es
Feedback
می‌حآء

می‌حآء

Ir al canal en Telegram

می‌حاء یعنی دوست‌داشته‌شده، یک واژه‌ی خودساخته‌ی ترکیبی اسپانیایی-عربی‌ست. /.ستاره‌شناس-قصه‌نویس-نامه‌رسان يا مَن أخرَجَ يونُسَ مِن بَطنِ الحوتِ ای آنکه یونس را از دل نهنگ بیرون آورد... 📮پیام‌رسان: @mihaaeebot

Mostrar más
3 291
Suscriptores
-424 horas
-37 días
-7330 días
Archivo de publicaciones
Repost from [هِيَّ]
چون که دلم می‌خواد بسیار بکشم، فوروارد کن به چنلت تا با اتودم روی کاغذ یه آدم برات گرته بزنم.

زن، در احساسات معنی می‌شه. از احساس‌کردن نترس.

شما بنویس اما. هیچ‌کس از نوشتن نَمُرده. اما خب از ننوشتن احتمال داره که اتفاق‌های خوبی نیفته.

‌ https://t.me/mihaae/23675 منم همینطور، الان داشتم می‌نوشتم که خالی بشم ته اون همه نوشتن یهو برداشتم کوتاهش کردم اشک ریختم سر نوشتنش و این همه احساسات جالب نیست

sticker.webp0.05 KB

کاش تندتند هرچی حس می‌کنم رو ننویسم.

مدیر نشریه اخترشناسی میگه چرا داری اهمال‌کاری میکنی؟ بهش میگم بابا اهمال‌کاری یعنی چی؟ من واقعا بیست‌وچهارساعت برام کمه! تا میام دست بجنبونم ساعت بیشت‌وشیش شده و دنیا خوابیده و منم باید بخوابم، هرچند دلم نمی‌خواد. میگه خب حالا باید باهات چیکار کنیم؟ تو حتی به دنیا نشون دادی که قراره یک مجله‌ی اخترشناسی بنویسی، حالا قراره دنیارو معطل نگه داریم بخاطر اینکه روزِ تو به‌جای بیست‌وچهار ساعت باید بیستوشیش ساعت می‌بود و این عملا غیرممکنه؟ آه می‌کشم. کارفرماها هیچ‌وقت نمی‌فهمن. آخه من کی گفتم دوساعت اضافه‌تر کارمو راه می‌ندازه؟ جهان برای من جای کوچیکیه. شاید روی ماه یا مریخ اونم اگه تنها باشم-یعنی من و اژدهای چشم دامبولی‌م- بتونم سریع‌تر کارهامو پیش ببرم. بهش می‌گم شما فکر می‌کنید من تنبلم؟ بخاطر همین از کلمه‌ی اهمال استفاده کردین تا بهم برنخوره؟ جوش میارم و یهو درحالی‌که انگار سرعتم ده‌برابر می‌شه لیست کارهای امروز رو درمیارم و میذارم جلوش و تندتند شروع می‌کنم به توضیح‌دادن و می‌بینم که چشماش برق می‌زنه و سعی می‌کنه با دست‌هاش جلومو بگیره تا شبیه ستاره‌هام یهو توی کلمه‌ها ناپدید نشم. می‌گه من نگفتم تو تنبلی، اتفاقا خیلی هم فرزی! اصلا همین هم باعث شده که بری سراغ بقیه کارهات و نتونی به نوشتنِ مجله برسی. من بهش می‌گم خب من می‌نویسم آخه، اما توی فکرم! چجوری باید بهش بگم که سرعت فکرکردنم از سرعت نوشتنم بیشتره؟ کارفرماها واقعا احمقن. البته من براش احترام قائلم، اما این‌ چیزی از مغزِ کوچولوی بی‌فایده‌ش کم نمی‌کنه. حالا از روی مریخ دارم اینو می‌نویسم و چشم‌دامبولی هم زل زده به صفحه گوشی و با سرش تایید می‌کنه. فکر کنم اگه می‌تونست حرف بزنه یا تایپ کنه، برای کارفرمام می‌نوشت که صاحب من خیلیم دستش سریعه، نمیدونی با چه سرعتی ابراز عصبانیتش نسبت به تورو نوشت و بعدم توی چنلش فوت کرد! آه نه دامبولی ما نامه‌هارو فوت نمی‌کنیم، ارسال می‌کنیم. باید روی مهارت‌های فوت‌نکردن و به آتیش‌نکشیدن سیاره‌ی جدیدش کار کنم، نصف کوه‌های این‌جارو سوزونده. تازه الان فقط ده‌وجبه، اگه کارفرمای بی‌فایده‌م خودش برای مجله اخترشناسی‌م دست به‌کار نشه و فکرهای توی سرم رو با یک ربات سریع‌السیر برای مجله‌ی استارلس ننویسه، به دامبولی می‌گم پیامش رو به‌سمتش فوت کنه و اونم آتیش بزنه.

