uk
Feedback
در بابِ فراموشی

در بابِ فراموشی

Відкрити в Telegram

ـــــ حرف‌های زنی که تظاهر را تمام کرده‌است. 🎶 @WatersMarch

Показати більше
2 347
Підписники
Немає даних24 години
+47 днів
+2130 день
Архів дописів
ساموئل کرامر منطق تمام احساسات خوب را می‌دانست و فوت و فن تمام رندی‌ها و زبلی‌ها را بلد بود، ولی با این حال هرگز در هیچ کاری موفق نشد، چون به ناممکن اعتقاد داشت. | شارل بودلر @ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی

صبح؛ زن از اعجاز استخوان و سکوت برمی‌خیزد؛ می‌داند تاریکی، آن شبح سمج، اینک در گوشه‌ی اتاق مچاله شده — مثل خاطره‌ای که کسی نمی‌خواهد به‌یادش بیاورد — و حالا در این سپیده‌دمِ ناگزیر، تکه‌ای از خورشید را میان سینه‌اش پنهان می‌کند — تا شب، این خانه دیگر خانه‌ی او نیست. ــ الهام اسدی @ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی

سال‌های طولانی است که غبارِ رخوت را از قاب این کانال نتکانده‌ام؛ عکسی تازه بعد از این همه سال. گاهی باید به تماشا شد.

«هرچه جلوتر می‌روید تنهاتر می‌شوید. هرچه در نوشتن پیش‌تر می‌روید دیگران بیش‌تر دور می‌شوند. ‏قدیمی‌ترین دوستان ترک‌تان می‌کنند و بهترین همراهان به مرور می‌میرند.»* این جمله‌ها تصویر تلخ و صادقی از تنهاییِ آگاهی‌اند. همینگوی می‌گوید هر چه بیشتر می‌فهمی، فاصله‌ات با آدم‌ها بیشتر می‌شود؛ انگار دانستن، خودش نوعی جدایی‌ست. آدم‌ها زبان مشترک‌شان را با تو از دست می‌دهند، نه از سرِ کینه، بلکه چون دیگر با تو در یک نقطه نمی‌ایستند. و بخش دومش دردناک‌تر است؛ نه‌فقط فاصله‌ی فکری، که از دست رفتنِ واقعیِ آدم‌ها. دوستان قدیمی می‌روند چون مسیرها جدا می‌شود. تنهایی در این نگاه، تاوانِ رشد است — نه اتفاقی، بلکه حاصل ناگزیرِ جلوتر رفتن. تنهایی در نگاه همینگوی، نه حاصلِ انزواطلبی، که حاصلِ خودِ «مسیر» است. هرچه افق دیدت وسیع‌تر شود، تعداد کسانی که می‌توانند هم‌پای تو همان نقطه را تماشا کنند، اندک‌تر می‌شود. *ـــ ارنست همینگوی در مصاحبه مشهورش با پاریس‌ریویو (۱۹۵۸)، از اکانت آدورنو در توییتر. ــ الهام اسدی @ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی

«هرچه جلوتر می‌روید تنهاتر می‌شوید. هرچه در دانستن و نوشتن پیش‌تر می‌شوید دیگران بیش‌تر دور می‌شوند. ‏قدیمی‌ترین دوستان ترک‌تان می‌کنند و بهترین همراهان به مرور می‌میرند.»* این جمله‌ها تصویر تلخ و صادقی از تنهاییِ آگاهی‌اند. همینگوی می‌گوید هر چه بیشتر می‌فهمی، فاصله‌ات با آدم‌ها بیشتر می‌شود؛ انگار دانستن، خودش نوعی جدایی‌ست. آدم‌ها زبان مشترک‌شان را با تو از دست می‌دهند، نه از سرِ کینه، بلکه چون دیگر با تو در یک نقطه نمی‌ایستند. و بخش دومش دردناک‌تر است؛ نه‌فقط فاصله‌ی فکری، که از دست رفتنِ واقعیِ آدم‌ها. دوستان قدیمی می‌روند چون مسیرها جدا می‌شود. تنهایی در این نگاه، تاوانِ رشد است — نه اتفاقی، بلکه حاصل ناگزیرِ جلوتر رفتن. تنهایی در نگاه همینگوی، نه حاصلِ انزواطلبی، که حاصلِ خودِ «مسیر» است. هرچه افق دیدت وسیع‌تر شود، تعداد کسانی که می‌توانند هم‌پای تو همان نقطه را تماشا کنند، اندک‌تر می‌شود. *ـــ ارنست همینگوی در مصاحبه مشهورش با پاریس‌ریویو (۱۹۵۸)، از اکانت آدورنو در توییتر. ــ الهام اسدی @ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی

«هرچه جلوتر می‌روید تنهاتر می‌شوید. هرچه در دانستن و نوشتن پیش‌تر می‌شوید دیگران بیش‌تر دور می‌شوند. ‏قدیمی‌ترین دوستان ترک‌تان می‌کنند و بهترین همراهان به مرور می‌میرند.»* این جمله‌ها تصویر تلخ و صادقی از تنهاییِ آگاهی‌اند. همینگوی می‌گوید هر چه بیشتر می‌فهمی، فاصله‌ات با آدم‌ها بیشتر می‌شود؛ انگار دانستن، خودش نوعی جدایی‌ست. آدم‌ها زبان مشترک‌شان را با تو از دست می‌دهند، نه از سرِ کینه، بلکه چون دیگر با تو در یک نقطه نمی‌ایستند. و بخش دومش دردناک‌تر است؛ نه‌فقط فاصله‌ی فکری، که از دست رفتنِ واقعیِ آدم‌ها. دوستان قدیمی می‌روند چون مسیرها جدا می‌شود. تنهایی در این نگاه، تاوانِ رشد است — نه اتفاقی، بلکه حاصل ناگزیرِ جلوتر رفتن. تنهایی در نگاه همینگوی، نه حاصلِ انزواطلبی، که حاصلِ خودِ «مسیر» است. هرچه افق دیدت وسیع‌تر شود، تعداد کسانی که می‌توانند هم‌پای تو همان نقطه را تماشا کنند، اندک‌تر می‌شود. *ـــ ارنست همینگوی در مصاحبه مشهورش با پاریس‌ریویو (۱۹۵۸)، از اکانت آدورنو در توییتر. ــ الهام اسدی @ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی

«هرچه جلوتر می‌روید تنهاتر می‌شوید. هرچه در دانستن و نوشتن پیش‌تر می‌شوید دیگران بیش‌تر دور می‌شوند. ‏قدیمی‌ترین دوستان ترک‌تان می‌کنند و بهترین همراهان به مرور می‌میرند.»* این جمله‌ها تصویر تلخ و صادقی از تنهاییِ آگاهی‌اند. همینگوی می‌گوید هر چه بیشتر می‌فهمی، فاصله‌ات با آدم‌ها بیشتر می‌شود؛ انگار دانستن، خودش نوعی جدایی‌ست. آدم‌ها زبان مشترک‌شان را با تو از دست می‌دهند، نه از سرِ کینه، بلکه چون دیگر با تو در یک نقطه نمی‌ایستند. و بخش دومش دردناک‌تر است؛ نه‌فقط فاصله‌ی فکری، که از دست رفتنِ واقعیِ آدم‌ها. دوستان قدیمی می‌روند چون مسیرها جدا می‌شود. تنهایی در این نگاه، تاوانِ رشد است — نه اتفاقی، بلکه حاصل ناگزیرِ جلوتر رفتن. تنهایی در نگاه همینگوی، نه حاصلِ انزواطلبی، که حاصلِ خودِ «مسیر» است. هرچه افق دیدت وسیع‌تر شود، تعداد کسانی که می‌توانند هم‌پای تو همان نقطه را تماشا کنند، اندک‌تر می‌شود. *ـــ ارنست همینگوی در مصاحبه مشهورش با پاریس‌ریویو (۱۹۵۸)، از اکانت آدورنو در توییتر.

«هرچه جلوتر می‌روید، تنهاتر می‌شوید.»

«هرچه جلوتر می‌روید، تنهاتر می‌شوید.» من نمی‌گم «هِمینگوِی» می‌گه.

«هرچه جلوتر می‌روید، تنهاتر می‌شوید.» من نمی‌گم «ارنِست هِمینگوِی» می‌گه.

«خواب‌هایم بوی تن تو را می‌دهند نکند آن دورترها نیمه‌شب در آغوشم می‌گیری؟» • فدریکو گارسیا لورکا @letterssto

نوشتن برای من پذیرفتن است. تسلیم شدن است. دوست داشتن است. روی دادن است. غرق شدن در یک لحظه و حل شدن در آن است. اولین و اصلی‌ترین راه رویارویی من با غم، دلتنگی، شکست، دوری، عشق و سوگ، نوشتن است؛ همان ساعت‌های بی‌خوابی که تنم خسته است اما ذهنم روی کاغذ جان می‌گیرد. نوشتن، همیشه جایی برای بازگشت دارد. ــ الهام اسدی @ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی

فرانسوی‌ها اصطلاحی دارند به نام «première impression» که می‌شود آن را "احساس اولیه" یا "نخستین تاثیر" ترجمه کرد. من مایلم آن را "نخستین تصویر" ترجمه کنم. فرانسوی‌ها نخستین ملتی هستند که فهمیدند هر کس، یا هر چیز ، دو تصویر دارد: تصویری که در نخستین دیدار از خود ارائه می‌دهد و تصویر یا تصویرهایی که پس از اندکی آشنایی. ای بسا بد اخم ترشرو که به مختصر آشنایی طناز از کار در آمده٬ و ای بسا آدم نادان که به نخستین دیدار صاحب فضل. | رضا قاسمی ـ چاه بابل @ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی

‏[چون که ما زندگی نمی‌کنیم، امثال ما زندگی را تماشا می‌کنند.]

