كميته فعالين كارگرى - سوسياليستى
رفتن به کانال در Telegram
همراهیِ شما با کانال کمیتهی فعالین کارگری سوسیالیستی نیروی اصلیِ حرکت آن است. @kkfsf :به ما بهپیوندید https://t.me/kkfsf
نمایش بیشتر701
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+67 روز
+1230 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+6
در 0 کانالها
ژوئن '26
+28
در 3 کانالها
Get PRO
مه '26
+21
در 2 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+22
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '26
+21
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+39
در 2 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+61
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+20
در 3 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+21
در 5 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+13
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+21
در 1 کانالها
Get PRO
اوت '25
+21
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+28
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+36
در 3 کانالها
Get PRO
مه '25
+20
در 8 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+12
در 3 کانالها
Get PRO
مارس '25
+18
در 3 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+25
در 5 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+25
در 3 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+29
در 3 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+33
در 3 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+32
در 2 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+26
در 6 کانالها
Get PRO
اوت '24
+33
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+44
در 7 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+45
در 3 کانالها
Get PRO
مه '24
+46
در 4 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+51
در 3 کانالها
Get PRO
مارس '24
+54
در 4 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+32
در 4 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+29
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+21
در 3 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+23
در 2 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+17
در 3 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+34
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+25
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+20
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+16
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+22
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+28
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+20
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+24
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+38
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+37
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+42
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+43
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+20
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+10
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+11
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+12
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+17
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+18
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+23
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+10
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+10
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+6
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+12
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+12
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+12
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+18
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+18
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+16
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+306
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 07 ژوئیه | 0 | |||
| 06 ژوئیه | 0 | |||
| 05 ژوئیه | +2 | |||
| 04 ژوئیه | +1 | |||
| 03 ژوئیه | 0 | |||
| 02 ژوئیه | +2 | |||
| 01 ژوئیه | +1 |
پستهای کانال
۵/۵
آنچه امروز در برابر ایالات متحده قرار دارد، نه فروپاشی فوری، بلکه پایان تدریجی یک دورهی تاریخی است؛ دورهای که در آن آمریکا مرکز بلامنازع اقتصاد جهانی بود.
مسألهی اصلی قرن بیستویکم فقط این نیست که آیا چین جای آمریکا را خواهد گرفت یا نه. پرسش بنیادیتر این است که سرمایهداری جهانی چگونه با تضادهای خود ــ از کاهش سودآوری و بحرانهای مالی گرفته تا نابرابری اجتماعی، طبقاتی و بحران زیستمحیطی ــ روبهرو خواهد شد.
جابجایی قدرت میان دولتها بخشی از این داستان است؛ اما در سطحی عمیقتر، این خودِ منطق انباشت سرمایه است که مسیر آینده را تعیین خواهد کرد.
پایان بخش سوم.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf
| 2 | ۴/۵
رقابت آمریکا و چین، بنابراین صرفاً رقابت دو دولت نیست؛ بلکه رقابت دو مرکز بزرگ انباشت سرمایه در مرحلهای از بازآرایی اقتصاد جهانی است.
ایالات متحده همچنان در حوزهی نظامی برتری بزرگی دارد. بودجهی نظامی آن از هر کشور دیگری بیشتر است و شبکهای گسترده از پایگاههای نظامی در سراسر جهان در اختیار دارد. اما تجربههای چند دههی اخیر نشان دادهاند که قدرت نظامی بهتنهایی نمیتواند هژمونی اقتصادی و سیاسی را تضمین کند. جنگ ویتنام، افغانستان، عراق و دیگر مداخلات نظامی، محدودیتهای تبدیل قدرت نظامی به کنترل پایدار سیاسی را آشکار کردهاند.
قدرتهای بزرگ معمولاً نه زمانی افول میکنند که کاملاً ناتوان شوند، بلکه زمانی وارد بحران میشوند که هزینهی حفظ نظم موجود از توانایی تولیدی و اقتصادی آنها پیشی بگیرد.
سرانجام، به بحران درونی هژمونی آمریکا، نابرابری، سیاست ترامپی، مقایسه با امپراتوری روم و جمعبندی نظری دربارهی مرحلهی کنونی سرمایهداری میپردازیم.
بحران هژمونی آمریکا تنها در عرصهی رقابت خارجی آشکار نمیشود؛ بخش مهمی از آن از درون مناسبات اقتصادی و اجتماعی این کشور سرچشمه میگیرد. رشد اقتصادی چند دههی اخیر، برخلاف دورهی پس از جنگ جهانی دوم، به شکلی بسیار نابرابر توزیع شده است. در حالی که بخشهایی از سرمایهی مالی، فناوری و شرکتهای بزرگ فراملیتی ثروت بیسابقهای انباشتهاند، بخش بزرگی از طبقهی کارگر و اقشار متوسط با کاهش امنیت شغلی، فشار هزینههای زندگی و تضعیف خدمات عمومی روبهرو شدهاند.
این شکاف اجتماعی را نمیتوان تنها نتیجهی سیاستهای خطای یک دولت دانست. نابرابری فزاینده، بخشی از پیامدهای همان دگرگونی مناسبات سرمایهداری است: انتقال تولید به مناطق کمهزینه، تضعیف قدرت چانهزنی نیروی کار، مالیشدن اقتصاد و افزایش نقش مالکیت فکری و سرمایههای انحصاری عناصر مهم این شکاف هستند.
در چنین شرایطی، بحران مشروعیت نظم موجود افزایش یافته است. بخشهایی از جامعهی آمریکا احساس میکنند که وعدهی پیشرفت عمومی که زمانی با رشد صنعتی و گسترش طبقهی متوسط پیوند داشت، دیگر تحقق نمییابد. همین زمینهی اجتماعی، امکان رشد جریانهای پوپولیستی راست و شعارهایی مانند «بازگرداندن عظمت آمریکا» (MAGA) را فراهم کرد. این جریانها، بحرانهای ناشی از جهانیشدن سرمایه، انتقال تولید، تضعیف قدرت چانهزنی نیروی کار و افزایش نابرابری را نه بهعنوان تضادهای درونی انباشت سرمایه، بلکه عمدتاً بهصورت از دست رفتن عظمت ملی و تهدیدهای خارجی بازنمایی کردند.
اما مسأله فقط ظهور یک جریان سیاسی خاص نیست. بحران سیاسی آمریکا بازتاب تناقضی عمیقتر است: از یک سو، سرمایهی آمریکایی برای حفظ رقابت جهانی به جهانیشدن، زنجیرههای تولید بینالمللی و گردش آزاد سرمایه نیاز دارد؛ از سوی دیگر، همین فرایندها بخشهای عمدهی اجتماعی را نسبت به از دست رفتن مشاغل صنعتی، کاهش امنیت اقتصادی و تضعیف موقعیت اجتماعی خود ناراضی کردهاند.
پاسخ بخشهایی از نخبگان طبقهی حاکم آمریکا به این بحران، ترکیبی از حمایتگرایی اقتصادی، افزایش قدرت نظامی، کاهش مالیات برای سرمایههای بزرگ و محدود کردن برخی هزینههای اجتماعی بوده است. اما این سیاستها الزاماً تضادها و تناقض اصلی را حل نمیکنند؛ زیرا بحران سرمایهداری معاصر فقط ناشی از رقابت خارجی نیست، بلکه از منطق درونی انباشت سرمایه سرچشمه میگیرد.
در این معنا، مقایسهی محطاطانهی افول نسبی آمریکا با امپراتوری روم، اگرچه دارای برخی شباهتهای تاریخی است، اما روم بر پایهی اقتصاد بردهداری، گسترش قلمرو ارضی و کنترل نظامی سرزمینها بنا شده بود؛ سرمایهداری مدرن منطق متفاوتی دارد. با این حال، یک شباهت مهم وجود دارد: قدرتهای مسلط تاریخی هنگامی دچار بحران میشوند که تضاد میان هزینههای حفظ موقعیت جهانی و ظرفیت اقتصادی آنها افزایش یابد.
امپراتوری روم نیز تنها به دلیل حملات خارجی سقوط نکرد؛ تضادهای درونی اقتصاد، تمرکز ثروت، بحران نیروی کار بَرده و دشواری ادارهی قلمرو گسترده، توان بازتولید نظم موجود را تضعیف کرد. در مورد ایالات متحده نیز موضوع فقط ظهور چین یا رقبای خارجی نیست؛ بلکه مسأله، توانایی سرمایهداری آمریکا برای حل تضادهای درونی خود است.
پس از ۲۵۰ سال، ایالات متحده همچنان قدرتمندترین مرکز سرمایهداری جهان است. اقتصاد آن بزرگترین بازار مالی جهان را در اختیار دارد، دلار همچنان ارز اصلی نظام پولی بینالمللی است، شرکتهای فناوری آن در بسیاری از حوزهها پیشتازند و قدرت نظامی آن بیرقیب باقی مانده است.
