fa
Feedback
می‌حآء

می‌حآء

رفتن به کانال در Telegram

می‌حاء یعنی دوست‌داشته‌شده، یک واژه‌ی خودساخته‌ی ترکیبی اسپانیایی-عربی‌ست. /.ستاره‌شناس-نویسنده-نامه‌رسان يا مَن أخرَجَ يونُسَ مِن بَطنِ الحوتِ ای آنکه یونس را از دل نهنگ بیرون آورد... 📮پیام‌رسان: @mihaaebot ؛

نمایش بیشتر
3 204
مشترکین
-1724 ساعت
-1187 روز
-45930 روز
آرشیو پست ها
من غصه‌ی خودم رو دارم، اما غصه‌ی من فقط برای خودم نیست. برای اونایی که باهات عمری زندگی کردن و حالا مثل غریبه‌ها، شبیه ماهایی که هیچ‌وقت ندیدیمت باهات خداحافظی می‌کنن، دنبال ماشین حمل پیکرت می‌دوان و انگار هرگز بهت نمی‌رسن هم غصه می‌خورم. من تورو ندیدم و انقدر داغونم، اونی که هر آخرهفته روضه گرفته برات، شعر خونده واست و تو آخر ابیاتش رو بهمدیگه چسبوندی، اونکه ماه‌رمضونا شر سفره شما دعوت شده، اونی‌که از بچگی همیشه برای شما قرآن خونده و جایزه حفظش رو سر هر جزء از شما گرفته، اون‌که از وقتی باباش شهید شده چادرش رو شما سرش کردی و ملاقات‌های خصوصی‌ش با شما توی ذهنش حالا راحتش نمی‌ذارن، اپنکه همسترش رو به شما نشون داده و با مرغ و خروشای توی خونه‌تون بازی کرده، اونکه هر اختراعی داشته اول از شما تاییدش رو گرفته و بعد اگه شما تشخیص میدادین که به‌نفع این مرز و بومه به‌ کارگیری‌‌ش می‌کرده، اونکه هرجا رفتین پابه‌پاتون اومده و از جانتون که از جان خودش عزیزتر بوده حفاطت کرده؛ من غصه چندنفر رو توی قلبم می‌خورم، غصه همه اونایی که شمارو داشتن و حالا دیگه یهو هیچی ندارن. اگه من وسط روز انقدر احساس پوچی می‌کنم، پس اونا شب‌ها قبل از خواب چه حسی دارن؟

حاج محمود چرا هرچی میدویی نمی‌رسی پس😭؟

به سمت دریا تو می‌کشونی دارم میام؟ نه. تو می‌رسونی... ببین سر پیری، حاج محمود رو چجوری دنبال خودت می‌کشونی

من چون روز وداع توی مصلی دیده بودم پیکرهارو و حسابی عزاداری کردیم اونجا، دیگه روز تشییع خیلی اصراری نداشتم که خودم رو به تابوت برسونم. ولی خب بازم آدم هرچی ببینه سیر نمی‌شه دیگه.. دل نمی‌تونستیم بکنیم…

https://t.me/mihaae/22230 آخی عزیزم، چقدر ناراحت شدم که دیدن پیکر ها نصیب شما نشده... ما تو خیابون منتهی میدون انقلاب به آزادی بودیم و نگم از اون جمعیت. چشم ها در انتظار و قلب هایی که پر از غم بود ، صدای هق هق ها و تکبیر ها انقدر زیاد بود که تا همین حالا همه چیز رو خیلی تازه حس میکنم. و لحظه ای که پیکر ها به چشمم خورد؟ من واقعا گریه میکردم اونقدر که تمام بدنم میلرزید... به قول شما همه عزادار بودند اما دیگری رو اروم می‌کردند، در این میون چند نفر از شدت گریه حالشون بد شد و جمعیت با نگرانی اونها رو به اورژانس رسوندند. صحنه عمیقا پر از غم بود حتی حالا که بهش فکر میکنم هم قلبم تو غم عجیبی فرو میره...

