es
Feedback
⸂⌜ ᎢᎪᎬKᎾᎾK's fanFIC📣^

⸂⌜ ᎢᎪᎬKᎾᎾK's fanFIC📣^

Ir al canal en Telegram

این چنل تنها برای اعلام آپ فیک ها و فیک های تمام شدست💜📣 لیست فیک های در حال آپ: #fic وانشات: #Oneshot تمام شده: #full رمز پارت ها: داخل گروه توییت از فیک ها: #TWT_fic گروه نظرات: [ https://t.me/joinchat/ABDAjVb2P9w1YmVk ] چنل اصلی: @VKook_i

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram ⸂⌜ ᎢᎪᎬKᎾᎾK's fanFIC📣^

El canal ⸂⌜ ᎢᎪᎬKᎾᎾK's fanFIC📣^ (@vkooki_fic) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 13 772 suscriptores, ocupando la posición 2 723 en la categoría Libros y el puesto 23 422 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 13 772 suscriptores.

Según los últimos datos del 03 julio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de 225, y en las últimas 24 horas de 5, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 6.28%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 3.03% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 863 visualizaciones. En el primer día suele acumular 416 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 21.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como #healme, heal, me,, #ارسالی, #spoil.

📝 Descripción y política de contenido

El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
این چنل تنها برای اعلام آپ فیک ها و فیک های تمام شدست💜📣 لیست فیک های در حال آپ: #fic وانشات: #Oneshot تمام شده: #full رمز پارت ها: داخل گروه توییت از فیک ها: #TWT_fic گروه نظرات: [ https://t.me/joinchat/ABDAjVb2P9w1YmVk ] چنل اصلی: @VKook_i

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 04 julio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.

13 772
Suscriptores
+524 horas
+567 días
+22530 días
Archivo de publicaciones
␥ 𝐒𝐚𝐮𝐝𝐚𝐝𝐞 🦋
«حالا می‌تونم با خیال راحت، برات عاشقی کنم.» «می‌خوای بگی وقتی زیرم ناله می‌کردی، خیالت از موندنم راحت نبود؟!»
「 #Saudade  ⁞ #ارسالی 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥ 𝐒𝐚𝐮𝐝𝐚𝐝𝐞 _هیونگ؛ بیرون سرده. کتت رو..._ _هی خیالی نیست! تهیونگ قبل از آن‌که اجازه‌ی اتمام به نجوای نیمه‌تمام معشوق را بدهد لب زد و بر کفِ دست پسرک، بوسه کاشت. دست‌های کشیده و ملاحظه‌گرش را با ملایمت دور شانه‌های باریک گلبرگ قلاب کرد و در حالی‌که کالبد مطیع دلبر را به سمت خروجی هدایت می‌کرد، جایی نزدیک به گوش‌های تب‌دار جونگکوک ادامه داد. با لحنی که تنها خطاب بر یک فرد، تا آن اندازه حریص و بی‌شرمانه بود. _درضمن‌؛ دیشب باهام یه‌ کاری کردی، که حالا‌حالاها گرممه! 「 #Saudade ⁞ #TwT 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥ 𝐒𝐚𝐮𝐝𝐚𝐝𝐞 _می‌دونی یه تیر توی قلبه و بازم اشک می‌ریزی؟ _اگه یه‌بار دیگه..._ لب‌های ضعیف و لرزمند جونگکوک، میان کلام از نفس جا ماند. اما نه؛ بلندقد ویرانش اکنون خود گفته بود! اشک‌های دردمندش چون زخمی ابدین بر سینه‌ی مرد روانه و او می‌بایست، آرام می‌شد. پس نفسی از انتهای گلو، به رهایی سپرد. پیشانیِ سنگین شده و تب‌دارش را بر شانه‌ی مرد بزرگ‌تر چسباند و در تلاش برای کنترل بلور‌هایی که چشم را تار کرده بود، خسته و دردمند به زبان آورد. اما طفلک یاسِ خشکیده‌ی ساعت‌ساز؛ بیماری، هر لحظه بیش از قبل بر جانش تاخته و قلب ساده‌ی برف‌زاد، علت چشم‌های مَه‌پوشش را، اشک می‌پنداشت؟ _فقط اگه یه بار دیگه، من رو با "من" ول کنی، می‌میرم..._ 「 #Saudade ⁞ #TwT 」 → @VKook_i@vkooki_fic

