كميته فعالين كارگرى - سوسياليستى
Kanalga Telegram’da o‘tish
همراهیِ شما با کانال کمیتهی فعالین کارگری سوسیالیستی نیروی اصلیِ حرکت آن است. @kkfsf :به ما بهپیوندید https://t.me/kkfsf
Ko'proq ko'rsatish699
Obunachilar
-124 soatlar
-37 kunlar
+1130 kunlar
Ma'lumot yuklanmoqda...
O'xshash kanallar
Taglar buluti
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Iyul '26
Iyul '26
+10
3 kanalda
Iyun '26
+28
3 kanalda
Get PRO
May '26
+21
2 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+22
1 kanalda
Get PRO
Mart '26
+21
1 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+39
2 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+61
1 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+20
3 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+21
5 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+13
1 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+21
1 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+21
1 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+28
1 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+36
3 kanalda
Get PRO
May '25
+20
8 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+12
3 kanalda
Get PRO
Mart '25
+18
3 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+25
5 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+25
3 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+29
3 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+33
3 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+32
2 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+26
6 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+33
1 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+44
7 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+45
3 kanalda
Get PRO
May '24
+46
4 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+51
3 kanalda
Get PRO
Mart '24
+54
4 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+32
4 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+29
1 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+21
3 kanalda
Get PRO
Noyabr '23
+23
2 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+17
3 kanalda
Get PRO
Sentabr '23
+34
0 kanalda
Get PRO
Avgust '23
+25
0 kanalda
Get PRO
Iyul '23
+20
0 kanalda
Get PRO
Iyun '23
+16
0 kanalda
Get PRO
May '23
+22
0 kanalda
Get PRO
Aprel '23
+28
0 kanalda
Get PRO
Mart '23
+20
0 kanalda
Get PRO
Fevral '23
+24
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '23
+38
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '22
+37
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '22
+42
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '22
+43
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '22
+20
0 kanalda
Get PRO
Avgust '22
+10
0 kanalda
Get PRO
Iyul '22
+11
0 kanalda
Get PRO
Iyun '22
+12
0 kanalda
Get PRO
May '22
+17
0 kanalda
Get PRO
Aprel '22
+18
0 kanalda
Get PRO
Mart '22
+23
0 kanalda
Get PRO
Fevral '22
+10
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '22
+10
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '21
+6
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '21
+12
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '21
+12
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '21
+12
0 kanalda
Get PRO
Avgust '21
+18
0 kanalda
Get PRO
Iyul '21
+18
0 kanalda
Get PRO
Iyun '21
+16
0 kanalda
Get PRO
May '21
+306
0 kanalda
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 13 Iyul | 0 | |||
| 12 Iyul | 0 | |||
| 11 Iyul | +1 | |||
| 10 Iyul | +2 | |||
| 09 Iyul | 0 | |||
| 08 Iyul | 0 | |||
| 07 Iyul | +1 | |||
| 06 Iyul | 0 | |||
| 05 Iyul | +2 | |||
| 04 Iyul | +1 | |||
| 03 Iyul | 0 | |||
| 02 Iyul | +2 | |||
| 01 Iyul | +1 |
Kanal postlari
| 2 | آزادی یاسر احمدینژاد در ۲۰ تیر ماه با قید وثیقه آزاد شد
به گزارش شورای سازماندهی اعتراضات کارگران پیمانی نفت یاسر احمدینژاد کارگر و نمایندهی مستقل کارگران ملی حفاری بخاطر پیگیری مطالبات همکاران بارها با مدیریت فاسد و پیمانکاران دزد و مفتخور نفت رودرو شد و دزدیهای مدیران ناظر پروژه با پیمانکاران را افشا کرد. او در کارزار حقوقی احقاق حقوق ۳۰ هزار کارگر ارکان ثالث ملی حفاری نفت، شرکت و پیگیر مطالبات کارگران برای دستیابی به حقوقشان شد. یاسر به خاطر همین تلاشها از کار اخراج شد. اما با اعتراض کارگران یک سال بعد به کار بازگشت و دوباره بهخاطر اعتراضاتش اخراج گردید و بعد از آن با گذراندن دوره دانشگاه به شغل وکالت اشتغال یافت. یاسر بخاطر حمایت و همراهی با اعتراضات مردمی بارها بازداشت شده است. در جریان اعتراضات زن، زندگی، آزادی و بعد نیز ۱۴۰۴ همراه مردم بود. و بعد از مدتی تعقیب توسط نیروهای امنیتی در ۱۶ بهمن ۱۴۰۴ در شهر لیکک بازداشت شد و به زندان یاسوج انتقال و به ۴۲ ماه حبس محکوم شده بود.
یاسر همواره صدای اعتراض کارگران و مردم بوده و شورای سازماندهی اعتراضات کارگران پیمانی نفت ضمن خوشحالی آزادی وی را به خانوادهاش تبریک میگوید.
https://t.me/shoranaft
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 40 |
| 3 | از اینرو، انقلاب سیاسی اگر تنها به تغییر قدرت دولتی محدود شود، میتواند در همان منطق جدایی میان دولت و جامعه باقی بماند.
دولت جدید ممکن است جای دولت پیشین را بگیرد، اما اگر مناسبات اجتماعی تولیدکنندهی سلطه دستنخورده باقی بمانند، جامعه همچنان قدرتی را تجربه خواهد کرد که در برابر آن بیگانه و مستقل به نظر میرسد.
مارکس در اینجا مسألهای را طرح میکند که هنوز برای هر جنبش رهاییبخش بنیادی است: آیا هدف انقلاب صرفاً تصرف قدرت سیاسی است، یا دگرگونی آن مناسبات اجتماعیای که خودِ قدرت را تولید و بازتولید میکنند؟
پاسخ مارکس روشن است: رهایی انسان زمانی آغاز میشود که خودِ جامعه، یعنی روابط واقعی انسانها، دگرگون شود. سیاست لحظهای ضروری از این حرکت است، اما جایگزین دگرگونی اجتماعی نیست.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 40 |
| 4 | 🚩 📕 یکشنبههای مارکسی
انقلاب اجتماعی و انقلاب سیاسی در اندیشهی مارکس جوان
✍ #ن_برین
📃 مارکس فرازی را در سال ۱۸۴۴، پس از قیام کارگران نساج سیلزی، در مقالهی «یادداشتهای انتقادی بر مقالهی “پادشاه پروس و اصلاح اجتماعی؛ از سوی یک پروسی”» نوشت. این متن یکی از نخستین تلاشهای مارکس برای تمایزگذاری میان انقلاب سیاسی و انقلاب اجتماعی است؛ تمایزی که بعدها در نقد اقتصاد سیاسی او نیز به شکل عمیقتری بازمیگردد.
مسألهی اصلی مارکس در اینجا مخالفت با سیاست یا مبارزهی سیاسی نیست. او نشان میدهد که سیاست، هنگامی که در چارچوب دولت باقی بماند، با یک کلیت انتزاعی سروکار دارد؛ کلیتی که خود را جدا از زندگی واقعی جامعه قرار میدهد. در برابر آن، انقلاب اجتماعی را از مناسبات واقعی زندگی انسانها آغاز میکند؛ از انسانِ انضمامی، از روابطی که انسانها در آن تولید، همکاری و بازتولید زندگی خود را انجام میدهند.
به همین دلیل، مارکس میان دولت بهمثابه یک قدرت سیاسی و جامعه بهمثابه هستی اجتماعی انسان تمایز میگذارد. مسألهی رهایی انسان تنها با تصرف دولت حل نمیشود، زیرا اگر مناسبات اجتماعیای که قدرت را تولید میکنند دگرگون نشوند، قدرت سیاسی دوباره بر فراز جامعه سازمان خواهد یافت.
📕«ما دیدیم که هر انقلاب اجتماعی، حتی اگر تنها در یک منطقهٔ کارخانهای رخ دهد، جایگاهِ کلیت را اختیار میکند؛ زیرا اعتراض انسان علیه زندگیِ غیرانسانی است؛ زیرا از جایگاه فردِ واقعی و انضمامی آغاز میشود؛ زیرا اجتماعِ حقیقی انسان، یعنی هستیِ انسانی، همان اجتماعی است که فرد علیه جدایی آن از خویش واکنش نشان میدهد.