این فیلم رو همیشه کنار بابا می‌دیدم. اون همیشه گریه می‌کرد. منم خیلی کوچیک بودم که درک کنم اصلا بابا چرا هربار با دیدن این سکانس‌ها گریه‌ش می‌گیره. آخه من ندیده بودم بابا زیاد گریه کنه، اتفاق نادری بود خصوصا برای فیلم‌ها که اصلا گریه نمی‌کرد. ولی این‌یکی یه‌جور عجیبی بهمش می‌ریخت. فکر کنم احساساتِ بابا یکی از دلایلی بود که من هم به این صحنه‌ها و همین‌طور موسیقی متن فیلم انقدر خو گرفتم. بعدها که بزرگتر شدم، بابا هروقت از خاطرات جبهه و جنگ می‌گفت، که هشت‌یال اسارت کشیده و شکنجه شده، حسرت رو توی صداش می‌تونستم تشخیص بدم. این‌که چقدر دلش می‌خواسته شهید بشه، که از دوست‌هاش جا مونده، که حالا دیگه دنیارو اگه می‌تونست دودستی تقدیم می‌کرد چون این‌جا بنظرش جای خوبی نیست؛ بابا می‌گفت این‌جارو دوست داره چون ماها این‌جا هستیم، می‌گفت این دنیا، نه ارزش مال‌اندوزی داره نه دل‌بستن. هیچی از این‌جا برای تو نمی‌مونه، همشو یه‌روزی می‌ذاری میری. زیاد جمع نکن، چون هرچی بیشتر نگه داری، سخت‌تر هم رها می‌کنی. خودش هم سبک زندگیش همیشه همین بوده، هیچ‌وقت ندیدم به خودش حتی یک ارزن بیشتر از همه آدم‌های اون بیرون اهمیت بده، انگار ته قلبش همیشه اولویت، بقیه بودن. خودش رو هیچ می‌دید. هربار می‌دید دختره دسته‌گلش رو به یکی از شهدا می‌ده، دست‌های کشیده و در انتظار هم‌رزم‌ها، احتمالا یاد خودش میفتاده که توی میدون جنگ چقدر انتظار کشیده که یکی هم دسته‌گلش رو به اون بده. چقدر اون‌جا شکنجه شده و تصورش این بوده که آخر اون راه شهادته، حالا که برگشته بود خونه بعد از سی‌وهشت سال، هنوز احساس غربت روی این زمین داره، هنوز وقتی نماز می‌خونه می‌بینم که گاهی گریه می‌کنه و نمی‌فهمم از خدا چی می‌خواد، اما مطمئنم مربوط به تجربه‌ی سختِ جاموندنش از اون قافله‌ست.

یادم میومد وقتی خیلی کوچیک‌تر بودم، توی تلویزیون خصوصا در دهه دفاع‌مقدس، فیلم کوتاهی پخش می‌کرد که قسمت سومش مربوط به دختربچه‌ای می‌شد که منتظر پدر رزمنده‌ش بود. مامانش بهش می‌گفت بابا شهید شده، انقدر توی سرما منتظرش نمون، اما دختره هرروز توی سرما گل می‌چید و میرفت کنار قطار رزمنده‌ها، و اون‌هارو به یکی از کسایی که قرار بود شهید بشه هدیه می‌کرد. چشم‌انتظار بابا بود؛.. این فیلم کوتاه رو هیچ‌وقت یادم نمی‌ره، همیشه‌ یادم می‌مونه، انگار بخشی از کودکی من بود، بخشی از حیرت و شناخت حقانیت توی اون سن کم مربوط به این فیلم می‌شد. حالا به سختی دوباره پیداش کردم، اگه ندیدین حتما ببینیدش، خیلی کوتاهه (:

تنم سوخت با این فیلم، دلم سوخت…

«ببخش که بابا باهات نیومد، ببخش که تا همین‌جا بیشتر نتونستم برسونمت، دستت رو گذاشتم توی دست امام‌عباس؛ خیالم راحته که به کی س
«ببخش که بابا باهات نیومد، ببخش که تا همین‌جا بیشتر نتونستم برسونمت، دستت رو گذاشتم توی دست امام‌عباس؛ خیالم راحته که به کی سپردمت. گفته بودن هرکس دل‌شکسته بیاد این‌جا، دستِ خالی برنمی‌گرده. من اما، دستِ دخترم رو آوردم، امانت کوچیکِ بابا برسه به دست امانت‌دار، تا قیامت.»

صف نماز آقا از قم تا جمکران وصل بود، یعنی حدود هشت‌کیلومتر. از نجف تا کربلا و از کربلا تا مشهد هم وصله. ما توی خیابون که راه می‌ریم تیکه‌های شکسته‌مون از غم شما بهمدیگه گیر می‌کنه، هممون وصلیم بهمدیگه، کاش این‌جا بودی و می‌دیدی آقاجون؛ دعا کن برامون که صف بعدی‌مون از این‌جا تا بهشت هم به شما وصل بشه.

