uz
Feedback
کتاب گمشده

کتاب گمشده

Kanalga Telegram’da o‘tish

گیلگمش مصمم به رفتن شد . او گفت : اگر شکست هم بخورم ، حداقل مرابه عنوان کسی به خاطر خواهند آورد که کوشش خود را کرده است.

Ko'proq ko'rsatish
8 823
Obunachilar
-424 soatlar
+217 kunlar
+11930 kunlar
Obunachilarni jalb qilish
Iyul '26
Iyul '26
+166
4 kanalda
Iyun '26
+301
6 kanalda
Get PRO
May '26
+173
7 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+45
0 kanalda
Get PRO
Mart '26
+22
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+104
2 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+41
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+140
2 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+146
2 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+117
4 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+101
4 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+132
1 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+117
5 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+123
3 kanalda
Get PRO
May '25
+151
4 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+179
3 kanalda
Get PRO
Mart '25
+158
4 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+136
4 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+198
6 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+175
4 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+219
4 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+230
6 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+214
5 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+279
5 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+295
4 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+223
3 kanalda
Get PRO
May '24
+304
6 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+279
6 kanalda
Get PRO
Mart '24
+417
6 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+433
4 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+491
6 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+460
8 kanalda
Get PRO
Noyabr '23
+197
7 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+270
7 kanalda
Get PRO
Sentabr '23
+288
0 kanalda
Get PRO
Avgust '23
+344
0 kanalda
Get PRO
Iyul '23
+183
0 kanalda
Get PRO
Iyun '23
+129
0 kanalda
Get PRO
May '23
+317
0 kanalda
Get PRO
Aprel '23
+146
0 kanalda
Get PRO
Mart '23
+94
0 kanalda
Get PRO
Fevral '23
+102
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '23
+105
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '22
+153
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '22
+187
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '22
+158
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '22
+107
0 kanalda
Get PRO
Avgust '22
+115
0 kanalda
Get PRO
Iyul '22
+151
0 kanalda
Get PRO
Iyun '22
+94
0 kanalda
Get PRO
May '22
+103
0 kanalda
Get PRO
Aprel '22
+194
0 kanalda
Get PRO
Mart '22
+147
0 kanalda
Get PRO
Fevral '22
+85
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '22
+102
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '21
+156
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '21
+82
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '21
+99
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '21
+183
0 kanalda
Get PRO
Avgust '21
+186
0 kanalda
Get PRO
Iyul '21
+124
0 kanalda
Get PRO
Iyun '21
+195
0 kanalda
Get PRO
May '21
+105
0 kanalda
Get PRO
Aprel '21
+158
0 kanalda
Get PRO
Mart '21
+153
0 kanalda
Get PRO
Fevral '21
+116
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '21
+155
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '20
+3 122
0 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
21 Iyul+3
20 Iyul+4
19 Iyul+2
18 Iyul+5
17 Iyul+9
16 Iyul+10
15 Iyul+8
14 Iyul+9
13 Iyul+3
12 Iyul+12
11 Iyul+4
10 Iyul+7
09 Iyul+6
08 Iyul+10
07 Iyul+24
06 Iyul+11
05 Iyul+8
04 Iyul+5
03 Iyul+12
02 Iyul+3
01 Iyul+11
Kanal postlari
بنا بر روایت‌ها، نیاکانِ گوش‌درازان سازندگان پیکره‌های سنگی عظیمی بودند که سراسر جزیره ایستر را آراسته‌اند؛ همان موآی‌ها  moai  یا «تصویرها»ی رازآمیزی که چهره‌های سنگیِ یکپارچه‌شان با اشتیاقی خاموش به آسمان خیره مانده است. این خدایانِ معمار و جادوگر، «مائوری»  Ma’ori  یا «دانشمند/استاد» نامیده می‌شدند و عنوان کاملشان Ma’ori-Ko-Hau-Rongorongo  بود؛ یعنی «استادان دانشِ ویژه».     بر پایه سنت شفاهی جزیره، آنان این تندیس‌های سنگی را به یاریِ «مانا» جابه‌جا می‌کردند؛ نیرویی روانی و نامرئی که در آن ماده در برابر اراده متمرکز فردی که در هنرهای ظریف و اسرارآمیز مهارت دارد، تسلیم می‌شود. گاه برای افزایش قدرتِ مانا، به صورت دایره‌وار پیرامون مجموعه‌ای از تخته‌سنگ‌های گرد موسوم به «آهو ته پیتو کورا»[1] یا «نافِ نور» می‌ایستادند؛ سنگ‌هایی که هنوز هم در جزیره باقی مانده‌اند. سنگ‌های مدور مشابه، هرچند بزرگ‌تر، در نزدیکی مکان‌های مقدس آمریکای مرکزی و همچنین نیوزیلند نیز یافت شده‌اند. افسانه‌ها می‌گویند که این تندیس‌ها با «کلماتِ برآمده از دهانِ آنان» فرمان می‌گرفتند تا در هوا گام بردارند. همانند بسیاری از سرزمین‌ها و اسطوره‌های طوفان بزرگ، درباره جزیره ایستر نیز گفته می‌شود که روزگاری بخشی از خشکیِ بسیار گسترده‌تری بوده است؛ خشکی‌ای که در پی یک فاجعه عظیم و بالا آمدن سطح آب دریا بخش عمده آن از میان رفت. نقشه‌های بستر اقیانوس نیز این احتمال را تأیید می‌کنند. روایت‌های بومی می‌گویند بازماندگان سرزمینِ غرق‌شده «هیوا» به این جزیره پناه آوردند و هفت فرزانه ــ «همگی مردانی روشن‌فکر و منور» ــ پیش از هر چیز سراسر جزیره را با دقت بررسی کردند و سپس در نقاطی مشخص، تپه‌های مقدس را برپا ساختند. طرح الهی فردی سیلوا روزبه آزاد سرو @thelostbook

