fa
Feedback
کتاب گمشده

کتاب گمشده

رفتن به کانال در Telegram

گیلگمش مصمم به رفتن شد . او گفت : اگر شکست هم بخورم ، حداقل مرابه عنوان کسی به خاطر خواهند آورد که کوشش خود را کرده است. @nibiru01

نمایش بیشتر
8 890
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+37 روز
+4530 روز

در حال بارگیری داده...

جذب مشترکین
اوت '26
اوت '26
+113
در 2 کانال‌ها
ژوئیه '26
+229
در 4 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+301
در 6 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+173
در 7 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+45
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+104
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+41
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+140
در 2 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+146
در 2 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+117
در 4 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+101
در 4 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+132
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+117
در 5 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+123
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+151
در 4 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+179
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+158
در 4 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+136
در 4 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+198
در 6 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+175
در 4 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+219
در 4 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+230
در 6 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+214
در 5 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+279
در 5 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+295
در 4 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+223
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+304
در 6 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+279
در 6 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+417
در 6 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+433
در 4 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+491
در 6 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+460
در 8 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+197
در 7 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+270
در 7 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+288
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+344
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+183
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+129
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+317
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+146
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+94
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+102
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+105
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+153
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+187
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+158
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+107
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+115
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+151
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+94
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+103
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+194
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+147
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+85
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+102
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+156
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+82
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+99
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+183
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+186
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+124
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+195
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+105
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+158
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+153
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+116
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+155
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+3 122
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
26 اوت+4
25 اوت+3
24 اوت+5
23 اوت+3
22 اوت+3
21 اوت+4
20 اوت+2
19 اوت+5
18 اوت+5
17 اوت+4
16 اوت+6
15 اوت+4
14 اوت+2
13 اوت+4
12 اوت+3
11 اوت+2
10 اوت+3
09 اوت+4
08 اوت+4
07 اوت+7
06 اوت+7
05 اوت+3
04 اوت+9
03 اوت+7
02 اوت+6
01 اوت+4
پست‌های کانال
