامان بزرگ، می خوام یه اعترافی بکنم.» هیچ کس توی اتاق نبود. فقط انگار یکی همه قاب عکس ها را گردانده بود که نماز بخواند. از در و دیوار صدای تسبیحات می آمد....
#مرتضی_برزگر | 407 |
| 11 | گاهیوقتا نجاتدهنده میتونی واقعا خودت باشی؛ اگه بپذیری که تو هم از پس اشتباهکردن برمیای. یه حرفهایی رو جایی که نباید زدی، یهکاری رو جوری که نباید انجام دادی، جای اشتباه رفتی، خوراک اشتباه خوردی، اصلا اشتباه خوابیدی اشتباه نفس کشیدی اشتباه بیدار شدی. همینکه قبول کنی بیعیب و نقص نیستی و تو هم ممکنه ایراد داشته باشی، میتونه خیلیوقتا نجاتت بده. خودت رو نجات بده و دست از تقلا بردار. | 650 |
| 12 | بچهها من میخوام این دوره صوتی از استاد امینیخواه رو شروع کنم.
اگه مستند شنود رو گوش داده باشید، اینم یهچیزی توی همون مایههاست. به شما تصویر زندگی پس از مرگ رو از زبان کسانی که تجربهش کردن میده. تجربیات کسانی که تا دم مرگ رفتن، بعد دوباره برگشتن به دنیا.
میگن که حتی از شنود هم جالبتره. بنظرم خصوصا اگه به «معاد» اعتقاد ندارید، حتما گوش بدین. بهعنوان به پادکست صوتی داستانی روایی!
اولین چیزی که اون اوایل توی قلب من باعث بهبود شد، فایلهای صوتی شنود بود. هرچند انتقاداتی بهش داشتم اونزمان، اما بهرحال اینکه شما از قسمت جالبِ «اسلام» شروع کنید به یادگیری، قطعا براتون بهتر و دوستداشتنیتره. بنظر من قیامت و مرگ، دقیقا قسمت جالب خداشناسیه. و خب تنها قسمتی هم هست که ما جداً هیچی راجعبهش نمیدونیم. پس اینکه چهارنفر از کسایی که تجربهش کردن بیان برامون تعریفش کنن خیلی خوبه. حین کار، غذاخوردن، رانندگی و.. پلی کنید. من توی ماشین خیلی گوش میدادم. مطمئنم هممون خوشمون میاد. | 603 |
| 13 | اسم کوچولو رو آیلین گذاشتن😭🤏.
من چندینماهه منتظر تولد این خانومم. براش آرزوی عاقبتبهخیری زیر سایهی آسمونیِ باباش میکنم. | 666 |
| 14 | اگر براتون مقدور هست، واسه دخترکوچولوشون دعای نور بخونید⭐️. | 754 |
| 15 | ؛از آسمونها | 772 |
| 16 | امروز دختر شهید کاویانی بهدنیا اومد. ایشون وقتی شهید شدن همسرشون باردار بودن و امروز بالاخره فرزندشون متولد شد، و بابا هیچوقت قرار نیست انگشتش رو توی مشت دختر کوچولوش بذاره. هم خوشحالم بابت این تولدِ مبارک، هم بسیار غمگینم. این شهدای عزیز… | 756 |
| 17 | و فهمیدم که آدم بهتره خودش باشه، خود واقعیش، حتی اگه فکر کنه ترسناکه؛ اما لبخند و گرما پیداش میکنه. میفهمه آنچه که ترسناک بوده، کتابهای قطور و آواز مرگ بین کلماتشونه. اونچیزی که ذهن رو بیمار، و قلب رو مریض میکنه.
اما اگه جوانمردانه بمیره، از خاکش درخت گیلاس رشد میکنه، اما بوی بهارنارنج میده.
غروب کرده، اما طلوع میکنه.
پس آدمیزاد بهتره که خودش باشه، با تمام ترسهاش، و هرچیزی که اونو به تردید میندازه. | 307 |
| 18 | درد فراق را به کدامین مطب برم؟
رفع غمِ حبیب، که کار طبیب نیست… | 1 |
| 19 | نماهنگ نرو.mp3 | 796 |
| 20 | به پیامهایی که دیگه هیچ گیرندهای ندارن فکر میکنم. اونایی که ارسال شدن و هرگز جوابی براشون وجود نداشت. به رفتنهای بیبرگشت. تو جداً اینهمه آدم رو ول کردی رفتی؟ چی دیده بودی که ارزش اینهمه تنهاموندنِ آدمهارو، اونایی که نمیتونستی ببینی خار توی دستشون رفته رو داشت؟ به همه حرفهایی که توی گلو میمونه، به همه کلمههایی که دیگه هیچوقت مال تو نمیشه، به لبریزشدنِ همه صبروقرارهایی که وقتی میرفتی تا دمِ چونه بالا میومد اما فرو مینشست چون درپناهخدا میرفتی، به اینکه با یه کاسه آب راهی میشدی؛ به همهچیز فکر میکنم. کاش همه رفتنها شبیه رفتنِ تو باشه. کاش چشمی که بهم دادی رو روی سر همه آدمها میذاشتی، کاش همه «خبر شهادتت اومده، تماس بگیر»ـها وقتی بیجواب بمونه، که گیرنده از تهِ دلش بیقرارِ رفتنه. کاش خیلی منتظر نمونیم موقع دلکندن از دنیا، کاش کسی هم با دلِ حیرون منتظر برگشتنِ اونی که دلش با رفتنه نباشه.. | 813 |