2
سنت‌های آندی، سازندگان بناهای عظیمِ سنگی را قومی به نام هوآری معرفی می‌کنند؛ نژادی از غول‌های سپیدپوست و ریش‌دار که برجسته‌ترینِ آنان خدایی بود به نام ویراکوچا ، موجودی سپیدپوست، سرخ‌مو و ریش‌دار که بنا بر افسانه‌ها از درون قایقی بر آب‌های دریاچه تیتیکاکا پدیدار شد. او به همراه هفت «درخشان» یا «نورانی» ساخت مجموعه معبدی تیواناکو را آغاز کرد؛ مکانی که بعدها به‌عنوان یک ناف جهان به کار گرفته شد، نقطه‌ای مرکزی که آنان از آنجا رهسپار شدند تا دانش مقدس را در سراسر رشته‌کوه‌های آند گسترش دهند. همان‌گونه که پوپول ووه[1] تاریخ شفاهی قوم کیچه مایا را در خود حفظ کرده است، کدکس واتیکانوس نیز سنت‌های شفاهی بسیار کهن آمریکای مرکزی را با امانت ثبت کرده است. در یکی از بخش‌های جالب این متن آمده است : « در عصر نخست، غول‌ها در آن سرزمین [مکزیک] وجود داشتند. آنان از یکی از هفت نفری سخن می‌گویند که از طوفان بزرگ جان سالم به در برد... او به چولولا رفت و در آنجا ساختن برجی را آغاز کرد... تا اگر بار دیگر سیلی فراگیر رخ دهد، بتواند به آن پناه برد.» این هرمِ چولولا[2] هنوز پابرجاست؛ بخشی از این بقا به سبب آن است که بعدها کلیسایی اسپانیایی بر فراز آن بنا شد، اما بیش از هر چیز به این دلیل که این سازه بزرگ‌ترین هرم ساخته‌شده در جهان است؛ به‌گونه‌ای که حجم آن حتی از هرم بزرگ جیزه نیز بیشتر است. در زبان ناهوا‌تل ، این بنا تلاچیهوآل‌تِپتِل[3] نام دارد که معنای آن «کوهِ ساخته دست انسان» یا «کوه مصنوعی» است. نام کهن‌تر آن آچولولان[4] بود که معنای شاعرانه «آبی که در جایگاه گریز فرومی‌ریزد» را می‌دهد. بی‌تردید، این سازندگان نه‌تنها از توانایی‌های جسمانی چشمگیر، بلکه از قابلیت‌های ذهنی و دانشی خارق‌العاده نیز برخوردار بوده‌اند؛ زیرا روایت‌های بی‌شماری آنان را صاحب دستاوردهایی می‌دانند که در نگاه امروز ناممکن به نظر می‌رسند و گویی از فنونی بهره می‌بردند که مرزهای شناخته‌شده قوانین فیزیک را درهم می‌شکست. در مجموعه معبدی اوکسمال[5] ، گفته می‌شود هرم جادوگر تنها در یک شب برپا شد؛ آن هم به دست مردی صاحب نیروهای جادویی که «سوت می‌زد و سنگ‌های عظیم خودبه‌خود به جایگاهشان حرکت می‌کردند.» این روایت را می‌توان با سنت‌های مربوط به تیواناکو مقایسه کرد؛ جایی که گفته می‌شود: « سنگ‌های بزرگ، به صدای شیپور، خود از معدن‌هایشان به حرکت درمی‌آمدند... و در محل ساخت‌وساز در جایگاه‌های از پیش تعیین‌شده خود قرار می‌گرفتند.» ویژگی‌هایی مشابه درباره سازندگان تئوتیئواکان[6] ، استون‌هنج و حتی معابد نخستین مصر نیز نقل شده است؛ سازندگانی که در متون کهن از آنان با این توصیف یاد می‌شود: «سریع در ساختن» . طرح الهی فردی سیلوا روزبه آزاد سرو @thelostbook
506
3
تغییر دادن نژاد بشر به اندازه کافی دشوار است؛ اما بازداشتن زمین از انجام کارهایی که ذاتاً انجام می‌دهد، مسئله‌ای کاملاً متفاوت است. و همان‌طور که مشخص شد، وارونگی میدان مغناطیسی زمین در حقیقت کوچک‌ترین مشکلِ نگهبانان معابد بود. هفتصد سال بعد، چیزی به‌مراتب هولناک‌تر از آسمان فرود آمد؛ رخدادی که همه آنچه را ساخته و حفظ کرده بودند، با تهدیدی بسیار بزرگ‌تر روبه‌رو ساخت. در سال ۱۹۹۴، ساکنان زمین با شیفتگی رویدادی آسمانی را دنبال می‌کردند که در فاصله‌ای امن، بر سطح سیاره مشتری در حال وقوع بود. بیست‌ویک قطعه از یک دنباله‌دارِ در حال فروپاشی، یکی پس از دیگری بر پیکر این غول گازی فرود آمدند و لایه‌های متلاطم ابرهایی را که همچون پوستی زنده سطح آن را پوشانده‌اند، شکافتند. تصاویر این برخوردها به‌طور مرتب منتشر می‌شد و برای چندین هفته، وب‌سایت ناسا به زیارتگاهی برای میلیون‌ها انسانِ مجذوب این نمایش کیهانی بدل شد. اما برای بسیاری، احساس شگفتی و تحسین با هراسی نامعقول درهم آمیخته بود؛ گویی در ژرفای حافظه جمعی بشر، این واقعه خاطره‌ای بسیار کهن را بیدار می‌کرد؛ خاطره‌ای از رویدادی مشابه که در گذشته‌ای بسیار دور بر سر خود ما آمده بود. در شمال سیبری، در منطقه‌ای که امروزه دریای لاپتف Laptev  و جزایر لیاخوف نامیده می‌شود، زمانی چیزی عظیم با زمین برخورد کرده بود. میلیون‌ها درخت از ریشه کنده شدند و هزاران لاشه ماموت در همان جایی که گرفتار مرگ شده بودند، در دل یخ منجمد ماندند. گوشت برخی از آن‌ها چنان سالم حفظ شده بود که در دوران معاصر، پس از حفاری و بیرون آوردن بقایا، مدتی حتی در فهرست غذای برخی رستوران‌های آلاسکا نیز ظاهر شد. افزون بر آن، بیش از بیست هزار جفت عاج ماموت بدون کوچک‌ترین نشانه‌ای از پوسیدگی کشف گردید. گله‌های کامل و درهم‌آمیخته‌ای از گاومیش‌های وحشی، خرس‌ها، اسب‌ها، گرگ‌ها و شیرها یافت شدند که همراه با تنه‌های درختان در هم پیچیده و گویی به‌دست نیرویی سهمگین همچون کاه به اطراف پرتاب شده بودند. برخی از جانوران در همان لحظه‌ای که مشغول خوردن غذا بودند، ناگهان در زمان متوقف شده و جان سپرده بودند. اما شاید عجیب‌ترین کشف این بود که پیش از وقوع این فاجعه، اقلیم نواحی قطبی بسیار گرم‌تر از امروز بوده است. شاهد این ادعا درختی به ارتفاع نود فوت بود که هنوز میوه‌ها و برگ‌های