اتاق تاریک شد و حس کردم دارم سقوط می‌کنم. از روی غریزه بازوی لاما را گرفتم و او دستش را دور شانه‌هایم انداخت. چیزی نیست لوبسانگ، تو واقعاً سقوط نمی‌کنی، فقط مغزت دارد تغییر می‌کند تا بعد چهارم را بپذیرد. حالا حس سقوط متوقف شده بود و خود را ایستاده در دنیایی به شدت ترساننده یافتم. جانوران غول‌پیکری آنجا بودند که زشتی‌شان دست‌کم هر آنچه را که تا به حال دیده بودم می‌زد. موجودات عظیمی رد می‌شدند و با زشت‌ترین صدای ممکن در هوا بال می‌زدند، صدایی شبیه به چرم کهنه و روغن‌نخورده. بال‌هایی که به سختی می‌توانستند وزن بدن موجود را تحمل کنند. اما آن‌ها به این طرف و آن طرف پرواز می‌کردند و گاهی یکی از آن‌ها به زمین می‌آمد تا تکه غذایی را که از موجود پرنده دیگری افتاده بود بردارد. اما همین که به زمین می‌رسیدند، همان جا زمین‌گیر می‌شدند؛ بال‌هایشان برای اینکه دوباره آن‌ها را به هوا ببرد کافی نبود و پایی هم نداشتند که به بلند شدنشان کمک کند. صداهای غیرقابل توصیفی از باتلاقِ سمت چپ من به گوش می‌رسید، صداهایی تکان‌دهنده بودند و من از ترس حالم به هم می‌خورد. و بعد، درست در نزدیکی من، از میان لجن‌های باتلاق، سرِ بسیار کوچکی بالای گردنی تنومند و دراز پدیدار شد. گردن باید حدود بیست پا (شش متر) طول می‌داشت و پیش از آنکه آن موجود خود را به ساحل بکشد، کشمکش‌های زیادی زیر آب رخ داد. بدنی گرد داشت و سپس دمی که باریک می‌شد تا توازن انحنای گردن و سر را حفظ کند. اما همان‌طور که داشتم به آن موجود نگاه می‌کردم و می‌ترسیدم که نکند او هم دارد به من نگاه می‌کند، صدای شکستن وحشتناک درختان را شنیدم، انگار موجود عظیمی داشت از میان جنگل یورش می‌برد و تنه درختان را مثل نی خرد می‌کرد. برای لحظه‌ای بزرگ‌ترین موجودی را که تا به حال دیده بودم به چشم دیدم. لاما گفت: بیا یکی دو قرن جلوتر برویم و ببینیم انسان‌ها اولین بار چه زمانی آمدند. بازگشت به غار باستانی ها لوبسانگ رامپا ترجمه : مهر @thelostbook

2
بنابراین همان کار را کردم، اما واقعاً به نظرم فکر بسیار احمقانه‌ای می‌آمد. چرا یک نفر باید از یک تکه فلزِ خمیده استفاده کند تا غذا را به دهانش ببرد؟ این دیوانه‌وارترین چیزی بود که تا به حال شنیده بودم، اما ماجرا از این هم بدتر شد: «حالا بخشِ مقعر و گودِ چنگال را ببر زیرِ یکی از آن تخم‌مرغ‌ها و بعد با کارد طوری برش بزن که حدود یک‌چهارم تخم‌مرغ روی چنگال قرار بگیرد. سپس آن را به سمت دهانت می‌بری و می‌خوری.» از لاما پرسیدم: «منظورتان این است که اگر به غرب بروم، باید به همین روشِ دیوانه‌وار غذا بخورم؟» لاما گفت: «قطعاً منظوم همین است، پس همان بهتر که از همین حالا به آن عادت کنی. انگشتان برای طبقهٔ خاصی از مردم بسیار مفیدند، اما فرض بر این است که تو فردی برجسته‌تر هستی. فکر می‌کنی برای چه تو را به چنین جایی آورده‌ام؟» گفتم: «خب جناب، ما تصادفی به این مکانِ لعنتی افتادیم!» لاما گفت: «نه این‌طور نیست، این‌طور نیست. ما تصادفی وارد شدیم، بله، این را قبول دارم، اما اینجا مقصدِ ما بود. می‌بینی، آن زاهدِ پیر نگهبانِ این مکان بود. او حدود پنجاه سال نگهبان اینجا بود و من تو را می‌آوردم تا کمی دانشت را گسترش دهم. اما فکر می‌کنم آن برخوردت با صخره باید تمام عقل و هوشت را بیرون کشیده باشد!» لاما اندیشمندانه گفت: «در عجبم که این تخم‌مرغ‌ها چند ساله‌اند.» او کارد و چنگالش را زمین گذاشت، به سمت محفظه‌ای رفت که تخم‌مرغ‌ها در آن نگهداری می‌شدند و من دیدم که مشغولِ شمردنِ صفرها شد. «رامپا، این تخم‌مرغ‌ها و این ژامبون حدود سه میلیون سال قدمت دارند و طعمشان چنان تازه است که انگار تخم‌مرغ‌ها همین دیروز گذاشته شده‌اند.» من با تخم‌مرغ و باقی‌ماندهٔ ژامبون ور می‌رفتم. سردرگم شده بودم. دیده بودم که چیزها حتی وقتی در یخ بسته‌بندی می‌شوند هم فاسد می‌شوند، و حالا به من می‌گفتند دارم خوراکیِ سه میلیون ساله می‌خورم. «استاد، سردرگمی‌های زیادی دارم و هرچه بیشتر به من می‌گویید، پرسش‌های بیشتری در ذهنم شکل می‌گیرد. می‌گویید این تخم‌مرغ‌ها حدود سه میلیون سال قدمت دارند و من هم با شما موافقم، آن‌ها واقعاً مثل تخم‌مرغِ تازه گذاشته‌شده هستند و هیچ اثری از خراب شدن در آن‌ها نیست؛ پس چگونه ممکن است سه میلیون ساله باشند؟» بازگشت به غار باستانی ها لوبسانگ رامپا ترجمه : مهر @thelostbook
481
3
با این حال استاد، من منطق این کار را درک نمی‌کنم. منظورم این است که آدم فکر می‌کند یک موجودِ والا وارد بدنی می‌شود که تازه به دنیا آمده است، نه این‌همه دردسر و سرکله‌زدن با اجسادی که مثل زامبی هستند! لوبسانگ، کمی با عقل خودت فکر کن. یک نوزاد چند سال زمان نیاز دارد تا اصلاً چیزی یاد بگیرد؛ باید به مدرسه برود، زیر بار انضباط و تربیت والدین قرار گیرد و این‌ها واقعاً تلف کردن وقت است. شاید سی یا چهل سال از زمان را هدر بدهد؛ در حالی که اگر بدنی بتواند تمام این مراحل را طی کند و سپس به این تابوت‌ها بیاورد، آن‌گاه واقعاً ارزش بسیار بیشتری دارد؛ چراکه تمام شرایط زندگی در بخش خود از جهان را می‌داند و مجبور نیست سال‌ها به انتظار و یادگیری بگذارند، در حالی که اصلاً مطمئن نیست ماجرا از چه قرار است. گفتم: «من تا همین الان هم تجربیاتی داشته‌ام و اتفاقاتی برایم افتاده که خب، انگار هیچ منطقی پشتشان نیست. احتمالاً پیش از آنکه این مکان را ترک کنیم کمی آگاهی و روشنایی نصیبم بشود. و اصلاً چرا انسان‌ها چنین طول عمر دردناک و کوتاهی دارند؟ ما درباره برخی از حکیمان و فرزانگان واقعی می‌خوانیم و به نظر می‌رسد آن‌ها صد، دویست یا سیصد سال زندگی کرده‌اند و هنوز جوان به نظر می‌رسند.» «خب لوبسانگ، همین الان به تو بگویم بد نیست: من بیش از چهارصد سال سن دارم! و می‌توانم دقیقاً به تو بگویم چرا انسان‌ها چنین عمر کوتاهی دارند. چند میلیون سال پیش، زمانی که این کره زمین در دوران طفولیت خود بود، سیاره‌ای بسیار نزدیک شد و نزدیک بود با این جهان برخورد کند؛ در واقع آن سیاره به دلیل تکانه‌های پادمغناطیسی از جانب جهانِ دیگر، از مدار خود بیرون رانده شد. اما همان سیاره سرکش با سیاره کوچک دیگری برخورد کرد و آن را تکه‌تکه ساخت؛که‌هایی که امروزه به عنوان «کمربند سیارک‌ها» شناخته می‌شوند. کمی بعد مفصل‌تر به این موضوع خواهیم پرداخت. فعلاً بگذار این را به تو بگویم که وقتی این جهان در حال شکل‌گیری بود، آتشفشان‌های عظیمی در سراسر آن وجود داشتند که فواره‌های گدازه و دود را به بیرون می‌ریختند. این دودها بالا رفتند و ابرهای سنگینی را در سراسر زمین تشکیل دادند. این جهان اصلاً قرار نبود جهانی آفتابی باشد. می‌بینی؟ نور خورشید سمی است؛ نور خورشید پرتوهای مهلکی دارد که برای انسان بسیار زیان‌بارند.در واقع این پرتوها برای همه موجودات مضر هستند. اما آن پوشش ابری، جهان را شبیه به یک گلخانه کرده بود؛ تمام پرتوهای مفید می‌توانستند عبور کنند اما پرتوهای زیان‌بار پشت ابر می‌ماندند و مردم صدها سال زندگی می‌کردند. اما وقتی آن سیاره سرکش آن‌قدر نزدیک شد، تمام ابرهای پوشاننده زمین را روبود و با خود برد؛ و تنها ظرف دو نسل، طول عمر مردم به هفتاد سال رسید! بازگشت به غار باستانی ها لوبسانگ رامپا ترجمه : مهر @thelostbook
