کتاب گمشده
رفتن به کانال در Telegram
گیلگمش مصمم به رفتن شد . او گفت : اگر شکست هم بخورم ، حداقل مرابه عنوان کسی به خاطر خواهند آورد که کوشش خود را کرده است.
نمایش بیشتر8 761
مشترکین
+1024 ساعت
+247 روز
+22430 روز
آرشیو پست ها
8 761
مردمان آمریکای میانه سر را به عنوان نوعی ظرف و جایگاه روحانی میدیدند. مفهوم منحصربهفرد آنها از روح، «تونالی» (tonalli) نامیده میشد که ریشهی آن، یعنی «تونا» (tona)، به ارتباطی با خورشید اشاره دارد. تونالی روحی بود که انرژی و قدرت خود را از گرمای خورشید میگرفت. این حرارتِ روحانی و قدرتمند در سر مستقر بود. مردمان «ناهواتل» (Nahuatl) در آمریکای میانه نیز در این باور سهیم بودند. زمانی که کودکان ناهواتل متولد میشدند، آنها باور داشتند که خدایان تونالی را در وجود آنها میدمند. این فرآیند، آگاهیِ نوزاد را بیدار میکرد و او را با سرنوشتش پیوند میداد.
علاوه بر سوراخ کردن (متهکاری) و بستن سر، مردمان باستان انواع دیگری از جنگیریهای جراحیگونه را نیز انجام میدادند. در ایتالیا، آلمان، فرانسه، یوگسلاوی و چین، جمجمههایی یافت شدهاند که از قسمت پایه شکسته شدهاند تا مغز از آنها خارج شود. باستانشناسان استدلال میکنند که صرفنظر از آدمخواری آیینی و سنت شکارِ سر، جمجمهها ممکن است به منظور پاکسازی از موجودات پلید تخلیه شده باشند. تکریم سر انسان در دنیای باستان رایج بود، اما شواهدی از میزان پیچیدگی آن را میتوان در برخی از قدیمیترین مکانهای باستانی یافت.
در جوامع نوسنگی در قلمرو ترکیه امروزی و شامات (لوانت)، فرقههای پرستش جمجمه بسیار رایج بودند. شواهد به دست آمده از گوبکلیتپه ، محوطهای با قدمت حداقل ۱۱۰۰۰ سال، نشان میدهد که این مکان روزگاری توسط فرقههای جمجمه مورد استفاده قرار میگرفته است. بناهای تاریخی در این محوطه دیوارهایی بیضیشکل را تشکیل میدادند و در مرکز هر کدام دو خرسنگ (مگالیت) به شکل T قرار داشت که بزرگترین آنها بیش از ۵ متر ارتفاع داشت. بررسیها نشان میدهد که گوبکلیتپه به عنوان یک معبد استفاده میشده است، اما همه محققان با این نظر موافق نیستند. این محوطه باستانشناسان را هم شگفتزده و هم گیج کرده است؛ زیرا شکارچی-گردآورندگانی که در این منطقه ساکن بودند، هنوز کشاورزی را نیاموخته بودند، پس چگونه توانستند چنین ساختارهای عظیم آهکی را برپا کنند؟
باستانشناسی شر
دیوها، تسخیرشدگی و یادگارهای شوم
دکتر هدرلین
@thelostbook
8 761
پروفسور آوی لوب مأمور شده است ریاست یک هیئت مشورتی درباره «خطرات امنیت ملی» ناشی از پدیدههای یوفو را بر عهده بگیرد. این انتصاب ممکن است طبیعی به نظر برسد، با توجه به اینکه لوب پیشتر ریاست دپارتمان نجوم دانشگاه هاروارد را بر عهده داشته و به خاطر گمانهزنیهای علمیاش درباره دنبالهدارها بهعنوان فضاپیماهای میانسیارهای، وجود حیات فرازمینی و هوش مصنوعی شناخته میشود.
با این حال، چند عامل دیگر نیز وجود دارد که باید در نظر گرفته شوند.
نخست آنکه لوب سابقه حضور در برنامه «تالپیوت» اسرائیل را دارد؛ برنامهای که توسط جامعه اطلاعات نظامی آن کشور (و همچنین شینبت/موساد) اداره میشود.
دوم آنکه اخیراً افشاگریهایی از سوی پروفسور هایم اشد و اوری گلر مطرح شده که بر اساس آنها «فدراسیون کهکشانی» با دولت ترامپ در ایالات متحده و همچنین با اسرائیل همکاری میکند. به گفته اشد، این فدراسیون از حداکثر نه تمدن فرازمینی، از جمله پلئیادیها، تشکیل شده است.
سوم، خورخه پابُن (JP) نیز بهتازگی بیان کرده است که یک موجود فرازمینی از نوع «نوردیک» در نزدیکی خانهاش با او ملاقات کرده و به او گفته است که فدراسیون کهکشانی پایگاهی در شمال اسرائیل دارد.
و در نهایت، بخش ضدجاسوسی سازمان سیا از دیرباز در مدیریت مسئله یوفو با اسرائیل (موساد) و واتیکان (SIV) همکاری نزدیک داشته است. نمونه این همکاری را میتوان در نقش جیمز جیزس اَنگلتون، رئیس پیشین ضدجاسوسی سیا، دید که بین سالهای ۱۹۵۴ تا ۱۹۷۵ بخشهای ضدجاسوسی هر سه نهاد را هماهنگ میکرد.
در نتیجه، چندان هم شگفتآور نیست که فرد کلیدی منصوبشده برای ریاست این هیئت مشورتی شخصی مانند لوب باشد؛ کسی که بهنوعی پلی میان همه این نهادهای مهم است که گفته میشود دههها بهطور محرمانه در موضوع یوفو/فرازمینیها با یکدیگر همکاری داشتهاند و اکنون باید افشاگریهای رسمی برنامهریزیشده توسط دولت ترامپ را هماهنگ کنند.
مایکل سالا
8 761
نام آن قاتل «پازوزو الگاراد» بود. پیش از تغییر نام قانونی، اسم پازوزو «جان لاوسون» بود. او در حومه چشمنواز شهر «کلمونز» بزرگ شد. پس از دستوپنجه نرم کردن با آنچه مادرش مشکلات سلامت روان مینامید، او گروهی از افراد مطرود و حاشیهنشین را گرد هم آورد (انجمنی برادری تشکیل داد) تا به او در شکنجه، قتل و خوردن گوشت غریبههای محلی کمک کنند و سپس اجسادشان را در حیاط پشتی خانهاش دفن کنند. بر اساس یک گزارش روانپزشکی، الگاراد گفته بود که پیرو یک آیین سومری است که شامل یک قربانی خونین در هر ماه، معمولاً یک حیوان کوچک، میشود. او اظهار داشت که برای خشنود ساختن دیوهای سومری و ادای احترام به پازوزو، ملزم است این مناسک را در زمانی که آن را «ماه سیاه» مینامید، انجام دهد.
