ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك 👈

در بابِ فراموشی

در بابِ فراموشی

الذهاب إلى القناة على Telegram

ـــــ حرف‌های زنی که تظاهر را تمام کرده‌ است. 🎶 @WatersMarch

إظهار المزيد
2 350
المشتركون
+224 ساعات
+67 أيام
+1030 أيام
أرشيف المشاركات
[به تو که رنجت را به تنهایی به دوش می‌کشی تا بارِ شانه‌های ما نشود...] ما نقاط عمیق و شخصیِ رنجمان را هرگز به تمامی با کسی در میان نمی‌گذاریم؛ تنها تکه‌ای را به تماشا می‌گذاریم که با آن، برای ساعتی بیشتر، توانِ دوام آوردن داشته باشیم. شاید گمان کنیم ترس از قضاوت است، امّا ریشه در جایی عمیق‌تر دارد. حقیقت این است که خودمان نیز تابِ بازخوانیِ آن بخش‌های تاریک را نداریم؛ تنها آن ذره را به اشتراک می‌گذاریم که پیش‌تر از طوفان جان سالم به در برده، قالب یافته و برایش زبان پیدا کرده‌ایم. امّا آن تکه‌های خام، آن شکستگی‌های بی‌مرز و لجام‌گسیخته، هنوز در تاریکیِ درون دست‌و‌پا می‌زنند؛ چیزی که هنوز شکل نیافته را نمی‌توان به کلام درآورد؛ فقط می‌توان به دوش کشید و با خود برد. این سکوت، نوعی محافظت است؛ هم از حریمِ جانِ خودمان و هم از تاب‌آوریِ دیگران. می‌دانیم که جانِ آدم‌ها وسعتِ بیکران ندارد و ظرفیتِ شنیدنِ رنج، اندازه‌ای دارد. از این رو، تنها به همان اندازه‌ای از زخم پرده برمی‌داریم که دیگری بتواند پیش از شکستن، در آغوش بگیرد. #الهام_اسدی @ofoblivion | ‌‌‏——— در باب فراموشی

نامه‌هایت چون‌ مرهمی بر قلب از راه می‌رسند. من واقعاً فکر می‌کنم باید کاری را بکنم که هیچوقت نکرده‌ام؛ سعی کنم نگشهان دارم. من هیچ‌وقت در تمام عمرم یک نامه را هم‌ نگه نداشته‌ام. اما صمیمیت عاشقانه باید حفظ شود. آدم‌های زیادی پیدا نمی‌شوند که احساساتی برای ابراز کردن داشته باشند؛ دستِ کم احساس دلبستگی یا همدردی. و اگر آن‌هایی که احساسی دارند بروزش ندهند، جهان خیلی بیشتر به چیزی مثل ماه خاموش شبیه میشد. | ویرجینیا وولف | نامه به ویولت دیکنسون

بهترین فیلم و بهترین کتابی که در این شش ماه دیدید و خوندید کدوم‌ها بودن؟ @elhamtarin09

در پسِ زندگی اندوهی هست که بعضی‌ها سعی نمی‌کنند از آن بکاهند؛ آن‌ها کاملاً به جایگاه خود در سایه آگاه‌اند، و با این حال، به هر لرزش و درخششِ وجود زنده‌اند و آن زندگی را تاب می‌آورند. | ویرجینیا وولف ـ درباره یونانی نخواندن @ofoblivion | ‌‌‏——— در باب فراموشی

| «خشت و آینه» (۱۳۴۳) | کارگردان: ابراهیم گلستان نسخه مرمت‌شده | کارگردان، تهیه‌کننده، فیلمنامه و تدوین: ابراهیم گلستان

| «خشت و آینه» (۱۳۴۳) | کارگردان: ابراهیم گلستان نسخه مرمت‌شده | کارگردان، تهیه‌کننده، فیلمنامه و تدوین: ابراهیم گلستان

روزهاست که خاموشم و غرق در سکوت، اما خلوتِ گرم خانه را — میانِ هر آشوبی — با ظرافتی زنانه نگه می‌دارم و در آغوش می‌کشم. هر چیزی را با دقت سر جایش می‌چینم؛ انگار آیینی‌ست برای ادامه‌دادن. چیزی تازه، از ذراتِ این هوا، به قلبم می‌خزد؛ مثل بوی خوشِ عطری نرم که روی آستینِ لباس جا خوش کرده، یا زمزمه‌ی صدایی دور که در مه گم شده باشد. این جریان را در راهروها، در نفسِ دیوارها و در خیالِ خیابان‌ها حس می‌کنم؛ چیزی‌ست که فقط یک زن می‌فهمد؛ وقتی دلش برای روزهایی که نیامده‌اند تنگ می‌شود و آتشی زیرِ خاکسترِ جانش می‌جوشد. مثل خودِ زندگی. #الهام_اسدی #اندوهان_خانگی @ofoblivion | ‌‌‏——— در باب فراموشی