532
4
چیزهای زیادی وجود دارند که باید دوباره کشف شوند؛ تمام این‌ها در روزگاری که «باغبانان» آمدند، امری کاملاً معمول بود. صرفاً به عنوان یک مثال، بگذار آن اتاق را به تو نشان دهم—بیا روی این نقشه نگاه کن—همان‌جا که بدن‌ها در مرحله حیات معلق نگهداری می‌شدند. سالی یک‌بار، دو لاما وارد آن اتاق می‌شدند و یک‌به‌یک بدن‌ها را از تابوت‌های سنگی بیرون می‌آوردند و آن‌ها را برای یافتن هرگونه بیماری، با دقت معاینه می‌کردند. اگر همه‌چیز روبه‌راه بود، بدن‌ها را راه می‌بردند تا عضلاتشان دوباره به حرکت درآیند. سپس، بعد از اینکه اندکی به بدن‌ها غذا می‌دادیم، نوبت به این وظیفه می‌رسید که کالبد اثیریِ یک باغبان را وارد بدنی کنیم که از تابوت سنگی بیرون آورده شده بود. این یک تجربه فوق‌العاده عجیب و خاص است.» «چی، جناب؟ یعنی واقعاً کار دشواری است؟» حالا به خودت نگاه کن لوبسانگ! از یک طرف به من می‌گویی که نمی‌توانی چنین چیزی را باور کنی، و از طرف دیگر سعی داری تا جای ممکن اطلاعات جمع کنی! بله، احساس ترسناکی است. در حالت اثیری، تو آزادی به هر اندازه‌ای که برایت مناسب‌تر است درآیی؛ ممکن است به دلیلی بخواهی بسیار کوچک شوی، یا به دلیلی دیگر بخواهی بسیار قدبلند و تنومند باشی. خب، بدن مناسب را انتخاب می‌کنی و کنار آن دراز می‌کشی؛ سپس لاماها ماده‌ای را به آن کالبدِ به‌ظاهر مرده تزریق می‌کنند و به‌آرامی تو را بلند کرده و رو به شکم، روی آن بدن قرار می‌دهند. به‌تدریج، ظرف مدت حدود پنج دقیقه، تو ناپدید می‌شوی؛ محوتر و محوتر می‌شوی و ناگهان، آن پیکرِ درونِ تابوت سنگی تکانی می‌خورد، راست می‌نشیند و توضیحاتی سر می‌دهد که: "آه، من کجا هستم؟ چطور به اینجا آمدم؟" می‌بینی؟ آن‌ها برای مدتی خاطرات آخرین کسی را دارند که از آن بدن استفاده کرده است، اما ظرف دوازده ساعت، بدنی که اختیارش را به دست گرفته‌ای کاملاً طبیعی به نظر می‌رسد و در واقع قادر به انجام تمام کارهایی خواهد بود که اگر در بدن خودت روی زمین بودی انجام می‌دادی. ما این کار را انجام می‌دهیم چون گاهی نمی‌توانیم ریسک آسیب دیدن بدن اصلی را بپذیریم. این بدن‌های جایگزین (شبیه‌سازی‌شده)—خب، مهم نیست چه بلایی سرشان می‌آید؛ فقط کافی است کسی را با شرایط مناسب پیدا کنند و آن‌گاه می‌توانیم بدن را در یک تابوت سنگی قرار دهیم و اجازه دهیم نیروی حیات به سطح دیگری از هستی منتقل شود. می‌دانی، مردم هرگز مجبور به این کار نمی‌شدند؛ این کار همیشه با آگاهی و رضایت کامل خودشان انجام می‌شد. بعدها، تو یکی از این بدن‌ها را به مدت یک سال منهای یک روز اشغال خواهی کرد. آن یک روز به این دلیل است که بدن‌ها بدون رخ دادن برخی پیچیدگی‌های خاص، تنها سیصد و شصت و پنج روز دوام می‌آورند؛ بنابراین بهتر است تسخیر بدن، یک سال منهای یک روز طول بکشد. و بعد خب، بدنی که هنوز در آن هستی، در حالی که از سرمای تابوت سنگی به خود می‌لرزد، وارد آن می‌شود و به‌تدریج فرم اثیری تو از بدن جایگزین خارج شده، وارد بدن خودت می‌شود و تمام وظایف، افکار و دانش آن را به دست می‌گیرد. و حالا، تمام دانشی که در طول سیصد و شصت و چهار روز گذشته به دست آورده بودی، بر آن افزوده می‌شود. آتلانتیس زمانی از مروجان بزرگ این سیستم بود. آن‌ها تعداد زیادی از این بدن‌ها داشتند که مرتباً توسط افراد والامقامی که می‌خواستند تجربه خاصی به دست آورند، اشغال می‌شد. سپس، پس از کسب آن تجربه، برمی‌گشتند، بدن خود را پس می‌گرفتند و بدن جایگزین را برای نفر بعدی باقی می‌گذاشتند. بازگشت به غار باستانی ها لوبسانگ رامپا ترجمه : مهر @thelostbook
530
5
بدون متن...
402
6
+1
بدون متن...
405
7
گل زندگی در کف جام متعلق به مارلیک گیلان
گل زندگی در کف جام متعلق به مارلیک گیلان
607
8
گل زندگی کف این جام که در کلاردشت کشف شده
گل زندگی کف این جام که در کلاردشت کشف شده
400
9
دوستان آیا این گل زندگی نیست؟+1
دوستان آیا این گل زندگی نیست؟
620
10
جام الکتروم آلیاژ طلا و نقره ساخته شده در هزاره دوم پیش از میلاد حدود ۱۴۰۰-۱۱۰۰ پیش از میلاد مارلیک _گیلان_ایران این اثر باست+3
جام الکتروم آلیاژ طلا و نقره ساخته شده در هزاره دوم پیش از میلاد حدود ۱۴۰۰-۱۱۰۰ پیش از میلاد مارلیک _گیلان_ایران این اثر باستانی منحصر به فرد در جریان کاوشهای باستان شناسی در منطقه مارلیک در شمال ایران امروزی کشف شده است. سطح ظرف با صحنه های اساطیری قلم زنی شده تزیین شده است که موجودات نیمه انسان نیمه گاو را در حال رام کردن بوفالوهای وحشی نشان می دهد. نقش برجسته با تکنیک استادانه چکش کاری ریپوسه همراه با حکاکی الگوهای هندسی در لبه ها اجرا شده است. در حال حاضر این جام در مجموعه موزه لوور در پاریس فرانسه در بخش آثار باستانی شرق نگهداری می شود.
466
11
اگر متوجه نکته مهم این متن شدید به من پیام بدین @nibiru01
544
12