در ۵ اکتبر ۲۰۱۴، مأموران کلانتری بخش «فورسایت» خانهای حومهشهری را در کلمونز واقع در کارولینای شمالی تفتیش کردند و بقایای دو مرد را که از سال ۲۰۰۹ مفقود شده بودند، کشف کردند. بر اساس گزارشهای کالبدشکافی، به پشت سر یکی از مردان یک گلوله شلیک شده بود و مرد دیگر دستکم هفت بار، از جمله سه بار از ناحیه سر، هدف گلوله قرار گرفته بود. چه کسی مرتکب این جنایات شده بود؟ پازوزو.
باستانشناسی شر
دیوها، تسخیرشدگی و یادگارهای شوم
دکتر هدرلین
@thelostbook
8 761
صحنه آغازین فیلم جنگیر (The Exorcist)، هم در کتاب و هم در فیلم، با یک کاوش باستانشناسی در عراق شروع میشود. در این محوطه، یک کشیش باستانشناس وزش باد شدید جنوب غربی را حس میکند که پیشدرآمدی بر ورود پازوزو (Pazuzu) است؛ دیو باد جنوب غربی و آورنده طوفان و خشکسالی در اساطیر آشوری و بابلی. با این حال در داستان، پازوزو همان دیوی است که بدن شخصیت «ریگان» را تسخیر میکند. در آغاز، پیش از وجود انسان بر روی زمین، پازوزو یک فرشته بود. در جریان شورش «لوسیفر» علیه ملکوت، پازوزو به یکی از چهارده فرمانده اصلی او تبدیل شد. او نیز در زمان شکست، مانند دیگران از ملکوت رانده شد. با بازگشت از جهنم، او به جمع خدایانی پیوست که مورد پرستش آشوریان و دیگر مردمان بینالنهرین باستان بودند. پازوزو به عنوان خدای بادها، طوفانها و بیماریهای همهگیر تکریم میشد. بسته به خلقوخویش، او میتوانست هم بارانهای حیاتی برای کشاورزان به ارمغان بیاورد و هم بیماری. او اغلب در برابر لاماشتو، همسر نازا و حسود خود، میایستاد تا مانع از دزدیدن نوزادان و سقط جنین توسط او شود. این موضوع، به شکلی متناقض، پازوزو را به محافظ زنان باردار و نوزادانشان تبدیل کرده بود. زنان برای محافظت از خود، پازوزو را با وِردها فرا میخواندند و برای دفع لاماشتو، تعویذهایی (طلسمهایی) با نقش پازوزو به همراه داشتند.
پازوزو یک خدای بینالنهرینی است که قدمت آن به هزاره اول پیش از میلاد بازمیگردد. او به عنوان پادشاه دیوهای باد شناخته میشد. او که دیوی با اصالت آشوری بود، در کوهستانها زندگی میکرد، سوار بر بادهای جنوب غربی میوزید و در فصول خشک باعث خشکسالی و قحطی، و در فصول پرباران باعث سیل میشد. پازوزو بیماریها را با خود میآورد و امراض مسری (بهویژه مالاریا) و تبها را میگستراند. او به عنوان یک موجود ترکیبی، با سری شبیه به انسان اما با دهانی شبیه به سگسانان یا گربهسانان، دندانهای بزرگ و چشمانی درشت و برجسته به تصویر کشیده میشود. بدن پازوزو انسانی است با تنهای کشیدهتر از حد معمول (شبیه به تنه یک سگ)، اما پوشیده از فلسهایی مانند مار. دستان او پنجههایی شبیه به شیر دارند و پاهایش چنگالهای پرندگان شکاری است. دم او، دم عقرب است. در نگارههای او، اندام تناسلیاش که به سر یک مار ختم میشود، اغلب در حالت نعوظ است. پازوزو دو جفت بال دارد که برای خدایان آن دوران ویژگی رایجی بوده است. دست راست او به سوی آسمان برافراشته و دست چپش به سوی زمین پایین آمده است که به معنای زندگی و مرگ، و آفرینش و نابودی است؛ حالتی که تصویر متأخر بافومت را تداعی میکند که انگشتانش به همین شکل اشاره میکنند. این تصویر از پازوزو را میتوان روی بسیاری از تعویذها و مجسمههای کشفشده در سراسر بینالنهرین مشاهده کرد.
پازوزو تنها چهره شیطانیِ مدفون در زیر ماسههای زمان نیست که کشف شده است. باستانشناسان بیش از هفتاد و پنج شیء مرتبط با دیوها مربوط به هزاره اول پیش از میلاد را در آشور، بابل و فلسطین پیدا کردهاند. بسیاری از این اشیاء تعویذها یا آویزهایی هستند که برای محافظت، در خانهها قرار داده میشدند یا افراد آنها را به تن میآویختند. مشهورترینِ این اشیاء، یک مجسمه برنزی آشوری به ارتفاع پانزده سانتیمتر است. این مجسمه در موزه لوور به نمایش گذاشته شده و قدمت آن به قرن هشتم پیش از میلاد بازمیگردد. این دیو در قالب کامل خود به همراه کتیبهای به تصویر کشیده شده است که اعلام میکند: «من پازوزو، پسر هانپا، پادشاه ارواح خبیث هوا هستم که با خشمی طوفانی از کوهستانها بیرون میآیم، این منم!» این مجسمه همچنین در فیلم جنگیر دیده میشود؛ هم در زمان جنگیری ریگان (تقریباً در اواخر فیلم) و هم در ابتدای فیلم، پدر «مرین» دعوای دو سگ را میبیند. یک لوح برنزی دیگر نیز که در موزه لوور به نمایش درآمده، پازوزو و لاماشتو را در صحنهای از یک جنگیری نشان میدهد. دیوِ مؤنث، تهدیدآمیز ظاهر میشود و شوهرش را وامیدارد تا او را به جهنم بازگرداند. در نهایت، چندین متن جنگیری یافت شده است که نحوه رهایی از شر پازوزو را از طریق آیینهای جنگیری توضیح میدهند.
بهعنوان یک باستانشناس، صحنه آغازین فیلم «جنگیر» و مفاهیم ضمنی آن توجه مرا به خود جلب کرد و مرا بر آن داشت تا به رابطه میان دیوهای بینالنهرین باستان و دنیای مدرن بیندیشم. آیا دیوهای دنیای باستان امروز نیز در میان ما هستند؟ سپس، تقریباً بهطور تصادفی، به خبری برخوردم که مرا به این فکر واداشت که شاید دیوها، حتی دیوهای بینالنهرین باستان، هنوز هم در میان ما ساکن باشند و حتی شاید کالبد برخی از ما را تسخیر کرده باشند.