سبز آن در میان یخ‌های دائمی حفظ شده بودند. هرچه عامل این فاجعه بوده باشد، تأثیر آن در چشم‌برهم‌زدنی رخ داده است. آزمایش‌های کربن-۱۴ که بر روی این محوطه گسترده و شناخته‌شده انجام شده‌اند، زمان وقوع حادثه را در حدود ۱۰۰۰۰ پیش از میلاد نشان می‌دهند. در همان زمان، در سوی دیگر جهان، زندگی منظم و شکوفای تیواناکو نیز ناگهان به پایان خود نزدیک شد. جنبش‌های عظیم زمین‌ساختی، آب‌های دریاچه تیتیکاکا[1] را از بستر خود بیرون راندند. دریاچه‌های دیگری در شمال نیز سدهای طبیعی خود را شکستند و سیلاب‌هایشان به سوی تیتیکاکا سرازیر شد. حاصل، دیواری عظیم از آب بود که با خشم ویرانگر خود هر آنچه را در مسیرش قرار داشت، درهم کوبید. کاوش‌های باستان‌شناختی در این محوطه، صحنه‌ای هولناک را آشکار ساخت: بقایای انسان‌ها درهم‌تنیده با استخوان‌های ماهیان، سفال‌ها و ابزارهای روزمره. سنگ‌ها با جواهرات، صدف‌ها و ادوات مختلف در یک آشفتگی کامل آمیخته شده بودند. تخته‌سنگ‌های عظیمی که صدها تُن وزن داشتند، در اطراف تیواناکو پراکنده بودند؛ گویی نیرویی فراتر از تصور آن‌ها را همچون چوب‌کبریت به اطراف پرتاب کرده باشد. به نظر می‌رسد این فاجعه نیز تقریباً در همان دوره، یعنی حدود ۱۰۰۰۰ پیش از میلاد، رخ داده باشد. طرح الهی فردی سیلوا روزبه آزاد سرو @thelostbook
502
4
موجودات فضایی در میان ما تقدیم می‌کند: هرم مخفی آلاسکا و باستان‌شناسی فضایی در سراسر جهان لیندا مولتون هاو، برنده جایزه پیباد
موجودات فضایی در میان ما تقدیم می‌کند: هرم مخفی آلاسکا و باستان‌شناسی فضایی در سراسر جهان لیندا مولتون هاو، برنده جایزه پیبادی، و دیگر کارشناسان به بررسی معمای اهرام سنگی غول‌پیکری می‌پر ... ✅ جزئیات بیشتر این فیلم ◽کیفیت WEB-DL 720p ◽کشور United States of America ◽️ زبان اصلی #فیلم #فیلم2023 ❤️@MyMoviz |  رسانه اینترنتی مای‌موویز
618
5
اسطوره‌های مربوط به شهرها و معابدی که به دست افرادی با قامتی عظیم و جایگاهی والا ساخته شده‌اند، در گستره‌ای وسیع از جهان حضور دارند و همچون مِهی مغناطیسی پیرامون تیواناکو، هلیوپولیس، جزیره ایستر، ادفو و تئوتیئواکان شناورند. متون بازمانده مصر، آغاز عصر پادشاهان دودمانی را به حدود ۳۱۰۰ پیش از میلاد نسبت می‌دهند؛ دوره‌ای که با فرعون مِنِس آغاز شد و او را نخستین فرمانروای انسانی می‌دانستند؛ یعنی نخستین حاکمی که از تبار کاملاً انسانی برخاسته بود. پیش از او، عصری وجود داشت که به‌وسیله شِمسو هور ، یا «پیروان هوروس»، اداره می‌شد؛ دودمانی که منشأیی الهی برای آن قائل بودند. پیش از آن نیز، تاریخ مصر از «رخدادِ نخستین زمان» سخن می‌گوید و به ما اطلاع می‌دهد که در آن دوران، سرزمین تحت فرمانروایی نِتِرو  Neteru ، یعنی «خدایان»، قرار داشت. این دوره در عصر پارینه‌سنگی رخ داده بود؛ زمانی پیش از آن‌که سیلابی عظیم جهان را درنوردد و ویران سازد. رهنمودهایی که به نوآموزان در معبد ادفو داده می‌شد، روزنه‌ای به شناخت این موجودات فراطبیعی می‌گشاید. در این آموزه‌ها از آنان خواسته می‌شد که «همراه با آهاو  Ahau  برخیزند»؛ «خدایانی که ایستاده‌اند»، و گفته می‌شد قامت آنان نُه ذراع بوده است؛ یعنی چیزی در حدود پانزده فوت (نزدیک به چهار و نیم متر . م ). طرح الهی فردی سیلوا روزبه آزاد سرو @thelostbook
656
6
Matn yo'q...
1
7
Matn yo'q...
627
8
خاستگاه اسطوره‌ای معبد مصری، آن‌گونه که در «متون ساختمانی» حفظ شده، روایت می‌کند که پس از آن‌که تپّه آغازین یا «تپّه نخستین» به‌وسیله جوهره یک خدای آفریننده بارور شد، سکویی یا «نشستگاهی» بر فراز آن برپا گردید و پرنده‌ای بر آن فرود آمد. از آن پس، آن مکان به «زمین بنیادین فرمانروای بال» بدل شد؛ اقامتگاه هوروس. خدای شاهین‌پیکر به‌روشنی بیان می‌کند که دو ساختار متفاوت در دو دوره زمانی مجزا در کار بوده‌اند؛ ساختارهایی که هر یک به اعصاری بسیار دور از یکدیگر تعلق دارند: «خانۀ مرا به‌منزله اثری از روزگار باستان یافتند، و حرم مرا به‌عنوان ساخته نیاکان.» مکان‌هایی که به هوروس تقدیم شده‌اند، معمولاً بازآفرینی یا احیای مکان‌های کهن‌تری هستند که در نتیجه یک فاجعه ــ اغلب سیلی عظیم ــ نابود شده‌اند. در اسطوره، هوروس برای «انتقام مرگ پدرش اوزیریس» بازمی‌گردد؛ مفهومی که به‌طور نمادین از نابودی و سپس بازسازی جهانی پیشین، جهانی متعلق به خدایان آفریننده، حکایت می‌کند. از این رو، افسانه هوروس با یکی دیگر از مشهورترین پرندگان اساطیری پیوند می‌یابد: کبوتری که پس از فرو نشستن طوفان بزرگ، با شاخه‌ای زیتون به کشتی بازمی‌گردد تا نشان دهد که زمینی نو از دل آب‌های سیلاب سر برآورده است. طرح الهی فردی سیلوا روزبه آزاد سرو @thelostbook
600
9
در دوران پیشاتاریخ، «شهرهای دانش» بر اساس رهنمودهای خدایان آفریننده‌ای چون شیوا، آتوم و کُن-تیکی ویراکوچا ساخته می‌شدند تا قوانین جهان‌شمول را پاسداری و ترویج کنند. در تیواناکو نه‌تنها با یک شهر دانش روبه‌رو هستیم، بلکه با چشم‌اندازی مقدس نیز مواجه‌ایم که توسط نقشه‌برداران باستانی طراحی شده بود؛ کسانی که اشتیاق داشتند آثاری در مقیاسی عظیم بیافرینند که بتواند نسل‌های بی‌شماری را پشت سر بگذارد. این مکان‌ها به‌آرامی در حال ورود به حوزه آگاهی ما هستند؛ در حالی که برخی دیگر، همچون دوارکا و مهابالی‌پورام در هند و کاهنیمویسو در میکرونزی، اکنون در ژرفای آب‌ها آرمیده‌اند؛ قربانی افزایش فاجعه‌بار سطح دریاها در حدود ۹۶۰۰ سال پیش از میلاد؛ رویدادی که در فصل بعد به آن خواهیم پرداخت. اگرچه هیچ سند دیگری درباره کارکرد کامل تیواناکو در دست نیست، آنچه باقی مانده است تصویری از یک مرکز بزرگ آموزش و معرفت را آشکار می‌سازد: مکانی تقویمی، نشانه‌ای اخترشناختی، و با توجه به نمادپردازی‌هایی که نیروهای خورشیدی/مذکر و قمری/مؤنث را در هماهنگی با یکدیگر نشان می‌دهند، همراه با هم‌راستایی‌های ویژه با اعتدالین، این مکان همچنین معبدی برای آشتی دادن اضداد بوده است؛ هدفی که در نهایت در پسِ هر «جایگاه خدایان» نهفته بود. تردیدی وجود ندارد که برای ساخت آن از سطحی بسیار پیشرفته از دانش و فناوری بهره گرفته شده است؛ همان‌گونه که تردیدی نیست این دانش به‌وسیله حکیمان و فرزانگانی که روزگاری در این مکان شگفت‌انگیز می‌زیستند، به دیگران نیز آموزش داده می‌شد. در گزارشی متعلق به سده شانزدهم میلادی که از مردم محلی آیمارا درباره منشأ سنگ‌تخته‌های عظیم تیواناکو ثبت شده است، آمده است که: «آن‌ها با نوای یک شیپور از میان هوا حمل می‌شدند.» طرح الهی فردی سیلوا روزبه آزاد سرو @thelostbook