در مقابل، جانِ سیاسیِ یک انقلاب در گرایش طبقات فاقد نفوذ سیاسی قرار دارد؛ طبقاتى که میخواهند به انزوای خویش از دولت و حاکمیت پایان دهند. جایگاه آنان جایگاه دولت است؛ یعنی یک کلیت انتزاعی که تنها از طریق جدایی از زندگی واقعی وجود دارد و بدون تضادِ سازمانیافته میان ایدهٔ عام انسان و هستیِ فردی او قابل تصور نیست.
از اینرو، انقلابی با جانِ سیاسی، مطابق با سرشت محدود و دوپارهٔ این جان، یک حوزهٔ مسلط را در جامعه سازمان میدهد؛ آن هم به هزینهٔ خودِ جامعه.»
📌نوشته: یونی–آگوست ۱۸۴۴
انتشار: روزنامه Vorwärts!، شمارههای ۶۳ و ۶۴، آگوست ۱۸۴۴.
این همان مقالهای است که مارکس پس از قیام کارگران نساج سیلزی (Silesian Weavers’ Uprising) نوشت.
متن اصلی مارکس:
📕Wir haben gesehen, daß jede soziale Revolution, selbst wenn sie nur in einem einzigen Fabrikdistrikte stattfindet, den Standpunkt der Totalität einnimmt, indem sie ein Protest des Menschen gegen das unmenschliche Leben ist, indem sie von dem Standpunkt des einzelnen wirklichen Individuums ausgeht, indem das Gemeinwesen, gegen dessen Trennung von sich das Individuum reagiert, die wahre Gemeinschaft des Menschen, das menschliche Wesen ist.
Dagegen liegt die politische Seele einer Revolution in der Tendenz der Klassen ohne politische Einflußkraft, ihre Isolierung vom Staat und von der Herrschaft aufzuheben. Ihr Standpunkt ist der des Staates, einer abstrakten Totalität, die nur durch die Trennung vom wirklichen Leben existiert und ohne den organisierten Gegensatz zwischen der allgemeinen Idee des Menschen und seiner individuellen Existenz nicht denkbar ist.
Eine Revolution mit politischer Seele organisiert daher, entsprechend der beschränkten und zwiespältigen Natur dieser Seele, eine herrschende Sphäre in der Gesellschaft auf Kosten der Gesellschaft selbst.
#Karl_Marx, Critical Notes on the Article: “The King of Prussia and Social Reform. By a Prussian”
Kritische Randglossen zu dem Artikel „Der König von Preußen und die Sozialreform. Von einem Preußen“)
واژهی کلیدی این متن Totalität یا «کلیت» است. مارکس نمیگوید انقلاب اجتماعی صرفاً دامنهی گستردهتری دارد، بلکه میگوید نقطهی عزیمت آن کلیت مناسبات انسانی است. فرد واقعی برای مارکس هرگز یک موجود جداافتاده و مستقل از جامعه نیست؛ فرد درون شبکهای از مناسبات اجتماعی شکل میگیرد و همین مناسبات هستند که امکان آزادی یا بیگانگی او را تعیین میکنند.
همچنین مفهوم Gemeinwesen در این متن اهمیت ویژهای دارد. مارکس از «جامعه» صرفاً به معنای مجموعهای از افراد سخن نمیگوید، بلکه از هستی مشترک انسانها سخن میگوید؛ آن شکل از زندگی اجتماعی که انسان در آن خود را بهعنوان موجودی اجتماعی تحقق میبخشد.
ادامه♦️⇩ ⇩ ⇩ | 39 |
| 5 | 🚩 🔥لیندسی گراهام، از سرسختترین حامیان جنگ و یکی از معماران سیاست تغییر رژیم در ایران، شامگاه شنبه، در ۷۱ سالگی درگذشت.
⬅️او یک جنگافروز و یکی از حامیان نسلکشی رژیم اسرائیل در غـزه و از معماران سیاست تغییر رژیم در ایران بود.
با مرگ لیندسی گراهام، رضا پهلوی و حامیانش یکی از بانفوذترین و صریحترین لابیگران خود را در درون ساختار قدرت ایالات متحده از دست دادهاند؛ سیاستمداری که به دونالد ترامپ دسترسی مستقیم داشت و در شکلدهی سیاستهای تهاجمی واشنگتن علیه ایران نقشی تعیینکننده ایفا میکرد.
لیندسی دستکم پیش از مرگش شاهد تحقق آن چیزی شد که بیش از هر چیز میخواست؛ «بمباران و کشتار جمعی کودکان مدرسهی میناب در ایران.»
گراهام که زمانی از منتقدان ترامپ بود، در سالهای بعد به یکی از نزدیکترین متحدان او تبدیل شد. او از معماران اصلی سیاست «فشار حداکثری» علیه ایران بود، بارها آشکارا از تغییر رژیم در ایران حمایت کرد و بنا بر گزارشها، در ترغیب ترامپ به حمله نظامی علیه ایران، بدون مجوز کنگره آمریکا، نقشی مؤثر داشت. سلطنتطلبان ایرانی بیشرمانه از او با عنوان «عمو لیندسی» یاد میکردند.
گراهام در تمام دوران فعالیت سیاسی خود از سرسختترین مدافعان مداخله نظامی آمریکا در جهان بود و از آغاز یا گسترش جنگهای متعددی حمایت کرد. پس از انتشار خبر درگذشت او، بسیاری از منتقدان، کارنامه سیاسیاش را با جنگطلبی، حمایت بیقیدوشرط از ترامپ، برخورد دوگانه با حقوق بینالملل و نقشآفرینی در تضعیف هنجارهای دموکراتیک آمریکا گره زدند. در بسیاری از این واکنشها، او سیاستمداری توصیف شد که میراثش نه دفاع از صلح و قانون، بلکه تشویق به جنگ، حمایت از سیاستهای ویرانگر و همراهی با یکی از جنجالیترین دورههای سیاست آمریکا خواهد بود.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 48 |
| 6 | 🚩⚙️تجمعات اعتراضی بازنشستگان
گزارشهای دریافتی از تجمعات اعتراضی بازنشستگان در روزهای شنبه ۲۰ و یکشنبه ۲۱ تیرماه ۱۴۰۵، نشاندهندهی تعمیق بحران معیشتی و افزایش نارضایتیهای صنفی در میان مستمریبگیران سازمان تأمین اجتماعی، صندوق فولاد و شرکت مخابرات در شهرهای مختلف کشور از جمله تهران، دزفول، اهواز، شوش، رشت و اصفهان است.
این تحرکات اعتراضی یکپارچه که ریشه در انباشت مطالبات معوق، کاهش شدید قدرت خرید و عدم اجرای کامل مصوبات قانونی دارد، بازتابدهندهی فشار مضاعفی است که با گذشت چهار ماه از آغاز سال جدید، بر زندگی میلیونها خانوار بازنشسته وارد آمده است؛ خانوادههایی که تنها منبع درآمدشان مستمریهای ماهانه است و اکنون در مواجهه با تورم و افزایش هزینههای زندگی با چالشهای جدی روبهرو هستند. در این میان، اعتراضات اصفهان وجهه ویژهای به خود گرفت، چرا که بازنشستگان دو بخش فولاد و مخابرات در اقدامی مشترک در برابر ساختمان استانداری تجمع کردند تا صدای واحدی علیه آنچه قانونشکنی در حق خود میدانند، بلند کنند. با وجود تایید این تجمع مشترک در شبکههای اجتماعی، رسانههای رسمی مانند خبرگزاری ایلنا تنها به پوشش مطالبات بازنشستگان فولاد پرداختند. بررسی جزییات اعتراضات صندوق فولاد روشن میکند که محرک اصلی این نارضایتیها، تاخیر در اجرای ۳۰ درصد نهایی قانون متناسبسازی حقوق در سال ۱۴۰۵ است؛ قانونی که بر اساس ماده ۲۸ برنامه پنجساله هفتم پیشرفت، صندوقها را مکلف میکرد طی سه سال حقوق بازنشستگان را به ۹۰ درصد نسبت مستمری زمان برقراری برسانند. در شرایطی که احکام افزایش حقوق سایر صندوقها از جمله صندوق کشوری صادر شده، بلاتکلیفی بازنشستگان فولاد در کنار مشکلات مستمر و حلنشده در حوزهی بیمه و خدمات درمانی از ابتدای سال جاری، بر دامنه این بحران معیشتی و درمانی افزوده و کارد را به استخوان این قشر شریف رسانده است.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 49 |
| 7 | 🚩🍉 «آنچه بیش از همه در میدان تحقق یافت، حذف حماس از جایگاه یک قدرت حاکم بود…»
خبر نشان میدهد که خود حماس نیز در این انتقال نقش دارد و این تغییر صرفاً محصول شکست نظامی نیست، بلکه حاصل برهمکنش جنگ، فشار سیاسی و الزامات بازسازی است.