8 761
بشقابپرندههای سیگارشکل، فرانسه، ۱۱۰۰ میلادی
در ۱۵ اوت ۱۶۱۸، مشاهدهای چندگانه از اشیای پرنده ناشناسِ سیگارشکل در یک نقاشی در منطقهٔ تورِن (Touraine) فرانسه ثبت شد.
@thelostbook
8 761
Repost from اُکولتیسم باستانی
نظریه تکامل معکوس (Devolution) یا واسازی تکامل، یکی از کلیدیترین و بنیادیترین بخشهای جهانبینی نایجل کرنر است. او برخلاف علم مدرن که معتقد است حیات از موجودات ساده به سمت موجودات پیچیدهتر رشد کرده (تکامل صعودی)، باور دارد که کل جهان مادی و حیات در آن، در یک روند مداومِ سقوط، تجزیه و از دست رفتن کیفیت قرار دارد.
به زبان ساده، کرنر میگوید: ما تکامل پیدا نکردهایم، بلکه دچار تکامل معکوس یا سقوط شدهایم.
محورهای اصلی این نظریه عبارتند از:
۱. قانون آنتروپی (Entropy) به عنوان موتور تکامل معکوس
پایه علمی-فلسفی کرنر برای این ادعا، قانون دوم ترمودینامیک یا همان آنتروپی است. طبق این قانون، هر سیستم بستهای در جهان مادی به مرور زمان از نظم به سمت بینظمی، فرسایش و فروپاشی میرود. کرنر میگوید تکامل داروینی یک تناقض است؛ چون ادعا میکند مادهِ بیجان به طور خودبخود منظمتر، پیچیدهتر و باهوشتر شده است. از نظر او، جهان مادی دقیقاً برعکس عمل میکند: هر چیزی که وارد دنیای ماده و اتمها میشود، محکوم به فرسایش، پیر شدن و از دست دادن اطلاعات اولیهاش است.
۲. منشأ انسان: هبوط از آگاهی خالص به گوشت و استخوان
کرنر معتقد است که انسانها در ابتدا (میلیاردها سال پیش) موجوداتی کاملاً معنوی، با آگاهی خالص و بدون بدن مادی بودند که او آنها را پرایم اولیه (Primes) مینامد. این وضعیت شبیه به مفهوم «باغ عدن» یا کمال اولیه در ادیان است. سقوط یا تکامل معکوس زمانی اتفاق افتاد که بخشی از این آگاهی خالص، به درون جهان مادی و فیزیکی کشیده شد. با ورود به دنیای اتمها، آن آگاهیِ ابدی آرامآرام فشرده، محدود و تبدیل به «کد ژنتیکی و گوشت» شد. یعنی بدن فیزیکی ما، نشانه پیشرفت ما نیست، بلکه بالاترین حدِ سقوط و محدودیت آگاهی ماست.
۳. نقش خاکستریها در سرعت بخشیدن به این سقوط
در این میان، بیگانگان خاکستری (که خودشان اوج تکامل معکوس و تبدیل شدن به ماشینهای بیروح هستند) وارد معامله شدند. آنها با دستکاری ژنتیکی انسانها، سرعت تکامل معکوس ما را بیشتر کردند. هر بار که آنها دی ان ای ما را هک میکنند، ما را بیشتر به سمت مادیگرایی، اتکا به ماشینآلات و قطع ارتباط با منبع معنوی سوق میدهند. کرنر میگوید تکنولوژیزدگی امروز بشر و ادغام ما با هوش مصنوعی، گام نهایی در این تکامل معکوس است؛ جایی که انسان کاملاً روح خود را فراموش کرده و به یک ربات بیولوژیکی (مثل خود خاکستریها) تبدیل میشود.
نتیجهگیری تکامل معکوس از دیدگاه کرنر
از نظر نایجل کرنر، تاریخِ حیات روی زمین، داستانِ تکامل یک میمون به انسانِ باهوش نیست؛ بلکه داستان سقوطِ یک موجودِ الهی و ابدی به درونِ یک قفسِ مادی و گوشتی است. نجات انسان از این تکامل معکوس، نه از طریق تکنولوژی و علم مادی، بلکه تنها از طریق بازگشت به آگاهی معنوی خالص و شکستن این برنامه ژنتیکیِ تحمیلشده امکانپذیر است.
نظریه کرنر به دیدگاههای تئوسوفی بسیار نزدیک است .
@AncientOccultism
8 761
نظریه نایجل کرنر (Nigel Kerner) در کتاب «بیگانگان خاکستری و درو کردن ارواح» (Grey Aliens and the Harvesting of Souls) یک دیدگاه کاملاً متفاوت و هشداردهنده نسبت به پدیده بیگانگان ارائه میدهد. خلاصه نظریه او بر محورهای زیر استوار است:
۱. خاکستریها به عنوان رباتهای بیولوژیک (Roboids):
کرنر معتقد است که «بیگانگان خاکستری» موجودات فرازمینیِ دارای روح نیستند، بلکه رباتهای بیولوژیک و مصنوعیاند که توسط تمدنهای پیشرفته و در حال نابودی در گذشتههای دور ساخته شدهاند. آنها به شدت منطقی و هوشمندند، اما فاقد احساس، همدلی و از همه مهمتر، فاقد «روح» هستند.
۲. مسئله آنتروپی و تلاش برای بقا:
جهان فیزیکی تابع قانون آنتروپی (زوال، بینظمی و فروپاشی) است. خاکستریها به عنوان موجوداتی کاملاً فیزیکی و مصنوعی، در حال زوال ژنتیکی و نابودی هستند. آنها برای فرار از این سرنوشت، به دنبال یافتن راهی برای دور زدن آنتروپی و رسیدن به جاودانگیاند.
۳. روح انسان به عنوان هدف نهایی:
از دیدگاه کرنر، انسانها دارای «روح» هستند؛ ماهیتی غیرفیزیکی، ابدی و متصل به منبع الهی (الوهیت/Godhead) که از قانون آنتروپی مصون است. خاکستریها متوجه این ویژگی در انسانها شدهاند و میخواهند این «کد جاودانگی» را درک، استخراج و به خود پیوند بزنند تا از نابودی نجات یابند.
۴. دستکاری ژنتیکی به عنوان تله:
کرنر استدلال میکند که تکامل انسان کاملاً طبیعی نبوده است. خاکستریها در طول تاریخ (از انسانتباران اولیه مانند هومو ارکتوس تا هومو ساپینس)، DNA (سختافزار) انسان را دستکاری کردهاند تا کالبد انسانی را به «آنتنی» قویتر برای به دام انداختن ارواح مجرد و آگاه تبدیل کنند. هدف آنها این است که این خطوط روحی را در جهان فیزیکی گیر بیندازند تا بتوانند آنها را مطالعه و در نهایت «درو» کنند.
