fa
Feedback
آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

رفتن به کانال در Telegram

کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

کانال آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 21 624 مشترک است و جایگاه 1 577 را در دسته کتب و رتبه 15 812 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 21 624 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 30 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 274 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -3 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 6.30% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 18.58% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 1 362 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 4 017 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 31 ژوئیه, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

21 624
مشترکین
-324 ساعت
-137 روز
+27430 روز
آرشیو پست ها
شروع فروش فایل بدون سانسور سونامی👇😍 -میگم حامی تو که نیتت خیره چرا جلوی برج؟ خب برو تا خونه ی خود رستگار. شاید بالاخره اون دختره دلش گرفته بود لازم شد بغلش کنی، دلداریش بدی. حامی پوفی می کشد: -کم مزخرف بگو. نخورده اینی، بخوری وضعت چیه؟ -بابا چرا شاکی میشی. باور کن نیتم خیره. تازه این وسط علاوه بر اینکه تو به یه نوایی میرسی و یه همچین تیکه ای نصیبت میشه منم می فهمم کجا زیر آبی رفتی. -ببینم با این حساب فرق تو با اون حرف مفت زنا و خاله زنکای شرکت چیه؟ ـ به جون حامی اگه با اونا فرقی داشته باشم. تازه من از اونا هم حرف مفت زن ترم. ضمن اینکه بالاخره تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها. -تو ضرب المثلم بلدی؟ -نگفته بودم بهت؟ من از وقتی که به سن بلوغ رسیدم هلاک این ضرب المثلم. اصلا تکرار واژه ی چیز حال منو خوب می کنه. قیمت فایل کامل و بدون‌ سانسور سونامی ۷۰ تومن‌ ۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹ عادله حسینی آچمز ۱۱۰    سمفونی ۹۰    نیم‌رخ ۷۰ تابیکران‌ها ۴۰    ایمان بیاور ۴۰ پ.ن‌مجموع ۶ فایل ۴۲۰ با تخفیف ۳۱۰ پ.ن تهیه سه فایل به بالا شامل تخفیف می‌شود @ancheh_khoban1403

Repost from N/a
‍فارغ‌التحصیلی دانشجویان سال‌بالایی بود. زنگ زده بود به نگار و او با سری سنگین از نوشیدنی و لباسی نامناسب از در باغ زده بود ب
فارغ‌التحصیلی دانشجویان سال‌بالایی بود. زنگ زده بود به نگار و او با سری سنگین از نوشیدنی و لباسی نامناسب از در باغ زده بود بیرون. قبل از این‌که سوئیچ را بگیرد سمت رهی، کنار درخت صنوبر عق زده بود و رهی تنها توانسته بود موهای بلند و لخت او را کنار بزند. دستش را دور کمرش گرفته و برده بودش سمت دویست‌و‌هفت و پشت فرمان، از آینه چراغ گردان ماشین پلیس را دیده بود. باز هم نگار بود که میان سردرد و تهوع و مستی کلید واحدش را گذاشته بود کف دست او و اندکی بعد در نور کمرنگ آباژور اتاق خواب، رهی وقتی کفش‌های پاشنه‌بلند دخترک بیهوش را از پایش درمی‌آورد، درگیر هزار احساسی بود که از دیدن ساق پاهای سفید او دچارش شده بود. یادآوری لحظات آن شب هنوز هم پیشانی‌اش را داغ می‌کرد هنوز هم به دختری فکر می‌کرد که یک شبی کنار تختش تا صبح بیدار مانده بود، مراقب بود موهای بلند و سیاهش وقت عق‌ زدن‌های گاه‌وبی‌گاه آلوده نشود و وقت بیهوشی پتو را تا روی شانه‌های عریانش بالا کشیده بود مبادا که جور دیگری اتفاق بیفتد؛ نه آن‌جور که ته‌تغاری عشیره‌ی کنعان می‌خواست! https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg

Repost from N/a
-اون دختر زبون حرف زدن نداره چه برسه دلبری برای شوهر بلد باشه صدای خودخواه مردی که اسم شوهرش را یدک می‌کشید می‌شنود و بغض می‌کند. -دستتون درد نکنه واسه عروس انتخاب کردنتون می‌دانست مرد جوان از خانواده‌اش حرص داشت.وگرنه همه می دانستند او عاشق زنش بود که در بستر بیماری بود.کنایه زد و حواسش به دل آمین هجده ساله نبود: -مردم زمان فرانسه یاد می‌گیرن من باید بخاطر خانم اشاره یاد بگیرم حبابی در دل دخترک ترکید.او که گناهی نداشت.کار خدا بود.صدای ثریا را دلخور شنید: -تو نبودی میگفتی یکی‌و بگیرید فردا پابند نشه صدای مرد عصبی گوشش را پر کرد: -الانم میگم ولی نگفتم لال باشه که ثریا با ملایمت تمام گفت: -عزیزمن میدونم این حالت همش واسه الهه‌اس از روی پله‌ها دید که دست اون زن روی بازوی مرد جوان نشست: -با بیماری اون بنده‌خدا معلومه خیلی وقته نزدیکش نشدی هیربد تمام غم های عالم روی سرش هوار شد و پوزخندی تلخی زد: -کاش فقط سالم باشه نزدیکی می‌خوام چیکار بغض آمین بزرگتر شد و به آن زنی که نمی‌شناخت غبطه خورد که این مرد چقدر دوستش داشت.ثریا با مهربانی گفت: -نزدیکی اما رو حالت تاثیر داره این دختر هم که زنته چرا نمیری پیشش ؟ چشمان هیربد خیره بالا شد و سایه‌ای ظریفی را دید.با یادآوری همان دخترک لال پوزخندی زد: -دلت خوشه‌ها ثریا با لبخند و حرص نگاهش را در اتاق بالا گرداند و گفت: -خوشبحال اون میشه...عزیزم زنته فکر کردی الهه راضیه این جوری عذاب بکشی حرف‌هایش اثر کرد که هیربد راه اتاق بالا را در پیش گرفت.در را که باز کرد لرز ریزی از تن آمین عبور کرد وقتی او را نگاه کرد : -دلم برات می‌سوزه دخترک مات ماند و مرد جوا حین قفل کردن در نیشخندی رد: -اینکه چون زبون نداری باید ازت سوء استفاده بشه قلب دخترک ترک برداشت و چشماش از اشک پر شد.مرد دست به سمت دکمه‌های پیراهنش برد و نفس تو سینه‌ آمین حبس شد. -زیاد نمی‌مونم فقط ناآروم میدونی که جلو اومد.دخترک تکان نخورد.باید عادت می‌کرد.می‌دانست برای همین اینجا بود.نطفه‌ای در رحمش و حالا آرام کردن این مرد. کمی بعد صدای مرد جوان را حین پوشیدن لباس‌هایش شنید و گونه‌هایش بخاطر آنچه که بینشان اتفاق افتاده بود رنگ گرفت : -مردا این جوری آروم میشن https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8 https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8 https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8 رمانی که این روزها بدجور با قصه جذابش نفس تو سینه‌اتون حبس می‌کنه از دست ندید😍❌

