در بابِ فراموشی
Open in Telegram
ـــــ حرفهای زنی که تظاهر را تمام کردهاست و دارد زندگی میکند. ـــــ @WatersMarch | برای شنیدن
Show more2 324
Subscribers
+124 hours
+27 days
+2630 days
Posts Archive
2 324
آن «یک چیز دیگر» را که در گزینهها نیست، برایم بنویسید.
میخواهم بدانم این روزها، هرکداممان با چه چیزی دستوپنجه نرم میکنیم.
2 324
خستهام و خاموش.
توانِ نوشتن، شوقِ زیستن، جانِ ادامه دادن، صبرِ حوصله کردن و رمقِ آغاز کردن ندارم. آدمی که تمام زندگیاش ستایشِ لذتهای ساده بوده، وقتی بسیار خسته و درمانده میشود، خودش را چون زمینی که سالها از هر کشتی خالی مانده شخم میزند، به امیدِ سبز شدنِ دانهای... اما خب، این هم در حال و روزی که ما دچارش هستیم، بسیار نشدنی مینماید.
برای همین امشب در حق خویش شفقت میکنم و میآویزم به گذشته؛ تا خاطرهها مثل یک آغوش امن، امشب من را از هجومِ هولناکِ دنیا دور نگه دارند. پناه میبرم به ساعتهایی که غم اندکی دور میشد، رنجِ زیستن خلاصه در کارهای احمقانه بود، نه غصهی کشتار و جنگ و بیکاری و بیماری و مرگ...
به قولِ خانم سانتاگِ عزیزم:
«آدم نمیتواند حال را تسخیر کند، اما میتواند گذشته را به تملک درآورد.»
ـــ الهام اسدی
| در باب فراموشی
2 324
داشتم شرح حال این روزهای ملالزده را مینوشتم، سر بالا کردم، دیدم، ساعت ۲۳:۲۳ است و عزیزانِ اینجا هم ۲۳۲۳ نفرند. ✨❤️
2 324
همهچیز در آخرین آدمی خلاصه میشود که در تنگنای شب بهیاد میآورید؛
قلب شما آنجاست… .
| در باب فراموشی
2 324
آدم بهخاطر عشق یک زن خود را نمیکشد، بلکه به این خاطر که عشق _هر شکلی از عشق_ ما را به شکلی برهنه، در فلاکتمان، آسیبپذیریمانو پوچیمان برملا میکند.
| در باب فراموشی
2 324
«آدم بهخاطر عشق یک زن خود را نمیکشد، بلکه به این خاطر که عشق _هر شکلی از عشق_ ما را به شکلی برهنه، در فلاکتمان، آسیبپذیریمانو پوچیمان برملا میکند.»
2 324
Repost from Prague | پِراگ
چه جادویی دارد زندگی! خسته از همه چیز، نگران، بیمناک، ناامید،
اما مشتاق زیستن؛
همیشه زندگی را دوست دارم.
@prague_7
2 324
عزیزِ دیروز و هنوز و همیشهام؛
تا پایانِ امروز، اندوه لحظهای سینهام را رها نکرد؛ پیوسته آواز خواند، گریست، و روحِ زنانهام را در ساعتهای خستگی به شکلی دیگر نواخت و گداخت، تا این زن دلتنگتر شود. در این بیحوصلگی و رخوتِ بیحاصلِ تابستان، تا کِی میتوان دهانِ دلتنگی را دوخت؟ دلتنگت هستم و تصویری تازه از این دلتنگی پیشِ رویم جان گرفته است. میبویمت و دلتنگم. در آغوشت میکشم و میسوزم و دلتنگم. میبوسمت، میبینمت، و باز هم دلتنگم.
آنقدر در تو آمیختهام که گاهی فکر میکنم باید برایت، برای این صمیمیتِ عاشقانه، کاری بکنم که تا امروز نکردهام. شاید جنونِ داغِ دوستداشتن باشد، یا این جغرافیای سیاه، که چنین بیرحمانه و در عینِ حال فریبنده، اندوه را در رگ و پوست و تنِ این زن میدواند. در میانِ این اندوههای خانگی، تنها تویی که باقی میمانی. گاه با خود میاندیشم که این دلتنگی تنها از آنِ من نیست؛ ما در روزگاری زندگی میکنیم که هر چیزِ درخشان، زودتر از موعد از دست میرود.
زنی که هیچگاه از پسِ دلتنگیهایش برنمیآید.
ـــ الهام اسدی
#نامه_آزاد_است_در_باد_بدود
| در باب فراموشی
2 324
«آرشی که میخواست تیری از جان خود رها کند تا مرزهای آزادی انسان فراتر رود، یا مانند سهراب جوانمرگ و یا مانند سیاوش در غربت اسیر افراسیاب دیوسیرت شد یا خود از نادانی، رستم را در چاه شغاد افکند.
این چه عاقبتی است؟ این چه سرنوشت شومی است که ایران ما دارد؟»
| شاهرخ مسکوب
2 324
«دلم میخواهد قابت بگیرم و همیشه پیشم داشته باشمت. اگر عاشق روزی بگرید، جز اینگونه نمیتواند خود را شرح دهد.
مطمئن نیستم که عشق همیشه منزلی دارد، اگر نه اینهمه عاشقِ مسافر بیراههها و شهرهایِ دورِ تاریکِ بیصدا نبودم.»
—بند پایانیِ نامهی پرویز اسلامپور به یداله رویایی عزیز
2 324
از کردستان تا خاورانِ دههی شصت؛ از کشتههای جنگ هشتساله تا مینهای برجا مانده، از گورهای بینشان تا هجدهم تیرِ ۱۳۷۸؛ از هجدهم تیر، تا خرداد ۱۳۸۸؛ از عاشورایِ ۱۳۸۸، تا دیِ ۱۳۹۶؛ از زمستانِ ۱۳۹۷، تا نیزارِ ماهشهر و آبانِ خونینِ ۱۳۹۸؛ از ساعتهای خاموشیِ آبانِ ۱۳۹۸، تا شهریورِ ۱۴۰۱؛ از مهسا، نیکا، کومار و سارینا تا هجدهم دیِ ۱۴۰۴؛ از ابتدای شامگاهِ هجدهم دی و بیشمار نام و جان تا شجاعتِ بازگشتن در شبِ نوزدهم، و تا امروز.
«رسالتِ بازمانده، بهیاد آوردن است؛ او نمیتواند به یاد نیاورد.*»
* | جورجو آگامبن
2 324
زمانی که شما بین بد و بدتر، بد را انتخاب میکنید، به مفهوم این است که به بد، فرصت بدتر شدن را دادهاید.
| هانا آرنت از «مسؤلیت شخصی در دوران دیکتاتوری»
2 324
[ آدم در مقطعی از زندگیاش دیگر نمیتواند به آن چیزهایی که در جوانی حامیاش بودهاند تکیه کند؛ پس باید خود دوم وجودش را پذیرفته و در آغوشش بگیرد.]
— Gena Rowlands by Leo Fuchs, 1962.
2 324
Repost from در بابِ فراموشی
[همیشه صدای «افشینمقدم» را دوستداشتهام، انگار عطر زنی تنها از سینهاش بهجای صدا میپیچد در شامهام. «جان عاشق» هم مود این ساعت است.]
• مسافر | افشینمقدم
•• جان عاشق | بهرامحصیری
#نواها