اما دیالکتیک تاریخ سرمایهداری نشان داده است که هیچ هژمونیای ابدی نیست. هژمونی نه فقط بر قدرت، بلکه بر توانایی ایجاد نظم، تولید رشد، جذب سرمایه و ارائهی چشماندازی از آینده استوار است.
ادامه♦️⇩ ⇩ ⇩ | 7 |
| 3 | ۳/۵
اما این تغییر به معنای خروج از منطق سرمایهداری صنعتی نیست. حتی اقتصادهای مبتنی بر دانش و فناوری نیز بر شبکهای عظیم از تولید مادی، استخراج مواد خام، انرژی، کار صنعتی و زیرساختهای جهانی تکیه دارند. تولید شناخت و مالکیت فکری، شکل جدیدی از تمرکز و انحصار سرمایه ایجاد کرده است، نه جایگزینی کامل برای تولید مادی.
دلار، هژمونی مالی آمریکا، بریکس، چین، رقابت ژئوپلیتیک و جمعبندی نهایی
یکی از ستونهای اصلی قدرت جهانی ایالات متحده پس از جنگ جهانی دوم، جایگاه ویژهی دلار در نظام اقتصادی بینالمللی بوده است. هژمونی آمریکا تنها بر ظرفیت تولیدی و قدرت نظامی آن استوار نبود؛ بلکه بر توانایی این کشور در سازماندهی نظم مالی جهانی نیز تکیه داشت. نظام برتون وودز، که پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفت، دلار را در مرکز مبادلات بینالمللی قرار داد و با وجود فروپاشی بخش طلایی آن در سال ۱۹۷۱، جایگاه دلار بهعنوان مهمترین ارز جهانی حفظ شد.
قدرت دلار فقط ناشی از اعتماد به اقتصاد آمریکا نیست؛ این قدرت از مجموعهای از عوامل تاریخی، نهادی و سیاسی سرچشمه میگیرد که مبتنی بر: اندازهی اقتصاد آمریکا، عمق بازارهای مالی آن، نقش والاستریت، قدرت نظامی، شبکهی گستردهی متحدان و مهمتر از همه، جایگاه دولت آمریکا بهعنوان صادرکنندهی اصلی داراییهای مالی مورد استفاده در اقتصاد جهانی میباشد.
دلار همچنان مهمترین ارز ذخیره، پرداخت و تسویهی بینالمللی است. بخش بزرگی از تجارت جهانی با دلار قیمتگذاری میشود، بانکهای مرکزی جهان بخش قابل توجهی از ذخایر خود را به دلار نگهداری میکنند و بازارهای مالی جهانی همچنان به نقدینگی دلاری وابستهاند.
اما این بدان معنا نیست که موقعیت دلار بدون تغییر باقی مانده است. کاهش نسبی وزن اقتصاد آمریکا در تولید جهانی، افزایش بدهیهای خارجی، گسترش تجارت خارج از مدار غرب و ظهور قدرتهای اقتصادی جدید، انحصار تاریخی دلار را به تدریج محدود کرده است.
در اینجا باید میان دو گزاره تفاوت گذاشت: افول تدریجی برتری نسبی دلار و سقوط دلار بهعنوان پول جهانی. نخستین گزاره واقعیتی قابل مشاهده است؛ اما دومی تاکنون بیشتر در سطح پیشبینی و تبلیغات سیاسی باقی مانده است. هیچ ارز دیگری هنوز مجموعهی شرایط لازم برای جایگزینی دلار را در اختیار ندارد.
حتی تلاشهای کشورهای عضو بریکس برای توسعهی مبادلات با ارزهای ملی، ایجاد نهادهای مالی مستقل و کاهش وابستگی به شبکهی مالی تحت کنترل غرب، بیشتر نشاندهندهی تلاش برای شکستن انحصار دلار است، نه جایگزینی فوری آن. اهمیت بریکس در این مرحله بیشتر سیاسی و ژئوپلیتیک است: تلاش قدرتهای نوظهور برای ایجاد فضای مانور بیشتر در برابر نظم مالیای که پس از جنگ جهانی دوم عمدتاً تحت رهبری آمریکا شکل گرفت.
با این حال، قدرت مالی آمریکا دارای یک تناقض درونی است. همان ویژگیای که به ایالات متحده اجازه میدهد برای دههها کسری تجاری و بدهی خارجی گسترده داشته باشد، یعنی جایگاه دلار، خود به بخشی از وابستگی جهان به اقتصاد آمریکا تبدیل شده است. کشورهایی مانند چین، ژاپن یا آلمان که مازاد تجاری دارند، بخش بزرگی از درآمدهای دلاری خود را دوباره در داراییهای دلاری سرمایهگذاری میکنند. این همان چیزی است که به «امتیاز گزاف» دلار مشهور شده است.
به همین دلیل، بحران هژمونی آمریکا را نمیتوان با شاخصهای سادهای مانند بدهی خارجی یا کسری تجاری توضیح داد. ایالات متحده هنوز از توانایی ویژهای برخوردار است: کشوری که ارز اصلی نظام جهانی را منتشر میکند، میتواند برای مدت طولانیتر از رقبای خود عدم تعادلهای اقتصادی را تحمل کند.
اما این مزیت، تناقضهای بنیادین اقتصاد آمریکا را از میان نمیبرد. رشد بدهی، کاهش نسبی سهم تولید صنعتی، افزایش نابرابری، وابستگی به جریانهای مالی و کاهش رشد بهرهوری، نشانههای محدودیتهای ساختاری این نظام هستند.
در قرن بیستویکم، مهمترین چالش ژئوپلیتیک ایالات متحده نه اتحاد شوروی، بلکه چین است. اتحاد شوروی در دوران جنگ سرد، رقیبی نظامی و ایدئولوژیک بود، اما هرگز نتوانست با آمریکا در مقیاس تولید، تجارت و قدرت مالی رقابت کند. چین اما از مسیر دیگری حرکت کرده است: ابتدا به مرکز تولید جهانی تبدیل شد و سپس به سمت فناوریهای پیشرفته، هوش مصنوعی، نیمهرساناها، انرژیهای نو و صنایع راهبردی حرکت کرد.
ظهور چین را باید در چارچوب منطق سرمایهداری جهانی فهمید. چین نه بیرون از نظام سرمایهداری، بلکه درون آن رشد کرد. سرمایهی جهانی، بهویژه شرکتهای چندملیتی آمریکایی، در انتقال تولید، فناوری و زنجیرههای تأمین به چین نقش مهمی داشتند. اما نتیجهی این فرایند، ظهور رقیبی شد که اکنون در برخی حوزههای کلیدی، توانایی به چالش کشیدن موقعیت آمریکا را دارد.
ادامه♦️⇩ ⇩ ⇩ | 6 |
| 4 | ۲/۵
این تحول به معنای پایان سرمایهداری ملی یا پایان دولت ملی نبود. جهانیشدن نه دولت را از میان برد و نه سرمایه را از وابستگی به قدرت سیاسی رها کرد. دولتها همچنان نقش تعیینکنندهای در ایجاد زیرساختهای حقوقی، حفاظت از مالکیت خصوصی، تنظیم بازار کار، حمایت از شرکتهای ملی و تضمین شرایط عمومی انباشت سرمایه ایفا کردند. سرمایهی جهانی بدون دولتهای قدرتمند، نظامهای حقوقی، پولهای ملی و سازوکارهای نظامی ـ سیاسی اساساً امکان بازتولید ندارد.
همزمان با انتقال جغرافیایی تولید، انقلاب فناورانه نیز به ابزار دیگری برای بازسازی سودآوری تبدیل شد. رایانه، اتوماسیون، رباتیک و سپس فناوریهای دیجیتال، امکان افزایش بهرهوری و کاهش وابستگی تولید به نیروی کار را فراهم کردند. اما همین فرایند، تناقض بنیادی سرمایه را نیز آشکارتر ساخت: فناوری ظرفیت تولید اجتماعی را افزایش میدهد، اما در همان حال با کاهش نسبی سهم نیروی کار در فرایند تولید، فشار بر سودآوری را بازتولید میکند.
دگرگونی سوم، گسترش بیسابقهی سرمایهی مالی بود. هنگامی که سرمایه در بخش تولیدی با محدودیتهای سودآوری روبهرو شد، بخش بزرگی از آن به سوی حوزههای مالی حرکت کرد. اعتبار، بدهی، بازارهای سهام، ابزارهای مشتقه و اشکال پیچیدهی سرمایهگذاری مالی، به بخش مهمی از سازوکار انباشت تبدیل شدند. این فرایند را نمیتوان صرفاً نتیجهٔ طمع یا خطای سیاستگذاری دانست؛ مالیشدن، پاسخی اساسی در مناسبات و روابط تولید به بحران سودآوری در اقتصاد تولیدی بود.