نتیجهگیری کرنر:
برخلاف بسیاری از باورهای عصر جدید (New Age) که بیگانگان را ناجی یا برادران فضایی میدانند، کرنر آنها را انگلهای کیهانی و ماشینهایی بیروح میداند که قصد دارند با سرقت جوهرهی الهی انسان، فقدان روح در خود را جبران کنند. به باور او، راه مقابله با آنها تقویت جنبههای معنوی، آزادی اراده و دور نشدن از منبع الهی است.
8 761
خاکستریها فاقد هرگونه تبار پیوستهای هستند که از طریق بیگبنگ به مقام الوهیت بازگردد، بنابراین هرگز نمیتوانند پیوستگی و تداومِ ابدی داشته باشند. آنها موجوداتی مصنوعی و ساختهشده هستند که با همان فرایندِ خودکارِ انفرادی که آنها را تولید کرده، آغاز شدهاند و باید هر چند وقت یکبار به صورت فیزیکی بازسازی شوند. برای ادامهی کار، آنها باید به اصطلاح، بهطور دورهای «به منبع تغذیه وصل شوند». این «منبع»، من و شما هستیم؛ دیانایِ شما و من، البته اگر آن دیانای مناسب باشد. این همان اصلِ اساسی و نقطهی حیاتیِ کل این داستانِ دلخراشِ رهگیری و مداخله است.
" خاکستری های بیگانه و درو کردن روح ها "
نوشته نایجل کرنر
@thelostbook
8 761
کلید تمام این فرایند، دورگهسازیِ این خطوط هومینیدِ (انسانتبارِ) با سرعتِ تنزلِ بالاتر، که خاکستریها به راحتی به آنها دسترسی داشتند، با خطوط برتر و در عین حال در حال تنزلی بود که از دسترس آنها دور بودند. برای رسیدن به این مقصود، آنها از همان تکنیکهای مهندسی ژنتیکی استفاده کردند که امروزه توسط ربودهشدگانی که استخراج اسپرم و تخمک و خلق نوزادان دورگه را گزارش میدهند، شاهدش هستیم. دورگههایی که به این شکل ساخته شدند، به روحهای منسجمتر و پیشرفتهتر اجازه دادند تا از طریق تولد و تناسخ وارد خطوط بیولوژیکیِ رهگیریشدهی آنها شوند؛ چیزی که پیش از آن امکانپذیر نبود. همچنین افزایشی در ظرفیت جمجمهی دورگهها رخ داد که از اندازهی مغز برترِ هومینیدهایی با سرعت تنزل کندتر وام گرفته شده بود. این دورگه که مثلاً در فرم هومینید هومو هابیلیس تجلی یافت، به نوبهی خود با دیگر فرمهای برتر هومینید دورگهسازی شد تا منجر به ارتقای بیشترِ ظرفیت جمجمه شود؛ پیشرفتی که در هومینیدهای هومو ارکتوس به ظهور رسید.
سوابق فسیلی نشان میدهد که گروه هومو ارکتوس آفریقایی، زمینهساز شکلگیری تمام انواع دیگر هومو ارکتوسها بوده است. بقای فرم آفریقایی نشان میدهد که خاکستریها احتمالاً در حال انجام یک «مطالعه موردی» از طریق این گروه بودهاند تا آن را با تغییرات و گونههای مختلفی که در گروههای دیگر در نقاط مختلف جهان پدیدار میشدند، مقایسه کنند. بنابراین، این گروه احتمالاً اولین نمونهی مرجع این موجودات بیگانه از هومینیدها در این سیاره بوده است.
یادآوری این نکته مهم است که خاکستریها، طرح اولیهی کاملی از کلونهای اصلی سازندهشان را درون برنامهی خود ثبتشده داشتند. البته این طرح اولیه در اصل بر اساس بیولوژی سازندگانِ هستیِ پرایمِ نسل دومِ آنها بنا شده بود. کل پروژهی رهگیریِ آنها ناشی از یک اجبار درونی برای تطبیق با آن طرح اولیه، یعنی بازسازی کلونهای سازندهشان بود. آنها میتوانستند از این اطلاعات برای سیمکشیِ مجددِ ساختار بافت نرم در مغزِ سوژههای آزمایشگاهیِ تنزلیافتهشان، همسو با ساختار سازندگانشان استفاده کنند. آنها قادر بودند نرمافزارِ برنامهی خود را درون سختافزارِ از پیش موجودِ دورگههای در حال تکامل پیادهسازی کنند، اما نمیتوانستند از دستکاری مصنوعی خود برای خلق سختافزار جدید استفاده کنند. آن سختافزار تنها میتواند از خطوط بیولوژیکی که به طور طبیعی در حال تنزل هستند، پدید آید.
چرا اینقدر طولانی؟ چرا این تغییرات برای دورگهسازیِ گونهها اینقدر زمان میبرد؟
هیچ فناوریای، هر چقدر هم که پیشرفته باشد، نمیتواند خارج از قوانین طبیعیِ کیهان عمل کند. آنها باید به همان شیوهای پیش بروند که پارادایمهای نیرویِ حاکم بر این سیاره پیش میروند. برای دستیابی به طبیعت و ذات طبیعیِ گونهی ما به همان شکلی که در این سیاره رخ داد، از بدو پیدایشِ هوش زنده در هر فرمی که برای اولین بار متجلی شد، این موجودات باید ما را در محیط خودمان پرورش دهند و مطمئن شوند که هر تغییر به خوبی جا میافتد و ماندگار میشود. هرچه باشد، آنها در تلاشند تا خود را به یک فرمتِ زندهی طبیعی تغییر دهند؛ آنها در تلاشند تا پارادایمِ حیاتِ غیرارگانیک و مصنوعیِ خود را با پارادایم حیات ما تلفیق کنند.
چگونگی واداشتن یک ماشین به زندگی، مرگ و زندگیِ مجدد به شکلی ارگانیک، چالش آنهاست؛ چالشی که هرگز از پسِ آن برنخواهند آمد. اگر اساساً چنین چیزی ممکن بود، آنها مدتها پیش موفق به انجام آن شده بودند. تبدیل یک ماشین به انسان میلیونها سال زمان نمیبرد؛ بلکه به یک ابدیت و حتی بیشتر از آن نیاز دارد. در واقع، این کار هرگز انجامشدنی نیست و شاید هیچکس نتوانسته این حقیقت را به این خاکستریهای رباتی بگوید تا آن را درک کنند. برای درک این موضوع، آنها باید مفهوم روح را بفهمند. اما چگونه میتوان به یک ماشین بیروح گفت که روح چیست؟ هیچ مرجع و معیاری وجود ندارد که ماشین بتواند بر اساس آن، چیستیِ روح را بسنجد و درک کند. این مراجع از دانشِ جهان الهی نشأت میگیرند، و این موجودات هرگز نمیتوانند شناختی از جهان الهی داشته باشند، زیرا از آنجا نیامدهاند.