برای زنی که هیچ‌کجای زندگیش روی سیاهِ سیاست رو نبوسیده و دوستی‌ عموگرگه و خاله‌خرسه‌ش هم حتی با سیاست به‌راه نبوده، در اوضاع کنونی و بخاطر تمام ارزش‌هایی که وطنم، خاکم نه به‌منظورِ جغرافیا و اسطوره‌ای، بلکه ازلحاط امنیت شخصی خودم و خانواده و همسایه‌هام، موردتجاوز و حمله و نامروتی قرار گرفته و وقتی می‌بینم که دیری نگذشته هنوز از روزهایی که به‌خاک سیاه نشستیم، من و مادرها و خواهرها و پدرهایی که عزیزهاسون دیگه برنگشتن. وقتی می‌بینم ارزش‌هام، تمام نقره‌های طلائی خاکم که می‌تونست من رو و فرزندانم رو به اوج برسونه اگر مثالِ این‌ها خودتحقیر بار نمیومدن، که قطعا نمی‌ذاشتم بار بیان!، با خاک یکی شد و هرچه هنرمندان و صنعت‌دوستان کشورم کاشتند پنبه شد و خوردوخاکشیر؛ اگر ببینم کسی از همین قماشِ خودتحقیر نوشته «دغدغه‌ی این‌ها زن و خوانندگی و حجاب و فلان است و دغدغه‌ی ما نون و پول و زندگی و براتون متاسفم»، جز لبخندِ افسوس کاری از دستم برنمیاد. کاس روزی برسه که پرده‌ی نادیدن از چشم‌های تاریک کنار بره، خوب نگاه کنید به دغدغه، به پرچم، به چیزی‌که داریم با جونمون براش می‌جنگیم! بعد دست بجنبیونید و از زیر پتو و بعد از تموم‌شدن کیدرامای محبوبتون، توییت بزنید که از ارزشی‌ها متنفرم و دوباره بخوابید تا با خودتحقیری بعدیتون بمب بعدی توی سر بچه‌های ما و پرچممون بخوره. من هم برای شما متاسفم.

در گویشِ ما؛
دا یعنی ننه، مادر نومِ خدا یعنی خدایا ببین چقدر دیدنی و شنیدنی هستی! (یه‌جور اصطلاح تعریفی و ذوقیه) صقیل یعنی شخصی که بسیار شیطنت‌ داره چَقزَه یعنی چقدر زیاد

