كميته فعالين كارگرى - سوسياليستى
Ir al canal en Telegram
همراهیِ شما با کانال کمیتهی فعالین کارگری سوسیالیستی نیروی اصلیِ حرکت آن است. @kkfsf :به ما بهپیوندید https://t.me/kkfsf
Mostrar más700
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
+1030 días
Carga de datos en curso...
Canales Similares
Nube de Etiquetas
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
julio '26
julio '26
+9
en 3 canales
junio '26
+28
en 3 canales
Get PRO
mayo '26
+21
en 2 canales
Get PRO
abril '26
+22
en 1 canales
Get PRO
marzo '26
+21
en 1 canales
Get PRO
febrero '26
+39
en 2 canales
Get PRO
enero '26
+61
en 1 canales
Get PRO
diciembre '25
+20
en 3 canales
Get PRO
noviembre '25
+21
en 5 canales
Get PRO
octubre '25
+13
en 1 canales
Get PRO
septiembre '25
+21
en 1 canales
Get PRO
agosto '25
+21
en 1 canales
Get PRO
julio '25
+28
en 1 canales
Get PRO
junio '25
+36
en 3 canales
Get PRO
mayo '25
+20
en 8 canales
Get PRO
abril '25
+12
en 3 canales
Get PRO
marzo '25
+18
en 3 canales
Get PRO
febrero '25
+25
en 5 canales
Get PRO
enero '25
+25
en 3 canales
Get PRO
diciembre '24
+29
en 3 canales
Get PRO
noviembre '24
+33
en 3 canales
Get PRO
octubre '24
+32
en 2 canales
Get PRO
septiembre '24
+26
en 6 canales
Get PRO
agosto '24
+33
en 1 canales
Get PRO
julio '24
+44
en 7 canales
Get PRO
junio '24
+45
en 3 canales
Get PRO
mayo '24
+46
en 4 canales
Get PRO
abril '24
+51
en 3 canales
Get PRO
marzo '24
+54
en 4 canales
Get PRO
febrero '24
+32
en 4 canales
Get PRO
enero '24
+29
en 1 canales
Get PRO
diciembre '23
+21
en 3 canales
Get PRO
noviembre '23
+23
en 2 canales
Get PRO
octubre '23
+17
en 3 canales
Get PRO
septiembre '23
+34
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+25
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+20
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+16
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+22
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+28
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+20
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+24
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+38
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+37
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+42
en 0 canales
Get PRO
octubre '22
+43
en 0 canales
Get PRO
septiembre '22
+20
en 0 canales
Get PRO
agosto '22
+10
en 0 canales
Get PRO
julio '22
+11
en 0 canales
Get PRO
junio '22
+12
en 0 canales
Get PRO
mayo '22
+17
en 0 canales
Get PRO
abril '22
+18
en 0 canales
Get PRO
marzo '22
+23
en 0 canales
Get PRO
febrero '22
+10
en 0 canales
Get PRO
enero '22
+10
en 0 canales
Get PRO
diciembre '21
+6
en 0 canales
Get PRO
noviembre '21
+12
en 0 canales
Get PRO
octubre '21
+12
en 0 canales
Get PRO
septiembre '21
+12
en 0 canales
Get PRO
agosto '21
+18
en 0 canales
Get PRO
julio '21
+18
en 0 canales
Get PRO
junio '21
+16
en 0 canales
Get PRO
mayo '21
+306
en 0 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 10 julio | +2 | |||
| 09 julio | 0 | |||
| 08 julio | 0 | |||
| 07 julio | +1 | |||
| 06 julio | 0 | |||
| 05 julio | +2 | |||
| 04 julio | +1 | |||
| 03 julio | 0 | |||
| 02 julio | +2 | |||
| 01 julio | +1 |
Publicaciones del Canal
| 2 | 🚩 📹 فیلم «پادشاهی در نیویورک» (A King in New York)، محصول ۱۹۵۷، صرفاً یک کمدی تلخ از نابغه سینما نیست؛ بلکه شخصیترین بیانیه و واکنش هنرمندانهی چارلی چاپلین به کشوری است که سالها او را ستود و سپس در اوج بیرحمی، طردش کرد.
شاهزادهی سینما در تبعید؛ وقتی نیویورک پادشاهش را نشناخت
در سال ۱۹۵۲، تاریکترین سایه مککارتیسم بر سر هالیوود سنگینی میکرد. جی. ادگار هوور و افبیآی که سالها سایهبهسایه چارلی چاپلین را به خاطر دیدگاههای انساندوستانه و چپگرایانهاش تعقیب میکردند، سرانجام فرصت را غنیمت شمردند. زمانی که چاپلین برای افتتاحیه فیلم «روشناییهای صحنه» سوار بر کشتی عازم لندن شد، دولت آمریکا با لغو مجوز بازگشتش، او را با یک ضربالاجل توهینآمیز روبروی کرد: «برای ورود مجدد، باید در کمیتهی بررسی گرایشهای سیاسی بازجویی شوی.» پاسخ چاپلین، کوتاه، باوقار و قاطع بود. او هرگز برای استنطاق بازنگشت، خاک آمریکا را ترک کرد و انزوای خودخواستهاش را در آرامش سوئیس برگزید.
اما پاسخ واقعی هنرمند، نه در بیانیههای مطبوعاتی، بلکه روی پردهی نقرهای شکل گرفت. او در این دوران تبعید، فیلم «پادشاهی در نیویورک» را ساخت؛ اثری که آینه تمامنمای نبوغ جریحهدار شدهی او و نقد گزندهاش به جامعهای بود که او را مؤدبانه اخراج کرده بود. انتقامی چنان تند و تیز که تا سال ۱۹۷۳، اجازهی اکران در آمریکا را پیدا نکرد.
کمدی تلخ در عصر پارانویای سیاسی
داستان فیلم، روایتگر «شاه شادوف» است؛ پادشاهی متمدن که پس از یک انقلاب از کشورش متواری شده و با جیبهای خالی پا به مهد سرمایهداری، یعنی نیویورک میگذارد. چاپلین با هوشمندی تمام، خود را در نقش یک پادشاه سنتی قرار میدهد تا از این زاویهی دید، جنون مدرنیتهی آمریکایی را به چالش بکشد. شاه شادوف در نیویورک با سه غول بیشاخ و دم روبرو میشود: مصرفگرایی افراطی، قدرت هیپنوتیزمکننده رسانهها، و فضای پارانوئید و تفتیش عقاید دوران مککارتی.
چاپلین در تمام طول حرفهی خود با فقر، نابرابری و تضادهای طبقاتی جنگیده بود، اما در این فیلم، او نوک پیکان حملهاش را به سمت «شستشوی مغزی مدرن» گرفت.
در درخشانترین و تلخترین سکانسهای فیلم، پادشاه مطرود و باوقار، در برابر شبکهی پیچیدهی رسانهها و قدرت سیاسی کاملاً درمانده میشود. تلویزیون و تبلیغات تجاری، هویت پادشاه را میبلعند و مصرفگرایی، شرف و سنت را هم به کالا تبدیل میکند. پادشاه برای بقا مجبور میشود در آگهیهای تجاری خمیردندان و ویسکی شرکت کند؛ استعارهای بینظیر از اینکه چگونه سرمایهداری حتی بزرگترین انسانها را برای بقا، ریزریز و مصرف میکند.
فیلم «پادشاهی در نیویورک» وصیتنامه سیاسی چاپلین به آمریکای دهه ۵۰ است. او با این فیلم نشان داد که ولگرد محبوب سینما اگرچه شلاق تبعید را چشید، اما قلموی نقدش تا آخرین لحظه تیز، منصف و عمیق باقی ماند. او نیویورک را سزاوار یک پادشاه میدانست، اما شهری را یافت که در آن، ماشینها و دلارها پادشاهی میکردند.