گفتم: استاد، من کاملاً گیج شده‌ام! چون تمام چیزهایی که تا به حال یاد گرفته‌ام به من آموخته‌اند که همه چیز دچار زوال و نابودی می‌شود؛ کاغذ باید خرد شود و به خاکستر تبدیل شود، بدن‌ها باید بپوسند و خاک شوند، و غذا هم بعد از یک میلیون سال، خب، قطعاً باید فاسد و خاک شده باشد. من اصلاً درک نمی‌کنم این مکان چطور می‌تواند حدود یک میلیون سال قدمت داشته باشد. همه چیز نو و تازه به نظر می‌رسد و من اصلاً سردرنمی‌آورم. لاما به من لبخندی زد و گفت: اما یک میلیون سال پیش، دانشی بسیار والاتر از دانش امروز وجود داشت و آن‌ها سیستمی داشتند که با آن خودِ زمان را می‌شد متوقف کرد. زمان یک امر کاملاً اعتباری و ساختگی است و فقط در این جهان به کار می‌رود. اگر منتظر چیز بسیار دلنشینی باشی، زمانی که باید برایش صبر کنی فوق‌العاده طولانی به نظر می‌رسد؛ اما اگر مجبور باشی پیش یک لامای ارشد بروی تا سیر تا پیاز توبیخت کند خب، تا به خودت بیایی می‌بینی در برابرت ایستاده‌ای و داری نظراتش را درباره خودت می‌شنوی! زمان چیزی ساختگی است تا مردم بتوانند به تجارت یا امور روزمره بپردازند. این غارها از جهان ایزوله و جدا هستند؛ آن‌ها دور تا دور خود چیزی دارند که من فقط می‌توانم آن را یک «حجاب و سپر» بنامم، و آن سپر این غارها را در بعد دیگری قرار می‌دهد؛ بعد چهارم، جایی که چیزها دچار پوسیدگی و زوال نمی‌شوند. قبل از اینکه بیشتر کاوش کنیم، می‌خواهیم غذایی بخوریم؛ و غذا گوشت دیپلوکوس یا همان دایناسوری است که دو یا سه میلیون سال پیش توسط شکارچیان کشته شده است. خواهی دید که طعم بسیار خوبی دارد! اما استاد، من فکر می‌کردم خوردن گوشت برای ما ممنوع است! بله، مردم عادی از خوردن گوشت منع شده‌اند. برای آن‌ها همان خوردن «تسامپا» (آرد جوی برشته) کاملاً کافی دانسته می‌شود، چون اگر کسی شکمش را از گوشت پر کند، مغزش کند و سنگین می‌شود. ما گوشت می‌خوریم چون به آن نیروی اضافی نیاز داریم که تنها گوشت می‌تواند بدهد؛ و به هر حال، ما گوشت بسیار کمی می‌خوریم و بیشتر غذایمان سبزیجات و میوه‌هاست. اما می‌توانی خاطرجمع باشی که خوردن این گوشت به روح جاودانه‌ات هیچ آسیبی نمی‌زند. با این حرف بلند شد و به انبار آشپزخانه رفت و با قوطی بزرگی برگشت که تصویر بسیار کراهت‌باری دور آن پیچیده شده بود. تصویر چیزی را نشان می‌داد که در ذهنم یک دایناسور مجسم کردم و با خطوط قرمز مشخص شده بود که کدام بخش از دایناسور داخل این قوطی فلزی است. لاما کارهایی روی قوطی انجام داد و در آن باز شد. می‌توانستم ببینم گوشتِ داخل آن کاملاً تازه است؛ آن‌قدر تازه که انگار همین امروز شکار شده بود. می‌خواهیم این را بپزیم، چون گوشت پخته بسیار بهتر از گوشت خام است؛ پس بهتر است حواست به کارهایی که می‌کنم باشد. او با برخی از ظرف‌های فلزی کارهای عجیبی انجام داد و سپس محتویات قوطی را درون یکی از آن ظرف‌های فلزی خالی کرد و آن را به داخل چیزی شبیه یک کابینت فلزی فرستاد. بعد درش را بست و چند پیچ و دکمه را چرخاند تا چراغ‌های کوچکی روشن شدند. گفت: حالا در عرض ده دقیقه، این به بهترین شکل پخته خواهد شد؛ چون روی شعله پخته نمی‌شود، بلکه از درون به بیرون گرم می‌شود. این سیستم خاصی از اشعه‌هاست که ادعا نمی‌کنم خودم هم آن را می‌فهمم. اما حالا باید به دنبال سبزیجات مناسبی بگردیم که همراه گوشت پخته شد . بازگشت به غار باستانی ها لوبسانگ رامپا ترجمه : مهر @thelostbook
610
13
عجب آفتاب داغی بود! زیر لب با خودم گفتم: «باید یک جای سایه پیدا کنم.» بعد نشستم، چشم‌هایم را باز کردم و با بهت و حیرت مطلق به اطراف زل زدم. من کجا بودم؟ چه اتفاقی افتاده بود؟ همان‌طور که لاما مینگیار دوندوپ را دیدم، همه چیز به یادم آمد؛ آخر فکر می‌کردم شاید تمامش فقط یک رویا بوده است. اصلاً آفتابی در کار نبود؛ روشنایی آنجا از چیزی شبیه نور خورشید می‌آمد که از میان دیوارهای شیشه‌ای می‌تابید. لاما گفت: لوبسانگ، واقعاً کاملاً هاج‌وواج به نظر می‌رسی! امیدوارم خوب استراحت کرده باشی. پاسخ دادم: بله استاد، اما من روزبه‌روز گیج‌تر می‌شوم؛ هرچه چیزهای بیشتری توضیح داده می‌شود، من گیج‌تر می‌شوم. مثلاً همین نوری که از یک جایی می‌آید؛ مگر می‌شود یک میلیون سال ذخیره شده باشد و باز هم به روشنی خودِ خورشید بتابد؟ چیزهای زیادی هست که باید یاد بگیری لوبسانگ. تو هنوز کمی کم‌سن‌وسالی، اما حالا که به این مکان رسیده‌ایم... خب، کمی برایت توضیح می‌دهم. مادرسالاران زمین (باغبانان زمین) فضاهایی مخفی می‌خواستند تا بتوانند بدون آنکه اهالی زمین باخبر شوند به اینجا بیایند. برای همین، زمانی که این مکان فقط تپه‌ای کم‌ارتفاع از سنگ بود که از زمین بیرون زده بود، با ابزاری که بعدها به عنوان مشعل‌های اتمی شناخته می‌شود، درون سنگ‌های زنده را تراشیدند. این کار سنگ‌ها را ذوب کرد و بخش زیادی از آن سطح خاکستریِ بیرونی، حاصل همان بخارِ سنگ‌های ذوب‌شده است. بعد از اینکه غار به اندازه دلخواه تراشیده شد، گذاشتند تا خنک شود؛ و طوری خنک شد که سطحی کاملاً صاف و شیشه‌ای پیدا کرد. آن‌ها پس از ساختن این غار بزرگ—که آن‌قدر جا دارد که حتی کاخ پوتالا هم در آن جای می‌گیرد—تحقیقاتی انجام دادند و سپس درست در امتداد این رشته‌کوه سنگ که آن روزها تقریباً زیر خاک پوشیده شده بود، تونل‌هایی حفر کردند. در آن زمان می‌شد از طریق این تونل‌ها حدود دویست‌وپنجاه مایل راه رفت و از غاری به غار دیگر رسید. سپس آن انفجار عظیم رخ داد که زمین را روی محورش لرزاند؛ برخی نقاط زیر آب رفتند و برخی نقاط دیگر بالا آمدند. ما خوش‌شانس بودیم که آن تپه کم‌ارتفاع تبدیل به رشته‌کوه شد. من عکس‌هایش را دیده‌ام و به تو هم نشان خواهم داد. البته به خاطر جابه‌جایی‌های زمین، برخی از تونل‌ها از امتداد و راستای خود خارج شدند و دیگر نمی‌شد مثل گذشته تمام مسیر را یک‌ضرب رفت. در عوض، مثلاً می‌توانستیم از دو یا سه غار دیدن کنیم، بعد روی رشته‌کوه بیرون بیاییم و کمی پیاده‌روی کنیم تا به جایی برسیم که می‌دانستیم تونل ادامه پیدا می‌کند. همان‌طور که می‌دانی زمان برای ما اصلاً اهمیتی ندارد؛ برای همین من از جمله کسانی هستم که به حدود صدتا از این مکان‌ها رفته‌ام و چیزهای بسیار بسیار عجیبی دیده‌ام. بازگشت به غار باستانی ها لوبسانگ رامپا ترجمه : مهر @AncientOccultism
621
14