🔴 خبر انحلال دولت تحت اداره حماس را نباید با انحلال خود حماس یکسان گرفت. آنچه تاکنون اعلام شده، کنار گذاشتن نقش حماس در ادارهی مستقیم و غیرنظامی غزه و آمادگی برای انتقال این وظایف به «کمیته ملی ادارهی غزه» است، نه انحلال این جنبش بهعنوان یک سازمان سیاسی و نظامی. این تصمیم بیش از آنکه نشانهی پایان حماس باشد، بیانگر پایان الگویی است که در آن یک نیروی مقاومت همزمان بارِ حکومت بر سرزمینی ویران و محاصرهشده را نیز بر دوش میکشید. جنگ نشان داده است که هزینهی حفظ این نقش از توان حماس فراتر رفته و ادارهی غزه، بازسازی زیرساختها و تأمین خدمات عمومی بدون منابع مالی، مشروعیت سیاسی و همکاری بازیگران خارجی ممکن نیست. از اینرو، واگذاری ادارهی غیرنظامی را میتوان عقبنشینی تاکتیکی برای حفظ موجودیت سیاسی و سازمانی حماس دانست، نه لزوماً پذیرش شکست یا خروج آن از معادلهی قدرت.
این تحول را باید در متن راهبرد کلی جنگ نیز فهمید. یکی از ویژگیهای جنگهای معاصر، همزیستی اهدافی است که در ظاهر با یکدیگر ناسازگارند.
رژیم اسرائیل پس از حملهی ۷ اکتبر دو هدف اصلی را اعلام کرد: نابودی حماس و آزادی گروگانها. روند عملی جنگ نشان داد که این دو هدف همواره در یک مسیر قرار نداشتند و در مقاطع مختلف، تحقق یکی بر دیگری تقدم یافت. حاصل این روند آن بود که ظرفیت حاکمیتی و توان تعیینکنندگی نظامی متعارف حماس در غزه تا حد زیادی درهم شکسته شد، هرچند این جنبش بهعنوان یک سازمان سیاسی و نیروی چریکی همچنان باقی ماند. به این ترتیب، آنچه بیش از همه در میدان شکل گرفت، پایان نقش حماس بهعنوان قدرت حاکم بر غزه بود، نه لزوماً پایان آن بهعنوان یک سازمان سیاسی و نظامی.
همزمان، این تحول نشان میدهد که حتی اگر طرحهای پیشنهادی آمریکا، اسرائیل یا دیگر عوامل منطقهای هرگز عیناً اجرا نشوند، منطق حاکم بر آنها همچنان پابرجاست؛ زیرا هر دستگاه حکمرانی که پس از این در غزه شکل بگیرد، ناگزیر در چارچوب مناسبات قدرتی عمل خواهد کرد که بخش مهمی از منابع مالی، بازسازی، سرمایهگذاری و مشروعیت سیاسی آن از بیرون تأمین میشود. هرچه ویرانی گستردهتر باشد، وابستگی ساختار اداری به قدرتهای منطقهای و بینالمللی نیز بیشتر خواهد شد. مسأله اصلی دیگر صرفاً این نیست که چه نیرویی بر غزه حکومت میکند، بلکه این است که حکومت آینده در چه شبکهای از مناسبات سیاسی، اقتصادی و امنیتی بازتولید خواهد شد.
برای همین، خبر انحلال حماس را نباید صرفاً جابهجایی یک نهاد اداری یا عقبنشینی یک بازیگر سیاسی تلقی کرد، بلکه باید آن را نشانهی ورود غزه به مرحلهای تازه از بازآرایی دستگاه حکمرانی و مناسبات انباشت قدرت اجتماعی دانست؛ مرحلهای که در آن، تعیینکنندهترین مسأله دیگر فقط توازن نظامی نیست، بلکه چگونگی سازماندهی قدرت سیاسی، بازسازی اقتصادی و میزان وابستگی ساختار حکومت آینده به قدرتهای بیرونی است. آینده غزه بیش از هر زمان دیگری در نقطهی تلاقی جنگ، بازسازی و رقابت بر سر شکل دولت آینده رقم خواهد خورد.
اما عاملیت نسلکشی فلسطینیان توسط صهیونیسم فاشیستی برای همیشه در تاریخ منطقه ثبت خواهد گشت.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfs | 46 |
| 8 | Matn yo'q... | 61 |
| 9 | 🚩 ⚙️ دروغ را
در بوق کردهاند:
«این آخرین نبرده».
نه!
این...
آخرین نبرد-
نیست؛
حتی اگر دخالت
رشوهاش...
تاریخ را چنان مست کند
که مستانه
عقبعقب راه برود؛
شرکای خونریزی میدانند
در آخرین نبرد
نان!
تقسیم همگانی میشود
و در قبرستانِ تاریخ
آزادی وُ برابری
روی گورِ استثمار!
ایستاده-
میرقصند.
ــ فلزبان ــ
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 59 |
| 10 | ۳/۳
نفی، لحظهای است که در آن، محدودیتهای یک شکل تاریخی آشکار میشوند و امکان عبور از آن، از خلال شناخت و دگرگون کردن تناقضهای درونیاش فراهم میگردد.
رفع نیز به معنای کنار گذاشتن کامل گذشته نیست؛ بلکه فرایندی است که در آن عناصر تاریخیِ قابل انتقال، در سطحی نوین از سازمانیابی اجتماعی حفظ و دگرگون میشوند.
اهمیت این منطق برای انتقاد مارکسی در آن است که رهایی اجتماعی نمیتواند از بیرون تاریخ و صرفاً بر اساس ارادهای ذهنی ساخته شود. هر شکل نوین زندگی اجتماعی باید امکان مادی و تاریخی خود را در دل شرایط موجود بیابد. انسانها تاریخ را میسازند، اما نه در شرایطی که خود انتخاب کردهاند؛ بلکه درون مناسباتی که از گذشته به آنان منتقل شده و در برابر آنان به صورت نیروهایی مستقل قرار گرفته است.
به این ترتیب، نقد سرمایهداری نیز تنها به معنای رد یک نظام اقتصادی موجود نیست. مسأله، نفی رابطهای اجتماعی است که در آن، فعالیت انسانی در خدمت انباشت سرمایه قرار میگیرد و روابط میان انسانها به شکل روابط میان اشیاء و نیروهای مستقل ظاهر میشود. گذار از این رابطه، نه با انکار ذهنی آن، بلکه از طریق مبارزهی اجتماعیِ نیرویی تحقق مییابد که درون همین رابطه، امکان فراتر رفتن از آن را حمل میکند.
اما این گذار بدون انتقاد از خودِ فرایند مبارزه ممکن نیست. هیچ نیروی اجتماعی، حتی نیرویی که علیه مناسبات موجود مبارزه میکند، خارج از تاریخ و تضادهای آن قرار ندارد. شکلهای سازمانیابی، شیوههای اندیشیدن و الگوهای رفتاری نیز باید پیوسته در معرض بازنگری انتقادی قرار گیرند. زیرا هر آنچه بدون نقد تثبیت شود، میتواند از وسیلهای برای رهایی به مانعی در برابر آن تبدیل گردد.
در این معنا، انتقاد نه یک عمل فردیِ جدا از جامعه و نه امتیازی متعلق به گروهی خاص از متخصصان است. انتقاد یک توانایی تاریخی و اجتماعی است که در جریان زندگی مشترک، کار، مبارزه و تجربهی جمعی شکل میگیرد. البته این امر به معنای نفی دانش، تجربه و تخصص نیست؛ بلکه به معنای آن است که شناخت انتقادی نمیتواند از پراتیک اجتماعی جدا شود و خود را در حصار گروهی محدود زندانی کند.