#چارلی_چاپلین
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 14 |
| 3 | 🚩🔥خامنهای، آمرِ کشتار، زیر خاک رفت؛ بیآنکه پاسخگوی جنایتهایش باشد
تاریخ فراموش نخواهد کرد. دیماه ۱۴۰۴ با طلوع صبح، آنچه پیش چشم جهانیان آشکار شد، پیکرهای خونین جوانانی بود که با فرمان مستقیم سرکوب، هدف گلوله قرار گرفتند.
بارانی از گلوله بر مردمی فرود آمد که برای آزادی و کرامت انسانی به خیابان آمده بودند؛ و مسئول نخست این جنایت، علی خامنهای بود.
🔴بامداد ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ۱۳۱ روز پس از مرگ او، پیکرش در «حرم رضا» به خاک سپرده شد؛ بیآنکه هرگز در برابر مردم ایران یا هیچ دادگاه مستقلی پاسخگوی دههها سرکوب، اعدام، کشتار و ویرانی باشد.
او در طول ۳۶ سال زمامداری، نقشی تعیینکننده در سرکوب آزادیها، کشتار معترضان، گسترش فقر، نابودی زندگی میلیونها ایرانی و استمرار استبداد ایفا کرد. مرگ او، این مسئولیت تاریخی را از میان نمیبرد و پروندهی این جنایتها را نمیبندد.
دیماه ۱۴۰۴ با خون مردم و ایستادگی آنان معنایی تازه در تاریخ ایران یافت. مقاومتی که مردم بر حکومت تحمیل کردند، همچنان بر سرنوشت آن سایه افکنده و به بخشی ماندگار از حافظهی جمعی جامعه بدل شده است.
ما یاد همهی جانباختگان راه آزادی را گرامی میداریم و در کنار خانوادههای دادخواه میایستیم. خامنهای به خاک سپرده شد؛ اما هزاران جانِ گرفتهشده، هزاران خانوادهی داغدار و مطالبهی عدالت، با او دفن نشد.
یاد جانباختگان راه آزادی را گرامی میداریم و در کنار همهی خانوادههای دادخواه میایستیم.
تاریخ این جنایتها را فراموش نخواهد کرد، حتی اگر آمران و عاملان هرگز در برابر دادگاهی عادلانه پاسخگو نشده باشند.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 25 |
| 4 | گزارش مشهور این کمیسیون در سال ۱۹۷۵ با عنوان:
The Crisis of Democracy: On the Governability of Democracies
(بحران دموکراسی: درباره ادارهپذیری دموکراسیها) توسط سه نویسنده تهیه شد:
میشل کروزیه
ساموئل پی. هانتینگتون
جوجی واتانوکی
به بیان سادهتر، مسیر پیشنهادی این بود که دولت به جای مهار قدرت سرمایه، خود به ابزار حفاظت از آن تبدیل شود.
در همین دوره، سرمایهداران تصمیم گرفتند دیگر تنها به سازشهای موقت با طبقهی کارگر تکیه نکنند. آنها بهدنبال تصرف مستقیمتر عرصهی قانونگذاری، سیاستگذاری و قضا رفتند. ائتلافی از مدیران ارشد شرکتهای بزرگ آمریکایی، گروههایی مانند «شورای کسبوکار (Business Roundtable)» را ایجاد کردند تا سیاستهای عمومی را در جهت منافع شرکتها شکل دهند. هدف اصلی این بود که موج آگاهی و سازمانیابی دهه ۱۹۶۰ هرگز دوباره تکرار نشود.
شورای کسبوکار و دیگر نهادهای مشابه در دهههای بعد برای کاهش مالیات شرکتها، مقرراتزدایی، تضعیف اتحادیههای کارگری، گسترش خصوصیسازی و محدود کردن مسئولیتپذیری شرکتها فشار وارد کردند. همزمان، اتاق بازرگانی ایالات متحده تمرکز خود را بر نظام قضایی گذاشت و با استفاده از منابع مالی گسترده، برای شکلدهی به تصمیمهای دادگاهها در جهت منافع شرکتهای بزرگ تلاش کرد.
اما نقطهی عطف اصلی این تحول جدید، یادداشت لوئیس پاول در سال ۱۹۷۱ بود. پاول، وکیل شرکتها و عضو آیندهی دیوان عالی آمریکا، در این یادداشت از سرمایهداران خواست سازمانیافتهتر عمل کنند. او هشدار داد که سرمایهداری با حملهای گسترده از سوی دانشگاهها، رسانهها، روشنفکران، هنرمندان و جنبشهای اجتماعی روبهرو است؛ حملهای که به باور او، در حال جذب بخشهایی از طبقهی کارگر است.
این فرایند به شکلگیری یک «شبکهی زیرساخت فکری و سیاسی نولیبرالیسم» انجامید، شبکهای از اندیشکدهها، بنیادها، رسانهها و نهادهای سیاستگذار که وظیفهی تولید ایدئولوژی بازار، شکلدهی به افکار عمومی و جهتدهی به سیاست عمومی در خدمت منافع سرمایه را بر عهده گرفت.
نتیجهی این سازماندهی طبقاتی سرمایهداران، ظهور نولیبرالیسم بود؛ دورهای که در آن قدرت دولت برای کنترل جامعه افزایش یافت، اما محدودیتهای اعمالشده بر سرمایه کاهش پیدا کرد. شرکتها نفوذ سیاسی خود را گسترش دادند، اتحادیهها تضعیف شدند، مشاغل به مناطق ارزانتر منتقل شدند، خدمات عمومی خصوصی شدند و بخش بزرگی از ثروت اجتماعی به مالکیت خصوصی منتقل شد.
پیامد این روند برای طبقهی کارگر روشن بود: دستمزدهای واقعی برای دههها رشد نکرد، بدهی خانوارها افزایش یافت، امکان پسانداز کاهش پیدا کرد و فاصلهی میان طبقات به سطحی بازگشت که پیش از رکود بزرگ اقتصادی دیده شده بود. یک درصد ثروتمند جامعه سهم بسیار بزرگی از ثروت ملی را به خود اختصاص داد، در حالی که اکثریت مردم سهم کوچکی از ثمرهی تولید اجتماعی دریافت کردند.
اما این تحول فقط اقتصادی نبود. سرمایهداری برای حفظ خود به یک ماشین عظیم تولید رضایت نیز نیاز داشت. رسانههای جریان اصلی، شبکههای تبلیغاتی، رسانههای راستگرا و نهادهای فرهنگی مختلف، تصویری از سرمایهداری ارائه کردند که در آن ثروت خصوصی بهعنوان نتیجهی طبیعی شایستگی فردی معرفی میشد و مبارزه جمعی برای عدالت اقتصادی بهعنوان تهدیدی علیه آزادی نشان داده میشد.
تجربهی چهار دههی گذشته نشان میدهد که طبقهی سرمایهدار برخلاف تصور رایج، فاقد آگاهی و سازمان طبقاتی نیست؛ برعکس، یکی از سازمانیافتهترین نیروهای اجتماعی تاریخ معاصر بوده است. در مقابل، پراکندگی و ضعف سازمانیابی طبقهی کارگر بزرگترین مانع در برابر تغییر این مناسبات بوده است.
🔴تاریخ سرمایهداری متأخر، تاریخ مبارزهی دو آگاهی طبقاتی است: آگاهی سازمانیافتهی سرمایه برای حفظ قدرت، و آگاهی کارگران برای بازپسگیری قدرتی که از آنها سلب شده است.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 22 |
| 5 | 🚩💵 نولیبرالیسم کودتای سرمایهدارانه: چگونه و چرا رخ داد؟
✍ #ن_برین
⚙️ جنبشهای اجتماعی دههی ۱۹۶۰ و بحران سودآوری سرمایهداری در دههی ۱۹۷۰، مناسبات مالیشدهی سرمایه را به سمت یک کودتای تمامعیار علیه دولت ایالات متحده سوق داد.