به محض اینکه وارد شدم—من جلوتر می‌رفتم—چراغ‌ها روشن شدند؛ چراغ‌هایی درست مثل نور روز. لاما مینگیار دوندوپ با نگاهی سرشار از رضایتِ فراوان در آستانه در ایستاد. گفت: «آفرین لوبسانگ، آفرین! این دومین کشفی است که کردی. مطمئنم عالی‌جناب دالایی‌لاما از شنیدن این اطلاعات بسیار خشنود خواهند شد.» او به اطراف رفت و نگاهی به چیزهای مختلف انداخت، اشیای دیگری را برداشت و به محتویات برخی از—خب، نمی‌دانم چه نامشان بگذارم—برخی از چیزهای درون مکعب‌های شیشه‌ای خیره شد که کاملاً خارج از فهم و درک من بود. اما در نهایت روی صندلی کم‌ارتفاعی نشست و غرقِ کتابی شد که از یک رف برداشته بود. پرسیدم: چطور ممکن است زبانی را بفهمید که می‌گویید حداقل یک میلیون سال قدمت دارد؟ او با زحمت برای لحظه‌ای کتاب را کنار گذاشت تا درباره سؤالم فکر کند. سپس گفت: خب لوبسانگ، این داستانِ خیلی درازی دارد. ما را به اعماقِ کوچه‌پس‌کوچه‌های تاریخ می‌برد؛ از مسیرهایی عبور می‌دهد که حتی برخی از لاماها هم نمی‌توانند آن را دنبال کنند. اما به طور خلاصه این‌طور است: این جهان آماده مسکونی‌شدن و مستعمره‌شدن بود، بنابراین اربابانِ ما—باید آن‌ها را اربابان بنامم چون بزرگانِ "باغبانانِ زمین" و دیگر جهان‌ها بودند—حکم کردند که گونه خاصی باید روی زمین پرورش یابد، و آن گونه خاص، ما بودیم. بازگشت به غار باستانی ها لوبسانگ رامپا ترجمه : مهر @AncientOccultism
590
15
اگر اطمینان دارید که واقعاً مشتاق انجام کارهای ماورایی هستید، بهترین راه این است که هر روز زمان مشخصی — حتی نیم ساعت در هنگام غروب — را به اندیشیدن به آن اختصاص دهید. اثرگذارترین روش این است که تا جای ممکن با قدرتی تمام، مجسم کنید در حال انجام همان کاری هستید که دلتان می‌خواهد؛ چرا که اگر بتوانید به ضمیر ناخودآگاه بفهرمانید که خواهان خروج به جهان اثیری هستید، او استعارتاً قفل درگاه را می‌گشاید و شما را آزاد می‌سازد. ضمیر ناخودآگاه را مانند نوعی سفیه بپندارید — سفیهی زبده و کندذهن که دستورات را کاملاً لفظ به لفظ اجرا می‌کند؛ چندان که اگر در زمانی در گذشته گفته باشید: «ای بابا! تو را به خدا نگزار از بدنم خارج شوم!»، ناخودآگاه تا زمانی که بر ذهنِ تک‌بعدی‌اش چیره نشوید و آن فرمان کهنه را با دستوری تازه جایگزین نکنید، از همان حکم پیروی خواهد کرد. اما به یاد داشته باشید که اگر گمان می‌برید پیشرفتی نمی‌کنید، تا زمانی که نسبت به امور هوشیار و آگاهید، قطعاً در حال پیشرفت هستید. توصیه اکید من به شما این است که اگر با موانع یا دشواری‌هایی روبرو شدید، خود را آزرده نسازید؛ درنگ کنید تا اوضاع خودبه‌خود سامان یابد. سال‌ها پیش که مشغول یادگیری کد مورس بودم، درباره «تپه ناکامی» به من هشدار داده بودند. خب، این تپه اسرارآمیز مرا آزار می‌داد تا اینکه سرعتم به بیست و سه کلمه در دقیقه رسید؛ اما پس از آن هرچه کوشیدم، نتوانستم از این «تپه» عبور کنم. این مانع همانند کوهی بر سر راه پیشرفت من برای رسیدن به سرعتی بالاتر در ارسال و دریافت کد مورس قد علم کرده بود. روزی از فرط خشم، کلماتی ناپسند بر زبان آوردم و با سوزِ دل گفتم: «خیلی خب، اگر نمی‌توانم سریع‌تر بروم، پس اصلاً نمی‌توانم!» همان روز، کمی بعد، دوباره پشت کلید کهنه مورس نشستم و در کمال شگفتی دیدم که می‌توانم بسیار سریع‌تر کار کنم؛ در واقع سرعتم به نزدیکِ سی کلمه در دقیقه رسیده بود. من از آن تپه عبور کرده بودم! ماجرا این بود که بیش از حد سخت می‌کوشیدم؛ اگر شما هم با مشکلاتی روبرو هستید، احتمالاً بیش از اندازه فشار می‌آورید. هنگام مواجهه با موانع، مانند یک بولدوزر یورش نبرید؛ آرام گیرید، درباره امور بیندیشید، و خواهید دید که مسیرِ کم‌ترین مقاومت به شما رخصت داده تا از تپه بگذرید؛ آن‌گاه از نتیجه به دست آمده شگفت‌زده خواهید شد. دیدار من از آگارتا لوبسانگ رامپا ترجمه : مهر @thelostbook
759
16
وجود سفینه‌های فضایی فرازمینی با اندازه و قدرت عظیم یک واقعیت است که درک و ارزیابی اهمیت آن دشوار است، چه رسد به سنجش آن. این فصل، با کنار گذاشتن روند خسته‌کننده‌ی توضیح و تبیین حقایقی که تا اینجا گفته شده، به عقب می‌رود و نگاهی فلسفی به یافته‌ها می‌اندازد. در پیش‌زمینه یک سؤال فوری وجود دارد: "آیا موجودات فرازمینی وجود دارند؟" پاسخ کوتاه این است: "احتمالاً". تمام نگاتیوهای عکاسی که توسط نویسنده بررسی شده‌اند، هیچ مدرک مستقیمی از (خود) موجودات فرازمینی را نشان نداده‌اند. با این حال، شواهد قوی مبنی بر وجود موجودات فرازمینی از بررسی و موقعیت‌یابی سفینه‌های فضایی الکترومغناطیسی دیده می‌شود. برای اطمینان بیشتر در موقعیت‌یابی این سفینه‌ها، به منبع اطلاعاتی خارجی (خارج از سیاره.م) نیاز است. این مشاهده نتیجه این است که قطر داخلی و خارجی حلقه‌های A، B و C زحل در طول سال‌ها نه کاملاً اما تقریباً یکسان باقی مانده‌اند. از دیدگاه طراحی، سفینه‌های فضایی الکترومغناطیسی دستاوردهای فوق‌العاده‌ای در علوم فیزیک هسته‌ای، هوانوردی، فضانوردی، هیدرودینامیک مغناطیسی و مهندسی هستند. به طور استنباطی، چنین چیزهایی تنها می‌توانستند توسط یک تمدن بسیار باستانی، هدفمند و غیرخودمخرب به دست آیند. سفینه‌های فضایی الکترومغناطیسی دارای قابلیت‌های تخریب کنندگی آشکاری هستند که ممکن است در برخی افراد ترس و اضطراب ایجاد کنند. این احساسات ناراحت‌کننده را می‌توان با درک این موضوع که این سفینه‌های بسیار قدرتمند قرن‌ها و میلیاردها سال است که وجود دارند و نژاد بشر همچنان به حیات خود ادامه می‌دهد، تسکین داد. از نظر خطر واضح و قریب‌الوقوع، بمب‌های هسته‌ای ساخت بشر تهدید فوری‌تر و گسترده‌تری برای زندگی انسان ایجاد می‌کنند. در مقابل، تعهد ظاهری بلندمدت سفینه‌های فضایی الکترومغناطیسی به تداوم زنجیره حیات انسان تسلی‌بخش است. (منظور نویسنده این است که این سفینه‌ها گویی به ادامه‌ی حیات انسان در این مدت طولانی متعهدند و خطری برای حیات او نداشته‌اند.