جامعهای که امکان انتقاد را از میان میبرد، در حقیقت امکان دگرگونی آگاهانهی خویش را نابود میکند. زیرا با حذف انتقاد، رابطهی زنده میان تجربه، اندیشه و عمل گسسته میشود و انسانها به بازتولید بیواسطهی مناسبات موجود محدود میگردند. در چنین وضعیتی، حتی مفاهیم رهاییبخش نیز میتوانند به صورتهای بیجان و تثبیتکننده تبدیل شوند.
انتقاد، در ژرفترین معنای خود، ضربآهنگ هستی تاریخی انسان است؛ زیرا انسان تنها موجودی نیست که در جهان زندگی میکند، بلکه موجودی است که میتواند رابطهی خویش با جهان را موضوع شناخت و دگرگونی قرار دهد. کار، اندیشه و مبارزه بدون انتقاد به تکرار فرو میغلتند؛ اما از خلال انتقاد، تجربهی انسانی به آگاهی، آگاهی به سازمانیابی و سازمانیابی به امکان دگرگونی تاریخی تبدیل میشود.
از این منظر، انتقاد نه پایان اندیشه است و نه ابزار داوری دربارهی دیگران؛ بلکه شکل خاصی از خودآگاهی تاریخی انسان است. انسان تنها زمانی میتواند جهان خویش را تغییر دهد که بتواند آن را بفهمد؛ و تنها زمانی میتواند آن را بفهمد که جرئت کند شکلهای موجود زندگی خود را در معرض پرسش، نفی و بازسازی قرار دهد.
یادداشت پایانی
این مقاله را باید در امتداد مجموعهای از تأملات دربارهی رابطهی میان انسان، پراتیک، ساختارهای اجتماعی و امکان دگرگونی تاریخی فهمید. مسألهی انتقاد در اینجا نه به معنای یک روش داوری دربارهی اندیشهها یا رفتارها، بلکه به عنوان یکی از لحظههای بنیادی شکلگیری آگاهی تاریخی انسان مورد بررسی قرار گرفت.
اما انتقاد، حتی در عمیقترین معنای خود، نقطهی پایان نیست. اگر انتقاد امکان آشکار کردن تضادها و شناخت مناسبات پدیدآورندهی آنها را فراهم میکند، مسألهی بعدی این است که این شناخت چگونه از سطح آگاهی فراتر میرود و در زندگی اجتماعی ماندگار میشود؛ چگونه تجربههای پراکندهی مبارزه به حافظهی جمعی تبدیل میشوند، چگونه این حافظه در قالب قدرت اجتماعی سازمان مییابد، و چگونه نیروهای مسلط میکوشند این ظرفیتهای اجتماعی را جذب، منحرف یا خنثی کنند.
به اینگونه، بحث حاضر درآمدی است بر پژوهشی گستردهتر دربارهی رابطهی میان «قدرت اجتماعی، انباشت و رسوب». در آنجا موضوع اصلی دیگر صرفاً چگونگی پیدایش انتقاد نخواهد بود، بلکه چگونگی تبدیل تجربه، آگاهی و مبارزهی اجتماعی به نیروهای تاریخیِ ماندگار خواهد بود.
این مسیر، ادامهی همان پرسشی است که در نوشتههای پیشین دربارهی پراتیک، صورتهای پدیداری، هژمونی نیابتی و اشکال استبداد اجتماعی دنبال شده است: اینکه چگونه مناسبات اجتماعی در افراد و نهادها رسوب میکنند، چگونه قدرت تولید میشود و چگونه امکان رهایی میتواند از دل همین مناسبات تاریخی شکل گیرد.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 53 |
| 11 | ۲/۳
کالا، پول و سرمایه، صرفاً پدیدههایی اقتصادی نیستند؛ بلکه صورتهای پدیداریِ یک رابطهی اجتماعی تاریخیاند.
در سطح ظاهر، چنین به نظر میرسد که کالاها دارای ارزشی مستقلاند، پول قدرتی ذاتی دارد و سرمایه همچون نیرویی خودگستر و طبیعی عمل میکند. اما نقد مارکسی نشان میدهد که پشت این صورتهای ظاهری، رابطهای اجتماعی قرار دارد: رابطهای که در آن فعالیت انسانی، در قالب کار مزدی، تحت منطق انباشت سرمایه سازمان مییابد.
از این نگرش، نقد سرمایهداری نمیتواند به اعتراض اخلاقی علیه ثروت، مصرف یا رفتار گروهی از افراد فروکاسته شود. موضوع نقد، یک رابطهی تاریخی تولید اجتماعی است؛ رابطهای که در آن، نیروی کار انسانی به کالا تبدیل میشود و محصول فعالیت انسانها در برابر آنان همچون نیرویی مستقل ظاهر میگردد. مسألهی اصلی، وجود افراد معین در جایگاه سرمایهدار یا کارگر نیست؛ مسأله، مناسباتی است که این جایگاهها را تولید میکند و آن مناسبات اجتماعی را در قالب رابطهی سرمایه سامان میدهد.
به همین دلیل، نقد مارکسی همزمان نقد دو سوی این رابطه است. سرمایهدار و کارگر، دو فرد مستقل بیرون از یکدیگر نیستند، بلکه دوگانهی واحد متضاد یک رابطهی اجتماعی هستند. یکی مالک شرایط تولید و خریدار نیروی کار است و دیگری حامل نیروی کاری که برای بازتولید زندگی خویش ناگزیر به فروش آن میشود. تضاد میان آنها نه از ویژگیهای اخلاقی یا روانی افراد، بلکه از جایگاههای تاریخی آنان درون رابطهی سرمایه ناشی میشود.
از همینجا جایگاه تاریخی طبقهی کارگر در منطق انتقاد آشکار میشود. طبقهی کارگر بیرون از سرمایه قرار ندارد تا از موضعی خارجی آن را نقد کند؛ بلکه درونیترین تضاد این رابطه را در خود حمل میکند. نیروی کار، شرط وجود سرمایه است، اما همزمان نقطهای است که امکان نفی این رابطه را در خود دارد. زیرا همان نیروی انسانیای که سرمایه برای انباشت خود به آن وابسته است، میتواند در شرایط معین به نیرویی آگاه برای دگرگونی مناسبات موجود تبدیل شود.
اما این امکان تاریخی به خودی خود تحقق نمییابد. تجربهی استثمار، به تنهایی آگاهی رهاییبخش ایجاد نمیکند. انتقاد زمانی به نیروی تاریخی بدل میشود که از سطح تجربهی پراکندهی فردی فراتر رود و به شناخت جمعی، مبارزهی سازمانیافته و بازاندیشی مداوم در پراتیک اجتماعی تبدیل شود. آگاهی طبقاتی نه محصول تأمل فردی جدا از جهان اجتماعی، بلکه نتیجهی فرایند تاریخیِ مبارزه، همکاری، تجربه و سازمانیابی است.
بدینگونه، سازمانیابی کارگری صرفاً ابزاری برای پیشبرد مطالبات روزمره یا تحقق اهداف سیاسیِ مقطعی نیست؛ بلکه عرصهای است که در آن، طبقهی کارگر موقعیت تاریخی خویش را درمییابد و خود را به عنوان نیرویی آگاه برای دگرگونی مناسبات اجتماعی سازمان میدهد. سازمانیابی، شکلی از یادگیری تاریخی است که در آن، تجربههای پراکنده به حافظهی جمعی، حافظهی جمعی به آگاهی طبقاتی، و آگاهی طبقاتی به قدرتی اجتماعی برای مداخله در تاریخ تبدیل میشود. اما این فرایند در خود متوقف نمیماند. غایت تاریخی آن، ساختن قدرت اجتماعیِ لازم برای درهم شکستن قدرت سیاسیِ دولتِ سرمایه و الغای مناسبات طبقاتی است؛ نه استقرار شکلی تازه از سلطه. از اینرو، طبقهی کارگر، برخلاف همهی طبقات پیشین، رسالت تاریخی خود را نه در تثبیت جایگاه خویش، بلکه در نفی همهی طبقات، از جمله نفی خویش بهمثابه یک طبقه، تحقق میبخشد.
