uz
Feedback
در بابِ فراموشی

در بابِ فراموشی

Kanalga Telegram’da o‘tish

ـــــ حرف‌های زنی که تظاهر را تمام کرده‌است و دارد زندگی می‌کند.‌ ـــــ @WatersMarch | برای شنیدن

Ko'proq ko'rsatish
2 322
Obunachilar
-124 soatlar
+57 kunlar
+3530 kunlar
Postlar arxiv
خسته‌ام و خاموش. توانِ نوشتن، شوقِ زیستن، جانِ ادامه دادن، صبرِ حوصله کردن و رمقِ آغاز کردن ندارم. آدمی که تمام زندگی‌اش ستایشِ لذت‌های ساده بوده، وقتی بسیار خسته و درمانده می‌شود، خودش را چون زمینی که سال‌ها از هر کشتی خالی مانده شخم می‌زند، به امیدِ سبز شدنِ دانه‌ای... اما خب، این هم در حال و روزی که ما دچارش هستیم، بسیار نشدنی می‌نماید. برای همین امشب در حق خویش شفقت می‌کنم و می‌آویزم به گذشته؛ تا خاطره‌ها مثل یک آغوش امن، امشب من را از هجومِ هولناکِ دنیا دور نگه دارند. پناه می‌برم به ساعت‌هایی که غم اندکی دور می‌شد، رنجِ زیستن خلاصه در کارهای احمقانه بود، نه غصه‌ی کشتار و جنگ و بیکاری و بیماری و مرگ... به قولِ خانم سانتاگِ عزیزم: «آدم نمی‌تواند حال را تسخیر کند، اما می‌تواند گذشته را به تملک درآورد.» ـــ الهام اسدی | در باب فراموشی

داشتم شرح حال این روزهای ملال‌زده را می‌نوشتم، سر بالا کردم، دیدم، ساعت ۲۳:۲۳ است و عزیزانِ اینجا هم ۲۳۲۳ نفرند. ✨❤️
داشتم شرح حال این روزهای ملال‌زده را می‌نوشتم، سر بالا کردم، دیدم، ساعت ۲۳:۲۳ است و عزیزانِ اینجا هم ۲۳۲۳ نفرند. ✨❤️

‏ همه‌چیز در آخرین آدمی خلاصه می‌شود که ‏در تنگنای شب به‌یاد می‌آورید؛ قلب شما آنجاست… . | در باب فراموشی

‏آدم به‌خاطر عشق یک زن خود را نمی‌کشد، بلکه به این خاطر که عشق _هر شکلی از عشق_ ما را به شکلی برهنه، در فلاکتمان، آسیب‌پذیری‌مان‌و پوچی‌مان برملا می‌کند. | در باب فراموشی

‏«آدم به‌خاطر عشق یک زن خود را نمی‌کشد، بلکه به این خاطر که عشق _هر شکلی از عشق_ ما را به شکلی برهنه، در فلاکتمان، آسیب‌پذیری‌مان‌و پوچی‌مان برملا می‌کند.»

[ ‏سلام به آنانی که در خاموشی دوستمان دارند. ]

‏ سلام به آنانی که در خاموشی دوستمان دارند.

چه جادویی دارد زندگی! خسته از همه چیز، نگران، بیمناک، ناامید، اما مشتاق زیستن؛ همیشه زندگی را دوست دارم. @prague_7

عزیزِ دیروز و هنوز و همیشه‌ام؛ تا پایانِ امروز، اندوه لحظه‌ای سینه‌ام را رها نکرد؛ پیوسته آواز خواند، گریست، و روحِ زنانه‌ام را در ساعت‌های خستگی به شکلی دیگر نواخت و گداخت، تا این زن دلتنگ‌تر شود. در این بی‌حوصلگی و رخوتِ بی‌حاصلِ تابستان، تا کِی می‌توان دهانِ دلتنگی را دوخت؟ دلتنگت هستم و تصویری تازه از این دلتنگی پیشِ رویم جان گرفته است. می‌بویمت و دلتنگم. در آغوشت می‌کشم و می‌سوزم و دلتنگم. می‌بوسمت، می‌بینمت، و باز هم دلتنگم. آن‌قدر در تو آمیخته‌ام که گاهی فکر می‌کنم باید برایت، برای این صمیمیتِ عاشقانه، کاری بکنم که تا امروز نکرده‌ام. شاید جنونِ داغِ دوست‌داشتن باشد، یا این جغرافیای سیاه، که چنین بی‌رحمانه و در عینِ حال فریبنده، اندوه را در رگ و پوست و تنِ این زن می‌دواند. در میانِ این اندوه‌های خانگی، تنها تویی که باقی می‌مانی. گاه با خود می‌اندیشم که این دلتنگی تنها از آنِ من نیست؛ ما در روزگاری زندگی می‌کنیم که هر چیزِ درخشان، زودتر از موعد از دست می‌رود. زنی که هیچ‌گاه از پسِ دلتنگی‌هایش برنمی‌آید. ـــ الهام اسدی #نامه_آزاد_است_در_باد_بدود | در باب فراموشی