652
10
تمدن‌های کامل بر پایه این حقیقت ساده شکل گرفته بودند که ناف جهان، ستونی مرکزی برای ارتباط با امر الهی، قوانین آن و دانش آن است؛ و از همین رو این مراکز مقدس را با شایسته‌ترین درجات حرمت و احترام گرامی می‌داشتند. حتی امپراتوران چین نیز حضور در مکان‌های قدرت ــ همچون کوه مقدس تای شان ــ را بخشی از وظایف خود می‌دانستند تا تندرستی و تعادل را به امپراتوری بازگردانند. در مقابل، این آگاهی نیز وجود داشت که سوءاستفاده از اُمفالوس یا از دست دادن پیوند با آن، سقوط قبیله و جامعه را در پی خواهد داشت. نگاهی گذرا به تاریخ فراعنه و سزارهایی که این معابد را صرفاً برای کسب قدرت شخصی به کار گرفتند، نشان می‌دهد که چگونه مسیر اصلی به‌سرعت گم شد. یکی از کهن‌ترین شهرهای مسکونی جهان، شوش است. این شهر که تاریخ آن به حدود ۷۰۰۰ پیش از میلاد بازمی‌گردد، شهری پیشافیثاغورثی در عرصه ریاضیات و فلسفه بود و زمانی پایتخت امپراتوری ایلام به شمار می‌رفت؛ شهری که از آن با عنوان «شهر بزرگ مقدس، جایگاه خدایان و مقر اسرار آنان» یاد شده است. شوش جایگاه نین‌آنا، «بانوی آسمان»، بود و آرامگاهی را در خود جای می‌داد که بر فراز آن سنگی مخروطی قرار داشت و گفته می‌شد آرامگاه داوودِ کتاب مقدس است. شهرت و قداست این شهر نیز متناسب با چنین جایگاهی گسترش یافت. اما تا سال ۳۳۰ پیش از میلاد، کارکرد حقیقی معبد آن از یاد رفته بود. هنگامی که قدرت الهی این ناف زمین به‌وسیله کاهنان به ابزاری برای خودبزرگ‌بینی و انباشت اقتدار تبدیل شد، اشتهای فرمانروایان مستبد را نیز برانگیخت؛ کسانی که پس از موج‌های پیاپی غارت و در جست‌وجوی نادرستِ جلوه‌ای مادی از نیروی معبد، سرانجام موجب افول شوش شدند، تا آنکه از شکوه پیشینش چیزی جز زمزمه‌ای کم‌رنگ در تاریخ باقی نماند. چنین سرنوشتی در چرخه حیات یک مکان مقدس، در بسیاری از ناف‌های زمین تکرار شده است؛ از جمله در شهر سولیمنـا، یعنی اورشلیم امروزی. مسجد باشکوه الاقصی بر فراز معبدی قرار دارد که هیرود آن را بازسازی کرده بود؛ بازسازیِ معبد سلیمانِ آیینی (Sol-Amun ، خدای خورشیدی) که خود بر پایه اصول مصر باستان بنیان نهاده شده بود، اما بر روی سنگ‌های بنیادین عظیم و سیکلوپی استوار بود؛ سنگ‌هایی که از قدمتی بسیار دور، و شاید حتی میان‌سنگی، حکایت دارند. همه این لایه‌ها نیز بر فراز «اِبِن شِتیاه»[1] ، همان بن‌بن ، قرار گرفته‌اند؛ سنگی که معنای تحت‌اللفظی آن «سنگ بنیاد زمین» است و گفته می‌شود نخستین چیزی بوده که خداوند آفریده است. لایه‌هایی بر روی لایه‌هایی دیگر از قداست و کهن‌سالگی. و با این حال، اورشلیم نیز، علی‌رغم چنین خاستگاه والایی، همواره در معرض جنبه‌های پست و تاریک طبیعت انسانی قرار گرفته است. طرح الهی فردی سیلوا روزبه آزاد سرو @thelostbook
1 089
11
همان‌گونه که نیرویی ناشناخته، پستانداران را وادار می‌کند قرن پس از قرن در امتداد مسیرهای نامرئی مهاجرت کنند، مردمان باستان نیز به سوی نقاط خاصی از قدرت و تمرکز انرژی کشیده می‌شدند. و اگر از این مکان‌های ویژه فاصله داشتند، از شبکه‌ای از شاهراه‌های پنهان استفاده می‌کردند که آنان را به آن نقاط می‌رساند. قبایل بومی بولیوی و جنوب‌غربی آمریکای شمالی این مسیرها را «جاده‌های روح» [1]می‌نامند؛ در ایرلند از آن‌ها با عنوان «راه‌های پریان» [2]یاد می‌شود و در چین با نام «لونگ مِی» [3]شناخته می‌شوند. در طول هزاران سال، میلیون‌ها زائر در این مسیرها گام نهادند و تردد پیوسته آنان خاک این راه‌ها را فشرده ساخت؛ تا آنجا که برخی از این جاده‌های زمانی پنهان و رازآمیز، سرانجام به مسیرهایی آشکار و قابل مشاهده در چشم‌انداز طبیعی تبدیل شدند. در پیرامون دره چاکو[4] در نیومکزیکو، این راه‌های مستقیم و کهن در روایت‌های قوم ناواهو به‌عنوان تونل‌هایی توصیف می‌شوند که قوم آناسازی می‌توانستند از طریق آن‌ها به شکلی نامرئی سفر کنند. در بریتانیا نیز هنوز می‌توان صدها نمونه از این مسیرها را پیمود؛ راه‌هایی که «داد لینز» [5]نامیده می‌شوند. این واژه از اصطلاح کهن ساکسونی «دِئادا وِگ» [6]به معنای «راه مردگان»  به ارث رسیده است. جالب آنکه «راه مردگان» یکی از نام‌های ویا ساکرا[7] یا «راه مقدس» نیز بوده است؛ مسیری که مجموعه اهرامی تئوتیئواکان[8] را به یکدیگر پیوند می‌دهد.