انتقاد، در مبارزهی طبقاتی، ناگزیر به خودانتقادی نیز فرامیرود. از اینرو، خودانتقادی نه اعتراف اخلاقی، نه احساس گناه و نه آیینی برای پالایش فردی است؛ بلکه لحظهای از همان حرکت انتقادی است که این بار، شکلهای آگاهی، سازمانیابی و پراتیک خودِ نیروی دگرگونکننده را موضوع بررسی قرار میدهد. در همین معناست که مارکس در تز سوم دربارهی فویرباخ یادآور میشود که «اوضاع را انسانها تغییر میدهند و خودِ آموزگار نیز باید تربیت شود.» بدینترتیب، نیرویی که در پی دگرگون کردن جهان است، نمیتواند خود را بیرون از همان مناسبات تاریخی قرار دهد که درصدد نقد و دگرگونی آنهاست
طبقهای که قصد دگرگون کردن جامعه را دارد، نمیتواند تنها مناسبات بیرونی سلطه را نقد کند؛ بلکه باید شکلهای درونی بازتولید همان مناسبات را نیز در خود مورد انتقاد قرار دهد. برای همین، انتقاد و خودانتقادی دو فرایند جداگانه نیستند، بلکه دو لحظهی یک حرکت واحدند؛ حرکتی که در آن، نقدِ جهان همزمان به نقدِ شیوههای اندیشیدن، سازمانیابی و عملِ خودِ نیروی دگرگونکننده بدل میشود. تنها از خلال این وحدت است که یک سوژهی تاریخی شکل میگیرد؛ سوژهای که نه از پیش آماده و کامل، بلکه در جریان مبارزه و بازاندیشی مداوم خویش ساخته میشود.
نفی دیالکتیکی به معنای نابودی سادهی یک شکل موجود نیست.
ادامه♦️⇩ ⇩ ⇩ | 52 |
| 12 | 🚩⚙️ انتقاد بهمثابه پویهی خودآگاهی و دگرگونی تاریخی انسان
✍ #ناصر_برین
۱/۳
📖 انتقاد پیش از آنکه روشی برای داوری دربارهی اندیشهها، رفتارها یا رویدادها باشد، یکی از پویههای بنیادی هستی تاریخی انسان است. انسان تنها موجودی نیست که در جهان حضور دارد؛ بلکه موجودی است که در جریان زیستن، کار کردن و ایجاد مناسبات اجتماعی، جهان خویش و خودِ خویش را تولید و دگرگون میکند. از همین رو، اندیشه را نمیتوان فعالیتی جدا از زندگی دانست. اندیشه، لحظهای از همان فرایند تاریخی است که انسان در آن، رابطهی خود با طبیعت، جامعه و خویشتن را به آگاهی درمیآورد.
انسان پیش از آنکه دربارهی جهان بیندیشد، در رابطهای عملی با جهان قرار دارد. او از طریق کار، طبیعت را دگرگون میکند و در همین فرایند، تواناییها، نیازها، زبان، آگاهی و مناسبات اجتماعی خود را شکل میدهد. کار و اندیشه دو حوزهی مستقل از یکدیگر نیستند؛ کار، اندیشهای است که در جهان عینیت یافته و اندیشه، کارِ درونیشدهای است که تجربهی عملی انسان را در سطح آگاهی بازسازی میکند. تاریخ انسان، تاریخ همین حرکت متقابل میان فعالیت عملی و آگاهی است.
اما این حرکت هرگز بدون تضاد پیش نمیرود. هر شکل تاریخیِ زندگی، درون خود امکانات و محدودیتهایی را پرورش میدهد که سرانجام امکان تداوم سادهی آن را با بحران روبهرو میسازد. انسان زمانی به اندیشیدن فرو میرود که شکل موجودِ رابطهی او با جهان دیگر قادر به پاسخگویی به نیازها، امکانات و تضادهای پدیدآمده نباشد. اندیشه از همین شکاف میان آنچه هست و آنچه میتواند باشد پدیدار میشود.
آزمون و خطا در بخشی از همین حرکت تاریخی شناخت رخ میدهد. انسان در پراتیک خویش را میآزماید، با شکستها و محدودیتها روبهرو میشود و از خلال بازاندیشی در تجربهی خود، امکان گذار به شکل پیچیدهتر و آگاهانهتری از عمل را فراهم میکند. آنچه «خطا» را از «آزمون» جدا میکند و امکان گذار به آزمونی دیگر و فرارونده را فراهم میآورد، انتقاد است.
انتقاد در این معنا، صرفاً بیان مخالفت، اصلاح یک اشتباه یا داوری دربارهی دیگری نیست. انتقاد لحظهای ضروری در حرکت پراتیک انسانی است؛ لحظهای که در آن، انسان نسبت خود با جهان، فعالیت خویش و مناسباتی را که در آن قرار دارد، مورد بازاندیشی قرار میدهد. انتقاد امکان میدهد که تجربهی پراکنده به شناخت تبدیل شود و شناخت، به نیرویی برای تغییر شکل موجود عمل بدل گردد.
با این حال، انتقاد تنها زمانی معنای کامل خود را آشکار میکند که از سطح تجربهی بلافصل فراتر رود. هر پدیده، صورت پدیداریِ مناسباتی است که از خلال آن خود را آشکار میکند. از اینرو، هیچ پدیدهای را نمیتوان صرفاً در شکل ظاهری و مستقیم آن فهمید. آنچه در سطح زندگی روزمره به صورت امری طبیعی، مستقل و بدیهی ظاهر میشود، در واقع صورت پدیداریِ مناسبات تاریخی و اجتماعی است که در شرایط معین شکل گرفته و از خلال همان صورت، حرکت و تناقضهای خود را آشکار میکند.
اما صورت پدیداری، صرفاً پوششی بیرونی و بیارزش نیست که بتوان آن را کنار زد تا به حقیقتی جدا از آن رسید. ساختبندی مناسبات تنها از خلال همین صورتهای پدیداری وجود و حرکت خود را آشکار میکند. رابطهی میان ساختار و پدیده، رابطهای دیالکتیکی است؛ ساختار خود را در شکلهای معین ظاهر میسازد، اما ویژگیهای تاریخی همان شکلها میتواند روابط درونی آن را پنهان کند.
از اینرو، وظیفهی اندیشهی انتقادی کشف رابطهای است که یک پدیده را ضروری کرده است. نقد نباید تنها بپرسد «چه چیزی وجود دارد؟» بلکه باید بپرسد «چه مناسباتی موجب شدهاند که این چیز به این شکل خاص وجود داشته باشد؟» انتقاد زمانی به حقیقت نزدیک میشود که بتواند منطق درونی یک شکل تاریخی را آشکار کند و تضادهایی را نشان دهد که امکان گذار از آن را در خود حمل میکنند.
به این معنا، انتقاد نه حرکت ساده از ناآگاهی به آگاهی، بلکه حرکت دیالکتیکی از یک شکل موجود شناخت به شناختی است که رابطهی تولیدکنندهی آن شکل را درمییابد. انسان تنها زمانی میتواند یک پدیده را دگرگون کند که آن را درون مناسبات تاریخی و اجتماعیای بفهمد که آن را تولید کردهاند.
در جامعهی سرمایهداری، ضرورت انتقاد شکل پیچیدهتری به خود میگیرد؛ زیرا مناسبات اجتماعی انسانها در این نظام نه به صورت رابطهای مستقیم و شفاف میان افراد، بلکه در قالب اشیاء، کالاها و نیروهایی مستقل از آنان ظاهر میشوند. انسانها روابط اجتماعی خویش را تولید میکنند، اما همین روابط در برابر آنان همچون قدرتهایی بیگانه و مسلط قرار میگیرند.
ادامه♦️⇩ ⇩ ⇩ | 55 |
| 13 | Matn yo'q... | 67 |
| 14 | 🚩 📹 فیلم «پادشاهی در نیویورک» (A King in New York)، محصول ۱۹۵۷، صرفاً یک کمدی تلخ از نابغه سینما نیست؛ بلکه شخصیترین بیانیه و واکنش هنرمندانهی چارلی چاپلین به کشوری است که سالها او را ستود و سپس در اوج بیرحمی، طردش کرد.