آگاهی طبقاتی سرمایهداران و مهندسی قدرت در سرمایهداری متأخر
طبقهی ثروتمند همیشه آگاهی طبقاتی داشته است؛ زیرا حفظ ثروت بدون حفظ قدرت ممکن نیست. سرمایهداران بهخوبی میدانند که مالکیت اقتصادی بدون کنترل سیاسی، فرهنگی و اجتماعی پایدار نمیماند. همین آگاهی جمعی، از آغاز شکلگیری ایالات متحده، در ساختن نهادهای حکومتی نقش داشت؛ نهادهایی که در عمل بیش از آنکه حافظ منافع اکثریت کارگران، بیزمینها، بردگان و خدمتکاران قراردادی باشند، از مالکیت و قدرت اقلیت ثروتمند و زمیندار محافظت میکردند.
با رشد سرمایهداری، نفوذ طبقهی سرمایهدار به تمام عرصههای زندگی اجتماعی گسترش یافت: مسکن، تولید و توزیع غذا، آموزش، رسانه و سیاست. انباشت سرمایه بهطور طبیعی ثروت را در دست گروه کوچکتری متمرکز کرد و همراه با آن، قدرت سیاسی و فرهنگی نیز در همان مسیر حرکت کرد. قطبیشدن سرمایهداری نهتنها نابرابری اقتصادی تولید میکند، بلکه شرایطی ایجاد میکند که اقلیت مالک بتواند قواعد بازی را نیز تعیین کند.
برای حفظ این نظم، طبقه حاکم آموخت که باید گاهی امتیازهایی محدود به طبقهی کارگر بدهد تا از انفجار نارضایتی جلوگیری کند. نظریهپردازانی مانند آنتونیو گرامشی و نیکوس پولانتزاس این وضعیت را نوعی «تعادل ناپایدار» میدانستند؛ تعادلی که در آن دولت باید همزمان منافع سرمایه را حفظ کند و اعتراضهای ناشی از تضاد طبقاتی را کنترل نماید.
در بخش بزرگی از قرن بیستم، سرمایهداری آمریکا توانست این تعادل را حفظ کند. بخشی از این موفقیت به موقعیت امپریالیستی ایالات متحده و بهرهبرداری از منابع کشورهای تحت سلطه در جهان جنوب بازمیگشت. ثروتی که از این مناسبات جهانی به دست آمد، امکان شکلگیری یک طبقهی متوسط گستردهتر و همچنین یک لایهی آمبورژوا در میان بخشهایی از طبقهی کارگر آمریکا را فراهم کرد؛ لایهای که از سهم بیشتری در توزیع ثروت اجتماعی برخوردار شد، بدون آنکه جایگاه طبقاتی خود بهعنوان نیروی کار مزدی را از دست بدهد. این لایهی آمبورژوا بهعنوان یک میانجی اجتماعی میان سرمایه و بخشهای فرودستتر طبقهی کارگر عمل کرد؛ لایهای که به دلیل برخورداری از امنیت و امتیازات نسبی، اغلب به جای پیوند با مبارزات بخشهای محرومتر طبقهی خود، به حفظ نظم موجود گرایش پیدا میکرد.
وجود طبقهی متوسط و لایههای آمبورژوای درون طبقهی کارگر برای ثبات سرمایهداری اهمیت زیادی داشت، زیرا به نظام اجازه میداد تضاد اصلی میان اقلیت مالک و اکثریت کارگر کمتر آشکار شود. فرهنگ مسلط از بالا توسط طبقهی سرمایهدار تولید میشد، این لایههای میانی آن را بهعنوان معیار موفقیت و زندگی مطلوب بازتولید میکردند، و بخشهای فرودستتر طبقهی کارگر در حاشیهی جامعه برای بقا مبارزه میکردند.
ثبات سرمایهداری فقط از طریق سرکوب مستقیم یا سلطهی ایدئولوژیک از بالا حفظ نمیشود؛ بلکه از طریق ایجاد لایههای اجتماعی واسطی نیز بازتولید میشود که بخشی از تضاد طبقاتی را جذب و تعدیل میکنند
اما این تعادل ماندگار و پایدار نبود و از درون با تناقضهای سرمایهداری تهدید میشد. در دههی ۱۹۶۰، جنبشهای کارگری، ضدجنگ، ضدنژادپرستی و عدالتخواهانه توانستند ارتباط میان ستمهای اجتماعی و مناسبات اقتصادی سرمایهداری را آشکار کنند. برای نخستین بار پس از مدتها، بخشهای وسیعی از جامعه به این درک نزدیک شدند که مشکلات آنها نه مجموعهای از بیعدالتیهای جداگانه، بلکه نتیجهی یک نظام اقتصادی و سیاسی مشخص است.
این رشد آگاهی طبقاتی از پایین، طبقهی سرمایهدار را به واکنش واداشت. آنان دریافتند که خطر اصلی نه فقط اعتراضهای پراکنده، بلکه شکلگیری یک جنبش دموکراتیک گسترده است که بتواند قدرت اقتصادی را به چالش بکشد.
کمسیون سهجانبهای (Trilateral Commission)، نهادی که در سال ۱۹۷۳ برای هماهنگی میان نخبگان اقتصادی و سیاسی سه مرکز اصلی سرمایهداری جهانی ــ آمریکای شمالی، اروپای غربی و ژاپن ــ تأسیس شد. این کمیسیون نام خود را از ساختار سهگانهاش گرفت: آمریکای شمالی، اروپای غربی و ژاپن.
هدف رسمی آن، تقویت همکاری میان سه مرکز اصلی سرمایهداری جهانی و حل مسائل مشترک جهانی اعلام شد. گزارش معروف این کمیسیون در سال ۱۹۷۵، افزایش مشارکت سیاسی مردم در دههی ۱۹۶۰ را نه بهعنوان نشانه سلامت دموکراسی، بلکه بهعنوان «افراط دموکراسی» توصیف کرد. پیام اصلی آن روشن بود: برای حفظ نظم سرمایهداری باید مشارکت و فشار سیاسی تودهها محدودتر و اقتدار ساختارهای حاکم بیشتر شود.
ادامه♦️⇩ ⇩ ⇩ | 20 |
| 6 | Sin texto... | 56 |
| 7 | 🚩 ⚙️ مقایسهی منطق اعتراضات ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ در پرتو نظریهی قدرت اجتماعی، انباشت و رسوب
✍ #ن_برین
📋 در تحلیل اعتراضات، معمولاً شاخصهایی مانند تعداد معترضان، گسترهی جغرافیایی، شدت درگیری یا میزان قهر و خشونت مبنای قضاوت قرار میگیرد. این شاخصها اگرچه بخشی از واقعیت را نشان میدهند، اما الزاماً ظرفیت یک جنبش را برای ایجاد تحول اجتماعی آشکار نمیکنند. گاه یک اعتراض پرشمار و پرهزینه، اثری ماندگار بر جای نمیگذارد و گاه حرکتی با شدت کمتر، مناسبات اجتماعی را به شکلی پایدار دگرگون میکند.
نظریهی «قدرت اجتماعی، انباشت و رسوب»، نقطهی عزیمت دیگری برای فهم این تفاوت پیشنهاد میکند. این نظریه، به جای تمرکز بر حجم انرژی آزادشده در یک رخداد، میپرسد چه میزان از این انرژی به قدرت اجتماعی تبدیل شده، چگونه در شبکهی روابط اجتماعی گردش کرده و چه بخشی از آن توانسته در حافظهی جمعی، هنجارها، سبک زندگی و الگوهای کنش رسوب کند. از این نگرش، اهمیت یک اعتراض را نه فقط باید در لحظهی وقوع آن، بلکه در اثری جست که بر ظرفیت آیندهی جامعه برای کنش جمعی بر جای میگذارد.