این راه نام دیگری نیز دارد:  «راه ستارگان»                              جاده روح در تئوتیئواکان               از دیگر جاده‌های روحِ مشهور می‌توان به مسیرهای مقدس قبایل بومی استرالیا اشاره کرد؛ مردمانی که سنت شفاهی آنان، موسوم به آلتجورونگا[9] یا «زمان رؤیا» ، رویدادهایی را به یاد می‌آورد که بنا بر باور آنان بیش از یک میلیون سال پیش رخ داده‌اند. خوشبختانه، قبایل بومی استرالیا هنوز در میان ما حضور دارند و از طریق آنان می‌توان دریافت که هم‌آوا شدن با زمین چه احساسی دارد؛ و مهم‌تر از آن، چرا چنین ارتباطی اهمیت دارد. اینکه گفته شود آنان در سرزمینی تقریباً فاقد نشانه‌های آشکار زندگی می‌کنند، کم‌گویی است. با این حال، ساکنان سخت‌جان مناطق دورافتاده استرالیا قادرند مسیر خود را از طریق احساس خطوط نامرئی نیرو پیدا کنند. آن‌ها این خطوط را جالکیری[10] می‌نامند؛ واژه‌ای که معنای آن «ردپاهای نیاکان»  است. هرگاه یکی از افراد قبیله از روی یک جاده روح عبور کند، اگر به اندازه کافی هوشیار و حساس باشد، می‌تواند پژواک و طنین کسانی را بشنود که پیش از او ، از همان مسیر گذشته‌اند. از جهتی، جالکیری‌ها همچون نوارهای مغناطیسی ضبط صدا عمل می‌کنند؛ گویی آواز و اثر ارتعاشی هر فرد را در خود ثبت و نگهداری می‌کنند. به همین دلیل، پژوهشگران غربی این مسیرها را «خطوط آواز» نامیده‌اند، اما در توصیف دقیق‌تر، خود بومیان استرالیا از آن‌ها با عنوان «مسیرهای رؤیا» یاد می‌کنند. این راه‌ها حامل سنت‌ها، آیین‌ها و دانشی هستند که قدمت آن‌ها فراتر از حافظه زنده انسان است؛ آرشیوی دائمی از رویدادهای گذشته که به بومیان امکان می‌دهد هنگام پیمودن مسافت‌های بسیار طولانی، گویی به جریانی از اطلاعات متصل باشند. و همانند سامانه‌های رایانش ابری امروزی ، این اطلاعات هر زمان که لازم باشد قابل دسترسی هستند. این جاده‌های روح به مکان‌هایی با اهمیت معنوی هدایت می‌کنند، حتی اگر آن مکان‌ها صدها کیلومتر از یکدیگر فاصله داشته باشند. اهمیت این مسیرها از آن جهت بیشتر می‌شود که بسیاری از کانون‌های انرژی، در ظاهر مکان‌هایی کاملاً عادی و بی‌اهمیت‌اند و دست‌کم برای چشمان ناآگاه، هیچ ویژگی قابل توجهی ندارند. با این حال، هیچ تردیدی وجود ندارد که جاده‌های روح، بومیان را به مقصدی که باید به آن برسند هدایت می‌کنند. نکته جالب آن است که هنگامی که از این مسیرها برای یافتن مکان‌های غیرمقدس استفاده می‌شود، میزان خطا ممکن است تا ۶۷ درصد برسد؛ اما زمانی که مقصد، یک مکان مقدس باشد، این خطا به کمتر از ۳ درصد کاهش می‌یابد. این همان چیزی است که می‌توان آن را جاذبه مغناطیسی معنوی نامید. طرح الهی فردی سیلوا روزبه آزاد سرو
1 118
12
دو طلسم (ورد) مشخص سومری وجود دارد که گمان می‌رود برای محافظت از افراد در برابر چشم‌زخم به کار می‌رفته‌اند. یکی از این متون، چشمان آبی را مملو از لاجورد توصیف می‌کند که پژوهشگران آن را چنین تفسیر کرده‌اند که از این سنگ برای محافظت در برابر نفرین استفاده می‌شده است (کوتزه، ۲۰۱۷). استفاده از لاجورد در خاورنزدیک باستان به عنوان وسیله‌ای برای محافظت امری رایج بود. اما آبی تنها رنگ چشمی نبود که با شر مرتبط دانسته می‌شد. اگرچه اندکی نامعمول است، اما تولد افراد با چشمان آبی در خاورمیانه قطعاً امکان‌پذیر است. بنابراین، رویارویی با یک فردِ چشم‌آبی یا چشم‌سبز غیرممکن نبوده است. با این حال، در این متون سومری به رنگ قرمز نیز اشاره شده است، که جالب توجه است، زیرا رنگ چشم قرمزِ واقعی در انسان‌ها شناخته شده نیست. درست است که ممکن است چشمان برخی از افراد مبتلا به آلبینیسم (زالی) در عکس‌ها متمایل به قرمز به نظر برسد، اما آن‌ها در واقع چشمانی قرمز ندارند؛ بلکه فقدان رنگدانه در چشمان آن‌ها باعث می‌شود قرمزی رگ‌های خونی پشت چشم نمایان شود. بنابراین، به نظر می‌رسد سومریان از چشمان قرمز بیمناک بوده‌اند، به احتمال زیاد به این دلیل که آن را یک ویژگی خزنده‌سان می‌پنداشتند. در واقع، هر دو متن سومری با مرتبط دانستن مارها با چشم‌زخم آغاز می‌شوند: Igi muš- usš igi lu2-ulu3 muš-huš igi lu2 nig- ul dim-ma muš- uš ترجمه: چشم (به شکلِ) یک مار قرمز است، چشم مرد یک مار قرمز است، چشم مرد شرور یک مار قرمز است (همان منبع). باستان‌شناسان همچنین آثار هنری بین‌النهرینی‌ای را کشف کرده‌اند که قدمت آن‌ها به پیش از متون سومریِ هشداردهنده در مورد چشم‌زخم بازمی‌گردد؛ موضوعی که نشان می‌دهد این باور نه‌تنها باستانی، بلکه پیشاتاریخی است (ون بورن، ۱۹۵۵). باستان‌شناسی شر دیوها، تسخیرشدگی و یادگارهای شوم دکتر هدرلین @thelostbook
1 192
13
بیش از ۵۰۰۰ سال پیش—خیلی قبل‌تر از آنکه نخستین فرعون تاج بر سر بگذارد—مردی در میان ماسه‌های گرم جنوب مصر به خاک سپرده شد. او مانند مومیایی‌هایی که معمولاً در ذهن داریم، حنوط نشده بود و در پارچه‌های کتان پیچیده نبود؛ بلکه خودِ صحرا او را حفظ کرده بود و پیکرش را در گوری کم‌عمق نزدیک «جبلین»، درست در جنوب تبس باستان، خشک کرده بود. وقتی باستان‌شناسان در سال ۱۹۰۰ او را از زیر خاک بیرون آوردند، از وضعیت فوق‌العاده سالم او شگفت‌زده شدند—به حالت جنینی چنبره زده بود، پوستش سالم بود و موهای موج‌دار و سرخ-بورش هنوز پابرجا بود. بعدها او را با محبت «جینجر» (زنجبیلی) نامیدند. جینجر احتمالاً به فرهنگ «نقاده» تعلق داشت؛ گروهی پیشازتاریخی که مدت‌ها قبل از یکپارچگی مصر تحت فرمانروایی یک حاکم، در امتداد رود نیل زندگی می‌کردند. ویژگی‌های ظاهری او—پوست روشن و موهای بور—برای مردم آن زمان و آن منطقه غیرعادی نبود. این مصریان باستان چهره‌های متنوعی داشتند و جینجر نگاهی نادر و ملموس از ظاهر احتمالی آن‌ها به ما می‌دهد. برخلاف مومیایی‌های دوره‌های بعد که با دقت تحت فرآوری قرار می‌گرفتند و در لایه‌های پارچه پیچیده می‌شدند، سالم ماندن جینجر تصادفی اما به لطف گرما و خشکی طبیعی صحرا، به‌شدت مؤثر بود. امروز، جینجر پشت ویترینی شیشه‌ای در موزه بریتانیا در لندن قرار دارد و در سکوت، پیوندی با جهانی برقرار می‌کند که هزاران سال پیش از برافراشته شدن اهرام از دل ماسه‌ها، وجود داشته است. او به ما یادآوری می‌کند که حتی نخستین انسان‌های دره نیل نیز آیین‌ها، باورها و احترام عمیقی برای مرگ داشتند. او در آرامشِ خود، همچنان به ما درس می‌دهد—درس‌هایی درباره زندگی، زمان و اثر ماندگارِ دستِ خودِ طبیعت.
