در بابِ فراموشی
رفتن به کانال در Telegram
2 346
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+730 روز
آرشیو پست ها
2 346
من چه کار میتوانم بکنم که از اندوه تو بکاهم، جز اینکه به آن مقدار اندوهِ تو، اندوه خودم را هم افزوده باشم.
ــ نیما یوشیج ــ نامهها
2 346
«مهمترین گام یک انسان شجاع، تن زدن از مشارکت در دروغ است. یک کلمه حقیقت، ارزش بیشتری از کل جهان دارد.»
2 346
[زیرا در درونِ هر زندهای چیزی مُرده است که نباید میمُرد…]
درونِ هر زندهای، تکهای از مرگ جا خوش کرده که هیچوقت نباید مجالِ زیستن مییافت؛ تکهای از امید، شور یا سادگی که پیش از موعدِ خویش خاموش شده است. این جمله بیشتر از آنکه یک گزارهی قطعی منطقی باشد، اعترافی انسانی و دردمندانه به فرسایشِ درونی انسانهاست؛ گویی بخشی از حیاتِ ما گروگانِ مرگِ زودهنگامی است که در اعماقمان پرسه میزند.
#الهام_اسدی
@ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی
2 346
قلبم سنگین است؛ چشمهایم از دیروز غروب تا حالا تیغِ خیسی کشیدهاند روی هم، دستم به زندگی نمیرود. دهانم خاموش است و تنم بوی مُردن میدهد. من آدمِ از دستدادن، آدمِ فراموش کردن و گریستن نیستم؛ من حتی آدمِ از نبودنت نوشتن هم نیستم. دریغ، مرگ را برایت بسیار دور میدیدم.
@ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی
2 346
یک جایی، در یک فرصت کوتاه، همهی مردم متوجه میشوند که دیگر هیچچیز قابل ادامه دادن نیست.
2 346
گاهی زمان در زندگی ما هم بیخبر متوقف میشود؛ انگار یکشب مهمانِ خیالی، تصمیمی، اشتباهی یا خاطرهای میشویم و فردا که چشم باز میکنیم، میبینیم همهچیز در اطرافمان غریبه شده و سالهاست از آن آدمی که بودهایم دور افتادهایم.
در فولکلور اسکاتلند و فرهنگ سلتیک، تپههای پریان (Fairy Mounds) دروازههایی مرموز به دنیایی دیگر هستند. باور بر این بود که این تپهها محل زندگی موجوداتی جادویی و قدرتمند اما فریبکار است که انسانها را به شیوههای مختلف شیفته و اغوای خود میکنند.
یکی از قدیمیترین و فریبندهترین افسانههای این حوزه، داستان ربایش پریان (Fairy-led فریبخوردگانِ پریان) است. بر اساس این باور عامیانه، اگر انسانی در روزهای خاصی از سال — بهویژه در اعیاد مهمی مثل «بلتین» (روز اول ماه می که جشن آغاز تابستان و باروری است) ناخودآگاه یا با اغوای موسیقی پریان به درون این تپهها کشیده شود، زمان برای او متوقف خواهد شد.
پریان آن فرد را به درون رقص و پایکوبی بیپایان خود دعوت میکنند. قربانی تصور میکند که تنها چند ساعت یا یک شبِ شاد را در کنار آنها گذرانده است، غافل از اینکه درون تپه، زمان با سرعت متفاوتی جریان دارد. وقتی آن فرد بالاخره از جادوی پریان آزاد میشود و پا به دنیای بیرون میگذارد، متوجه میشود که صد سال یا حتی بیشتر از زمان گمشدنش گذشته است.
در این بازگشت تلخ، هیچچیز از گذشته سر جای خود نیست:
خانواده و عزیزان؛ تمام دوستان، همسر و فرزندانش سالهاست که درگذشتهاند و نامی از آنها باقی نمانده است.
خانه و دیار؛ دیگر باقی نیست، و چهرهاش کاملاً تغییر کرده است.
سرنوشت دگرگونشده؛ فرد مسافرِ زمان، تبدیل به غریبهای سرگردان در آیندهای ناشناخته میشود که هیچ تعلق خاطری به آن ندارد.
افسانه هشدار میدهد که حتی تماشای رقص پریان از دور یا شنیدن نوای نیانبان آنها در روز اول ماه می میتواند انسان را گرفتار این طلسم کند؛ طلسمی که یک شبِ رؤیایی را با به باد دادن کل زندگی و هویت انسان معاوضه میکند.