شاهزادهی سینما در تبعید؛ وقتی نیویورک پادشاهش را نشناخت
در سال ۱۹۵۲، تاریکترین سایه مککارتیسم بر سر هالیوود سنگینی میکرد. جی. ادگار هوور و افبیآی که سالها سایهبهسایه چارلی چاپلین را به خاطر دیدگاههای انساندوستانه و چپگرایانهاش تعقیب میکردند، سرانجام فرصت را غنیمت شمردند. زمانی که چاپلین برای افتتاحیه فیلم «روشناییهای صحنه» سوار بر کشتی عازم لندن شد، دولت آمریکا با لغو مجوز بازگشتش، او را با یک ضربالاجل توهینآمیز روبروی کرد: «برای ورود مجدد، باید در کمیتهی بررسی گرایشهای سیاسی بازجویی شوی.» پاسخ چاپلین، کوتاه، باوقار و قاطع بود. او هرگز برای استنطاق بازنگشت، خاک آمریکا را ترک کرد و انزوای خودخواستهاش را در آرامش سوئیس برگزید.
اما پاسخ واقعی هنرمند، نه در بیانیههای مطبوعاتی، بلکه روی پردهی نقرهای شکل گرفت. او در این دوران تبعید، فیلم «پادشاهی در نیویورک» را ساخت؛ اثری که آینه تمامنمای نبوغ جریحهدار شدهی او و نقد گزندهاش به جامعهای بود که او را مؤدبانه اخراج کرده بود. انتقامی چنان تند و تیز که تا سال ۱۹۷۳، اجازهی اکران در آمریکا را پیدا نکرد.
کمدی تلخ در عصر پارانویای سیاسی
داستان فیلم، روایتگر «شاه شادوف» است؛ پادشاهی متمدن که پس از یک انقلاب از کشورش متواری شده و با جیبهای خالی پا به مهد سرمایهداری، یعنی نیویورک میگذارد. چاپلین با هوشمندی تمام، خود را در نقش یک پادشاه سنتی قرار میدهد تا از این زاویهی دید، جنون مدرنیتهی آمریکایی را به چالش بکشد. شاه شادوف در نیویورک با سه غول بیشاخ و دم روبرو میشود: مصرفگرایی افراطی، قدرت هیپنوتیزمکننده رسانهها، و فضای پارانوئید و تفتیش عقاید دوران مککارتی.
چاپلین در تمام طول حرفهی خود با فقر، نابرابری و تضادهای طبقاتی جنگیده بود، اما در این فیلم، او نوک پیکان حملهاش را به سمت «شستشوی مغزی مدرن» گرفت.
در درخشانترین و تلخترین سکانسهای فیلم، پادشاه مطرود و باوقار، در برابر شبکهی پیچیدهی رسانهها و قدرت سیاسی کاملاً درمانده میشود. تلویزیون و تبلیغات تجاری، هویت پادشاه را میبلعند و مصرفگرایی، شرف و سنت را هم به کالا تبدیل میکند. پادشاه برای بقا مجبور میشود در آگهیهای تجاری خمیردندان و ویسکی شرکت کند؛ استعارهای بینظیر از اینکه چگونه سرمایهداری حتی بزرگترین انسانها را برای بقا، ریزریز و مصرف میکند.
فیلم «پادشاهی در نیویورک» وصیتنامه سیاسی چاپلین به آمریکای دهه ۵۰ است. او با این فیلم نشان داد که ولگرد محبوب سینما اگرچه شلاق تبعید را چشید، اما قلموی نقدش تا آخرین لحظه تیز، منصف و عمیق باقی ماند. او نیویورک را سزاوار یک پادشاه میدانست، اما شهری را یافت که در آن، ماشینها و دلارها پادشاهی میکردند.
#چارلی_چاپلین
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 64 |
| 15 | 🚩🔥خامنهای، آمرِ کشتار، زیر خاک رفت؛ بیآنکه پاسخگوی جنایتهایش باشد
تاریخ فراموش نخواهد کرد. دیماه ۱۴۰۴ با طلوع صبح، آنچه پیش چشم جهانیان آشکار شد، پیکرهای خونین جوانانی بود که با فرمان مستقیم سرکوب، هدف گلوله قرار گرفتند.
بارانی از گلوله بر مردمی فرود آمد که برای آزادی و کرامت انسانی به خیابان آمده بودند؛ و مسئول نخست این جنایت، علی خامنهای بود.
🔴بامداد ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ۱۳۱ روز پس از مرگ او، پیکرش در «حرم رضا» به خاک سپرده شد؛ بیآنکه هرگز در برابر مردم ایران یا هیچ دادگاه مستقلی پاسخگوی دههها سرکوب، اعدام، کشتار و ویرانی باشد.
او در طول ۳۶ سال زمامداری، نقشی تعیینکننده در سرکوب آزادیها، کشتار معترضان، گسترش فقر، نابودی زندگی میلیونها ایرانی و استمرار استبداد ایفا کرد. مرگ او، این مسئولیت تاریخی را از میان نمیبرد و پروندهی این جنایتها را نمیبندد.
دیماه ۱۴۰۴ با خون مردم و ایستادگی آنان معنایی تازه در تاریخ ایران یافت. مقاومتی که مردم بر حکومت تحمیل کردند، همچنان بر سرنوشت آن سایه افکنده و به بخشی ماندگار از حافظهی جمعی جامعه بدل شده است.
ما یاد همهی جانباختگان راه آزادی را گرامی میداریم و در کنار خانوادههای دادخواه میایستیم. خامنهای به خاک سپرده شد؛ اما هزاران جانِ گرفتهشده، هزاران خانوادهی داغدار و مطالبهی عدالت، با او دفن نشد.
یاد جانباختگان راه آزادی را گرامی میداریم و در کنار همهی خانوادههای دادخواه میایستیم.
تاریخ این جنایتها را فراموش نخواهد کرد، حتی اگر آمران و عاملان هرگز در برابر دادگاهی عادلانه پاسخگو نشده باشند.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 54 |
| 16 | گزارش مشهور این کمیسیون در سال ۱۹۷۵ با عنوان:
The Crisis of Democracy: On the Governability of Democracies
(بحران دموکراسی: درباره ادارهپذیری دموکراسیها) توسط سه نویسنده تهیه شد:
میشل کروزیه
ساموئل پی. هانتینگتون
جوجی واتانوکی
به بیان سادهتر، مسیر پیشنهادی این بود که دولت به جای مهار قدرت سرمایه، خود به ابزار حفاظت از آن تبدیل شود.
در همین دوره، سرمایهداران تصمیم گرفتند دیگر تنها به سازشهای موقت با طبقهی کارگر تکیه نکنند. آنها بهدنبال تصرف مستقیمتر عرصهی قانونگذاری، سیاستگذاری و قضا رفتند. ائتلافی از مدیران ارشد شرکتهای بزرگ آمریکایی، گروههایی مانند «شورای کسبوکار (Business Roundtable)» را ایجاد کردند تا سیاستهای عمومی را در جهت منافع شرکتها شکل دهند. هدف اصلی این بود که موج آگاهی و سازمانیابی دهه ۱۹۶۰ هرگز دوباره تکرار نشود.
شورای کسبوکار و دیگر نهادهای مشابه در دهههای بعد برای کاهش مالیات شرکتها، مقرراتزدایی، تضعیف اتحادیههای کارگری، گسترش خصوصیسازی و محدود کردن مسئولیتپذیری شرکتها فشار وارد کردند. همزمان، اتاق بازرگانی ایالات متحده تمرکز خود را بر نظام قضایی گذاشت و با استفاده از منابع مالی گسترده، برای شکلدهی به تصمیمهای دادگاهها در جهت منافع شرکتهای بزرگ تلاش کرد.