Repost from N/a
#part_1 -شوهرته؟! با ذوق از بازویم آویزان شده‌است و به آن سوی خیابان ... به آن ماشینِ شاسی بلندِ آخرین مدلِ مشکی رنگ ، خیره شده است. -شیشه‌هاش هم دودیه نمیشه ببینمش که! سهمِ ما یک عکس از شوهرِ جنتلمنت نبود؟ عکس العملی که از من نمیبیند ، بازویم را میفشارد - سُها؟!! نگاهِ بهت زده‌ام از روی ماشینِ او جدا میشود به شیدا و چشم‌های باریک‌شده‌اش مینگرم اگر میگفتم از همسرم عکسی ندارم تا نشانش بدهم باور نمیکرد، نه؟ مگر میشد دختری چند هفته پس از ازدواجش از همسرِ جذاب و خوش‌تیپش عکسی نداشته باشد؟ - الان منتظرمه باید برم. خونه‌ی مادرشوهرم دعوتیم ..... باشه یک وقت دیگه! میخندد و گونه‌ام را میکشد - باشه ؛ این دفعه هم فرار کردی! دستم را برای خداحافظی کردن با او بالا میبرم با استرس و هیجانی که قرار نبود حتی بعد از چند هفته زندگی کردن با او فروکش کند و به محضِ دیدنش فوران نکند ، به ماشین نزدیک میشوم ضربه‌ای آرام به شیشه میزنم متوجه حضورم که میشود ، قفل ماشین را باز میکند زیر لب نام خدا را صدا میزنم و با نفسی عمیق ، پا روی پله‌ی کوچکی که پایینِ در بود میگذارم تا بتوانم سوارِ آن ماشینِ بلند قد بشوم. روی صندلی جای میگیرم و به او که نیم نگاه کوچکی سمتم حواله کرده بود ، لبخند میزنم و با صدایی که هزاران نذر برایش کرده بودم تا نگیرد ، سلام میدهم - سلام. خسته نباشی! طبق معمول یک نگاه سرد تقدیمم میکند و کوتاه پاسخ میدهد ماشین را روشن میکند و در حینی که با دقت رانندگی میکند ، میگوید: _ تا اخر هفته خونه‌ی مامانم بمون! دارم میرم سفر کاری ، بهتره توی خونه تنها نباشی. اینکه نگران تنها ماندنم بود جای امیدواری داشت اما ... اینکه قرار بود چند روز او را نبینم ، درد! _ کجا میری؟ نمیشه من هم بیام؟ حتی نگاهم نمیکند فقط پایش را روی پدال گاز میفشارد و با سرمای بیشتری لب میزند _ گفتم دارم میرم سفر کاری! خوش گذرونی که نمیرم دلم با صدای بلندی میشکند در خود جمع میشوم و ..... او که میرود ، تنها ماندن در خانه را انتخاب میکنم اما درست فردا شب با تنفس دود عمیقی از خواب بیدار میشوم خانه‌ی همسایه آتش گرفته بود و بوی دود آسمم را تشدید میکرد .... همانطور که گمان میکنم نفس ‌های اخر را مبکشم زیر لب زمزمه میکنم _ راحت شدی .... راحت شدی اقای وکیل! https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi

پیشنهاد میشه 🌷

پیشنهاد میشه 🌷

جمله رمزی که با گوشی مخفی در زندان برایش فرستاده بودم. به جنون کشانده بودش زار زده بود: “نور،نور،نور،توی زندان بهش تجاوز کردند، توی بند زنان؟!” https://t.me/joinchat/Qf1Xy2x4WpPDtFRb

Repost from N/a
#پارت‌واقعی‌رمان🥰 -خیاطی بلدی فرفری؟ https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk پر از خشم نگاهش کردم. تار موهای فر روی پیشانی‌ام را زیر روسری چپاندم و نیشخند معنا دار او از چشمم پنهان نماند. -باچشماش می‌خواد آدمو قورت بده.دوتا دکمه می‌تونی بدوزی؟ هاج و واج مانده بودم که او ناگهان پیرهن سیاه را از تنش کند و مقابل نگاه متعجب من گرفت. هنوز خیره به عضلات برهنه‌اش بودم که گفت: -مجلس سالگرد برادر مرحوممه،زشته پیرهنم دکمه نداشته باشه! نگاهم را دزدیدم.مردک فرصت طلب، صورتش را جلو کشید و نزدیک گوشم نجوا کرد: - نگاهتو ندزد، یه نظر حلاله! https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk عماد احتشام، تنها وارث خاندان نفرین شده‌ی احتشامه. بعد از پونزده سال، برگشته که انتقام مرگ برادرشو از مقصر ماجرا بگیره. اما دل می‌بازه به دختر موفرفری‌ای که...‼️ https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk

Repost from N/a
‍ ‍ _بیچاره آقاجون همیشه باید سرش پایین باشه،اون از چند سال پیش و آبروریزی که داداش راه انداخت ،اینم از الان و کاری که‌آتیه کرد. نمیدانم این گذشته ی کوفتی چه دارد که هر از گاهی عمه آن را مانند سیخ داغ در قلب مامان فرو می‌کند و تنها ری اکشن مامان در این مواقع برافروخته شدن چهره اش و به دنبال آن لب فروبستن وسکوت اختیار کردن است. اما اینبار انگار عمه تنها با اینکار اقناع نمی‌شود که سیخ فرو کرده را چند بار در قلب به خون نشسته ی مامان می چرخاند و پرکنایه نیش میزند: _ناراحت نشیا زنداداش ،بالاخره همه از یه خانواده ایم ، آبروی یکی آبروی همه ماست. صدای سرفه ی مصلحتی عزیز به همراه تپش های تند شده ی قلبم به گوشم میرسد ، اما عمه بی توجه به هشدار عزیز باز ادامه می دهد: _ما هم بالاخره دختر دم بخت تو خونه داریم، یکی خطا کنه عین تف سربلاست ، ولی ... چرا چشم ابرو بالا پایین میکنی مادر من ، منکه حرف بدی نمیخوام بزنم. وانگار بخواهد که حرفهایش به گوش من هم برسد با صدایی بلند تر ادامه میدهد: _بیشتر واسه خاطر خودش میگم، بسپرید حداقل بیرون میره مراعات کنه تو در و همسایه ، دیگه همه الان میدونن که مطلقه اس و هزار تا حرف پشت سرش میزنن ، آسه بره ، آسه بیاد. وصدای عزیز که پر عتاب عمه را خطاب میکند: _استغفرالله ، دختر تو چرا زبونت مثل مار غاشیه اس؟ آخه به کی رفتی که آنقدر تلخی تو ؟حواست هست داری راجع به کی حرف میزنی‌؟ بلد نیستی دل به دست بیاری ،حداقل دل نشکون. گوشم از بی مهری عمه سوت می‌کشد و شقیقه ام نبض میگیرد ، با نیشتر حرف عمه بغضم بالا می آید و لب میگزم . با دست به رعشه افتاده ام‌ چاقوی آشپزخانه را برمیدارم و به جان هندوانه ی روبه رویم میفتم ، هرچه خشم دارم بر سر هندوانه ی بخت برگشته خالی میکنم. بغض چنان در حلقم چتر می اندازد که حتی به سختی میتوانم بزاق‌ دهانم را ببلعم. درحینی که به جان هندوانه ی بیچاره افتاده ام‌ و لت و پارش می کنم ، دستی از کنار م‌ رد می‌شود و به آرامی چاقو را می‌گیرد . سر بلند می کنم و نگاهم به‌ چهره ی پر اخمش می افتد . چشم به هندوانه ها میدوزم‌ و دیدم تار می‌شود. دوباره صدای عمه از پذیرایی به گوش میرسد: _کدوم تلخی عزیز،حرف حق میزنم ،اصلا اون به کنار ،چرا ما باید تاوان کار یکی دیگه ارو بدیم. بووووم، وناگهان حبابی که همیشه پر از سوال های بی جواب "چرا من؟" بود ، در ذهنم میترکد و من به یاد می آورم ‌ روزی را که خودم این چنین تلخ نیش زدم. قطره ای اشک از چشمم سرازیر میشود ، آستین لباسش را میگیرم و چشم به نگاه طوفانیش میدوزم ، به آرامی لب میزنم: _ببخشید! بلند میشوم و خیره در نگاهش هر دو دستم را روی سینه ی ستبرش میگذارم و هر چه تمنا و حسرت دارم در لحن و نگاهم میریزم ، سر کج میکنم و می‌خواهم لب باز کنم که مچ هر دو دستم را محکم میان دستهایش میگیرد و با تن صدایی آرام اما پرحرص و محکم در صورتم‌ می توپد: _زبونت فقط برای من دومتره ؟؟؟ به اینا که میرسی وا میرسی؟ اره؟ تکانم میدهد و خیره به لب‌هایم دوباره میگوید: _چرا لال مونی گرفتی، چرا هیچی بهشون نمیگی؟ انگشت روی لبهای نیمه بازم می‌گذارد و با نگاهی به عقب و اطمینان از نبود توجه کسی به ما، کنار گوشم با نفسهای گرمش زمزمه میکند: _هیس ، دیگه نمیخواد چیزی بگی ، خودم بلدم‌ از این به بعد چیکار کنم. مور مورم می‌شود ، تپش های قلبم درست در حلقم می‌کوبد ، میخواهم سرم را عقب بکشم که با صدای هین بلند کسی چشم میبندم و ..... https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk آتیه دختریه که یه روز علاوه بر اینکه دست رد به سینه ی پسر عموش میزنه اونو به بدترین شکل طرد و تحقیر میکنه ، اما بعد از نامزدیش و ناپدید شدن یکباره ی نامزدش پاش به ماجراهایی باز میشه و نقاب از چهره ی خیلیا میفته ،اتفاقاتی که دوباره گذشته ارو وسط میکشه و باعث میشه آتیه درصدد رفع کدورت از پسر عموش بربیاد ولی در این بین خاکستر عشقی قدیمی شعله ور میشه ، امااااا... https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk #تولد_یک_پروانه_رمانی_عاشقانه_و_ناب ❤❤❤