گاهی احساس میکنم اگر روزی، شبِ اولِ ماهِ می راهِ ما به تپههای مهآلودِ اسکاتلند بیفتد، چی؟
#الهام_اسدی
@ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی
2 346
در انگلیسی باستان کلمهای هست بهنامِ «uhtceare»
با تلفظِ: «ucht-kay-ara»
به معنیِ : «غم پیش از طلوع»
درست همان وقتی که در تاریکی بیداری و دلواپس.
@ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی
2 346
ساموئل کرامر منطق تمام احساسات خوب را میدانست و فوت و فن تمام رندیها و زبلیها را بلد بود، ولی با این حال هرگز در هیچ کاری موفق نشد، چون به ناممکن اعتقاد داشت.
| شارل بودلر
@ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی
2 346
صبح؛
زن از اعجاز استخوان و سکوت برمیخیزد؛ میداند تاریکی، آن شبح سمج، اینک در گوشهی اتاق مچاله شده — مثل خاطرهای که کسی نمیخواهد بهیادش بیاورد — و حالا در این سپیدهدمِ ناگزیر، تکهای از خورشید را میان سینهاش پنهان میکند — تا شب، این خانه دیگر خانهی او نیست.
ــ الهام اسدی
@ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی
2 346
سالهای طولانی است که غبارِ رخوت را از قاب این کانال نتکاندهام؛ عکسی تازه بعد از این همه سال.
گاهی باید به تماشا شد.
2 346
«هرچه جلوتر میروید تنهاتر میشوید. هرچه در نوشتن پیشتر میروید دیگران بیشتر دور میشوند.
قدیمیترین دوستان ترکتان میکنند و بهترین همراهان به مرور میمیرند.»*
این جملهها تصویر تلخ و صادقی از تنهاییِ آگاهیاند. همینگوی میگوید هر چه بیشتر میفهمی، فاصلهات با آدمها بیشتر میشود؛ انگار دانستن، خودش نوعی جداییست. آدمها زبان مشترکشان را با تو از دست میدهند، نه از سرِ کینه، بلکه چون دیگر با تو در یک نقطه نمیایستند.
و بخش دومش دردناکتر است؛ نهفقط فاصلهی فکری، که از دست رفتنِ واقعیِ آدمها. دوستان قدیمی میروند چون مسیرها جدا میشود. تنهایی در این نگاه، تاوانِ رشد است — نه اتفاقی، بلکه حاصل ناگزیرِ جلوتر رفتن.
تنهایی در نگاه همینگوی، نه حاصلِ انزواطلبی، که حاصلِ خودِ «مسیر» است. هرچه افق دیدت وسیعتر شود، تعداد کسانی که میتوانند همپای تو همان نقطه را تماشا کنند، اندکتر میشود.
*ـــ ارنست همینگوی در مصاحبه مشهورش با پاریسریویو (۱۹۵۸)، از اکانت آدورنو در توییتر.
ــ الهام اسدی
@ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی
2 346
«هرچه جلوتر میروید تنهاتر میشوید. هرچه در دانستن و نوشتن پیشتر میشوید دیگران بیشتر دور میشوند.
قدیمیترین دوستان ترکتان میکنند و بهترین همراهان به مرور میمیرند.»*
این جملهها تصویر تلخ و صادقی از تنهاییِ آگاهیاند. همینگوی میگوید هر چه بیشتر میفهمی، فاصلهات با آدمها بیشتر میشود؛ انگار دانستن، خودش نوعی جداییست. آدمها زبان مشترکشان را با تو از دست میدهند، نه از سرِ کینه، بلکه چون دیگر با تو در یک نقطه نمیایستند.
و بخش دومش دردناکتر است؛ نهفقط فاصلهی فکری، که از دست رفتنِ واقعیِ آدمها. دوستان قدیمی میروند چون مسیرها جدا میشود. تنهایی در این نگاه، تاوانِ رشد است — نه اتفاقی، بلکه حاصل ناگزیرِ جلوتر رفتن.
تنهایی در نگاه همینگوی، نه حاصلِ انزواطلبی، که حاصلِ خودِ «مسیر» است. هرچه افق دیدت وسیعتر شود، تعداد کسانی که میتوانند همپای تو همان نقطه را تماشا کنند، اندکتر میشود.
*ـــ ارنست همینگوی در مصاحبه مشهورش با پاریسریویو (۱۹۵۸)، از اکانت آدورنو در توییتر.