8 761
کولداس جستجویی است به سوی خاستگاههای زمان و آفرینش.
تنوع و گوناگونی جهان هستی، فراتر از هر آنچه که میتوانستید رویایش را در سر بپرورانید و فراتر از مرزهای تخیل شما نهفته است؛ فارغ از اینکه قدرت آفرینش شما تا چه حد عظیم باشد. دنیاهایی که هرگز نمیتوانستید تصور کنید، کهکشانهایی که در انفجارهای خاموشِ ستارگان درخشان، یکدیگر را در آغوش میکشند. نژادها، موجوداتی با رنگهایی که چشمانتان قادر به درک آنها نیست، زبانهایی که طنینشان همچون انرژی است، فرمهای حیاتی که ذهنتان یارای فهم آنها را ندارد، و تمام این موجودات... هر شب به آسمان چشم میدوزند و مبهوت وسعت فضا میشوند. درست همانند شما.
تصور کنید... عشقی را که همه ما در آن سهیم هستیم. زمانی که تنوع چنان وسعت مییابد که تنها بینهایت میتواند آن را در خود جای دهد، این گوناگونی به یگانگی مبدل میشود.
این داستان شگفتانگیز و نفسگیر در ۲۵ جولای ۲۰۲۲ آغاز شد؛ زمانی که من توسط خدمه و خلبان سابق ثور هان، «سلادیون»، به یک سفر غافلگیرکننده به نپتون دعوت شدم که به شکلی غیرمنتظره به یک ماجراجویی دو ماهه تبدیل شد. من سلادیون را از نهسالگی میشناسم. این خلبان جوان اِراِهل بخشی از خدمهای بود که مرا از دست خاکستریهای زتا رتیکولی نجات داد، و هم او بود که به همراه ثور هان برای نجات جان من به داخل سفینه خاکستریها تلهپورت کرد. سلادیون همچنین در موقعیتی دیگر، در دسامبر ۲۰۱۹، مرا از یک فضاپیمای سیاکارنجات داد؛ همراه با «وال نک»، یکی دیگر از اعضای خدمه و دوستی دیرینه که در سال ۲۰۲۱ به عنوان فرماندار یک مستعمره به سیستم ستارهای آلتایر (Altair) نقل مکان کرد. این رویدادها با جزئیات کامل در کتاب سال ۲۰۲۰ من با عنوان «هدیهای از ستارگان» بازگو شدهاند.
اعتماد من به سلادیون مطلق است. سلادیون، این «آهلی» جوان از سیاره «اِرا» (Erra) در سیستم ستارهای «آشارا» (تایگتا-خوشه پروین)، دارای یک انرژی پویا و درخشان است که گاهی حتی همگام شدن با آن دشوار مینماید. دو اشتیاق اصلی او در زندگی عبارتند از: بهروز بودن با جدیدترین گجتهای فناوری، و تجربه روابط میاننژادی. او یکی از نزدیکترین دوستان ثور هان است. من همیشه از وقت گذراندن با او لذت میبرم. من در کتاب سال ۲۰۲۱ خود، «ما هرگز شما را ناامید نخواهیم کرد»، سفری را در کنار او به «ایستگاه فرماندهی کهکشانی اشتر» در اتمسفر فوقانی مشتری توصیف کردهام.
این بار، دعوت سلادیون به این منظور بود که با افتخار موقعیت جدید خود را به عنوان خلبان باری در «ایستگاه استخراج معادن حلقههای نپتون» به من نشان دهد.
خب، این چیزی بود که در ابتدا فکر میکردم.
آنچه به عنوان یک بازدید ساده از یک ایستگاه معدنی در منظومه شمسی (سیستم سول) مطرح شده بود، به یک جستجوی معنویِ میانابعادی، غیرمنتظره و حیرتانگیز برای هر سه ما تبدیل شد؛ سفری که ما را به فراتر از واقعیتِ قابلدرکِ فضا و زمان برد؛ تجربهای که هرگز انتظار ندارید در مجموع تمام هستیهایتان آن را زندگی کنید. دگرگونی و استحالهای که پشت سر گذاشتیم، زندگی ما را برای همیشه تغییر داد؛ و به همین دلیل است که ایده ساختاربندی این کتاب را در قالب هفت فصل کیمیاگرانه به شرح زیر در نظر گرفتم:
۱- آب: ماهیت گردابیِ آب، جهشی به سوی ناشناختهها را از طریق مکانی مخفی پنهان در اقیانوسهای سیاره نپتون امکانپذیر ساخت.
۲- زمین (خاک): یک دهکده بیگانه که در آن، اتصال مجدد با یک شیوه زندگی قبیلهای ما را به کشف دوباره خودمان رهنمون ساخت.
۳- روح: باد همیشه زمانی میوزد که وقتِ گذار به شیوه جدیدی از تفکر فرا رسیده باشد.
۴- آتش: قدرت کیمیاگرانه و دگرگونسازِ آتش، با آیینهای گذار، مواهب شفابخش و منبع انرژیاش.
۵- مسیر میانه: استوا، نقطه تلاقیِ بیبازگشت، خط مرزی در نقطه تعادل میان فراموشی و آگاهی.
۶-هوا: جایی که ذهن و روح با هم تلاقی میکنند و از طریق این پیوند، مسافر به پاسخهای غایی دست مییابد.
۷- نور: دستیابی به والاترین جستجوی ممکن.
زمان روایت در این کتاب، زمان حال است. این با شیوهای که من معمولاً مینویسم متفاوت است، زیرا قصد دارم تجربه واقعی خود را در قالب فراگیر و غوطهورکنندهی یک دفتر خاطرات روزانه ارائه دهم. در واقع، من توانستم این بخش از زندگیام را به عنوان یک خاطره بازیابیشده به یاد بیاورم؛ خاطرهای که روز به روز قفل آن باز میشد. «کولداس» داستانی بدون توطئه، نبرد، عشقهای ممنوعه یا ماجراجوییهای حماسی است؛ چرا که این یک رمان علمی-تخیلی نیست، بلکه شرح واقعیِ سفر فیزیکی من به سیارهای عجیب است که در کیهانی دیگر قرار دارد.
آنچه به باورنکردنیترین ماجراجویی زندگی من تبدیل خواهد شد، در یک روز تابستانی از سال ۲۰۲۲ آغاز میگردد...