با این معیار، اعتراضات ۱۴۰۱ را میتوان نمونهای از فرایند انباشت و رسوب قدرت اجتماعی دانست. اهمیت این رخداد تنها در تداوم چندماههی آن نبود، بلکه در این بود که قدرت اجتماعی تولیدشده، در مسیرهای متنوعی به گردش درآمد. دانشگاه، مدرسه، خانواده، هنر، زبان روزمره، سبک پوشش، شبکههای اجتماعی و دیگر عرصههای زندگی، هر یک به بستری برای بازتولید این قدرت تبدیل شدند. حتی زمانی که یک مسیر با محدودیت روبهرو میشد، مسیرهای دیگر امکان تداوم گردش آن را فراهم میکردند. همین ویژگی باعث شد که بخشی از تجربهی اعتراض، از سطح کنش خیابانی فراتر رود و در لایههای مختلف جامعه رسوب کند. بسیاری از تغییراتی که امروز در الگوهای رفتاری، هنجارهای اجتماعی و حافظهی جمعی مشاهده میشود، محصول همین فرایند انباشت است.
اعتراضات ۱۴۰۴ اما از منطق دیگری پیروی میکرد. انرژی اولیهی این اعتراضات بالا بود و شدت رویارویی نیز در بسیاری از نقاط افزایش یافت، اما بخش عمدهی این انرژی فرصت تبدیل شدن به قدرت اجتماعی پایدار را پیدا نکرد. پیش از آنکه شبکههای اجتماعی بتوانند این انرژی را جذب، بازتولید و تثبیت کنند، چرخهی گردش آن توسط نیروی بیرونی مختل شد و هزینههای فزاینده، امکان استمرار فرایند انباشت را کاهش داد. در نتیجه، بخش مهمی از انرژی اجتماعی در همان مرحلهی نخست مصرف شد و فرصت چندانی برای رسوب در حافظه و سازمان اجتماعی باقی نگذاشت.
بر این اساس، تفاوت اصلی اعتراضات ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ را نباید صرفاً در شدت، گستره یا مدتزمان آنها جستوجو کرد. تفاوت اساسی در کیفیت تبدیل انرژی اعتراضی به قدرت اجتماعی نهفته است. در ۱۴۰۱، جامعه توانست بخشی از این قدرت را حفظ، ذخیره و در لایههای مختلف خود تثبیت کند؛ اما در ۱۴۰۴، بخش قابل توجهی از انرژی اجتماعی پیش از آنکه به انباشت و رسوب بینجامد، تخلیه شد.
این مقایسه نشان میدهد که برای فهم تحولات اجتماعی، توجه به لحظهی انفجار کافی نیست. آنچه مسیر آیندهی یک جامعه را تعیین میکند، میزان قدرت اجتماعی است که پس از هر رخداد در آن باقی میماند. از منظر نظریهی قدرت اجتماعی، انباشت و رسوب، ارزش تحلیلی یک اعتراض بیش از آنکه به شدت آن وابسته باشد، به ظرفیت آن برای تولید حافظه، تثبیت هنجارهای تازه و افزایش توان کنش جمعی در آینده وابسته است.
📱 اگر بخواهیم تفاوت این دو تجربه را در یک جمله خلاصه کنیم، میتوان گفت: اعتراضات ۱۴۰۱ بیش از آنکه یک انفجار اجتماعی باشد، فرایندی برای انباشت و رسوب قدرت اجتماعی بود؛ اما اعتراضات ۱۴۰۴ بیش از آنکه به انباشت بینجامد، انرژی اجتماعی را در قالب یک شوک شدید و کوتاهمدت مصرف کرد. از همینرو، تفاوت این دو را باید تفاوت میان دو منطق متفاوت در تحول قدرت اجتماعی و نه صرفاً تفاوت در شدت یک اعتراض دانست.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 59 |
| 8 | 🚩 🎵 #توماج-راستاک
🔴چهل روز از جنایت گذشته بود به سختی نفس میکشیدیم، اما سکوت نمیکردیم؟ مبادا که جانیان سنگینی سینههامان را حس کنند. ناگهان بالاتر از واژی مقاومت را در مراسم جاوید نامها دیدیم خانوادههایی که در تلخترین مراسم ایران و دردناکترین لحظههایشان، رقص مقاومت کردند.
و این بزرگترین ایستادگی ممکن در برابر جانیان بود.
این اثر ادامهی راه پیشواهای ماست، به سوی آزادی.
🔴Forty days had passed since the massacre. Each breath weighed upon our chests, yet we refused the comfort of silence. We would not let those who spilled innocent blood mistake our grief for surrende. Then, at the memorials of those whose names will live forever, we witnessed something that reached beyond the very meaning of resistance. In Iran's darkest gatherings, in the deepest sorrow a family can endure, they danced. They turned mourning into defiance, and grief into courage. In that dance, they gave the strongest answer possible to those who believed violence could silence people. This piece walks in their footsteps, carrying their courage forward, on the endless road toward freedom.
#توماج
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 55 |
| 9 | 🚩 ⚙️ میراث یک دوران؛ غارت سفرهها و انباشت سرمایه در بالا
از ساعت ۶ صبح در حاشیه میدان ایستاده است؛ نیروی کارش را برای فروش به حراج گذاشته، اما هیچ خریداری ندارد.
ساعتها میگذرد و بازار کار، حضور او را پس میزند. آفتاب غروب میکند و او با جیبهای خالی از مزد و هزینهی معیشت به خانهای بازمیگردد که زیر بار اجارهبها کمر خم کرده است.
آنچه او «قسمت» مینامد، تقدیر نیست؛ بلکه جنایت مناسبات نظام طبقاتی است. پشت این تصویر روزمره، منطق بیرحم استثمار پنهان است:
سقوط معیشت: کارگری که ارزش کارش توسط اقلیت حاکم غارت میشود.
بازتولید فقر: مادری که فرزندش قربانی فقر دیکتهشده از بالا است.
آیندهفروشی: جوانی که نیروی کارش پیشخور شده و از بدیهیترین حقوق انسانی محروم است.
تقابل دو جهان نابرابر: شعارهای لوکس در برابر واقعیت سخت
میراث واقعی این دوران را نباید در آمارهای فرمایشی، ویلاهای لوکس لواسان و شمال، و شوهای تلویزیونی سرمایهداران دلال جستوجو کرد. حقیقت را باید در قطببندی طبقاتی شدید جامعه دید:
اقلیت زالوصفت: تراکم ثروت، رانتهای نجومی، رفاه مطلق و شعارهای توخالی توسعه.
اکثریت تهیدست: صفهای فرساینده، سفرههای تهیشده از بقا و شرمندگی پدر پیش چشم فرزند.
تاریخ هرگز یک داور بیطرف نخواهد بود؛ تاریخ داوری خواهد کرد که چگونه ثروتهای مشاع یک سرزمین، توسط یک اقلیت طبقاتی مصادره شد تا اکثریت جامعه، برای بقای روزمره و یک تکه نان، در زنجیرهای استثمار دستوپا بزنند.
این یک ناتوانی در مدیریت اجتماعی نیست، بلکه یک جنگ طبقاتی تمامعیار علیه فروشندگان نیروی کار است.
#نظام_طبقاتی
#کارگران_استثمار
#فقر
#مبارزهی_طبقاتی
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 54 |
| 10 | Sin texto... | 72 |
| 11 | 🚩 اپرای سهپولی
✍ #برتولت_برشت
⭐️ شما ای آقایانی که به ما میآموزید چگونه میتوان سربهراه زندگی کرد و از گناه و خلاف پرهیز،
اول باید چیزی برای پر کردن شکممان به ما بدهید،
آن وقت میتوانید بگویید که چه باید کرد.
شمائی که شکم گنده خودتان و سربهراهی ما را دوست دارید،
این یکی را یک بار برای همیشه بدانید:
هر طور که بچرخانیدش و هر طور که بگردانید،
اول نوبت شکم است و بعد اخلاقیات.
اول باید ممکن باشد که مردم فقیر هم
از این قرص بزرگ نان، سهم خودشان را ببرند.