Repost from Howl
بودلر، ملالِ پاریس، فارسیِ ندوشن @howl_mag
بودلر، ملالِ پاریس، فارسیِ ندوشن @howl_mag

هنوز ترومای تحقیرهای مدرسه با ماست؛ از تنبیه‌ها برای یک تار ابرو، شلوار لی و داشتنِ چند کتاب و فیلم. این یک دقیقه، روایتی کوتاه از زخم‌های آن روزهاست؛ ای کاش‌ها و رویاهایی که با چنگ و دندان به امیدِ فردا تبدیلشان کردیم. کلیک کنید و ببینیدش. https://youtube.com/shorts/q5Dz1TVX_lQ?is=NWaknRyC8iPLsjux

«شاید کسی آن‌قدر که نیاز به درک شدن دارد، میل به دوست‌داشته شدن نداشته باشد.»

معلم‌های پرورشی دوران مدرسه را یادتان هست؟ همان‌هایی که روان ما را می‌آزردند! روی این لینک بزنید و این ۳۰ ثانیه را ببینید. https://youtube.com/shorts/MgR8L6B8WCI?is=E21o9izruL-WhLkD

خیلی دردناک است؛ ما می‌دانیم که ۱۶۸ جانِ عزیز و بی‌گناه از بچه‌های میناب، هر سال در مهرماه غایب‌اند. ما حتی، با هزار دریغ، می‌دانیم که یک میلیون نفر از فرزندان ایران از تحصیل جا مانده‌اند. اما صد هزار درد و دریغ و افسوسِ بی‌پایان که حتی نمی‌دانیم از میان بی‌شمار جانِ شجاع، عزیز و زیبایی که در ۱۸ و ۱۹ دی جانشان را از دست دادند، چه تعداد دانش‌آموز یا دانشجو بوده‌اند. از این درد اگر بمیرم، رواست… 😢💔

روایتی کوتاه، آرام و ناگزیر از روزهای زنی که خُلق خوشی ندارد اما هنوز زنده است؛ زیبایی، خسران آدمی‌ست؛ وقتی زنده است و در او چیزی مرده است که نباید. مرد گفت: «زیباتر از آنی که بمیری… که بخواهی بمیری!» زن امّا در دلِ خود می‌دانست؛ عاقبت روزی، میانِ مه و پاییز، یا در بارانی خسته از زمستان، موریانه‌ی مرگ از لای پستان‌هایش سر برمی‌کِشَد، راهی استخوان‌های ظریف گردنش می‌شود، با اشتهایی بعید ساق‌هایش را می‌جَوَد، انگشتانش را می‌بلعد و آرام و سبک، مثل نفسِ بادِ شمالی می‌گذرد؛ از مچ‌های باریک، از چشم‌های غمگین، از پوستِ داغِ تن و از قلبی که هنوز بی‌دریغ می‌تپد. زن لبخند زد؛ لبخندی نازک، مثل رشته‌ی تار عنکبوت که باران به آهستگی بر آن نشسته باشد. گفت: «من از پیش رفته‌ام… از همان شبی که لرزش استخوان‌هایم را شنیدم، از همان شبی که آغاز کردم به متروک شدن در سکوت.» مرد خاموش ماند. دست‌هایش را جلو آورد؛ دست‌هایی که می‌توانستند تکه‌ای از زن را در خود بگیرند، تا او را از افتادن، از فرو رفتن، بازگردانند. اما درست همان لحظه، چیزی از زیر پوستِ داغِ تنش گذشت؛ خزنده و سرد، بی‌صدا و ناگزیر. فروپاشی نه به ناتوانیِ دست‌ها مربوط بود و نه به نبودنِ کسی— فروپاشی، مرگی‌ست که با مهربانیِ سردش بندبندِ تن را آهسته می‌پیماید، حتی آن‌گاه که دستی بر شانه‌ات نشسته باشد. ــ الهام اسدی #اندوهان_خانگی @ofoblivion | ‌‌‏——— در باب فراموشی

‏من چه کار می‌توانم بکنم که از اندوه تو بکاهم، جز این‌که به آن مقدار اندوهِ تو، اندوه خودم را هم افزوده باشم. ‏ــ نیما یوشیج ــ نامه‌ها

«مهمترین گام یک انسان شجاع، تن زدن از مشارکت در دروغ است. یک کلمه حقیقت، ارزش بیشتری از کل جهان دارد.»