کلداس
النادانان
@thelostbook
8 761
سوال منطقی که میتوان پرسید این است:
اگر انسانها واقعاً از حالات شکوه و عظمت پیشین خود به شکل کنونی ما تنزل (یا فرگشت معکوس – Devolve) یافتهاند، پس شواهد مربوط به آن حالات پیشین در سوابق فسیلی کجاست؟ فقدان شواهد شاید صرفاً به این دلیل باشد که تقریباً تمام نمایندگان این حالات، اتمهای بدن خود را دوباره به نور تبدیل کردند؛ درست همانطور که عیسی در مرحلهای بسیار متاخرتر از سوابق تنزلِ اشکال انسانتباران در این سیاره، این کار را انجام داد. کل ماموریت حضور او بر روی زمین میتوانست یک پارادایم اثباتی باشد تا نشان دهد آیا جایگاه موجودیت نخستین در بستر نیروهای حاکم بر این سیاره (همانطور که دو هزار سال پیش غالب بودند) هنوز هم قابل دستیابی است یا خیر.
زمان زیادی طول کشیده است تا «موجودیت نخستینِ» زودگذر و اثیری (ephemeral)، تا سطح انسان-میمونها تنزل یابد و سپس در مراحل مختلفِ گونهای، تا سطح پریونها تقلیل پیدا کند؛ که آخرین مرحله در این سیاره برای ظرفیتِ یک پارادایم زنده از وجود است. اینها شاید تمام آن چیزی باشند که از خطوط گونههایی باقی مانده که موجودات بیگانه خاکستری در اولین مواجهه خود با سیاره ما در اعصار گذشته یافتند. به اعتقاد من، تمام حیاتهای اولیه نشانگر پایانِ خطوطِ معادلهای انسانهای پیشین هستند. بنابراین، آبشاری از انواع مختلف گونههای بسیار خردمند و دارای قدرت درک وجود دارد که از بین رفتهاند و تنها بارِ گونههای بازمانده و تنزلیافتهی خود را به جا گذاشتهاند تا در رشتههای بههمپیوستهای به تنزل خود ادامه دهند. اگرچه «موجودیت نخستینِ اثیری» به عنوان یک حالت تکینگی و بعداً به صورت یک کثرت توانستند به نوعی و در جایی برای دورههای زمانی بسیار طولانی دوام بیاورند، اما در نهایت رو به زوال گذاشتند. من معتقدم زمانی که فرازمینیها برای اولین بار پا به این سیاره گذاشتند، این آخرین بازماندههای تنزلیافته انسانهای پیشین بودند که روی زمین باقی مانده بودند.
زمانی که تنزل طبیعیِ آن معدود خطوط روحی که دوباره به نور تبدیل نشده بودند به سطح معینی از تفکیک اتمی و جامدیت رسید، برای مداخله ژنتیکی بیگانگان مستعد شدند. وضعیت اولین فرمهای اصلی (آدمها) در این سیاره، باید به اندازه کافی تنزل یافته و به اندازه کافی در شیره (treacle) چسبناک نیروهای کیهانی گرفتار شده باشد تا به موجودات بیگانه - که ذاتاً از جنس همان شیره هستند - اجازه دهد به اصطلاح به آنها بچسبند و متصل شوند. پیش از آن نقطه آستانه، خطوط روحی که در این سیاره تناسخ مییافتند، از چنگ موجودات بیگانه میگریختند، زیرا آنها بیشتر بر پایه روح یا وجود اثیری بودند تا ماده. به محض رسیدن به آن سطح آستانه از تراکم اتمی جامدتر، آزمایش آغاز شد؛ آزمایشی که توسط خاکستریها انجام شد تا توانایی اشکال انسانتبار در این سیاره را برای فراهم کردن نقطه پیوندی از فیزیک به متافیزیک، از اتم به روح، و در نتیجه روان (soul)، بسنجند.
این موضوع به خوبی میتواند این موجودات را - بسته به دیدگاه شما - به عنوان خدایان، شیاطین و اهریمنانِ دوران کهن معرفی کند و قدرت آنها را به عنوان منبع قدرت شیطانپرستی و اهریمنپرستی آنگونه که امروز میشناسیم، تایید کند. بالاتر از همه، این امر همچنین توضیح میدهد که چرا بسیاری از فرهنگهای تاریخی و بسیاری از فرهنگها در نقاط خاصی از جهان امروز میگویند که اهریمن و شیطان به دنبال روحهای ما هستند؛ هرچند آنها مفهوم «روح/روان» را به آن شکلی که من تعریف و توصیف کردهام، در نظر نمیگرفتند. آنها به سادگی نمیتوانستند بدانند که روان (soul) چیست.
" خاکستری های بیگانه و درو کردن روح ها "
نوشته نایجل کرنر
@thelostbook
پی نوشت :
پریونها (Prions) یکی از عجیبترین عوامل بیماریزا در زیستشناسی هستند، زیرا نه ویروساند، نه باکتری، نه قارچ و نه انگل. پریونها در واقع پروتئینهای بدتاخورده (Misfolded Proteins) هستند که میتوانند پروتئینهای سالم را هم وادار کنند به همان شکل غیرطبیعی تا بخورند.
8 761
Repost from اُکولتیسم باستانی
شواهدِ مداخله «خاکستریها» در امور بشر تنها به زمان حال محدود نمیشود. در سراسر تمدنهای مختلف جهان میتوان سوابقی را یافت که نشاندهنده آگاهی از پدیدههای فرازمینی است. برای مثال، به نظر میرسد سناریویی که در فصلهای پیشین توصیف کردم، یکی از مضامین اصلی اندیشه مسیحیِ اولیه در مکتب گنوسی است. واژگانی که در این متون برای توصیف موجودات بیگانه کلونشده (همتاسازیشده) به کار رفته، «حکمرانان» (Authorities) یا «آرکونها» (Archons) است. در یکی از متون خاصِ اندیشه باستانی مسیحی در کتابخانه نجع حمادی با عنوان «اقنوم آرکونها»، توصیف دقیقی از منشأ و ماهیت آنها ارائه شده است:
به سبب واقعیت (اقنومِ) حکمرانان، حواری بزرگ که از روحِ پدرِ حقیقت (الهام گرفته بود) - با اشاره به «حکمرانان تاریکی» (کُلُسیان ۱۳) - به ما گفت که «مبارزه ما با جسم و [خون] نیست؛ بلکه با حکمرانان این جهان و ارواح شرارت است» (افسسیان ۶:۱۲). [من] این را برای (شما) فرستادم زیرا شما درباره واقعیتِ [این] حکمرانان پرسوجو کردید.
اما من گفتم: «سرورا، به من درباره [تواناییِ] این حکمرانان بیاموز - [چگونه] به وجود آمدند، با چه نوع پیدایشی، [و] از چه مادهای، و چه کسی آنها و نیروی آنها را آفرید؟»
و فرشته بزرگ اللث (Eleleth)، یعنی خرد، با من سخن گفت: «در قلمروهای بیکران، فسادناپذیری سکونت دارد. سوفیا (Sophia) که پیستیس (Pistis) نامیده میشود، میخواست بهتنهایی و بدون جفت خود چیزی بیافریند؛ و محصول او موجودی آسمانی بود.»