‏«آرشی که می‌خواست تیری از جان خود رها کند تا مرزهای آزادی انسان فراتر رود، یا مانند سهراب جوانمرگ و یا مانند سیاوش در غربت اسیر افراسیاب دیوسیرت شد یا خود از نادانی، رستم را در چاه شغاد افکند. ‏این چه عاقبتی است؟ این چه سرنوشت شومی است که ایران ما دارد؟» | شاهرخ مسکوب

‏‌«دلم می‌خواهد قابت بگیرم و همیشه پیشم داشته باشمت. اگر عاشق روزی بگرید، جز این‌گونه نمی‌تواند خود را شرح دهد. ‏مطمئن نیستم که عشق همیشه منزلی دارد، اگر نه این‌همه عاشقِ مسافر بیراهه‌ها و شهرهایِ دورِ تاریکِ بی‌صدا نبودم.» ‏—بند پایانیِ نامه‌ی پرویز اسلامپور به یداله رویایی عزیز

‏زن؛ ‏هر صبح، باید به‌یاد بیاورد که چگونه ادامه دهد.
+1
‏زن؛ ‏هر صبح، باید به‌یاد بیاورد که چگونه ادامه دهد.

از کردستان تا خاورانِ دهه‌ی شصت؛ از کشته‌های جنگ هشت‌ساله تا مین‌های برجا مانده، از گورهای بی‌نشان تا هجدهم تیرِ ۱۳۷۸؛ از هجدهم تیر، تا خرداد ۱۳۸۸؛ از عاشورایِ ۱۳۸۸، تا دیِ ۱۳۹۶؛ از زمستانِ ۱۳۹۷، تا نیزارِ ماهشهر و آبانِ خونینِ ۱۳۹۸؛ از ساعت‌های خاموشیِ آبانِ ۱۳۹۸، تا شهریورِ ۱۴۰۱؛ از مهسا، نیکا، کومار و سارینا تا هجدهم دیِ ۱۴۰۴؛ از ابتدای شامگاهِ هجدهم دی و بی‌شمار نام و جان تا شجاعتِ بازگشتن در شبِ نوزدهم، و تا امروز. «رسالتِ بازمانده، به‌یاد آوردن است؛ او نمی‌تواند به یاد نیاورد.*» * | جورجو آگامبن

Repost from Waters Of March
Dear Bonnie Tyler🖤 @WatersMarch

زمانی که شما بین ‎بد و بدتر، بد را انتخاب می‌کنید، به مفهوم این است که به بد، فرصت بدتر شدن را داده‌اید. | هانا آرنت از «مسؤلیت شخصی در دوران ‎دیکتاتوری»

Repost from Waters Of March
نگاهِ تو بارانِ همان سالی است که یوسف آمد. @WatersMarch

[ آدم در مقطعی از زندگی‌اش دیگر نمی‌تواند به آن چیزهایی که در جوانی حامی‌اش بوده‌اند تکیه کند؛ پس باید خود دوم وجودش را پذیرفته و در آغوشش بگیرد.] — Gena Rowlands by Leo Fuchs, 1962.

+1
[همیشه صدای «افشین‌مقدم» را دوست‌داشته‌ام، انگار عطر زنی تنها از سینه‌اش به‌جای صدا می‌پیچد در شامه‌ام. «جان عاشق» هم مود این ساعت است.] • مسافر | افشین‌مقدم •• جان عاشق | بهرام‌حصیری #نواها

Repost from Memento Mori
گم باد آن روز که در آن رقصی برپا نبوده است و دروغ باد ما را هر حقیقتی که با آن خنده‌ای نکرده‌ایم. چنین گفت زردشت #نیچه @morso
گم باد آن روز که در آن رقصی برپا نبوده است و دروغ باد ما را هر حقیقتی که با آن خنده‌ای نکرده‌ایم. چنین گفت زردشت #نیچه @morsoism

پیام ناشناس 📩 موافقم الهام‌ترینم. قضاوت درباره‌ی آثار زنان، بدون دیدن شرایطی که در آن امکان نوشتن، انتشار و حتی زیستن را به دست آورده‌اند، منصفانه نیست. گاهی خودِ روایت کردنِ زندگی روزمره، شجاعانه‌ترین شکل مقاومت است! کاربر #B_77599 👤