وقتی دست ننه‌جون چایی ته‌استکانیِ کمرنگ می‌دادم، می‌گفت«دا، عاقُبَتِت به‌خیر، چَقزه شِرینی»، تسبیحش رو هم سه‌تاچهارتا رد می‌کرد و زیرلب هم احتمالا برای سلامتی‌م پیس‌پیس می‌کرد و ذکر می‌گفت. ‌بزرگ‌‌ترها می‌دونستن این بهترین دعاییه که پیرِ خانواده درحق نوه نتیجه‌ها می‌کنه. درس و دانشگاه و اَلَم و بَلَم‌شدن هم با همین دعا فقط ممکن می‌شد. بعدا از سنی که کفشدوزک‌هارو دنبال کنم رد شده بودم، نوارکاست‌ها و مجله‌های خواهرم رو هم دیگه یواشکی برنمی‌داشتم. اگه لازم بود ترانه‌هاشو بشنوم یا آخرین مصاحبه‌ی شهاب‌حسینی رو توی خانواده‌سبز بخونم، دیگه قایم‌بازی نیاز نبود، کشِ همه‌چیز تا حد قابل‌قبولی در بزرگسالی، وا میومد. نوشتن و به‌چاپ رسوندن آثارمون هم اتفاق بعیدی نبود، چیزهای دیگه‌ای توی مسیر مانعمون می‌شد. اما اگه جایی هم به آرزومون می‌رسیدیم، عاقُبتمون که به‌خیر می‌شد، گوشه‌ی دفترمون یادداشت می‌کردیم که یه فاتحه برای ننه‌جون یادمون بمونه. مِن‌باب تشکر. درکودکی شعر و داستان‌هام رو براش می‌خوندم، خیلی‌ از داستان و مَتَل‌های خودش باکیفیت‌تر نبود. هیچی توی دنیا از ننه‌جون باکیفیت‌تر نبود. چشم‌هاش ضعیف بود البته، اما بااین‌حال به من و کفش‌های کفشدوزکی‌‌م موقع دویدن، و دست‌خط عجیبم می‌گفت صَقیلِ رنگین‌رنگین. من خیلی خوشم نمیومد، دلم می‌خواست از اون نویسنده‌های فاخر و آبرومند به‌نظرش بیام، نه بچه‌ای که صدای شیطنتش محله رو برداشته بود. بخاطر همین وسط کلاس داستان‌نویسی، وقتی صاف نشسته بودم و جدی‌تر از موجودات افسانه‌ای توی سرم، بالاخره حرف از نوشتنِ اولین اثری که بعد از سال‌ها انتخابش کرده بودم شد، به خودم و مسیری که تا این‌جا منو رسونده فکر کردم. منتظر موندم صدایی به‌گوشم برسه که می‌گه «نومِ خدا، چَقزه شِرینی! موشَلّا!»؛ به امید و آن‌چه بالاخره برای تو اتفاق می‌افته در پسِ دعایی که دادنِ یک استکان چایِ کمرنگ نصیبت کرده. کسی حواسش نبود، منم گوشه‌ی دفترم نوشتم فاتحه برای ننه‌جون یادت نره، صَقیلِ عاقُبت‌به‌خیر.

•/از قصه‌ی بالأخره‌ی نوشتن.
+1
•/از قصه‌ی بالأخره‌ی نوشتن.

وقتی دست ننه‌جون چایی ته‌استکانیِ کمرنگ می‌دادم، می‌گفت«دا، عاقُبَتِت به‌خیر، شی وَنومت»، تسبیحش رو هم سه‌تاچهارتا رد می‌کرد و زیرلب هم احتمالا برای سلامتی‌م ذکر می‌گفت. ‌بزرگ‌‌ترها می‌دونستن این بهترین دعاییه که پیرِ خانواده درحق نوه نتیجه‌ها می‌کنه. درس و دانشگاه و اَلَم و بَلَم‌شدن هم با همین دعا فقط ممکن می‌شد. منم از سنی که کفشدوزک‌هارو دنبال کنم رد شده بودم، نوارکاست‌ها و مجله‌های خواهرم رو هم دیگه یواشکی برنمی‌داشتم. اگه لازم بود ترانه‌هاشو بشنوم یا آخرین مصاحبه‌ی شهاب‌حسینی رو بخونم، دیگه قایم‌بازی نیاز نبود، کشِ همه‌چیز تا حد قابل‌قبولی در بزرگسالی، وا میومد. اما اگه جایی هم به آرزومون می‌رسیدیم، عاقُبتمون که به‌خیر می‌شد، گوشه‌ی دفترمون یادداشت می‌کردیم که یه فاتحه برای ننه‌جون یادمون بمونه. مِن‌باب تشکر. درکودکی شعر و داستان‌هام رو براش می‌خوندم، خیلی‌ از داستان و مَتَل‌های خودش باکیفیت‌تر نبود. هیچی توی دنیا از ننه‌جون باکیفیت‌تر نبود. به من و کفش‌های کفشدوزکی‌م موقع دویدن، می‌گفت صَقیلِ رنگین‌رنگین. من خیلی خوشم نمیومد، دلم می‌خواست از اون نویسنده‌های فاخر و ابرومند به‌نظرش بیام، نه بچه‌ای که صدای شیطنتش محله رو برداشته بود. بخاطر همین وسط کلاس داستان‌نویسی، وقتی قاف نشسته بودم و جدی‌تر از کفشدوزک‌های توی سرم، بالاخره حرف از نوشتنِ اولین اثری که بعد از سال‌ها انتخابش کرده بودم شد، به خودم و مسیری که تا این‌جا منو رسونده فکر کردم. به امید و آن‌چه بالاخره برای تو اتفاق می‌افته، پس گوشه‌ی دفترم نوشتم فاتحه برای ننه‌جون یادت نره، صَقیلِ عاقُبت‌به‌خیر.