•/گفته بودی هر بذر، موعدی دارد. من هم از همان روز خودم را در مشتِ خاک دفن کردم؛ نه از سرِ خستگی، بابتِ اعتماد. نپرسیدم تاریکیِ زیرِ زمین چند شب طول می‌کشد. نپرسیدم ریشه، پیش از رسیدن به آب، چند بار باید راه را اشتباه برود. نپرسیدم آن‌که دانه را زیرِ خاک پنهان می‌کند، به روییدنِ او ایمان دارد یا فقط از تماشای خاموشی‌اش می‌گریزد. هرچه بود، چشم بستم و تن دادم به خاموشی. حالا اما، خاک سنگین‌تر از آن است که در خاطر داشتم. گاهی خیال می‌کنم شاید ریشه‌هایم به‌جای آب، به سنگ رسیده‌اند. گاهی گوشم را به سینه‌ی زمین می‌چسبانم؛ شاید صدای قدم‌های بهار را بشنوم. جز سکوت، چیزی سهم من نمی‌شود. نکند فصل‌ها از روی نامِ من گذشته باشند؟ نکند آفتاب، آدرسِ این گورِ کوچک را گم کرده باشد؟ می‌ترسم آن‌قدر در تاریکی دوام بیاورم که اگر روزی شکافِ خاک از نور پُر شد، دیگر جرئتِ شکفتن نمانده باشد. آخر جوانه هم اگر دیر از خواب بیدار شود، نخستین چیزی که فراموش می‌کند، قدکشیدن است. تو بگو… از لحظه‌ای که بذر را به خاک می‌سپارند، تا نخستین ترکِ سبز بر پیشانیِ زمین، چقدر فاصله است؟ اگر هنوز وقتش نرسیده است، این‌همه تپیدن زیرِ خاک برای چیست؟ -می‌حاء

((:

Repost from می‌حآء
چرا دوستت نداشتم؟ هربار از خودم می‌پرسم و هربار آب سردی روی تنم می‌ریزد. مگر دوست‌داشتنت چه بود، که من آن را نداشتم؟ هیچ یادم نیست. پاک فراموش کرده‌ام. چقدر پشیمانم. رویا می‌بینم چون زورم به ساختن یک واقعیتِ کافی نرسیده بود، شاید از شاخه‌ی امید یک‌ نهال تازه بروید، شاید دیدارت محقق شود. نمی‌شود و محال است که برگردی، اما آرزو می‌کنم. چون به آرزو زنده‌ام، به درخت امید. شاید آرزو همیشه آرزو بماند، اما همین بافتنش، شاید یک‌روز از زمین‌خوردن نجاتم دهد. از خودِ عجیب‌الخلقه‌ام، از کلمات قلمبه‌سلمبه‌ام، از تمام چیزی که داشتم و تو در هیچکدام نبودی، اعتراض بزرگسالانه‌ام به زندگی، به زیستن. یادم می‌افتد که بابا گفته بود وقتی کسی بمیرد، باید کسانی باشند که خاطراتش رامرور کنند تا او در یاد بماند. می‌ترسم بمیرم و کسی نباشد تا به او بگویم خاطرات تورا مرور کند، تا بعد از مرگ من هم، تو در یاد بمانی. تو از من بمانی. یادم می‌آید که من هم روزی می‌میرم، کاش کسی باشد که دنبالم بگردد، تا به او بگویم چقدر تورا دوست داشتم، که حالا دوستت دارم، که یادت بماند من او را، با دست‌های چروکیده و لبخند پدرانه، با نفسی گرم و دلی بسیار تنگ، بسیار دوست داشتم.

سلام دوست خوبم، باعث خوشحالی منه که آدم‌حسابی‌ها رو ناامید نکردم. چه حیف که بعضی قلم‌ها به خون آغشته بشه، به خیانت، به جهل.

سلام دقیقا منم همین کار رو کردم و وقتی به چنل تو رسیدم همین حس رو داشتم 🫠🫂

انقدر از این پیام‌ها می‌گیرم هرروز، چه دخترای نازی هستید. به اون کوچولوهای پونزده ‌هزارتومنی اهمیتی ندین و چشمتون به جلو باشه، به آینده، به‌جایی که شبیه دیروز و امروز متعلق به ما خواهد بود. مرگ بر اسرائیل و اسرائیل‌زاده‌های شیروخورشیدی😙.