وقتشه یه مصاحبه‌ی جنجالی و خفن با مهسا، نویسنده‌ی اثر به‌یادموندنی Colors، داشته باشیم 🔥 اگه سوال جالب‌انگیزی دارید (غیرشخصی) برامون به لینک زیر بفرستید. به‌زودی مصاحبه اختصاصی با Moonlike🌙 منتشر میشه... 🫯لینک ارسال سوال

␥ 𝐒𝐜𝐚𝐭𝐭𝐨
یه خنده‌ی ناباور روی لب‌هاش شکل گرفت و رایحه‌ای لطیف از نُت ملایم قهوه دورش پیچید...
「 #Scatto ⁞ #ارسالی 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥ 𝐒𝐜𝐚𝐭𝐭𝐨 تهیونگ برای دقایقی تنشی که بین خودش و جونگوک بود رو فراموش کرد و به سمتش چرخید، «دیدی فرشته‌ها برات چه لباسی د
+1
␥ 𝐒𝐜𝐚𝐭𝐭𝐨
تهیونگ برای دقایقی تنشی که بین خودش و جونگوک بود رو فراموش کرد و به سمتش چرخید، «دیدی فرشته‌ها برات چه لباسی دوختن؟» سرش رو کمی نزدیک‌تر به گوشش برد و زمزمه کرد، «برای خدای من...»
「 #Scatto ⁞ #ارسالی 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥ 𝐒𝐜𝐚𝐭𝐭𝐨
"اگه تهیونگ اون‌جا بود، می‌گفت دریا بوسیدتش"
「 #Scatto ⁞ #ارسالی 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥ 𝐒𝐜𝐚𝐭𝐭𝐨 پوسترهای خوشگل و بی‌نظیر برای اهالی کهکشان ستاره‌خوار✨ 「 #Scatto ⁞ #ارسالی 」 → @VKook_i ᭧ @vkooki_fic ᭧
+4
␥ 𝐒𝐜𝐚𝐭𝐭𝐨 پوسترهای خوشگل و بی‌نظیر برای اهالی کهکشان ستاره‌خوار✨ 「 #Scatto ⁞ #ارسالی 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥ Petronas☆ طبق لوکیشنی که برایش فرستاده شده بود، دقیقاً جایی در یکی از روزهای دسامبر 2026، کافه‌ی Nectar باید در حوالیِ همین
+2
Petronas
طبق لوکیشنی که برایش فرستاده شده بود، دقیقاً جایی در یکی از روزهای دسامبر 2026، کافه‌ی Nectar باید در حوالیِ همین درخت‌های مرطوبِ کاج، پنهان شده باشد. درخت‌های کاجی که ریشه در محله‌ای فرو برده بودند که چون عکس‌های قدیمی، همه‌چیز در آن رنگ‌باخته، اما هنوز زنده بودند.
「 #Petronas ⁞ #ارسالی 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥ 𝐒𝐜𝐚𝐭𝐭𝐨 🔜 Part 13 «صبر کنید ببینم، فایلش رو داشتم. الان پیداش می‌کنم.» تهیونگ درحالیکه چشمش خیره به صفحه‌ی گوشیش بود،
␥ 𝐒𝐜𝐚𝐭𝐭𝐨 🔜 Part 13 «صبر کنید ببینم، فایلش رو داشتم. الان پیداش می‌کنم.» تهیونگ درحالیکه چشمش خیره به صفحه‌ی گوشیش بود، این رو گفت. نامجون از سمتِ دیگه‌ی میز با حرکت دست‌هاش که عادتش بود، توجهش رو جلب کرد، «شاید دستت خورده پاکش کردی. می‌خوای trash رو هم چک کنی؟» تهیونگ نگاهی گذرا به نامجون انداخت؛ چرا خودش عقل نرسیده بود؟ وقتی دوباره داشت قسمت دیگه‌ای از گوشیش رو می‌گشت تا فایل مورد نظرش رو پیدا کنه، جونگوک در طرف دیگه‌ی میز میخکوب شد. انگشت پاهاش رو توی کفش جمع کرد و به لبه‌ی میز طوری چنگ زده بود که نوک انگشت‌هاش سفید شد... صدای صحبت بقیه‌ی اعضای هنوز توی اتاق بود ولی برای امگا همه‌ی اصوات ناواضح بود تا وقتی که تهیونگ حرکت دستش متوقف شد و نگاهش رو به اسکرین دوخت. - پیداش کردی؟ یک نفر پرسید که حتی جونگوک نمی‌تونست تشخیص بده کی بود؛ فقط با صدای قلبش که حالا توی سرش می‌پیچید، به لب‌های آلفا خیره شد تا ببینه چی ازش بیرون میاد... 「 #Scatto ⁞ #Spoil 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥ 𝐒𝐜𝐚𝐭𝐭𝐨 🔜 Part 14 درهای آسانسور باز شد و همگی بعد از خروج به سمت اتاق‌های خودشون می‌رفتن و برنامه‌ای برای شب می‌چیدن