1 159
14
Matn yo'q...
1 036
15
در حالی که بزها بی‌هدف در کلیسا پرسه می‌زدند، تخت بیمارستان به شدت لرزید. زنِ روی تخت جیغ کشید؛ صورتش آن‌قدر سرخ شده بود که ترسیدم مبادا سکته کند. صداهایی که از او ساطع می‌شد، بین جیغ‌های شیشه‌شکن و غرش‌های خش‌دارِ حنجره‌ای در نوسان بود. تنها کلمه‌ای که به وضوح قابل فهم بود، «آلو» (Alu) بود. واعظ پرسید: «ای اهریمن، آیا این نام توست؟» و زن تنها پاسخ داد: «آلو! آلو!» جن‌گیری یک ساعت دیگر نیز ادامه یافت. رفته‌رفته، جمعیت آرام‌تر شدند و برخی از کودکان روی کف کلیسا به خواب رفتند. واعظ هرگز از کنار زن دور نشد. سپس، انگار که از خوابی تب‌دار بیدار شده باشد، زن نشست، دستانش را دور واعظ حلقه کرد و او را در آغوش کشید. وقتی از او جدا شد، شفافیتی در چشمانش وجود داشت که پیش از آن دیده نمی‌شد. اعضای جماعت دست زدند و هورا کشیدند و در تمام این مدت، بزها همچنان بین نیمکت‌ها راه می‌رفتند. زنِ روی تخت بیمارستان بلند شد و با کمک دیگران، به سمت اتاق جلسه‌ای در مجاورت محوطه اصلی که جن‌گیری در آنجا انجام شده بود، رفت. همه، از جمله من، در این اتاق جمع شدیم و در آنجا با نوشیدنی (پانچ) و کلوچه از ما پذیرایی شد. یک وان حمام توکار وجود داشت که برای غسل تعمید استفاده می‌شد. واعظ، زنی که جن‌گیری روی او انجام شده بود را تا کنار وان همراهی کرد و او را غسل تعمید داد. این «مهمانیِ پس از مراسم» حدود یک ساعت دیگر ادامه یافت و کل رویداد تقریباً چهار ساعت به طول انجامید. من با تنها یک حسرت به آن شب نگاه می‌کنم. من چند سال پیش از آنکه برای تحصیل در رشته انسان‌شناسی —رشته مادرِ باستان‌شناسی— به دانشگاه برگردم، در این آیین شرکت کرده بودم. بنابراین، برای مطالعه دقیق این آیین با ابزارهای یک قوم‌نگار مجهز نبودم و تنها با نگاه یک دختر کنجکاو به آن نگریستم. به همین دلیل، تا زمان بازگشت با ماشین به هتلم، درباره حضور بزها سؤالی نپرسیدم. توضیحی که به من داده شد این بود که هر بز در آنجا حضور داشت تا به معنای واقعی کلمه «سپر بلا» (بز طلیعه/Scapegoat) باشد. دوستم در ادامه توضیح داد که بزها ذبح و قربانی می‌شوند تا از شر اهریمنی که زن را تسخیر کرده بود خلاص شوند و گوشت آن‌ها در انبار غذای خیریه استفاده می‌شود یا به اعضای فقیر کلیسا داده خواهد شد. به عنوان یک گیاه‌خوار و دوستدار حیوانات، دلم به شدت گرفت. خوشبختانه قرار نبود در آن بخش از فرآیند حضور داشته باشم. صبح روز بعد آنجا را ترک کردم تا از یک معبد بودایی در مناطق جنوبی‌تر بازدید کنم. بعدها، هنگامی که جنبه‌های مختلف اهریمن‌شناسی (Demonology) باستان را مطالعه می‌کردم، به نام آشنایی برخوردم: آلو (Alû). آیا این همان «آلو» بود که گمان می‌رفت زنِ روی تخت بیمارستان را تسخیر کرده است؟ «آلو» از نظر دستوری کلمه پیچیده‌ای نیست، بنابراین ممکن است صرفاً یک آوای رایج و ترکیبی ساده از صداها بوده باشد. با این وجود، یک دیو سومری به نام آلو وجود دارد. این دیو مخوف نه دست و پا دارد، نه گوش و نه صورت. او شب‌هنگام و در زمان خواب بر فراز افراد شناور می‌شود و دست‌ها، پاها و زبانشان را می‌بندد، باعث فلج خواب می‌شود و در نهایت، افراد را تسخیر می‌کند. آیا آن زنِ اهل کارولینای جنوبی به خاطر یک دیو باستانی سومری به تخت بیمارستان بسته شده بود؟ آیا تمام این‌ها زاییده ذهن او بود؟ آیا این موردی از هیستری جمعی به شمار می‌رفت؟ زن از تمام این رویداد جان سالم به در برد (چیزی که نمی‌توان درباره بزها گفت)، اما تجربه او چقدر رایج است؟ جن‌گیری چقدر ایمن است؟ سفر اکتشافی من، پرسش‌هایی بیشتر از پاسخ‌ها برایم به جا گذاشت. باستان‌شناسی شر دیوها، تسخیرشدگی و یادگارهای شوم دکتر هدرلین @thelostbook
1 056
16