اما نقطهی عطف اصلی این تحول جدید، یادداشت لوئیس پاول در سال ۱۹۷۱ بود. پاول، وکیل شرکتها و عضو آیندهی دیوان عالی آمریکا، در این یادداشت از سرمایهداران خواست سازمانیافتهتر عمل کنند. او هشدار داد که سرمایهداری با حملهای گسترده از سوی دانشگاهها، رسانهها، روشنفکران، هنرمندان و جنبشهای اجتماعی روبهرو است؛ حملهای که به باور او، در حال جذب بخشهایی از طبقهی کارگر است.
این فرایند به شکلگیری یک «شبکهی زیرساخت فکری و سیاسی نولیبرالیسم» انجامید، شبکهای از اندیشکدهها، بنیادها، رسانهها و نهادهای سیاستگذار که وظیفهی تولید ایدئولوژی بازار، شکلدهی به افکار عمومی و جهتدهی به سیاست عمومی در خدمت منافع سرمایه را بر عهده گرفت.
نتیجهی این سازماندهی طبقاتی سرمایهداران، ظهور نولیبرالیسم بود؛ دورهای که در آن قدرت دولت برای کنترل جامعه افزایش یافت، اما محدودیتهای اعمالشده بر سرمایه کاهش پیدا کرد. شرکتها نفوذ سیاسی خود را گسترش دادند، اتحادیهها تضعیف شدند، مشاغل به مناطق ارزانتر منتقل شدند، خدمات عمومی خصوصی شدند و بخش بزرگی از ثروت اجتماعی به مالکیت خصوصی منتقل شد.
پیامد این روند برای طبقهی کارگر روشن بود: دستمزدهای واقعی برای دههها رشد نکرد، بدهی خانوارها افزایش یافت، امکان پسانداز کاهش پیدا کرد و فاصلهی میان طبقات به سطحی بازگشت که پیش از رکود بزرگ اقتصادی دیده شده بود. یک درصد ثروتمند جامعه سهم بسیار بزرگی از ثروت ملی را به خود اختصاص داد، در حالی که اکثریت مردم سهم کوچکی از ثمرهی تولید اجتماعی دریافت کردند.
اما این تحول فقط اقتصادی نبود. سرمایهداری برای حفظ خود به یک ماشین عظیم تولید رضایت نیز نیاز داشت. رسانههای جریان اصلی، شبکههای تبلیغاتی، رسانههای راستگرا و نهادهای فرهنگی مختلف، تصویری از سرمایهداری ارائه کردند که در آن ثروت خصوصی بهعنوان نتیجهی طبیعی شایستگی فردی معرفی میشد و مبارزه جمعی برای عدالت اقتصادی بهعنوان تهدیدی علیه آزادی نشان داده میشد.
تجربهی چهار دههی گذشته نشان میدهد که طبقهی سرمایهدار برخلاف تصور رایج، فاقد آگاهی و سازمان طبقاتی نیست؛ برعکس، یکی از سازمانیافتهترین نیروهای اجتماعی تاریخ معاصر بوده است. در مقابل، پراکندگی و ضعف سازمانیابی طبقهی کارگر بزرگترین مانع در برابر تغییر این مناسبات بوده است.
🔴تاریخ سرمایهداری متأخر، تاریخ مبارزهی دو آگاهی طبقاتی است: آگاهی سازمانیافتهی سرمایه برای حفظ قدرت، و آگاهی کارگران برای بازپسگیری قدرتی که از آنها سلب شده است.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 49 |
| 17 | 🚩💵 نولیبرالیسم کودتای سرمایهدارانه: چگونه و چرا رخ داد؟
✍ #ن_برین
⚙️ جنبشهای اجتماعی دههی ۱۹۶۰ و بحران سودآوری سرمایهداری در دههی ۱۹۷۰، مناسبات مالیشدهی سرمایه را به سمت یک کودتای تمامعیار علیه دولت ایالات متحده سوق داد.
آگاهی طبقاتی سرمایهداران و مهندسی قدرت در سرمایهداری متأخر
طبقهی ثروتمند همیشه آگاهی طبقاتی داشته است؛ زیرا حفظ ثروت بدون حفظ قدرت ممکن نیست. سرمایهداران بهخوبی میدانند که مالکیت اقتصادی بدون کنترل سیاسی، فرهنگی و اجتماعی پایدار نمیماند. همین آگاهی جمعی، از آغاز شکلگیری ایالات متحده، در ساختن نهادهای حکومتی نقش داشت؛ نهادهایی که در عمل بیش از آنکه حافظ منافع اکثریت کارگران، بیزمینها، بردگان و خدمتکاران قراردادی باشند، از مالکیت و قدرت اقلیت ثروتمند و زمیندار محافظت میکردند.
با رشد سرمایهداری، نفوذ طبقهی سرمایهدار به تمام عرصههای زندگی اجتماعی گسترش یافت: مسکن، تولید و توزیع غذا، آموزش، رسانه و سیاست. انباشت سرمایه بهطور طبیعی ثروت را در دست گروه کوچکتری متمرکز کرد و همراه با آن، قدرت سیاسی و فرهنگی نیز در همان مسیر حرکت کرد. قطبیشدن سرمایهداری نهتنها نابرابری اقتصادی تولید میکند، بلکه شرایطی ایجاد میکند که اقلیت مالک بتواند قواعد بازی را نیز تعیین کند.
برای حفظ این نظم، طبقه حاکم آموخت که باید گاهی امتیازهایی محدود به طبقهی کارگر بدهد تا از انفجار نارضایتی جلوگیری کند. نظریهپردازانی مانند آنتونیو گرامشی و نیکوس پولانتزاس این وضعیت را نوعی «تعادل ناپایدار» میدانستند؛ تعادلی که در آن دولت باید همزمان منافع سرمایه را حفظ کند و اعتراضهای ناشی از تضاد طبقاتی را کنترل نماید.
در بخش بزرگی از قرن بیستم، سرمایهداری آمریکا توانست این تعادل را حفظ کند. بخشی از این موفقیت به موقعیت امپریالیستی ایالات متحده و بهرهبرداری از منابع کشورهای تحت سلطه در جهان جنوب بازمیگشت. ثروتی که از این مناسبات جهانی به دست آمد، امکان شکلگیری یک طبقهی متوسط گستردهتر و همچنین یک لایهی آمبورژوا در میان بخشهایی از طبقهی کارگر آمریکا را فراهم کرد؛ لایهای که از سهم بیشتری در توزیع ثروت اجتماعی برخوردار شد، بدون آنکه جایگاه طبقاتی خود بهعنوان نیروی کار مزدی را از دست بدهد. این لایهی آمبورژوا بهعنوان یک میانجی اجتماعی میان سرمایه و بخشهای فرودستتر طبقهی کارگر عمل کرد؛ لایهای که به دلیل برخورداری از امنیت و امتیازات نسبی، اغلب به جای پیوند با مبارزات بخشهای محرومتر طبقهی خود، به حفظ نظم موجود گرایش پیدا میکرد.
وجود طبقهی متوسط و لایههای آمبورژوای درون طبقهی کارگر برای ثبات سرمایهداری اهمیت زیادی داشت، زیرا به نظام اجازه میداد تضاد اصلی میان اقلیت مالک و اکثریت کارگر کمتر آشکار شود. فرهنگ مسلط از بالا توسط طبقهی سرمایهدار تولید میشد، این لایههای میانی آن را بهعنوان معیار موفقیت و زندگی مطلوب بازتولید میکردند، و بخشهای فرودستتر طبقهی کارگر در حاشیهی جامعه برای بقا مبارزه میکردند.
ثبات سرمایهداری فقط از طریق سرکوب مستقیم یا سلطهی ایدئولوژیک از بالا حفظ نمیشود؛ بلکه از طریق ایجاد لایههای اجتماعی واسطی نیز بازتولید میشود که بخشی از تضاد طبقاتی را جذب و تعدیل میکنند
اما این تعادل ماندگار و پایدار نبود و از درون با تناقضهای سرمایهداری تهدید میشد. در دههی ۱۹۶۰، جنبشهای کارگری، ضدجنگ، ضدنژادپرستی و عدالتخواهانه توانستند ارتباط میان ستمهای اجتماعی و مناسبات اقتصادی سرمایهداری را آشکار کنند. برای نخستین بار پس از مدتها، بخشهای وسیعی از جامعه به این درک نزدیک شدند که مشکلات آنها نه مجموعهای از بیعدالتیهای جداگانه، بلکه نتیجهی یک نظام اقتصادی و سیاسی مشخص است.