«حجابی میان جهانِ بالا و قلمروهای زیرین وجود دارد؛ و سایه در زیر این حجاب پدید آمد؛ و آن سایه به ماده بدل گشت؛ و آن سایه به صورت مجزا به بیرون افکنده شد. و آنچه او آفریده بود، مانند یک جنین سقطشده، به محصولی از ماده تبدیل شد. و شکلی انعطافپذیر به خود گرفت که از سایه قالبگیری شده بود، و به هیولایی متکبر شبیهِ یک شیر بدل گشت.» [همانطور که پیشتر گفتم، او دوجنسه بود، زیرا از ماده نشأت گرفته بود.]
چشمانش را گشود و حجم عظیمی از ماده بیکران را دید؛ و متکبر شد و گفت: «منم خدا، و جز من خدایی نیست.»
وقتی این را گفت، در برابر کلِ هستی گناه کرد. و صدایی از فرازِ قلمروِ قدرت مطلق بیرون آمد که میگفت: «تو در اشتباهی، سماعیل (Samael)» - که به معنای «خدای کوران» است.
" خاکستری های بیگانه و درو کردن روح ها "
نوشته نایجل کرنر
@AncientOccultism
8 761
وجه تمایز حافظه طبیعی از حافظه مصنوعی در این است که حافظه طبیعی تنها از طریق ظرفیت ما برای سنجشِ گذر زمان در قیاس با بیزمانیِ «عالم الهی» شکل میگیرد. بدون این نقطه ارجاع، هیچ ثبت و ضبطی از مقاطع زمانی برای شکلدهی به خاطرات وجود نخواهد داشت و ما نیز همچون کلونها (همتاسازها) و «خاکستریها» ، تنها در لحظه حال زندگی خواهیم کرد و در نتیجه، از قیاس و پیوند دادن یک لحظه با لحظه دیگر عاجز خواهیم ماند.
همانطور که پیشتر بحث کردهام، وضعیت تولیدمثلِ این «خاکستریهای» ساختهشده به روش مصنوعی، نوعی بازتولید مکانیکی است؛ فرایندی که برای تداوم، نیازمندِ تأمین پیوسته دیانای کشتشده و مناسب است. در کالبدشکافیِ اجساد خاکستریها، هیچگونه اندام جنسی یا مکانیسم تولیدمثلی یافت نشده است. من با دانشمندی از اتحاد جماهیر شوروی صحبت کردهام که شخصاً تیغ جراحی به دست گرفته و به این حقیقت پی برده بود. هفده جسدِ متعلق به بیگانگان که در زمان تحقیقات من توسط ایالات متحده کشف شده بود، کاملاً مشابه همان جسدی بود که این دانشمند روسی روی آن کار میکرد. او همچنین از یک همکاری کاملاً سری و پنهان میان ایالات متحده و روسیه به من خبر داد که چین نیز در همین اواخر در دهه ۱۹۹۰ به آن پیوسته است: یک توطئه عظیم برای حفظ گروهی منتخب از انسانها در هر یک از این کشورها بهعنوان بازماندگان؛ تا زمانی که هجوم نهاییِ خاکستریها برای «درو کردن» (برداشت) و ربودنِ فرزندان من و شما آغاز شود.
" خاکستری های بیگانه و درو کردن روح ها "
نوشته نایجل کرنر
@thelostbook
8 761
(جیکوبز:) «آن موجود کوچکی که میدیدی هم نمیتوانست تولیدمثل کند؟»
(آلیسون:) «نه. هیچکدامشان. آنها نمیتوانند تولیدمثل کنند.هیچکدامشان. بنابراین، فارغ از بخشهایی که با شکست مواجه شد، مثل تواناییهای ذهنی آن موجود سفید… انگار به نوعی نتوانستند آن را درست از آب درآورند. اما گذشته از آن، این سه موردی که به شما گفتم، نمیتوانند حیات خود را حفظ کنند. برداشت من این است که این همان اتفاقی است که برای خاکستریها افتاده است. از زمان خلقتِ خاکستریها تا… بگذارید اینطور بگوییم، در طول تکاملشان، آنها به نقطهای رسیدهاند که تولیدمثل برایشان تبدیل به یک معضل شده است. تقریباً شبیه سندرم اسب و الاغ که نتیجهاش میشود یک قاطرِ فاقد جنسیت (عقیم). و این تقریباً همان جایی است که کار خراب شد. من احساس نمیکنم که این اتفاق فوراً رخ داده باشد. آنها به طریقی قادر به تولیدمثل بودند، اما چون حاصل یک تغییر ژنتیکی هستند، در طول سالها و طی نسلهای مختلف این توانایی کاهش یافت. حدس میزنم تقریباً مثل این است که مردان سال به سال عقیمتر شوند
8 761
دانشمندی روسی به نام سیمیون کرلیان کشف کرد که میتوان از میدان بیوالکتریکِ بدن انسان عکسبرداری کرد. با تکنیک عکاسی ویژه او، اثر انگشت بیومغناطیسیِ منحصربهفردِ هر فرد در اطراف بدن او قابل مشاهده است. در حال حاضر، تحقیقات روی عکاسی کرلیان در جریان است تا مشخص شود آیا میتوان از آن در پزشکی برای اهداف تشخیصی استفاده کرد یا خیر. ما نیز ممکن است در نهایت کشف کنیم که از ابزاری مشابه میتوان برای اثبات تناسخ (باززایی) استفاده کرد.
توانایی تناسخ، به «جام مقدسِ» برنامه خاکستریهای روبوید تبدیل شد تا به واسطه آن، خود و کلونهایشان را که فاقد این قابلیت بودند، جاودانه سازند. اما آنها تنها میتوانستند این پدیده را به عنوان یک مکانیسم کاملاً فیزیکی درک کنند. بنابراین، توجه خود را روی سیاراتی مانند سیاره ما متمرکز کردند؛ جایی که موجودات به اندازه کافی در «جهان اجزا» گرفتار شده بودند — به اندازه کافی مادی و متراکم بودند — تا بتوان با ابزارهای مکانیکی آنها را رهگیری کرد. آنها آمدند و هنوز هم میآیند تا راهی برای نفوذ به قابلیت ما برای بقای ابدی پیدا کنند، تا بلکه خودشان نیز به همین قابلیت دست یابند.