البته سرمایهی مالی نمیتواند برای همیشه جایگزین تولید ارزش واقعی شود. گسترش اعتبار و داراییهای مالی میتواند برای دورهای طولانی رشد ظاهری ایجاد کند، اما در نهایت با محدودیتهای انباشت واقعی روبهرو میشود. بحران مالی جهانی ۲۰۰۸ نمونهای از همین تضاد بود: نظام مالی عظیمی که بر بدهی و افزایش ارزش داراییها بنا شده بود، با بحران بخش مسکن در ایالات متحده دچار فروپاشی شد و به بزرگترین بحران اقتصادی پس از رکود بزرگ دههی ۱۹۳۰ انجامید.
این تحولات همزمان با گذار از فوردیسم به پسافوردیسم رخ داد. نظام فوردی بر کارخانههای عظیم، تولید انبوه، نیروی کار نسبتاً پایدار و بازارهای ملی گسترده استوار بود. اما بحران دههی ۱۹۷۰ این شیوهی تولید را تحت فشار قرار داد. سرمایه به سمت تولید انعطافپذیر، برونسپاری، قراردادهای موقت، زنجیرههای جهانی تأمین و سازماندهی شبکهای حرکت کرد.
در این مرحله، نولیبرالیسم به چارچوب سیاسی و ایدئولوژیک بازسازی سرمایه تبدیل شد. کاهش قدرت اتحادیههای کارگری، خصوصیسازی داراییهای عمومی، آزادسازی بازارهای مالی، کاهش محدودیتهای سرمایه و انتقال تولید به مناطق کمهزینه، همگی در جهت بازگرداندن شرایط مطلوب برای انباشت سرمایه عمل کردند.
اما این بازسازی یک پیامد تاریخی مهم داشت: سرمایهداری آمریکا با انتقال بخش بزرگی از تولید صنعتی خود به خارج، بهتدریج پایهای را که هژمونی آن بر آن استوار بود، تضعیف کرد. شرکتی که برای کاهش هزینهها تولید خود را به خارج منتقل میکند، در کوتاهمدت سود خود را افزایش میدهد؛ اما در بلندمدت میتواند ظرفیت صنعتی رقبای آینده را نیز تقویت کند.
چین نمونهی برجستهی این تناقض است. ظهور چین را نباید صرفاً بهعنوان عامل بیرونی افول آمریکا فهمید. چین محصول همان جهانیشدن سرمایهای است که شرکتهای آمریکایی، اروپایی و ژاپنی در شکلگیری آن نقش اساسی داشتند. سرمایهی جهانی برای دسترسی به نیروی کار ارزان، زیرساختهای گسترده و بازارهای جدید، فناوری، سرمایه و دانش تولیدی را به چین منتقل کرد. اما همین فرایند، به ایجاد بزرگترین قدرت صنعتی رقیب ایالات متحده انجامید.
چین از دههی ۱۹۸۰ ظرفیت صنعتی خود را بهسرعت گسترش داد و از دههی ۲۰۰۰ به یکی از مراکز اصلی تولید جهانی تبدیل شد. این کشور در سال ۲۰۱۰ از ایالات متحده در سهم تولید صنعتی جهان پیشی گرفت و امروز در بسیاری از حوزههای تولیدی، از فولاد و ماشینآلات تا انرژیهای تجدیدپذیر، باتری، فناوریهای دیجیتال و رباتیک، جایگاهی مسلط دارد.
این وضعیت نشان میدهد که جهانیشدن سرمایه تنها انتقال تولید از یک کشور به کشور دیگر نبود؛ بلکه بازآرایی جغرافیای سرمایهداری جهانی بود. سرمایه برای غلبه بر بحرانهای خود، شرایط ظهور مراکز جدید قدرت اقتصادی را فراهم کرد.
در همین روند، اقتصاد آمریکا نیز تغییر ماهیت داد. این کشور همچنان دارای صنایع پیشرفته و ظرفیت تولیدی گسترده است، اما مرکز ثقل اقتصاد آن بیش از گذشته به سمت خدمات پیشرفته، فناوری، مالیه، مالکیت فکری و تولید دانش حرکت کرده است. بخش مهمی از ارزشآفرینی در اقتصاد معاصر دیگر فقط در کارخانه شکل نمیگیرد، بلکه در طراحی، تحقیق و توسعه، نرمافزار، الگوریتمها، دادهها، شبکههای ارتباطی و کنترل زنجیرههای جهانی تولید ایجاد میشود.
ادامه♦️⇩ ⇩ ⇩ | 6 |
| 5 | 🚩۲۵۰ سال: ایالات متحده ـ از استقلال تا امپراتوری
بخش سوم: از هژمونی تا افول
✍ #ناصر_برین
۱/۵
📋 تنها در حدود دویست سال پس از استقلال از امپراتوری بریتانیا در سال ۱۷۷۶، ایالات متحده به موفقترین قدرت سرمایهداری جهان تبدیل شد. این برتری نهتنها در حجم تولید، بلکه در درآمد سرانه، بهرهوری نیروی کار، قدرت مالی، توان نظامی و نفوذ سیاسی خود را نشان داد. اما تاریخ سرمایهداری آمریکا را نمیتوان تنها تاریخ صعود یک ملت دانست؛ این تاریخ، بخشی از تاریخ کلی رشد، بحران و دگرگونی سرمایهداری جهانی است.
هژمونی جهانی ایالات متحده پس از جنگ جهانی دوم تثبیت شد. جنگ، اروپا و ژاپن را ویران کرده بود، بریتانیا را با بدهیهای سنگین مواجه ساخته بود و بخش بزرگی از آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین همچنان در موقعیت توسعهنیافتگی قرار داشت. تنها اتحاد شوروی توانست در عرصهی نظامی رقیبی جدی برای آمریکا باقی بماند، که در تولید صنعتی، تجارت جهانی و قدرت مالی فاصلهی زیادی با آن داشت.
از ۱۹۴۵ تا نیمهی دههی ۱۹۶۰، سرمایهداری جهانی وارد دورهای شد که بعدها «عصر طلایی» نام گرفت. رشد سریع تولید، افزایش بهرهوری، گسترش مصرف انبوه، فناوریهای جدید و شرایط خاص پس از جنگ، زمینهی سودآوری بالای سرمایه را فراهم کردند. ایالات متحده بیشترین بهره را از این وضعیت برد؛ زیرا هم بزرگترین ظرفیت صنعتی جهان را در اختیار داشت و هم دلار، بهعنوان ستون نظام مالی بینالمللی، جایگاهی بیسابقه یافته بود.
اما این دوره را نمیتوان جدا از تناقضهای درونی انباشت سرمایه فهم کرد. سرمایهداری در همان روندی که نیروی تولیدی خود را گسترش میدهد، شرایط بحرانهای آینده را نیز ایجاد میکند.
در منطق رقابت سرمایه، هر سرمایهدار برای بقا ناگزیر است هزینهی تولید را کاهش دهد، بهرهوری را افزایش دهد و فناوریهای جدید را جایگزین روشهای قدیمی کند. این فرایند به افزایش مداوم سرمایهگذاری در ماشینآلات، تجهیزات، فناوری و زیرساختها میانجامد. مارکس این روند را افزایش ترکیب ارگانیک سرمایه نامید؛ یعنی افزایش سهم سرمایهی ثابت در مقایسه با سرمایهی متغیر یا نیروی کار.
موضوع اینجاست که در تحلیل مارکسی، سرچشمهی ارزش اضافی، کار زندهی انسانی است، نه ماشین و فناوری. بنابراین، هنگامی که سرمایه برای افزایش بهرهوری، سهم فزایندهای از منابع خود را به سرمایهی ثابت اختصاص میدهد، در بلندمدت گرایشی به کاهش نرخ سود ایجاد میشود. این گرایش به معنای سقوط مکانیکی و فوری سرمایهداری نیست؛ زیرا سرمایه همواره با سازوکارهای مختلف میکوشد این فشار را جبران کند. اما همین گرایش، یکی از پایههای بحرانهای دورهای و تغییرات بزرگ تاریخی در شیوهی انباشت سرمایه است.
از میانهی دههی ۱۹۶۰، نشانههای فرسایش دورهی طلایی آشکار شد. نرخ سود در اقتصادهای پیشرفته تحت فشار قرار گرفت، رقابت جهانی افزایش یافت و صنایع اروپایی و ژاپنی که پس از جنگ بازسازی شده بودند، بخشی از بازارهای جهانی را از آمریکا گرفتند. بحرانهای دههی ۱۹۷۰، رکود تورمی، افزایش هزینههای تولید و سپس رکودهای عمیق آغاز دههی ۱۹۸۰، پایان دورهای را رقم زدند که در آن رشد اقتصادی بالا و سودآوری گسترده همزمان وجود داشت.