مگر انسان از چه زنده است؟
از اینکه ساعت به ساعت
انسان دیگری را عذاب بدهد، لخت کند، به او حمله کند، خفهاش کند، و بخوردش.
انسان فقط از این راه زنده است که پاک فراموش کند
که با همه اینها انسان است.
شما به ما میآموزید که زن چه وقت باید دامنش را پائین بکشد و چشمهایش را به طاق بیندازد.
اول باید چیزی برای پر کردن شکممان به ما بدهید،
آن وقت میتوانید بگوئید چه باید کرد.
شمائی که بر حجب و حیای ما و بر شهوت خودتان اصرار میورزید،
این یکی را یک بار برای همیشه بدانید:
اول نوبت شکم است، بعد نوبت اخلاقیات.
انسان فقط از خلاف کردن است که زنده است.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 66 |
| 12 | 💬 این نقطهای است که مفهوم «استعمار روایت» اهمیت پیدا میکند. استعمار روایت به معنای تصاحب سرزمین ذهنی و معنایی یک جامعه است.
در این وضعیت، دیگر لازم نیست واقعیت اجتماعی تغییر کند؛ کافی است معنای آن تغییر کند. لازم نیست مطالبات مردم حذف شوند؛ کافی است در چارچوبی تازه بازتعریف شوند. مبارزه علیه فقر میتواند به نزاعی صرفاً سیاسی تقلیل یابد. اعتراض علیه استثمار میتواند به رقابت میان نخبگان قدرت تبدیل شود. مبارزه برای آزادی میتواند از عدالت اجتماعی جدا شود.
فقط «جاوید شاه»!
اینجاست که سرنوشت مانیفست «زن، زندگی، آزادی» اهمیت پیدا میکند. این مانیفست در لحظهی تاریخی ظهور خود، ظرفیت آن را داشت که سه عرصهی مهم مبارزه را به هم پیوند دهد: مبارزه علیه سلطهی جنسیتی، مبارزه علیه استبداد سیاسی و مبارزه علیه مناسبات اقتصادی و اجتماعی نابرابر. قدرت این شعار در همین پیوند بود؛ در اینکه آزادی را از عدالت جدا نمیکرد و رهایی زن را از مناسبات اجتماعی تولید و بازتولید ستم جدا نمیدید.
اما پروژهی هژمونی نیابتی تلاش کرد این پیوند را از هم بگسلد. «زن» به نمادی فرهنگی تقلیل یافت، «آزادی» به تغییر قدرت سیاسی محدود شد و «زندگی» از زمینه مادی خود جدا گردید. آنچه حذف شد، وجه طبقاتی و اجتماعی این جنبش بود. زیرا هر جنبشی که بتواند میان آزادی سیاسی و عدالت اقتصادی پیوند برقرار کند، برای دستگاههای قدرت خطرناکتر است.
از همینرو، چپستیزی و کمونیسمستیزی به یکی از عناصر مرکزی این پروژه تبدیل شد. موضوع فقط مخالفت با یک گرایش فکری نبود؛ مسأله حذف امکان یک بدیل مستقل بود. چپ به دلیل حضور تاریخی خود در مبارزات کارگری، عدالتخواهانه و ضدسرمایهداری، مانعی در برابر روایتهایی بود که میخواستند تغییر سیاسی را از تغییر اجتماعی جدا کنند. شعارهایی که چپ را در کنار نیروهای سرکوبگر قرار میدادند، در واقع تلاش داشتند هر امکان رهاییبخش مستقل را پیشاپیش بیاعتبار کنند.
این روند همچنین نشان داد که چگونه نیروهای ظاهراً متضاد میتوانند در یک نقطهی مشترک به هم برسند: حذف سیاست رهاییبخش.
یک سوی این حذف، دستگاه قدرت موجود است که هر مطالبهی مستقل اجتماعی را تهدید امنیتی میبیند؛ سوی دیگر، پروژههایی هستند که جامعه را صرفاً به ابزاری برای انتقال قدرت سیاسی تبدیل میکنند. هر دو، در نهایت، با استقلال جنبش اجتماعی سر ستیز دارند.
اقتصاد سیاسی رسانه این مسأله را روشنتر میکند. بسیاری از رسانهها و چهرههای سیاسی که در دورهای مشخص روایتهای قطعی دربارهی آینده ایران ارائه میکردند، نه بر پایهی تحلیل عمیق اجتماعی، بلکه بر اساس منطق تولید هیجان رسانهای عمل میکردند. پیشبینیهای قطعی، وعدههای سریع و تصویرسازی از تغییرات فوری، بخشی از همان سازوکار تولید مصرف رسانهای بود. هنگامی که واقعیت با این روایتها هماهنگ نشد، بخشی از این جریانها به جای بازنگری، به تکرار همان چارچوبهای پیشین ادامه دادند؛ وضعیتی که میتوان آن را نوعی اینرسی رسانهای دانست.
تحولات پس از جنگ نیز محدودیتهای این پروژه را آشکار کرد. سناریوهایی که تغییر سریع ساختار قدرت را قطعی میدانستند، با واقعیت پیچیده جامعه ایران روبهرو شدند. نتیجه نه فروپاشی فوری، بلکه بازگشت سرکوب، امنیتیتر شدن فضا و فشار بیشتر بر نیروهای اجتماعی بود. در این شرایط، به جای پذیرش مسئولیت تحلیلهای شکستخورده، بخشی از رهبران و سخنگویان این پروژه تلاش کردند جامعه را مسئول ناکامی معرفی کنند. مردمی که مطابق سناریوی طراحیشده حرکت نکردند، به جای آنکه موضوع تحلیل قرار گیرند، به موضوع سرزنش تبدیل شدند.
اما شکست اصلی در اینجا شکست یک جریان سیاسی یا یک رسانه نیست؛ شکست یک تصور است: تصور اینکه میتوان جامعه را بدون جامعه رهبری کرد. تاریخ نشان داده است که هیچ جنبشی را نمیتوان برای همیشه از بیرون هدایت کرد. هیچ روایت رسانهای نمیتواند جای خودسازمانیابی واقعی را بگیرد. هیچ قدرتی نمیتواند تضادهای مادی جامعه را با تولید تصویرهای مصنوعی از میان ببرد.
آیندهی جنبش خودرهایی در گرو بازسازی سه استقلال است: استقلال سازمانی، استقلال طبقاتی و استقلال روایی. جامعه باید بتواند خود سازمان یابد، خود سخن بگوید و خود افق آیندهاش را تعریف کند. مبارزه تنها بر سر قدرت سیاسی نیست؛ مبارزه بر سر این است که چه کسی حق دارد معنای تغییر را تعیین کند.
هژمونی نیابتی زمانی شکست میخورد که جامعه دوباره مالک روایت خویش شود. آن لحظهای که کارگر، معلم، زن، دانشجو و همه نیروهای اجتماعی نه به عنوان نظارهگران یک پروژهی بیرونی، بلکه به عنوان سوژههای تاریخی خود ظاهر شوند.
زیرا سرچشمه واقعی تغییر نه در اتاقهای فکر، نه در استودیوهای رسانهای و نه در پروژههای ژئوپلیتیکی، بلکه در همان جایی است که زندگی واقعی جریان دارد: در مبارزه روزمره انسانهایی که برای آزادی، برابری و کرامت انسانی خود تلاش میکنند.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 60 |
| 13 | 🚩 🔥 هژمونی نیابتی؛ نظریهای برای فهم ربایش جنبشهای اجتماعی در عصر سرمایهداری رسانهای
✍. #ناصر_برین
📋 میان «جنبش اجتماعی» و «جنبش رسانهای» تفاوتی بنیادی وجود دارد؛ تفاوتی که در سالهای اخیر عامدانه مخدوش شد. یکی در کارخانه، مدرسه، دانشگاه، محله، خیابان و محل کار شکل میگیرد؛ از دل تجربه زیسته انسانهایی که با فقر، استثمار، تبعیض، سرکوب و بیحقوقی روزمره مواجهاند. دیگری در استودیوهای تلویزیونی، اتاقهای فکر، شبکههای اجتماعی و مراکز تولید روایت شکل میگیرد؛ جایی که واقعیت اجتماعی نه تجربه میشود، بلکه بازنمایی، انتخاب و مهندسی میشود. یکی محصول تضادهای واقعی جامعه است و دیگری محصول نبرد بر سر معنا دادن به آن تضادها.
در تاریخ جنبشهای اجتماعی، همواره یک حقیقت اساسی وجود داشته است: هیچ جنبشی تنها در خیابان شکست نمیخورد یا پیروز نمیشود؛ سرنوشت آن در میدان دیگری نیز تعیین میشود، میدان تولید معنا و روایت. جنبشی که نتواند روایت خود را حفظ کند، دیر یا زود با خطر مصادره شدن مواجه میشود. زیرا قدرت فقط با سرکوب فیزیکی عمل نمیکند؛ قدرت همچنین میکوشد زبان، مفاهیم و افقهای سیاسی جامعه را نیز تحت کنترل خود درآورد.
آنچه در سالهای اخیر در ایران رخ داد، صرفاً رقابت میان چند جریان سیاسی یا اختلاف میان چند رسانه نبود. مسأله عمیقتر از این بود: تلاش برای تبدیل یک جنبش اجتماعی برخاسته از پایین به روایتی از پیش ساختهشده که خارج از بستر واقعی جامعه تولید میشد و سپس به جامعه بازگردانده میشد. جنبشی که از دل سالها مبارزه کارگران، معلمان، بازنشستگان، زنان، دانشجویان، پرستاران و دیگر گروههای اجتماعی شکل گرفته بود، با پروژهای مواجه شد که میکوشید نه آن را سازمان دهد، بلکه معنای آن را تصاحب کند.
برای فهم این فرآیند، باید از سطح رسانه فراتر رفت و به اقتصاد سیاسی آن نگاه کرد. رسانه در جامعه سرمایهداری متأخر، صرفاً وسیلهی انتقال اطلاعات نیست؛ بخشی از مناسبات تولید و بازتولید قدرت است. همانگونه که سرمایه در عرصهی اقتصادی کالا تولید میکند، در عرصهی فرهنگی و سیاسی نیز معنا تولید میکند. همانگونه که مناسبات تولید، روابط اجتماعی را سازمان میدهد، شبکههای رسانهای نیز ادراک عمومی از واقعیت را سازمان میدهند.
در این معنا، نبرد بر سر روایت، بخشی از مبارزهی طبقاتی است. طبقات مسلط تنها از طریق مالکیت ابزار تولید و کنترل منابع مادی قدرت خود را حفظ نمیکنند؛ آنها همچنین میکوشند تعریف کنند که جامعه چگونه خود را ببیند، چه چیزی را موضوع اصلی بداند، چه کسی را نمایندهی خود تصور کند و چه آیندهای را ممکن بداند. این حوزهای است که آنرا میتوان با مفهوم «هژمونی» توضیح داد؛ یعنی توانایی یک نیروی اجتماعی برای تبدیل چشمانداز خاص خود به عقل سلیم عمومی.
اما وضعیت ایران در سالهای اخیر را نمیتوان تنها با مفهوم کلاسیک هژمونی توضیح داد. آنچه شکل گرفت، نوعی «هژمونی نیابتی» بود؛ یعنی تلاش نیروهایی که فاقد ریشهی سازمانیافته در بطن مبارزات اجتماعی بودند، پیشران آنها برای تصاحب جایگاه رهبری نمادین جنبش از طریق امکانات بیرونی، قدرت رسانهای و حمایتهای سیاسی، دولتهای مداخلهگر بودند. این هژمونی نه از کارخانه، نه از مدرسه، نه از شوراهای مستقل و نه از سازمانیابی اجتماعی برآمد؛ بلکه از بیرون تلاش کرد خود را بهعنوان صدای جامعه معرفی کند.
ویژگی اصلی هژمونی نیابتی این است که به جای برساختن جنبش، جنبش موجود را تصاحب میکند. به جای تولید نیروی اجتماعی، از انرژی اجتماعی موجود بهرهبرداری میکند. به جای آنکه در فرآیندهای دشوار سازمانیابی، اعتصاب، مقاومت و مبارزهی روزمره حضور داشته باشد، در لحظهای که یک جنبش به سطح عمومی میرسد، خود را وارث و سخنگوی آن معرفی میکند.
در این فرآیند، رسانه نقش تعیینکنندهای پیدا میکند. رسانههای قدرتمند با برخورداری از سرمایهی مالی، فناوری ارتباطی، شبکههای تبلیغاتی و امکان تولید گسترده محتوا، قادرند یک روایت را به روایت غالب تبدیل کنند. اما این سلطه صرفاً از طریق تبلیغ یک ایده ساخته نمیشود؛ بلکه از طریق حذف روایتهای رقیب ساخته میشود. آنچه دیده نمیشود، به تدریج از حافظه عمومی حذف میشود.
به همین دلیل، مهمترین کارکرد پروژهی رسانهای راست، فقط برجسته کردن آلترناتیو خود نبود؛ بلکه نامرئی کردن نیروهای اجتماعی مستقل بود. کارگر به حاشیه رفت. معلم به حاشیه رفت. بازنشسته به حاشیه رفت. تشکل مستقل، سندیکا، شورا و مبارزهی طبقاتی از مرکز روایت کنار زده شدند. جامعهای که سالها از پایین مبارزه کرده بود، ناگهان در رسانهها به جمعیتی بیچهره تبدیل شد که تنها وظیفهاش حمایت از یک سناریوی سیاسی از پیش تعیینشده بود.
ادامه♦️⇩ ⇩ ⇩ | 56 |
| 14 | Sin texto... | 67 |
| 15 | 🚩 🎶 ترانهسرود سندیکای کارگران نیشکر هفتتپه
⚙️ کارگران نیشکر هفتتپه با ساختن یک موزیک-ویدیو برخی از مطالبات خود را یادآور شدند:
⬅️افزایش دستمزدها متناسب با یک زندگی شایسته
⬅️مهار تورم، گرانی و تثبیت قیمت کالاها و خدمات اساسی
⬅️ایجاد فرصتهای شغلی و مقابله با بیکاری
⬅️کنترل و کاهش اجارهبهای مسکن
⬅️درمان و خدمات اجتماعی رایگان و همگانی
⬅️حق اعتصاب و حق ایجاد تشکلهای مستقل کارگری
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 68 |
| 16 | 🚩 🛢🔥اولتیماتوم کارگران شاغل در واحدهای عملیاتی و حراست مسجدسلیمان به تجمع در همراهی با خانوادهها
کارگران شاغل در واحدهای عملیاتی و حراست مسجد سلیمان با گذشت ۱۶ روز از تیرماه حقوق و مزایای خرداد را دریافت نکردهاند.
طبق گزارش منتشر شده کارگران شورای سازماندهی اعتراضات کارگران غیررسمی نفت (ارکان ثالث) پیمانکاران با همدستی مدیریت شرکت به بهانههای کمبود منابع، اختلال در سیستم بانکی و تعطیلیهای تمام نشدنی و مناسبتی! و وعدهدادنها مزد کارگران را نپرداخته و شرایط معیشتی سختی را به کارگران تحمیل نمودهاند.
این کارگران اولتیماتوم دادهاند که چنانچه در اسرع وقت شرکت مربوطه نسبت به پرداخت حقوق و مزایای آنان اقدام نکند با حضور خانوادههایشان در مقابل فرمانداری مسجدسلیمان دست به تجمع و اعتراض خواهند زد!
شورای سازماندهی اعتراضات کارگران پیمانی نفت همصدا با کارگران شورای سازماندهی اعتراضات کارگران غیررسمی نفت(ارکان ثالث) از هرگونه اقدام اعتراضی این همکاران پشتیبانی کرده و بر حذف فوری پیمانکاران مفتخور در محیطهای کار تاکید میکند.