•/از قصه‌ی بالأخره‌ی نوشتن.
+1
•/از قصه‌ی بالأخره‌ی نوشتن.

دیگه توی این سن روم نمی‌شه به بابا بگم بزن کنار چک کنیم ببینیم چیزی به در ماشین چسبوندن یا نه.

یعنی من تنها کسی نیستم که اگه یه‌وقت یه موتوری از کنار ماشینمون رد بشه و صدای تلق‌تولوق بشنوم مطمئن می‌شم که توطئه و ترور درکاره؟ آدمای مهمی هم نیستیم آخه….

Repost from N/a
حالا تازه نگفتم که چک می‌کنم کسی بمب نچسبونه به در ماشین.

sticker.webp0.05 KB

⭐️.

⭐️.

Repost from می‌حآء
کلمه‌ها. کلمه‌ها کلمه‌ها کلمه‌ها. دردم میاد واقعا. امروز حتی کم‌تر از دیروز موبایلم رو چک کردم، انگار ریتم زندگی حتی قسمت‌های خسته‌کننده و ذوب‌آورش رو، از فلاکت و غم‌بادِ این دنیای مجازی بیشتر دوست دارم. شب‌ها قبل از خواب به عکس شهید مخفی‌ای که توی اتاقم دارم نگاه می‌کنم و ازش می‌پرسم که گوشت با منه رفیق؟ می‌بینی این اوضاعو؟ منم می‌دونم چاره چیه، اما چاره ناز داره، چاره مارو آدم حساب نمی‌کنه، چاره خیلی از ما بهترون باید برن سراغش که از پشت پرده رخ بنمایه. قربونش بشم چاره‌مون خیلی چاره‌ست، اما بیچاره‌ شدیم و هنوز نیومده. تو بهش بگو شاید حرف شمارو تحویل گرفت. کلمه‌ها کلمه‌ها، کلمه‌های دردمند و محنت‌زده. دلم به جوش میاد، جگرخسته می‌شم، شهید میارن و می‌برن و من روی تخت آبی‌م هنوز شب‌ها می‌خوابم و صبح‌ها دل‌مرده نیستم. فغان‌زدگی در من رسوب نمی‌کنه چون زندگی و رجحان به پیداکردنِ امید در گوشه‌های پنهانِ زیستنه که من رو چشم‌به‌راه نگه داشته. بی‌تابِ وصال. اما کجاست این وصال؟ چرا هرچه می‌گذره فقط ناگوارتر و مکدّرتر می‌شه..شهید میارن و می‌برن، می‌بینی مامان؟ بنظرت، مامان‌های اونا هم می‌بینن؟ قلبم می‌سوزه. خدانکنه ببینن، کاش نبینن. کاش مادرش کور و کر باشه، کاش غافل بمونه از فرزندِ رفته، کاش نسیان در سرش زندگی کنه و تا روز وصال هم از خواب بیدار نشه. تا روز رجعت، تا بازگشت دوباره‌ی فرزندِ رفته، فرزندِ باخته. تو میای، روشن می‌کنی، می‌بَری، همه بازی‌هارو. من و انگشت‌های لرزونم ترسیدیم و منتظرت می‌مونیم، من و انگشت‌هام، و مامانِ پسرهایی که برای تو و برای همیشه رفتن؛ که من و دلم آرزو می‌کردیم اون‌ها هیچی رو ندیده باشن، نه هیچ فیلمی، نه هیچ سنگ قبری، البته اگر پیکری وجود داشته باشه. همه ده‌هزار دلاری‌های دنیا مال اون قلب‌های سیاه و یخ‌زده، فقط کاش برای مادری که دنیاشو باخته، پیکری وجود داشته باشه.