روایت من به عنوان شاهد عینی یک جن‌گیری امروزی در اوایل دهه بیست‌سالگی‌ام، برای یافتن پاسخ پرسش‌های معنوی‌ام، سفری به سراسر کشور را آغاز کردم. از طیف متنوعی از مکان‌های مقدس بازدید کردم و با صدها نفر از پیروان ادیان مختلف ملاقات داشتم. ماجراهای زیادی را پشت سر گذاشتم.آن‌قدر زیاد که می‌توانستم یک کتاب کامل فقط درباره جست‌وجوی معنوی‌ام بنویسم، اما برای موضوع فعلی، تنها یک داستان برای روایت کردن دارم: روایت من به عنوان شاهد عینی یک جن‌گیری امروزی. در شهر کوچکی در کارولینای جنوبی بودم که جمعیت آن کمتر از سیصد نفر بود. برای چنین منطقه کم‌جمعیتی، کلیساهای زیادی وجود داشت. یک روز عصر، آشنایی که در مسیر عبورم با او آشنا شده بودم، مرا دعوت کرد تا در مراسم یک کلیسای کوچک مسیحی در حومه شهر شرکت کنم. جاده منتهی به کلیسا به معنای واقعی کلمه خاکی بود. اگر رطوبت شدید آن شب تابستانی در کارولینای جنوبی نبود، گرد و غبار برخاسته از زمین مانند یک پرده دود عمل می‌کرد. اما در عوض، مسیر بیشتر شبیه گِل بود. به کلیسا نزدیک شدیم، اما این کلیسا بیشتر شبیه یک خانه مسکونی بود که با اضافه کردن یک سطح شیب‌دار برای ویلچر و چند پنجره با شیشه‌های رنگی، تغییر کاربری داده بود. پارکینگی وجود نداشت، بنابراین ماشین را در یک زمین چمن در کنار ساختمان متوقف کردیم. دوستم ماشین را خاموش کرد و در سکوت نشست. این سکوتِ معذب‌کننده، رفته‌رفته آزاردهنده‌تر می‌شد. شاید فقط به این دلیل که هیچ نوری در این زمین نبود، کمی ترسیده بودم. از دوستم پرسیدم امشب انتظار می‌رود چند نفر بیایند. او گفت: «همان تعداد همیشگی»، که فقط بر حس ناخوشایند فضا افزود. چراغی در جلوی ساختمان روشن شد و مانند یک فانوس دریایی برای سایرین بود که ظاهراً در ماشین‌هایشان منتظر نشسته بودند. همه با هم پیاده شدیم و از زمین گِل‌آلود عبور کردیم تا به در کناری کلیسا رسیدیم؛ جایی که یک واعظ خندان به استقبالمان آمد. در ابتدای شب، همه‌چیز به اندازه کافی آشنا به نظر می‌رسید. این یک کلیسای مبتنی بر کتاب مقدس بود که اعضای آن از سراسر منطقه روستایی می‌آمدند تا چندین بار در هفته با هم عبادت کنند. واعظ از معجزات عیسی سخن گفت و جماعت سرودهایی را خواندند که من از سایر فرقه‌های مسیحی می‌شناختم، اما طولی نکشید که اوضاع کاملاً غریب و ناآشنا شد. حدود یک ساعت از گردهمایی گذشته بود که واعظ چنان به وجد آمد که روی نیمکت‌ها پرید و شروع به دویدن از روی یکی به روی دیگری کرد. در همین حین، برخی از حاضران شروع به لرزیدن کردند، در حالی که برخی دیگر به ادای کلمات عجیبی پرداختند. پس از این فورانِ احساساتِ غیرمنتظره‌ی واعظ، او در جایگاه خود در منبر قرار گرفت، سرش را پایین انداخت و دست‌هایش را برای دعا بالا برد. چشمانم روی واعظ متمرکز بود و هنوز در حال هضم آنچه دیده بودم بودم، که ناگهان و انگار از هیچ‌کجا، زنی روی یک تخت بیمارستانی ظاهر شد. او را با تخت از دری روبروی منبر به داخل هل داده و در جلوی کلیسا رها کرده بودند. از این نقطه به بعد، اوضاع حتی عجیب‌تر هم شد. واعظ در منبر بی‌حرکت ماند، در حالی که اعضای جماعت، از جمله کودکانی که فقط پنج سال داشتند، روی زمین غلت می‌زدند و به زبان‌های نامفهوم سخن می‌گفتند. زنِ روی تخت بیمارستان طوری به نظر می‌رسید که انگار خوابیده است. او ضعیف و نزار به نظر می‌رسید، نه چندان مسن، بلکه در اواخر دهه چهل یا اوایل دهه پنجاه زندگی‌اش بود. یکی‌یکی، اعضای گروه دور تخت جمع شدند. دوست و راهنمای من در آن شب، نگاهی به من انداخت و پس از آنکه تا آن لحظه حرف چندانی برای گفتن نداشت، پرسید که آیا چیزی برای اعتراف کردن دارم یا نه، زیرا آن‌ها قصد داشتند مراسم جن‌گیری انجام دهند. کاملاً غافلگیر و شوکه شدم. برای من به عنوان یک کاتولیک سابق، جن‌گیری به معنای کشیش‌ها، صلیب‌ها، چرخش سر و استفراغ پرتابیِ سبزرنگ بود. مطمئن نبودم که چرا در چنین زمانی به اعتراف نیاز است، اما نمی‌خواستم توجهات را به خود جلب کنم، بنابراین نپذیرفتم. با وجود شک و تردید، اما با کنجکاوی، جلو رفتم تا از نزدیک ببینم چه اتفاقی در حال رخ دادن است، زیرا من یکی از تنها سه نفری بودم که روی نیمکت‌ها نشسته باقی مانده بودند. بقیه افراد در جلو بودند و زنِ روی تخت بیمارستان را احاطه کرده بودند. واعظ دست‌هایش را روی زن گذاشت و او شروع به سخن گفتن به زبان‌های نامفهوم کرد. زن به ناله کردن و به خود پیچیدن ادامه داد و از همان دری که او را به داخل آورده بودند، دسته‌ای متشکل از حدود چهار بز زنده وارد شدند. بله، بز.