Repost from N/a
-لاک جدید زدم،اما حس می کنم بهم نمیاد. واسش خیلی ذوق داشتم ولی ذوقم خوابیده. و جمله ام به محضِ اینکه تمام شد،کوروش جیغ کشید: -یاااااااااااااااااااااااااااموسئ ابن جعفر،یا اکثر امامزاده ها لاکاشو ببین چقدر خوشگله. و ادایِ تشنج کردن در آورد. از خنده منفجر شدم و علی...امان از علی! جفت دستانم را در دستش گرفت. خوب به لاک هایم با خنده نگریست و بعد،بوسه ای به پشتِ هر دو دستم زد و گفت: -عالی شده،انقدر به دستت میاد که میترسم چشمت بزنن. مثلِ خودت بوست کردم تا چشم نخوری. غرقِ محبتِ او بودم و کیلو کیلو قند در دلم آب می شد که کوروش اینبار با جفت دستانش به صورتش کوبید و جیغ زد: -وااااای ناخوناشو لاک سفید زده،مادرناموووووووسی خوشگل شده. وای هرکس که چشمش بزنه رو میسپرم به اون امامی که سرش خلوتتره. واااااای لاک سفید زده. و دوباره تشنج کرد. خانواده غیرنرمال اما شیرینِ من. کوروش خدا لعنتش نکند پشتِ چراغ قرمز ناگهانی شیشه را پایین کشید و باز نعره زد: -ناخناشو ببین وای سفیدش چشم کور می کنه،یاجد سادات. و وقتی دوباره تشنج کرد،علی از شدت خجالت و خنده چند باره مشتی به بازویش کوبید. https://t.me/+hjNEdY2EVYRhMTY0 https://t.me/+hjNEdY2EVYRhMTY0 با دوتا نره خر بزرگ شدم😂😒😎 علی و کوروش عموهای منن و من به جای دخترا،با اینا بزرگ شدم. دوتا نره خری که واسشون زندگی نمی ذاشتم. من یه دختربچه فضول بودم که شبا وقتی اینا فیلما خاک برسری می دیدن،میرفتم جیغ میزدم و به بابام لوشون می دادم🤣😂 به دوست دختراشون زنگ میزدم میگفتم من زنشونم و ازشون حامله ام😂😭 بلا نبود که سرشون نیاورده باشم. واسه هم جون می دادیم ولی موهای همم می کندیم من یه توپولی فرفری و عزیزخونه بودم و بزرگ که شدم،یکیشون شد قاضی و یکیشون شد یه بلاگر جذاب و من...من انگار یه جا قلبم واسه یکیشون ناکوک میزد. علی؛قاضیِ کاریزماتیک خانوادمون؛عمویِ ناتنیم بود و...میخواستن واسش زن بگیرن ولی من عاشقش شده بودم عاشق عمویی که حتئ بند کتونیمم می بست ولی...دست خودم نبود اما...یه قتل بزرگ افتاد گردنم و من شدم مجرم و اون شد قاضی پروندم و باید طناب دار می انداخت گردنم!

سلام دوستان عادله هستم👇👇👇 #قصه‌ی جدید مائده به زودی استارتش می‌خوره. یه چکیده‌ای ازشو برام گفته و فقط منم که می‌دونم قراره چه شاهکار پر جسارتی‌ رو بخونیم. اصلا از دستش ندید👍❤️ این پایین قسمتی کوتاه از رمانش رو قرار میدم دقت داشته باشید که این رمان عمومی گذاشته نمیشه❤️برای دریافت اطلاعات و نحوه‌ی عضویت در آن به این آیدی پیام بدید: @Mehrr_2 تمام روز نگاهش می‌کردم و با خودم می‌گفتم: "این همان آدم است؟" مردی که یک روز با تمام وجودش من را می‌خواست و حاضر بود به خاطرم همه چیز را بسوزاند و خاکستر کند، امروز حتی تحمل نگاه‌کردن به من را هم نداشت. #دوشیزه‌ی_زیبا #حق_عضویتی