␥ 𝐒𝐜𝐚𝐭𝐭𝐨 🔜 Part 14
درهای آسانسور باز شد و همگی بعد از خروج به سمت اتاق‌های خودشون می‌رفتن و برنامه‌ای برای شب می‌چیدن که توی کدوم رستوران غذا بخورن یا به کدوم موزه و گالری رو سر بزنن. تهیونگ قدم‌هاش تند نبود. حتی بلند هم نبود؛ با این حال از بقیه جلوتر می‌رفت. جونگوک بزاقش رو قورت داد و با وسواس حرکات تهیونگ رو می‌پایید انگار می‌تونست از افکارش سر در بیاره. به قدم زدن کنار بقیه ادامه داد و باعث شد ابروهای هوسوک با تعجب بیشتری بالا بره، اما قبل از این‌که چیزی بگه صدای جیمین از پشت سرشون اومد، «کسی میاد به بار هتل سر بزنیم؟» همون لحظه تهیونگ جلوی در اتاقشون ایستاد و با دست‌هایی توی جیب شلوارش به جونگوک نگاه کرد و باعث شد امگا یک لحظه حس کنه قلبش نمی‌زنه؛ نه از اینکه نگاهش سرد یا بی‌احساس باشه. ولی اون گوی‌های تیره که عاشقشون بود، اصلاً ازش جدا نمی‌شد... امگا زبونش رو روی لبش کشید و با سرعت دادن به پاهای سستش به اتاقشون نزدیک شد که جوابی خاموش به پیشنهاد دیگران درمورد وقت گذروندن برای باقی روز آزادشون بود...
「 #Scatto ⁞ #Spoil 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥Petronas🔜 Part 5 او گران بود، یک فاحشه‌ی میلیون‌دلاری! _ کاش یه‌کم صبر کنی، تا نتایج مسابقات بیاد! پایین فوق‌العاده شلوغه.
+1
␥Petronas🔜 Part 5 او گران بود، یک فاحشه‌ی میلیون‌دلاری! _ کاش یه‌کم صبر کنی، تا نتایج مسابقات بیاد! پایین فوق‌العاده شلوغه. او یک فاحشه بود؛ چه مکانش شلوغ باشد، چه خلوت! ابزار او پاهای خوش‌فرمِ قلمیِ شیری‌رنگش بودند، که درون آن کفش پاشنه‌بلندِ مشکیِ براق، نفیس بودند و بی‌نهایت دلربا! بالاخره لب از هم گشود و ردیف دندان‌های سفیدش را، که در آن سرخی مرطوب بیش از پیش به چشم می‌آمد، نمایان کرد. _ مندی، به‌نظرت من شبیه پرنسس‌هام؟ ندیده هم می‌توانست، پوزخند بلندبالای دخترک را تجسم کند. خودش هم از سؤالِ مضحکش، ثانیه‌ای کوتاه به خنده افتاد.  او ماری بود خوش‌خط‌وخال، با زیباییِ فریبنده و دل‌انگیز، که سواستفاده از احساسات آدمیان، کم‌ترین کاری بود که به‌عنوان یک فرد کاربلد انجام می‌داد. کسی مه خوب می‌دانست چگونه مردان اطرافش را سگِ زنگوله‌ی خلخالِ پای خود کند، و از تمام‌شان برای رسیدن به منفعت‌هایش به‌نحو احسن استفاده کند.   「 #Petronas  ⁞ #Spoil 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥𝐓𝐡𝐞 𝐀𝐳𝐚𝐳𝐞𝐥 🔜 Part 52 -تهیونگ. چشم‌هاش با ناباوری روی صورت تهیونگ می‌چرخیدن؛ روی لب‌های نیمه‌باز، روی پوست سرخ‌شده‌
␥𝐓𝐡𝐞 𝐀𝐳𝐚𝐳𝐞𝐥 🔜 Part 52 -تهیونگ. چشم‌هاش با ناباوری روی صورت تهیونگ می‌چرخیدن؛ روی لب‌های نیمه‌باز، روی پوست سرخ‌شده‌ی گردن، روی اشکی که هنوز ردش روی صورتش مونده بود. -‌ ن..نه. با حرکتی ناگهانی تهیونگ بی‌جان و مُرده رو به آغوش کشید و کنار گوشش هق هق کرد. هنوز نمی‌دونست اون تهیونگ مُرده توی آغوشش خود تهیونگه یا نه؟ یعنی اون با دست‌های خودش، تهیونگ رو کشته بود؟@VKook_i@vkooki_fic