بحران دههی ۱۹۷۰ تنها یک رکود اقتصادی نبود؛ بحران یک شیوهی انباشت بود. نظم اقتصادی پس از جنگ که بر تولید انبوه فوردی (Massenprodukt)، رشد مصرف داخلی، دولت رفاه، مدیریت کلان اقتصادی و نظام پولی برتون وودز استوار بود، دیگر قادر نبود همان سطح سودآوری گذشته را حفظ کند.
در سال ۱۹۷۱، دولت نیکسون با قطع پیوند دلار و طلا، یکی از پایههای اصلی نظم پولی پس از جنگ را کنار گذاشت. پایان نظام برتون وودز آغاز مرحلهای تازه بود؛ مرحلهای که در آن، نظام مالی جهانی بیش از پیش بر اعتبار، بدهی، گردش آزاد سرمایه و قدرت ویژهی دلار استوار شد.
سرمایه برای خروج از بحران، شکل سازماندهی خود را تغییر داد. این تغییر نه یک تصمیم منفرد سیاسی، بلکه پاسخی به مناسبات ساختاری بحران سودآوری بود.
سه سازوکار جبران بحران: جابهجایی مکانی سرمایه، دگرگونی فناورانه و مالیشدن
سرمایه برای بازسازی شرایط انباشت، همزمان در چند جهت حرکت کرد: جابهجایی جغرافیایی تولید، تحول فناورانه و گسترش قلمرو مالی.
یکی از مهمترین پاسخها، انتقال بخش بزرگی از تولید صنعتی به مناطقی بود که هزینهی نیروی کار پایینتر و شرایط انباشت برای سرمایه مناسبتر بود. چیزی که میتوان آن را جابهجایی مکانی سرمایه (Spatial Fix) نامید. سرمایه برای حفظ سودآوری، مرزهای جغرافیایی پیشین را پشت سر گذاشت و زنجیرههای تولید جهانی را شکل داد. کارخانههای عظیم تولید انبوه در مراکز صنعتی قدیمی، جای خود را به شبکههایی دادند که در آن طراحی، مدیریت، تأمین قطعات، مونتاژ و توزیع در کشورهای مختلف سازمان مییافت.
ادامه♦️⇩ ⇩ ⇩ | 10 |
| 6 | بدون متن... | 55 |
| 7 | گزارشهای متعدد از دستگیری افراد در محل کار، انتقال سریع آنان به مراکز بازداشت و اخراج، بدون آنکه فرصت کافی برای سامان دادن به وضعیت خانواده، فرزندان یا داراییهای خود داشته باشند، نشان میدهد که منطق بازدارندگی، حتی به بهای از هم پاشیدن خانوادهها و بیاعتنایی به کرامت انسانی نیز به پیش رانده شده است. در چنین رویکردی، مهاجر بیش از آنکه انسانی برخوردار از حقوق بنیادین تلقی شود، به موضوعی برای اعمال قدرت، کنترل مرزها و نمایش اقتدار دولت تبدیل میشود.
پیامد این روند فقط متوجه پناهجویان نیست. هرگاه جامعهای بپذیرد که گروهی از انسانها به دلیل ملیت، محل تولد یا وضعیت اقامتی خود از حقوقی کمتر برخوردار باشند، همان منطق دیر یا زود به درون همان جامعه بازمیگردد و دامنهی محدودیت حقوق و آزادیها را به سایر شهروندان نیز گسترش میدهد. تجربهی تاریخ بارها نشان داده است که سلب حقوق از «دیگری» اغلب نخستین گام در فرسایش حقوق همگانی است.
بحران مهاجرت را نمیتوان با دیوارهای بلندتر، اردوگاههای بیشتر یا اخراجهای گستردهتر حل کرد. تا زمانی که ریشههای پدیداری این بحران ــ از نابرابری در مناسبات طبقاتی و میراث استعمار گرفته تا جنگ، استثمار، بیعدالتی و تخریب محیط زیست ــ پابرجا باشند، انسانها همچنان برای یافتن امنیت و کرامت، مرزها را پشت سر خواهند گذاشت.
بحران مهاجرت، خودِ بحران نیست؛ صورت پدیداری بحرانی عمیقتر در نظم جهانی است. تا زمانی که مناسباتی که فقر، جنگ، وابستگی، نابرابری و بیخانمانی را بازتولید میکنند پابرجا باشند، هیچ دیواری بلندتر از ارادهی انسان برای زنده ماندن نخواهد بود. امنیت مرزها شاید برای مدتی جابهجایی انسانها را کُند نماید، اما قادر نیست علل پدیدآورندهی آن را از میان ببرد. از همینرو، دفاع از حق پناهندگی صرفاً دفاع از مهاجران نیست؛ دفاع از این اصل است که کرامت انسان را نمیتوان به امتیازی وابسته به جغرافیا، تابعیت یا قدرت سیاسی تبدیل کرد.
هیچ انسانی غیرقانونی نیست. آنچه ممکن است با قانون تعارض داشته باشد، یک رفتار یا یک وضعیت اداری است، نه خودِ انسان. اگر روزی انسان را «غیرقانونی» بنامیم، در حقیقت از انسانیت فاصله گرفتهایم، نه از قانون. «مرزها را دولتها ترسیم میکنند، اما کرامت انسان از هیچ مرزی عبور نمیکند؛ زیرا هیچ انسانی غیرقانونی نیست.»
«هیچ انسانی غیرقانونی نیست!»
تیر ۱۴۰۵- یونی ۲۰۲۶
منابع دربارهی پیمان جدید مهاجرت و پناهندگی اتحادیه اروپا:
۱- اسناد و مقررات اتحادیهی اروپا دربارهی European Pact on Migration and Asylum.
۲- گزارشهای رویترز دربارهی سیاستهای جدید مهاجرتی بریتانیا (ژوئن ۲۰۲۶).
۳- گزارشهای رویترز، AP و دیگر رسانههای معتبر دربارهی سیاستهای مهاجرتی دولت دونالد ترامپ در سال ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 57 |
| 8 | 🚩 «هیچ انسانی غیرقانونی نیست!»
از حق پناهندگی تا جرمانگاری مهاجرت؛ صورتهای پدیداری یک بحران جهانی
✍ #ن_برین
🔷اجرایی شدن «پیمان جدید اروپایی مهاجرت و پناهندگی» را نباید صرفاً اصلاح مجموعهای از قوانین مهاجرت دانست. این پیمان، نقطهی عطفی در دگرگونی نگاه اروپا به پدیدهی مهاجرت است؛ دگرگونیای که در آن، حق پناهندگی بهتدریج جای خود را به منطق امنیت، کنترل، اخراج و بازدارندگی میدهد.
این تغییر ناگهانی نیست. اروپا سالهاست که از گفتمان حقوق بشر به سوی مدیریت امنیتی جابهجایی انسانها حرکت کرده است، اما پیمان جدید این روند را به چارچوبی رسمی و قانونی تبدیل میکند. بسیاری از اقداماتی که پیشتر بهصورت موردی اجرا میشدند، اکنون بخشی از سیاست تثبیتشدهی اتحادیهی اروپا شدهاند.
اما برای فهم این تحول، باید از خود پرسید چه چیزی میلیونها انسان را وادار میکند خانه، خانواده و سرزمین خود را رها کنند و جانشان را به دست دریا، بیابان و قاچاقچیان بسپارند؟
پاسخ را نمیتوان تنها در تصمیم فردی مهاجران جستوجو کرد. مهاجرت گستردهی امروز، محصول مجموعهای از عوامل درهمتنیده است: میراث استعمار و نوکلونیالیسم، جنگها و مداخلات نظامی، بهرهکشی از منابع، وابستگی اقتصادی، شکاف عمیق میان شمال و جنوب جهانی، حکومتهای استبدادی، فروپاشی اقتصادی و بحرانهای زیستمحیطی. این عوامل، میلیونها انسان را از امکان یک زندگی ایمن و شرافتمندانه محروم کردهاند و مهاجرت را از یک انتخاب، به آخرین راه بقا تبدیل ساختهاند.
این فجایع در لامپدوزا در سال ۲۰۱۳ به مرگ دلخراش بیش از ۳۶۰ نفر و تنگهی سیسیل در سال ۲۰۱۵، حدود ۸۰۰ تا ۹۰۰ نفر یعنی مجموعاً حدود بیش از ۱۲۰۰ نفر آورارگانی که در جستجوی دنیایی در آرامش و فارغ از تهدید جانی بودند، انجامید، که نماد همین بنبست تاریخی بود. این رخدادها میتوانستند به تقویت نظام حمایت از پناهندگان بینجامند، اما در عمل به شتاب گرفتن روندی انجامیدند که مهاجرت را بیش از پیش به مسألهای امنیتی تبدیل کرد.