ــ الهام اسدی
@ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی
2 346
«هرچه جلوتر میروید تنهاتر میشوید. هرچه در دانستن و نوشتن پیشتر میشوید دیگران بیشتر دور میشوند.
قدیمیترین دوستان ترکتان میکنند و بهترین همراهان به مرور میمیرند.»*
این جملهها تصویر تلخ و صادقی از تنهاییِ آگاهیاند. همینگوی میگوید هر چه بیشتر میفهمی، فاصلهات با آدمها بیشتر میشود؛ انگار دانستن، خودش نوعی جداییست. آدمها زبان مشترکشان را با تو از دست میدهند، نه از سرِ کینه، بلکه چون دیگر با تو در یک نقطه نمیایستند.
و بخش دومش دردناکتر است؛ نهفقط فاصلهی فکری، که از دست رفتنِ واقعیِ آدمها. دوستان قدیمی میروند چون مسیرها جدا میشود. تنهایی در این نگاه، تاوانِ رشد است — نه اتفاقی، بلکه حاصل ناگزیرِ جلوتر رفتن.
تنهایی در نگاه همینگوی، نه حاصلِ انزواطلبی، که حاصلِ خودِ «مسیر» است. هرچه افق دیدت وسیعتر شود، تعداد کسانی که میتوانند همپای تو همان نقطه را تماشا کنند، اندکتر میشود.
*ـــ ارنست همینگوی در مصاحبه مشهورش با پاریسریویو (۱۹۵۸)، از اکانت آدورنو در توییتر.
ــ الهام اسدی
@ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی
2 346
«هرچه جلوتر میروید تنهاتر میشوید. هرچه در دانستن و نوشتن پیشتر میشوید دیگران بیشتر دور میشوند.
قدیمیترین دوستان ترکتان میکنند و بهترین همراهان به مرور میمیرند.»*
این جملهها تصویر تلخ و صادقی از تنهاییِ آگاهیاند. همینگوی میگوید هر چه بیشتر میفهمی، فاصلهات با آدمها بیشتر میشود؛ انگار دانستن، خودش نوعی جداییست. آدمها زبان مشترکشان را با تو از دست میدهند، نه از سرِ کینه، بلکه چون دیگر با تو در یک نقطه نمیایستند.
و بخش دومش دردناکتر است؛ نهفقط فاصلهی فکری، که از دست رفتنِ واقعیِ آدمها. دوستان قدیمی میروند چون مسیرها جدا میشود. تنهایی در این نگاه، تاوانِ رشد است — نه اتفاقی، بلکه حاصل ناگزیرِ جلوتر رفتن.
تنهایی در نگاه همینگوی، نه حاصلِ انزواطلبی، که حاصلِ خودِ «مسیر» است. هرچه افق دیدت وسیعتر شود، تعداد کسانی که میتوانند همپای تو همان نقطه را تماشا کنند، اندکتر میشود.
*ـــ ارنست همینگوی در مصاحبه مشهورش با پاریسریویو (۱۹۵۸)، از اکانت آدورنو در توییتر.
2 346
Repost from دنیای نامهها
«خوابهایم بوی تن تو را میدهند
نکند آن دورترها
نیمهشب
در آغوشم میگیری؟»
• فدریکو گارسیا لورکا
@letterssto
2 346
نوشتن برای من پذیرفتن است. تسلیم شدن است. دوست داشتن است. روی دادن است. غرق شدن در یک لحظه و حل شدن در آن است.
اولین و اصلیترین راه رویارویی من با غم، دلتنگی، شکست، دوری، عشق و سوگ، نوشتن است؛ همان ساعتهای بیخوابی که تنم خسته است اما ذهنم روی کاغذ جان میگیرد.
نوشتن، همیشه جایی برای بازگشت دارد.
ــ الهام اسدی
@ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی
2 346
فرانسویها اصطلاحی دارند به نام «première impression» که میشود آن را "احساس اولیه" یا "نخستین تاثیر" ترجمه کرد. من مایلم آن را "نخستین تصویر" ترجمه کنم. فرانسویها نخستین ملتی هستند که فهمیدند هر کس، یا هر چیز ، دو تصویر دارد: تصویری که در نخستین دیدار از خود ارائه میدهد و تصویر یا تصویرهایی که پس از اندکی آشنایی. ای بسا بد اخم ترشرو که به مختصر آشنایی طناز از کار در آمده٬ و ای بسا آدم نادان که به نخستین دیدار صاحب فضل.
| رضا قاسمی ـ چاه بابل
@ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی
