میحآء
Открыть в Telegram
میحاء یعنی دوستداشتهشده، یک واژهی خودساختهی ترکیبی اسپانیایی-عربیست. /.ستارهشناس-قصهنویس-نامهرسان يا مَن أخرَجَ يونُسَ مِن بَطنِ الحوتِ ای آنکه یونس را از دل نهنگ بیرون آورد... 📮پیامرسان: @mihaaeebot
Больше3 356
Подписчики
Нет данных24 часа
-87 дней
+22130 день
Архив постов
3 356
چندوقت یکبار همچین پیامی دقیقا با این قیافه «////:» از فرستندههای متفاوت دریافت میکنم. لبهاشون کجکی مونده، ناراضی و حق به جانب! در علوم جدید به شما میگن «موجوداتِ عجیبالخلقه». وقتی روغن میخوای نباید به فروشنده بگی چرا توی مغازهت چیزهای دیگه هم میفروشی؟ باید روغنتو برداری، پولشو حساب کنی و بری.
3 356
آدمها هیچوقت طلبشون با تو صاف نمیشه. تاابد هم اگه تورو پریشون ببینن، دلشون به خنکی نمیره. باید شکلی باشی که اونها دوست دارن، چیزی رو بگی که اونها خوششون میاد، جایی بری که اونها انتخاب میکنن، چیزی رو بپوشی که اونارو راضی میکنه. پس؟ بیخیال توقعِ سلولی و بنیادیِ آدمهای سیریناپذیرِ دنیاندیده، چشماتو ببند و دنیای خودت رو با پلکهای بسته ببین.
3 356
+2
اونهایی که روی میزه چیه؟ اینهاست. نذریهای صاحبالزمان که واقعا خودِ اماممهدی(عج) واسطه شدن برای تهیهکردنشون.. من هیچکارهی هیچکارهی هیچکاره بودم. نشستم با عشق دونهدونه بستهبندیشون کردم و نامه چسبوندم روشون. و رنگهاشونم جوری انتخاب کردم که چشمها از دیدنشون برق بیفته، از دیدنِ نشونهی کسی که همیشه هست، اما اونقدر نمیبینیمش که خودش برامون هدیه میفرسته، تا بهیادش باشیم و برای اومدنش یهکاری بکنیم، یه اصراری، چیزی ((: .
3 356
مدتهاست که ریسهی کتابخونه سوخته، البته اون ریسهی چندمتری یک هدیهی قدیمی بود که دلم نمیومد بندازم دور. اما تنبلی هم توی نگهداشتنش بیتاثیر نبود. کتابخونه نیاز به گردگیری هم داشت. این شد که ریسهی جدید رو از بستهبندی بیرون آوردم، پریدم بالای میز و شروع کردم به جداکردنِ تاروپودِ ریسهی قبلی. هر قسمتی از چراغها که از شلف جدا میشد، بخش کوچکی از اون قفسه پایین میریخت. اولین چیزی که افتاد، یادگاری قدیمی دوستی بود که دیگه نیست. بعدی کلید اتاق ۳۱۶ غربی بود، اتاقم توی خوابگاه، بعدش کارت دیجیتالیِ بیآرتی با جاکلیدی یادگاریش که منو یاد اون اکیپ ترم اول مینداخت و هنوز نگهش داشتم، یکی از گوزنهای آویز افتاد. بهیاد آوردم که من توی زندگی قبلی چقدر جسورتر بودم. کارتپستالی که بهترین آدم زندگیم بهم هدیه داده بود هم، افتاد. دیگه بیتوجه نبودم، با هر افتان، آروم میخندیدم. غمگین میخندیدم. توی پسزمینه هم صدای جونگکوک میومد که میخوند « can i be your friend? Let me show my love, i don’t pretend..». عجیب بود، به قفسه آلبومها رسیدم و یادم اومد که چه ذوقی برای کالکشنکردنشون داشتم، اون ذوق الان کدوم قسمت از منه؟ هنوز در من پنهانه یا برای همیشه رفته؟ نتونستم البومهای موسیقی رو پایین بیارم، دوستشون دارم، به اندازه تمام نوجوانی و جوانیم. به اندازه هرباری که به دستآویز خیالِ جادوییم پناه بردم. ریسه عوض شد، اما هیچی از گذشته تغییر نکرد. به هیچکدوم دست نزدم. حتی نقاشیای که عزیزی برام کشیده بود هم دستنخورده اونجا موند، هرچند هرکاری کردم به دیوارهی شلف نچسبید، اما جاش همونجا بود. گویهای شیشهای هم هنوز مرکز قفسه کتابهامن. پینوکیوی چوبی، منو یاد شونزدهسالگیم میندازه، همیشه. چیهیرو و هاکو، بااینکه صاحبشون نمیدونم الان کجاست، اما اونا هم اینجا میمونن. من خاطراتم رو دور نمیندازم، من بهسون افتخار میکنم. حتی به آدمهایی که الان نیستن. چون روزی، بهترین ورژنشون برای من بود.
3 356
قیمت اصلی دوره رو ببینید! من خودم با این قیمت شروع کردم. الان ولی برای شما تخفیف گرفتم🤍
ضمنا جلسه اول و دومش هم رایگانه، حتما دانلود کنید و گوش بدید تا متوجه جذابیتِ چیزی که ازش حرف میزنم بشید!!
3 356
حیف که دستوپام بستهست نمیتونم همشو بدون هیچ پوششی براتون تعریف کنم (: یه چیز عجیبی بین من و خلایقِ گمراه الهی🕊️..
3 356
⭐️از اینجا میتونید ثبتنام کنید(اگه تا پایان امشب ثیتنام کنید توی قرعهکشی زیارت مشهد هم شرکت داده میشید)
https://revayate-ensan.ir/landing-revayat-department
ضمنا من برای بچههام کد تخفیف هم گرفتم که باهاش میتونید فصل اول رو فقط با هزینه ۳۹۰هزارتومان تهیه کنید
154856 کدتخفیف:
3 356
این دوره کامل و جامعه، از پیدایش موجودات، تا قصهی حقیقی دونه به دونهی پیامآورهای الهی و ائمهی اطهارش بدون ذرهای خستگی و با یک روایت جذاب و گیرا!
این دوره، چندین فصله و شما از لحظه ثبتنامتون، وارد گروه خودتون در فصلِ اول میشید!
پشتیبان پاسخگو دارید و هیچ پرسشی براتون بیجواب باقی نمیمونه.
بعد از هر فصل هم یک کلاس آنلاین برگزار میشه تا شما با همگروهیها و راوی، جمعبندی هر فصل رو داشته باشید.
•ضمناً دوره بصورت فایلهای صوتی هست و جزوهی هر جلسه هم همراهش منتشر میشه.
3 356
من توی مدتی که اینترنتهامون قطع بود توی دورهای شرکت کردم که با تمام دورههای اینترنتیِ قبل از اون متفاوت بود. هم مسیر، هم پیگیری، هم قصّهها، و هم جذابیتِ دونستن مطالبی از پیدایش اولین موجودِ هستی، تغییرات زیستی گروهِ اجنه، انواع ملائکهی مقرب درگاه الهی و وظایفشون، و علت واقعیِ زمینیشدن اشرفمخلوقات که توی هیچکدوم از کتابهای درسی نبوده!
3 356
سلام آدمها؛ یک خبر ویژه براتون داٰرم. یادتونه از فروردینماٰه، روزهای اول که تغییرات بینش و نگرش و سبک زندگی من رو دیدین، چهمقداٰر سوٌال پرسیده بودین که «چطور به این آگاهی رسیدم؟». خوب یادمه که دوست داشتین منابع من رو بدونید و برای بالابُردنِ عمق نگاهتون به مسیر پیشِرو، راهنمای کاملی داشته باشید. خاطرتون هست؟
3 356
رمز موشکی دیشب یا محمدبن عبدالله(ص) بود. نمیدونم تصویر ذهنی عموم مسلمانها راجعبه پیامبر چجوریه، بیشک شیعیان خیلی نسبت بهشون محبت دارن. اما شناخت عمقی از ایشون شاید با مطالعات خیلی زیاد، شاید هم بهواسطهی داشتن یه قلبِ خدانزدیک بهدست بیاد. من اما نگاهم به حضرت محمد شبیه نگاه همون کودکیه که گنجشکش مُرده بود. انگار بیپناهِ عالمم وقتی اسمش میاد. دوتا دستم رو کاسه کردم دور تنِ سرد پرندهی بیچاره و چونهم میلرزه، انگار تنی دارم که روحش رو گم کرده و یا زمانش بهسر رسیده، ترسیده، وحشت کرده، دستهاش یخ کرده، و اینوسط گنجشکش هم مُرده. اسمشون که میاد چراغهای جهان خاموش میشه و بعد صدای قدمهای کسی میاد که انگار از ابتدای خلقت دنبال این بچهی گمشده راه افتاده، صدای نگرانِ پاهای کسی که نمیخواد فرزندش توی تاریکی تنها بمونه. فقط اینطور خیال نمیکنم که ناجی حلِ همه مشکلات جهان ایشونه، من اینطور میبینم و بارها بهم ثابت شده. گرههارو با دست خودش باز کرده و دعوتیهارو هم خودش امضا میکنه. کلا انگار ایشون هرجا میرم پشتسرم راه میفته و میاد تا شخصا کار منو راه بندازه. یا لااقل اگه برام جور نشد، موقع گریهوزاری و گلهکردن از زمین و زمان تنها نمونم. برای من مصداق همون اتفاقیه که یک پدر بهخوبی انجامش میده، پدری با حجم بینهایتی از دوستداشتن، بدون هیچ مشغلهای برای حتی یکلحظه نبودن. نیازی هم نمیبینه که من یا بقیه، ایشون رو شخصاً صدا بزنیم تا بیاد سراغمون. تعبیر میکنم که رسولالله سراپا گوشه، حتی بنظرم پیشنهاد هم میکنن که شما وقتت رو صرف ذکرگفتن و مناجات با خدا و باقی اهلبیت و ائمه اطهار کنی، صلوات هم که میفرستی براش تهش و عجل فرجهم بگی که یهوقت تمام توجهت فقط روی ایشون نباشه، پدره دیگه. عاشق اینه که بشنوه التماس میکنی تا مهدی، صاحبالزمان(عج) رو ملاقات کنی، حتی توی خواب. مشتاق اینه که ببینه تو اصرار میورزی که فرزندشون ظهور کنه، انگار میخواد بچهش رو به عزیزترین فرزند خانه برسونه و خودش هم پشتدر به این وصالِبالأخره، خیره بمونه. من تنها رحمةاللعالمین رو اینطور نمیبینم، اون خودش رو به من اینطور نشون داده.. گنجشک کودکِ بیچاره هم در کالبد دیگری برمیگرده و غبار از دلش میروبه، چون نبیخدا نمیذاره دلِ فرزندش نامیزون بمونه؛ موشکهای دیشب هم بنظرم نیازی به پیگیری نداره، قطعا بههدف خورده، چون رمزِ پرتاب رو درست انتخاب کرده بودن. حتی صداش نکنی هم کارتو راه میندازه، فکر کن بهش دخیل هم ببندی. خلاصه آنکس که تورا شناخت، جان را چهکند رسول مهربونِ خدا…
3 356
آدم به ترسیدن هم عادت میکنه. میگفت روز اولی که صدای انفجار شنیدی، روح از تنت جدا شده بود. ما یادمونه از پلهها با وحشت اومدی پایین، دوتا پله رو هم ندیدی با سر خوردی زمین. رفتی کوله کوهنوردیت رو آوردی، هرچی کنسرو داخل یخچال داشتیم خالی کردی داخلش. چراغقوهی عتیقه بابابزرگ رو که پنجسالی میشد بابا دنبالش میگشت رو بهکمک شامهی بقا توی دهثانیه پیدا کردی و انداختی توی کوله. هرچی بود و نبود، لپتاپت که دو سهساله نیاز به تعمیر داره، پاوربانکی که یکبار هم ازش استفاده نکردی. خلاصه کوفت و زهرمار رو هم ریختی توی اون تنبکِ نجات. دنبال چی بودی؟ وحشت رو ریخته بودن روی سروصورتت، زشت شده بودی، هراسون میچرخیدی دور خودت انگار هدف بعدی دقیقا سقف خونهست! خب پس کولهی نجاتدهنده به چه دردت میخورد وقتی تهش رو انقدر تاریک حدس زده بودی؟ اما خب، بدبختانه، به اونم عادت کردی. از اونم گذشتی هرچند قهرمان نشدی. این سرزمین شهید داده، باید جون بدی تا قهرمان شی. داشتم فکر میکردم دیگه حتی کسی متنهای طولانی هم راجعبه جنگ نمینویسه انقدر که عادی شده، این شد که تصمیم گرفتم بنویسمش. دیگه خیلی کارهارو البته نمیکنیم، روزهای اول نگران بودم نکنه ماهم بشیم یک منطقه جغرافیایی مثالِ نوار غزه؛ سالها درگیر جنگ و قحطی و به چشم دیدنِ مرگها. داغدیدن هم حتی برامون مثل آبخوردن شه. اون اوایل جداً نگرانش بودم؛ تعریفی هم نداشتم که اونا چه احساسی دارن وقتی برای بار دوهزار و هفتصدو پنجاهم صدای مرگ میشنون. اصلا تصورش رو هم نمیکردم که شاید براشون عادی شده باشه! مگه ممکنه جنگ عادی بشه؟ یا التیام رو پیدا میکنن و یا خودشون رو خلاص میکنن، حتی به این ایده برای ضعیفترهاشون هم فکر کرده بودم. اینجا، نزدیک خونههامون، وسط شهر و آشیونههای کوچیکمون، برای بار چندمه که جنگ درعرض یکسال از سر گرفته میشه. دیگه کسی هم توی بوق و کرنا فریادِ فرار کنید و خودتون رو نجات بدهید رو از سر نمیگیره. کولههای کوهنوردی خاک گرفته بالای کمد، جعبههای میوه و کتابهای قدیمی روی اون کولهپشتی چیده شدن. همه کنسروهارم خوردیم، تموم شد. دیگه از ما گذشته، غمگین هم میشیم ها، اما بدونِ التیام، دوباره از سر میگیریم. فقط امید داریم که منجی بالاخره مارو پیدا میکنه، ظهور اتفاق میافته و کاش ببینیم، آخ کاش باشیم و ببینیم و اونموقع یک دل سیر برای هرچیزی که بر سر ما گذشت گله کنیم؛ برای خاری که توی دستهامون رفت و زمانی باقی نموند تا زخم رو پانسمان کنیم. تو میای و تموم میشه، تو میای و ما کولهپشتیمون رو دوباره بیرون میاریم، و آماده میشیم برای هر سفری که مقصدش رسیدن به شما باشه، یا صاحبالزمان.