م)   با این حال، انتظار یک وضعیت با ثبات همیشگی و بی‌عیب و نقص در ماهیت زیستگاه زمینی ما واقعاً یک انتظار غیرمنطقی است. به عنوان مثال، یک تغییر ناگهانی در سطح زمین در ۳۰ ژوئن ۱۹۰۸ رخ داد. در این روز، یک انفجار رعدآسای شدید منطقه‌ای نزدیک تونگوسکا در سیبری مرکزی، اتحاد جماهیر شوروی را لرزاند. ۱۲۰۰ مایل مربع ویران شد. روستاهای کوچک و حیات وحش در طول این انفجار بطور کلی ناپدید شدند. یک جنگل بزرگ تخریب شد. طبق گزارش‌های شاهدان عینی، یک شیء استوانه‌ای شعله‌ور درست قبل از انفجار در نزدیکی محل مشاهده شده است. پس از سال‌ها مطالعه‌ی فشرده و تحقیق علمی، این نتیجه قطعی حاصل شده است که ویرانی ناشی از انفجار هسته‌ای در هوا بوده است. با درنظر گرفتن این موضوع، تخریب ناشی از بمب اتمی هیروشیما که الگوی ویرانی سطحی مشابه الگوی ثبت شده در تونگوسکا ایجاد کرد، نتایج جالبی بدست می‌آید. برخی دانشمندان پا را فراتر گذاشته و ادعا می‌کنند که این ویرانی ناشی از یک فضاپیمای فرازمینی بوده که منفجر شده است. به هر حال، بمب‌های هسته‌ای در زمان انفجار سال ۱۹۰۸ اختراع نشده بودند؛ و علاوه بر این، به گفته آنها، شاهدان عینی نیز در منطقه حضور داشتند. داستان تونگوسکا وجود سفینه‌های فضایی استوانه‌ای و ماهیت هسته‌ای آن‌ها را تأیید می‌کند. مهر تأیید بر این موضوع خیلی مهم است زیرا علم اکنون مشاهدات تکراری معتبر از این سفینه‌های پر‌انرژی در منظومه شمسی را در خود جای داده است. حضور پرتکرار آنها در زحل دیده می‌شود، بنابراین این گمان جالب مطرح می‌شود که این سیاره به عنوان یک پایگاه عملیاتی آنها بکار می‌رود. وجود این سفینه‌های فضایی الکترومغناطیسی بسیار پیشرفته، هوش فوق‌العاده برتر را نشان می‌دهد. این موضوع نه تنها تسلط سفینه‌های فضایی بر انرژی هسته‌ای و میدان‌های نیروی الکتروپتانسیل عظیم را نشان می‌دهند، بلکه توانایی تغییر مناطق وسیعی از سطوح اجرام آسمانی بزرگ (و احتمالاً ویژگیهای‌ دیگر.م) توسط آنها را نیز نشان می‌دهند. در واقع، این احتمال واقع‌بینانه مطرح می‌شود که اجرام آسمانی با اندازه‌ی مناسب را می‌توان با تکنولوژی برتر مانند همین سفینه‌های فضایی، جابجا کرد. این قابلیت‌ها به وضوح نژاد بشر را در موقعیت ناپایداری قرار می‌دهند. به عنوان یک مثال عملی، انفجار تونگوسکا نشان می‌دهد که یک سفینه‌ی فضایی الکترومغناطیسی، در صورتی که به هر دلیل (عمدی یا سهوی) به یک منطقه پرجمعیت برخورد کند یا منطقه را مورد اصابت انرژی/ میدان الکترومغناطیسی قرار دهد، می‌تواند تلفات انسانی گسترده‌ای را ایجاد کند. برای فهم بیشتر این موضوع باید بدانیم که ممکن است در گذشته تخریب‌های فاجعه‌بار گسترده‌ای رخ داده باشد، مانند آنچه که دایناسورها را از بین برد. حلقه سازان زحل نورمن برگران @thelostbook
791
17
کشفی شگفت‌انگیز که رشته‌ی اصلی علم هرگز جرات پذیرشش را نداشت! کتاب حلقه‌سازان زحل (Ringmakers of Saturn) اثر دکتر نورمن برگرا
کشفی شگفت‌انگیز که رشته‌ی اصلی علم هرگز جرات پذیرشش را نداشت! کتاب حلقه‌سازان زحل (Ringmakers of Saturn) اثر دکتر نورمن برگران، دانشمند سابق ناسا و لاکهید، با تکیه بر عکس‌های واقعی و منتشرشده فضاپیمای وویجر، پرده از وجود سفینه‌های عظیم الکترومغناطیسی برمی‌دارد که حلقه‌های زحل را ساخته و کنترل می‌کنند. این اثر نادر و بحث‌برانگیز، نه فقط راز حلقه‌های ناقص زحل و شکاف‌های کاسینی و انکه را توضیح می‌دهد، بلکه پیوندهای حیرت‌آوری از این پدیده‌های بیگانه با دهانه‌ی “دریای خاوری” ماه و فاجعه تونگوسکای زمین نیز برقرار می‌کند. اگر به اسرار پنهان منظومه شمسی، فناوری‌های فرازمینی و حقیقت‌هایی که عمداً مسکوت مانده‌اند علاقه دارید، این کتاب همان قطعه‌ی گمشده‌ای است که ذهن‌تان را برای همیشه تغییر خواهد داد. این اثر علمی و ارزشمند که خالی از تئوری توطئه است، اکنون توسط مجموعه‌ی کتاب گمشده به فارسی برگردانده شده و در دسترس شماست. تهیه از : @Buyingbook @nibiru01 https://thelostbook.ir/
475
18
ترس از چنین موجوداتی در کریستال‌های تاریکِ درون سلول‌های بدن فیزیکی شما نگهداری می‌شود. شما باید این کریستال‌های تاریک را رها کرده و اجازه دهید تصاویر جدیدی از واقعیت وارد بدن و آگاهی شما شوند. برای انجام این کار، کافی است از «روح» خود بخواهید تا به شما کمک کند. زتاها کالبدهای ذهنی فوق‌العاده پیشرفته‌ای برای خود تکامل داده‌اند و فاقد کالبد عاطفی به شکلی هستند که انسان‌ها می‌شناسند. آن‌ها دارای ذهن‌هایی بسیار قدرتمند و توانایی‌های ذهنی خلاقانه هستند و از این توانایی برای خلق تصاویر کاملاً جدید از واقعیت جهت تکامل نژاد خود استفاده می‌کنند. آن‌ها می‌توانند با تغییر الگوی انرژی درون وجود خود، تصاویر واقعیت را به طور مداوم و آنی تغییر دهند. این امر بر میدان‌های انرژی اطراف تأثیر گذاشته و با آن‌ها واکنش نشان می‌دهد، زیرا آن‌ها می‌دانند هیچ جدایی بین این دو وجود ندارد. آن‌ها استادانِ خلق تصاویر وهم‌آلود از واقعیت هستند؛ ابزاری که اکنون از آن برای الهام‌بخشی به انسان‌ها جهت رهایی از محدودیت استفاده می‌کنند. نزدیک‌ترین چیز به زتاها روی سیاره شما، انرژیِ قلمرو حشرات است. آن‌ها نمایندگان زتاها هستند و برای ارتباط با «گایا» (Gaia)، روح زمین، استفاده می‌شوند. ارتباط با سایر نژادهای فرازمینی از طریق تعامل با حشرات امکان‌پذیر خواهد شد. این ارتباط زمانی رخ می‌دهد که حشرات، درگاه‌ها و پل‌های انرژی از گایا به نژادهای فرازمینی در فضا ایجاد کرده باشند. حشرات فرکانس‌های کدگذاری‌شده‌ای را تنظیم می‌کنند که اطلاعات را در طول فضا و زمان به نژادهایی که نمایندگی می‌کنند منتقل می‌سازد. برای ارتباط با این موجودات، آگاهی خود را با آگاهی مورچه‌ها ادغام خواهید کرد و بدین ترتیب با زتاها ارتباط برقرار می‌کنید. همچنین می‌توانید از این روش ارتباطی برای گفتگو با گایا استفاده کنید. حشرات موجوداتی تخصصی هستند که در فرکانسی چنان بالا کار می‌کنند که برای فناوری شما غیرقابل کشف است. فرشتگان نیز نمایندگانی در قلمرو پرندگان دارند. سطوح مختلفی از آگاهی روی زمین وجود دارد که توسط حیواناتی که در جهان شما شریک هستند، نمایندگی می‌شوند.