پیمان جدید اروپا، این چرخش را تثبیت میکند. در این چارچوب، حمایت بینالمللی و حق پناهندگی دیگر بهعنوان حقی بنیادین برای انسانهای در معرض خطر تعریف نمیشوند، بلکه بیش از پیش به اقدامی خیرخواهانه از سوی دولتها فروکاسته میشوند. حتی مفهوم «همبستگی» نیز دگرگون شده است؛ همبستگی نه با پناهجویان، بلکه میان دولتها برای مدیریت مرزها، تقسیم هزینههای کنترل و سازماندهی اخراجها معنا پیدا میکند.
یکی از مهمترین ارکان این سیاست، برونسپاری کنترل مهاجرت است. اتحادیهی اروپا مسئولیت بخشی از کنترل مرزها و حتی حمایت از پناهندگان را به کشورهای خارج از قلمرو خود واگذار میکند؛ کشورهایی که گاه خود با بحرانهای جدی حقوق بشری روبهرو هستند. به این ترتیب، مرزهای اروپا عملاً به خارج از اروپا منتقل میشوند و مسئولیتهای حقوقی و اخلاقی نیز همراه با آنها جابهجا میشوند.
همزمان، منطق تازهای بر سیاست مهاجرت حاکم شده است؛ منطقی که میتوان آن را «جرمانگاری مهاجرت» نامید. در این نگاه، مهاجرت نه پیامد بحرانهای جهانی، بلکه تهدیدی علیه امنیت و ثبات دولتها تلقی میشود. این رویکرد تنها پناهجویان را هدف قرار نمیدهد، بلکه فعالیت سازمانهای امدادی و مدافع حقوق مهاجران را نیز در معرض سوءظن قرار میدهد و مرز میان حمایت انسانی و رفتار مجرمانه را بهتدریج از میان برمیدارد.
تناقض بزرگ در همینجاست. همان نظام اقتصادی جهانی که طی دههها از نیروی کار، منابع طبیعی و بازارهای جنوب جهانی بهره برده و در شکلگیری بسیاری از بحرانهای امروز نقش داشته است، اکنون از پذیرش پیامدهای انسانی همان روند سر باز میزند. سرمایه، کالا و سرمایهگذاری آزادانه از مرزها عبور میکنند، اما انسانهایی که از جنگ، فقر، گرسنگی یا سرکوب میگریزند، با دیوار، سیمخاردار، بازداشت، اخراج و نظامیسازی مرزها روبهرو میشوند.
این بحران البته تنها به اروپا محدود نیست. بسیاری از قدرتهای اقتصادی شرق آسیا نیز، با وجود تواناییهای گستردهی اقتصادی، عملاً مسئولیت قابل توجهی در پذیرش پناهندگان بر عهده نگرفتهاند. این واقعیت نشان میدهد که مسأله، صرفاً سیاست یک قاره نیست، بلکه بازتاب بحرانی در نظم جهانی است؛ نظمی که مسئولیتهای انسانی را تابع ملاحظات ژئوپلیتیکی، امنیتی و اقتصادی کرده است.
این روند در ایالات متحده نیز با شدت بیشتری آشکار شده است. تشدید سیاستهای مهاجرتی در دورهی دوم ریاستجمهوری دونالد ترامپ، تنها به افزایش اخراج مهاجران محدود نماند، بلکه در موارد بسیاری به بازداشت ناگهانی افرادی انجامید که سالها در آمریکا زندگی و کار کرده بودند و خانواده و زندگی خود را در آن کشور بنا نهاده بودند.
ادامه♦️⇩ ⇩ ⇩ | 48 |
| 9 | بدون متن... | 95 |
| 10 | 🚩 به گرسنهای که
آخرین قرص نانت را
از تو میقاپد
به چشم دشمن
نگاه میکنی؛
اما هیچوقت خرخرهی دزدی را
که اصلاً گرسنگی نکشیده ،
نمیگیری !!!
📕 ــ برتولت برشت ــ
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 75 |
| 11 | 🚩⚙#سیرجان - اعتصاب کارگران معدن مس درخشان تخت گنبد؛ اعتراض به سه ماه معوقات مزدی
یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵
شماری از کارگران معدن مس درخشان تخت گنبد شهرستان سیرجان، روز گذشته در اعتراض به پرداخت نشدن سه ماه دستمزد و بیتوجهی مدیران به مطالباتشان، دست از کار کشیده و اعتصاب کردند.
کارگران خواستار پرداخت فوری تمامی حقوق و معوقات مزدی، واریز منظم حق بیمه و تضمین امنیت شغلی خود هستند. آنان تأکید میکنند که ادامه تأخیر در پرداخت دستمزدها، معیشت خانوادههایشان را با مشکلات جدی روبهرو کرده است.
اعتصاب کارگران معدن بار دیگر نشان میدهد که تأخیر در پرداخت دستمزد و ناامنی شغلی، همچنان از مهمترین مطالبات کارگران است و پیگیری جمعی و اعتراض سازمانیافته، اصلیترین ابزار آنان برای دفاع از حقوقشان به شمار میرود.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 57 |
| 12 | همکاری میتواند رخ دهد و پایان یابد؛ انباشت زمانی آغاز میشود که آثار همکاری در ظرفیت کنشهای آینده باقی بماند. به همین دلیل، انباشت را نباید با خودِ رسوب یکی گرفت. انباشت فرایندی است که ظرفیتها را افزایش میدهد؛ اما آنچه از این فرایند در جامعه باقی میماند و امکان آغازهای تازه را فراهم میکند، به مسألهای دیگر تعلق دارد که در ادامه از آن با عنوان «رسوبیافتگی قدرت اجتماعی» سخن خواهیم گفت.
اگر چنین باشد، پرسش اساسی دیگر این نیست که چگونه افراد بیشتری را گرد هم آوریم. پرسش این است که چگونه هر تجربه بتواند بر تجربههای پیشین بیفزاید؛ چگونه همکاریها بتوانند از حالت گذرا خارج شوند؛ چگونه اعتماد از نو ساخته نشود، بلکه بر اعتمادهای پیشین استوار گردد؛ چگونه حافظهی جمعی از هر مبارزه چیزی با خود حمل کند و چگونه ظرفیتهای اجتماعی بتوانند در طول زمان رشد کنند.
بنابراین، مسألهی انباشت قدرت اجتماعی را نمیتوان به مسألهی سازمان تقلیل داد. سازمان یکی از صورتهای ممکن انباشت است، اما خودِ انباشت نیست. همانگونه که شبکه، شورا، اتحادیه، حزب و یا هر تشکلی نیز تنها در صورتی حامل قدرت اجتماعیاند که بتوانند ظرفیتهای جمعی را در طول زمان افزایش دهند، نه آنکه صرفاً آنها را در مقطعی کوتاه بسیج کنند.
از همینرو، پرسش بنیادین مقالهی حاضر چنین است: چه مکانیسمهایی باعث میشوند همکاریهای انسانی به جای آنکه در پایان هر کنش از میان بروند، به ظرفیتهایی فزاینده برای کنشهای آینده تبدیل شوند؟ پاسخ به این پرسش، ما را یک گام به فهم قدرت اجتماعی نزدیکتر میکند؛ اما هنوز بحث را به پایان نمیرساند. زیرا حتی اگر بتوانیم نشان دهیم که قدرت اجتماعی چگونه انباشته میشود، هنوز باید توضیح دهیم این انباشت چگونه در جامعه ماندگار میشود و چه چیزی آن را از فرسایش و زوال حفظ میکند. این موضوعی است که در گام بعد، آن را با مفهوم رسوبیافتگی قدرت اجتماعی دنبال خواهیم کرد.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 54 |
| 13 | 🚩 ⚙️ در دومین یکشنبهی داغ تابستانی، بحث انباشت بهمثابه بازتولید ظرفیت اجتماعی را با فرازی از مارکس در سرمایه، جلد اول؛ ادامه خواهیم داد.
✍ #ناصر_برین
جایی که مارکس دربارهی بازتولید سرمایه مینویسد:
«هر فرایند تولید اجتماعی، اگر پیوسته و در مقیاسی مداوم تکرار شود، در همان حال فرایند بازتولید نیز هست.»
📕„Jeder gesellschaftliche Produktionsprozess, der sich in stetem Zusammenhang und in immer wiederkehrendem Umfang vollzieht, ist zugleich Reproduktionsprozess.“
#Karl_Marx, Das Kapital, Band I, Kapitel 21: Einfache Reproduktion, MEW Band 23, S. 591.
مارکس اینجا دربارهی بازتولید سرمایه سخن میگوید، اما منطقی که آشکار میکند، محدود به سرمایه نیست. هر رابطهی اجتماعی که بخواهد در زمان دوام آورد، ناگزیر باید خود را بازتولید کند. پرسش ما در این نوشته آن است که آیا قدرت اجتماعی بدون انباشت میتواند به نیرویی پایدار تبدیل شود
همانگونه که سرمایه بدون انباشت به سرمایهی گسترشیابنده تبدیل نمیشود، همکاریهای اجتماعی نیز بدون آن به قدرت اجتماعی پایدار تبدیل نمیشوند.