سلام،من یک چیزی بگم☝️ بعد از وصل شدن نت ها وقتی اومدم تلگرام،دیدم دونه دونه باید از چنلایی که یک روزی موردعلاقه‌م بودن لفت بدم،چون مثل اینکه اونقدری که من فکر میکردم ادم خوبی نبودن،به بیوی هر کدوم یه شیر و خورشید زشت اضافه شده بود. به اینجا که رسیدم واقعاا یه نفس راحت کشیدم.اینطوری که اخیش،این یکی تو زرد از اب درنیومد. عاشقتم واقعا😭💕

یکی پیام داده «حالا گیریم که منقلب شدی و تغییر کردی، دیگه بس کن ایرانی و بلابلابلا.». نه انسانِ بی‌معنای سرزمینم، نه. تو هیچ درکی از انقلاب و تغییر وجودی نخواهی داشت، تو نهایتا شاید بفهمی که شاخه‌ای خم شده، نه اینکه ریشه‌ای جابه‌جا شده؛ تو اگر در فلورانس قرن پونزدهم زندگی می‌کردی، لئوناردو داوینچی رو فقط مردی می‌دیدی که طرح‌های عجیب می‌کشه، اگر در آتن باستان بودی، سقراط رو فقط پیرمردی می‌دیدی که در میانه‌ی بازار سؤال‌ های اعصاب‌ خردکن می‌پرسه، اگر در قرن هفدهم در انگلستان بودی، آیزاک نیوتن رو فقط مردی منزوی می‌دیدی که با سیب و نور بازی می‌کنه، تو اگر در قرن هفتم در مکه بودی، شبیه بسیاری از مردم اون روزگار محمد رو فقط مردی می‌دیدی که ادعایی نو آورده؛ نه میفهمیدی که ایشون آغازگر تحولی بوده که قرن‌ها بعد هنوز درباره‌اش صحبت می‌شه و نه هیچ بشارتی از او به تو می‌رسید. اگر در کنعان بودی، یوسف رو فقط زندانی‌ای می‌دیدی که خواب‌هار‌و تعبیر می‌کنه؛ نه کسی که قرار بود سرنوشت یک سرزمین رو در سال‌های قحطی تغییر بده. اگر در اورشلیم اون روزگار بودی، عیسی رو فقط نجاری از ناصره می‌دیدی که چند نفر دورش جمع شدن، اگر در مدینه بودی، علی‌بن ابی‌طالب رو فقط مردی می‌دیدی که نخلستان رو آبیاری می‌کنه و چاه می‌کنه، تو از کجا می‌خواستی بفهمی که قرن‌ها بعد سخنان و خطبه‌های امام‌علی هنوز در جهان خوانده می‌شه و چگونه ریشه‌های بی‌عقلی و حماقت رو در انسان‌ها جابه‌جا می‌کنه. تو هیچ نمی‌دونی انسان‌بودن چه شکلیه، تو و انسان‌های شبیه تو، از انسان، فقط اسمش رو یدک می‌کشید و امروز در عصر ظهور، در نهایت روشنی و عبور از جهل و نابودی ظلم و ظالم و عشق به شهادت در راه کسانی که برای ما نشانه‌ی وجود خدا و حساب و روزگار نیامده هستند، ناامیدکننده‌ترین ورژن بشریت در نسل شما موندگار می‌شه و در زباله‌دان تاریخ به‌زودی و به فجاهت حذف خواهد شد. دفعه‌ی بعدی که خواستی جایی پیام بدی، یادت باشه که معنی کلمه‌هایی که خودت می‌نویسی رو بلد باشی، و دوخط تاریخ خونده باشی، بی‌خرد.

هرکدوم از ما هزار داستان نگفته‌ایم. یکی روایت خودمونه و میلیون‌ها روایت از دیگرانی که اون‌جا ملاقاتشون کردیم و چشم‌هامون اون‌هارو به‌خاطر سپرد. نمی‌دونم اصلا تموم می‌شه یا نه، تا بی‌نهایت نوشتن از این قصه ادامه داره. به اندازه تمام حسرت‌هامون، قصه‌ برای گفتن داریم. به هر اندازع که از امروز دلتنگ‌تر بشیم، قصه‌هامونم بیشتر می‌شه. تموم‌شدنی نیست این روایت‌ها، ما دیگه برای تمام باقی‌مانده‌ی عمرمون غم رو بلعیدیم و حالا هر کلمه‌ای که از دهانمون بیرون بیاد، عصاره‌ی اون اندوه و فغان بی‌نهایته.

ولی هنوزم نه می‌شه که باورم بشه، نه می‌خوام که باورم بشه. که نیستی و نیستی و دیگه هیچ‌وقت، نیستی.