736
19
شدتِ قطبیت‌ها، سیاره آن‌ها را تا آستانه انقراض پیش برد. آن‌ها در زمان به عقب سفر کرده و به زمین آمده‌اند تا ببینند آیا می‌توانند از سیاره شما برای مقاصد خود استفاده کنند یا خیر. منشأ تمامی دیدگاه‌های منفی پیرامون نژاد زتا از همین‌جا است. زتاها و نژادهای دیگر مانند «پلیادیان‌ها» (Pleiadians)، اکنون از آینده‌ای دور آمده‌اند تا اقدامات گذشته خود را اصلاح کنند. آن‌ها برای پاکسازی یک بدهی کارمایی که بر تکاملشان تأثیر می‌گذارد، نیاز به انجام این کار داشتند. آن‌ها رازهای ژنتیکی بزرگی دارند تا به هر کسی که برای این بخش از رسالتشان طراحی شده است، بازگو کنند. آن‌ها بیشتر در خواب با شما ارتباط برقرار می‌کنند، زیرا الگوی انرژی بالای آن‌ها تمایل دارد ذرات متراکم را در بدن فیزیکی شما متلاشی کند. اگر آن‌ها به این روش عمل نمی‌کردند، بدن شما با ترس واکنش نشان می‌داد. زمانی که ارتعاشات بالا با ارتعاشات پایین تماس پیدا می‌کنند، ارتعاشات پایین از آن سطح از تجربه تغییر شکل یافته و بیرون رانده می‌شوند. زتاها مانند انسان‌ها بدن فیزیکی ندارند، اما دارای ظاهری انسان‌نما (Humanoid) هستند. دستان آن‌ها تنها سه انگشت دارد؛ سیستم عصبی آن‌ها از روی پوست به‌وضوح قابل مشاهده است؛ مو یا برآمدگی‌هایی مانند بینی یا گوش ندارند و فاقد سیستم تولیدمثل به شکلی که شما می‌شناسید هستند. آن‌ها موجوداتی بسیار باریک و ترکه-ای با چشمان بادامیِ بزرگی هستند که در شرایط نور محدودِ خورشید تکامل یافته‌اند. کالبد عاطفی زتاها مانند انسان نیست. کالبد عاطفی آن‌ها به صورت آگاهانه تولید می‌شود و لزوماً از طریق محرک‌های بیرونی تحریک نمی‌شود. زتاها برای تحریک احساسات خود یا انتقال آن به دیگری، نیازی به تعامل با دیگران ندارند. آن‌ها دارای عشق کاملاً مشروط و بدون وابستگی‌های عاطفی به دیگری هستند. وقتی آن‌ها در قالب انسانی به زمین می‌آیند، کالبد عاطفی می‌تواند آن‌ها را در بروز دراماتیکِ احساسات منفی گرفتار کند. مهم‌ترین چالش برای یک زتا تجسدیافته، این است که یاد بگیرد چگونه با کالبد عاطفی همراه شود و آن را به زبان و مفاهیم انسانی ابراز کند. آن‌ها مدام با بازچیدمانِ تصاویر واقعیت و احساسات مربوط به آن بازی می‌کنند. زتاها با درک نکردنِ پتانسیل کاملِ احساساتِ منفی و زوال‌دهنده، نزدیک بود سیاره خود را با خلق تصاویر منفی نابود کنند. آن‌ها مجبور شدند تنزل و زوال را از طریق بازیِ بدون محدودیت با واقعیت و احساساتش تجربه کنند. زتاها در قالب انسانی اینجا هستند تا به این سیاره در مسیر تبدیل شدن به نور کمک کنند و به تکامل خود نیز یاری رسانند. آن‌ها این کار را با یادگیری پیامدهای احساسات تنزل‌دهنده انجام می‌دهند. زتاها در حال یادگیری نحوه شبیه‌سازی تجربه کالبد عاطفی و نحوه واکنش عاطفی در ارتباط با دیگران هستند. به همین دلیل است که زتاها کالبد عاطفی را بسیار دردناک و مهار آن را تقریباً غیرممکن می‌یابند و از این رو، مستعد فوران‌های عاطفی هستند. اگر از بُعدِ زتایی خود عمل کنید، خواهید دید که توانایی بازی با احساسات خود را دارید و می‌توانید آن‌ها را به اراده خود خاموش یا روشن کنید. شما آگاهانه می‌دانید که احساسات تنها تصاویری از واقعیت و در نتیجه قابل تغییر هستند. زتایی که در قالب انسان تجسد می‌یابد، به دلیل این توانایی، تمایل دارد سرش را پایین انداخته و کله‌معلق وارد احساسات شود. از این رو، آن‌ها اغلب احساس تنهایی کرده و خود را از بقیه بشریت جدا می‌بینند. زتاها تمدنی فوق‌العاده پیچیده هستند که ترکیبی پیچیده از چندین سیستم سیاره‌ای را در خود دارند. آن‌ها تجلی مستقیمِ انتخاب ژنتیکی همراه با هدایت کدهای DNA هستند. این ویژگی به آن‌ها اجازه می‌دهد تا DNA را برای خلق یک موجود تخصصی دستکاری کنند. انتخاب ژنتیکی به آن‌ها امکان می‌دهد از مخزنی عظیم از الگوهای انرژی انتخاب کنند تا موجودی با مطلوب‌ترین کیفیت‌ها و توانایی‌ها پرورش دهند. در گذشته، آن‌ها با این دانش مرتکب اشتباهاتی شدند، چرا که از آن بدون هیچ اندیشه‌ای برای تمامیت و یکپارچگیِ کل استفاده کردند. در تمامی نژادهای در حال تکامل، اشتباهاتی رخ می‌دهد و برای بقای نژاد، باید همسویی با نور شکل بگیرد. انرژی‌های آن‌ها همچنان بر الگوهای دیگر در جهان هستی تأثیر می‌گذارد، چرا که انرژی نابود نمی‌شود، بلکه تنها تغییر شکل می‌یابد! انسان‌ها به شیوه‌های مختلفی تحت تأثیر این انرژی‌ها قرار گرفته‌اند؛ آن‌ها خود را به ناپاکی‌ها و منفی‌بافی‌هایی که درون الگوی انرژی زتاها وجود داشت گره زدند. از آنجا که «کبوتر با کبوتر، باز با باز»، منفی‌گرایی موجب زایش منفی‌گرایی بیشتر می‌شود. از این رو، انسان‌ها تصاویری کامل از واقعیت حول اشتباهات گذشته زتاها ساختند. این در حالی است که زتاها مدت‌هاست روش‌های خود را اصلاح کرده‌اند و به طور کامل با نور همسو شده‌اند.