␥Petronas🔜 Part 5 یک قدم به سمت جایی که مرد بزرگ‌تر در آن لمیده و پا روی پا انداخته بود برداشت؛ اما قدم دوم را هنوز سپری نکر
+1
␥Petronas🔜 Part 5 یک قدم به سمت جایی که مرد بزرگ‌تر در آن لمیده و پا روی پا انداخته بود برداشت؛ اما قدم دوم را هنوز سپری نکرده بود که تیزی جان‌کاه و دردآوری با شدتی که انتظارش را نمی‌کشید، چنان در پهلوی چپش فرو رفت که نفس بریده‌اش را در همان محل جا گذاشت. تیزی که همزمان با فریاد بلند مرد همراه شد. _ نه!!! دهان نیمه‌بازش دائم برای گفتن کلمه‌ای که خودش هم نمی‌دانست چه بود، باز و بسته می‌شد؛ اما دریغ از هجی شدن کوچک‌ترین آوا... سرش را به سمت محل جراحت چرخاند و از گوشه‌ی چشم، با مردمکان گشاد شده‌ی خون‌آلودش، دسته‌ی چوبی چاقوی نه‌چندان کوچکی که تا انتها درون پیکرش فرو رفته بود را از نظر گذراند. نگاهی که با بلند شدن ناگهانی صدای سهمگین و گوش‌خراش شلیک گلوله، با بهت و ناباوری بالا آمد و به محل سوراخ شده‌ای که خون از درونش چون چشمه‌ای زلال می‌جوشید و بیرون می‌زد، گره خورد.   「 #Petronas  ⁞ #Spoil 」 → @VKook_i@vkooki_fic

‌ꞋꞌꞋ ²⁶⁰⁶³⁰ 𓂃𝑪𝒐𝒍𝒐𝒓𝒔 ᵃᶠᵗᵉʳ ˢᵗᵒʳʸ𓍯
رنگ‌ها خاطره می‌شدند؛ خاطره‌ها نور... و این نور یک روز دوباره می‌تابید، رنگ می‌گرفت و خاطره می‌شد...
                     🎨🫧🌊🌻 🌈به زودی... ࿆❘ #Colors ᵃᶠᵗᵉʳ ˢᵗᵒʳʸ ❘ #Fic ❘ ≔⊹≕ 𖥨℡ @vkook_i