اگر در نوشتهی پیشین کوشیدیم نشان دهیم که قدرت اجتماعی چگونه از دل همکاریهای پراکنده شکل میگیرد، اکنون باید گامی دیگر برداریم. زیرا شکلگیری قدرت اجتماعی، پایان مسأله نیست؛ آغاز آن است. بسیاری از همکاریهای انسانی هر روز پدید میآیند و هر روز نیز از میان میروند. بسیاری از اعتراضها، اعتصابها، همیاریها و شبکههای اجتماعی در لحظهای معین نیرویی چشمگیر میآفرینند، اما اندکی بعد چنان محو میشوند که گویی هرگز وجود نداشتهاند. اگر چنین است، پس باید پرسید چه چیزی باعث میشود برخی تجربهها به نیرویی پایدار تبدیل شوند و برخی دیگر در همان لحظهی پیدایش فرسوده شوند؟
در اینجا مفهوم انباشت اهمیت پیدا میکند. انباشت را نباید صرفاً به معنای افزوده شدن کمّی افراد، سازمانها یا رخدادها فهمید. همانگونه که سرمایه صرفاً گردآمدن پول نیست، بلکه ارزشی است که در فرایند بازتولید، خود را گسترش میدهد، قدرت اجتماعی نیز صرفاً حاصل جمع همکاریهای پراکنده نیست. همکاری تنها زمانی به قدرت اجتماعی بدل میشود که بتواند خود را بازتولید کند، تجربههای پیشین را حفظ کند و ظرفیت کنشهای بعدی را افزایش دهد. به همین معنا میتوان گفت همانگونه که سرمایه بدون انباشت به سرمایه تبدیل نمیشود، همکاری اجتماعی نیز بدون انباشت به قدرت اجتماعی تبدیل نمیشود.
این قیاس نباید به معنای یکی گرفتن سرمایه و قدرت اجتماعی فهمیده شود. سرمایه رابطهای اجتماعی است که از طریق انباشت ارزش بازتولید میشود؛ قدرت اجتماعی رابطهای اجتماعی است که از طریق انباشت ظرفیتهای جمعی دوام مییابد. آنچه این دو را به یکدیگر نزدیک میکند، نه ماهیتشان، بلکه منطق بازتولید و انباشت است. مارکس این منطق را در تحلیل سرمایه آشکار کرد؛ پرسش ما این است که آیا میتوان همان منطق را، بیآنکه تفاوت دو قلمرو را نادیده بگیریم، برای فهم رشد ظرفیتهای جمعی نیز به کار گرفت؟
اگر پاسخ مثبت باشد، آنگاه باید بپذیریم که قدرت اجتماعی نیز، مانند هر رابطهی اجتماعی دیگر، تنها در صورتی دوام میآورد که بتواند خود را در زمان بازتولید کند. هیچ جنبشی صرفاً با اتکا به یک لحظهی قهرمانانه ماندگار نمیشود. هیچ اعتصاب، هیچ خیزش و هیچ شبکهی همبستگی تنها به دلیل شدت کنش اولیه، آیندهی خود را تضمین نمیکند. آنچه اهمیت دارد، توانایی انتقال تجربه، حفظ اعتماد، گسترش ارتباطات، افزایش ظرفیت تصمیمگیری مشترک و تبدیل تجربههای گذرا به تواناییهای پایدار است.
با این نگرش، انباشت قدرت اجتماعی پیش از آنکه یک مفهوم کمّی باشد، مفهومی زمانی است. انباشت یعنی آنچه امروز به دست آمده، فردا نیز قابل استفاده باشد. یعنی هر تجربه از نقطهای که تجربهی پیشین پایان یافته آغاز شود، نه از صفر. یعنی هر همکاری بتواند افق همکاریهای بعدی را گسترش دهد. یعنی هر شکست نیز، اگر تجربهای انتقالپذیر بر جای بگذارد، نه صرفاً به عنوان یک ناکامی تاریخی، بلکه بخشی از انباشت قدرت اجتماعی باشد.
به همین دلیل، بسیاری از جنبشها با وجود توان بسیج فراوان، قدرت اجتماعی اندکی انباشته میکنند. آنان انرژی اجتماعی تولید میکنند، اما ظرفیت اجتماعی نمیآفرینند. افراد را برای مدتی کوتاه گرد هم میآورند، اما شبکههایی پایدار از اعتماد، حافظه و همکاری باقی نمیگذارند. هر موج، موج بعدی را از نو آغاز میکند و هر نسل ناچار میشود بخشی از مسیر پیمودهشدهی نسل پیشین را دوباره طی کند. در چنین وضعی، جامعه سرشار از تجربه، اما فقیر از انباشت است.
از همینجا تفاوت میان همکاری و انباشت آشکار میشود. همکاری، شرط آغازین قدرت اجتماعی است؛ اما انباشت شرط رشد آن است.
ادامه♦️⇩ ⇩ ⇩ | 53 |
| 14 | اما این برتری پایدار نماند.
شکست در جنگ ویتنام، احیای صنایع اروپا و ژاپن، کاهش نرخ سود، انتقال بخشی از تولید به خارج از کشور و تضعیف موقعیت دلار، از دههی ۱۹۷۰ نشانههای افول نسبی قدرت اقتصادی آمریکا را آشکار ساختند. فروپاشی اتحاد شوروی در آغاز دههی ۱۹۹۰ این تصور را پدید آورد که ایالات متحده برای همیشه قدرت بلامنازع جهان خواهد بود، اما این وضعیت دیری نپایید. همزمان با جهانیشدن سرمایه، چین بهتدریج به رقیب اصلی ایالات متحده تبدیل شد و مرحلهی تازهای از رقابت برای هژمونی جهانی آغاز گردید.
ایالات متحده در پایان قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم به اوج قدرت صنعتی و امپریالیستی رسید، اما همین نقطهی اوج، آغاز شکلگیری نیروهایی بود که در ادامه، ثبات این هژمونی را به چالش کشیدند.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 59 |
| 15 | 🚩 🏛 از انباشت سرمایه تا گسترش سرزمینی و هژمونی جهانی
✍ #ناصر_برین
بخش دوم:
⚙️ این نوشته در افق اقتصاد سیاسی مارکسیستی قرار میگیرد و تمرکز آن بر تحول تاریخی دولت، انباشت سرمایه، امپریالیسم و هژمونی ایالات متحده در بستر سرمایهداری جهانی است. بنابراین، مسألهی اصلی آن نقد سرمایه بهمثابه یک رابطهی اجتماعی در معنای نقد “ارزش” نیست، بلکه بررسی منطق تاریخی گسترش و سازمانیابی سرمایهداری در مقیاس ملی و جهانی است.
🏛 پس از استقلال، اقتصاد ایالات متحده هنوز از ثبات و توان لازم برای تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ برخوردار نبود. جنگهای پراکنده با بریتانیا و بیثباتی تجارت، سالهای نخست جمهوری نوپا را تحت تأثیر قرار داد. اما با پایان این دوره، اقتصاد آمریکا بهتدریج وارد مرحلهای تازه شد. رشد سریع تولید داخلی، بهویژه در کشاورزی، پایههای نخستین انباشت سرمایه را استحکام بخشید و زمینه را برای شکلگیری بازاری ملی فراهم ساخت.
دولت جدید از همان آغاز، گسترش سرزمینی را به یکی از ارکان توسعهی اقتصادی خود تبدیل کرد. خرید لوئیزیانا، دکترین مونرو، جنگ با مکزیک و پیشروی تا سواحل اقیانوس آرام، حلقههای یک سیاست واحد بودند؛ سیاستی که هدف آن ایجاد بازاری گسترده، دسترسی به زمینهای حاصلخیز، منابع طبیعی و مسیرهای بازرگانی بود. این توسعه، همزمان با بیرون راندن جوامع بومی از سرزمینهایشان، کوچهای اجباری و نابودی بخش بزرگی از آن جوامع بومی پیش رفت و بدینترتیب، گسترش سرمایهداری آمریکا از همان آغاز با تصرف سرزمین و خشونت درهم تنیده شد.
با این همه، سرمایهداری آمریکا هنوز با مانعی بنیادی روبهرو بود. اقتصاد جنوب بر نظام بردهداری و کشاورزی مبتنی بود، در حالی که شمال به سوی صنعت، بازار آزاد کار و تولید سرمایهداری حرکت میکرد. این تضاد سرانجام در جنگ داخلی به نقطهی انفجار رسید.