با اعتراضی گسترده و سراسری با چنین تعرصاتی مقابله کنیم.
https://t.me/shoranaft
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 57 |
| 17 | 🚩 🛢 🔥 ادامه اعتراضات همکاران روزمزد پالایشگاه فاز ۲ بید بلند بهبهان
کارگران روزمزد پالایشگاه فاز ۲ بید بلند بهبهان ۴۰ روز است که در اعتراض به اخراج خود از کار در مقابل پالایشگاه تجمع کردهاند. به فرمانداری، اداره کار، و دادگاه شکایت بردهاند اما پاسخی نگرفتهاند. دادستان به جای رسیدگی آنها را تهدید به صدور حکم جلب کرده است. رئیس مجتمع و جانشین مدیرعامل (مهرشاد دستوریان) صراحتاً به کارگران گفته: "هر کاری میتوانید بکنید، هیچچیز در دستتان نیست".
این کارگران بدنبال بیش از ۵ سال کار با بیمه ناقص، حقوق پایین و بدون عیدی و سنوات، پس از شروع جنگ یکجا اخراج شدند. به این کارگران وعدهی استخدام رسمی داده شده بود، اما اقدامی که نشد، به جای آنها از خودیهایشان استخدام کردهاند.
شورای سازماندهی اعتراضات کارگران پیمانی نفت، حمایت خود را از این کارگران اعلام میکند. آنچه امروز در پالایشگاه فاز ۲ بید بلند بهبهان مشاهده میکنیم. در بخشهای دیگر نفت نیز جریان دارد. متحد و یکپارچه علیه این زورگوییها و تعرضات معیشتی بایستیم.
اعتراضات کارگران روزمزد پالایشگاه فاز ۲ بید بلند بهبان ادامه دارد.
#اعتراضات_سراسری
https://t.me/shoranaft
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 54 |
| 18 | ۵/۵
آنچه امروز در برابر ایالات متحده قرار دارد، نه فروپاشی فوری، بلکه پایان تدریجی یک دورهی تاریخی است؛ دورهای که در آن آمریکا مرکز بلامنازع اقتصاد جهانی بود.
مسألهی اصلی قرن بیستویکم فقط این نیست که آیا چین جای آمریکا را خواهد گرفت یا نه. پرسش بنیادیتر این است که سرمایهداری جهانی چگونه با تضادهای خود ــ از کاهش سودآوری و بحرانهای مالی گرفته تا نابرابری اجتماعی، طبقاتی و بحران زیستمحیطی ــ روبهرو خواهد شد.
جابجایی قدرت میان دولتها بخشی از این داستان است؛ اما در سطحی عمیقتر، این خودِ منطق انباشت سرمایه است که مسیر آینده را تعیین خواهد کرد.
پایان بخش سوم.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 54 |
| 19 | ۴/۵
رقابت آمریکا و چین، بنابراین صرفاً رقابت دو دولت نیست؛ بلکه رقابت دو مرکز بزرگ انباشت سرمایه در مرحلهای از بازآرایی اقتصاد جهانی است.
ایالات متحده همچنان در حوزهی نظامی برتری بزرگی دارد. بودجهی نظامی آن از هر کشور دیگری بیشتر است و شبکهای گسترده از پایگاههای نظامی در سراسر جهان در اختیار دارد. اما تجربههای چند دههی اخیر نشان دادهاند که قدرت نظامی بهتنهایی نمیتواند هژمونی اقتصادی و سیاسی را تضمین کند. جنگ ویتنام، افغانستان، عراق و دیگر مداخلات نظامی، محدودیتهای تبدیل قدرت نظامی به کنترل پایدار سیاسی را آشکار کردهاند.
قدرتهای بزرگ معمولاً نه زمانی افول میکنند که کاملاً ناتوان شوند، بلکه زمانی وارد بحران میشوند که هزینهی حفظ نظم موجود از توانایی تولیدی و اقتصادی آنها پیشی بگیرد.
سرانجام، به بحران درونی هژمونی آمریکا، نابرابری، سیاست ترامپی، مقایسه با امپراتوری روم و جمعبندی نظری دربارهی مرحلهی کنونی سرمایهداری میپردازیم.
بحران هژمونی آمریکا تنها در عرصهی رقابت خارجی آشکار نمیشود؛ بخش مهمی از آن از درون مناسبات اقتصادی و اجتماعی این کشور سرچشمه میگیرد. رشد اقتصادی چند دههی اخیر، برخلاف دورهی پس از جنگ جهانی دوم، به شکلی بسیار نابرابر توزیع شده است. در حالی که بخشهایی از سرمایهی مالی، فناوری و شرکتهای بزرگ فراملیتی ثروت بیسابقهای انباشتهاند، بخش بزرگی از طبقهی کارگر و اقشار متوسط با کاهش امنیت شغلی، فشار هزینههای زندگی و تضعیف خدمات عمومی روبهرو شدهاند.
این شکاف اجتماعی را نمیتوان تنها نتیجهی سیاستهای خطای یک دولت دانست. نابرابری فزاینده، بخشی از پیامدهای همان دگرگونی مناسبات سرمایهداری است: انتقال تولید به مناطق کمهزینه، تضعیف قدرت چانهزنی نیروی کار، مالیشدن اقتصاد و افزایش نقش مالکیت فکری و سرمایههای انحصاری عناصر مهم این شکاف هستند.
در چنین شرایطی، بحران مشروعیت نظم موجود افزایش یافته است. بخشهایی از جامعهی آمریکا احساس میکنند که وعدهی پیشرفت عمومی که زمانی با رشد صنعتی و گسترش طبقهی متوسط پیوند داشت، دیگر تحقق نمییابد. همین زمینهی اجتماعی، امکان رشد جریانهای پوپولیستی راست و شعارهایی مانند «بازگرداندن عظمت آمریکا» (MAGA) را فراهم کرد. این جریانها، بحرانهای ناشی از جهانیشدن سرمایه، انتقال تولید، تضعیف قدرت چانهزنی نیروی کار و افزایش نابرابری را نه بهعنوان تضادهای درونی انباشت سرمایه، بلکه عمدتاً بهصورت از دست رفتن عظمت ملی و تهدیدهای خارجی بازنمایی کردند.
اما مسأله فقط ظهور یک جریان سیاسی خاص نیست. بحران سیاسی آمریکا بازتاب تناقضی عمیقتر است: از یک سو، سرمایهی آمریکایی برای حفظ رقابت جهانی به جهانیشدن، زنجیرههای تولید بینالمللی و گردش آزاد سرمایه نیاز دارد؛ از سوی دیگر، همین فرایندها بخشهای عمدهی اجتماعی را نسبت به از دست رفتن مشاغل صنعتی، کاهش امنیت اقتصادی و تضعیف موقعیت اجتماعی خود ناراضی کردهاند.
پاسخ بخشهایی از نخبگان طبقهی حاکم آمریکا به این بحران، ترکیبی از حمایتگرایی اقتصادی، افزایش قدرت نظامی، کاهش مالیات برای سرمایههای بزرگ و محدود کردن برخی هزینههای اجتماعی بوده است. اما این سیاستها الزاماً تضادها و تناقض اصلی را حل نمیکنند؛ زیرا بحران سرمایهداری معاصر فقط ناشی از رقابت خارجی نیست، بلکه از منطق درونی انباشت سرمایه سرچشمه میگیرد.
در این معنا، مقایسهی محطاطانهی افول نسبی آمریکا با امپراتوری روم، اگرچه دارای برخی شباهتهای تاریخی است، اما روم بر پایهی اقتصاد بردهداری، گسترش قلمرو ارضی و کنترل نظامی سرزمینها بنا شده بود؛ سرمایهداری مدرن منطق متفاوتی دارد. با این حال، یک شباهت مهم وجود دارد: قدرتهای مسلط تاریخی هنگامی دچار بحران میشوند که تضاد میان هزینههای حفظ موقعیت جهانی و ظرفیت اقتصادی آنها افزایش یابد.