این رشد آگاهی طبقاتی از پایین، طبقهی سرمایهدار را به واکنش واداشت. آنان دریافتند که خطر اصلی نه فقط اعتراضهای پراکنده، بلکه شکلگیری یک جنبش دموکراتیک گسترده است که بتواند قدرت اقتصادی را به چالش بکشد.
کمسیون سهجانبهای (Trilateral Commission)، نهادی که در سال ۱۹۷۳ برای هماهنگی میان نخبگان اقتصادی و سیاسی سه مرکز اصلی سرمایهداری جهانی ــ آمریکای شمالی، اروپای غربی و ژاپن ــ تأسیس شد. این کمیسیون نام خود را از ساختار سهگانهاش گرفت: آمریکای شمالی، اروپای غربی و ژاپن.
هدف رسمی آن، تقویت همکاری میان سه مرکز اصلی سرمایهداری جهانی و حل مسائل مشترک جهانی اعلام شد. گزارش معروف این کمیسیون در سال ۱۹۷۵، افزایش مشارکت سیاسی مردم در دههی ۱۹۶۰ را نه بهعنوان نشانه سلامت دموکراسی، بلکه بهعنوان «افراط دموکراسی» توصیف کرد. پیام اصلی آن روشن بود: برای حفظ نظم سرمایهداری باید مشارکت و فشار سیاسی تودهها محدودتر و اقتدار ساختارهای حاکم بیشتر شود.
ادامه♦️⇩ ⇩ ⇩ | 50 |
| 18 | Matn yo'q... | 70 |
| 19 | 🚩 ⚙️ مقایسهی منطق اعتراضات ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ در پرتو نظریهی قدرت اجتماعی، انباشت و رسوب
✍ #ن_برین
📋 در تحلیل اعتراضات، معمولاً شاخصهایی مانند تعداد معترضان، گسترهی جغرافیایی، شدت درگیری یا میزان قهر و خشونت مبنای قضاوت قرار میگیرد. این شاخصها اگرچه بخشی از واقعیت را نشان میدهند، اما الزاماً ظرفیت یک جنبش را برای ایجاد تحول اجتماعی آشکار نمیکنند. گاه یک اعتراض پرشمار و پرهزینه، اثری ماندگار بر جای نمیگذارد و گاه حرکتی با شدت کمتر، مناسبات اجتماعی را به شکلی پایدار دگرگون میکند.
نظریهی «قدرت اجتماعی، انباشت و رسوب»، نقطهی عزیمت دیگری برای فهم این تفاوت پیشنهاد میکند. این نظریه، به جای تمرکز بر حجم انرژی آزادشده در یک رخداد، میپرسد چه میزان از این انرژی به قدرت اجتماعی تبدیل شده، چگونه در شبکهی روابط اجتماعی گردش کرده و چه بخشی از آن توانسته در حافظهی جمعی، هنجارها، سبک زندگی و الگوهای کنش رسوب کند. از این نگرش، اهمیت یک اعتراض را نه فقط باید در لحظهی وقوع آن، بلکه در اثری جست که بر ظرفیت آیندهی جامعه برای کنش جمعی بر جای میگذارد.
با این معیار، اعتراضات ۱۴۰۱ را میتوان نمونهای از فرایند انباشت و رسوب قدرت اجتماعی دانست. اهمیت این رخداد تنها در تداوم چندماههی آن نبود، بلکه در این بود که قدرت اجتماعی تولیدشده، در مسیرهای متنوعی به گردش درآمد. دانشگاه، مدرسه، خانواده، هنر، زبان روزمره، سبک پوشش، شبکههای اجتماعی و دیگر عرصههای زندگی، هر یک به بستری برای بازتولید این قدرت تبدیل شدند. حتی زمانی که یک مسیر با محدودیت روبهرو میشد، مسیرهای دیگر امکان تداوم گردش آن را فراهم میکردند. همین ویژگی باعث شد که بخشی از تجربهی اعتراض، از سطح کنش خیابانی فراتر رود و در لایههای مختلف جامعه رسوب کند. بسیاری از تغییراتی که امروز در الگوهای رفتاری، هنجارهای اجتماعی و حافظهی جمعی مشاهده میشود، محصول همین فرایند انباشت است.
اعتراضات ۱۴۰۴ اما از منطق دیگری پیروی میکرد. انرژی اولیهی این اعتراضات بالا بود و شدت رویارویی نیز در بسیاری از نقاط افزایش یافت، اما بخش عمدهی این انرژی فرصت تبدیل شدن به قدرت اجتماعی پایدار را پیدا نکرد. پیش از آنکه شبکههای اجتماعی بتوانند این انرژی را جذب، بازتولید و تثبیت کنند، چرخهی گردش آن توسط نیروی بیرونی مختل شد و هزینههای فزاینده، امکان استمرار فرایند انباشت را کاهش داد. در نتیجه، بخش مهمی از انرژی اجتماعی در همان مرحلهی نخست مصرف شد و فرصت چندانی برای رسوب در حافظه و سازمان اجتماعی باقی نگذاشت.
بر این اساس، تفاوت اصلی اعتراضات ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ را نباید صرفاً در شدت، گستره یا مدتزمان آنها جستوجو کرد. تفاوت اساسی در کیفیت تبدیل انرژی اعتراضی به قدرت اجتماعی نهفته است. در ۱۴۰۱، جامعه توانست بخشی از این قدرت را حفظ، ذخیره و در لایههای مختلف خود تثبیت کند؛ اما در ۱۴۰۴، بخش قابل توجهی از انرژی اجتماعی پیش از آنکه به انباشت و رسوب بینجامد، تخلیه شد.
این مقایسه نشان میدهد که برای فهم تحولات اجتماعی، توجه به لحظهی انفجار کافی نیست. آنچه مسیر آیندهی یک جامعه را تعیین میکند، میزان قدرت اجتماعی است که پس از هر رخداد در آن باقی میماند. از منظر نظریهی قدرت اجتماعی، انباشت و رسوب، ارزش تحلیلی یک اعتراض بیش از آنکه به شدت آن وابسته باشد، به ظرفیت آن برای تولید حافظه، تثبیت هنجارهای تازه و افزایش توان کنش جمعی در آینده وابسته است.
📱 اگر بخواهیم تفاوت این دو تجربه را در یک جمله خلاصه کنیم، میتوان گفت: اعتراضات ۱۴۰۱ بیش از آنکه یک انفجار اجتماعی باشد، فرایندی برای انباشت و رسوب قدرت اجتماعی بود؛ اما اعتراضات ۱۴۰۴ بیش از آنکه به انباشت بینجامد، انرژی اجتماعی را در قالب یک شوک شدید و کوتاهمدت مصرف کرد. از همینرو، تفاوت این دو را باید تفاوت میان دو منطق متفاوت در تحول قدرت اجتماعی و نه صرفاً تفاوت در شدت یک اعتراض دانست.
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 72 |
| 20 | 🚩 🎵 #توماج-راستاک
🔴چهل روز از جنایت گذشته بود به سختی نفس میکشیدیم، اما سکوت نمیکردیم؟ مبادا که جانیان سنگینی سینههامان را حس کنند. ناگهان بالاتر از واژی مقاومت را در مراسم جاوید نامها دیدیم خانوادههایی که در تلخترین مراسم ایران و دردناکترین لحظههایشان، رقص مقاومت کردند.
و این بزرگترین ایستادگی ممکن در برابر جانیان بود.
این اثر ادامهی راه پیشواهای ماست، به سوی آزادی.
🔴Forty days had passed since the massacre. Each breath weighed upon our chests, yet we refused the comfort of silence. We would not let those who spilled innocent blood mistake our grief for surrende. Then, at the memorials of those whose names will live forever, we witnessed something that reached beyond the very meaning of resistance. In Iran's darkest gatherings, in the deepest sorrow a family can endure, they danced. They turned mourning into defiance, and grief into courage. In that dance, they gave the strongest answer possible to those who believed violence could silence people. This piece walks in their footsteps, carrying their courage forward, on the endless road toward freedom.
#توماج
به ما بهپیوندید:
🌐 https://t.me/kkfsf | 63 |