[زیرا در درونِ هر زنده‌ای چیزی مُرده است که نباید می‌مُرد…] درونِ هر زنده‌ای، تکه‌ای از مرگ جا خوش کرده که هیچ‌وقت نباید مجالِ زیستن می‌یافت؛ تکه‌ای از امید، شور یا سادگی که پیش از موعدِ خویش خاموش شده است. این جمله بیشتر از آنکه یک گزاره‌ی قطعی منطقی باشد، اعترافی انسانی و دردمندانه به فرسایشِ درونی انسان‌هاست؛ گویی بخشی از حیاتِ ما گروگانِ مرگِ زودهنگامی است که در اعماق‌مان پرسه می‌زند. #الهام_اسدی @ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی

قلبم سنگین است؛ چشم‌هایم از دیروز غروب تا حالا تیغِ خیسی کشیده‌اند روی هم، دستم به زندگی نمی‌رود. دهانم خاموش است و تنم بوی مُردن می‌دهد. من آدمِ از دست‌دادن، آدمِ فراموش کردن و گریستن نیستم؛ من حتی آدمِ از نبودنت نوشتن هم نیستم. دریغ، مرگ را برایت بسیار دور می‌دیدم. @ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی

یک جایی، در یک فرصت کوتاه، همه‌ی مردم متوجه می‌شوند که دیگر هیچ‌چیز قابل ادامه ‌دادن نیست.

گاهی زمان در زندگی ما هم بی‌خبر متوقف می‌شود؛ انگار یک‌شب مهمانِ خیالی، تصمیمی، اشتباهی یا خاطره‌ای می‌شویم و فردا که چشم باز می‌کنیم، می‌بینیم همه‌چیز در اطرافمان غریبه شده و سال‌هاست از آن آدمی که بوده‌ایم دور افتاده‌ایم. در فولکلور اسکاتلند و فرهنگ سلتیک، تپه‌های‌ پریان (Fairy Mounds) دروازه‌هایی مرموز به دنیایی دیگر هستند. باور بر این بود که این تپه‌ها محل زندگی موجوداتی جادویی و قدرتمند اما فریبکار است که انسان‌ها را به شیوه‌های مختلف شیفته و اغوای خود می‌کنند. یکی از قدیمی‌ترین و فریبنده‌ترین افسانه‌های این حوزه، داستان ربایش پریان (Fairy-led فریب‌خوردگانِ پریان) است. بر اساس این باور عامیانه، اگر انسانی در روزهای خاصی از سال — به‌ویژه در اعیاد مهمی مثل «بلتین» (روز اول ماه می که جشن آغاز تابستان و باروری است) ناخودآگاه یا با اغوای موسیقی پریان به درون این تپه‌ها کشیده شود، زمان برای او متوقف خواهد شد. پریان آن فرد را به درون رقص و پایکوبی بی‌پایان خود دعوت می‌کنند. قربانی تصور می‌کند که تنها چند ساعت یا یک شبِ شاد را در کنار آن‌ها گذرانده است، غافل از اینکه درون تپه، زمان با سرعت متفاوتی جریان دارد. وقتی آن فرد بالاخره از جادوی پریان آزاد می‌شود و پا به دنیای بیرون می‌گذارد، متوجه می‌شود که صد سال یا حتی بیشتر از زمان گم‌شدنش گذشته است. در این بازگشت تلخ، هیچ‌چیز از گذشته سر جای خود نیست: خانواده و عزیزان؛ تمام دوستان، همسر و فرزندانش سال‌هاست که درگذشته‌اند و نامی از آن‌ها باقی نمانده است. خانه و دیار؛ دیگر باقی نیست، و چهره‌اش کاملاً تغییر کرده است. سرنوشت دگرگون‌شده؛ فرد مسافرِ زمان، تبدیل به غریبه‌ای سرگردان در آینده‌ای ناشناخته می‌شود که هیچ تعلق خاطری به آن ندارد. افسانه هشدار می‌دهد که حتی تماشای رقص پریان از دور یا شنیدن نوای نی‌انبان آن‌ها در روز اول ماه می می‌تواند انسان را گرفتار این طلسم کند؛ طلسمی که یک شبِ رؤیایی را با به باد دادن کل زندگی و هویت انسان معاوضه می‌کند. گاهی احساس می‌کنم اگر روزی، شبِ اولِ ماهِ می راهِ ما به تپه‌های مه‌آلودِ اسکاتلند بیفتد، چی؟ #الهام_اسدی @ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی

در انگلیسی باستان کلمه‌ای هست به‌نامِ «uhtceare» ‏با تلفظِ: «ucht-kay-ara» ‏به معنیِ : «غم پیش از طلوع» ‏درست همان وقتی که در تاریکی بیداری و دلواپس. @ofoblivion | ــــــ در باب فراموشی