uz
Feedback
⸂⌜ ᎢᎪᎬKᎾᎾK's fanFIC📣^

⸂⌜ ᎢᎪᎬKᎾᎾK's fanFIC📣^

Kanalga Telegram’da o‘tish

این چنل تنها برای اعلام آپ فیک ها و فیک های تمام شدست💜📣 لیست فیک های در حال آپ: #fic وانشات: #Oneshot تمام شده: #full رمز پارت ها: داخل گروه توییت از فیک ها: #TWT_fic گروه نظرات: [ https://t.me/joinchat/ABDAjVb2P9w1YmVk ] چنل اصلی: @VKook_i

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali ⸂⌜ ᎢᎪᎬKᎾᎾK's fanFIC📣^ analitikasi

⸂⌜ ᎢᎪᎬKᎾᎾK's fanFIC📣^ (@vkooki_fic) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 13 779 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 2 709-o'rinni va Eron mintaqasida 23 358-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 13 779 obunachiga ega bo‘ldi.

04 Iyul, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 243 ga, so‘nggi 24 soatda esa 22 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 6.33% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 3.13% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 872 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 431 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 21 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent #healme, heal, me,, #ارسالی, #spoil kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
این چنل تنها برای اعلام آپ فیک ها و فیک های تمام شدست💜📣 لیست فیک های در حال آپ: #fic وانشات: #Oneshot تمام شده: #full رمز پارت ها: داخل گروه توییت از فیک ها: #TWT_fic گروه نظرات: [ https://t.me/joinchat/ABDAjVb2P9w1YmVk ] چنل اصلی: @VKook_i

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 05 Iyul, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

13 779
Obunachilar
+2224 soatlar
+817 kunlar
+24330 kunlar
Postlar arxiv
سلام عزیزان، متاسفانه درگیر مریضی شدم و اصلا در توانم نبود این هفته پارت خوبی برای نگاهتون اماده کنم، عذرخواهی منو قبول کنید و منتظر ما بمونید.❤️‍🩹 #teo

␥ 𝐇𝐞𝐚𝐥 𝐌𝐞, 𝐊𝐢𝐥𝐥𝐞𝐫 🔜 Part 50 صدای باز شدن دستبند به گوش رسید و جسم فلزی به دور مچ‌هاش پیچید. "می‌تونید سکوت کنید
+1
␥ 𝐇𝐞𝐚𝐥 𝐌𝐞, 𝐊𝐢𝐥𝐥𝐞𝐫 🔜 Part 50 صدای باز شدن دستبند به گوش رسید و جسم فلزی به دور مچ‌هاش پیچید.
"می‌تونید سکوت کنید و وکیل داشته باشید. هر چیزی که بگید، ممکنه در دادگاه علیه خودتون استفاده بشه."
「 #HealMe ⁞ #Spoil 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥ 𝐇𝐞𝐚𝐥 𝐌𝐞, 𝐊𝐢𝐥𝐥𝐞𝐫 🔜 Part 50 ❗️مراقب باشید❗️ روی صورتش تف کرد و مشت محکمی روی گونه‌اش فرود آورد. همون لحظه صدای س
+3
␥ 𝐇𝐞𝐚𝐥 𝐌𝐞, 𝐊𝐢𝐥𝐥𝐞𝐫 🔜 Part 50 ❗️مراقب باشید❗️ روی صورتش تف کرد و مشت محکمی روی گونه‌اش فرود آورد. همون لحظه صدای سوت اومد. این یک علامت بود. صدای دویدن از سمت راست و بعد از سمت چپ و قبل از اینکه بتونه جهتِ دقیق رو تشخیص بده، ضربه. چوب بیسبال با تمام قدرت پشت سرش فرود اومد. زانوهاش خم شد و گردنش فوراً سوخت. خون بود، داغ و روان. سعی کرد هوشیار بمونه و تعادلش رو حفظ کنه. چرخید و صاحب چوب رو دید اما فرصت تمام شد. ضربه دیگری از پشت خورد، این بار روی پهلو و چوب دوباره پایین اومد. تاری دیدش بیشتر شد، خیلی بیشتر از قبل. مشت دیگری به فکش خورد. صدای زنگ ممتد در گوشش پیچید و با آخرین زورش، سرش رو بالا گرفت. دو ضربه دیگه هم خورد. خواست بلند بشه؛ حتی یک قدم اما بدنش دیگه فرمان‌برداری نمی‌کرد و دوباره افتاد. فقط یک فکر میان اون آشوب و مردن، خودش رو به ذهنش رسوند. قرار بود با هم شام بخورن. لبش خیلی آروم تکون خورد اما هیچ صدایی بیرون نیومد.
"ببخش..."
سیاهی آروم آروم روی نگاهش نشست. آخرین چیزی که دید، نور بود که بین خون روی مژه‌هاش می‌شکست و بعد، تاریکی همه چیز رو بلعید. 「 #HealMe ⁞ #Spoil 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥ 𝐇𝐞𝐚𝐥 𝐌𝐞, 𝐊𝐢𝐥𝐥𝐞𝐫 🔜 Part 50 تهیونگ قهرمان زندگیش بود. همیشه و تا آخرین لحظه و احتمالاً هیچوقت این رو نمی‌فهمید.
+1
␥ 𝐇𝐞𝐚𝐥 𝐌𝐞, 𝐊𝐢𝐥𝐥𝐞𝐫 🔜 Part 50 تهیونگ قهرمان زندگیش بود. همیشه و تا آخرین لحظه و احتمالاً هیچوقت این رو نمی‌فهمید. –❗️
"دیگه نمی‌خوام ببینمت. فقط... گمشو بیرون."
「 #HealMe ⁞ #Spoil 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥ 𝐒𝐚𝐮𝐝𝐚𝐝𝐞 🦋
«حالا می‌تونم با خیال راحت، برات عاشقی کنم.» «می‌خوای بگی وقتی زیرم ناله می‌کردی، خیالت از موندنم راحت نبود؟!»
「 #Saudade  ⁞ #ارسالی 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥ 𝐒𝐚𝐮𝐝𝐚𝐝𝐞 _هیونگ؛ بیرون سرده. کتت رو..._ _هی خیالی نیست! تهیونگ قبل از آن‌که اجازه‌ی اتمام به نجوای نیمه‌تمام معشوق را بدهد لب زد و بر کفِ دست پسرک، بوسه کاشت. دست‌های کشیده و ملاحظه‌گرش را با ملایمت دور شانه‌های باریک گلبرگ قلاب کرد و در حالی‌که کالبد مطیع دلبر را به سمت خروجی هدایت می‌کرد، جایی نزدیک به گوش‌های تب‌دار جونگکوک ادامه داد. با لحنی که تنها خطاب بر یک فرد، تا آن اندازه حریص و بی‌شرمانه بود. _درضمن‌؛ دیشب باهام یه‌ کاری کردی، که حالا‌حالاها گرممه! 「 #Saudade ⁞ #TwT 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥ 𝐒𝐚𝐮𝐝𝐚𝐝𝐞 _می‌دونی یه تیر توی قلبه و بازم اشک می‌ریزی؟ _اگه یه‌بار دیگه..._ لب‌های ضعیف و لرزمند جونگکوک، میان کلام از نفس جا ماند. اما نه؛ بلندقد ویرانش اکنون خود گفته بود! اشک‌های دردمندش چون زخمی ابدین بر سینه‌ی مرد روانه و او می‌بایست، آرام می‌شد. پس نفسی از انتهای گلو، به رهایی سپرد. پیشانیِ سنگین شده و تب‌دارش را بر شانه‌ی مرد بزرگ‌تر چسباند و در تلاش برای کنترل بلور‌هایی که چشم را تار کرده بود، خسته و دردمند به زبان آورد. اما طفلک یاسِ خشکیده‌ی ساعت‌ساز؛ بیماری، هر لحظه بیش از قبل بر جانش تاخته و قلب ساده‌ی برف‌زاد، علت چشم‌های مَه‌پوشش را، اشک می‌پنداشت؟ _فقط اگه یه بار دیگه، من رو با "من" ول کنی، می‌میرم..._ 「 #Saudade ⁞ #TwT 」 → @VKook_i@vkooki_fic

وقتشه یه مصاحبه‌ی جنجالی و خفن با مهسا، نویسنده‌ی اثر به‌یادموندنی Colors، داشته باشیم 🔥 اگه سوال جالب‌انگیزی دارید (غیرشخصی) برامون به لینک زیر بفرستید. به‌زودی مصاحبه اختصاصی با Moonlike🌙 منتشر میشه... 🫯لینک ارسال سوال

␥ 𝐒𝐜𝐚𝐭𝐭𝐨
یه خنده‌ی ناباور روی لب‌هاش شکل گرفت و رایحه‌ای لطیف از نُت ملایم قهوه دورش پیچید...
「 #Scatto ⁞ #ارسالی 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥ 𝐒𝐜𝐚𝐭𝐭𝐨 تهیونگ برای دقایقی تنشی که بین خودش و جونگوک بود رو فراموش کرد و به سمتش چرخید، «دیدی فرشته‌ها برات چه لباسی د
+1
␥ 𝐒𝐜𝐚𝐭𝐭𝐨
تهیونگ برای دقایقی تنشی که بین خودش و جونگوک بود رو فراموش کرد و به سمتش چرخید، «دیدی فرشته‌ها برات چه لباسی دوختن؟» سرش رو کمی نزدیک‌تر به گوشش برد و زمزمه کرد، «برای خدای من...»
「 #Scatto ⁞ #ارسالی 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥ 𝐒𝐜𝐚𝐭𝐭𝐨
"اگه تهیونگ اون‌جا بود، می‌گفت دریا بوسیدتش"
「 #Scatto ⁞ #ارسالی 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥ 𝐒𝐜𝐚𝐭𝐭𝐨 پوسترهای خوشگل و بی‌نظیر برای اهالی کهکشان ستاره‌خوار✨ 「 #Scatto ⁞ #ارسالی 」 → @VKook_i ᭧ @vkooki_fic ᭧
+4
␥ 𝐒𝐜𝐚𝐭𝐭𝐨 پوسترهای خوشگل و بی‌نظیر برای اهالی کهکشان ستاره‌خوار✨ 「 #Scatto ⁞ #ارسالی 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥ Petronas☆ طبق لوکیشنی که برایش فرستاده شده بود، دقیقاً جایی در یکی از روزهای دسامبر 2026، کافه‌ی Nectar باید در حوالیِ همین
+2
Petronas
طبق لوکیشنی که برایش فرستاده شده بود، دقیقاً جایی در یکی از روزهای دسامبر 2026، کافه‌ی Nectar باید در حوالیِ همین درخت‌های مرطوبِ کاج، پنهان شده باشد. درخت‌های کاجی که ریشه در محله‌ای فرو برده بودند که چون عکس‌های قدیمی، همه‌چیز در آن رنگ‌باخته، اما هنوز زنده بودند.
「 #Petronas ⁞ #ارسالی 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥ 𝐒𝐜𝐚𝐭𝐭𝐨 🔜 Part 13 «صبر کنید ببینم، فایلش رو داشتم. الان پیداش می‌کنم.» تهیونگ درحالیکه چشمش خیره به صفحه‌ی گوشیش بود،
␥ 𝐒𝐜𝐚𝐭𝐭𝐨 🔜 Part 13 «صبر کنید ببینم، فایلش رو داشتم. الان پیداش می‌کنم.» تهیونگ درحالیکه چشمش خیره به صفحه‌ی گوشیش بود، این رو گفت. نامجون از سمتِ دیگه‌ی میز با حرکت دست‌هاش که عادتش بود، توجهش رو جلب کرد، «شاید دستت خورده پاکش کردی. می‌خوای trash رو هم چک کنی؟» تهیونگ نگاهی گذرا به نامجون انداخت؛ چرا خودش عقل نرسیده بود؟ وقتی دوباره داشت قسمت دیگه‌ای از گوشیش رو می‌گشت تا فایل مورد نظرش رو پیدا کنه، جونگوک در طرف دیگه‌ی میز میخکوب شد. انگشت پاهاش رو توی کفش جمع کرد و به لبه‌ی میز طوری چنگ زده بود که نوک انگشت‌هاش سفید شد... صدای صحبت بقیه‌ی اعضای هنوز توی اتاق بود ولی برای امگا همه‌ی اصوات ناواضح بود تا وقتی که تهیونگ حرکت دستش متوقف شد و نگاهش رو به اسکرین دوخت. - پیداش کردی؟ یک نفر پرسید که حتی جونگوک نمی‌تونست تشخیص بده کی بود؛ فقط با صدای قلبش که حالا توی سرش می‌پیچید، به لب‌های آلفا خیره شد تا ببینه چی ازش بیرون میاد... 「 #Scatto ⁞ #Spoil 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥ 𝐒𝐜𝐚𝐭𝐭𝐨 🔜 Part 14 درهای آسانسور باز شد و همگی بعد از خروج به سمت اتاق‌های خودشون می‌رفتن و برنامه‌ای برای شب می‌چیدن
␥ 𝐒𝐜𝐚𝐭𝐭𝐨 🔜 Part 14
درهای آسانسور باز شد و همگی بعد از خروج به سمت اتاق‌های خودشون می‌رفتن و برنامه‌ای برای شب می‌چیدن که توی کدوم رستوران غذا بخورن یا به کدوم موزه و گالری رو سر بزنن. تهیونگ قدم‌هاش تند نبود. حتی بلند هم نبود؛ با این حال از بقیه جلوتر می‌رفت. جونگوک بزاقش رو قورت داد و با وسواس حرکات تهیونگ رو می‌پایید انگار می‌تونست از افکارش سر در بیاره. به قدم زدن کنار بقیه ادامه داد و باعث شد ابروهای هوسوک با تعجب بیشتری بالا بره، اما قبل از این‌که چیزی بگه صدای جیمین از پشت سرشون اومد، «کسی میاد به بار هتل سر بزنیم؟» همون لحظه تهیونگ جلوی در اتاقشون ایستاد و با دست‌هایی توی جیب شلوارش به جونگوک نگاه کرد و باعث شد امگا یک لحظه حس کنه قلبش نمی‌زنه؛ نه از اینکه نگاهش سرد یا بی‌احساس باشه. ولی اون گوی‌های تیره که عاشقشون بود، اصلاً ازش جدا نمی‌شد... امگا زبونش رو روی لبش کشید و با سرعت دادن به پاهای سستش به اتاقشون نزدیک شد که جوابی خاموش به پیشنهاد دیگران درمورد وقت گذروندن برای باقی روز آزادشون بود...
「 #Scatto ⁞ #Spoil 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥Petronas🔜 Part 5 او گران بود، یک فاحشه‌ی میلیون‌دلاری! _ کاش یه‌کم صبر کنی، تا نتایج مسابقات بیاد! پایین فوق‌العاده شلوغه.
+1
␥Petronas🔜 Part 5 او گران بود، یک فاحشه‌ی میلیون‌دلاری! _ کاش یه‌کم صبر کنی، تا نتایج مسابقات بیاد! پایین فوق‌العاده شلوغه. او یک فاحشه بود؛ چه مکانش شلوغ باشد، چه خلوت! ابزار او پاهای خوش‌فرمِ قلمیِ شیری‌رنگش بودند، که درون آن کفش پاشنه‌بلندِ مشکیِ براق، نفیس بودند و بی‌نهایت دلربا! بالاخره لب از هم گشود و ردیف دندان‌های سفیدش را، که در آن سرخی مرطوب بیش از پیش به چشم می‌آمد، نمایان کرد. _ مندی، به‌نظرت من شبیه پرنسس‌هام؟ ندیده هم می‌توانست، پوزخند بلندبالای دخترک را تجسم کند. خودش هم از سؤالِ مضحکش، ثانیه‌ای کوتاه به خنده افتاد.  او ماری بود خوش‌خط‌وخال، با زیباییِ فریبنده و دل‌انگیز، که سواستفاده از احساسات آدمیان، کم‌ترین کاری بود که به‌عنوان یک فرد کاربلد انجام می‌داد. کسی مه خوب می‌دانست چگونه مردان اطرافش را سگِ زنگوله‌ی خلخالِ پای خود کند، و از تمام‌شان برای رسیدن به منفعت‌هایش به‌نحو احسن استفاده کند.   「 #Petronas  ⁞ #Spoil 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥𝐓𝐡𝐞 𝐀𝐳𝐚𝐳𝐞𝐥 🔜 Part 52 -تهیونگ. چشم‌هاش با ناباوری روی صورت تهیونگ می‌چرخیدن؛ روی لب‌های نیمه‌باز، روی پوست سرخ‌شده‌
␥𝐓𝐡𝐞 𝐀𝐳𝐚𝐳𝐞𝐥 🔜 Part 52 -تهیونگ. چشم‌هاش با ناباوری روی صورت تهیونگ می‌چرخیدن؛ روی لب‌های نیمه‌باز، روی پوست سرخ‌شده‌ی گردن، روی اشکی که هنوز ردش روی صورتش مونده بود. -‌ ن..نه. با حرکتی ناگهانی تهیونگ بی‌جان و مُرده رو به آغوش کشید و کنار گوشش هق هق کرد. هنوز نمی‌دونست اون تهیونگ مُرده توی آغوشش خود تهیونگه یا نه؟ یعنی اون با دست‌های خودش، تهیونگ رو کشته بود؟@VKook_i@vkooki_fic