Repost from N/a
با سر اشاره می‌کند که داخل شوم؛ اما من هنوز هم مردد هستم!مانده‌ام بین دو راهی.از آن دو راهی‌هایی که هر کدام را که انتخاب کنی،
با سر اشاره می‌کند که داخل شوم؛ اما من هنوز هم مردد هستم!مانده‌ام بین دو راهی.از آن دو راهی‌هایی که هر کدام را که انتخاب کنی، انتهایش باخت است و بدبختی! می‌ترسم.از آن ترس‌هایی که به یکباره تجربه‌اش می‌کنی و ته دلت خالی می‌شود. -نمی‌خوای بری تو؟ نگاه نم‌زده‌ام را به راهروی باریک پیش رویم می‌دوزم.کاش چاره‌ی دیگری داشتم و هیچ وقت وارد این خانه نمی‌شدم؛اما مگر انتخاب دیگری هم بود؟! باقدم‌هایی نامطمئن ولرزان وارد راهرو می‌شوم.سعید هم پشت سرم‌. -توی جاکفشی برات دمپایی گذاشتم؛ بپوش. در این شرایط هم نمی‌توانم از خیر طعنه زدن بگذرم.با پوزخند می‌گویم: "مثلا من رو نمی‌خواستی و برام دمپایی هم حاضر کردی؟!" سمت در ورودی می‌رود.در را باز می‌کند و در همان حال می‌گوید: "برای خانم این خونه گرفته بودم؛سهـم تو شد!" چرا با این مغز کوچکم فکر می‌کردم می‌توانم با نیش و کنایه او را بچزانم؟چرا یادم رفته بود این مرد از طایفه‌ای است که خوب می‌توانند از کلمات خنجر بسازند ومستقیم در قلب طرف مقابلشان فرو کنند؟ https://t.me/+FUY2XnLnYEU4ZGQ8 زیبا برای فرار ازدست سخت گیری های خانوادش می‌شه همسرموقت کسی که دلش پیش زن دیگه اس ودوستش نداره!

Repost from N/a
وقتی دختره و پسره توی یه محله همسایه هستن و عاشق هم می‌شن اما از دل هم خبر ندارن😍 آش هم میزدم و زیر لب غر می زدم: -پسره بداخ
وقتی دختره و پسره توی یه محله همسایه هستن و عاشق هم می‌شن اما از دل هم خبر ندارن😍 آش هم میزدم و زیر لب غر می زدم: -پسره بداخلاق ...یه جوری قیافه گرفته بود که انگار... -انگارچی ؟ غیبت اونم پشت سر بهترین جوون محل خوب نیستا. هینی کشیدم و چشم باز کردم. واقعا کنار دستم ایستاده بود. با ابروی درهم دست دراز کرد و همان طور که دسته ی ملاقه را می گرفت، گفت: -حاجت روا خانوم خانوما... آب دهانم خشک شده بود. با صدای شمسی خانوم به خود آمدم: -امیر عباس جان زود هم بزن که می خواییم آشا رو بکشیم. نگاهم به امیر عباس بود که ملاقه را میان محتویات دیگ چرخاند و زیر لب چیزی پچ زد. یعنی چه حاجتی داشت ؟ از خدا چه می خواست ؟ نگاه خیره ام را که دید سرش را جلو آورد و با لحنی جدی گفت: -ما پسرا مثل شما دخترا برای ازدواج کردن آش هم نمی زنیم،خدایا یه شوهر خوب .. قد بلند و رشید جذاب و بامرام ای خدا ... ما مستقیم می ریم سراغ دختره🙈😍😎 https://t.me/+RW7cWj_pshs5Zjg8 https://t.me/+RW7cWj_pshs5Zjg8 https://t.me/+RW7cWj_pshs5Zjg8 وقتی نویسنده یه عاشقانه نویس ماهر مثل خانم خودی زاده باشه اون رمان قراره چی بشه😍 همقسم رو از دست ندید