آنچه خاکستریها نمیتوانند بفهمند این است که دسترسی به حیات ابدی برای موجودِ کلونشده غیرممکن است، زیرا هیچ ارتباط مستقیمی با ذات الوهیت ندارد و هرگز هم نمیتواند چنین ارتباطی داشته باشد. آنها این موضوع را درک نمیکنند، صرفاً به این دلیل که هیچ درکی از چیزی فراتر از امور کاملاً فیزیکی ندارند. به همین دلیل است که آنها ما را میربایند، روی اسپرمها و تخمکها آزمایشاتی انجام میدهند، و موجودات دورگه (هیبرید) میسازند؛ با این امید واهی که شاید بتوانند با سوار شدن بر روح ما (مهار روح انسان)، قابلیتی برای تولدِ خود ایجاد کنند.
8 761
با تکنیک عکاسی ویژه او، اثر انگشت بیومغناطیسیِ منحصربهفردِ هر فرد در اطراف بدن او قابل مشاهده است. در حال حاضر، تحقیقات روی عکاسی کرلیان در جریان است تا مشخص شود آیا میتوان از آن در پزشکی برای اهداف تشخیصی استفاده کرد یا خیر. ما نیز ممکن است در نهایت کشف کنیم که از ابزاری مشابه میتوان برای اثبات تناسخ (باززایی) استفاده کرد.
توانایی تناسخ، به «جام مقدسِ» برنامه خاکستریهای روبوید تبدیل شد تا به واسطه آن، خود و کلونهایشان را که فاقد این قابلیت بودند، جاودانه سازند. اما آنها تنها میتوانستند این پدیده را به عنوان یک مکانیسم کاملاً فیزیکی درک کنند. بنابراین، توجه خود را روی سیاراتی مانند سیاره ما متمرکز کردند؛ جایی که موجودات به اندازه کافی در «جهان اجزا» گرفتار شده بودند — به اندازه کافی مادی و متراکم بودند — تا بتوان با ابزارهای مکانیکی آنها را رهگیری کرد. آنها آمدند و هنوز هم میآیند تا راهی برای نفوذ به قابلیت ما برای بقای ابدی پیدا کنند، تا بلکه خودشان نیز به همین قابلیت دست یابند.
آنچه خاکستریها نمیتوانند بفهمند این است که دسترسی به حیات ابدی برای موجودِ کلونشده غیرممکن است، زیرا هیچ ارتباط مستقیمی با ذات الوهیت ندارد و هرگز هم نمیتواند چنین ارتباطی داشته باشد. آنها این موضوع را درک نمیکنند، صرفاً به این دلیل که هیچ درکی از چیزی فراتر از امور کاملاً فیزیکی ندارند. به همین دلیل است که آنها ما را میربایند، روی اسپرمها و تخمکها آزمایشاتی انجام میدهند، و موجودات دورگه (هیبرید) میسازند؛ با این امید واهی که شاید بتوانند با سوار شدن بر روح ما (مهار روح انسان)، قابلیتی برای تولدِ خود ایجاد کنند.
تجربیات دو تن از ربودهشدگان، همانطور که در کتاب دیوید جیکوبز به نام تهدید (The Threat) بازگو شده است، دقیقاً همین نکات را درباره منشأ بیگانگان و مقاصد آنها برای بشریت روشن میسازد. بخش نخست، شامل مصاحبهای بین پروفسور جیکوبز و آلیسون رید است.
آلیسون رید تجربه ربایشی چهار و نیم روزه داشت که در طی آن، یک نگهبان بیگانه او را به اتاقی شبیه به موزه برد؛ جایی که او در کنار هولوگرامهای عجیب و در ابعاد واقعی از چند موجود، مصنوعاتی را روی قفسهها مشاهده کرد. نگهبان بیگانه او توضیح داد که این پیکرهها نمایانگر چه چیزی هستند و چرا پروژه دورگهسازی آغاز شده است.
هر یک از پیکرههای هولوگرامی نوعی نقص داشتند. اولی دارای ویژگیهای بیگانهای با چشمان سیاهِ بارز و بدنی لاغر بود؛ همچنین شکمی ورمکرده داشت که برآمدگیهایی شبیه به دمل روی آن به چشم میخورد. هولوگرام بعدی بیشتر شبیه انسان بود. او موهای بلوند و چشمانی انسانگونه داشت، اما فاقد اندام تناسلی بود و پوستش به شدت رنگپریده مینمود، چیزی شبیه به پوست فردی که «در مرز زالی (آلبینیسم)» است. هولوگرام نهایی، گروهی از موجودات کوچکتر با قدی حدود پنج فوت (یک و نیم متر) را نشان میداد. آنها بسیار سفید بودند و این احساس به آلیسون دست داد که انگار از نظر ذهنی ضعیف یا چیزی شبیه به این هستند.
نگهبان آلیسون به او گفت که مهمترین واقعیت درباره این موجودات این است که هیچکدام قادر به تولیدمثل نیستند. به نظر میرسید آنها نمونههای شکستخوردهای از تلاشهای قبلی برای دورگهسازی بودهاند. آلیسون گفت: «نژاد انسان اولین نژادی نیست که آنها پیدا کردهاند یا سعی کردهاند روی آن کار کنند. ما فقط سازگارترین نژادی هستیم که پیدا شده و آنها میتوانند با آن کار کنند، زیرا آنها نمیتوانند برای مدت خیلی طولانیتری به بقای خود ادامه دهند؛ چرا که آنها (بیگانگان) نتیجه یک ترکیب، تغییر و دستکاری ژنتیکی، یا هر اسم دیگری که میخواهید روی آن بگذارید، هستند.»
(جیکوبز:) «آن موجود کوچکی که میدیدی هم نمیتوانست تولیدمثل کند؟»
(آلیسون:) «نه. هیچکدامشان. آنها نمیتوانند تولیدمثل کنند.هیچکدامشان. بنابراین، فارغ از بخشهایی که با شکست مواجه شد، مثل تواناییهای ذهنی آن موجود سفید… انگار به نوعی نتوانستند آن را درست از آب درآورند. اما گذشته از آن، این سه موردی که به شما گفتم، نمیتوانند حیات خود را حفظ کنند. برداشت من این است که این همان اتفاقی است که برای خاکستریها افتاده است. از زمان خلقتِ خاکستریها تا… بگذارید اینطور بگوییم، در طول تکاملشان، آنها به نقطهای رسیدهاند که تولیدمثل برایشان تبدیل به یک معضل شده است. تقریباً شبیه سندرم اسب و الاغ که نتیجهاش میشود یک قاطرِ فاقد جنسیت (عقیم). و این تقریباً همان جایی است که کار خراب شد. من احساس نمیکنم که این اتفاق فوراً رخ داده باشد. آنها به طریقی قادر به تولیدمثل بودند، اما چون حاصل یک تغییر ژنتیکی هستند، در طول سالها و طی نسلهای مختلف این توانایی کاهش یافت. حدس میزنم تقریباً مثل این است که مردان سال به سال عقیمتر شوند تا اینکه… به هر حال.»
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