␥Petronas🔜 Part 5 یک قدم به سمت جایی که مرد بزرگ‌تر در آن لمیده و پا روی پا انداخته بود برداشت؛ اما قدم دوم را هنوز سپری نکر
+1
␥Petronas🔜 Part 5 یک قدم به سمت جایی که مرد بزرگ‌تر در آن لمیده و پا روی پا انداخته بود برداشت؛ اما قدم دوم را هنوز سپری نکرده بود که تیزی جان‌کاه و دردآوری با شدتی که انتظارش را نمی‌کشید، چنان در پهلوی چپش فرو رفت که نفس بریده‌اش را در همان محل جا گذاشت. تیزی که همزمان با فریاد بلند مرد همراه شد. _ نه!!! دهان نیمه‌بازش دائم برای گفتن کلمه‌ای که خودش هم نمی‌دانست چه بود، باز و بسته می‌شد؛ اما دریغ از هجی شدن کوچک‌ترین آوا... سرش را به سمت محل جراحت چرخاند و از گوشه‌ی چشم، با مردمکان گشاد شده‌ی خون‌آلودش، دسته‌ی چوبی چاقوی نه‌چندان کوچکی که تا انتها درون پیکرش فرو رفته بود را از نظر گذراند. نگاهی که با بلند شدن ناگهانی صدای سهمگین و گوش‌خراش شلیک گلوله، با بهت و ناباوری بالا آمد و به محل سوراخ شده‌ای که خون از درونش چون چشمه‌ای زلال می‌جوشید و بیرون می‌زد، گره خورد.   「 #Petronas  ⁞ #Spoil 」 → @VKook_i@vkooki_fic