Repost from N/a
-خانم لباست کثیف شده… اینطوری نرو بیرون! زن جوانی با نگاه به پشت‌سرم از سرویس بیرون رفت و من وحشت‌زده به عقب برگشتم و درآینه به دامنم نگاه کردم… وای! از این بدتر نمی‌شد. یعنی تمام این مدت با این وضع پیش سامان راه می‌رفتم؟ از خجالت گُر گرفتم و سعی کردم آن افتضاح را تمیز کنم، اما هرچه کردم، بدتر شد. اشکم داشت درمی‌آمد که همان‌ زن برگشت. پاکتی بزرگ را سمتم گرفت و با خنده‌ای معنادار گفت: -یه خوشتیپ اون بیرون منتظرت وایساده! ازم خواست اینو به دستت برسونم… قلبم ایستاد. سریع پاکت را از دستش کشیدم و نگاه کردم. شلوار جینِ بگی! پد بهداشتی! قرص مُسکن! یک‌بسته شکلات و پاستیل! زن جوان چشمکی زد و گفت: -این جنتلمنِ دست‌ودلباز رو از کجا تور کردی خدایی؟ معلومه خیلی خاطرت رو می‌خواد که حواسش اینقدر بهت جمعه! دلم آب شد و هرکاری کردم حریف خودم و احساسم و لبخندم نشدم. زن با حسرت از سرویس بیرون رفت و من ماندم و قلبی که ذوب می‌شد. موبایلم همان‌وقت زنگ کوتاهی خورد. خودش بود! سامان! پیام داده بود: -کجا موندی تو؟ بدجوری از من دل برده بود. نوشتم: «الان میام» و سریع دامن کثیفم را با شلواری که او خریده بود، عوض کردم. چه دقیق سایزم را می‌دانست. این یعنی دقیق نگاهم کرده بود؟ دوباره مثل دخترکان چهارده‌ساله ذوق کردم. با پاکت خرید بیرون رفتم و دنبالش گشتم. زن جوان گفته بود بیرون منتظرم است! این یعنی به‌خاطرم حتی غذای لذیذ و گرم رستوران را رها کرده بود… قلبم گرومپ‌گرومپ می‌زد. هیجان‌زده چشم در اطراف سرویس بهداشتیِ پاساژ گرداندم که یک‌دفعه چشم در چشمِ سوران‌خان درآمدم! رئیسم! کارفرمایم! این دیگر این‌جا چه می‌کرد…؟؟ با دیدنم جلو آمد. سریع خودم را جمع کردم و به این فکر کردم که خداروشکر من را با آن دامن کثیف ندیده بود. مقابلم که ایستاد، گفتم: -سلام.فکر نمی‌کردم اینجا ببینمتون. هیواجونم کجاست؟ پرستار پسرش بودم، اما بعد از شبی که روی تختش خوابم برده و او مچم را گرفته بود، همه‌چیز میان ما به‌هم ریخته بود. نگاه‌های او سنگین شده بود و من مدام درحال فرار بودم… نگاهی به پاکت توی دستم و شلوارم انداخت. پرسید: -حالت بهتره؟ -حالم؟ گیج دستی به موهایم کشیدم و نفهمیدم منظورش چیست. -باید بد باشم؟ گوشه‌ی پلکش جمع شد. -مُسکن به این زودی عمل کرد؟ -مُسکن؟؟؟!!!! چشم‌هایم تا انتها بیرون زد. چرا اینطوری به من نگاه می‌کرد؟ از کجا می‌دانست مُسکن خورده بودم؟ قدمی که نزدیک آمد، با آن قد بلند و هیبت، دربرابرش گم شدم. -از این به بعد، به جای بها دادن به یه پسربچه که حتی از چلوکبابش دل نمی‌کَنه تا بیاد ببینه نیم‌ساعته کجا غیبت زده، بیشتر حواست رو به خودت بده که روز و تاریخش رو فراموش نکنی! روز و تاریخ؟ وای نه… خدایا کاش خواب باشد! کاش این مرد با من درمورد این مسائل صحبت نکند. اما خواب نبود. حقیقت داشت! کسی که فهمیده بود لباسم کثیف شده، او بود! کسی که با نهایت توجه وسایلِ توی پاکت را برایم خریده بود! کسی که سایز دقیق لباس‌هایم را می‌دانست!!! چه احمق بودم که فکر می‌کردم کار سامان است… کامل سرخ شدم! پاکت را از دستم کشید و گفت: -الانم راه بیفت بریم. حالت به نظر خوب نمیاد و بهتره زودتر یه جا دراز بکشی و استراحت کنی. -دراز… بکشم؟ حتی نا نداشتم دوکلمه حرف بزنم. لبخند مرموزی زد و گفت: -تخت من چطوره؟ سری پیش به نظر راحت میومدی! -سوران‌خان!!! جیغ که کشیدم، بیشتر لذت برد. مات و متحیر گفتم: -من الان سر قرار آشنایی‌ام! اصلا نمی‌فهمم شما از کجا پیداتون شده که یهو دارید این حرفا رو می‌زنید… یک‌دفعه ابرو درهم کشید. -منم دقیقاً اومدم این قرار آشنایی رو به‌هم بزنم. دلیل این کارم و حرفامم مشخصه! با خودم آشنا شو! -جان؟! حیران مانده بودم. نزدیک آمد و نگاهش را آرام میان چشمانم جابه‌جا کرد. -از این به بعد، مُسّکن و خوراکی و ماساژِ هر ماهت پای من! قبوله؟ دلم دوباره شروع کرد به ذوب شدن… من حریف این مرد می‌شدم؟! https://t.me/+ddPfjISqP6RmOTJk https://t.me/+ddPfjISqP6RmOTJk همه‌چیز از وقتی شروع شد که از خستگی رو تخت‌خوابش خوابم برد!!!😱 من پرستار پسرش بودم و اصلاً فکر نمی‌کردم یه‌روز درگیر اون مرد بشم. با اون قد بلند و هیبت بزرگ و اخم‌های همیشه درهم ازش می‌ترسیدم! فکرشم نمی‌کردم بیاد خواستگاریم…💍🔥