جنگ داخلی تنها بر سر الغای بردهداری نبود. این جنگ، سرنوشت الگوی توسعهی ایالات متحده را نیز تعیین کرد. پیروزی شمال، افزون بر پایان دادن به نظام بردهداری، راه را برای یکپارچگی بازار ملی، تقویت دولت فدرال، گسترش راهآهن، حمایت تعرفهای از صنایع داخلی و شتابگیری سرمایهداری صنعتی هموار ساخت. از همین رو، جنگ داخلی را باید نقطهی عطفی در گذار ایالات متحده از یک اقتصاد عمدتاً کشاورزی به یک اقتصاد صنعتی سرمایهدارانه دانست.
در دهههای پس از جنگ، توسعهی شبکهی راهآهن سراسر قاره را به یک بازار واحد تبدیل کرد و تولید صنعتی با شتابی بیسابقه رشد یافت. تا پایان قرن نوزدهم، درآمد سرانهی آمریکا از بریتانیا، قدرت صنعتی مسلط آن روزگار، پیشی گرفت و کشوری که یک قرن پیش مستعمرهی بریتانیا بود، اکنون به بزرگترین اقتصاد سرمایهداری جهان تبدیل شده بود.
اما سرمایهداری آمریکا به مرزهای قاره بسنده نکرد. پس از تثبیت بازار داخلی، سرمایه و دولت به سوی بیرون از مرزهای ملی گسترش یافتند. خرید آلاسکا، نفوذ در هاوایی و ساموآ، و سرانجام جنگ با اسپانیا در سال ۱۸۹۸، آغاز مرحلهی تازهای بود که در آن ایالات متحده به یک قدرت امپریالیستی فرادریایی بدل شد. اشغال فیلیپین، گوام و پورتوریکو و الحاق هاوایی، نشان میداد که سرمایهی آمریکایی اکنون برای دستیابی به بازارها، منابع و مسیرهای راهبردی، در مقیاسی جهانی عمل میکند. این گسترش با ایدئولوژی برتری نژادی و ادعای «رسالت تمدنساز» نیز همراه بود؛ گفتمانی که سلطهی استعماری را با عنوان انتقال تمدن و آزادی توجیه میکرد.
رشد سرمایهداری آمریکا، با وجود شتاب چشمگیر خود، روندی یکنواخت نداشت. همانند دیگر اقتصادهای سرمایهداری، چرخههای رونق و رکود نیز در آن عمل میکردند و بحرانهای اقتصادی بارها آهنگ انباشت سرمایه را مختل ساختند. با این حال، صنعتیشدن شتاب گرفت و تا دههی ۱۹۲۰، ایالات متحده به بزرگترین قدرت صنعتی و مالی جهان تبدیل شد. همزمان، طبقهی کارگر آمریکا به بزرگترین طبقهی کارگر صنعتی جهان بدل شد و با پایان یافتن امکان گسترش به غرب بهعنوان سوپاپ اطمینان اجتماعی، سازمانیابی اتحادیههای کارگری و مبارزات طبقاتی نیز شدت گرفت.
دو جنگ جهانی، آخرین موانع بر سر راه برتری جهانی آمریکا را کنار زدند. ویرانی اقتصادهای اروپا و بخش بزرگی از آسیا، در کنار توان صنعتی و مالی دستنخوردهی ایالات متحده، این کشور را در جایگاه قدرت مسلط سرمایهداری جهانی قرار داد. پس از جنگ جهانی دوم، نظم جدید بینالمللی بر محور نهادهایی چون سازمان ملل متحد، بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول شکل گرفت و دلار به مهمترین ارز نظام مالی جهان تبدیل شد؛ دورهای که از آن با عنوان «صلح آمریکایی» (Pax Americana) یاد میشود.
ادامه♦️⇩ ⇩ ⇩ | 60 |
| 16 | بدون متن... | 101 |
| 17 | زمینهی اقتصادی انقلاب، بحران مالی امپراتوری بریتانیا پس از جنگ با فرانسه بود.
دولت بریتانیا برای جبران هزینههای جنگ، محدودیتهای تجاری و مالیاتهای تازهای بر مستعمرات تحمیل کرد. مخالفت با «مالیات بدون نمایندگی» به شعار اصلی جنبش استقلال تبدیل شد.
در همین دوره، توماس پین با انتشار رسالهی “عقل سلیم” از تشکیل جمهوری مستقل دفاع کرد و اندیشهی استقلال را در میان مردم گسترش داد. اما رهبران انقلاب با برداشت رادیکال او از دموکراسی همراه نبودند. آنان در طول جنگ هرگونه جنبش مردمی که خواهان برابری اقتصادی یا دموکراسی گستردهتر بود سرکوب کردند.
پس از پیروزی، نخبگان بازرگان و بردهدار قانون اساسی جدید را به گونهای تدوین کردند که از حاکمیت مستقیم اکثریت جلوگیری کند. ریاستجمهوری با اختیارات گسترده، مجلس سنای متشکل از نخبگان، مجمع گزینندگان برای انتخاب رئیسجمهور و دیوان عالی با قضات مادامالعمر، همگی برای ایجاد نظامی از «مهارها و موازنهها» طراحی شدند تا قدرت سیاسی در کنترل طبقات مالک باقی بماند.
همزمان، گسترش به سوی غرب به راهحلی برای کاهش نارضایتیهای داخلی تبدیل شد. این توسعه با تصرف سرزمینهای بومیان آمریکا، نابودی گستردهی آنان و تثبیت نظام بردهداری در جنوب همراه بود. بدینترتیب، استقلال سیاسی با توسعهی سرزمینی و انباشت سرمایه پیوند خورد.
پس از انقلاب نیز قدرت اقتصادی همچنان در دست مالکان بزرگ و بردهداران باقی ماند. آنان بخش کوچکی از جمعیت را تشکیل میدادند، اما سهم عمدهی ثروت کشور را در اختیار داشتند. بنابراین، انقلاب آمریکا بیش از آنکه انقلابی اجتماعی باشد، انقلابی بورژوایی بود که دولتی مستقل برای گسترش سرمایهداری پدید آورد؛ دولتی که بعدها به مهمترین قدرت سرمایهداری جهان تبدیل شد.
🔴 در این بخش، روند شکلگیری دولت سرمایهداری آمریکا از استقلال تا تثبیت نظم سیاسی و اقتصادی آن بررسی شد؛ نظمی که بر گسترش سرزمینی، حفظ مالکیت خصوصی و انباشت سرمایه استوار بود.
در بخش بعد، این روند از منظر اقتصاد سیاسی قرن نوزدهم دنبال خواهد شد: گسترش ایالات متحده در سراسر آمریکای شمالی، توسعهٔ نفوذ آن در آمریکای لاتین، پیامدهای جنگ داخلی، شتابگیری صنعتیشدن و پیدایش آمریکا بهعنوان یک قدرت امپریالیستی در اقیانوس آرام؛ تحولاتی که زمینه را برای تبدیل این کشور به قدرت مسلط اقتصاد جهانی در قرن بیستم فراهم کردند
📚برای فهم رشد سرمایهداری آمریکا از استقلال تا قدرت جهانی— ترکیب سه کتاب بهترین انتخاب است.
گوردون اس. وود، انقلاب آمریکا (The American Revolution)
رابرت جی. گوردون، ظهور و افول رشد اقتصادی آمریکا: سطح زندگی در ایالات متحده از پایان جنگ داخلی تاکنون (The Rise and Fall of American Growth: The U.S. Standard of Living since the Civil War)
ادوارد ای. بپتیست، نیمی از حقیقت هرگز گفته نشده است: بردهداری و شکلگیری سرمایهداری آمریکا (The Half Has Never Been Told: Slavery and the Making of American Capitalism)
این سه عنوان، در کنار تاریخ مردمی آمریکا اثر #هوارد_زین مجموعهای بسیار مناسب برای مطالعهی تاریخ ایالات متحده از منظرهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و اقتصاد سیاسی فراهم میکنند.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 79 |
| 18 | 🚩 🏛 ۲۵۰ سال ایالات متحده: از استقلال تا امپراتوری سرمایه
✍ #ناصر_برین
مقدمه
در سال ۲۰۲۶، ایالات متحده وارد دویستوپنجاهمین سال حیات خود بهعنوان کشوری مستقل شد. در این فاصله، جمهوری نوپای سیزده مستعمرهی بریتانیا به بزرگترین قدرت اقتصادی، صنعتی، مالی و نظامی جهان تبدیل شد؛ تحولی که تاریخ آن را نمیتوان تنها با روایتهای سیاسی یا نظامی توضیح داد.
نوشتار حاضر این مسیر را از زاویهای متفاوت بررسی میکند. محور بحث، روند شکلگیری، گسترش و تحول سرمایهداری آمریکایی و پیوند آن با توسعهی دولت، گسترش سرزمینی، صنعتیشدن، امپریالیسم و جایگاه ایالات متحده در نظام سرمایهداری جهانی است. از این نگرش، انقلاب استقلال تنها پایان سلطهی بریتانیا نیست، بلکه نقطهی آغاز شکلگیری دولتی است که در ادامه، بستر انباشت سرمایه و تبدیل آمریکا به قدرت مسلط جهان را فراهم میکند.