‌ꞋꞌꞋ ²⁶⁰⁶³⁰ 𓂃𝑪𝒐𝒍𝒐𝒓𝒔 ᵃᶠᵗᵉʳ ˢᵗᵒʳʸ𓍯
رنگ‌ها خاطره می‌شدند؛ خاطره‌ها نور... و این نور یک روز دوباره می‌تابید، رنگ می‌گرفت و خاطره می‌شد...
                     🎨🫧🌊🌻 🌈به زودی... ࿆❘ #Colors ᵃᶠᵗᵉʳ ˢᵗᵒʳʸ ❘ #Fic ❘ ≔⊹≕ 𖥨℡ @vkook_i

␥𝐓𝐡𝐞 𝐀𝐳𝐚𝐳𝐞𝐥 🔜 Part 52 دست‌هاش با چند تسبیح به بالای سرش، بسته شده بود و به سختی می‌تونست از مابین خونی که اطراف پلک
␥𝐓𝐡𝐞 𝐀𝐳𝐚𝐳𝐞𝐥 🔜 Part 52 دست‌هاش با چند تسبیح به بالای سرش، بسته شده بود و به سختی می‌تونست از مابین خونی که اطراف پلک‌هاش خشک شده بودن، برق صلیب‌های آویخته به تسبیح‌های کاتولیک و درخشش سنگ‌های قیمتی‌شون رو دور مچ‌هاش تشخیص بده. چرا اینجا بود؟ روی قربانگاه محراب کلیسا؟ کی دست‌هاش رو بسته؟ از درد و خونریزی توان فکر کردن نداشت که شخصی از توی اون تاریکی کلیسا گفت: -اگر واقعاً مسیحی... نباید چند تا تسبیح جلوت رو بگیره‌‌...دستاتو باز کن. پسر با اون گلودرد شدید زمزمه کرد: -‌‌ سام؟ چرا اینجام؟ -‌ نقش قدیسه رو در میاری؟ یا این صلیب‌ها ناتوانت کردن؟ تهیونگ دردمند نالید: - درد دارم...خیلی درد دارم. اون شخص با صدای ساموئل، از توی تاریکی به سمتش اومد و دکمه‌های پیرهنش رو یکی یکی باز کرد، دستش رو روی سینه تهیونگ کشید و در نهایت به گلوی تهیونگ دستش رو رسوند اما قبل از اینکه با فشردن گلوش، نفسش رو ازش بگیره کنار گوشش پرسید: -شیطان نجس...بگو ببینم... با دست‌های بسته چطور می‌خوای غسلم بدی؟ با کدوم زبون می‌خوای بهم بگی برام ساک بزن!؟ 「 #Azazel  ⁞ #Spoil 」 → @VKook_i@vkooki_fic