شروع فروش فایل بدون سانسور سونامی👇😍 -میگم حامی تو که نیتت خیره چرا جلوی برج؟ خب برو تا خونه ی خود رستگار. شاید بالاخره اون دختره دلش گرفته بود لازم شد بغلش کنی، دلداریش بدی. حامی پوفی می کشد: -کم مزخرف بگو. نخورده اینی، بخوری وضعت چیه؟ -بابا چرا شاکی میشی. باور کن نیتم خیره. تازه این وسط علاوه بر اینکه تو به یه نوایی میرسی و یه همچین تیکه ای نصیبت میشه منم می فهمم کجا زیر آبی رفتی. -ببینم با این حساب فرق تو با اون حرف مفت زنا و خاله زنکای شرکت چیه؟ ـ به جون حامی اگه با اونا فرقی داشته باشم. تازه من از اونا هم حرف مفت زن ترم. ضمن اینکه بالاخره تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها. -تو ضرب المثلم بلدی؟ -نگفته بودم بهت؟ من از وقتی که به سن بلوغ رسیدم هلاک این ضرب المثلم. اصلا تکرار واژه ی چیز حال منو خوب می کنه. قیمت فایل کامل و بدون‌ سانسور سونامی ۷۰ تومن‌ ۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹ عادله حسینی آچمز ۱۱۰    سمفونی ۹۰    نیم‌رخ ۷۰ تابیکران‌ها ۴۰    ایمان بیاور ۴۰ پ.ن‌مجموع ۶ فایل ۴۲۰ با تخفیف ۳۱۰ پ.ن تهیه سه فایل به بالا شامل تخفیف می‌شود @ancheh_khoban1403

............... دوستان عادله هستم👇👇👇 تمام روز نگاهش می‌کردم و با خودم می‌گفتم: "این همان آدم است؟" مردی که یک روز با تمام وجودش من را می‌خواست و حاضر بود به خاطرم همه چیز را بسوزاند و خاکستر کند، امروز حتی تحمل نگاه‌کردن به من را هم نداشت. #دوشیزه‌ی_زیبا #حق_عضویتی برای عضویت در کانال به آیدی زیر پیام بدید: @Mehrr_2 قصه‌ی جدید مائده به زودی استارتش می‌خوره. یه چکیده‌ای ازشو برام گفته و فقط منم که می‌دونم قراره چه شاهکار پر جسارتی‌ رو بخونیم. اصلا از دستش ندید👍❤️ .......

پارت‌های امروز رو بخونید و به توصیه عادله جان دقت کنید که یه پیشنهاد عالیه👌👌👌