‏[ چون که ما زندگی نمی‌کنیم، امثال ما زندگی را تماشا می‌کنند. ]

زن بیدار می‌شود، بی‌آن‌که واقعاً از خواب برخاسته باشد. تنش را از بسترِ گرم و ملافه‌ها جدا می‌کند، اما خواب—چون ردِ لمسی قدیمی—هنوز در موها و انحنای تنش خانه دارد. صبح برای او نه روشنیِ تازه‌ای دارد و نه بشارتی؛ تنها برشی‌ست تیز بر بافتِ کشدارِ شب، و آفتاب، کنجکاو و بی‌پروا، خود را بر عریانیِ شانه و گرمای ناهموارِ پوستش می‌مالد؛ گویی می‌خواهد طعمِ زنده‌بودن را به‌زور به او بچشاند، بی‌آن‌که بپرسد چقدر خسته است. با پوستی که هنوز طعم تاریکی و عطشِ شب و عرقِ کندِ خواب را در خلوتِ استخوان‌هایش پنهان کرده، لختی بر لبه‌ی بستر می‌نشیند. اشتیاق، رخوتی‌ست داغ و فروخورده در بیخ گلو و میانِ سینه‌ها؛ و بیداری، تن‌دادنی‌ست اجباری به زوزه‌ی آفتاب تابستان. با این همه، دست‌هایش خستگی را نه از تن، که از حافظه می‌تکانند. نگاهی به آینه؛ کشیدنِ انگشتان بر خطوط پوست، شستنِ صورت، روشن‌کردن کتری، پختنِ نان، آماده‌کردنِ صبحانه و ایستادن با پای برهنه بر موزائیک‌های سردِ بیداری—همه رقصی‌ست رام‌نشده میانِ بودن و نبودن. او تنِ خسته اما زنده‌اش را از چنگِ شب بیرون می‌کشد، آن را به آغوشِ روز می‌سپارد و خودش را مدام به قلبش می‌کوبد، تا یادش نرود که چطور باید میانِ این بی‌تکلیفی، سرپا بماند، نفس بکشد و دوست بدارد. ــ الهام اسدی @ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی

والتر بنیامین شاید صریح‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین تعریف از «امید» را رقم زده باشد؛ آنجا که می‌نویسد: «تنها به‌خاطر بی‌امیدترین‌هاست که امید به ما داده شده است این جمله، ستونِ اخلاقیِ زیستن پس از فاجعه است. امید در نگاه بنیامین، نه آرامشی ساده است و نه تسلایی برای فراموشی؛ بلکه تعهدی است سنگین که زنده‌ماندگان را به وفاداری به یادِ قربانیان فرامی‌خواند. امیدی که پیش از هر چیز، ریشه در آگاهی دارد: آگاهی از آنچه ویران شده، و در عین حال، ضرورتی برای ادامه دادن. ما برای خویشتنِ خود نیست که امیدواریم، بلکه بارِ امانتِ امیدی را بر دوش می‌کشیم که دیگر دستِ رفته‌گان به آن نمی‌رسد. @ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی

شب بر چهره‌ی شهر نشسته. یک فروشگاه آمده روبروی خانه که نور پروژکتورش خانه را مثل روز روشن نگاه می‌دارد، اما هر طور شده چشم‌هایم را می‌بندم؛ باید تاریکی بر چشمانم غلبه کند، تاریکی از چشمانم فروبریزد در جانم، در رگ‌هایم، ضربان‌ تنم برای لحظاتی خاموش شود، باید امروز را فراموش کنم، تنم را از امروز برهانم و بلغزم سوی فردا انگار که امروز از ابتدا آغاز نشده بود. یک روز را با تمام جزییات فریبنده‌اش از تقویم زندگی حذف کنم، مطمئنا به جایی برنخواهد خورد. @prague_7

Repost from تبسّم
ياللي_رضاك_أوهام_درجة_الصوت_٠٫٦٩_سرعة_إيقاع_١٠٢.mp37.20 MB

تاریکی نه پناه است و نه دعوتی نرم برای خواب؛ تورِ پهن‌شده‌ای‌ست برای صیدِ تمامِ حسرت‌های خاموش. باز شب است، و زن هنوز با خودش کنار نیامده. تن، بارِ امروز را هم کشید، اینک فقط می‌خواهد به تاریکی و تنهایی خو کند، بی‌آن‌که کسی از او توضیحی بخواهد. زن، رخوتِ روزِ طی‌شده را چون پیراهنی نازک از تن بدر می‌آورد و در بسترِ ناکامی‌هایش غرق می‌شود. درد، موذیانه از ساق پاهایش بالا می‌کشد و تمامِ خیالات را می‌بلعد. اما در این تاریکیِ غلیظ، میان بودنی ناچیز و غیابی بزرگ، او هنوز درگیرِ همان تمنای پنهان است؛ تمنای نجاتی که ناگهان از راه برسد، پرده را از روحی مه گرفته بردارد، و پیش از آنکه شب همه‌چیز را تمام کند، بگذارد قدری نفس بکشد… ــ الهام اسدی @ofoblivion | ــــــــــ در باب فراموشی