625
20
موجودات فراتر از زمین برخی از موجودات فراتر از زمین (فرازمینی‌ها) در بعد پنجم زندگی می‌کنند؛ بعدی از جنس نور. شما آن‌ها را در دسته «موجودات روحی» قرار می‌دهید، چرا که فاقد بدن فیزیکی بوده و دارای پیکری از نور هستند. هنگامی که با آن‌ها تعامل دارید، ممکن است احساس کنید بدن فیزیکی دارند؛ اما این تنها یک «صورتِ ذهنی» بازتاب‌شده است تا امکان ارتباط فراهم شود. برچسب و کلمه «بیگانه» (Alien) با صورت‌های ذهنی منفی زیادی همراه است و وقتی آن را می‌شنوید، واکنشی منفی نشان می‌دهید. اما واژه «فرازمینی» به معنای موجودی است که خارج از واقعیتِ بعدِ سوم شما زندگی می‌کند. یک فرازمینی، موجودی است که در جهت نور همگام و جاری است؛ همان نوری که تمام آفرینش را به سوی «سرچشمه» بازمی‌گرداند. آن‌ها جلوه‌ای از تمامیتِ کیهانی هستند و بخشی از رسالتِ تبدیلِ سیاره شما به نور را بر عهده دارند. تمدن‌های گوناگونی در بعد پنجم وجود دارند که فعالانه در تکامل سیاره شما نقش ایفا می‌کنند. فرازمینی‌ها در تبدیل سیاره شما به نور، استاد و متخصص هستند. چندین نژاد مختلف از فرازمینی‌ها وجود دارند که در واقع «خودِ آینده شما» هستند. در بعد پنجم، دسترسی به تمام موازی‌های زمانی امکان‌پذیر است. اگر ارتعاش خود را تا سطح بعد پنجم بالا ببرید، می‌توانید به هر زمانی که بخواهید دسترسی پیدا کنید؛ و این امر، ارتباط با «خودهای فرازمینیِ آینده‌تان» را ممکن می‌سازد. آیا می‌توانید ببینید که این فرازمینی‌ها با شما بیگانه نیستند، بلکه خودِ شما در یک حالت پیشرفته در آینده هستند؟ خودهای فرازمینیِ بعد پنجمی، داوطلب می‌شوند تا در واقعیت بعد سوم تجسد یافته و قالب انسانی به خود بگیرند تا به رسالتِ تبدیل سیاره‌ها به نور کمک کنند. به آن‌ها گفته می‌شود که بخشی از رسالتشان، خوابیدن زیر خواب‌وخیالِ (توهم) محدودیت است. زمانی که وقت مناسب فرا برسد، آن‌ها بیدار می‌شوند، گوهر الهی خود را آشکار می‌سازند و بدین ترتیب، «بهشت روی زمین» را خلق می‌کنند. آن زمان، همین حالا است! ما از همه «خودهای فرازمینی» می‌خواهیم که بیدار شوند، موقعیت‌هایی را که برایش داوطلب شده بودند تحویل بگیرند و رسالتشان را به پایان برسانند. این خودِ بعد پنجمی از طریق فرایند تولد وارد می‌شود و تا زمان بیداری، تجسم می‌کنید که صرفاً یک انسان هستید. خواب برای برخی سنگین است و تا زمانی که فراخوانده نشوید، هیچ ایده‌ای از هویت واقعی خود ندارید. سایر فرازمینی‌هایی که روی سیاره شما تجسد یافته‌اند، به این سنگینی نمی‌خوابند؛ آن‌ها این حس و تمایل را دارند که اصالتاً متعلق به زمین نیستند، تناسب یافتن با محیط برایشان دشوار است و هرگز واقعاً احساس بودن در خانه را ندارند. شاید شما هم یکی از این موجودات باشید! نوع دیگری از فرازمینی‌ها نیز روی سیاره شما حضور دارند که از طریق فرایند تولد وارد نشده‌اند. این موجودات «واردشوندگان فرازمینی» (Walk-ins) هستند. با توافقِ ساکنِ اصلیِ آن بدن، فرد اصلی بدن را ترک می‌کند تا دیگری وارد آن شود. موجودات فرشته‌گون و خدایان و الهه‌های کهن‌الگویی شما، نژادهای دیگری از موجودات هستند که تجسد می‌یابند. آن‌ها سال‌هاست که از سیاره شما بازدید کرده‌اند و همواره به شکلی ظاهر شده‌اند که می‌توانید آن‌ها را موجودی پیشرفته در تکامل، اما همسو با خود به عنوان انسان ببیند. آن‌ها به عنوان یک آرمان و الگوی مطلوب می‌آیند. همان‌طور که بیدار می‌شوید، ممکن است دریابید که ابعاد متفاوتی از خودتان دارید، چرا که شما موجوداتی چندبُعدی هستید. به عنوان خودهای فرازمینی، همه شما موجوداتی چندبعدی هستید که به طور هم‌زمان در چند بعد وجود دارید. هر موجودی دارای یک جلوه بعد پنجمی است که شخصیت انسانی را هدایت و رهبری می‌کند. همه شما تجلیِ یک احتمال هستید. شما یک ستاره، یک کهکشان و یک جهان هستید که خود را به صورت یک نقطه واحد بیان می‌کند. شما یک رؤیاپرداز هستید که خود را به عنوان یک نقطه تمرکز نشان می‌دهد. شما انرژیِ متمرکزی هستید که بر روی یک نقطه ارتعاشی واحد در فضا و زمان متمرکز شده است. یکی از نژادهایی که تحت هدایت ما قرار دارد و پیوندی بسیار نزدیک با شما به عنوان یک گونه دارد، «زتا تورین‌ها» (Zeta Taurians) هستند. زتا تورین‌ها نزد شما بیشتر به عنوان «خاکستری‌ها» (Greys) شناخته می‌شوند. آن‌ها استادان فرازمینی، مهندسان ژنتیک و آموزگاران کدهای DNA هستند. سیاره آن‌ها گذشته‌ای بسیار خصمانه را پشت سر گذاشت تا دو قطبیِ درون سیستم خود را به تعادل برساند. شما می‌توانید بقایای گذشته پرآشوب آن‌ها را که بر سیاره امروز شما تأثیر می‌گذارد، ببینید.
551