این رویکرد در سنت اقتصاد سیاسی مارکسیستی قرار میگیرد؛ سنتی که رویدادهای تاریخی را نه بهصورت رخدادهایی منفرد، بلکه در پیوند با تحول شیوهی تولید، مناسبات طبقاتی و انباشت سرمایه تحلیل میکند. به همین دلیل، قانون اساسی، جنگ داخلی، توسعه به سوی غرب، بردهداری، گسترش امپراتوری و حتی موقعیت کنونی ایالات متحده، حلقههایی از یک فرایند تاریخی واحد تلقی میشوند.
چنین خوانشی با تاریخنگاری رایج آمریکا تفاوت دارد. اگر روایت متعارف بر شکلگیری نهادهای دموکراتیک و گسترش آزادیهای سیاسی تأکید میکند، این روایت میکوشد نشان دهد چگونه همان فرایند، همزمان زمینهی تمرکز قدرت اقتصادی، گسترش سرمایهداری و سلطهی جهانی ایالات متحده را فراهم ساخت. از اینرو، این نوشته را باید نه فقط شرحی از تاریخ آمریکا، بلکه تحلیلی از مسیر تکوین و تحول سرمایهداری آمریکایی دانست.
🏦 در چهارم یونی ۲۰۲۶، دویستوپنجاه سال از اعلام استقلال سیزده مستعمرهی بریتانیا در آمریکای شمالی میگذرد. کشوری که بعدها «ایالات متحدهی آمریکا» نام گرفت، پس از استقلال بهسرعت به سوی غرب گسترش یافت، سراسر قاره را در اختیار گرفت و سپس امپراتوری خود را به آمریکای لاتین و اقیانوس آرام کشاند. تا پایان قرن نوزدهم به قدرتی بزرگ صنعتی و اقتصادی تبدیل شد و پس از جنگ جهانی دوم جایگاه قدرت مسلط اقتصادی، مالی و نظامی جهان را به دست آورد؛ دورهای که با عنوان «صلح آمریکایی» (Pax Americana) شناخته میشود. با این حال، از آغاز قرن بیستویکم، این برتری بهتدریج در برابر قدرتهای نوظهور اقتصادی و سیاسی رو به افول نسبی گذاشت.
رشد سرمایهداری آمریکا تقریباً همزمان با تبدیل سرمایهداری به شیوهی مسلط تولید در جهان بود. در میانهی قرن هجدهم، سرمایهداری هنوز در مرحلهای قرار داشت که تجارت و کشاورزی پایههای اصلی انباشت سرمایه را تشکیل میدادند. این همان دورهای است که در تاریخ اندیشهی اقتصادی با غلبهی مرکانتلیسم و سپس فیزیوکراسی شناخته میشود؛ پیش از آنکه انقلاب صنعتی، تولید کارخانهای را به موتور اصلی رشد سرمایهداری بدل کند.
همزمان، آدام اسمیت با انتشار کتاب ثروت ملل، نظریهای ارائه کرد که بازار آزاد، کاهش موانع فئودالی و محدود شدن دخالت دولت را شرط افزایش بهرهوری و انباشت سرمایه میدانست. تجربهی آمریکا تا اندازهی زیادی تحقق این چشمانداز بود، اما همزمان تناقضها و نابرابریهای ذاتی سرمایهداری را نیز آشکار کرد.
رشد (و شاید افول) سرمایهداری آمریکا را میتوان به چهار دورهی تاریخی تقسیم کرد:
۱- ۱۷۷۶: استقلال از بریتانیا و آغاز گسترش سرزمینی ایالات متحده.
۲- ۱۸۶۱ تا ۱۸۶۴: جنگ داخلی که سلطهی دولت فدرال را تثبیت کرد، صنعتیشدن و گسترش بازار سرمایهداری را شتاب داد و زمینهی توسعهی امپراتوری آمریکا را فراهم ساخت.
۳- ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵: پس از دو جنگ جهانی، هژمونی جهانی ایالات متحده تثبیت شد و نظم اقتصادی و سیاسی بینالمللی زیر رهبری آن شکل گرفت.
۴- از ۱۹۹۱ به بعد: با فروپاشی اتحاد شوروی، برخلاف انتظارِ شکلگیری سلطهی بلامنازع آمریکا، این کشور وارد دورهای از افول نسبی اقتصادی و سیاسی شد؛ هرچند همچنان نیرومندترین قدرت جهان باقی مانده است.
پدران بنیانگذار در پی کسب خودگردانی از بریتانیا بودند، نه دگرگونی بنیادین جامعه. آنان که عمدتاً از میان مالکان بزرگ و بازرگانان برمیخاستند، میخواستند دخالت بریتانیا را حذف کنند، اما ساختارهای مالکیت و سلسلهمراتب اجتماعی را حفظ نمایند. با این حال، برای پیروزی ناچار بودند کارگران، کشاورزان و اقشار تهیدست را نیز با خود همراه کنند. از همینجا، مبارزهی ملی برای استقلال با شکافهای طبقاتی درآمیخت. لیکن شعار مشهور «همهی انسانها برابر آفریده شدهاند» نیز در عمل زنان، بردگان، خدمتکاران قراردادی و بومیان آمریکا را دربر نمیگرفت.
ادامه♦️⇩ ⇩ ⇩ | 72 |
| 19 | بدون متن... | 93 |
| 20 | 🚩 🎵 نام اثر: تو چی؟
🎶 کلام و اجرا: #توماج
💿 ضربآهنگ: سجاد سرچ
💿 با ما همدست نه بالا دستید
با ما هم سطح نیستید، شما رأسید
نمیترسیم تا وقتی شما هستید شعار اصلید واسه ما شما بسید با ما همدست نه بالا دستید
با ما هم سطح نیستید، شما رأسید نمیترسیم تا وقتی شما هستید شعار اصلید واسه ما شما بسید
یه عمر بدهکاریم، شما طلبکار شما پیشوا همهتون ما طرفدار استادید درستکارید
ما که در نمیاریم سر از کار سیاست رو شما بلدید
شما دانای کلید ما غلطیم
بذارید بگن جاهطلبید
سیاست رو شما بلدید
شما دانای کلید، ما غلطیم
بذارید بگن جاهطلبید
شما مظهر وقاريد، ياسمنيد
با ما همدست نه، بالا دستید
با ما هم سطح نیستید شما رأسید رعیت نمیفهمه که شما مغزید
شما نژاد دارید، آره شما اصلید
درست میگید خوبی بمون نمیاد
آزادی به ایرون نمیاد
درست میگید ما لیاقت نداریم
هر روز جلو تیر بیرون نمیاییم
فدا نمیشیم چرا جون نمیدیم؟
چرا گل عمر رو زندون نمیریم؟
چرا بعضیامون بعد شکنجه شدن
افسرده شدن و خونهنشین؟
چرا زندهایم؟ چرا پی زندگیم؟
چرا دنبال اینیم یه جایی قر بدیم؟
چرا ما عکسامون رو با هر و کر میگیریم و
نمیکشیم جا نفس گاز فلفلی؟
بگو چرا نمیبریم فرمان؟
واس شما نمیشیم سرباز؟
چرا معروفید به کلّاش؟
چرا هرچی منو میزنن سرپام باز؟
واس ما جنگه و واس شما شوخی
واس شما پول داره و واس ماها گونی
جای ما نیستی دستور نده پس اونم از شبکه و از پشت گوشی
میدونیم از ولع مقام مستید
دست نشوندهاید، زیر دستید واس پول حتی با قاتلام بستید گیرتون میندازیم دونههای تسبیح
دِ گُه خوردی گفتی حقمونه
گُه خوردی که گفتی ما وصلیم توله
نشستی اونجا میگی لنگش کنید؟
هر پیزوریای بیرون گود پهلوونه دِ گُه خوردی مجاهدا رو بستی بمون
اونم وقتی حبس بودیم و دست تو بتون
شما سکهی رژیمید و اپوزوسیون
خون مردم میباره از هر دو روتون
جلو شاتگان بودیم، شما کجا؟ جلو تانکام بودیم شما کجا؟
صف اعدام بودیم شما کجا؟
رزومه میگه نمیخورید شما به ما شما کین شما چین؟
شما بردهی دور قابچین
شما سایبری و جارچین
سیاه لشگرای ناشین
بودم سه سال حبس من، تو چی؟
دست و پامو شکستن، تو چی؟ حکم اعدام دادن بم توبه نکردم موندم رو حرفم، تو چی؟
کی بودید؟
اصلا کجای چیاین؟
مبارز کدومه؟
شماها آنتنین
ده سال تو رو رژیم شعار میدیم که حالا باج به توی شغال بدیم؟
جفتیم تو هم متحد
……..
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 74 |
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