913
17
اطلاعات دیگری علاوه بر موارد ذکر شده را نیز می‌توان در مورد یاپتوس استنباط کرد. تصویر ۴۲ یاپتوس را که توسط میدان الکتروپتانسیل رو به جلوی یک سفینه‌ی فضایی الکترومغناطیسی مهار شده است، همانطور که در تصاویر ۳۸ و ۳۹ هم می‌بینیم، نشان می‌دهد (میدان الکتروپتانسیل سفینه‌ی فضایی در جهت رو به جلو.م). محدودیت و فشار الکترومغناطیسی بر قمر از نظر فیزیکی کاملاً واقعی است زیرا نیروهای قدرتمندی در میدان الکترومغناطیسی آن وجود دارند. به عنوان مثال، جریان خطی از سمت راست، یاپتوس را به سمت چپ (فلش سفید) می‌راند؛ اما زبانه از حرکت جانبی آن جلوگیری می‌کند (فلش سیاه). (در واقع می‌توان اوضاع را به برهمگرایی چند آهنربا با نیروهای قطبین هم‌نام و غیرهم‌نام تشبیه کرد که هر کدام جسم رسانا را به طرفی کشانده یا می‌راند، در اینجا در مقیاسی عظیم، نیروهای شگفت‌انگیز سفینه‌های فضایی موجودات بیگانه یک قمر را جابجا و تنظیم می‌کنند.م) در جهت عمودی، یاپتوس توسط جریانهای الکتروپلاسمایی زیر بدنه از سفینه‌ی فضایی دور نگه‌داشته می‌شود. این فشار با نیروی مخالف ناشی از جریان نامتقارن متعادل می‌شود. نیروهای متعادل، یاپتوس را در موقعیتی ثابت نسبت به سفینه‌ی فضایی نگه می‌دارند. با این حال، اگر نیروها نامتعادل بودند، قمر به مداری متفاوت منحرف می‌شد. اگرچه تغییرات مسیر مداری در مشاهدات طولانی‌مدت یاپتوس گزارش نشده است، اما کارکرد و دخالت سفینه‌ی فضایی برای حرکت قمر و تنظیم قمر در مدار آن همچنان وجود دارد. قرار گرفتن یاپتوس در معرض میدان الکتروپتانسیل که در تصویر ۴۲ نشان داده شده است، پس از ناپدید شدن میدان هم، ردپاهایی برای پژوهشگران در سطح قمر باقی خواهد گذاشت. به عنوان مثال، زبانه‌، یک فرورفتگی طویل و پهن با لبه‌های عنکبوت‌مانند در سطح قمر باقی می‌گذارد. جریان آشفته و واکنش الکترولیتی* بر روی سطح، رسوباتی ایجاد می‌کند که ترکیب آنها از مواد و تشعشعات منتشر شده از سفینه‌های فضایی ناشی می‌شود. اکثر برجستگی‌های توپوگرافی از پیش موجود در روند جریان، دچار فرسایش شدید می‌شوند. بسته به شرایط، برجستگی‌ها ممکن است به دلیل جریان منسجم و به دلیل آشفتگی‌های فضایی، اشکال خطی یا اشکال عجیب و غریبی به خود بگیرند. مناطق ورود و خروج جریان الکتریکی توسط دهانه‌هایی مشخص می‌شوند که فضای داخلی آنها از تأثیر زوائد فرعی و سرگردان جریان الکتروپتانسیل سفینه‌ها، حفره‌دار شده است. با این حال، عمدتاً، تشعشع طولانی مدت حرارت از زبانه و جریانهای منتشر شده زیر بدنه، به مرور زمان، سطح قمر را ذوب می‌کند. آثاری مثل دهانه‌ها و سایر ساختارهای تشکیل شده توسط جریان الکتروپتانسیل و واکنش الکترولیتی به مرور مسطح می‌شوند بنابراین، سطح قمر صاف باقی می‌ماند. محققان از خود می‌پرسند که چگونه منطقه‌ی یخی که در سایه‌ی خورشید قرار دارد، می‌تواند تا این حد درخشان باشد. آنها از خود می‌پرسند که چگونه سطح یخی می‌تواند به طور ناگهانی به یک ترکیب قیر‌مانند آلی و کاملاً متفاوت تغییر کند. آنها از درخشش‌های غیرمنتظره‌ی نور، تغییرات زیاد در بازتاب سطح و ناپدید شدن ناگهانی قمر از دید ناظران زمینی، شگفت‌زده شده‌اند. این معما با حضور یک سفینه‌ی فضایی الکترومغناطیسی فعال و عملیاتی در نزدیکی قمر، به طور کامل و منطقی حل می‌شود. [* تجزیه شیمیایی مواد توسط جریان الکتریکی.] حلقه‌سازان زحل نورمن برگران ترجمه: هادی ناصری
956
18
Matn yo'q...
848
19
هنگامی که مشخص شد فردی به جنگیری نیاز دارد، یک روحانی که از یک مرجع عالی‌رتبه مذهبی اجازه دریافت کرده است، دعاها و بخش‌های خاصی از قرآن را قرائت می‌کند که هدف آن‌ها بیرون راندن دیو (شیطان) است. این موجود پلید خود را بسیار شبیه به دیوهای مسیحی نشان می‌دهد و مانند آن‌ها تلاش می‌کند تا فرد جنگیر را وسوسه کند، به او دروغ بگوید و درباره چگونگی ترک بدن فرد تسخیرشده با او مذاکره کند. جنگیری اسلامی «رقیه» نامیده می‌شود. من از هاکان اوگون خواستم که رقیه را بیشتر توضیح دهد. او روشن کرد که رقیه متشکل از اورادی است که به صورت مکتوب یا شفاهی برای بیرون راندن جن از بدن فرد تسخیرشده به کار می‌روند. رقیه روشی است که در آن آیات و سوره‌های خاصی از قرآن به تعداد دفعات مشخصی خوانده می‌شوند؛ مانند هفت بار خواندن سوره ناس و هفت بار خواندن سوره فلق. روش دیگر این است که آن آیات خاص را به زبان اصلی‌شان روی کاغذ بنویسند و در مکان‌های خاصی نگه دارند یا مانند یک گردنبند تعویذ (دعا) همراه خود داشته باشند. با این حال، هاکان یک هشدار می‌دهد: «رقیه یک روش رایج نیست. فرد باید واقعاً بداند که چگونه رقیه را به درستی اجرا کند، در غیر این صورت مردم به دام شیادان می‌افتند» (لین-اوگون، مصاحبه، ۲۰۱۸). «حواص» (علوم غریبه) روشی برای ارتباط برقرار کردن با جن است، اما این کار بسیار خطرناک و حتی ممنوع است. باستان‌شناسی شر دیوها، تسخیرشدگی و یادگارهای شوم دکتر هدرلین @thelostbook
913
20
هنگامی که یک روح خبیث یا انرژی منفی شخصی را تسخیر می‌کند، شمن با سفر به جهان معنوی، یک جن‌گیری انجام می‌دهد تا دریابد چه موجودیتی بیمار را عذاب می‌دهد. اطلاعات مربوط به علت این تسخیر، معمولاً در قالب نمادهای شمنی ظاهر می‌شود. به عنوان مثال، یک موجودیت ممکن است به شکل حیوان یا شیئی تجلی یابد که در جایی از بدن بیمار جای گرفته است. شمن این نیروی بیگانه را با بیرون کشیدن، مکیدن یا برداشتن آن با حرکات خاصِ دست، از بدن خارج می‌کند. گاهی اوقات این روش کارساز نیست، زیرا موجودیت بیش از حد قدرتمند است و روح بیمار از دست می‌رود (گم می‌شود). در این صورت، شمن سفری به جهان معنوی انجام می‌دهد تا بررسی کند بخش‌های گمشده‌ی روح در کجا قرار دارند. به محض اینکه شمن روح را بازیابی کرد، آن را به واقعیت (جهان مادی) بازمی‌گرداند. روحِ گمشده سپس به درون بیمار دمیده می‌شود. اینکاها نیز عمل مشابهی را انجام می‌دادند. آن‌ها معتقد بودند که بیماری نتیجه‌ی مجازات خدایان یا جادوی سیاه (شر) است. در طب اینکایی، طبیبان (شمن‌ها) بر این باور بودند که بدن توسط یک میدان انرژیِ درخشان احاطه شده است که همچون یک ماتریکس نوری عمل می‌کند. این میدان انرژی تعیین می‌کند که ما چگونه زندگی می‌کنیم، چگونه شفا می‌یابیم و چگونه می‌میریم. هر رویداد احساسی، فیزیکی یا معنوی، و هر آسیبی (ترومایی) که فرد تجربه کرده است، در این میدان انرژیِ درخشان قابل خواندن است. این میدان نه تنها نشان می‌دهد که فرد به چه بیماری‌هایی مبتلاست، بلکه بیماری‌های آینده‌ی او را نیز پیش‌بینی و آشکار می‌کند. درمان در اینجا شامل پاکسازیِ انرژی از این میدان درخشان است تا از بروز و تجلی بیماری جلوگیری شود. باستان‌شناسی شر دیوها، تسخیرشدگی و یادگارهای شوم دکتر هدرلین @thelostbook
783