␥𝐓𝐡𝐞 𝐀𝐳𝐚𝐳𝐞𝐥 🔜 Part 52 دست‌هاش با چند تسبیح به بالای سرش، بسته شده بود و به سختی می‌تونست از مابین خونی که اطراف پلک
␥𝐓𝐡𝐞 𝐀𝐳𝐚𝐳𝐞𝐥 🔜 Part 52 دست‌هاش با چند تسبیح به بالای سرش، بسته شده بود و به سختی می‌تونست از مابین خونی که اطراف پلک‌هاش خشک شده بودن، برق صلیب‌های آویخته به تسبیح‌های کاتولیک و درخشش سنگ‌های قیمتی‌شون رو دور مچ‌هاش تشخیص بده. چرا اینجا بود؟ روی قربانگاه محراب کلیسا؟ کی دست‌هاش رو بسته؟ از درد و خونریزی توان فکر کردن نداشت که شخصی از توی اون تاریکی کلیسا گفت: -اگر واقعاً مسیحی... نباید چند تا تسبیح جلوت رو بگیره‌‌...دستاتو باز کن. پسر با اون گلودرد شدید زمزمه کرد: -‌‌ سام؟ چرا اینجام؟ -‌ نقش قدیسه رو در میاری؟ یا این صلیب‌ها ناتوانت کردن؟ تهیونگ دردمند نالید: - درد دارم...خیلی درد دارم. اون شخص با صدای ساموئل، از توی تاریکی به سمتش اومد و دکمه‌های پیرهنش رو یکی یکی باز کرد، دستش رو روی سینه تهیونگ کشید و در نهایت به گلوی تهیونگ دستش رو رسوند اما قبل از اینکه با فشردن گلوش، نفسش رو ازش بگیره کنار گوشش پرسید: -شیطان نجس...بگو ببینم... با دست‌های بسته چطور می‌خوای غسلم بدی؟ با کدوم زبون می‌خوای بهم بگی برام ساک بزن!؟ 「 #Azazel  ⁞ #Spoil 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥ 𝐇𝐞𝐚𝐥 𝐌𝐞, 𝐊𝐢𝐥𝐥𝐞𝐫 ☆ _آخرین نخه. باهام می‌کشی؟ _آخرین نخ تا آخرین نفس! این ارسالی یک کاری با قلبم کرد که نمی‌تونم
␥ 𝐇𝐞𝐚𝐥 𝐌𝐞, 𝐊𝐢𝐥𝐥𝐞𝐫 ☆
_آخرین نخه. باهام می‌کشی؟
_آخرین نخ تا آخرین نفس!
این ارسالی یک کاری با قلبم کرد که نمی‌تونم توضیح بدم. محشره، محشر. 「 #HealMe ⁞ #ارسالی 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥ 𝐇𝐞𝐚𝐥 𝐌𝐞, 𝐊𝐢𝐥𝐥𝐞𝐫 ☆ صورتش اونقدر بی آزار و معصوم بود که شاید اگر در خیابون باهاش مواجه می‌شدی، اون رو با یک شاعر
+1
␥ 𝐇𝐞𝐚𝐥 𝐌𝐞, 𝐊𝐢𝐥𝐥𝐞𝐫 ☆
صورتش اونقدر بی آزار و معصوم بود که شاید اگر در خیابون باهاش مواجه می‌شدی، اون رو با یک شاعر اشتباه می‌گرفتی نه قاتل.
 「 #HealMe ⁞ #ارسالی 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥ 𝐇𝐞𝐚𝐥 𝐌𝐞, 𝐊𝐢𝐥𝐥𝐞𝐫 ☆ کسایی که هیل می رو می‌خونن و تهکوکش و میزان عشق و آبسسدی که نسبت به همدیگه دارن رو می‌شناسن، خوب می‌دونن که این ادیت دقیقاً معنای Heal Me, Killer رو میده. 「 #HealMe ⁞ #ارسالی 」 → @VKook_i@vkooki_fic

␥ 𝐇𝐞𝐚𝐥 𝐌𝐞, 𝐊𝐢𝐥𝐥𝐞𝐫 ☆ هزاران فندک برای تنها جونگکوکش. کسایی که می‌دونن چرا تهیونگ تو جیب هر کتش یدونه فندک داره در
␥ 𝐇𝐞𝐚𝐥 𝐌𝐞, 𝐊𝐢𝐥𝐥𝐞𝐫 ☆
هزاران فندک برای تنها جونگکوکش.
کسایی که می‌دونن چرا تهیونگ تو جیب هر کتش یدونه فندک داره در حالی که خودش سیگار نمی‌کشه: ✨ 「 #HealMe ⁞ #ارسالی 」 → @VKook_i@vkooki_fic