امپراتوری روم نیز تنها به دلیل حملات خارجی سقوط نکرد؛ تضادهای درونی اقتصاد، تمرکز ثروت، بحران نیروی کار بَرده و دشواری ادارهی قلمرو گسترده، توان بازتولید نظم موجود را تضعیف کرد. در مورد ایالات متحده نیز موضوع فقط ظهور چین یا رقبای خارجی نیست؛ بلکه مسأله، توانایی سرمایهداری آمریکا برای حل تضادهای درونی خود است.
پس از ۲۵۰ سال، ایالات متحده همچنان قدرتمندترین مرکز سرمایهداری جهان است. اقتصاد آن بزرگترین بازار مالی جهان را در اختیار دارد، دلار همچنان ارز اصلی نظام پولی بینالمللی است، شرکتهای فناوری آن در بسیاری از حوزهها پیشتازند و قدرت نظامی آن بیرقیب باقی مانده است.
اما دیالکتیک تاریخ سرمایهداری نشان داده است که هیچ هژمونیای ابدی نیست. هژمونی نه فقط بر قدرت، بلکه بر توانایی ایجاد نظم، تولید رشد، جذب سرمایه و ارائهی چشماندازی از آینده استوار است.
ادامه♦️⇩ ⇩ ⇩ | 43 |
| 20 | ۳/۵
اما این تغییر به معنای خروج از منطق سرمایهداری صنعتی نیست. حتی اقتصادهای مبتنی بر دانش و فناوری نیز بر شبکهای عظیم از تولید مادی، استخراج مواد خام، انرژی، کار صنعتی و زیرساختهای جهانی تکیه دارند. تولید شناخت و مالکیت فکری، شکل جدیدی از تمرکز و انحصار سرمایه ایجاد کرده است، نه جایگزینی کامل برای تولید مادی.
دلار، هژمونی مالی آمریکا، بریکس، چین، رقابت ژئوپلیتیک و جمعبندی نهایی
یکی از ستونهای اصلی قدرت جهانی ایالات متحده پس از جنگ جهانی دوم، جایگاه ویژهی دلار در نظام اقتصادی بینالمللی بوده است. هژمونی آمریکا تنها بر ظرفیت تولیدی و قدرت نظامی آن استوار نبود؛ بلکه بر توانایی این کشور در سازماندهی نظم مالی جهانی نیز تکیه داشت. نظام برتون وودز، که پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفت، دلار را در مرکز مبادلات بینالمللی قرار داد و با وجود فروپاشی بخش طلایی آن در سال ۱۹۷۱، جایگاه دلار بهعنوان مهمترین ارز جهانی حفظ شد.
قدرت دلار فقط ناشی از اعتماد به اقتصاد آمریکا نیست؛ این قدرت از مجموعهای از عوامل تاریخی، نهادی و سیاسی سرچشمه میگیرد که مبتنی بر: اندازهی اقتصاد آمریکا، عمق بازارهای مالی آن، نقش والاستریت، قدرت نظامی، شبکهی گستردهی متحدان و مهمتر از همه، جایگاه دولت آمریکا بهعنوان صادرکنندهی اصلی داراییهای مالی مورد استفاده در اقتصاد جهانی میباشد.
دلار همچنان مهمترین ارز ذخیره، پرداخت و تسویهی بینالمللی است. بخش بزرگی از تجارت جهانی با دلار قیمتگذاری میشود، بانکهای مرکزی جهان بخش قابل توجهی از ذخایر خود را به دلار نگهداری میکنند و بازارهای مالی جهانی همچنان به نقدینگی دلاری وابستهاند.
اما این بدان معنا نیست که موقعیت دلار بدون تغییر باقی مانده است. کاهش نسبی وزن اقتصاد آمریکا در تولید جهانی، افزایش بدهیهای خارجی، گسترش تجارت خارج از مدار غرب و ظهور قدرتهای اقتصادی جدید، انحصار تاریخی دلار را به تدریج محدود کرده است.
در اینجا باید میان دو گزاره تفاوت گذاشت: افول تدریجی برتری نسبی دلار و سقوط دلار بهعنوان پول جهانی. نخستین گزاره واقعیتی قابل مشاهده است؛ اما دومی تاکنون بیشتر در سطح پیشبینی و تبلیغات سیاسی باقی مانده است. هیچ ارز دیگری هنوز مجموعهی شرایط لازم برای جایگزینی دلار را در اختیار ندارد.
حتی تلاشهای کشورهای عضو بریکس برای توسعهی مبادلات با ارزهای ملی، ایجاد نهادهای مالی مستقل و کاهش وابستگی به شبکهی مالی تحت کنترل غرب، بیشتر نشاندهندهی تلاش برای شکستن انحصار دلار است، نه جایگزینی فوری آن. اهمیت بریکس در این مرحله بیشتر سیاسی و ژئوپلیتیک است: تلاش قدرتهای نوظهور برای ایجاد فضای مانور بیشتر در برابر نظم مالیای که پس از جنگ جهانی دوم عمدتاً تحت رهبری آمریکا شکل گرفت.
با این حال، قدرت مالی آمریکا دارای یک تناقض درونی است. همان ویژگیای که به ایالات متحده اجازه میدهد برای دههها کسری تجاری و بدهی خارجی گسترده داشته باشد، یعنی جایگاه دلار، خود به بخشی از وابستگی جهان به اقتصاد آمریکا تبدیل شده است. کشورهایی مانند چین، ژاپن یا آلمان که مازاد تجاری دارند، بخش بزرگی از درآمدهای دلاری خود را دوباره در داراییهای دلاری سرمایهگذاری میکنند. این همان چیزی است که به «امتیاز گزاف» دلار مشهور شده است.
به همین دلیل، بحران هژمونی آمریکا را نمیتوان با شاخصهای سادهای مانند بدهی خارجی یا کسری تجاری توضیح داد. ایالات متحده هنوز از توانایی ویژهای برخوردار است: کشوری که ارز اصلی نظام جهانی را منتشر میکند، میتواند برای مدت طولانیتر از رقبای خود عدم تعادلهای اقتصادی را تحمل کند.
اما این مزیت، تناقضهای بنیادین اقتصاد آمریکا را از میان نمیبرد. رشد بدهی، کاهش نسبی سهم تولید صنعتی، افزایش نابرابری، وابستگی به جریانهای مالی و کاهش رشد بهرهوری، نشانههای محدودیتهای ساختاری این نظام هستند.
در قرن بیستویکم، مهمترین چالش ژئوپلیتیک ایالات متحده نه اتحاد شوروی، بلکه چین است. اتحاد شوروی در دوران جنگ سرد، رقیبی نظامی و ایدئولوژیک بود، اما هرگز نتوانست با آمریکا در مقیاس تولید، تجارت و قدرت مالی رقابت کند. چین اما از مسیر دیگری حرکت کرده است: ابتدا به مرکز تولید جهانی تبدیل شد و سپس به سمت فناوریهای پیشرفته، هوش مصنوعی، نیمهرساناها، انرژیهای نو و صنایع راهبردی حرکت کرد.
ظهور چین را باید در چارچوب منطق سرمایهداری جهانی فهمید. چین نه بیرون از نظام سرمایهداری، بلکه درون آن رشد کرد. سرمایهی جهانی، بهویژه شرکتهای چندملیتی آمریکایی، در انتقال تولید، فناوری و زنجیرههای تأمین به چین نقش مهمی داشتند. اما نتیجهی این فرایند، ظهور رقیبی شد که اکنون در برخی حوزههای کلیدی، توانایی به چالش کشیدن موقعیت آمریکا را دارد.
ادامه♦️⇩ ⇩ ⇩ | 46 |
